<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>پرسه در متن</title>
      <link>http://radiozamaaneh.com/literature/</link>
	  <copyright>Copyright 2008</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section25_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Thu, 19 Jun 2008 17:57:16 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>ویژه‌نامه «رابرت بلای» دوماهنامه ادبی شوکران</title>
                  <description>سی و یكمين شماره دوماهنامه ادبی شوكران در ۳۴ صفحه به پيشخوان آمد. اين شماره از مجله ادبی شوكران ويژه‌نامه‌ای برای رابرت بلای - شاعر و مترجم غزليات حافظ – به حساب می‌آيد.

ويژه‌نامه اين شاعر، پژوهشگر و اديب برجسته آمريكايی به كوشش محمدعلی نيازی جمع‌آوری شده و عكس‌های آن هم توسط دفتر رابرت بلای در اختيار شوكران قرار گرفته است.

[[photow01]]

رابرت بلای يكی از شخصيت‌های برجسته ادبی معاصر در آمريكاست و از او به عنوان يكی از بانيان مكتب نوين ادبی‌ هاروارد ياد می‌شود. رابرت بلای شاعر و پژوهشگری است كه در طول پنجاه سال گذشته در آمريكا به خلاقيت‌های تازه‌ای روی آورده است. 

سرودن اشعار سياسی و اجتماعی و ترجمه ادبيات ملل به انگليسی از جمله اين دسته از آثار اوست. رابرت بلای در معرفی شاعران و نويسندگان و متفكران امروز كشورهای در حال توسعه به غرب هم سهم بسزايی ادا كرده است، شاعران بزرگی مانند پابلو نرودا (۱۹۷۳ - ۱۹۰۴) و فدريكو گارسيا لوركا (۱۹۳۶ - ۱۸۹۸) با ترجمه‌های او به انگليسی‌زبانان معرفی شده‌اند. 

ترجمه انگليسی رينولد نيكلسن از مثنوی مولانا نيز برای نخستين بار توسط او به كلمن باركس معرفی و در اختيار وی قرار گرفته است.

در صفحات ابتدايی مجله، نامه‌ای از رابرت بلای خطاب به سردبير مجله (پونه ندايی) با دست خط وی و ترجمه‌ای از اين نامه به چاپ رسيده است. بلای در اين نامه به خاطر اختصاص يک شماره از مجله به او تشکر کرده و اين اتفاق را نوعی باز آمدن به خانه ذکر کرده است؛ چرا که شعر ايران را پشتوانه کار خود می‌داند. 

او می‌نويسد: «عطار، حافظ، مولانا و سعدی به من شادی فراوان بخشيده و راهنمای من بوده‌اند. يکی از شعرهای اخير من چنين پايان می‌يابد: آنچه سعدی نگفت هرگز گفته نخواهد شد.»
 
صفحات ۴ تا ۷  مجله شوکران به اشعار رابرت بلای با ترجمه مرتضی ثقفيان و پونه ندايی اختصاص دارد و پس از آن زندگينامه او با ترجمه پوران کاوه به چشم می‌خورد.

«تصميم گرفت شاعر بماند» نيز عنوان مقاله‌ای از دکتر ضياء موحد درباره بلای است. موحد در اين نوشتار - که پيشتر در روزنامه شرق چاپ شده - بلای را شاعری معرفی کرده که کارش را می‌توان از دو وجه منفی و مثبت بررسی کرد. 

موحد او را شاعری دانسته که شاعرانی از کشورهای گوناگون را به آمريکاييان معرفی و آثار آنان را به انگليسی ترجمه کرده است، اما در اين ميان اثری از نام شاعران معاصر ايران ديده نمی‌شود. اما آنچه مهم است جنبه مثبت کار او يعنی معرفی غزل و بالاتر از آن غزل‌سرايی است که کاری بديع بوده است. 

او از بلای به عنوان شايد نخستين شاعر غربی ياد کرده که تفاوت غزل و قصيده را خوب می‌داند. موحد همچنين از بلای به عنوان شاعری سياسی ياد می‌کند و می‌نويسد: «از ويژگی‌های رابرت بلای حساسيت او در برابر مسائل اجتماعی و سياسی است. شايد آخرين کتاب رابرت بلای کتابی با عنوان «ديوانگی امپراطوری» در سال ۲۰۰۴ باشد. اين کتاب در مخالفت با جنگ آمريکا در عراق است.»

«تأملاتی بر حافظ» نوشته رابرت بلای با ترجمه احمد پوری و نمونه‌هايی از ترجمه‌های او از غزل‌های حافظ و گفتگوی علی‌اکبر عبدالرشيدی با رابرت بلای و کلمن بارکس به ترجمه محمدعلی نيازی و با عنوان «از كشتزارهای برفی تا باغ‌های شيراز» از ديگر مطالب خواندنی اين شماره است.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/literature/2008/06/post_492.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/literature/2008/06/post_492.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 19 Jun 2008 17:57:16 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>اورهان پاموک: در رؤیاهایم، قهرمان فوتبال بودم</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>از شنبه مسابقات فوتبال جام ملتهای اروپا (یورو ۲۰۰۸) شروع شده و برای دو هفته تب «ورزش زیبا» بسیاری از مردم دنیا را گرما می‌بخشد. 

اما این فقط فوتبال‌دوستان نیستند که از این رویداد به وجد آمده‌اند. اورهان پاموک، نویسنده ترکیه‌ای برنده جایزه ادبی نوبل، نیز برای شروع این مسابقات و درخشش تیم ملی کشورش لحظه‌شماری می‌کند. نشریه آلمانی اشپیگل گفت و گویی با وی انجام داده و از عشقش به فوتبال و تأثیر شکست بر خیزش ملی‌گرایی پرسیده است.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>آقای پاموک، مسابقات یورو ۲۰۰۸ را تماشا خواهید کرد؟</strong>

البته و اگر ترکیه شکست بخورد، تحملش برایم سخت خواهد بود. اعصاب و روانم را خرد خواهد کرد. وقتی فنرباغچه استانبول در مرحله یک چهارم نهایی جام باشگاه‌های اروپا مقابل چلسی بازی می‌کرد، در نیمه دوم تلویزیون را خاموش کردم، چون فنرباغچه عقب افتاده بود. برایم غم‌انگیز بود که ببینم بازیکنان‌مان مجبور می‌شدند مانند بچه‌ها توپ را از دست بدهند. 

<strong>آیا هوادار دوآتشه فنرباغچه هستید؟</strong>

وقتی بچه بودم. آنچه در خانه ما اتفاق می‌افتاد، قطعا امروز افراط گرایی توصیف می‌شود. یکی از عموهایم طرفدار گالاتاسرای استانبول بود و عموی دیگرم، از بشیکتاش هواداری می‌کرد و پدرم و اعضای خانواده ما از فنرباغچه طرفداری می‌کردیم.

<strong>آیا پدرتان شما را به ورزشگاه می‌برد؟</strong>

بله، اغلب اوقات. اما لحظات خاطره‌انگیزی که به‌یاد دارم، به گل‌ها مربوط نمی‌شود. تصویری که بیشتر از بقیه به‌یاد دارم، لحظه‌ای‌ست که بازیکنان فنرباغچه قبل از شروع مسابقه وارد زمین می‌شدند. مردم آن‌ها را به‌خاطر پیراهن زرد رنگ‌شان، قناری لقب داده بودند. گویی آن بازیکنان، همچون قناری، از درون چاله‌ای به سوی زمین ورزشگاه بال می‌کشیدند. شیفته آن صحنه بودم. مثل شعر بود. 

<strong>چرا فنرباغچه؟ </strong>

مثل دین می‌ماند. «چرایی» ندارد. هنوز می‌توانم اسامی تمام بازیکنان فنرباغچه در سال ۱۹۵۹ را مانند یک قطعه شعر از بر بخوانم. البته تاحدودی به‌خاطر این بود که با پدرم همذات‌پنداری می‌کردم. ما همیشه روی سکوهای اصلی، کنار جایگاه تشریفات می‌نشستیم که آدم‌های کله‌گنده‌اش شبیه سرمایه‌دارهای نمایش‌های برتولت برشت بودند. آن‌ها از اول تا آخر مسابقه سیگار برگ می‌کشیدند که آن موقع نشانه ثروت و مکنت زیاد بود و چون نسیم بوسفور مدام به داخل ورزشگاه می‌وزید، دود سیگارشان اشکم را سرازیر می‌کرد. در خلال مسابقه، به بازیکنان همان‌طور ناسزا می‌گفتند که مغازه‌دار به کارگران کودن خود. به نظرم کار زشتی بود.

<strong>چرا؟ ورزشگاه فوتبال همین است.</strong>

آن‌ها آن‌گونه که هواداران سرخورده بدوبیراه می‌گویند، ناسزا نمی‌گفتند، چون اصلا قهرمان‌پرست نبودند، بر خلاف من. حتی گاه وسط مسابقه از کسب و کار حرف می‌زدند و من احساس می‌کردم به قهرمانانم توهین می‌شود.

<strong>قهرمان‌پرستی شما چه‌گونه بود؟</strong>

کارت‌های فوتبال دور آدامس بادکنکی را جمع می‌کردم و حالا هم قصد دارم در حراجی eBay بفروشمشان. هر دوشنبه، مطالب مربوط به فنرباغچه را از روزنامه می‌بریدم. در حقیقت تمام کودکی‌ام به تماشای عکس‌هایی می‌گذشت که بیننده توپ را از لابه‌لای تور دروازه پشت خط می‌بیند و دروازه‌بان مفلوک جلوی تور ایستاده. 

[[photow02]]

<strong>خودتان هم فوتبال بازی می‌کردید؟</strong>

در باشگاه نه، ولی قبل و بعد از مدرسه، در کوچه پس‌کوچه‌های استانبول.

<strong>بازیتان هم خوب بود؟</strong>

نمی خواهم خیلی شکسته نفسی بکنم. استعداد فوتبال داشتم، ولی هیچ‌وقت بازیکنی عضلانی نبودم. خیال‌پردازی درباره فوتبال برایم از بازی کردن مهمتر بود. این خیال پردازی‌های کودکی به الگوهای زندگی‌مان شکل می‌بخشد و من در آن رویاها، یک قهرمان فوتبال بودم. در رویاهایم، مرتبط سناریویی را تصور می‌کردم که فنرباغچه در یک مسابقه جام باشگاه های اروپا حضور داشت و من که بچه بودم، در دقیقه ۸۹ به زمین فرستاده می‌شدم و البته گل پیروزی‌بخش تیم را هم می‌زدم. 

<strong>کلاوس توولیت، منتقد فرهنگی از آلمان، یک‌بار نوشته بود که فوتبال «دروازه دنیا» را بر وی گشوده.</strong>

من این سخن را درک می‌کنم، ولی در مورد من، فوتبال دروازه اجتماع را برایم گشود. اول با برادرم که تنها ۱۸ ماه از من بزرگتر بود. ما تمام مسابقات لیگ ترکیه یا جام باشگاه‌های اروپا را با تیله روی فرش بازی می‌کردیم. یکی از ما تظاهر می‌کرد که مفسر رادیوست و هر آنچه را روی فرش اتفاق می‌افتاد، برای مخاطبان خیالی گزارش می‌کرد. هر تیله مثلا یک بازیکن سرشناس بود و وقتی برادرم گزارشگر بود و اسم آن بازیکن را اشتباه می‌گفت، خطایش را گوشزد می‌کردم، البته بی سر و صدا علامت می‌دادم تا حواس میلیون‌ها نفری را که به رادیو گوش می‌دادند، پرت نکنم.

<strong>چرا رادیو اینقدر اهمیت داشت؟</strong>

رادیو رسانه‌ای بود که ما را از فوتبال آگاه می‌کرد. گزارشگران رادیو به من یاد دادند که هم‌زمان به چیزی گوش دهم و چیزی را تصور کنم. در اواخر قرن هجدهم، گوته به ایتالیا سفر کرد و تابلو «شام آخر» لئوناردو داوینچی را آن‌جا دید. آن زمان، مردم آلمان در مورد این نقاشی چیز‌هایی شنیده بودند ولی هیچ مفهوم بصری از آن نداشتند. گوته به آلمان برگشت و درباره این تابلو نوشت. در زبان یونانی به این عمل ekphrasis (تصویرنگاری) یا توصیف یک تصویر به کمک کلمات می‌گویند. گزارش کردن فوتبال در رادیو همین خاصیت را دارد. البته روشن است که گزارشگر همیشه از خود رویداد جا می‌ماند و بنابراین مدام باید کلماتش را اصلاح کند. فوتبال از کلمات تندتر است.

<strong>آیا تا به‌حال به این فکر افتاده‌اید که درباره فوتبال در متنی ادبی بنویسید؟</strong>

البته ورزشگاه صحنی است که درام در آن‌جا رخ می‌دهد، تماما به همان شکلی که یونانیان باستان در ذهن داشتند و این صحن، میدانی برای قهرمانی جهان است. اما فوتبال، بصری است و ادبیات، کلامی. همین کار را پیچیده می‌کند. 

به‌علاوه من این رویکرد روزنامه‌نگاری به فوتبال را دوست ندارم، یعنی همین اخبار و گزارش‌های مربوط به دخالت مافیا در فوتبال یا مانند آن، چون به رؤیاهای فوتبالی‌ام ایمان دارم و ترجیح می‌دهم که ندانم فوتبال واقعا چقدر فاسد است. باید بگویم که قرار بود که فوتبال نقش مهمی در رمانم «کتاب سیاه» (۱۹۹۰) ایفا کند. 

یکی از شخصیت‌های کتاب مردی است که در اوایل دهه ۱۹۸۰ استانبول را در جستجوی همسرش می‌گردد. در نسخه اصلی رمان، او از رادیو می‌شنود که چطور ترکیه دارد در مسابقه‌ای خانگی به انگلیس می‌بازد و انگلیسی‌ها پشت سر هم گل می‌زنند. ترکیه در دهه ۱۹۸۰، دو مسابقه مهم مقدماتی را هشت به صفر به انگلیس باخت. بازیکنان انگلیس در زمین برای بازیکنان ما کرکری می‌خواندند و روزنامه‌های انگلیسی به این می‌خندیدند که ما حتی برای مسابقه اول در استانبول، یک زمین چمن درست و حسابی نداشتیم. 

این شکست‌ها برای من استعاره‌ای از وضعیت ترکیه و احساس حقارت بود. در نهایت این متن‌ها را از رمان درآوردم چون کتاب حسابی قطور شده بود، ولی حالا از این کار متأسفم.

