تاریخ انتشار: ۲۶ شهریور ۱۳۸۷ • چاپ کنید    

با خلخال‌های طلایم خاکم کنید - منزل نهم

محمد ایوبی
[email protected]

دختر، روزی از مادربزرگ پرسیده بود: - «مادر!» نزدیک بود جای مادر، نام او را ببرد، بسکه همسایه‌ها، آشنا و غریبه، نامش را می بردند و او با نام بیشتر خو کرده بود تا با کلمات پرت و دور مادر، یا مادربزرگ. پرسیده بود: «مادر! اجازه دارم چیزی بپرسم؟»
پیرزن، بی‌حوصله جواب داد: «اگر بی ربط نباشد!» دختر فکر کرد: «مگر چیزهای بی‌ربط وجود دارند؟ هیچ چیز بی ربط نیست.» اما لبخند زد، می‌خواست جواب بگیرد. پیرزن گفت: «پس چرا لال شدی؟ زود باش باید سراغ خمیرم بروم تا ترش نشده. تو که حاضرنیستی کاسه‌ی خودت را بشوری!»

دختر پرسید: «تو هیچ عاشق شده‌ای؟»

قیامتی شد. مادربزرگ، خانه را به هم ریخت. دختر، آن وقت گویا دوازده یا سیزده سالش بیشتر نبود. اول گمان برد، مادربزرگ از شوق سئوالش به وجد آمده و بازی ساده‌ای را شروع کرده و می‌خواهد به شوخ طبعی زده باشد تا مجبور نباشد پاسخی سرراست و جدی بدهد به دختر. این بود که برخلاف همیشه وانمود نکرد که می‌خواهد دختر را بزند. زد، محکم هم زد، دست چاق و سنگین را لمس کرد و کوبید توی صورت دختر، گل‌سر دختر از سر و برق از چشم‌هایش، با هم پریدند، گل افتاد کنار پای خودش و مثل فنر، جستی زد تا گوشه‌ی مطبخ. اما برق درد که بیرون جست از چشم‌ها، مثل کرم شب‌تابی، در تاریکی جرقه ای زد و خاموشی گرفت و نیست شد. حیرت و خشم ناگهانی دختر، آنقدر وسیع بود که دیده نمی‌شد، دختر و مادربزرگ را در خود می‌گرفت، بسکه وسیع بود و به همین دلیل وسعت در چشم‌های ریز مادربزرگ، جا نمی‌گرفت تا دیده شود. مادربزرگ، دست دیگر را آماده بالا برد تا کشیده‌ی دوم را حساب شده‌تر بر آن طرف چهره‌ی نوه بنشاند که دختر شد یک تازی عربی و گریخت بیرون مطبخ و ایستاد توی نور و رو به سایه‌ی توی مطبخ گرداند و داد زد: «زدی؟ باشد، اما یادت بماند اولین و آخرین زدنت بود!»
مادربزرگ، هجوم آورد به او، تا برسد اما، دختر نیمی از حیاط خاکی خانه را از زیر پا در کرده بود. مادربزرگ با قدرت خشم دوید، دختر هم راحت‌تر گریخت. چنان می‌کرد تا مادربزرگ از دویدن وا نماند، می‌خواست پیرزن فکر کند لحظه‌ای دیگر به او می‌رسد تا از دویدن نماند، قصد داشت عوض کشیده‌ی خورده، پیرزن را خسته کند و به نفس نفس بیندازد تا دل خود را خنک کرده باشد.

پیرزن، که دید به دختر نمی‌رسد و دارد پس می‌افتد و تن نود و چهار کیلویی‌اش دارد می‌لرزد از خشم و خستگی، ایستاد و دست را گرفت به تنه‌ی درخت کنار پیر وسط حیاط، درست‌تر و دقیق‌تر بگویم: آویخت خود را به درخت تا نیفتد. خساخس سینه‌ی پیرزن، دختر را به خنده انداخت اما نخندید، یا نتوانست، هنوز خشم و حیرت بر او فائق بود. به نظرش خس خس طولانی نفس‌های پیرزن، به دمیدن ناشیانه کسی در فلوتی خراب می‌ماند، یا فوت کردن دیوانه‌ای در یک نی کوتاه و سوراخ گرفته.

دختر، حتا عرق نکرده بود اما پیرزن چنان عرق کرده بود که تند و تند عرق در چشم‌هایش می‌شکست و چشم‌ها حسابی افتاده بود به سوزش. این بود که پیرزن فکر کرد مقنایش را باز کند که حالا داشت واقعاً خفه‌اش می‌کرد اما نمی‌خواست دشمن شاد بشود. می‌دانست حالا هیچ دشمنی دشمن‌تر از دخترک ندارد.

