تاریخ انتشار: ۲۱ شهریور ۱۳۸۷ • چاپ کنید    

با خلخال‌های طلایم خاکم کنید - منزل هفتم

محمد ایوبی
[email protected]

پدر، سرخ از شرم، رخساره‌ی گداخته و قرمز را گرداند به طرف شیخ و گفت : - «من غافل نیستم شیخ، دخترم که جای خود، پسرها هم، اگر حس کنم مدرسه چنانشان می‌کند که تو می‌گویی نه تنها از مدرسه بیرونشان می‌کشم، که مدرسه را توی سر مدیر و معلم‌هایش خراب می‌کنم. و می‌دانی که غنیم، همیشه، هر چه گفته انجام داده است!»

یادداشت‌های پدر را نشانت داده‌ام، یادت هست که؟ وقتی خواندی، برق چشم‌ها را در نگاه من خالی کردی و گفتی - «پس نثرت را از پدر به ارث برده‌ای!»
گفتم - «دریغ که زود تنهام گذاشت. حالا هم می‌گویم، اگر بود با آن آزادگی وسیع و آزادی و علّو و پاسداشت انسان، که با خونش عجین بود و در رگ‌هاش می‌گشت. ما، من و تو، چنین غربت نشین دیار دیگران نبودیم.

روز اول مهر ١٣١٧، خودش، به مدرسه‌ام برد. نه، به این سادگی نبود که نوشتم آفتاب نزده، آنقدر با موهام، با چانه‌ام، با نرمه‌ی گوش‌هایم بازی کرد، تا بیدار شدم. تمام شب را نخوابیده بودم، از همان ترس و شوق. راست می‌گویم: می‌ترسیدم، صبح خود شیخ دم مدرسه باشد و نگذارد بروم تو. کافی بود داد بکشد، فقط یک داد:
- «های چشم سفید! برگرد خانه، تا زنده به گورت نکرده‌ام! خیال می‌کنی کم دختر زنده به گور شده در روزگار ماضی؟ حالا که اجازه داده‌ایم، تو عن چوچک، تو چس‌فیل زنده بمانی و از نعمات استفاده کنی! رویت را زیاد نکن، برگرد خانه و دیگر نام مدرسه را هم نبر و گرنه برادرهایت گوش تا گوش سرت را می‌برند.»

می‌ترسیدم لکن پشتم به وجود پدر گرم بود. تمام شب، یک دختربچه‌ی ترسیده‌ی ۶ساله، میان کابوس پرپر می‌زد. ببین چقدر مشتاق درس و مدرسه بوده که تاب آورده و حتا گریه نکرده، هجوم سایه بود، تیز و تند، با سبدی پر از سوسک، جیغ می‌کشیدم و می‌پریدم از خواب. آنقدر، پریدم از خواب و رعشه بر تن کوچکم جا خوش کرد که صدای مادر، درآمد:

- «ای کوفت بگیری دختر با این مدرسه رفتن! می‌ترسم سر پدرت را به باد بدهی با این چشم سفیدی! آخر ابله، در مدرسه به دخترها چه یاد می‌دهند؟ آب کشیدن از چاه؟ خاک مال کردن ظرف‌ها؟ شیر دادن بچه؟ دوشیدن گاو و میش؟»

پدرم، سخت آزرده شد که از کوره در رفت . هیچ وقت او را چنین قهّار و هتاک ندیده بودم:

- «های حلیمه! به خدای احد و واحد یک مرتبه‌ی دیگر با این دختر اینجوری بگویی و درس خواندن و مدرسه رفتنش را مسخره بگیری! زبانت را از پس کلهّ‌ات درمی‌آورم!»

هیچ وقت پدر با مادر این‌جوری سخن نگفته بود. اخم می‌کرد به او، اما اینقدر خشن؟ هرگز! بد و بیراهش به مادر این بود - «حلیمه جان! تو، خانمم، چرا اینقدر کودن هستی؟ خب خدا به‌ات عقل داده، فکر کن، کار بکش از مغزت، فهمت! حیف نیست؟»

حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم سخت جانی‌ام را همان روز اول مدرسه باید متوجه می‌شدم. تا آن روز، کارم دویدن بود کنار نهر وسط شهر و نگاه به خورشید غلتیده تا دامن آسمان شرق، پایین‌ترین دامن آسمان شرقی و لذتی که رنگ حلقه‌ی تنگ و درشت قهوه‌ای آفتاب، از روی لباس ساده و رنگ پریده‌ام، بر پوست نازکم که در سحرگاهان، هم‌پای درخت‌های در تاریکی ایستاده، جا باز می‌کرد و حرکتش را با ذره ذره‌ی تنم، حس می‌کردم. پوست درخت‌ها در تاریکی «شرقه» می‌کرد و جا باز می‌کرد و تن من، پوست می‌دراند، بی‌صدای بی‌صدا، انگار مورچه‌ای راه برود بر پوستم تا به مور مور افتد و حس کنم پوست وسعت می‌گیرد و من بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوم.

