تاریخ انتشار: ۱۴ بهمن ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
۳۹ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:

سند بی موتور ـ محمد رضا گودرزی

محمد رضا گودرزی

داستان «سند بی موتور» را با صدای نویسنده از اینجا بشنوید.


محمد رضا گودرزی | عکس از رادیو زمانه

- حاجي! تو كه نمي‌داني هونداي 250چه ريختي است. از آن قرمزهاي متاليك كار درست را مي‌گويم. لاكردار وقتي كلاج را ول مي‌كني و گاز مي‌دهي، خُره مي‌كشد عين گرگ. رفتي كه تو چهار وقت ويراژ است... آي حاجي! اَي اَي. چه هوندايي!

تف به اين روزگار، همه‌ش زير سر مجيد سياه بود. تو نمي‌شناسيش، اما من اخلاق سگ او را خوب مي‌شناسم. از همان روزي كه احمد قرقي تو قهوه خانة شاغلام با يك هوك چپ خواباندش رو زمين، معلوم بود كه همين طوري نمي‌نشيند و يك روز زهرش را به اين بنده خدا مي‌ريزد... حاجي! اين احمد قرقي خيلي سالار بود. دستِ قسم بهم نداري، به اين شابدالعظيم، مردتر از خودش خودش بود. يكِ يك. اگر هيبت او را مجيد سياه و اكبر جوجه و حسن كور داشتند، خشتك مردم را در مي‌آوردند.
حاجي! به اين قبله مشت داشت چندِ يك طالبي. قد صد و نود. دماغ گوشت خالي، بي استخوان بي استخوان، پخ پخ. شانزده بخيه رو ابرو راست، يازده بخيه رو فكِ چپ. خر را با دندان از زمين بلند مي‌كرد. چرا نيشت باز شد؟ اين تن بميرد با چشمهاي خودم ديدم. رفت رو سكو، زنجير انداخت دور كمر خر، تسمة چرمي گذاشت لاي دندان و يا علي مدد... عصباني كه مي‌شد تهراني يادش مي‌رفت، كردي مي‌گفت. مجيد سياه خوب پيداش كرده بود. از ترمينال آورده بودش نازي آباد به هواي كار. انگار هيچ كس از كس و كارش خبر ندارد... آقا! بوكسور بود. خودش نمي‌گفت، اما مگر كور بوديم ما؟ اِ ببخشيدها! همين جوري گفتم، يعني... خوب ديگر... اما چهار جا با خود بردش، مجيد سياه را مي‌گويم. بعد كه جربزه‌اش را ديد انداختش تو كار، چك وسفته نقد مي‌كرد. كافي بود كه طرف جمال احمد قرقي را ببيند تا مرده‌هاش بياد جلو روش و هر چي پول دارد يك جا بسلفد...

- آقا من مي‌گويم مجيد سياه كه مرام او را مي‌دانست، مگر جانور داشت آن دفعه فرستادش سيف آباد؟ نه، اگر دروغ مي‌گويم، بگو دروغ مي‌گويي... چرا اين قدر مس مس مي‌كني، پاك حال ما را مي‌گيري حاجي. تو كه كار مار نداري، اين جا منم و تو، شب جمعه هم نيست كه كاسبي به راه باشد. دستمزدت هم به جاست، پس بگير تخت بنشين تا برات بگويم...
بله، براي آقاي خودم بگويم كه مجيد سياهِ ناكس احمد قرقي را به هواي دو فقره سفتة سوخته فرستاد سيف آباد. خود احمد برام تعريف كرد. همان موقع كه داشتيم با هونداي نازنينم مي‌رفتيم مفت آباد به هواي آن لاشه چك پانصد چوبي... آي هوندا! هوندا! سر كوچه كه مي‌پيچيديم، سرها برمي‌گشت طرفم، چه نر چه ماده. اين جوانك هاي هفت تا يك غاز لب گزه‌اي مي‌كردند كه بيا و ببين... آقا! از دار دنيا همان را داشتيم و بس، شكر هم مي‌كرديم... تف به اين روزگار، تف!