دختر بر زخم نمک پاشید: «ها چه شد؟ چرا ماندی؟ می‌خواستی مرا بگیری که؟ مشت و لقدت را هم آماده کرده بودی! پس چی شد؟»
پیرزن گفت: «نشاشیدی شب دراز است! بالاخره دستم به ات می‌رسد. چشم دایی‌هات را دور دیده‌ای؟ نشانت می‌دهم!»

دختر گفت: «ببین خانم محترم! احترامت را نگه دار! زدی توی گوشم، دیگر نزن! »

- «به به چشمم روشن! حالا شدم خانم محترم؟ من، مادربزرگت، شدم خانم محترم؟»

- «مادربزرگ‌ها نمی‌زنند توی گوش نوه‌هاشان! تو زدی لابد مادربزرگ نیستی پس!»

- «می‌آیم زبانت را از حلقت در می‌آورم می‌اندازم جلو سگ!»

- «باز هم می‌گویم احترامت را نگه دار! دیگر نمی‌گویم‌ ها؟»

جا به جا شد پیرزن و کلام را ترکاند - «مثلاً چه غلطی می کنی؟ خیالت دایی‌هات تاب نانجیبی تو را می‌آورند؟»

دختر قد راست کرد، شانه‌ها را انداخت به راست و رگ‌هاش را به صدا در آورد، بعد شانه‌ها را برگرداند به چپ تا رگ‌های خستگی‌اش را بشکند و شکست و آرام، با لحن کامله زنی سرد و گرم چشیده گفت: - «گفتم ، گوش ندادی. حالا می‌خواهی بدانی چه غلطی می‌کنم؟ همان غلطی که پیرزن‌های هاف هافوی مردنی می‌توانند بکنند. حالا لطفاً اینقدر هم نگو دایی‌ها دایی‌ها دیوانه‌هایی که از ترس خود را گم و گور کرده‌اند. ترکه را برنداشته، گربه‌های دزد حساب کار خود را می‌کنند.»

- «فخری؟ این حرف‌ها از دهن تو در می آید؟»

محکم‌تر جواب داد دختر - «بدتر از این‌ها را هم می‌شنوی بعد از این. مگر اسیر گیر آورده‌اید؟ دم به دقیقه این کار را بکن، آن کار را نکن، بیرون نرو، با دختر همسایه هرهر و کرکر نکن! همکلاسیم حرف می‌زنیم باهم، گناه که نمی‌کنیم؟»

پیرزن داد زد و به رعشه افتاد - «می‌کشمت! خودم با این دست‌ها، با همین دست‌ها (دست‌های کوتاه و خپل خود را کنار تنه‌ی درخت کنار تکان تکان داد).



دختر سنگ آخر را پرت کرد، که بدجوری پیرزن را زخمی کرد - «نمی‌گفتی باز می‌دانستم، درستش را بخواهی، همه می‌دانند که با همین دست‌ها پدر و مادرم را سر به نیست کرده‌ای! خون آن‌ها هنوز حنای دست تو است پیرزن! نگاه کن به دست‌هات، حنا نیست این سرخی که؟ حنا بود وقتی می‌شستی می‌رفت. خودم دیدهام حتا با سنگ‌پا شسته‌ای نرفته! خیالت مثلاًً قایمکی سنگ پا می‌کشی؟»

پیرزن، گرمب، صدا کرد وقتی خود را انداخت روی زمین و جنون‌زده شیون کشید و شروع کرد به کندن موهای تنک و کم پشت خود، با حرکت اول دست‌ها مقنا را جر داد تا راحت به سر خود دسترسی داشته باشد. موهای تنک حنا بسته‌ی قهوه‌ای‌اش را می‌کند و جیغ می‌کشید و حرف می‌زد:
- «ؤی، همسایه‌ها به دادم برسید، مسلمین خیرخواه، به دادم برسید! این نانجیب همه سر عیب قصد جان ما را کرده است! بیائید بپرسید از جان ما چه می‌خواهد؟ بد کرده‌ایم او را زیر پر و بالمان گرفته‌ایم تا سر از نجیب‌خانه‌ها در نیاورد؟»

گفت و شیون کشید نفرین کرد و کوبید به سر و سینه و شکم. اما دختر، بی‌اعتنا، آرام راه افتاد به طرف در می‌خواست برود سراغ دختر همسایه که هم‌کلاس و هم‌سنش بود. تا آرام‌سایشگاهی مقطعی و گذرا در خانه‌ی هم‌کلاسش به چنگ آرد تا در آرامشی نسبی به کار و بارش بیندیشد.