پدر گفته بود. روز اول، می‌مانم مدرسه تا خودش بیاید و مرا ببرد خانه. می‌خواست سر راه، قلم و دفتر و کیف بخرد برایم. این روز، اول مهرماه ١٣١٧، روزی سرنوشتی شد برای من، انگار کن همین روز چشم گشودم بر هستی و رنج را شناختم و حس و عاطفه را نیز و خود را هم. شناخت خود برای دخترکی ۶ ساله خطرناک است ضیا. خطرناک‌تر از وهم، هراس‌آورتر از کابوس!

زمانی که گرفتار پلشت‌ترین کابوس هستی، البته رنج می‌بری، بند بند تن و جانت می‌لرزد، تو گویی، دست و پا بسته، ته ساعتی آبی، چسبیده‌ای و دم به دم به خفگی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوی، اما موازی با خفه شدنت، نازکه‌ی امیدی، گاه خود را نشان می‌دهد. و ریشه می‌گیرد این امید نازک کورسوزن.

می‌دانی در لحظه‌های آخر، در نفس آخر امکان بیداری هست و تازه کردن نفس. لکن شناخت دختری ۶ ساله به مکث می‌ماند در باتلاق، یا گرداب و گرفتار ترسیده‌ی ۶ ساله‌ی نابلد، نمی‌تواند جز به مرگ و غرق به چیزی بیندیشد خیال کن دخترکی محجوب و تنها و شش ساله، ناگاه وسط بلوغی جسمی پرتاب شود و جسماً به زنی بالغ و کامل تبدیل گردد! ببیند، خیره و جادو شده ببیند که جسمش برابر چشم‌های از حدقه بیرون جسته‌اش، وسعت می‌گیرد، باز می‌شود. جایی از پوست ورم می‌آورد، جایی دیگر ترک بر می‌دارد و رنگ تیره می‌کند و صدایی دیگر، جای صدایش را می‌گیرد، صدایی که تا روز پیش از گلوگاه کسی در می‌آمد که دختر دشمنش می‌پنداشته و درست می‌پنداشته و از آن می‌گریخته. اینک چه کند؟ از این صدای دشمنانه مگر توان گریزش هست؟ چگونه از خویشتن باید گریخت؟

تا روز پیش، تا ٣١ شهریور ١٣١٧، خورشید، بادکنکی بود که غروب‌ها، مس گداخته، مس سیال می‌ریخت توی حیاط خاکی خانه‌ی ما. پر از شوق و خنده، می‌دویدم با این نیت که دست‌هام را با سرخی آفتاب به شرق غلتیده، حنا ببندم. اما نمی‌شد، پس می‌دویدم بیرون، گاه دور از چشم مادر، گاه بی‌اعتنا به مادر که غر خواهد زد و نفرین خواهد کرد. می‌دویدم تا نهر آبه و صدای مادر را رها می‌کردم تا دنبالم بدود:
- «دختر! کجا؟ می‌خوای با این سر به هوایی بری کنار آب؟ می‌دونم الاغی، گاومیشی، گاری دستییی چیزی به‌ات تنه می‌زنه و پرتت می‌کند وسط رود تا «پاکشک» بکشدت ته آب و خیرتو واس بابات بیارن که اینقدر لوست کرده!»

می‌دویدم، اما از ترس «پاکشک» کنار رودخانه‌ی طولانی کم عرض می‌ماندم و خوب توی آب را نگاه می‌کردم، می‌دیدم جز سرخی براق خورشید، چیزی قاتی آب نیست، چنگه پا می‌نشستم و پیراهن بلند و گشادم را می‌کشیدم روی زانوها و خیال می‌کردم حالا پاهام از زانو تا پایین، دوتا آدمند که زیر کپر کوچک خود، با هم زندگی می‌کنند و حالا دارند حرف می‌زنند.

ناگاه یادم می‌آمد که آمده‌ام با سرخی خورشید ریخته در آب، دست‌هام را حنا ببندم تا توی سرم صدای ساز و آواز عروسی همسایه‌های عجممان بپیچد و بوی حنا نفسم را خوش کند و صدای ظریف زنی را بشنوم که تهرانی را قشنگ و بی‌لهجه حرف می‌زند: «زن داداش! دستت درد نکنه، دستای این دختر خوشگل رو هم حنا ببند. اسمش قمره، ببین تو لباس عربی چقدر خوشگل‌تر شده؟ ببین لباس محلی عربی، چقدر به‌اش می‌آد؟ دختر همسایه است. تا بخواهی مهربان و هوشیاره! آنقدر عربی را خوب حرف می‌زنه که آدم حظ می‌کنه از حرفاش! فارسی هم بلده، فقط با لهجه فارسی رو حرف می‌زنه!»

و من، با صدای ساز، آرام‌تر از پیش، دست‌هام را از آب سرخ رود، پر می‌کردم و بالا می‌آوردم اما سرخی می‌ماند توی آب و من حرصم می‌گرفت، شاید بیشتر از صدای مادر!»