داشتم مي‌گفتم. احمد گفت: «سر شب بود، در و ديوار خانه را كه ديدم، دل به شك شدم. آجرهاش هنوز بندكشي نشده بود. انگار همين طوري چيده بودندشان روي هم. در درب و داغانش را هم معلوم نبود از تو كدام خرابه پيدا كرده بودند كار گذاشته بودند تو ديوار، مشت كه زدم به در، يك يارويي عين ميت آمد دم در. سفته ها را كه ديد، وا رفت. يك نگاه به قد و بالاي ما كرد و اشاره كرد همين جا باش تا برگردم. من كه نمي‌دانستم چي تو كله اش هست.
بعد يكهو ديدم با چهار پنج بچه قد و نيم قد و يك زن مفنگي سياه سوخته كه چادرش را گره زده بود دور گردنش آمدند بيرون. مردك نگذاشت دهن باز كنم، چنان كوبيد پشت بچة بزرگش كه طفلك با سر آمد رو زمين و از پيشانيش خون عين لوله آفتابه زد بيرون. زنك جيغ و دادي راه انداخت آن سرش ناپيدا. مردك هم هي سرش را مي‌كوبيد به ديوار و مي‌گفت: «آخر نامسلمان‌ها ندارم، به پير ندارم، به پيغمبر ندارم، بياييد، بياييد سرشان را ببُريد بِبريد، دارو ندارم همين توله سگ‌هاست...»

حاجي! احمد قرقي مي‌گفت طوري غيبم زد كه خودم هم باورم نمي‌شد. حاجي! با آن هيكل، تعريف كه مي‌كرد چانه اش مي‌لرزيد. گفت اولين بارم بود كه تو زندگي در مي‌رفتم...

خلاصه از راه نرسيده مي‌آد تو قهوه خانة شاغلام و تا مجيد سياه مي‌گويد: به! احمد آقا!... يك هوك چپ مي‌خواباند تو فكش و عين تاپاله ولوش مي‌كند رو زمين... حاجي! پات را بكش كنار، بگذار اين شيشه گلاب را ول كنم رو قبرش... چه ديري مرد حسابي؟ هنوز هوا روشن است، اذان نگفته‌اند. يك صدي هم مي‌گذارم روش، بگير بنشين تا بهت بگويم. به اين كلام الله كه تو دستت است، من خودم به احمد قرقي گفتم نكن. نكن احمد اين مجيد را من مي‌شناسم، ولش كن برو سراغ يك كار ديگر، اما چون خودش مرد بود فكر مي‌كرد آن نامرد هم مرد است. آشتي‌شان داده بودند. آخر مجيد سياه خيلي خرش مي‌رفت. الان هم مي‌رود. دستش تو دست از ما بهتران است.
به احمد قول داده بود ديگر سراغ فقير بيچاره‌ها نفرستدش. قول داده بود، اصلاً رو واخواست سفته را خط بكشد و فقط چك برگشتي‌ها را بدهد دست احمد... اما اين‌ها همه‌ش حرف بود. هر كس فك يك بر مجيد را مي‌ديد تا آخرش را مي‌خواند. اما كي بود حالي احمد سالار بكند؟

آقام كه تو باشي، پس پريروز احمد قرقي گفت: «موتورت را بردار بيار يك سر برويم مفت آباد...» اي بي وفا! رفتي و با آن رنگِ عين خونت، ما را هم خون به جگر كردي! بنازم به آن معرفتت. فكر مي‌كني من چه كار مي‌كنم حالا؟ فكر مي‌كني به اين مي‌گويند زندگي؟ نه به علي. ترمز؟ ميخ، باك؟ براق و نو عين آيينه، بوق؟ بنزي! اي مصبت را شكر... نه، اين طور نمي‌شود...
به احمد گفتم: «نوكر احمد آقا هم هستيم اما آنجا چرا؟» خودم را زده بودم به كوچه علي چپ. آخر مجيد سياه ناكس نقشه‌اش رو حساب بود. احمد گفت: «يك لاشه چك پانصد چوبي را بايست نقد كنم.»

