تاریخ انتشار: ۵ شهریور ۱۳۸۷ • چاپ کنید    
با خلخال‌های طلایم خاکم کنید - قسمت دوم

با خلخال‌های طلایم خاکم کنید - منزل دوم

محمد ایوبی
[email protected]

او

او را، می‌بینم و نمی‌بینم، کسی ایستاده برابرش، گاه جابه‌جا که می‌شود شیاری، بریده‌ای، خطی از تن جوانش را می‌بینم تا پا به پا شود و بخزد ناخواسته در پناه جوان بلند بالای ایستاده و من، همچنان خط نگاه را حفظ می‌کنم، تا جوان جابه‌جا شود، یا زن این سوتر شود یا آن سوتر تا باز، تکه‌ای از پیکره‌اش را در شراع نمور و پنهانی ساحل ببینم و فکر کنم: «او، آن زن، حالا چه نام دارد؟ و چگونه حضورم آشفته‌اش نمی‌کند در پناه اتاقک ویران – که لابد تا روز پیش، در آن، رهگذری تنها، لباس درآورده و خود را مهیای تن زدن به دریا می‌کرده و خیالش تخت بوده که کلید اتاقک را دور مچ خویش بسته داشته به جای ساعت!»

وچگونه است که زن، ملتفت حضور فضول من نبوده در تمام دیروز و امروز، که سایه وار، تعقیبش کرده‌ام؟ می‌توانسته وقت سوار شدنم به اتوبوس، مرا دیده باشد که خیره به او، از کنار صندلی اش گذشته‌ام و به فاصله‌ی یک ردیف خالی، درست پشت سرش نشسته‌ام؟ هنگام رد شدنم اما چنان به پهلودستی خود دل داده بود و قلوه گرفته بود که آمد و رفت زلزله را هم متوجه نمی‌شد و لابد به ویرانه‌ها، بعد از گذشت ساعتی، اشاره می‌کرد و حیرت زده می‌پرسید: «چه شده است اینجا؟ این خانه‌ها تا روز پیش، همه عمارت و سالم بود و خوب به یادم هست!»

یا، نیمه‌ی راه، زمانی که کابوس ازچُرتِ مطبوع سفری، میانه‌ی بیداریِ گرم و هراس آورم پرتاب کرد، با نعره‌ی زنی دم مرگ از فرط استیصال و بی‌چارگی، مثل دیگر مسافران مختصر اتوبوس و باید که اگر از جا نمی‌پرید، مانند مسافران دیگر، سر بر می‌گردانید و دست را بر پشتی صندلی خود یله می‌کرد تا خرابی راه و تکانه‌های اتوبوس، آزرده‌اش نکند و مرا نگاه کند و پیش از شناختن به خود بگوید:

- «عجب زن دیوانه‌ای! همه را زهره ترک کرد با قیه کشیدنش!» اگرچنین می‌شد، می‌شناخت مرا و لابد سعی می‌کرد فرصتی خلق کند و دست به سرم کند و بگریزد، مخصوصاًً که کمکی داشت و از من فرزتر و کم لباس تر بود و روزگاری قهرمان صدمتر دختران بوده، یا داشته می‌شده، یا نایب قهرمان بوده نمی‌دانم دقیقاً.

لکن، تا آن لحظه‌ها، از دل دادن و قلوه گرفتن، گذشته بوده و در مخمل مشکی نم‌دار چشم‌های بغل دستی خود، گرفتار بوده و نمی‌توانسته سر بچرخاند حتی. من او را بهتر از خود او می‌شناسم.

حالا که دست دردست مرد بلند بالای چشم سیاه، بر دامن هتاک و عجول امواج، بی‌خیال کوهه سازی و لیسه زدن خیزاب‌ها، بر شادابی پاهای جوان او و همراهش، دارد محو و محوتر می‌شود، از اتاقک لق لقه زن در باد ساحلی، دور می‌شوم و هنوز با خود در ستیزم: - «مگر تو را توی گور او می‌خوابانند؟ خیال کن او هم مثل هزارتای دیگر! برگرد، به زندگی بچسب! اغراق نیست اگر بگویم هزار صفحه مشق درشت نوشته‌ای، با نی فاق دار که لای انگشت‌ها خوب جا نمی‌افتاد، یا بی‌هوا دایره‌ای مرکب می‌انداخت وسط سطر و کارَت را ضایع می‌کرد، اما باز می‌نوشتی: هرکس آن کند که نشاید، آن بیند که نباید! پس به تو چه آیزنه خانم! زن پدر! خواهر ناتنی! فضول جهنمی؟ حالا خوبست که با او نسبتی نداری! نه سببی نه نسبی!» اما گره‌ای سرنوشتی انگار، یا تو گفتی نقطه‌ای تقدیری در کار است که نه درکش می‌کنی، نه می‌توانی ترکش کنی! خودت هم می‌دانی این دیگر گرفتاری لجّه و بی‌قاعده‌ای است که:
نه درمسجد گذارندم که رندی / نه در میخانه کاین خمّارخام است / میان مسجد و میخانه راهی است؟ / غریبم عاشقم، این ره کدام است؟ / واقعاً؟ وجود این راه را قبول داری؟