[[photow03]]

<strong>فوتبال ترکیه چه دلالتی بر وضعیت کنونی این کشور دارد؟</strong>

فوتبال در دست آنتونیو سالازار، دیکتاتور سابق پرتغال، ابزاری برای کنترل کشور بود. او فوتبال را افیونی برای توده‌ها می‌دانست، راهی برای حفظ صلح و آرامش. کاش در کشور ما همین‌گونه بود. در ترکیه فوتبال، افیون نیست. بلکه ماشینی برای تولید ملی‌گرایی، بیگانه هراسی و اندیشه خودکامه است. من همچنین معتقدم این نه پیروزی، بلکه شکست است که ملی‌گرایی را ترویج می‌دهد.

<strong>چگونه؟</strong>

ملی‌گرایی از مصیبت نشات می‌گیرد، خواه مصیبت ناشی از زمین‌لرزه و خواه شکست در جنگ. تولستوی در رمان‌های خود می‌نویسد که چطور جنگ مقابل ناپلئون به هویت روس‌ها شکل بخشید. شکست هشت بر صفر جلوی انگلیس مصیبت مشابهی است.

<strong>اما تیم ترکیه در جام جهانی شش سال پیش سوم شد</strong>. 

درست است. ولی بازیکنان تیم ملی ترکیه بعد از راه نیافتن به جام جهانی آلمان در سال ۲۰۰۶، به بازیکنان سوئیس حمله کردند. کارشان غیر اخلاقی و غیرقابل قبول بود، مخصوص مطالبی که روزنامه‌های ترکیه پس از آن نوشتند. ناتوانی تیم ترکیه از صعود را به تقصیر داور و هزار و یک جور توطئه دیگر انداختند. هولناک بود. امروزه فوتبال در ترکیه، در خدمت آرمان ملی‌گرایی است، نه ملت. 

<strong>پاییز امسال ترکیه باید یک مسابقه مقدماتی جام جهانی ۲۰۱۰ را در ارمنستان برگزار کند. احتمالا بحث بر سر نسل‌کشی ارامنه، این مسابقه را تحت‌الشعاع قرار خواهد داد. پیش‌بینی می‌کنید چه پیش بیاید؟</strong>

ترکیه برنده خواهد شد چون از نظر ورزشی تیم بسیار قوی‌تری دارد. امیدوارم چنین شود. البته اگر ترک‌ها ببازند، می‌توانند بگویند نتیجه خیلی بدی نیست. ارمنی‌ها هم مثل ما آدم هستند! آیا این نوع نگرش امکان‌پذیر است؟ خیر من اینقدر هم خام نیستم.

<strong>از فوتبال چه درسی می‌توان گرفت؟</strong>

درس‌های زیادی. مثلا این که کشورها و آدم‌های دیگری با رنگ پوست متفاوت وجود دارند، آدم‌هایی که با ما برابرند و باید به آن‌ها احترام بگذاریم. فوتبال می‌تواند به ما این درس را بدهد که اگرچه شاید بازیکنان یک تیم به‌صورت انفرادی ضعیف باشند، اما اگر درست فکر کنند می‌توانند موفق شوند. 

یا این که وقتی دچار شکستی یاس‌آور می‌شویم، نباید کسی را کتک بزنیم. اگر نیکولا سارکوزی رییس جمهور فرانسه می‌گوید ترکیه بخشی از اروپا نیست، می‌توانیم بگوییم فنرباغچه به عنوان باشگاهی بین‌المللی ۵۰ سال بخشی از اروپا بوده است.

<strong>اما هنوز قبل از مسابقات فنرباغچه در لیگ، سرود ملی ترکیه پخش می‌شود.</strong>

کودکی‌ام به من اثبات کرده که نمی‌توان بدون تعلق به اجتماع، از فوتبال لذت برد. اما وقتی این اجتماع با هویت خودش مشکل دارد، کار دشوار می‌شود. یعنی موقعی که هر نوع خودبزرگ‌بینی ملی‌گرایانه را تجربه می‌کنیم و امروزه خیلی از این دست آدم‌ها در ترکیه هستند. روابط ما با اتحادیه اروپا حل نشده، همین طور روابط ما با کردها.

<strong>آیا از فوتبال دلزده شده‌اید؟</strong>

هنوز از تیم باشگاهی‌ام طرفداری می‌کنم، ولی یقینا از روی پاسخی شرطی به رنگ فنرباغچه است. حتی با وجود این که فاتح تریم مربی تیم ملی ترکیه از ملی‌گرایان تندروست، باز من در خلال جام ملت‌های اروپا از ترکیه حمایت خواهم کرد، همان‌گونه که شما از تیم آلمان طرفداری خواهید کرد. اما آیا فوتبال‌دوست دوآتشه هستم؟ خیر.

<strong>مگر چه شده؟</strong>

در دهه ۱۹۸۰ بیشتر و بیشتر به نویسندگی پرداختم. همچنین در آمریکا زندگی می‌کردم. دیگر طوری شده بود که نمی‌دانستم کدام تیم فاتح جام حذفی ترکیه شده. به‌علاوه فوتبال ترکیه خیلی افتضاح بود. دیگر قهرمانی برای پرستیدن نمانده بود، همه بازنده بودند. 

مثلا دروازه‌بان‌ها تا اواسط دهه ۱۹۹۰ برای ما نقش ویژه‌ای ایفا می‌کردند چون با توجه به برتری تیم‌های حریف در مسابقات بین‌المللی، این همیشه دروازه‌بان‌ها بودند که باید آبروی ترکیه را حفظ می‌کردند. به هر حال برای لذت بردن از فوتبال باید در بطن جامعه بود و من ایمانم را به این جامعه از دست داده‌ام. 

<strong>آلبر کامو یک‌بار درباره دورانی که دروازه‌بان بود، گفته: «تمام آنچه را که با یقین زیاد درباره اخلاق و وظایف اخلاقی می‌دانم، مرهون فوتبال هستم.»</strong>

دست بردارید، شاید چنین حرفی درباره الجزایر دهه ۱۹۳۰ مصداق داشته، ولی امروزه این حرف ناپخته است. این روزها اخلاق شاید آخرین چیزی باشد که بتوان از فوتبال آموخت.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/literature/2008/06/post_491.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/literature/2008/06/post_491.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نويسندگان</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 11 Jun 2008 19:58:02 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>ناگفته‌هايی از زندگی دوريس لسينگ</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>مجله «جهان کتاب» در آخرین شماره خود (شماره ۲۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷) متن مصاحبه ای طولانی با دوریس لسینگ را با ترجمه خسرو ناقد و هم‌چنین مقدمه‌ای از او در معرفی لسینگ منتشر کرده است. 

گفت‌و‌گو با برنده جایزه نوبل ادبی سال ۲۰۰۷ میلادی زمانی انجام شده است که لسینگ کتاب زندگی‌نامه‌ی خود را در دو جلد منتشر کرده بود. از این‌رو نه از پرسش‌های کلیشه‌ای که اغلب با برندگان جوایز ادبی در میان گذاشته می‌شود خبری‌ هست و نه از پاسخ‌‌های محتاطانه‌ی برنده‌ی نوبل ادبی. شاید هم جذابیت این گفت‌وگو در همین نکته نهفته است. 

افزون بر این، این مصاحبه احتمالاً خصوصی‌ترین گفت‌وگویی است که لسینگ تا کنون انجام داده و در آن بیشتر از زندگی و زمانه‌ی خود گفته و کمتر به آثارش پرداخته است.

بخش کوتاهی از این گفت‌وگو را در زیر می‌خوانید. متن کامل گفت‌وگو با دوریس لسینگ را در مجله «جهان کتاب» شماره ۲۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ بخوانید.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>ازدواج اول شما در چه شرایطی صورت گرفت؟</strong>

در دوران جنگ حالتی وجود دارد که می‌توان اسم‌اش را تپش و اضطراب جنگ گذاشت. در این دوران بحرانی بسیاری با علاقه ازدواج می‌کنند. عجیب به نظر می‌آید، اما شاید خواست و واکنشی طبیعی باشد. زنان همیشه در موقع ازدواج تصور می‌کنند که بهترین انتخاب را انجام داده‌اند و همسر خوبی برگزیده‌اند. من هم ازدواج کردم چون در آن زمان بسیاری ازدواج می‌کردند. به همین سادگی.

<strong>برایتان حیرت‌آور نبود که در پیوند زناشویی شما عشق ظاهراً نقشی نداشت؟</strong>

البته هر کس ازدواج می‌کند، مدعی است که عاشق است.

<strong>منظورتان عشق پُرشور و رمانتیک است؟</strong>

من وقتی برای اولین بار ازدواج کردم نوزده سال بیش نداشتم. به این خاطر جوان‌تر از آن بودم که واقعاً عاشق مردی باشم. در اول چنین به نظر می‌آمد مردی را گزیده‌ام که حتی مناسب من است و ما با هم می‌سازیم؛ عیب کار تنها در آن بود که من عاشق او نبودم. ساده است که آدم بگوید من عاشقم! اما اغلب ازدواج‌ها علل دیگری دارند.

<strong>چرا دو بار با مردانی ازدواج کردید که عاشق‌شان نبودید؟</strong>

همان گونه که پیش‌تر گفتم، من بسیار جوان بودم. ولی بعد از گذشت مدت زمانی کوتاه به لحاظ فکری بر «فرانک» همسر اولم، پیشی گرفتم. من پس از ازدواج خیلی زود دگرگون شدم؛ همسرم اما به عکس، همان طور که بود، ماند.

فرانک وزیر مشاور در امور کشاورزی اهالی بومی بود. او فردی بااستعداد و کاربُر بود؛ اما ما با هم سازگار نبودیم. هر چه دوران زناشویی ما بیشتر به درازا می‌کشید، اختلافاتمان هم بیشتر می‌شد و مدام اعصاب همدیگر را خُرد می‌کردیم. با این همه ما ناخواسته جذب هم شده بودیم. هر دو می‌دانستیم که با هم نمی‌سازیم؛ اما خیلی سعی در مراعات حال هم‌دیگر داشتیم.

<strong>به رغم این فاصله‌گیری آگاهانه، می‌خواستید از او صاحب فرزندی شوید؟</strong>

بله، خواست تقریباً نامعقولی بود؛ اما وقتی شما شروط لازم را پیشاپیش پذیرفتید، اشکالی به وجود نمی‌آید. گذشته از این، در زمان ما برای اغلب زوج‌های جوان خیلی عادی بود که بعد از بچه‌ی اول، در فاصله‌ای کوتاه صاحب فرزند دومی می‌شدند.

<strong>اما در مورد همسر دوم، برای هر دوی شما که از همان ابتدا روشن بود که نمی‌خواهید با هم بمانید؟</strong>

بله، اما گوتفرید کمونیست بود و کمونیست‌ها از این نظر خیلی رمانتیک بودند. در اصل ما نمی‌خواستیم ازدواج کنیم، فقط می‌خواستیم با همدیگر دوست باشیم. اگر گوتفرید لسینگ که به عنوان مهاجر در لندن زندگی می‌کرد در این‌جا می‌ماند، ما بی‌تردید مثل دو دوست باقی می‌ماندیم؛ اما متأسفانه چنین نشد. او پس از خاتمه‌ی جنگ جهانی دوم در کسوت یکی از کارگزاران حزب کمونیست آلمان به برلین شرقی بازگشت.

<strong>جالب این‌جاست که قسمت اول زندگی‌نامه‌ی شما آن‌جا پایان می‌یابد که گوتفرید، همسر دوم‌تان، شما و کودک خردسال‌تان را رها می‌کند و به برلین شرقی می‌رود. بعد هم خبر می‌رسد که سازمان جاسوسی روسیه شوروی (KGB) او را در کامپالا، پایتخت کشور اوگاندا به قتل رسانده است. شما از همان زمان به کمونیست‌ها مظنون شدید؟</strong>

ما حتی پیش از آن‌که او لندن را ترک کند، از این نظر با هم هیچ تفاهمی نداشتیم. من خیلی خشمگین بودم که فقط گهگاه، آن‌هم غیر مستقیم، از او خبری از برلین شرقی می‌رسید. گاه دوستی یا آشنایی مرا اتفاقی می‌دید و می‌گفت همسرت سلام رساند؛ و من با خشم می‌گفتم که ما مدتی است از هم جدا شده‌ایم. 

او حتی نمی‌خواست فرزند مشترکمان را ببیند. من پیش‌تر هم اعتقاد چندانی به کمونیسم نداشتم. بعد هم به مرور زمان از هر نوع ایدئولوژی وحشت پیدا کردم. اغلب کمونیست‌هایی که من در آن زمان می‌شناختم، به این خاطر کمونیست شده‌ بودند، چون از سرکشی و عصیان خوششان می‌آمد. ولی گوتفرید نمونه‌ی بارز انسانی عصیانگر نبود، بلکه بیشتر به مسایل روشنفکری و اجتماعی علاقه داشت.

او در واقع آدمی محافظه‌کار و خشک و یک‌دنده بود. به سرکردگان حرب کمونیست و مراجع قدرت ایمان داشت و اجرای دستورات آن‌‌ها را الزامی می‌دانست.

<strong>پس چرا خودتان به کمونیسم روی آوردید؟</strong>

کمونیست‌ها نخستین کسانی بودند که من می‌توانستم با آنان بحث و گفت‌وگو کنم و با افکار و آرمان‌هایشان مرا تحت تأثیر قرار دادند. در آن دوران هیچ‌کس جرأت نداشت چیزی را زیر سؤال ببرد. کمونیست‌ها هر کدام به نوعی روشنفکر بودند و برای من در آن زمان اولین کسانی بودند که می‌توانستند به طور منظم فکر کنند. این برای من حکم رهایی داشت؛ چون در کار نویسندگی شما مدام به افکار تازه نیاز دارید. 

من هر وقت افکارم را با کسی در میان می‌گذاشتم، تصور می‌کرد دیوانه شده‌ام! اما با کمونیست‌ها می‌شد بحث کرد به نظام موجود انتقاد کرد. نباید فراموش کنیم که در دهه‌ی ۵۰ قرن بیستم میلادی انگلیس‌ها معتقد بودند که آفریقای جنوبی بهشت روی زمین است؛ البته بهشتی انگلیسی!

<strong>شما قبلاً به آلمان شرقی هم رفت و آمد داشتید؟ مثلاً برای دیدار همسرتان گوتفرید لسینگ که آلمانی بود، به آن‌جا سفر نمی‌کردید؟</strong>

چرا، فقط یک بار در سال ۱۹۵۱ میلادی گوتفرید را آن‌جا ملاقات کردم. پیش از بنای دیوار برلین هنوز امکان سفر به برلین شرقی وجود داشت.