بهش گفتم: «رو تخم جفت چشمهام. اين موتور قراضه كه مال من نيست، مال شماست.» (الكي گفتم حاجي به مولا، جان من بود، جان آن موتور. قراضه من بودم نه آن، مجيد سياه بي همه چيز بي خود خفت ما را نگرفته بود.)

خلاصه بهش گفتم: «احمد آقا خوب حساب مساب هات را كرده‌اي؟ دو و نه مي‌شود يازده، زمين كه خالي باشد، سور است.» حاجي! منظورم اين نبود كه بهش بگويم: «بابا انگار خيلي پرتي!...» به من چه حاجي؟ كي آمده يك بار بگويد بيا اين آينه بغل را بگير يا اين جفت لاستيك مال تو؟ هان؟ من چه مي‌دانستم آن ناكس چه نقشه‌اي كشيده برام؟

احمد خنديد و گفت: «حساب مساب نداريم ما.» كف دستش را نشان داد و گفت: «آه ما اينيم. مجيد هم جلوي پنج شيش تا از اين سنده منده‌هاي عين خودش قول داده باهام رو راست باشد. دوم از آن حاجيت هم بوهايي برده، اما مرده و حرفش. اگر نروم، فردا پيش هر اُزگلي كه مي‌رسد مي‌گويد احمد جا زد. سومندش هر كس گه مي‌خوره قاشقش را هم مي‌زند كمرش، اين طور كارها اين حرفها را هم دارد، تو كاريت نباشد، آنجا كه رسيديم، از پشت موتور تكان نخور، خاموشش هم نكن...»
بنده خدا تو چه خواب و خيالهايي بود! بعد هم گفت: «اگر ديديم كلك ملكي تو كار هست، جلدي برمي‌گرديم اين جا و آن وقت من مي‌دانم و اين سياه ناكس.»

آفتاب هنوز بيرون بود كه راه افتاديم... آي لاكردار! آي لاكردار!... موتور بود بي پدر! موتور. گازش را كم مي‌كردي غُر مي‌زد، گاز كه مي‌دادي عشق مي‌كرد، پر مي‌گرفت... چي؟ صبر كن به آن هم مي‌رسيم... حاجي!
گازش را كه كم كردم و پيچيديم تو كوچه، ديدم كوچه عين كوچة اموات است، پرنده توش پر نمي‌زند. اگر بگويي لااقل يك بچه توش بپلكد يا زني از لاي دري سرك بكشد، يا دادي، حرفي، پچ پچي، هيچ هيچ. عين بعدظهر عاشورا ساكت و صامت.

از چهار تا مغازه ته كوچه كه جفت هم بودند، سه تاش انگار ده سال بود بسته بود، آهن سفيد كركره‌شان كَبَره بسته بود. آن يكي هم كه باز بود، انگار مصالح فروشي بود، دم درش خاك و گچ و آجر پاره ريخته بودند رو هم. كوچه عينهو آشغال داني. باد ناكس هم خاك و خلها را صاف آورد پاشيد تو صورتمان. كاغذ پاره بود كه قاطيِ مشما مشكي و زر و زبيل كشيده مي‌شد رو زمين و مي‌چرخيد و پر مي‌كشيد سينة آسمان. از آن دور دورها صداي پارس سگ مي‌آمد.

نگاه كردم به در و ديوارها. انگار يك چيزي پشت ساكتي‌شان خوابيده بود. آدم بايست عقلش كار كند، مگر كوچه‌هاي اين جور محله ها هم اين طور چول مي‌شوند، آن هم دم غروب؟... دنده را خلاص كردم و زدم رو ترمز. گفتم: «احمد آقا چي صلاح مي‌بيني؟» گفت: «همان كه گفتم، خاموشش نكن، سرو ته كن، بايست.»

