تاریخ انتشار: ۲۵ بهمن ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
صد و دهمین قسمت

«شادوماد! عروس خانومت توی حجله است. بفرما!»

سیروس «قاسم» سيف
http://cyrusseif.blogspot.com

... و باز، اختاپوس درون سينه ی اش، تکان خورد و او را از جايش جهاند و فريادزنان به سوی آنها حمله کرد و خدا و پيغمبر و امامشان را به باد فحش گرفت، اما آنها، با واکنشی دفاعی، دست و پای او را گرفتند و دهانش را بستند و کشان کشان با خودشان بردند و پرتابش کردند به درون سلول انفرادی. بعدش هم، با خنده و متلک ، در سلول را بستند و رفتند. در سلول که بسته شد، برای لحظه ای کنار ديوار، روی زمين نشست که باز، اختاپوسش به حرکت درآمد و او را از جايش جهاند و آنقدر خود را به در و ديوار کوباند تا استفراغش گرفت. نشست و عق زد. عق زد. عق زد، تا اختاپوس از دهانش به بيرون پرتاب شد و پس از چند دفعه خوردن به اين ديوار و آن ديوار، مبدل به خفاشی شد و شروع کرد به پرواز و بازهم، کوباندن خودش به در و ديوار. از جايش پريد و چنگ زد و گلوی خفاش را گرفت و در همان حال که دست و پا می زد، سرش را محکم کوباند به تيزی ديوار. خون که فواره زد، احساس آرامش کرد.

نفسی به راحتی کشيد، اما هنوز جان داشت. انداختش روی زمين و پايش را گذاشت روی سينه اش. له می شد و جيغ می کشيد و دست و پا می زد. اگر در همان لحظه، در سلول به شدت باز نشده بود و به دادش نرسيده بودند، کارش را تمام کرده بود و از شرش راحت شده بود، اما نشد. کارش را تمام نکرده، آمدند او را با خودشان بردند....

(ديوانه شده بوديد؟).
(تقريبن).

چشم که بازکرده بود، خودش را درون اتاقکی ديده بود- بهداری يا بيمارستان؟! نمی دانست! سرم به دستش وصل بود و زخم پيشانی اش را پانسمان کرده بودند و دست ها و پاهايش را به تخت بسته بودند. می گفتند دچار کريز عصبی شده است و امکان حمله های بعدی هم هست و تا وقتی که آرام شود، مجبورند که او را در همان حالت نگهدارند. پس از چند روزی که تزريقات آرام بخش- در زندان می گفتند روانگردان!-، اثر خودش را گذاشت، يک روز، همانطور که دست ها و پاهايش را به تخت بسته بودند، درحالتی ميان خواب و بيداری، يدالله جلاد آمده بود به ديدنش...

(يدالله جلاد؟!).
(منظور همان احمد پسر عمو است که بعدن رئيس زندان شده بود).

(بنابراين، بفرمائيد احمد پسر عمو! يدالله جلاد نسبتی است که زندانی ها به او داده بوده اند).

(البته، بر اساس همين گذارش، خود احمد پسر عمو هم، در جلسه ی معرفی کردن خودش به عنوان رئيس زندان، به جلاد بودن خودش اعتراف کرده است!).

(اولن، همه ی اين هائی که می فرمائيد، گذارش فرضيات و اتهاماتی است که بر او وارد شده است. ثانين، اطلاع داريد که حتا اگر همه ی آن اتهامات، از جمله همين جلاد بودن ايشان ثابت هم که بشود، از نظر قانونی، کسی حق ندارد او را جلاد بنامد!).

(حق با شما است. معذرت می خواهم).

(بسيارخوب. ادامه بدهيد).