گوتفرید پیش از آن که به سمَت سفیر آلمان شرقی در اندونزی منصوب شود، در خدمت وزارت فرهنگ آلمان شرقی بود. او از حیث هوش و استعداد کمبودی نداشت، فقط یک‌سره خشک‌اندیش و جزم‌گرا بود.

<strong>تأثیراتی که «سوسیالیسم واقعاً موجود» حاکم در آلمان شرقی بر شما گذاشت با تصورات‌تان از نظریه کمونیستی هماهنگی و هم‌سازی داشت؟</strong>

با دیدن واقعیت و مشاهده‌ی وضعیت آلمان شرقی، ضربه و تکان روحی نسبتاً شدیدی به من وارد آمد. اما برایم غیرمنتظره نبود. زندگی از این تناقضات بسیار دارد.

<strong>برخی از چپ‌گرایان هنوز هم به این پندار‌ها دل‌بسته‌اند. نظرتان در این مورد چیست؟</strong>

کمونیسم در عمل کارآیی لازم را برای اداره‌ی جامعه ندارد و کارساز نیست. مفاهیم کمونیسم و کاپیتالیسم امروزه بی‌معنا شده‌اند. در حال حاضر رویکرد همگانی به وضعیت و مسایل اقتصادی جای پرداختن به آن‌ها را گرفته است. البته بدیهی است که هنوز چین به عنوان کشوری کمونیستی که در مرحله‌ی صنعتی شدن است، وجود دارد. 

در بسیاری از کشورها نیز برنامه‌ریزی اقتصادی و اجتماعی معقولی صورت نمی‌گیرد. به نظر من تنها در صورت خلاصی از ایدئولوژی‌ها، به سادگی خواهیم توانست به ریشه‌ی امور پی‌بریم. اصلاً چرا چنین پرسش‌هایی از من می‌کنید؟! من که سیاستمدار نیستم.

<strong>اما نویسنده‌ای متعهد که هستید.</strong>

این هم نادرست است. خلق آثار ادبی با نوشتن هجونامه‌ی سیاسی تفاوت دارد. من به «ادبیات متعهد» آن هم از نوع ژان پل سارتری آن هیچ اعتقادی ندارم.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/literature/2008/05/post_490.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/literature/2008/05/post_490.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نويسندگان</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 27 May 2008 18:45:05 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>ساعت ۱۳</title>
                  <description><![CDATA[گرچه زمینه بارز بیشتر کوتاه‌نویسی‌های «سیزده ساعت» حول و حوش مهاجران ایرانی است، اما تلاش آرش گیتو، نویسنده جوان و امیدوارکننده ما با انتخاب شخصیت، روایت‌گر یا نویسنده «اول‌شخص مجرد» آغاز می‌شود.

جهان از چشم مردی، زنی، زنی در تردید جنسی مانده، زنی یا مردی هم‌جنس‌گرا دیده می‌شود و گاه ما را به یاد نویسنده بزرگ فرانسوی، <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Patrick_Modiano">پاتریک مُدیانو </a>می‌اندازد. با این‌ وصف، او گاهی نیز فرصت را به همان قلم نظاره‌گر - ‌نویسنده «سوم‌شخص مجرد» ناپیدا می‌سپارد تا با تمام چشم و حس و دور از جهان ذهنی در پرهیز از «بیهوده‌پردازی‌های ادبی، تنها به اینی ‌که هست» زندگی روزمره‌مان بپردازد، بی‌تزئین و بزک.

ادبیات ایرانی هزاره سوم میلادی، حال که آثار نویسندگان چیره‌دست درون‌مرزی ما در انتظار روز آزادی است، محققا به شکل افزاینده‌ای با آثار نویسندگان برون‌مرزی جوان و نه چندان جوان پربار‌تر می‌شود.

[[photow01]]

<strong>مهمانان جمعه</strong>[1]<br />مهمان دعوت می‌کنم تا فردایش ظرف‌های شام را بشویم. تمام مدت، وقتی مهمان‌‌ها با دهان‌های پر جوک تعریف می‌کنند، نگاهم را می‌دوزم به بشقاب‌ها، قاشق‌‌ها و چنگال‌های آغشته به چربی قرمزرنگ و اضطرابی پر از کیف در رگ‌هایم جاری می‌شود.

بعد تمام شب خواب می‌بینم: «ظرف‌ها منتظرند ... منتظر تنهایی تو، دلشان برای نوازش‌های تو، برای صدای تو وقت شستنشان پر می‌زند ...»

جمعه‌‌ها را دوست ندارم. مهمانان جمعه نمی‌دانند که ظرف‌هایشان با چه عجله‌ای شسته می‌شوند ... بدون هیچ لذتی، بدون هیچ سکوتی، تند و تند شسته می‌شوند و توی کمدها و قفسه‌‌ها حبس می‌شوند.

شنبه‌‌ها به شکل ترسناکی پرشتابند. مهمانان جمعه، از ترس شتاب روز بعد، غذایشان را تندتر می‌جوند و جوک‌های کوتاه‌تر تعریف می‌کنند و با بوسه‌ای سریع خداحافظ می‌گویند. شنبه روزی نیست که بتوان در آن با آرامش ظرف‌‌ها را شست. 

ظرف‌های جمعه با این فکر عذاب‌آور شسته می‌شوند: «باید زودتر بخوابم. فردا شنبه است. شنبه اولین روز تلاش است. تلاش، رمز موفقیت است. موفقیت داشتن ستایش‌گر است و ستایش‌گر یعنی تمنای معاشرت. معاشرت یعنی مهمان و مهمان یعنی شستن ظرف‌های روز قبل در تنهایی ... باید زودتر از شر ظرف‌های جمعه خلاص شوم و بخوابم.»

[[photow02]]

پنجشنبه‌‌ها از جنس دیگری هستند. پنجشنبه‌‌ها یادمان می‌آید که می‌شود لیوان شراب را تا آخر نوشید. پنجشنبه‌‌ها روز مرخصی رخوت از زندان وجدانمان است. مهمانان پنجشنبه تا آخرین لحظه لبخند می‌زنند و تنها وقتی می‌روند که شهوتشان طغیان کند. من فقط پنجشنبه‌‌ها خواب می‌بینم.

من با ظرف شستن بالغ شدم. بلوغ یعنی دانستن این‌که خاطره، تعریف ملایمی از حسرت است؛ واقعیت چیزی شبیه شنبه‌‌ها است و آرزو نام مستعار دروغ است. بلوغ یعنی دانستن این‌که توهم، تنها راه فراموش کردن تصویر‌ت در آینه است.

می‌ترسم. از بی‌پروایی آن‌ها که ظرف‌هایشان را به دست ماشین ظرف‌شویی می‌سپارند، می‌ترسم. مگر می‌شود ظرف‌‌ها را توی ماشین ظرف‌شویی چپاند و بعد با آسودگی دندان‌ها را شست و به ‌رختخواب رفت؟ دست‌هایشان چه چیز را نوازشگر است؟ برای که آواز می‌خوانند؟ جمعه‌‌ها و شنبه‌هایشان چه فرقی دارند؟

ظرف شستن قدم‌ زدن در یک مسیر تکراری است. با شستن بشقاب‌های گرد یاد خاطراتت می‌افتی. وقت شستن لیوان‌های شفاف می‌فهمی که خاطراتت از دست رفته‌اند. قابلمه‌های خیره‌سر وادارت می‌کنند به تقلا و جرینگ و جرینگ قاشق و چنگال‌‌ها یعنی تمام شد. یعنی شروع دوباره شتاب.

و بعد تمام ترس‌‌ها و دغدغه‌هایت را با ظرف‌ها خشک می‌کنی و هول هولکی توی کمد مخفی می‌کنی ... ترس‌هایی که با هر بار شستن، کثیف و کثیف‌تر می‌شوند.

شنبه بود که تصمیم گرفتم از شتاب شنبه‌‌ها بگریزم. چمدانم را بستم و در میان اشک‌های مهمانان پنجشنبه و بعد از خداحافظی شتاب‌زده و تلفنی با مهمانان جمعه رفتم.

وقتی رسیدم، اولین کاری که کردم این بود که خود را به یک سوپرمارکت رساندم و میان قفسه‌های رنگین مایع ظرف‌شویی، تعطیلی ابدی شنبه‌‌ها را جشن گرفتم.

از آن روز نشسته‌ام در حسرت یک یا دو مهمان. یکی دو باری هم که مهمانی رسیده، با خود ظرف‌های یک‌بار مصرف آورده است. از آن روز به انتظار شنبه‌‌ها می‌نشینم تا لیوان‌هایی را که در طول هفته کثیف کرده‌ام، بشویم. لیوان‌هایی که وقت شستنشان می‌فهمی که حتی خاطراتت هم از دست رفته‌اند.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/literature/2008/05/post_488.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/literature/2008/05/post_488.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات ایران</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 19 May 2008 12:15:16 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«گُلِم» بیدار می‌شود!</title>
                  <description><![CDATA[<small><strong>«غلام یا گلم - به روایت فریدون مقدس» اثر فریدون معزی مقدم <br>نشر ایما و نشر کتاب‌های جیبی ایران – گروه انتشارات آزاد ایران ۱۳۸۷<br>۱۱۲ صفحه - شابک ۹۷۸۹۱۸۶۱۳۱۰۹۸</strong></small>

[[photow01]]

«فریدون معرکه فلسفی گرفته است» کلاه می‌گرداند تا دهان‌اش را همت والایی با یک سکه یک‌قرانی نقره گرم کند و مجلس‌اش را از کسادی در ‌آورد؛ امّا همتی نیست که والای‌اش باشد. پس «سبیل‌الله» نقالیِ‌ فلسفی‌اش را در «افسانه» می‌پیچد و شروع می‌کند.

شروع می‌کند از خلق آدم‌واره‌ در اسطوره‌ها و افسانه‌ها تا لابراتوارهای اخته‌سازی اندیشه، تا قصر کافکا، تا سیبرنتیک تا نکسوس تا «صورت مثالی» باید لحنِ کنایی نقال را در خواندن کتاب دریافت:

<small><strong>«یکی بود و یکی نبود. روز و روزگاری در شهر وُرمس (Worms) آلمان، «مرجع تقلید» جهودهایِ یکی از کنیسه‌هایِ شهر، مردی بود از ساداتِ اشکناز، به نام آیت‌الیهوه (رَبی) بِزآلِل (Bezalel) ایزدِ دادار، یا همان یهوه‌ی یهود، در نخستین شبِ عید فصح یا فطیرِ (Passover) درست در سالِ ۵۲۷۳ بعد از آفرینش دنیا که به تقویم و حساب مسیحی «دقیقاً!» می‌شد سالِ ۱۵۷۹، یعنی ۴۰۰ سال قبل از انقلابِ روغنی خودمان، به این مرد مؤمن و با تقوا پسری داد.

تولد پسر آیت‌الیهوه بِزالِل مصادف با آن روزگار سیاهی است که «جهودکشی» از «تفریحات سالمِ» ملت‌های مسیحی است. «تفریحات سالمی» که در طی آن ملت با اشاره و همکاری و هم‌دلی و هم‌زبانی شاه و امپراتور و تزار و آیت‌الخاج و حجت‌الباج‌، یعنی متولیان و خوش‌خوان‌هایِ‌ کلیساهایِ ارتدکس و کاتولیک و متفرقه، تیغ و ساطور و تخماق و دشنه و مشعل و چماق به دست راه می‌افتادند و می‌ریختند توی محله و گِتوهای این مردم به قتل و غارت و می‌زدند و می‌سپوزیدند و می‌کشتند و به سیخ می‌کشیدند و روغن و نقره داغ می‌کردند و آتش می‌زدند. «سناریو یا فیلم‌نامه» حمله و قتل و غارت هم همیشه یکی بود:

«این جهودهایِ قاتل عیسایِ معصوم، شب عید فصح رسم دارند که خونِ بچه‌هایِ مسیحی را بنوشند و به خمیر نانِ فطیرِشان ...»</strong></small>

«غلام یا گُلِم - به روایت فریدون مقدس» اثر فریدون معزی مقدم، دومین کتابی است که از این نویسنده و منتقد فرهنگی و اجتماعی سرشناس در گروه انتشارات آزاد ایران منتشر شده است.

فریدون معزی مقدم در سفری ماجراجویانه، با شوق و خستگی‌ناپذیریِ باستان‌شناسی از رده‌ی هُوارد کارتِر، نه به کاوش راز یک مومیایی چند ‌هزار ساله‌ در اعماقِ خاک، بلکه به کشفِ اسرار چند ‌هزار ساله‌یِ انسان‌مانه‌ای خاکی در اعماق آرزو‌های نهفته و ذاتیِ «انسان‌» می‌پردازد.

‌بار‌ دیگر فریدون معزی مقدم، با چیره‌دستی کم‌نظیری در نوشتن مرتکب گناه بزرگی می‌شود؛ گناهی، که مورد بخشش هیچ پروردگاری نخواهد بود: آفرینش «پیامبری» از تبار سامی، که راز آفرینش انسان را در «کتاب مقدس‌»اش بر سینه‌ی انسان قرن بیست و یکم می‌نویسد: «گاف لام میم ...»

[[photow02]]

«گُلِم» کتابی‌ است که نمی‌خواهد کتاب «بماند» داستان شود، رویداد شود، نگرش یا بازنگرشی بر ‌یک اتفاق چهار هزار ساله ‌شود؛ «گُلِم» لوحه‌ای‌ست از خاک، از گِل، که رمز هستی‌شناسی آدمی را برای لحظه‌ای کوتاه و گذرا می‌شکند؛ «لحظه‌»‌ای پیش از ‌آن‌که «گُلِم» در ذرات خاکی خود از ‌هم بپاشد و هرگز از یاد «نرود» چرا ‌که در میدانِ جاذبه‌یِ هستی‌گراییِ این «سینما»، خواننده با لبخندی شیفته و بی چون و چرا «تسلیم» می‌شود.

«گُلِم» به قولی وجودی شبح‌‌وار‌‌ است که انگار برای پیش‌برد سرنوشت و تقدیر آدمیان، برای افکندن روشنایی تازه‌ای بر هستی در کوچه‌ - ‌پس‌کوچه‌های تیره و تاریک پراگ ظاهر می‌شود.

گوستاو مایرینک، از گُلِم ‌پردازان بنام، نوشته است:<br><small><strong>«کمابیش هر ۳۳ سال یک بار در کوچه‌های ما (پراگ) ظاهر می‌شود؛ رویدادی که به خودی خود چیز تکان‌دهنده‌ای نیست؛ امّا با این حال باد دلهره‌ای برمی‌انگیزد؛ بی‌آن‌که ما بتوانیم علت و توضیحی برای آن بیابیم یا توجیهی برای آن پیدا کنیم.