حاجي! انگار كركره‌ها و ديوارها چشم در آورده بودند و نگاه‌مان مي‌كردند، زرد كرده بودم، چرا؟ خودم هم نمي‌دانستم. من فقط قرار بود احمد را پياده كنم و بزنم به چاك جاده. احمد هنوز نشسته بود و من چشمهام به آن سه تا كركره بود كه صاحب مرده‌ها انگار داشتند نفس مي‌كشيدند. ناكس خوب نقشه كشيده بود، هيچ كدام از كركره‌ها قفل پاشان نبود، ولِ ول بودند.


احمد كه رفت پايين، آمدم جلدي سر موتور را برگردانم و دِ برو كه رفتي، كه يك چيزي محكم خورد تو ملاجم و كله معلق شدم و موتور افتاد رو زمين. دبيا! دادم درآمد و خون پاشيد رو مانتي گُلم. احمد قرقي كه برگشت رو به من، هر سه كركره با هم رفتند بالا و يا ابوالفضل! سي چهل نفر ريختند بيرون. قمه، زنجير، چوب، چاقو، بيل هر چي كه فكرش را بكني تو دستشان بود. از جام بلند شدم و داد زدم« بابا منم» اما يك مشت خورد تو فكم. ناكس نمي‌دانم كجا خودش را قايم كرده بود.

موتور همان طور روشن داشت رو زمين زوزه مي‌كشيد و غريبي مي‌كرد و مي‌زد تو سر خودش... آ‌ي موتور! آي موتور! خال رو باكش نيفتاده بود... حاجي! مگر آن نسناس بي‌پدر بهم نگفته بود اگر نروي موتور بي‌موتور، داغش را به دلت مي‌گذارم، اما اگر رفتي، خودم هوايت را دارم؟ اَي به قبر پدرش.
حاجي عين قشون مغول ريخته بودند سر احمد قرقي و آن بنده خدا هم همان طور دست خالي مي‌چرخيد توشان و هر يك مشتش يكي را مي‌خواباند رو زمين. من نمي‌دانم ناكس‌ها چه كار به كار من داشتند؟ بي‌پدرها طوري جفت لاستيك‌هاي هوندايم را جر واجر داده بودند كه انگار از تو دل و روده لاستيك ها بخار مي‌زد بيرون.

حاجي! آن موتور نبود، جان بود جان بود... نه، اين طور نمي‌شود بايست يك كاري كنم... بعدش از رو ناعلاجي چشم انداختم يك زني، پيرزني، بچه‌اي چيزي ببينم بلكه بهش بگويم: بي زحمت چشمت به اين موتور باشد تا من برگردم. اما انگار همه را چپانده بودند تو يك اتاق و درش را هم دو قفله كرده بودند و كليدهاش را هم شاف كرده بودند...

حاجي! خدا مريض‌هاي اسلام را شفا بدهد و جفت چشم‌هاي شما را هم بينا كند، درست است كه چشم نداري، اما دست كه بزني مي‌فهمي اين باند و زلم زيمبوهاي دور كله‌ام، دست پخت همان الم شنگة پس پريروز است. احمد قرقي شصت جاش جر خورده بود. پنج تا از آنها را خودم ديدم كه فكهاي خرد و خاكشير شده‌شان را با دست گرفته بودند و عين سگ زوزه مي‌كشيدند و من هم مانده بودم آن وسط كه در بروم يا بنشينم بالاي سر موتور، كفتار نخوردش...

بيا حاجي! حالا كه تو هم اهل بخيه‌اي اين هزاري را بگير و به زخمت بزن... بله دو سه روز است كه آنتن‌هاي مجيد سياه همه جا پخش و پلا هستند، هيچ كس جرأت ندارد اسمي از احمد قرقي ببرد. حاجي! جاي دوري نمي‌رود يك دعايي هم براي آن موتور بدبختِ بي كس و كار من هم بخوان بلكه انشالله سُر و مُر و گنده پيداش بشود.