ـ «حالا که پدرت آمده، می‌گویم دیگر از پس دخترت بر نمی‌آیم، خودت می‌دانی و دخترت! هنوز که هنوز است، از پسرها خون به دل نشده‌ام هیچ وقت، اما این دختر؟ آخر سرم را می‌خورد بسکه سرخود است. باران است، می‌دود توی کوچه که باران را دوست دارم! ابری است هوا مثل اجل معلق غیبش می‌زند. کجا؟ - هیچ‌جا یوما، همین دم در، نزدیک آب هم نمی‌رم که پاکشک غرقم کند.
ببین آسمان چقدرقشنگ است یوما؟ سرت را بخورد باران! هوای آبری، کورت کند تا دم به ساعت ندوی تو کوچه. کوچه جای آیند و روند است. نمی‌بینی؟ الاغ‌های بار زده، گله‌های گوسفند، چه می‌دانم گاری‌های اسبی و دستی، آمدیم یکی‌شان زد و پرتت کرد دست شکسته فقط وبال گردن نیست! دختر هستی، عیبی، عّلتی بکنی همین پدرت که اینقدر لوست کرده می‌گوید: حلیمه! کدام گوری بودی؟ چرا یکی نزدی توی سرش که حق نداری پاتو بذاری بیرون! فوقش دردش می آمد و گریه می‌کرد و تمام، یادش می‌رفت، کوچه جای بازی نیست که؟ آن‌هم جای بازی یک دختر سر به هوا. آمدیم، گاوی، گاومیشی یک‌مرتبه دیوانه شد، تاب شاخ‌هاش را می آوری با این پیکر نحیف و مردنی و لاغر؟ (وقت خوش خلقی می‌گفت: با این پیکر ظریف شکننده، مثل شیشه.)

و شب‌ها، پر بود از راز رنگ و ستاره، آسمان پر می‌شد از ستاره‌های رنگی که شکل‌های عجیب و غریب می‌شدند، می‌شدند یک کوهستان نور، شکل عوض می‌کرد. می‌شد: یک کوه آتشفشان که جای آتش، نور آبی از دهانه‌اش بیرون می‌زد. شکل عوض می‌کرد: می‌شد پدرم که تفنگش را نشانه می‌رفت به یک پازن، جای چشم‌های پدر دو ستاره‌ی روشن می‌نشست که سوسو می‌زدند، انگار باز و بسته می‌شدند چشم‌ها، انگار نه، باز و بسته می‌شدند تا شلیک کند و خط گلوله‌اش ارغوانی شود و از کنار سر حیوان بگذرد و من دست بزنم و محکم دست بزنم تا ضربه بخورد به سرم محکم و صدای تودماغی لطیف برادرم بترساندم:
- «چه مرگته این وقت شب؟ از خواب مرا پراندی؟ بلند شوم کمربند بیاورم و تنت را کبود کنم؟»

می‌گفتم - «تو که زدی، زدی توی سرم، هنوز درد می‌کند!»

- «به درک! ترساندی مرا، کجایش را دیده‌ای؟ فقط یک مشت زدم.»

پدر می‌گفت - «این دفعه را ندید می‌گیرم لطیف، اما نبینم این‌جوری بکوبی توی سر ماینه؟ تاب دست تو را دارد؟»

روز اول مهر ١٣١٧، ناگاه بزرگ شدم. ماندم تا پدر بیاید و مرا برگرداند خانه خودش گفته بود. ماندم دم مدرسه. گرسنه بودم حسابی، می‌گفتم: پدر بیاید گرسنگی را فراموش می‌کنم، بگذار بیاید. اما نیامد، ظهر آمد و رفت، بعد از ظهر آمد و نرفت تا خیس عرقم کند و تنم را پر کند از عرق سوز اما پدر نیامد، هیچ کس نیامد. عصر، گریه‌ام گرفت، تنها و غمگین، راه افتادم به طرف خانه، از کنار نهر آبه خانه‌مان را بلد بودم. بس‌که گریه کرده بودم و چشم و چارم را با پشت دست‌ها چلانده بودم، صورتم می‌سوخت، چشم‌هام می‌سوخت، دماغم تیر می‌کشید. دلم می‌خواست فقط گریه کنم.

خیلی طول کشید تا خانه را پیدا کردم. غروب رسیدم خانه. پدر آنجا هم نبود. حلیمه و لطیف و سلیم، یادشان رفته بود که من دم مدرسه منتظر پدر مانده‌ام. چشم مادر که افتاد به من، تشرم زد:
- «تا حالا کدام گوری بودی؟ این چه ریخت و قیافه‌ایه؟ افتادی تو چاهک مستراح؟ یا خرغلت زدی رو خاک‌ها؟»

گفتم - «بابا، بابا کجاست؟» اخم کرد مادر - «من از کجا بدانم؟ مگر هر جا می‌رود به من می‌گوید؟» بغضم ترکید و از ته دل گریه کردم.

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)