<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>قصه زمانه</title>
      <link>http://radiozamaaneh.com/story/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Wed, 03 Oct 2007 00:49:44 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>گزارش اهدای جوایز قلم زرین زمانه </title>
         <description><![CDATA[برگزاری مراسم قلم زرین زمانه، با همه ارزش و خوب بودنش، برندگان اصلی خود را کم داشت، و برگزاری مراسم در ایران، بدون حضور عوامل رادیو زمانه، دشوار و حتا ناممکن می‌نمود؛ مسئولیتی که به من داده شد. 

فکر می‌کنم مسئولیت سنگینی روی دوشم بود. وقتی مهماندار هواپیما گفت: "مقصد ما تهران است." تهران با همه عظمتش شده بود نقطه‌ای که من می‌بایستی از آن نقطه به خانه‌ی "سیمین دانشور"‌ می‌رفتم تا لوح تقدیر،‌ قلم زرین زمانه،‌ هشتاد و پنج شاخه گل و نامه عباس معروفی را به‌دستش دهم. و بعد از آن به دیدار سه تن از داوران قلم زرین زمانه،‌ ساکن در ایران بروم تا تقدیرنامه‌ی مدیر زمانه و دبیر مسابقه را بدست‌شان برسانم. و آنگاه برندگان جایزه‌ی قلم زرین زمانه. 

به تأکید مهدی جامی مبنی بر "نهایت احترام"‌ می‌بایستی تک تک برندگان را پیدا کنم،‌ تماس بگیرم،‌ قرار بگذارم و راه بيفتم با: قلم زرین، لوح تقدیر و یک دوره هشت جلدی فرهنگ سخن. 

نمی‌دانم چرا ما ایرانی‌ها چنین شکاک و بدبین شده‌ایم؟ حق داریم؟! نمی‌دانم!
چرا دوستانی که برنده شده‌اند باور ندارند که برنده‌اند؟
چرا هر کدام به نوعی شک دارند؟
چرا در ایران یا کاری ممکن نمی‌شود، یا اگر ممکن شد حتماً کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است؟
چرا دوستان برنده را به زحمت پیدا می‌کنیم و به رغم تبریکات گفته شده و مصاحبه‌های انجام شده باز هم دوستان از عکس و تماس وحشت دارند؟
چرا یک شب را بچه‌ها در ایران کنار هم نبودند تا یکدیگر را ببینند؟ یا حداقل چرا سراغی از هم  نگرفتند؟
چرا به تصویر و نام  یکدیگر چنین غریبه نگاه می‌کنیم؟ 

تنها پیمان هوشمندزاده عزیز بود که علی‌رغم همه کارهاش و گرفتاری‌هاش به داد من رسید و کمک کرد تا قاب‌ها به موقع آماده باشند و فراتر از آن همه چیز همانطور باشد که ما تلاش می‌کردیم .

با اينهمه، به ديدار تک تک شان رفتم، و در نهايت احترام، امانتی‌هاشان را به دست‌شان دادم. فقط سه نفر را نتوانستم پيدا کنم، که به هر حال جايزه‌شان را به دست‌شان خواهم رساند.  

<strong>دیدار با سیمین دانشور</strong>

ساعت پنج عصر، روز سه‌ شنبه 18 سپتامبر پشت در خانه‌ی سیمین دانشور بودم. دلم می‌خواست کسی همراهم باشد، اما خانم دانشور خواسته بود که تنها به دیدارش بروم و گفته بود: «اگر کسی همراهت باشد، راهش نمی‌دهم. تنها بیا.» وقتی سوسن خانم (پرستار خانم دانشور) در را باز کرد، به این فکر می‌کردم که حالا سیمین دانشور را در چه حالتی و چگونه خواهم دید؟

اولین بار که به دیدار بانوی داستان‌نویسی ایران ‌رفتم، سال پیش همین روزها بود. زنی که در عین سالخوردگی، اقتدار و صراحتی عجیب در کلامش داشت. بر مبل سبز رنگ قدیمی‌ای که همیشه در عکس‌هاش دیده بودم، نشسته بود. سیگاری را با چای عصرانه‌اش دود می‌کرد و می‌گفت: «نیم قرن است که سیگار می‌کشم.» به دنبال نگاه کنجکاو من به در و دیوار پوشیده شده از عکس‌های آل‌احمد از جلال گفت و تفاوت‌ عقایدشان و احساس‌شان به هم. دیدارکوتاهی که من را به گذشته‌ای دور و زیبا وصل کرد. تصویر زیبایی که کاش هیچ‌گاه با دیدن دوباره‌اش خراب نشده بود.