بلی... يک روز، همانطور که دست ها و پاهايش را به تخت بسته بودند، ميان خواب و بيداری، احمد پسرعمو آمده بود به ديدنش و پس از آنکه مأمور کشيک را از اتاق بيرون فرستاده بود، در را بسته بود و طبق معمول پس از يک سخنرانی مفصل، در مورد ارحم الراحمين بودن خداوند، به امير گفته بود که بر اساس قولی که به او داده بوده است، حکم اعدام او را گرفته است و فقط مانده است، آخرين امضاء، و اگر امير بخواهد در تصميمش تجديد نظر کند، دير نشده است و هنوز هم در توبه باز است. بعد هم که مثل هميشه، با پاسخ محکم و غير قابل ترديد امير رو به رو شده بود، گفته بود: "باشه! حالا که اينقدر عاشق مردن هستی، همين فردا می رم دنبال گرفتن آخرين امضاء. مشروط به اينکه قول بدی که تا روز اعدامت، چه در اينجا و چه وقتی که برت می گردونند به سلول، پيش رفقات، طوری رفتارکنی که انگار رفته اند برای خواستگاری معشوقت و همين امروز فردا است که بيان و بگن شادوماد! عروس خانمت ، توی حجله اس. بفرما! قبول؟!".

امير هم گفته بود: "قبول" و پس از آن روز، به طور عجيبی رفتارش عوض شده بود و واقعن، مانند آدمی شده بود که چشم به راه معشوقی باشد که سال ها، در انتظار ديدنش بوده است. شاد بود و شنگول و با همه، می گفت و می خنديد، حتا با مأموران تا... پس از چند هفته ای برش گرداندند، به سلول، پيش هم سلولی هايش؛ هم سلولی هائی که نه تنها از بازگشتن او به سلول، خوشحال نشده بودند، بلکه با زخم های سر و صورت و دست و پاهای ورم کرده و چرک آلود شان، در سکوت، به او خيره شدند و يکی‌شان با پوزخندی در ته چشم هايش، پرسيد: "کجابودی؟!". امير گفت: "در بيمارستان!". برای چه؟!". امير به زخم روی پيشانی خودش اشاره کرد و گفت: " وقتی انداخته بودنم توی انفرادی، پيشانيم را کوبيده بودم به تيزی ديوارو....". نگذاشتند، حرفش تمام شود. يکی شان گفت:"ما را باش که فکر می کرديم اعدام شدی!". خنديد گفت: "ناراحت نباشيد. همين روزها می‌شم". يکی شان گفت: " ميشی يا روباه؟!"

بعد هم تلخندی زدند و همه شان باهم، از او روی برگرداندند. رفت و در گوشه ای نشست و گفت: "چی شده؟!". برای تفهيم اتهام، يکی شان، پا پيش گذاشت و گفت: "چی می خواستی بشه؟! شعارغير مسئولانه‌ی "مرگ بر جلاد"ی که جنابعالی، در سالن کنفرانس سردادی و ديگران را تحريک کردی، باعث کشانده شدن همه ی زندانيان حاضر در سالن، از جمله خود ما، به اتاق های بازجوئی شد! بعدش هم، آش و لاشمان کردند! عباس و مرتضا هم، از زير شکنجه جان بدر نبردند و.....". زهر احساس گناه را با قطره چکان کلمات و نگاه های رنجيده و زخمی و داغانشان، چکاندند درون چشم ها و گوش های او و بعد هم با اعلام وقت هوا خوری، همه شان رفتند و او را گيج و منگ، با اختاپوس و خفاش زخمی و نيمه جان شده اش تنها گذاشتند. گيجی و منگی اش، نه از اتهامی بود که به او نسبت داده بودند، بلکه از شنيدن خبر مرگ عباس و مرتضا بود. عباس، رابط تشکيلاتی او بود و مرتضا، جاسوسی که احمد پسر عمو، برای جاسوسی و تحت فشار گذاشتن او به زندان فرستاده بود و.....

(اين مرتضا، همان زندانی است که تازه از زندان علی آباد به سلول شما منتقل شده بود و ادعا می‌کرد که صابون آن هفت تير کذائی، به تن او هم خورده است؟).
(بلی).

(شما از کجا، به جاسوس بودن مرتضا، پی برده بوديد؟).

(از طريق رابطم، عباس).

(رابط شما، از کجا، پی به جاسوس بردن مرتضا برده بود؟).

(از طريق تشکيلات).

(آيا قبل از آنکه، رابطتان شما را در جريان جاسوس بودن مرتضا بگذارد، هيچ احساسی در مورد آنکه ممکن است، مرتضا جاسوس باشد، داشتيد؟).

(در اصل، اين خود من بودم که در مورد مرتضا، مشکوک شده بودم و در باره ی احتمال جاسوس بودن او با رابطم صحبت کرده بودم).