هر بار مردی کاملاَ ناشناس، با سیمایی فاقد مو، زردرنگ، مغول‌مانند، پیچیده در پوششی دِمُده از طرف آلتشولگاس، می‌آید و با قدم‌هایی برابر امّا به طرز غریبی توأم با تردید، انگار هر لحظه ممکن است بلغزد، محله یهودی‌ها را می‌پیماید و سپس ناگهان از هوش می‌رود...»</strong></small>

نویسنده خود نوشته است:<br /><small><strong>«گُلِم افسانه‌ای یهودی‌ است با ده‌ها روایت به جای مانده از سده‌های میانه‌ی اروپای مرکزی. هم شاهد است که هیچ افسانه‌ای بی‌حقیقت نیست و هم شهادت، که افسانه «تاریخِ معصوم» است؛ تاریخ‌هایِ نانوشته‌ای که سرانجام «بی‌تاریخ» می‌نویسند.

برانداز کردن حکمتِ اندیشه و تمایلِ بنی‌بشر به خَلق و آفرینش، سخن دیگر این کتاب کوچک و فشرده‌ است؛ نگاهی تازه بر منظر و مرایای هستی‌شناسی. کتابی نه به زبان خطیبان و فیلسوفان، که کوششی برای نزدیک شدن به زبانی والاتر؛ زبان نقالان و معرکه‌گیران در دوختن دوغ و دروازه‌هایی علی‌الظاهر بی‌ارتباط و بعید به یکدیگر ...»</strong></small>

امّا کسانی که فریدون معزی مقدم را از روزگار جوانی در کانون نویسندگان و نگین و فردوسی و ... می‌شناسند، نیک می‌دانند که نگاه او به سینما و فیلم‌ها، گشودن پنجره‌هایی رو به جهان و امروز و دیروز آن است. حتی عنوان این نوشته‌ی طناز و سرخوش، امّا گزنده و حمله‌ور، نیشخندی است به قدسی‌پناهان. به ربی‌ها و پاپ و کاردینال‌ و خاخام‌ها و مجتهد و آخوند و حجت و آیت‌الله‌های دراز و کوتاه و ترحم‌انگیز، این دکان‌داران دین و مذهب.

پرویز دوایی، نویسنده‌ی صاحب سبک مقیم پراگ، پس از خواندن مکرر در مکرر «غلام یا گُلِم، روایت فریدون مقدس» در نامه‌ای نوشته است:

<small><strong>«ظهور یک مرحوم صادق هدایت دیگر را که از فهم و ظرافت طنز دست کمی از او ندارد (منتهی طنزش مال خودِ خودش است) تبریک می‌گویم به قاطبه. اگر عقل‌شان برسد ... این توازن و این انگشت به همه، بجا و درست رساندن، بدون تبعیض، ورای ایدئولوژی، ملک و ملت و خاک‌پرستی‌های سطحی و قلابی بودن و عدل را رعایت کردن ... کتاب خوش‌ریختی هم هست ...»</strong></small>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/literature/2008/05/post_487.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/literature/2008/05/post_487.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات ایران</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 18 May 2008 12:45:11 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>شهرزاد و ديگران</title>
                  <description><![CDATA[یکی از خوش‌شانسی‌های قرن بیستم برای ادبیات ایران، ظهور و شکوفایی نهال ادبیات زنان است. ادبیاتی که توانسته با عرضه‌ی آثاری قابل قبول، اعتبار لذت مطالعه را به خوانندگان خود هدیه دهد و اندکی تلخی سرخوردگی ایشان از ویترین آثار ادبی ایرانی را بزداید.

می‌توان ویژگی‌های این ادبیات را با مقایسه‌ای گذرا و مروری در سطح برشمرد و به فاصله‌ی حیرت‌آور آن با آثاری که توامان توسط خواص تولید و مصرف می‌شوند نیز پی برد.

جهان ادبیات چهار راه شگفتی‌هاست. زن و مرد نمی‌شناسد، کسی را بر دیگری ارجح نمی‌شمارد، چیزی را که نمی‌پسندد یا متوجه نمی‌شود کتمان و بایکوت نمی‌کند، وامدار شرافت و شهامت است، خانه‌ی مُرشد و امپراتورهای زندانی در اتاق‌های سه در چهارشان نیست، جایی برای حاتم بخشی خلعت‌های رنگارنگ ندارد.

[[photow01]]

ادبیات زندان و زندانی نیست. ادبیات آزادی است. پشتوانه‌ی چنین ادبیاتی زندگی و مجموعه ماجراهای آن است. زنان راویان بخشی از این جهان‌اند و ادبیات زنان ایران، در نگاهی کلی، تلاشی در جهت ارائه‌ی تصاویری واقع نمایانه از زندگی، جامعه، تاریخ، عشق و مرگ است.

رفتارهای جدید جمعیتی در ایران حاکی از این است که زنان  ایرانی، علی‌رغم درگیر بودن‌شان با ابهامات و تنگناهای حقوق فردی و اجتماعی، توانسته‌اند منشا تاثیراتی شگرف بر دانش عمومی و آکادمیک کشور باشند. (<a href="http://www.irwomen.org/spip.php?article3914">برای مطالعه‌ی بیشتر</a>)

بی‌شک این جهش اندیشه‌ای، زمینه‌ساز ارتقا حضور ایشان در عرصه‌های فرهنگی، اندیشه‌ای و اجتماعی را به دنبال داشته و خواهد داشت.

آنچه که امروز از آن به عنوان کارنامه‌ی ادبیات زنان ایران نام برده می‌شود حاصل حداقل نیم قرن تلاش در حوزه‌ی فرهنگ و اندیشه است که نتیجه‌ی آن را می‌توان در  متون شعر و نثر دید. تفکیک ساختاری این متون نشان می‌دهد که داستان، نقد ادبی – اجتماعی، فیلمنامه (ادبیات سینمایی)، نمایشنامه (ادبیات نمایشی) و شعر به ترتیب بیشترین فراوانی این آثار را به خود اختصاص می‌دهند.

[[photow02]]

از تاثیر گذارترین چهره‌های شاخص این ادبیات در حوزه‌های ادبیات داستانی، نقد ادبی، ادبیات سینمایی (فیلمنامه)، ادبیات نمایشی و شعر می‌توان به سیمین دانشور، حورا یاوری، رخشان بنی‌اعتماد، نغمه ثمینی و فروغ اشاره داشت.

با این حال انگاره‌هایی پیرامون این ادبیات نیز  مطرح است. برخی آن را نتیجه‌ی وقوع تکانه‌های اقتصادی و تبلور یافتن طبقه‌ی متوسط جامعه می‌دانند، گاه در عصبیتی مهار گسیخته جزو قاذورات ادبی شمرده شده و در مقابل نهنگ‌های اقیانوس، ماهیانی خُرد شمرده شده و گاهی نیز با عوام‌پسند خواندن آن، سعی بر منفک ساختنش از جریان زنده‌ی ادبیات امروز ایران دارند.   

طیفی از علاقه‌مندان به بررسی آماری ادبیات نیز با ثقل بخشیدن به مقایسه‌ی جنسیتی - عددی جامعه‌ی نویسندگان، سعی در پرداختن به مفاهیم  آن دارند. (<a href="http://www.persica.ir/main/news/details/?news=516">برای مطالعه‌ی بیشتر</a>) 

به راستی از چه زاویه‌ای می‌توان به معرفی و قضاوت آثار ادبی زنان نویسنده‌ی ایران پرداخت؟ وقوع انقلاب سال 57 و جنگ تحمیلی سال 59 به‌عنوان دو واقعه‌ی بزرگ تاریخی، ضمن زیر و رو کردن جهان خموده‌ی افیون و خمیازه و عرفان‌زده‌ی ایرانی، زنان را نیز از مطبخ‌نشینی و پرسه زدن در گورستان‌ها به عرصه‌ی فرصت‌هایی کشاند که در آن مجال توانسته‌اند گامی موثر در راه «خودباوری» و دگر شدن بردارند.

جامعه ایران که تا قبل از آن، به صورت‌های مختلف از پذیرفتن و مشروع شمردن حقوق فردی و اجتماعی زنان، یا ناتوان بود و یا از آن سر باز می‌زد، به مرور خود را نیازمند بینش و دانش آنان دید.

به اقتضای همان فرصت‌ها بود که جامعه‌ی ایران توانست بر شایستگی زنان، هرچند مشروط و محدود، نظر اندازد و قابلیت تجربه‌های زیسته‌شان را به رسمیت بشناسد. قابلیتی که زیر ساخت اصلی هر نوع آفرینشی از جمله آفرینش ادبی است.

[[photow03]]

رخنمون تحولات فرهنگی – اجتماعی ایران (دهه‌ی 40 شمسی تا کنون) می‌تواند شاخص قابل اعتنایی در تامل بر این فرضیه باشد. بی‌شک اکنون می‌توان ادبیات زنان ایران را آیینه‌ی بازتاب دهنده‌ی بخش عمده‌ای از مطالبات حقوقی آنان دانست.

پوشیده نیست که در بازار ادبیات ایران نیز کشش مخاطبان نسبت به نویسندگان زن (تالیف و ترجمه) بیش از دیگر آثار است. اصلی‌ترین انگیزه این رویکرد، بدون شک، شکست خوردن نویسندگان ایران در شناخت واقعیت‌های جامعه و ارتباط یافتن‌شان با مردم است. پس از دو دهه تجربه‌ی پیچیده‌نویسی نویسندگان ایران، بالاخره ساده‌نویسی از سلسله ضعف‌های اساسی نوشتار در ایران خارج شد و به جرگه‌ی ویژگی‌های یک متن خوب پیوست.

ساختار، مضامین و درون‌مایه‌های آثار ادبی زنان نویسنده‌ی ایران معطوف به بیان خاطرات، وقایع‌نگاری، عبور از باورهای نخ‌نما شده‌ی جامعه و تحلیل واقعیت‌های عمومی زندگی است.

عشق، ازدواج، مشکلات زندگی روزمره، شرح درگیری‌های روزمره آدم‌ها با یکدیگر، بیان امیدها و سرخوردگی‌های آرمانی، کنکاش در تابوها و خرافه‌های فرهنگ عمومی ایران و تحلیل عام‌نگر مسایل سیاسی – اجتماعی و فرهنگی، خاصه در میان جوانان از عمده‌ترین موضوعاتی هستند که زنان نویسنده‌ی ایران در آثار خود به آنها می‌پردازند.

در یک تقسیم‌بندی نامعتبر در بازار نشر ایران، بخشی از آثار، مهر عامه‌پسند را بر پیشانی خود دارند. شاید بتوان در همین‌‌جا به نقطه‌ی افتراقی ارزشمند در ادبیات امروز ایران اشاره کرد؛ مرز ادبیات پرفروش و ادبیات کم‌فروش. از پشت این عینک، عموم آثاری که پرفروش‌اند عامه‌پسندند و آنها که مخاطب را از مطالعه و متن می‌رانند ادبیات ناب. ادبیات امروز ایران خاصه در حوزه‌های شعر و داستان بر این نقطه ایستاده است.

در حوزه‌ی ادبیات داستانی تجربه‌های زیسته‌ی زنان همراه با رویکردهای آنان به تحلیل واقعیت‌های زندگی مدرن، توانست عقب‌گرد پیشکسوتان داستان ایران را در جذب مخاطب جبران کند. رشد فزاینده‌ی داستان‌نویسان زن طی دهه‌های 70 و 80  گواه این فرض است. (<a href="http://www.iran-newspaper.com/1384/841001/html/dialog.htm">برای مطالعه‌ی بیشتر</a>)

تحول چشمگیر نقد ادبی به عنوان مهجورترین محرک نواندیشی‌های ادبی مرهون تلاش‌های منتقدانی است که با تکیه بر دانش انتقادی جهان، نقدهای جانانه‌ای را به ادبیات انتقادی ایران هدیه دادند. حورا یاوری و آذر نفیسی چهره‌های درخشان این عرصه هستند که توانسته‌اند با معیارهای علمی – روانشناختی خود، متن ادبی را به قلمرو ی خوانشی دیگر هدایت کنند.

سینمای امروز ایران که با پشت سر گذاشتن دوره‌ی طلایی خود اسیر مضامین و قصه‌های بی‌رمق و کم جان شده و در چرخه‌ی روایت‌هایی تجریدی از انسان چند شخصیتی ایرانی افتاده، با تاملات سینماگر مولف به نقطه‌ای قابل اعتنا رسیده است. 

ایران بعد از  جنگ، فقر و فلاکت، اعتیاد، خیانت و عموم معضلاتی که دختران و پسران جوان ما در چنبره‌ی آن اسیرند از موضوعاتی است که رخشان بنی‌اعتماد بر نقطه‌ی طلایی فرزانگی روایت داستانی و مستند – داستانی آنها ایستاده است.

[[photow04]]

تاملات نغمه ثمینی بر افسانه‌ها و اسطوره‌ها، پیدا و پنهان زندگی در عهد قاجار و مسایل انسان معاصر، نمایشنامه‌های او را در زمره‌ی مقبول‌ترین آثار نمایشی ایران امروز قرار می‌دهد.

بازگشت طیفی از زنان شاعر به شعرهای پروین اعتصامی و فروغ فرخزاد و توجه به نوجویی‌های سیمین بهبهانی در فرم غزل و پردازش‌های زبانی نشان می‌دهد که فرض عنوان شده درباره‌ی شعر زنان می‌تواند با تاملی تحلیلی – آماری به مصداق برسد.

اکنون به وضوح می‌توان ویترین‌های نشر ایران را در قبضه‌ی ادبیات زنان ایران دید. برخی آمارها حکایت از فعالیت بیش از 400 نویسنده زن ایرانی (داخل و خارج از ایران) در حوزه‌ی ادبیات دارند. (<a href="http://persian.usinfo.state.gov/index/topics/topic_listing_scv/trIranian_Women_in_Exile_Finding_Voices_Through_Literature.html">برای مطالعه‌ی بیشتر</a>)

مشخصه‌های عمومی این ادبیات را می‌توان در عناوین زیر بر شمرد:
- عموما سرگرم‌کننده، پرفروش و مخاطب پذیرند. 
- موضوعات آنها مسایل عمومی جاری و قابل تامل جامعه‌ی ماست. 
- فاقد پیچیدگی و تنافرهای لفظی و معنایی هستند.
- بر خلاف تصور مرسوم، آنچنان که گفته می‌شود زنانه‌نویس نیست.
- فاصله‌ای زیاد با تلقی‌های روشنفکری از ادبیات داشته و به همین‌ دلیل، مرجعی ارزشمند برای تحلیل روشنفکری از وضع موجود جامعه است.
- دارای ساختار و فرمی قابل قبول هستند.