یادت آمد عشرت خانم؟ آن وقت «فخری» صدایت می‌زدند، نه؟»
زن، با همه‌ی ۵۴ سالگی‌اش خیره می‌ماند در من، حتا پلک هم نمی‌زند. نگاه از من بر نمی دارد، دست را می‌رساند به گل میز جلوی خود و کورمال و دست پلما، بسته‌ی سیگار زّرینش را بر می‌دارد. هنوز پلک نمی‌زند و نگاه می‌کند به من. سیگاری بیرون می‌آورد و می‌گذارد میان لب‌های کبود و درشتش، آموخته و کار کشته، فندک را روشن می‌کند و می‌گیرد زیر سیگار و با پک اول آتش سیگارش را تیز می‌کند و به اندازه‌ی یک بند انگشت از درازاش می‌کاهد و همچنان ساکت نگاهم می‌کند.

جا می‌خورم و به شوخی می‌زنم - «حالا چرا زّرین؟ وینستونی، کنتی! تو که وضع مالی‌ات بد نیست؟ می‌خواهی چه کنی زن؟ جمع می‌کنی که بگذاری برای جوجه خروست؟ بچه مچه که نداری! پس اقلاً خوب بخور، خوب بگرد و خوب بپوش! نترس باز کلی می‌ماند برای جوجه خروس سرپیری‌ات، البته اگر دولت بگذارد و دست نگذارد روی مرده ریگت! »

پک می‌زند و ستون صافی از دود بیرون می‌فرستد. دود کند می‌کشد بالا و بالاتر و چتر می‌زند بالای سرش، انگار ستاره‌ای سوخته و خاکستری، دور سرش، خسته بچرخد و موج بزند. چهره‌اش باز می‌شود، انگار لبخند می‌زند، یا من این‌طور گمان می‌کنم. بعد شمرده و آرام حرف می‌زند. صدایش جوان می‌زند - «زن کودن! حرف آروغ نیست! لااقل به حرفی که می‌زنی، کمی، می‌شنوی؟ ذرّه‌ای دقت کن! مثلاً در مورد همین سیگار زّرین! لابد می‌دانی این سیگار ایرانی را پاکتی بیست‌وپنج ریال می‌فروشند و سیگار وینستون را پاکتی بیست‌ویک ریال، حتا جاهایی بیست ریال هم می‌دهند، یعنی ۵ ریال سیگار زّرین گران‌تر است از وینستون! آن‌وقت توی نادان خیال کرده‌ای نقل گرانی و ارزانی است! متر وکیلت فقط و فقط پول است! درست نمی گویم؟ نکند این تعقیب‌ها و مزاحمت‌ها به قصد اخاذی و تلکه است؟ ها؟ اما ما باج به شغال نمی‌دهیم خانم جان! راستش، اگر مثل بچه‌ی آدم آمده بودی همان اول و می‌گفتی نیاز داری به پول، شاید فکری برایت می‌کردم. اما حالا ؟ راه دراز و جاده باز، بچرخ تا بچرخیم! این را می‌گویم چون خورده برده‌ای ندارم خانم جان!»

می‌گویم - «پس عشرت خانم - درست می گویم؟ اسمت را که تازگی‌ها دوباره عوض نکرده‌ای؟ - عشرت خانم‌! خیال کرده قصد تلکه در میان است؟ واقعاً؟ خیال می‌کردم داناتر از این حرف‌ها باشی؟ فکر نکردی اگر قصد اخاذی بود به قول خودت، همان اول مطلب را طرح می‌کردم، چه نیازی به این همه سال؟ ها؟ نیازی بود سایه‌ات بشوم؟ هم‌زادت بشوم؟ خودم را از کار و زندگی بیندازم؟ نه خانم من! نه همشیره، سایه. می‌خواهم خودت را به جا بیاوری! بشناسی خودت را! فکر کنی: خب چرا رسیده‌ای به اینجا حالا؟ تنها، غریب، بعد از آن همه رنج، عبور تو از خرمنْ خرمنْ آتش؟ لعنتی ِ این آدم که خودش به لعنتِ حتا نمی‌ارزد. نفرینی ِ آن یکی، که خودش نفرینی ابدی است؟.

می‌رود توی فکر، من که می‌دانم به چه می‌اندیشد؟ می‌بینم تصاویر اندیشه‌اش را، تو گویی، دارم فیلم می‌بینم، چقدر هم شات‌های درشت چهره‌اش «شبیه به من می‌شوند؟:

می‌بیند عصر گرفته‌ی روزی است پائیزی، یک جمعه‌ی لعنتی از آن جمعه‌های آذر ماهی است؟ نباید جمعه باشد. این خانه، همیشه غلغله است، مخصوصاًً پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها. حالا که شلوغ نیست؟ پس باید روزی خاص باشد در تقویمِ خاص ِ مردهای د دری! مردانی که شاید ندانند اما صورتکی از ریا بر چهره دارند. حالا باید روزی باشد خاص که مردها نتوانسته‌اند مثل همیشه صورتک را بر چهره محکم کنند. نشسته میان لنگه‌های باز دری در طبقه‌ی دوم. جایی که نشسته، می‌تواند بیرون خانه را هم ببیند، دیوار رو به رو کوتاه است! بی‌حوصله است و گرفته، دارد لاک می‌زند به ناخن‌های پا؟ یا اسیتون می‌مالد تا لاک قدیمی را ببرد. ناگاه چنگ می‌زند وسط سر و سخت می‌خاراند سرش را. صدای کلفت مردانه‌ای از پشت سرش می‌آید:
- «ماندانا خانم (پس حالا نامش مانداناست؟) جای این که این‌جوری خش خش سرت را بخارونی، خب برو حموم! حالا که بازار کساته، خب برو حموم!»