حاجي! تو دفتر مي‌گفتند وقتي پريروز احمد را مي‌گذاشتند تو خاك، فقط دو سه نفر رهگذر محض رضاي خدا دور قبرش وايستاده بودند و فاتحه‌اي خوانده بودند، خوب مگر من بهش نگفته بودم دور اين مجيد سياه را خط بكش؟ چه مي‌گويي حاجي، به من چه؟ تو هم اگر موتور ديده بودي اين حرفها را نمي‌زدي. تازه آن هم نه 80 يا 100 يا 125 ،250 عروس. مشدِ مشد. من به گور پدرم بخندم. مي‌خواست نرود. من كه كتش را نبسته بودم. حالا هم كه براي او طوري نشده، نمير خداست، هر كس يك روز بايد فلنگش را ببندد، ولي نه مثل من داغ به دل، نه مثل من ننه مرده، چشم به راه.

حاجي! اين روزها يك پام خانه است، يك پام گمرك و شوش... آن شب گذاشتندم تو يك ماشين و انداختندم دم يك درخت، روي يك كپه آشغال. چشمهام را بسته بودند، بلند كه شدم ديدم. وقتي كله را بخيه زدم و برگشتم، آي حاجي! ديدم روغن‌هاي نازنينش ريخته بودند رو زمين و از خودش خبري نبود. انگار اصلاً موتوري در كار نبود و احمد قرقي هم وجود نداشت كه آمده باشد آن طرف‌ها. داد مي‌زدم، مرده و زنده‌هاشان را مي‌گفتم و مي‌دويدم...

حاجي! تو كلانتري گفتند: آن چهار مغازه ماه‌هاست كه خالي است، كسي توشان كاسبي نمي‌كند، آن خانه‌ها هم مال كولي‌هايي است كه زن‌هاشان كله سحر دست بچه‌هاشان را مي‌گيرند و تا شب مي‌روند اين‌ور و آن‌ور گدايي. به من چه حاجي؟ انگار خودم اين ها را نمي‌دانستم.

گفتم: «سركار، موتور؟ پس موتور ما چه مي‌شود؟» نالوطي نه گذاشت، نه برداشت گفت: «حالا يك چند وقتي سه چرخه سوار شو تا بعد...» نه، حاجي تو بگو، مگر مي‌شود همين طور بي‌خيال ولش كرد؟ تو بودي چه‌كار مي‌كردي؟... اَي بخشكي شانس. يكي نيست بگويد احمد قرقي، سالار، بيكار بودي؟ تو كه مي‌خواستي شيرجه بزني تو قبر، ما را چرا اين طور بدبخت كردي تا با اين سر شكسته و سند بي‌موتور، ول ويلان خيابان‌ها بشوم؟... نه، اين طور نمي‌شود، بايست بروم دنباش همان جاها. همين امشب، هر چه شد، شد...

در باره‌ی نویسنده:
----------------------
محمد رضا گودرزی، متولد 1336، در زمینه نقد ادبی با مطبوعات همکاری جدی دارد. از او همچنین مجموعه‌های "پشت حصیر"، "در چشم تاریکی"، "به زانو در نیا" و "شهامت درد" منتشر شده است.



نظرهای خوانندگان

يكي از عناصر داستان زبان است . قصه در اين داستان ، زير سايه ي سنگين زبان قرار مي گيرد . چيزي كه در اخر تو ذهن خواننده مي ماند ، همين تسلط دستوري زبان است كه ساير عناصر را در كنجي وادار به سكوت مي كند . تو اين سالها ما عشق هايي از نوع همين "عشق موتوري "چه در عرصه ي سينما و چه در ادبيات زياد داشته ايم . اين عشق هم مثل پدر خوانده هاي اش خوب در نيامده است . چطور مي شود مرگ يك ادم زير سايه ي عشق موتور اين همه رنگ ببازد . وقتي نويسنده همه ي هم و غم اش را بگذارد كه زبان يك نفر ادم را در بياورد ، معلوم است كه به ديگر عناصر مجال كمتري مي رسد . راستي اين داستان احمد بود يا موتور هوندا . يا نه فخر فروشي نويسنده پشت بازي زباني اش .
متشكرم

-- غلام رضا ، Jul 13, 2008 در ساعت 06:44 AM

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)