این چشم‌انداز، نویدبخش آینده‌ای پر مخاطب برای ادبیات ما است. زنان نویسنده‌ی ایرانی توانسته‌اند با غلبه بر تصورات نخ‌نما شده‌ی جامعه از زن و زندگی، توفیق ایجاد ارتباط مردم کوچه و بازار با ادبیات را از آن خود سازند.

از سوی دیگر، این ادبیات در حوزه‌های متنوع خود توانسته گامی بزرگ در تربیت مخاطبان خود برداشته و ایستگاه نخست ارتقای مطالعه‌ در جامعه را به خود اختصاص دهد. اگر یکی از تعهدات ادبیات در برابر خود و مخاطبانش، گشودن راهی از میان سرخوردگی‌ها، تحقیر شدگی‌ها به سوی امید و آینده، هرچند واهی باشد، می‌توان ادبیات زنان ایران را از جمله دست‌اندرکاران آن دانست.

اکنون جامعه‌ی زنان نویسنده ایران از زوایای مختلف مسایل فردی و معضلات اجتماعی را مرور می‌کنند. آیا قابلیت‌های آسیب‌شناختی این ادبیات می‌تواند نقشی، هرچند کوچک در عبور از گذر پیچاپیچ بحران هویت انسان امروز ایران داشته باشد؟]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/literature/2008/05/post_489.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/literature/2008/05/post_489.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات ایران</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 17 May 2008 19:35:08 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>نامه‌ای به شاهرخ مسکوب</title>
                  <description><![CDATA[بخش اول را در <a href="/literature/2008/05/post_485.html"><strong>این‌جا</strong></a> بخوانید

من الان خانم گیتا، همسر شما، و اردشیر و غزاله، فرزندان‌تان، را خوب می‌شناسم. حتی مادر اردشیر را هم که مدت‌هاست از این دنیا رفته می‌شناسم (گرچه تصویرش کمی مِه‌آلود است در نظرم)... یا مادر و خواهران شما، یا دوستان‌تان... با یاران رفته و مانده هم آشنا شده‌ام...

وقتی اسلام کاظمیه خودکشی کرد (چه‌کار خوبی کردید آخرین یادداشت‌هایش را در کتاب‌تان آوردید!) و آن یادداشت‌ها چاپ شد، چنان اندوهی جانم را پُر کرد که فکر کردم چه می‌توانم بنویسم؟ دو سه طنز تلخ نوشتم که در نشریه‌ای چاپ شد. (اگر پیدا کنم نسخه‌ای از آن‌ها را برای‌تان می‌فرستم.)

سال‌هاست با مرتضی کیوان آشنا هستم و ندیده، او را بسیار دوست داشته و دارم. همیشه فکر کرده‌ام این مرد که وقتی اعدام شد، من چهارساله بودم، چه‌جور آدمی بوده که هرکس را که می‌بینی دوستش داشته و از او به‌نیکی یاد کرده و یاد می‌کند؟ از احمد شاملو گرفته تا نجف دریابندری، تا نصرت کریمی، سایه، اسلامی ندوشن، فرزانه، سیمین بهبهانی... شما و دکتر محجوب... و خیلی‌های دیگر...

چند سالی است تصمیم گرفته‌ام فیلم مستندی درباره‌ی او بسازم؛ از نگاه آنان که را دیده بودندش و می‌شناختندش. (چه‌قدر حسرت خوردم دو سال پیش تابستان که سفری رفته بودم تهران و نصرت کریمی گفت: «زنگ زدم به‌ت بیایی برویم مجلس یادبود مرتضی کیوان که پوری خانم در تمام این سال‌ها، هرساله برگزار کرده... پیدات نکردم.» گویا در باغی بوده این مراسم، و خیلی‌ها بوده‌اند... و من دوربین ویدئو هم داشتم... واقعاً حیف شد!) 

تاکنون، کلّی یادداشت و نوشته و عکس جمع کرده‌ام. امیدوارم روزی بتوانم این‌کار را انجام بدهم؛ کاری خوب در خورِ آن انسان خوب و شایسته و عزیز...

بله، من با شما کتاب‌ها خواندم... پروست را خواندم و «شاهنامه» را و کارهای خوب یوسف اسحاق‌پور را... (که متأسفانه از نزدیک نمی‌شناسمش، اما او هم باید مثل شما «آدم‌حسابی» باشد.) و فلوبر را و هدایت را و توماس مان را و حافظ را و کتاب‌های خوب دیگر... شاهکارهای ادبیات ایران و جهان... (اگرچه من فقط فارسی می‌دانم و کمی هم انگلیسی و یک خُرده هم سوئدی... پیش از آن‌که بیایم سوئد، پیش خودم انگلیسی یاد گرفته بودم و حتی چند کتاب و مقاله و داستان و نقد هم ترجمه کرده بودم که چاپ هم شده‌اند... آمدیم این‌جا سوئدی یاد بگیریم سرِ پیری، سوئدی که یاد نگرفتیم درست هیچ، آن انگلیسی‌مان هم نَم کشید و یادمان رفت...)

من «شاهنامه» را یک بار کامل، از اول تا آخر، و دقیق ـ همراه با یادداشت برداشتن ـ سال‌های پنجاه و پنجاه و یک [شمسی] که در زندان بودم، خوانده‌ام. کتاب‌های دیگری هم در آن فرصتِ مغتنم اجباری یک سال و اندی خواندم؛ مثل نظامی و حافظ و بیهقی و نیما و ... در این سال‌ها، گاه‌گداری رفته‌ام سراغ فردوسی، اما حالا پس از خواندن یادداشت‌های شما و ملاحظه‌ی ارادتی که به حکیم توس دارید، تصمیم گرفته‌ام یک بار دیگر بروم سراغش و کامل آن را بازبخوانم.

همچنان‌که حتماً کتاب پروست را که چند سال پیش، وسطِ خواندنش زاییدم، دوباره دست خواهم گرفت و البته «حکایت بلوچ» [کتابِ چهارجلدی دکتر محمود زند مقدم] را که داشتم و فرصت نکرده بودم و حالا آن را دست گرفته‌ام و واقعاً هم که چه جواهری است این‌کار...

چه‌قدر این احساس شما برای من ملموس بود که چندبار به آن اشاره کرده‌اید: روزگاری می‌خواستیم دنیا را عوض کنیم، دنیا ما را عوض کرد!

من هم مثل شما در دورانِ جوانی ـ به‌قولِ دکتر محجوب ـ سرم بوی قُرمه‌سبزی می‌داد؛ با مارکسیسم آشنا شده بودم و آرمان داشتم و حاضر بودم جانم را خیلی راحت در راهِ ساختن دنیای جدید، برپا کردن سوسیالیسم، بدهم و به‌همین دلیل هم بود که در بیست سالگی که دانشجوی سال دوم سینما بودم، با چندتا از رفقا افتادم زندان و به‌اتهام «تشکیل و عضویت در گروه با مرام و رَویه‌ی اشتراکی»، به یک سال حبس محکوم شدم از طرفِ دادگاه نظامی آن اعلی‌حضرت؛ که البته ده دوازده روزی هم «ملّی‌کشی» نصیبم شد تا بالاخره در زمستان ۱۳۵۱، با یک فقره آسمِ عصبیِ مُزمن که پزشکان اول فکر می‌کردند دچارِ سل شده‌ام، آمدم بیرون. 

آن‌چه مرا نجات داد، همین دلبستگی به هنر و ادبیات بود. (من هم بارها و بارها در این سال‌ها، مثل شما، احساس «پُفیوزی» به‌م دست داده! البته شما بهتر از من می‌دانید آن‌ها که واقعاً «پفیوز»اند، هیچ‌گاه چنین احساسی به‌شان دست نمی‌دهد؛ تنها آدم‌های شریف و صادقی مثلِ شما هستند که گاهی این احساس را دارند و مهم‌تر از همه این‌که آن را باشهامت بیان می‌کنند و می‌نویسند... وسطِ دعوا انگار نرخ تعیین کردم و خودم را هم «شریف و صادق» جا زدم! می‌بخشید... البته خودم می‌دانم که «صداقت» دارم و امیدوارم «شریف» هم باشم؛ تمام تلاشم در این‌همه سال، حفظ همین یک ذرّه «شرافت» بوده و هست، وگرنه چیز دیگری که ندارم، پس از پنجاه و دو سال حرام کردن نعمت‌های روی این خاک...)

روزگاری، این بیت عبید را می‌خواندیم و می‌خندیدیم:

روزگار اَر به کام ما نشود
کیر بر کونِ روزگار کنیم!

ناگهان به‌خود آمدیم، دیدم انگار روزگار، با زرنگی تمام، همین عملِ شنیع را با خودمان صورت داده است! (جسارت است البته... دور از جان شما... خودمان را می‌گویم!)

همین الان نکته‌ای یادم افتاد. کاش در این کتاب‌تان چند نقطه [....] نمی‌گذاشتید. حالا که این‌کتاب در مملکتِ «چند نقطه‌گذاران» اجاز‌ه‌ی چاپ ندارد و در خارجه درآمده، چه لزومی داشت، چند نقطه گذاشته شود؟

حالا که رویم زیاد شده، اجازه بدهید چند نکته‌ی دیگر هم بگویم: 
ای‌کاش ملاحظه را می‌گذاشتید کنار و نام اشخاص را کامل می‌نوشتید، یا این‌که اصلاً این قسمت‌ها را فعلاً چاپ نمی‌کردید (که البته در این‌صورت، حیف می‌شد!)

من هم ایرانی‌ام و در خارج از ایران، فعلاً به‌اجبار، روزها را به شب می‌رسانم و گاهی هم اگر بتوانم، سری به آن مملکت سوخته می‌زنم، چون خیلی دوستش دارم؛ من هم هموطنان غیور و «فرهنگ» خودمان را می‌شناسم و به کج و کوله‌گی‌اش واقفم؛ می‌دانم که خیلی حرف‌ها را نمی‌شود گفت یا نوشت.

به‌هرحال، آدم می‌خواهد زندگی کند و در این چهار صباح، آبِ خوشی شاید از گلویش برود پایین (آن‌هم اگر بگذارند که نمی‌گذارند!)، من هم اگر می‌خواستم چنین کتابی چاپ کنم، شاید خیلی اسم‌ها را نمی‌گذاشتم یا عوض می‌کردم. (همین الان یادم افتاد، کاش شما هم همین‌کار را می‌کردید و اسم‌ها را عوض می‌کردید. به‌جای این‌که حرفِ اولِ اسم و فامیل این و آن را گاه بنویسید و گاه چند نقطه بگذارید... بهتر نبود؟)

من البته بعضی از کسانی را که درباره‌شان نوشته‌اید، بازشناختم؛ مثلاً مهدی خانبابا تهرانی را، یا عبدالکریم سروش را، یا (اگر اشتباه نکنم) نعمت آزرم و ابراهیم گلستان را و چندتایی دیگر...
به‌هرحال، این هم مثلاً انتقاد ما!

چه‌قدر با شما احساس همدلی می‌کردم در مورد جنایت‌های اسراییل بر این عرب‌های فلسطینی مادرمرده، یا در مورد این دایناسورها که مثل بَختَک افتاده‌اند رو مملکت خراب‌شده‌ی ما و ملتِ مادرمرده‌ی ایران، و ول‌کنِ معامله هم نیستند، یا در مورد رذالت و شنائت بی‌حد و مرز این مثلاً «مسلمانان» که مرا هم گاه مثل شما از فحش و فضیحت و پرونده‌سازی خبیثانه در روزنامه‌ها و تلویزیون‌شان بی‌نصیب نمی‌گذارند، یا درباره‌ی این فیلم‌های افتضاح و این هنر به‌اصطلاح مُدرن (و تازگی‌ها: پُست‌مُدرن) و این موسیقی شنیع امروز جهان... من هم واقعاً حیرت می‌کنم آخر چه‌قدر و تا کِی می‌شود خون و خون‌ریزی (یا به‌قول آن بابا: خین و خین‌ریزی!) و انفجار و کُشت و کُشتار و پَر و پاچه و بنداز را از زاویه‌های مختلف و به اَشکالِ گوناگون نمایش داد بر پردۀ سینماها و صفحۀ تلویزیون‌ها... و خسته نشد؟!

یکی از جذّابیت‌های کتاب شما «خواب‌ها»یی است که یادداشت کرده‌اید. من هم گاهی این‌کار را کرده‌ام و هنوز هم می‌کنم. دقّت شما در ثبت لحظه‌ها و جزئیات خواب‌ها قابل توجه است. 

راستی، شما می‌دانستید که من و عباس کیارستمی دوست نزدیکیم؟ و من از سال ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۶ (که فیلم «خانه‌ی دوست کجاست؟» را ساخت)، تقریباً در تمام فیلم‌هایش، به شکل‌های مختلف (یا دستیار بودم، یا برنامه‌ریز، یا مونتور... حتی در فیلم سینمایی «گزارش» او، یک صحنه بازی کردم!) همکاری کرده‌ام و کلی چیز یاد از او گرفته‌ام و به من محبت دارد و لطف کرد و عکسی را که روی این کتاب «با دُرّ، در صدف» می‌بینید، داد به من تا بگذارم روی جلد... و در «خانه‌ی دوست...» هم دو سه ماه شبانه‌روز باهم بودیم و خوشحالم که اسم من هم در تیتراژ فیلم هست...  

*

در نوشتن این نامه چند ساعتی وقفه افتاد...
حالا آمده‌ام کتابفروشی. مثل همیشه، اول یک قهوه گذاشته‌ام و یک قطعه موسیقی... این هفته نوبت بتهوون است و الان یکی از کنسرتو پیانوهایش دارد پخش می‌شود. (موسیقی کلاسیک و به‌خصوص بتهوون هم یکی از همدلی‌های من با شماست...) و نشسته‌ام که این نامه را به پایان برسانم و همین امروز پُستش کنم، چون می‌ترسم مثلِ خیلی از نامه‌های دیگر بماند گوشه‌ای و تنبلی و بی‌نظمی نگذارد که به دست مخاطب برسد.

حرف برای گفتن زیاد دارم، منتها در دیزی باز است، گربه بد نیست کمی حیا داشته باشد...