پرستارش گفت: «خانم منتظر شماست. یعنی در واقع منتظر قلم زرین است.» و بعد اضافه کرد: «هر کسی که در این چند روز برای پرسیدن حال خانم تماس گرفته است، خانم گفته‌اند که قرار است قلم زرین زمانه را دریافت کند.»   

نمی‌دانم در آن لحظه خاص منتظر من بود یا نبود. نمی‌دانم قلم زرین را به خاطر داشت یا نداشت. خسته و تکیده بعد از مدت‌ها بستری بودن در بیمارستان به خانه برگشته بود و پرستار مدام می‌گفت: «خانم تازه کمی جان گرفته.» و من هیچ جان و رمقی نمی‌دیدم. 

کمی به من نگاه کرد و نمی‌دانم چیزی از حضور من فهمید یا نه. قلم زرین را از کیف درآوردم و جلو صورتش گرفتم. حالا کمی متفکرانه نگاهم کرد و من باز همان سیمین دانشور را در نگاهش دیدم. پرستار را صدا زد تا بنشاندش و تازه فهمیدم که چقدر زندگی می‌تواند غم‌انگیز باشد. 

کمی نگاهم کرد و گفت: «قلم را بده ببینم.» قلم را که در دستش می‌چرخاند و از زمانه می‌پرسید؛ از مدیریت‌اش، از بچه‌های زمانه و از مسابقه‌ای که برگزار شده بود و از عباس معروفی که دلتنگ اوست. از مسابقه‌ گفتم و داوران مسابقه. اینکه می‌خواستیم نفر اول تا سوم را در خانه‌ی او معرفی کنیم تا جایزه را از دست سیمین دانشور بگیرند. گفت: «نمی‌توانم.» و لوح تقدیر را خواست. و خواست که متن را براش بخوانم. 

لوح و قلم را در طاقچه خانه گذاشتم. کنار انبوهی از قاب عکس‌ها، تندیس‌ها و تقدیرها و باز به خودش بازگشتم که بی‌رمق روی تختش نشسته و نامه‌ی عباس معروفی را می‌خواند.

بزرگوارانه به من اجازه عکاسی داد و حتا اجازه قدم زدن در خانه. اجازه سرکشیدن در اتاق آل‌احمد و چرخیدن در حیاط. 

همه چیز کند و غم‌انگیز می‌گذشت، بدون شک بسیار متفاوت با آنچه در و دیوار این خانه در طول این سالیان دیده بودند. خانه‌ای ساکت و خلوت که تنهایی سیمین دانشور را بزرگ‌تر می‌نمایاند. و تنها دو پرستار آنجا بودند، که کاش بدانند سیمین دانشور کیست!

آن شب برای اطلاع دادن از اینکه وظیفه‌ام را به انجام رسانده‌ام، به مدیر رادیو چنین نوشتم:  

آقای جامی، سلام 
 
امروز به خانه خانم دانشور رفتم. 
 بوی گل ریه‌هاشان را اذیت می‌کرد. 
اما قلم زرین زمانه را که به خانم دانشور دادم، در دست‌هاش می‌لرزید. 
و لبخندش غم‌انگیز بود.  
و نمی دانست که چه می‌گوید  
و گاه گاه به خاطر می‌آورد که سیمین دانشور است، شاید! 
کار خیلی سختی بود که کاش بر عهده من نیفتاده بود و تمام امروز را در بهت گریه کردم. 
کاش شما آنجا بودید و می‌دیدید که چگونه در همان بی‌حسی و ضعف قلم را بغل زده، و خوشحال است.  
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/story/2007/10/post_462.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/story/2007/10/post_462.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">داوری و جوایز</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 03 Oct 2007 00:49:44 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از محتوا تا تکنیک از نگاه داوران قلم زرین زمانه</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.zamahang.com/podcast/20070910_Galam_zarin_Azade_davaran.mp3">گفتگو با داوران مسابقه «قلم زرين زمانه» را بشنويد</a>.