نزدیک است به فریاد، جاربزنم: نمی‌دانم، گیجم و این گیجی ویرانگر، به اختیار من نشت نکرده در من، که به اختیار من رهایم کند! من سر می‌کوبم به سنگ و می‌گویم: تقدیری است! هزارمرتبه هم می‌گویم تقدیری است. آن وقت تو، نمی‌دانم ازاین کَل کَل چه طرفی بسته‌ای؟»

درباد می‌ایستم، صدای خیزاب‌ها، درساحل خلوت، با غرّه‌ی ابرهای دور، می‌آمیزد و ناگهانی دریایی آب، بر سرم ریخته می‌شود، اگر سر تکان ندهم و موهای آشفته‌ام، به چرخه‌ای این سو، و چرخه‌ای آن سو، پرده‌ی کلفت آب را جر ندهد، خفه می‌شوم، پس می‌چرخانم سر را و می‌گذارم موهای بلند و رهایم کار خود را به انجام برسانند. خیسم حالا و بلوز و دامنم، مثل سفره ماهی گرم تازه صید شده‌ای، بر تنم، نفس‌های آخر را می‌کشد و هراسم بیشتر می‌شود، تو گویی قراراست سفره ماهی، بر این تن سودایی بمیرد و بعد، خود این تن سودایی نفس آخر را بکشد، ماهی برخاک بمیرد و زن نیز – که من باشم – تا تاییدی باشد برمرگ وسعت یافته.

نگاه می‌اندازم به دریا ، که هوفه‌اش، غرّه‌ی آسمان را می‌خورد و نگاه می‌کنم به گستره‌ی سیاه کیپ افتاده بر دریا، که دم به دم انبوه‌تر، سیاه‌تر، وسیع‌تر و فراگیرتر می‌شود و از همه سمتی وسعت می‌گیرد. حتی تکه‌های مجزا، پهن می‌شوند و می‌چسبند به ابر وسیع و سیاه میانی – ابر؟ می‌گویم ابر چون واژه‌ی دیگری نمی‌یابم [دمب مارمولک را جدا کنی، خود دمب، زندگی تازه‌اش را می‌آغازد، هر چند کوتاه باشد و نیز خود مارمولک، ازهمان لحظه‌ی جدا گشتن دمب، رویش دم تازه را حس می‌کند و می‌داند به زودی صاحب دم جدیدی خواهد بود، بی‌خیال دم کنده شده!] و مَثَل آمیب گویا تر است. به لحظه‌ای آمیب، ازمیان نیم گردد. مپندار، اینک به دو نیمه آمیب می‌اندیشی هر نیمه خود آمیبی است کامل و اینک تو به دو آمیب باید که بیندیشی و بزودی زود، چهار آمیب و شانزده آمیب و اینک جهانِ تو را آمیب‌ها گرفته‌اند، تا زیر اندام لزج آن همه آمیب از نفس نیفتاده‌ای به چیزی دیگر بیندیش که زایش آن‌ها، تصاعدی و سریع و آمیب وار نباشد.

خیس وسرمازده، می‌دوم تا مُتل کوچک و جمع و جور این بندر پرت بی‌اسکله و گمنام. نمی‌دانم باران خیسم کرده یا خیزابه‌ها که سبعانه، بالا می‌گرفتند و شلال می‌شدند و بر من آوار می‌شدند. آسمان را سیاهه‌ی وسیع زاینده، گرفته، اگر قصد فتح دریا و زمین را داشته باشد چه؟ راه فراری می‌ماند برای من که حتی نمی‌توانم بگویم باران خیسم کرده یا موج‌های مهاجم بر ساحل؟

این وقت سال، دریا خلوت است. این بندر متروک حتی فصل دریا هم چندان شلوغ نمی‌شود. می‌دانم می‌توانم اتاقی در تنها مُتل اینجا داشته باشم.