هنگام خواندن کتاب‌تان، وقتی به آن‌جا رسیدم که کارتان را از دست دادید و مجبور به «مغازه‌داری» شدید، راستش کمی تسکین یافتم! آخر من هم یک سال و نیم است «مغازه» باز کرده‌ام! یک دکان کوچولوِ بیست و چند متری است که یک مُشت کتاب فارسی و سوئدی ریخته‌ام توش و تازگی‌ها هم بساطِ کامپیوترم را آورده‌ام، شاید برسم چیزکی بنویسم، یا این هفت هشت تا مستندی را که تصویربرداری کرده‌ام و مانده رو دستم، مونتاژ کنم.

مشتری و «کتاب‌خر» و کتاب‌خوان که یُخدور!... هموطنان بیش‌تر فروشنده‌ی کتاب‌اند تا خریدار آن! وضعیتم چیزی است در حدود همان وصفی که از آخرین روزهای اسلام کاظمیه در کتاب‌تان نوشته‌اید. اجاره‌ی این دکان را که درنمی‌آورم هیچ، صورت‌حساب‌های برق و تلفن را از راهِ فروش کتاب، به‌زور می‌پردازم. ناچارم صد جور کار دیگر بکنم (مثل ویرایش و ترجمه و زیرنویس فیلم گذاشتن و تدریس و...) تا صورت‌حساب‌های ریز و درشت نمانَد رو دستم.

منتها فعلاً فرق من با آن خدابیامرز در این است که من رویم زیاد است و پوستِ کرگدن دارم و به تنها چیزی که فکر نمی‌کنم «خودکشی» است؛ زیرا گمان می‌کنم به زحمتش نمی‌ارزد؛ توی این دنیا، آن‌قدر درد و مرض لاعلاج (سرطان و ایدز و سکته و غیرهُ‌ذالک...) هست که آدمیزاد به‌حولِ قوۀ الهی دچارشان شود که دیگر نیازی نیست چیزهایی مثلِ ویسکیِ صلِ‌علی و «جنسِ نامرغوبِ» بیوک‌آقا را آدم حرام کند که آن‌هم از بداقبالی کارگر نشود و ناچار به «کیسۀ پلاستیک» توسل جوید!
به‌هرحال، هرجور هست می‌گذرد...
و چه‌قدر حرف یوسف در کتابِ شما به دلم نشست که: هیچ‌گاه دنیا این‌جور نبوده، خراب و افتضاح... 
و دلایلش هم درست بود.

اما از یک نظرِ دیگر، من خوشحالم که در چنین روزگاری بوده و زیسته‌ام، یا به‌قول قُدما این زمانه را «درک» کرده‌ام: این‌همه اتفاق‌های غریب که حتی یک فقره‌اش، مثلاً همین رو آب گوزیدن رژیم شاهنشاهی و سلطنت آن آقای آریامهر بزرگ ارتشتاران را من یکی که حتی به خواب هم نمی‌دیدم... و چیزهای دیگر که البته غم‌انگیز است بعضی‌هاش، اما خوب بوده خلاصه...

یک نکتۀ کوچکِ دیگر هم بگویم و این پُرنویسی را تمام کنم.
گمان می‌کنم در مورد شاملو کمی کم‌انصافی فرموده‌اید. هرچند حرفِ اصلی شما را در موردِ آن شعر (البته من آن شعر را هنوز هم دوست دارم و فکر می‌کنم زیباست و به‌نوعی وصیت‌نامه و غزلِ خداحافظی اوست) به‌طور‌کلّی قبول دارم، اما تصور می‌کنم شما هم قبول دارید که شاملو ـ با تمام عیب‌ها و اشکال‌هایش (که کدام آدمیزاد است بی‌اشکال باشد و بی‌عیب؟ آیا «انسانِ کامل» داریم یا شما دیده‌اید؟) شاعر و هنرمندِ خوبی بود...

فکر می‌کنم آن اظهار‌نظرِ اَلَکی شاملو در مورد فردوسی و شاهنامه (که حتماً می‌دانید نظر خودش هم نبوده و سی و چند سال پیش [سال‌های ۴۷/۱۳۴۶]، دکتر علی حصوری در مجلۀ «خوشه» نوشت و بعد هم در ۱۳۵۸ در «کتاب جمعه»، تکرار شد...) در تغییر نظر شما و قضاوت‌تان بی‌تأثیر نبوده باشد.

به‌هر صورت، جسارت‌های مرا حتماً با دیده‌ی اغماض خواهید نگریست...
من دستِ‌کم این «دست مریزاد» را به شما بدهکار بودم، به‌خاطر لذّتی که از خواندن کارهاتان ـ به‌خصوص همین کار آخر ـ بُرده‌ام و نیز یافتنِ بسیار همدلی‌ها... 

چه‌قدر کِیف می‌کردم وقتی شما را می‌دیدم که آن‌طور مشتاقانه به دیدن نمایشگاه‌های نقاشی می‌رفته‌اید!

یادم افتاد که با ـ یادش به‌خیر ـ هوشنگ گلشیری سال ۱۳۶۸، در آمستردام رفتیم موزه‌ی وَن‌گوگ (که هلندی‌ها چون حرف «گ» را «خ» تلفظ می‌کنند، بهش می‌گویند: فَن خوخ!... گلشیری را «خُلشیری» صدا می‌زدند و چه‌قدر می‌خندیدیم!)...

دیدم چه‌قدر درست در مورد این دوست نویسنده‌ی خوب قضاوت کرده‌اید! (من و هوشنگ بیش از بیست سال باهم رفیق صمیمی بودیم و کار می‌کردیم...) و نیز اگر نظر اول شما در مورد محمود دولت‌آبادی گمانم زیرِ تأثیر هنرِ بازیگری او بوده (می‌دانید که محمود هنرپیشه‌ی تاتر بوده و در فیلم «گاوِ» مهرجویی هم بازی کرده...)، اما در نظرِ بعدی خود، چه‌قدر درست و دقیق او را شناخته‌اید...

گفتم که حرف و سخن زیاد است... فعلاً چون در کتابفروشی باز است و مشتری هم اگر بیاید ممکن است کنجکاوی‌اش برانگیخته شود که: «چی داری می‌نویسی؟»، بس می‌کنم به امید آن‌که باز فرصتی دست دهد برای‌تان بنویسم یا باهم گفت‌وگو کنیم (تلفنی یا دیداری) و من باز سرتان را درد بیاورم...

راستی، اگر جور شود یکی دو هفته‌ای یا دستِ‌کم چند روز تشریف بیاورید، خیلی خوب می‌شود! اگر حوصله‌اش را داشته باشید، می‌توان برنامه‌ی سخنرانی (در هر موردی که خودتان موافق باشید) در چند شهر سوئد (یا دستِ‌کم در همین شهرِ خودمان) جور کرد و رسماً دعوت به عمل آوَرد از حضرتعالی که اگر افتخار می‌دهید، بلیت هواپیما بفرستیم تا سرافرازمان فرمایید.
در این‌جا، کلبه خرابه که نه (تعارفِ اَلَکی‌ست)، یکی از این آپارتمان‌های فسقلی هست؛ منم و همسرم و پسر کوچکم مازیار که چهارده‌ساله است. پسر بزرگه، روزبه، که دارد بیست و هشت سالش می‌شود، مدتی‌ست رفته سیِ خودش، اما نگرانی‌هایش رفتنی نیست. (وقتی یادداشت‌هاتان را درباره‌ی اردشیر و غزاله می‌خواندم، چه‌قدر یادِ بچه‌های خودم می‌افتادم... یک یادداشت کوچک هست درمورد دورانِ نوزادی مازیار که جایی چاپ شده؛ آن را هم برای‌تان می‌فرستم. من هم مدتی حرف‌ها و حرکت‌ها و برخوردهای مازیار را می‌نوشتم... خیلی کار خوبی کرده‌اید که آن‌ها را نوشته‌اید.)

هِی می‌گویم بس است و باز ادامه می‌دهم...
شاد و تندرست و پیروز باشید.
دوستدار شما
ناصر زراعتی

<strong>بعدالتحریر: </strong>

ایمیلم را هم می‌نویسم. البته گمان نکنم شما با اینترنت اُنس و اُلفتی داشته باشید؟... شاید هم اشتباه می‌کنم و شما در زمینه‌ی کامپیوتر هم تبحّر دارید. الله اَعلَم!]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/literature/2008/05/post_486.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/literature/2008/05/post_486.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نويسندگان</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 14 May 2008 15:29:22 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>یادی از شاهرخ مسکوب</title>
                  <description><![CDATA[پنج سال پیش، پس از خواندن کتابِ «روزها در راهِ» شاهرخ مسکوب، نامه‌ای برای او نوشتم و از طریقِ ناشر کتاب، همراه چند کار از خودم، برایش فرستادم. نشانی و شماره تلفن و ایمیلم را هم نوشته بودم. 

یکی دو ماهی گذشت و جوابی نرسید. با خودم فکر کردم یا نامه‌ام به دستش نرسیده، یا رسیده و او هم مانندِ بعضی از «بزرگان» پاسخ به یک «خوانندۀ علاقه‌مند» را دور از شأن خود دانسته است! راستش، دلخور شدم و کمی هم خودم را سرزنش کردم که: «چرا خودت را کوچک کردی و ندیده و نشاخته چنان نامه‌ای نوشتی و فرستادی؟» 

تا آن‌که یک روز، مثل هر روز، در کتاب‌فروشی بودم که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم.
ـ من شاهرخ مسکوب... از پاریس زنگ می‌زنم...

حال و احوال کردیم و عذر خواست که چون انگشتان دستش درد می‌کند و نوشتن برایش دشوار است و نیز چون از کامپیوتر و اینترنت سردرنمی‌آوَرَد، پاسخ ننوشته و گرفتاری‌های رایج باعث شده که تلفن کردنش هم دیر بشود. 

از پیش‌داوری‌ام خجل شدم و همین را هم گفتم. بیش‌تر نوشته‌ها و کتاب‌هایی را که برایش فرستاده بودم، خوانده بود و دوستانه و صمیمانه نظرش را گفت. مکالمه‌مان نیم‌ساعتی طول کشید. در پایان گفت چرا این نامه را که در واقع نوعی نقد و بررسی کتابِ «روزها در راه» است جایی منتشر نکرده‌ام؟ گفتم که اصلاً به فکرم نرسیده بود و در ضمن تصور می‌کردم این مطلبی‌ست خصوصی از خواننده‌ی یک کتاب به نویسندۀ آن و شاید ارزش چاپ و نشر نداشته باشد.

وقتی گفت که به‌نظرش این‌طور نیست و به‌هرحال نظراتی است درباره‌ی این‌کتاب و می‌تواند آن را به خواننده معرفی کند، تازه یادم افتاد که تنها نسخه‌ی نامه همان بوده که برایش فرستاده‌ام. خواهش کردم اگر امکانش هست، کُپی نامه را برایم بفرستد. 
چند روز بعد، فتوکپی نامه‌ام همراه با یادداشتِ کوتاهی از شاهرخ مسکوب رسید. 

تا تابستان سال بعد (۲۰۰۴) که سفری رفتم پاریس و برای نخستین و آخرین بار شاهرخ مسکوب را ملاقات کردم، چندبار دیگر هم باهم تلفنی گفت‌وگو کردیم؛ یا من تلفن می‌زدم، یا او در پاسخ نامه و کتاب‌هایی که برایش می‌فرستادم، زنگ می‌زد.

با آن‌که همدیگر را ندیده بودیم و او نزدیک به سه دهه از من بزرگ‌تر بود، گفت‌وگوهامان همیشه دوستانه و صمیمانه بود. دلیلش اصلی‌اش البته صمیمیت و صداقت او بود.

آن سال تابستان، یک هفته ده روزی پاریس بودم. هر روز می‌خواستم تلفن کنم تا قرار دیداری بگذاریم. قصد داشتم پیشنهاد کنم اگر موافق است، مستندی درباره‌اش بسازم. 

کارهای ریز و درشت و دیدار با دوستان قدیمی باعث شد تا دو روز مانده به وقتِ برگشتنم از پاریس، نرسم تلفن بزنم. وقتی آخر شب، تلفن کردم و گفتم که فقط فردا در پاریس هستم، گفت که فرداشب قرار دیداری دارد که نمی‌تواند آن را تغییر دهد. سرانجام قرار شد یک ساعتی ـ از پنج تا شش عصر ـ همدیگر را ببینیم. بیرونِ یکی از ایستگاه‌های متروِ وسطِ شهر قرار گذاشتیم. 

هوا آفتابی بود و گرم. چند دقیقه‌ای زودتر رسیدم. کنارِ کیوسکِ روزنامه‌فروشی منتظر ایستاده بودم و چشم می‌گرداندم به اطراف و عابران و باخودم فکر می‌کردم نکند همدیگر را نشناسیم؟ او که مرا ندیده بود و من هم که فقط عکسش را دیده بودم... 

در همین فکرها بودم که چشمم افتاد به مردی بلندبالا، با شانه‌های خمیده و پیراهن سادۀ آستین‌کوتاه بر تن که از پله‌های خروجی ایستگاهِ مترو داشت می‌آمد بالا. با آن‌که با عکس‌هایی که از او دیده بودم تفاوت داشت، اما «شاهرخ مسکوب» را فوری شناختم. تا به پیاده‌رو برسد، رفتم جلو و سلام و علیک و معرفی و... در نزدیک‌ترین کافه، نشستیم پشتِ یکی از میزهای دایره‌شکلِ کوچکِ توی پیاده‌رو و هر دو قهوه سفارش دادیم و بلافاصله صحبت‌مان گُل انداخت. 

گفتم که فکر کرده بودم اقلاً یک روز از صبح تا شب باهم باشیم و سری بزنیم به پرلاشز و هدایت و ساعدی و دیگران که در آن‌جا خوابیده‌اند و بعد برویم باغ لوکزامبورگ به دیدنِ «درخت شاهرخ مسکوب» و...

افسوس خوردیم و وقتی او با لبخندی فروتن و مهربان گفت که با پیشنهادم درمورد ساختن یک‌کار مستند درباره‌ی خودش مخالفتی ندارد، هر دو اظهار امیدواری کردیم که در دیدار بعد، در سفرِ بعدی من به پاریس، همۀ آن‌کارها را انجام بدهیم... و هیچ‌یک نمی‌دانستیم که دیگر دیداری در کار نخواهد بود. اواخر همان سال یا اوایل سالِ بعد بود که رفت...