سر را بر می‌گرداند به طرف گوینده که توی اتاق است. بر خلاف صدای کلفت مردانه‌اش گوینده، زنی است میان سال و بلند بالا. موهایش را طلایی کرده، مشخص است که رنگ موها باسمه‌ای است کدورت رنگ، حتا به آن‌هایی که کوری رنگ دارند، همین را می‌گوید ماندانا سر بر می‌گرداند و ناخن‌هایش را نگاه می‌کند و غرولند می‌کند - «می‌بینی اختر خانم؟ وقتی همه فضول ماماچه صدات می‌کنن ناراحت می‌شی! خب به تو چه که برم حموم یا سرمو بخارونم!»

اختر، صدای گرامافون را کم می‌کند و صورتش را پر می‌کند از اخم، صورت، ناگهانی پیر می‌شود انگار - «اگه مردی گفته، جاکشه، زن هم بوده، دوکاره اس! شک نکن!»
ماندانا می‌خندد - «جوش اوردی؟ نقل گذروندن وقته! نشنیدی گفتن کسب و کار سلمونی جماعت که کساد می‌شه، ازبی کاری سر خودشونو می‌تراشن؟»

اختر می آید بالای سر ماندانا - «نقل این حرفا نیس! می‌خوام بدونم کدوم جاکش گفته من فضول ماماچه هستم؟»

خانم رئیس،از اتاقی دیگر داد می‌زند - «صلوات بفرسین! خب کاسبی همینه، افت و خیز داره.» بعد خودش از در باز میان اتاق‌ها می‌آید این اتاق و می‌رود به طرف ماندانا:
- «خوشگل خانم بالاخره سفته می‌دی؟ نمی‌دی؟ خلاصمان کن!»

زن، پنبه‌ی اسیتونی را می‌گذارد کنار شیشه‌ی اسیتون و سر بالا می‌کند:

- «ببین مامان! من به‌ات گفتم که اومدم تو این شهر کوچیک تا خودم ارباب خودم باشم پس نمی‌خوای ما را به خیر و شما را به سلامت یا ما را به سلامت و شما را به خیر، واس چی سفته بدم؟ ضمناً همان‌طور که عرض کردم، من اهل گرفتن رفیق شخصی و چه می‌دونم این کثافت کاریا نیستم!»

خانم رئیس لب گزه می‌رود - «هیس خانمم! رئیس و اصل کاری یکی دیگه‌اس منم مثل تو، خونه رو واسش اداره می‌کنم. اون آقایی که صاحب و همه کاره‌ی اینجاس! پست مهمی دارد، سال تا سال پیداش نمی‌شه.» صدایش را ‌آرام می‌کند، زمزمه‌وار ادامه می‌دهد:
«می‌ترسه بدنام بشه بفهمه یکی به همدان گفته شهر کوچیک کلی هم دلخور می‌شه. می‌گه، یعنی دخترها ازش بارها شنیدن ها؟ همدان؟ یه ذره کوچیکتره از تهرونِ! اما نقل رفیق شخصی، به نفع خودته، بالاخره ماها باید یه پشتی‌بان داشته باشیم. بیشتر مردایی که می‌آن این‌جا، دست بزن دارن نامردا، دست رو زن بلن می‌کنن! در مورد سفته، باید به‌اش بگم، قبول بکنه که من از خدامه.»



ماندانا جواب می‌دهد - «قبول هم نکرد، گفتم که، می‌رم، فقط تهرون و همدون نجیب‌خونه ندارن که؟ به هر کجا که برم آسمون همین رنگه!»

عشرت، هنوز نگاهم می کند. صدای چرخیدن کلید را توی قفل در خانه می‌شنوم.

می‌گویم - «جوجه خروست اومد. نه؟»

آرام سیگارش را خاموش می‌کند و همان‌طور چشم به من می‌گوید - «تشریف داشته باشید. می‌شود یک جشن سه نفره داشته باشیم!»

جواب نمی‌دهم . می‌خواهم بدانم این بار هم ازغیب شدنم تعجب نمی‌کند؟ و غیب می‌شوم اما زن اصلاً تعجب که بماند، ککش هم نمی‌گزد.

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)