خیس تر از پیش ، می‌رسم به مُتل (یعنی توی راه، توی باران می‌دویده‌ام وحالی‌ام نبوده؟)
شب نشده، اما تاریک است مثل شب. برای همین چراغ‌های سالن را، روشن کرده‌اند. چراغ‌ها کم نورند. تو گویی هر چراغ، از پس کره‌ای پر از آب به سختی می‌تابد آبی که لِرد به جا می‌گذارد و می‌ماند و از آن لِرد می‌زاید تا نور را خفه کند و فضا را و همناکتر نشان بدهد. توی سالنِ جمع و جور، کسی نیست. میز‌ها خالی است. کدورتِ فضا، نمی‌گذارد تا چند قدم آن طرفترم را خوب ببینم.

حالا که آهسته راه می‌افتم تا از لابی بگذرم، می‌دانم دایره‌ای آب به جا می‌گذارم. همانطور که ایستاده بودم دم در سالن، حس می‌کردم تنم آب می‌شود و چکه چکه زیر پایم جمع می‌شود. خودم را به شکل مَرزق[۱] که دیدم، خنده‌ام گرفت و آهسته راه افتادم.

می‌خزم برابر دریچه‌ی باز، بالای دریچه چیزی نوشته‌اند. تاریک روشن فضا نمی‌گذارد خوب ببینم. لابد پذیرشی، چیزی در همین مقوله‌ها باید باشد. از دریچه، تو را نگاه می‌کنم، کم نوری ازسالن. ناگاه، هراسم بیشتر می‌شود. حسی غریب، تن یخ زده‌ام را به رعشه می‌آورد.

دیوارها در سایه‌ها خزیده‌اند و تو گویی، چشم‌هایی نامحرم از همه طرف خیره‌اند به من. فکر برگشتن به سرم می‌زند. اما برگردم وسط تاریکی؟ زیر آسمانی که چنان از سیاهی سنگین شده که فشارش را بر شانه‌هام، لحظه‌های آخر، حس کرده بودم:

***

مرد، بر زمانه نفرین کرد و ایستاد و چشم بست، تا ریزش قطره‌های دوش را باران بینگارد. اما گرمای مطبوع آب دوش نمی‌گذاشت لطافت باران را به یاد آرد! زیرلب ژوکید: «لعنت بدین زمانه‌ی ناجنس دون پرور! اگر زندگی آدمی، سگانه نمی‌شد، چه اجبار که نیم شب برای طهارت به گرمابه بیاید؟ اینگونه، در تنهایی و بی‌هم زبانی! روز باشد، کلی حرف و حدیث و قصه، از این و آن خواهی شنید!»:

به لحظه‌ی ورود، وقتی خواست تن به آب گرم خزینه بسپارد، دیده بود غیر از خود او، سه نفر بیشتر در حمام نیست. از آن سه تن نیز، یکی، کنار دیوار خوابیده بود و خرناس می‌کشید.
از پله‌ی خزینه که بالا رفت. صدای مردی آمد که بر سکوی خشک نشسته بود و از لای انگشتان پا، چرک بیرون می‌آورد - «آی تاته زا! آقا! نری تو خزینه؟ بو کن آب خزینه رو به قاعده آب دهن مرده بدبو و نکبته حیف نیس آدم تنشو به آب خزینه بزنه؟ آب مرده شورخونه، جنب این آب، چشمه‌ی زَمزَمه!»

گفته بود - «ممنون که گفتی! حواسم نبود! حالا می‌رم با آب دوش تنمو خیس می‌کنم، البته اگه دوش‌ها آب داشته باشند!»

داشتند. همه‌ی دوش‌ها آب داشتند. هم حرف مرد را شنید، هم دوش را که باز کرد فهمید که دوش‌ها آب دارند.
وقتی از زیر دوش آمد بیرون، دید مردی که از آب خزینه بر حذرش داشته جلوی خزینه راه می‌رود. رفت به طرف مردی که خوابیده بود سر برگرداند به طرف مردی که راه می‌رفت و از او دور بود و گفت:

- «شما می‌گین این جناب که ٧ پادشاهو تو خواب دیده کیسه کش گرمابه است؟ من که فکر می‌کنم اشتباه نمی‌کنم!»