خیابان و پیاده‌روها و کافه‌ها شلوغ بود و مردم، پیر و جوان، زن و مرد، در رفت و آمد و نشست و برخاست. و زیبایی و طراوت و جوانی هم بود که زیرِ تابشِ خورشیدِ تابستان، بر پوست‌های خوش‌رنگ می‌درخشید. 

وقتی نگاه‌های گاه و بیگاه او را از پشتِ شیشه‌های عینک به دور و نزدیک دیدم، به‌شوخی گفتم: «چه‌طور است آقای مسکوب که هرچه سن آدم بالاتر می‌رود، بیش‌تر خوش دارد زیبارویان را نگاه کند؟»

خندید و گفت: «عرض شود خدمت شما که آدمیزاد وقتی بچه است، تمام نیرو و توانش توی پاهاش است. بچه‌ها را دیده‌اید که دائم در حالِ ورجه وورجه و دویدن‌اند؟... وقتی نوجوان می‌شود، این نیرو می‌آید بالاتر... نوجوانی است و بلوغ و... کمی که بزرگ‌تر می‌شود، این انرژی به شکم می‌رسد؛ آدم دوست دارد غذا بخورد. بعد که سن بالاتر می‌رود، به قلب می‌رسد؛ دل می‌تپد و احساسات غلیان می‌کند. پیر که می‌شود، این نیرو در چانه و زبان متمرکز می‌شود؛ دوست دارد حرف بزند... شما که هنوز جوانید، اما در سن و سالِ ما، تمام آن انرژی و نیرو می‌آید بالا و توی چشم‌ها جا می‌گیرد... این است که کارِ دیگری جز نگاه کردن از آدم ساخته نیست...»

[[photow01]]

وقتی پرسیدم این روزها چه می‌کند، گفت که مشغول تمام کردن کاری‌ست بازهم درباره‌ی «شاهنامه» که امیدوار است عمرش کفاف بدهد آن را تمام کند؛ نوعی ادای دِین به فردوسی... همین کتاب سنگین و باارزشی را می‌گفت که خوشبختانه تمامش کرد، ولی متأسفانه نماند تا چاپ‌شده‌اش را ببیند: «ارمغان مور» (جُستاری در شاهنامه).

آن یک ساعت به‌سرعت گذشت. اجازه نداد من حساب کنم. گفت: «شما مهمانید...» 
پیش از خداحافظی، گفت: «پس چرا آن نامه را جایی منتشر نکردید؟» و من برای چندمین بار، عذر خواستم و قول دادم که در اولین فرصت، این‌کار را بکنم.
از هم جدا شدیم. پیش از آن‌که واردِ ایستگاه مترو بشوم، یک بارِ دیگر برگشتم نگاهش کنم: در میانِ عابران، متین و آهسته، با همان شانه‌های خمیده، داشت دور می‌شد...

<center>*</center>

حالا، پنج سال پس از نوشته شدن این نامه و سه سال بعد از رفتنِ شاهرخ مسکوب، این نوشته را منتشر می‌کنم، با یادِ خیری از او که بزرگ بود و توانا و در عین حال فروتن و خوب... و اگرچه از هشتادسالگی گذشته بود، اما حیف شد که رفت؛ می‌توانست هنوز هم باشد و بازهم بنویسد... و افسوس که دیر او را یافتم و زود از دست دادمش.
۱۲ مه ‏۲۰۰۸
 گوتنبرگِ سوئد
ن.ز    

<center>*</center>

دوشنبه ۱۲ ماهِ مِه ۲۰۰۳ [۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۲]
گوتنبرگِ سوئد

آقای شاهرخ مسکوب عزیز، سلام!
چند روز پیش، مطالعه‌ی کتابِ «روزها در راهِ» شما را تمام کردم. از وقتی دو هفته پیش این‌کتاب به دستم رسید و شروع کردم به خواندن، یک لحظه هم نتوانستم از شما و نوشته‌های زیبا، صادقانه، صمیمانه و منصفانه‌تان جدا شوم. هرگاه فرصتی می‌یافتم ـ در خانه، در اتوبوس یا قطار، در کتاب‌فروشی ـ می‌خواندم و صفحه به صفحه می‌رفتم جلو و دلم نمی‌خواست تمام شود؛ اما بالاخره تمام شد.

فکر کردم نامه‌ای برای‌تان بنویسم و «دست مریزاد»ی بگویم. نشانی و شماره تلفنِ شما را از آقای تقی امینی ـ ناشر کتاب ـ گرفتم. حالا هم این نامه را می‌نویسم تا همراهِ یکی دو کتاب و چند نوشته از خودم برای‌تان بفرستم، به این امید که فرصت کنید نوشته‌های مرا بخوانید و با این آرزو که وقتی خواندید، آن‌ها را بپسندید؛ که اگر شاهرخ مسکوب با آن سلیقۀ والا و دید و نگاهِ دقیق کاری را بپسندد، آن‌کار حتماً ارزش دارد و صاحبِ کار (که در این مورد، منم) باید از شادی، کلاهش را بیندازد هوا! 

گمان نمی‌کنم شما مرا بشناسید. شاید چیزهایی از من خوانده باشید و احتمالاً اسمم را شنیده‌اید. من متأسفانه سعادتِ دیدار و آشنایی و دوستیِ شما را نداشته‌ام؛ اما خیلی وقت است که «شاهرخ مسکوب» را می‌شناسم: حدودِ چهل سال پیش، با شما و نام و قلم‌تان آشنا شدم.

ول‌بار، از طریقِ خواندنِ «خوشه‌هایِ خشم» جان اشتین‌بک که با عبدالرحیم احمدی ترجمه کرده بودید؛ رُمانِ قشنگی که چندبار آن را خوانده‌ام و فیلمِ زیبایی را هم که جان فورد از رویِ آن ساخته، بارها تماشا کرده‌ام. پس از آن ـ اگر اشتباه نکنم ـ ترجمه‌ی شما را از تراژدی‌های سوفوکل (‌اُدیپوس شهریار، ا ُدیپوس در کلنوس و آنتیگونه) خواندم؛ وقتی دانشجوی دانشکده‌ی هنرهای دراماتیکِ تهران بودم؛ سال‌های آخر دهه‌ی چهل [شمسی]، برای کلاسِ تجزیه و تحلیلِ نمایشنامه، و درباره‌شان هم نوشتم... همان‌جا و همان‌زمان‌ها بود که این اقبال را یافتم سرِ کلاسِ ـ یادش به‌خیر ـ دکتر محمد جعفر محجوب بنشینم (همان بزرگواری که دوستِ قدیمی شما بود و حتماً «امیر» صدایش می‌زدید!) و ارادتِ من به او بیش‌تر و بیش‌تر شد تا پاییزِ سالِ گمانم ۱۹۹۵ که سفری رفتم امریکا؛ در شهرِ برکلی ملاقاتش کردم.

ماه‌های آخر زندگی‌اش را می‌گذراند و در بسترِ آن بیماریِ لاعلاج بود. یکی از کتاب‌هایم را برایش بُردم و خربُزه‌ای شیرین ـ مثلِ خربزه‌های مشهد ـ باهم خوردیم. (دکتر محجوب پوست خربزه را آب‌تراش کرد و همان‌طور هُرت کشید. و من یادِ پدربزرگِ مادری‌ام افتادم: میرزاعباسعلی که نود و چند سال در روستای جوشقان قالی از توابع کاشان، با عزّت و شرافت کار کرد و زیست و مرا که اولین نوه‌اش بودم خیلی دوست می‌داشت. او هم خربزه خوردن را همیشه همین‌طور به پایان می‌رساند...) 

و من پیشنهاد کردم اگر استاد موافق است، یک روز با دوربین ویدیو بیاییم و گپی بزنیم؛ در ادامه‌ی سه کارِ مستندی که تا آن زمان ساخته بودم در مورد سیمین بهبهانی، سرهنگ جلیل بزرگمهر وکیل مدافع دکتر مصدق و نصرت کریمی. (راستی، این‌کارها را ندیده‌اید؟)... گفت که حال درستی ندارد. (تازه از یک دوره‌ی ـ به‌قول خودش ـ «برق‌اندازی» خلاص شده بود.) یک پنج دقیقه‌ای شاید بتواند.

چند روز بعد رفتیم. تا از تخت بلندش کنند که با عصای چهارپایه به اتاق نشیمن بیاید، ده دقیقه طول کشید. و تا نشست و نفسش جا آمد، پانزده دقیقه‌ای گذشت، اما وقتی دوربین را راه انداختیم و من پرسیدم و او شروع کرد، با همان بیانِ گرم و زبانِ شیرین، یک‌نفس، یک ساعت حرف زد که چون نوار به آخر رسید، من پیشنهاد استراحتی دادم و چای نوشیدیم و باز ادامه داد... 

تصویر متأسفانه خوب درنیامد، اما متن این گفت‌وگو را که آخرین مصاحبه با اوست، همان زمان پیاده و ویرایش کردم و برایش فرستادم تا از نظر بگذرانَد. آن را برایم فرستاد و چند ماه بعد «رفت»... و یک سال بعد، این مصاحبه همراه با مقدمه‌ای کوتاه، اول در ماهنامه‌ی «روزگارِ نو» چاپ پاریس و بعد در فصل‌نامه‌ی «بررسی کتاب» چاپ لُس‌آنجلس درآمد و بعدها در مقدمه‌ی مجموعه مقالاتی از او در ایران و نیز در آغاز چاپ تازه‌ای از دیوان ایرج میرزا به‌تصحیح استاد در امریکا... که البته حکایت‌شان مفصل است؛ فعلاً بماند... همه گفتند که مصاحبه‌ی خوبی شده. آن را ندیده‌اید؟...

چی داشتم می‌گفتم؟ حرف تو حرف می‌آید... بله، در مورد آشنایی با شما می‌گفتم... پس از آن، «مقدمه بر رستم و اسفندیار»، «سوگ سیاوش» و آن گفت‌وگوی مفصل با شما را در نشریه‌ی... (چی بود اسمِ آن نشریه‌ی خوبی که چند شماره‌ای درآمد و یک شماره‌اش هم ویژه شما بود؟) خواندم و گمانم اولین‌بار بود عکس شما را هم دیدم.

من تقریباً همه‌ی کتاب‌ها و مقاله‌ها و نوشته‌های شما را خوانده‌ام. بدون اغراق و تعارف بگویم که همیشه هم لذّت برده‌ام و چیز یاد گرفته‌ام. راستش، یکی دو بار هم به شما حسودی‌ام شده. (البته قصد جسارت ندارم. شاید بگویید: «این بابا دیگر کیست؟ ندیده و نشاخته، خودش را دارد با ما مقایسه می‌کند!» 

قصدم مقایسه نیست. من کجا و شما کجا... این قلم شکسته بستۀ من که باید زور بزنم تا شاید بتوانم چهارتا جمله‌ی کج و کوله باهاش بنویسم کجا و آن قلم روان و قدرتمند شما کجا؟!) یک بار، هنگام خواندن «گفت‌وگو در باغ» بود که واقعاً آرزو کردم می‌توانستم مثلِ آن را بنویسم. (یک تلاش‌هایی کرده‌ام البته... قبل از خواندن این کتاب شما بود که «با دُرّ، در صدف» را نوشتم.)

یک بار هم وقتی نوشته‌ی تکان‌دهنده و اندوه‌انگیز شما را در‌با‌ره‌ی دوست از دست‌رفته‌تان، دکتر جهانبگلو خواندم و نقلِ‌قول‌هایی از «کتابِ ایوب» را جابه‌جا در آن دیدم، یادم افتاد من هم مطلبی نوشته‌ام در باره‌ی دوستی که او هم بسیار رنج کشید تا رفت و در آغازِ آن نوشته، تکه‌ای کوتاه از «کتاب ایوب» آورده‌ام. (نسخه‌ای از این مقاله را برای‌تان می‌فرستم.) و با خودم گفتم: «میان ماه من تا ماه گردون...» و یک بار هم وقتی مطلب‌تان را در باره‌ی سهراب سپهری خواندم و یاد مقاله‌ای افتادم که من هم در مورد این شاعر خوب نوشته بودم و در واقع خاطراتم از او است، بی‌آن‌که در عمرم دیده باشمش...

چندی پیش شنیدم که آمده‌اید استکهلم. خیلی به این‌جا و آن‌جا زنگ زدم تا شاید پیداتان کنم که اگر موافق بودید، خواهش کنم سری هم به این شهر ما، گوتنبرگ (۵۰۰ کیلومتری جنوب استکهلم) بزنید. متأسفانه موفق نشدم.

و حالا، بعد از خواندن یادداشت‌های روزانه‌ی شما، خیلی بیش‌تر و بهتر شما را می‌شناسم؛ نه فقط شما که خیلی از کسانی که در باره‌شان نوشته‌اید را هم می‌شناسم...

وقتی شروع کردم به خواندن این کتاب مفصل دوجلدی، می‌خواستم مثل همیشه، زیر بعضی سطرها خط بکشم و مثل بیش‌تر وقت‌ها که کتاب خوبی را می‌خوانم، در حاشیه‌ی صفحه‌ها، چیزهایی بنویسم برای این‌که بازهم بتوانم آن تکه‌ها را بخوانم یا اگر خواستم چیزی در باره‌اش بنویسم مجبور نشوم زیاد بگردم. اما این‌کار را نکردم، چون با خودم گفتم این از آن کتاب‌هاست که باز هم خواهم خواندش...

با خود فکر می‌کردم: کاش شاهرخ مسکوب از همان زمان که خواندن و نوشتن آموخت، شروع می‌کرد به نوشتن یادداشت‌های روزانه و کاش بازهم این‌کار را ادامه بدهد... 

می‌دانید اگر در همان سال‌های نوجوانی و جوانی، آن سال‌های دهه‌ی بیست و سی [شمسی]، آن روزگار آرمان داشتن و مبارزه و رفاقت با مرتضی کیوان و دیگران، یادداشت نوشته بودید، چه‌قدر خواندی می‌بود؟

در این مورد هم حسودی‌ام شد و علاوه‌بر حسادت، دچار حسرت و غبطه هم شدم. آخر من هم در طول این سی و پنج شش سالی که می‌نویسم، بارها و بارها، چه در جوانی، چه در زندان، بعدها در سال‌های دهه‌ی پنجاه، در جریان انقلاب و پس از آن، و نیز در این ده دوازده سالی که بیش‌تر ناچار بوده‌ام در این سرزمین سوئد باشم و گاه‌به‌گاه رفته‌ام ایران، یادداشت‌هایی نوشته‌ام و شاید ده‌ها بار تصمیم گرفته‌ام دفتر و دفترهایی مهیا کنم و این یادداشت‌ها را مرتب ادامه دهم، اما هر بار به‌دلیلی نشده است که بشود. مهم‌ترین دلیل البته تنبلی و بی‌نظمی ذاتی خودم بوده.