(و رابطتان هم، قضيه را با تشکيلاتتان در ميان گذاشته بود؟).

(بلی).

(به چه دليل يا دلايلی ، به مرتضا مشکوک شده بوديد؟).

(در همان لحظه اولی که پس از به هوش آمدنم در سلول، صحبت آن هفت تير کذائی را پيش کَشيده بود، احساس خوبی در موردش نداشتم).

(ولی، طبق اعترافات خودتان، در آن لحظه با به ميان کشيدن خصوصيات آن هفت تير کذائی و بهوش آمدن پس از بيهوشی تان، مقاومت و لب بازنکردن شما در مقابل شکنجه گران را، مورد تأييد قرار داده بود!).

(با همه ی اين ها، احساس خوبی در موردش نداشتم. بعدهم، با برخوردهای بعدی او، به من ثابت شد که اشتباه نکرده ام!).

(چه برخوردی؟).

(قبلن که گفتتم. شب ها که کابوس می ديدم و فريادزنان از خواب بيدار می شدم، مرتضا، روز بعدش، با لودگی، همان کابوس را وسيله ای می کرد برای دست انداختن و مسخره کردن من تا آنکه يک روز، در وقت هواخوری، آمد توی حياط زندان و کنارم نشست و شروع کرد به بد گفتن از رئيس جديد زندان که در راه است و دارد مياد و عرق خورو جنده باز و از اينطور چيزها است).

(خوب! یر طبق اعترافات خود شما، اين شايعه ای بوده است که پيش از آمدن احمد پسر عمويتان، ميان زندانی ها، دهان به دهان می گشته است).
(منظورم به شايعه نيست. منظورم به اين است که بعد از نسبت هائی که به او داد، يکدفعه از جايش بلند شد و رو به بقيه ی زندانی ها، دادزد که "تـوجه! توجه! قتل احمد اسلام نژاد، به دست امير ايران نژاد!").

(بلی. اين قضيه را تعريف کرديد که ناگهان از جايتان پريده ايد و با او دست به يقه شده ايد. ولی نگفتيد که چرا؟!).

(احمد پسر عمو، برای من کابوس شده بود و می خواستم هر طور که هست، فراموشش کنم و مرتضا، وقت و بی وقت می آمد به سراغم و سر حرف را باز می کرد و بعد هم می زد به صحرای کربلا و صحبت احمد پسر عمو را پيش می کشيد!).

(مگر، مرتضا می دانست که رئيس جديدی که دارد می آيد، پسر عموی شما است؟ا).

(طوری حرف می زد که انگار می داند. به همين دليل هم به او مشکوک شده بودم. و شک من نسبت به او، زمانی تبديل به يقين شد که توی حيات زندان، فرياد زد که:" توجه! توجه! قتل احمد اسلام نژاد، به دست امير ايران نژاد!". در آن لحظه بود که با خودم فکر کردم که او از کجا فهميده است که فاميل احمد پسر عمو، اسلام نژاد است؟! چون تا آن لحظه، بر اساس شايعه ها، نام رئيس جديدی که داشت می آمد، حاج احمد، مشهور به يدالله جلاد بود، نه احمد اسلام نژاد!).
(با همه ی اين توضيحات، اگر مرتضا، جاسوسی بود که احمد پسر عمويتان، برای جاسوسی کردن در مورد شما، به آن سلول فرستاده بود، ظاهرن نبايد نشان می داد که احمد پسرعموی شما را می شناسد!).

( من هم مطمئن نبودم. فقط مشکوک شده بودم).

( آنوقت، قضيه را با رابطتان در ميان گذاشتيد).

(بلی).

(و رابطتان، آن را با تشکيلات در ميان گذاشت).

(بلی).

(و تشکيلات، پس از تحقيق در مورد مرتضا، جاسوس بودن او را مورد تأييد قرارداد؟).

(بلی).

(و بعد، تشکيلات، دستور کشتن مرتضا را صادرکرد!).

(تشکيلات دستور کشتن مرتضا را صادر کرده بود؟!).

(بلی. به وسيله‌ی شما!).

(به وسيله‌ی من؟!).

(بلی. و شما در حمام به سراغ مرتضا رفتيد و او را کشتيد!).

(من، کشتم؟!).

داستان ادامه دارد...


قسمت‌های پیشین

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)