ناگاه مرد قدم زننده را کنار خود دید. جا خورد: - «چطور؟ به یک چشم به هم زدن هم نه، کمتر! یعنی پردرآورد؟»
مرد خفته، دهن دره کرد و بلند شد و نشست. مرد دیگر خندید و راه افتاد به طرف کیسه کش، عجله کرد و پای مرد از دوش برگشته را لگد کرد. درد توی وجود مرد، آتش به پا کرد. حس کرد، جای لگد، له شده و پهن شده و پا را چسبانده کف حمام. حیرت زده، به پای مرد نگاه کرد. می‌خواست ببیند، این پا چقدر سنگین باید باشد که.... ترسید.

در همان نگاه نخست، دید مرد سم دارد توی دل به زنش نفرین کرد - «حالا خوب شد ضعیفه؟ نصف شب روانه‌ی حمّامم کردی تا سرم را بخوری؟ بفرما حالا.... لعنت خدا بر تو، نگفتم، نصف شب‌ها، حمام جای از ما بهتران است؟»

ترس ترسان رفت بالای سر مرد تازه بیدار شده. دستش را گرفت و پر از التماس گفت - «آقا عموزاده! برادر! لطفاً ....» و او را کشید به طرف در حمام. مرد خمیاره کشان گفت - «چی شده اخوی؟ انگشتری، چیزی گم کردی؟» مرد، سرش را برد کنار گوش کیسه کش و آهسته و ترسیده، آب دهن را قورت داد و گفت - «اون آقا، همون که بیدارت کرد!»

- «خب ؟ حرفتو بزن!»

- «هیس! یواش‌تر، نباید بشنوه و گرنه سر هر دومان به باد می‌رود!»

- «خب چرا؟ چی شده!»

- «تورو خدا یواش‌تر، نوکرتم، اون آقا جزِ از ما بهترونه!»

- «جزو از ما چیه؟»

- «مگه نشنیدی؟ از ما بهترون نشنیدی؟»

- «نه والا، حالا یعنی چی؟»

- «بابا جان! ﺠ ... ﺟ ... جنّه، اجنّه می‌دونی یعنی چی؟»

- « خب بعله! ولی تو از کجا فهمیدی؟»

- « عزیز من! خر که نیستم، آدمم! سُم داشت!»

کیسه کش خندید - «گفتم چی می‌خواد بگه! خب بفرما منم دارم!»

و پایش را به مرد نشان داد که سم داشت، بعد آن یکی پایش را هم نشان داد که سُمش از سم آن یکی پایش ظریف‌تر و نوتر مانده بود!»

مرد، هراسان و سر و تن نشسته دوید توی لباس کن گرمابه جایی که صاحب حمام، رادیوی کوچکش را چسبانده بود به گوش تا بعد از شیر خدا، اخبار مهم را گوش بدهد. از هراس مشتری، مجبور شد رادیو را بگذارد روی میز و سیگارش را خاموش کند تا با لبخند و لحنی مهربان به مشتری بگوید:

«مسأله‌ی مهمی نبوده که این قدر ترسیده، اجازه بدهد جورابش را دربیاورد تا سُم خوشگل خودش را نشانش بدهد و قبول کند شاهد یک چیز عادی و معمولی بوده.

مرد مشتری، در تاریکی گرگ و میش می‌دوید و به خود می‌گفت:

- «باعث و بانی اش زن نادان خودم بوده، مگر پایم نرسد به خانه. تصمیم داشت واقعاًً زنش را کتک مفصلی بزند. مفصل‌تر از همیشه:

- «نشونت می‌دم زن! این تو بمیری دیگه ازآن تو بمیری‌ها نیست. اگر کبود و سیاه نکردم تنت را، نامردم!»

***

دست می‌گذارم روی زنگ رومیزی و باز چشم می‌بندم. حس می‌کنم در معرض خطری جدی هستم. صدای زنگ، خودم را کلافه می‌کند اما دست بر نمی‌دارم، صدای رعد، بدون روشنایی برق، در زمینه‌ی توفانی پر و مهاجم می‌ریزد حالا.

وقتی می‌شنوم - «چیه؟ چه خبره خانم جان؟ کسی دنبالتان کرده؟» خم می‌شوم و می‌افتم در خلاء، در تاریکی، سقوط می‌کنم و تن و جانم چرخه زنان می‌رود پایین، تو گویی دستگاهی بسیار قوی و مکنده، اجزاء تنم را، یکی یکی قطع می‌کند و می‌مکد تا در انتهای چاه تاریک، از اجزاء شرحه شرحه‌ام دوباره تنی بسازد کم جان و بی‌توان، که هنوز از وحشت می‌لرزد.


پانوشت‌ها:
۱- مرزق به لهجه‌ی جنوبی (دزفول و اهواز) نودان است.

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)