در نتیجه، صدها صفحه نوشته‌ام که نمی‌دانم الان کجاست و چه شده و این‌هایی را هم که دارم، چنان لای کاغذها و کتاب‌ها پراکنده و پنهان است که گمان نکنم روزی بتوانم جمع و جورشان کنم. البته گاهی بعضی از این یادداشت‌ها دستمایه‌ی نوشتن مطالبی ـ داستان کوتاه، مقاله، یادنامه و... ـ شده که همین هم غنیمت است. 

من همراه شما، ده دوازده روز، بیست و چند سال را زندگی کردم. خیلی جاها رفتم: تهران، اصفهان، کوه، شمال ایران، پاریس، لندن، نیویورک، تگزاس، کالیفرنیا، جنوب فرانسه و... بارها در کوچه‌ها و خیابان‌ها، همراه‌تان قدم زدم، از راه‌پیمایی‌های روزهای انقلاب (که هرگاه یادش می‌افتم، نمی‌دانم چرا بغض گلویم را می‌گیرد) تا پارک‌های پاریس، تا باغ لوکزامبورگ (که تصمیم دارم اولین‌باری که توانستم بیایم پاریس، حتماً بروم آن‌جا و درخت شما را تماشا کنم.

راستی، «درخت» شما همان‌جاست؟ باید نشانی دقیق بگیرم یا مزاحم شوم و خواهش کنم مرا به دیدارش ببرید!) با شما، زمستان‌های سرد و تاریک پاریس را گذراندم، به بهار و شکوفه و سبز شدن درخت‌ها رسیدم، تابستان‌ها را گذراندم و در رنگ‌های پاییز خیره شدم... با شما، به طبیعت نزدیک‌تر شدم. دریا را هم بهتر شناختم... و کوه و باغ و جنگل را...

حسّی را که بارها اشاره‌وار از آن یاد کرده‌اید، به‌خصوص در این سال‌های غربت، با تمام وجود، تجربه کرده‌ام: این‌که گاهی دل‌تان خواسته صبح از خواب بیدار نشوید! من هم که مثلِ همه، از جمله شما، ناچار با مصایب زندگی، دست به گریبانم و با آن‌ها سر و کله می‌زنم، به‌خصوص وقتی آدمیزاد «بچه» دارد و تا زنده است نگران آن‌هاست، بارها، شب‌ها با خود همین جمله را گفته‌ام...

خیلی حرف دارم، اما متأسفانه همه‌چیز یادم نمی‌آید الان... گفتم که یادداشت هم نکرده‌ام تا رجوع کنم به کتاب... این است که پراکنده، هرچه یادم بیاید، می‌نویسم ...

]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/literature/2008/05/post_485.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/literature/2008/05/post_485.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نويسندگان</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 13 May 2008 15:11:31 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>شبی برای فردریش دورنمات در تهران</title>
                  <description>مجله بخارا که پیش از این در زمینه‌ی معرفی نویسندگان سوئیسی نشست‌های «شب ادبیات سوئیس»، «شب آنه ماری شوارتسنباخ» و «شب ماکس فریش» را برگزار کرده است، این بار «شب فردریش دورنمات» را با همکاری مرکز هنر پژوهی نقش جهان برگزار می‌کند.

[[photow01]]

آثار فردریش دورنمات، نویسنده و نمایشنامه‌نویس سوئیسی در ایران با اجراهای حمید سمندریان معرفی شد و غالب آثار او توسط دکتر عزت‌الله فولادوند و محمود حسینی‌زاد به فارسی ترجمه شده است.

دورنمات در ژانویه 1921 در ایالت برن سوئیس متولد شد. در همان شهر ادبیات و فلسفه خواند. اولین اثر وی «شهر» متأثر از کافکا بود، ولی در دیگر کارهایش شخصیت مستقل خود را یافت. دورنمات در سال 1990 در سن 69 سالگی درگذشت. 

در عرصه‌ی رمان‌نویسی کتاب‌های «قاضی و جلادش» و «قول» اهمیت خاصی در آثارش دارند. در زمینه‌ی نمایشنامه‌نویسی نیز آثاری خلق کرد. نمایشنامه‌های «رمولوس کبیر»، «ملاقات بانوی سالخورده» و «فیزیکدان‌ها در زوریخ» شهرت جهانی برای دورنمات به ارمغان آورد. 

در سال 1981 دانشگاه کالیفرنیا یک همایش بین‌المللی با عنوان «فریدریش دورنمات» در لس‌آنجلس به مناسبت شصتمین سال تولدش بر پا کرد. در سال 1983 از دانشگاه زوریخ دکترای افتخاری دریافت کرد و در همین سال مجموعه نمایشنامه‌هایش در سی جلد منتشر شد.

دورنمات به فلسفه و مسایل زندگی معاصر توجه خاصی دارد. در واقع او نویسنده‌ای ا‌ست که آثارش بیانگر معضلات و مشکلات انسان معاصر است.

در شب دورنمات، فیلیپ ولتی سفیر سوئیس در ایران، دکتر عزت‌الله فولادوند، حمید سمندریان، دکتر محمود حسینی‌زاد و علی دهباشی سخنرانی خواهند کرد. 

این مراسم با همکاری مرکز هنر پژوهی نقش جهان، نشر ماهی و مجله سیمیا در ساعت پنج بعدازظهر روز سه‌شنبه 24 اردیبهشت 1387 در تالار مرکز هنر پژوهی واقع در خیابان ولی عصر، ضلع جنوبی پارک ساعی، پلاک 1101 برگزار می‌شود.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/literature/2008/05/post_484.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/literature/2008/05/post_484.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 12 May 2008 12:15:06 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«از پشت پنجره شعر به جهان نگاه می‌کنم»</title>
                  <description><![CDATA[[[sound]]

<strong><small>اسماعیل خویی در سال 1317 در مشهد به‌دنیا آمده و دوره آموزشی دبستان و دبیرستانی خودش را در زادگاهش به‌پایان رسانده. بعد وارد دانش‌سرای عالی تهران شده و در رشته فلسفه و علوم تربیتی موفق به دریافت درجه لیسانس از دانشگاه لندن شده درجه‌ای معادل دکترا در رشته فلسفه را هم ایشان دریافت کردند. او درحال حاضر در لندن زندگی می‌کند، در این‌روزها که برای شرکت در جشنواره‌ی شعر به آمستردام آمده بود به دعوت ما برای مصاحبه‌ به استودیوی رادیو زمانه آمد و در گفت‌وگویی ما شرکت کرد.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>قبل از هر چیز از آقای خویی می‌پرسیم که در آمستردام چه می‌کنند؟</strong>

والا اولا دیدار دوستان. نخست باید بگویم که هنگام خوش بر همه هم‌میهنان و هم زبانانم در هرجای جهان که هستند. و اما من در آمستردام چه می‌کنم، نخست دیدار دوستان و آنگاه شرکت در یک جشنواره شعری که از سوی بنیاد آییدا برگزار می‌شود. دیشب خانم شهرنوش پارسی‌پور، سودابه محافظ و قادر عبدالله و من با هم در یک میزگردی سخن گفتیم.

<strong>شما دانش آموخته فلسفه هستید و در عین حال شاعر بزرگ ایرانی. میان شعر و فلسفه چه نسبتی هست؟</strong>

میان شعر و فلسفه می‌تواند نسبتی باشد یا نباشد. این بستگی به این دارد که با کدام شاعر روبرو هستیم. یعنی که شاعر چگونه پرورشی داشته باشد. آموزش و پرورش فرهنگی شاعر است که اندیشه او را می‌پروراند. 

من دو مفهوم را از همدیگر در شعرشناسی تفکیک می‌کنم،‌ بینش شعر را از دانش شعر. یعنی بینش شعری را داریم و دانش شعری. بینش شعری آموختنی نیست. یا در کسی هست و یا در کسی نیست. اگر نبود خب نمی‌توانیم ببریمش کلاس و به او آن را درس بدهیم. می‌توانیم قواعد صوری شعر را به او یاد بدهیم ولی از او شاعر نمی‌توانیم بسازیم. 

بینش شعری مادرزاد یا طبیعت‌داد است و یا اگر خوش دارید بگویید خداداد است. ولی دانش شعری را شخص شاعر می‌آموزد. و هر چه شاعر فرهیخته‌تر باشد خب البته توان شعری او شکفته تر خواهد بود. 

حالا این فرهیختگی در دو زمینه است. یکی در زمینه سرایش شعر که با هرچه بیشتر تمرین کردن و آموختن قاعده‌ها و بگوییم اصول آفرینش شعری از یک سو و از سوی دیگر فرهیختگی او در میزان دانشی است که او دارد. 

حالا اینکه دانش او در چه زمینه‌ای باشد از شاعر تا شاعری دیگر فرق می‌کند. من از کودکی و نوجوانی به فلسفه بسیار بسیار دلبستگی داشتم و رفتم دنبال آن.

<strong>شما از پشت کدام پنجره به جهان نگاه می‌کنید؟ از پشت پنجره فلسفه یا از پشت پنجره شعر؟</strong>

اجازه بدهید پیش از آنکه به این پرسش شما جواب بدهم یک پیش گفتاری را بگویم. شاعر شیوه نگریستن خودش به جهان را برنمی‌گزیند. شعربانو است که این کار را می‌کند و اینست که خب البته اگر من شاعر باشم، چنان که به گمان خودم هستم.

حالا ممکن است این گمان خطا باشد. ولی از پشت پنجره شعر به جهان نگاه می‌کنم. اما می‌توان گفت که قاب این پنجره را اندیشه‌های فلسفی من ساخته است. یعنی این پنجره مثل هر پنجره دیگری چارچوبی دارد. ولی آن چیزی که بسیار با اهمیت است خود نگاه است، خود دید است که امیدوارم دید شاعرانه باشد. 

من می‌توانستم اصلا یک فیلسوف حرفه‌ای بشوم. استاد راهنمای من در دانشگاه لندن اصرار داشت که این کار را بکنم. ولی شعربانو اجازه نداد.

<strong>پس می‌توانم اینطوری بگویم که شما بیشتر پشت پنجره شعر ایستادید؟</strong>

بله.

<strong>ترجیح خودتان هم همین بوده؟</strong>

ترجیح شعر این بوده. ولی یک نکته را به شما بگویم و آن این است که بعد از حمله عرب به ایران و بعد آن پذیرانده شدن دین اسلام به انبوهه و بیشترینه مردمان ما، هنرهای دیگر و هنرهای فراتر از شعر مورد بی‌مهری و ستم قرار گرفتند. مجسمه سازی تقلید کار خدا بود و حرام بود. نقاشی مکروه شد بویژه چهره‌پردازی از پیامبران، از امامان ممنوع بود. از دیگر چیزها نقاشی کشیدن و شکل کشیدن هم محروم بود.

امام جعفر صادق گفته است که شیطان لانه کرده است در خانه‌ای که از آن آوای موسیقی برخیزد. و اما از آنجا که زبان قرآن یک زبان شعری است به خودی خود و از آنجا که شعر به راستی یگانه هنری بود که در عربستان امکان و توان شکفته شدن داشت، زبان عربی به راستی زبان شاعرانه‌ای است. برای اینکه قافیه بندی در آن بسیار بسیار آسان است. این است که شعر از سانسور بی‌دریغ اسلامی جان سالم به‌در برد. 

حالا در اسلام همچون هر دین دیگری اندیشیدن از بنیاد ممنوع است، چرا؟ چون که اندیشیدن با شک و پرسش آغاز می‌شود و اندیشیدن که درمورد آن سخن می‌گویم اندیشیدن فلسفی است. اندیشیدن و یافتن پاسخ برای پرسش‌هایی از قبیل اینکه انسان از کجا آمده، به کجا می‌رود. از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود / به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم. ولی این پرسش‌ها را پیشاپیش دین پاسخ گفته است و شما اگر هر یک از پاسخ‌های دینی را بخواهید به پرسش بگیرید، در آن لحظه کافر می‌شوید و از دین برون می‌افتید و این است که اندیشیدن بنیادی در دین نیز ممنوع است.

چنین شد که به نظر من شعر در فرهنگ ما هنر هنرها شد. یعنی نقاشی در تصویر پردازی‌های شعری پناه برد. مجسمه سازی تندیس پردازی در ساختار و قاب‌های شعری پناه گرفت. موسیقی در وزن و آهنگ شعر پناه گرفت و حتی اندیشیدن نیز در شعر پناه گرفت. به این دلیل است که در فرهنگ ما شخصیت ویژه‌ای داریم که در فرهنگ‌های دیگر کمتر پیدا می‌شود. ولی در فرهنگ ما بسیار بسیار زیاد هستند و آن شخصیتی است که من اسم آن را گذاشتم شاعر فیلسوف. بزرگترین شاعران ما، هر کدام از آنها را می‌خواهید در نظر بگیرید، بزرگترین فیلسوفان زمان خودشان نیز بودند..

<strong>پس شما بی‌خود به سراغ فلسفه نرفتید.؟</strong>

من با این علم نرفتم چون واقعا در نوجوانی این چیزها را نمی‌دانستم.

[[photow02]]

<strong>به نظر می‌رسد اهل ادبیات را در ایران هیچ چاره‌ای نیست جز نزدیکی به سیاست. حالا به هرحال زندگی یا شعر آنها یا جهان ادبی آنها با سیاست نزدیک است. شما هم همینطور و مستثنی نیستید</strong>.

بله،‌ بله این درست است و متاسفم به راستی از اینکه چنین است. من در آرزوی جهانی هستم که در آن شعر، کوچکترین کاری به سیاست نداشته باشد و سیاست نیز کوچکترین کاری به شعر نداشته باشد. یعنی چیزی به نام سانسور مثلا در کار نباشد. 

اما ببینید این‌طوری که من سنجیدم هر چه در یک جامعه آزادی‌های انسانی بیشتر باشد، گستره نمودهای سیاسی تنگ تر و کوچک تر می‌شود و برعکس، هر چه در یک جامعه آزادی کمتر باشد، گستره نمودهای سیاسی بیشتر می‌شود. یعنی چه؟ یعنی مثلا در همین کشور هلند شما اگر با هرگونه لباسی در خیابان ظاهر بشوید، هر کاری کرده باشید؛ ممکن است یک کار ضد مردمی و ضد اخلاقی کرده باشید، برخی مردم به شما بد نگاه کنند؛ اما به هرحال کار ضد سیاسی نکردید، کاری 