مسابقه‌ی «قلم زرین زمانه» دهم سپتامبر با مشخص‌شدن اسامی نهایی و برندگان به پایان رسید. اما دیدگاه داوران در مورد این مسابقه و نویسنده‌هایی که در این مسابقه شرکت کرده‌اند چیست؟

پنج نفر از هفت داور مسابقه‌ی «قلم زرین زمانه» در مورد بخشی از روند قضاوت در مورد قصه‌ها صحبت کردند؛ از محتوا گرفته تا تکنیک، زبان نگارشی، فضای داستان‌ها و نوع مسابقه بحث به میان آمد.

[[photow01]]

<strong>نخستین تجربه داوری که با زمانه شروع شد</strong><br>با فرشته‌ ساری نویسنده، شاعر و مترجم مقیم تهران شروع می‌کنیم. یکی از هفت داور مسابقه‌ی داستان‌نویسی زمانه. فرشته ساری از دلیل قبول داوری این مسابقه می‌گوید وشرایطی که از دید او داوری را مناسب‌تر کرده بود. او که تا‌ به ‌حال «داوری» را در هیچ مسابقه ادبی قبول نکرده بود، می‌گوید:<br>«امیدوارم کسانی که همیشه داوری‌هایشان را رد کرده‌ام، دلخور نشوند. علت این که این بار پذیرفتم داور مسابقه قلم زرین زمانه شوم، شیوه‌ی کار بود. این که من، خودم بودم و با کامپیوترم سر و کار داشتم و اصلاْ هیچ اسمی نمی‌شناختم، برایم یک ویژگی محسوب می‌شد. یک سری شماره بود و خود داستان‌ها.»

ساری می‌گوید: «نمی‌توانم منکر این بشوم تا حدودی حواشی مربوط به مسابقات ادبی در این سال‌ها روی من هم تأثیر داشته؛ ولی عامل اصلی برای من در قبول نکردن داوری‌ها صرفاْ حواشی نبوده. اساسا داوری کردن به نظرم کار بسیار دشوار و سختی بوده و هیچ وقت نپذیرفتم. این اولین باری بود که من پذیرفتم.»

<strong>تجربه‌ی سختی بود؟</strong>

سخت بود از نظر وجدانی. یعنی گاهی با خودت می‌گویی آیا درست قضاوت کرده‌ام یا نه؟ ولی از این نظر که من هیچ اسمی نمی‌شناختم، برایم خیلی تجربه‌ی مطلوبی بود. 

<strong>با وجود داستان‌هایی که فقط با یک کد  می‌خواندید، چه معیارهایی برای داوری  و انتخابشان تعیین کرده بودید؟ آیا با بقیه داوران هماهنگ بودید؟</strong>

اصولاْ در هرگونه داوری هنری، یک سبکی از خطای آماری وجود دارد. شیوه‌ای که برای همین داوری «قلم زرین» بود، تا حدود زیادی این خطا را کم کرده بود. به این دلیل که در مرحله‌ی اول که داستان‌ها خوانده می‌شد و ۵۷۲ داستان انتخاب شده بود، صرفاْ معیار قابل قبول بودن داستان‌ها وجود داشت. یعنی آن قدر سخت‌گیری نبود. حالا داستان در حدی که داستان قابل قبولی باشد، بالا می‌آمد.

سپس در مرحله‌ی بعد باز هر داوری ۱۰ داستان انتخاب می‌کرد. این که چهل‌ اسم اعلام شد، باز آن خطای آماری را کم می‌کند و در نهایت از میان آن‌ها، ۱۰ تای دیگر انتخاب می‌شود. یعنی با وجود پله پله شدن و مرحله به مرحله بودن، در هر مرحله وسواس‌ها و سخت‌گیری‌ها قاعدتاْ بیشتر می‌شود.

در واقع کمی از آن خطای آماری که اصلاْ مسأله‌ی انسانی نیست، کم می‌کند و به انصاف بیشتر نزدیک می‌کند. بنابراین در مرحله‌ی اول صرفاْ قابل قبول بودن داستان‌ها بود. به نسبت مجموعه‌ داستان‌هایی که من خواندم و می‌خوانم، می‌توانم بگویم سطح خوبی داشت. یعنی داستان‌هایی در این سری داستان‌ها وجود داشت که به راحتی می‌توانست در مجموع داستان‌هایی که من خوانده بودم و کارهای خوبی هم بود، قرار بگیرد. می‌توانم بگویم که در واقع داستان‌ها از جنبه‌ی  داستانی و فنی هم داستان‌های خوبی بود.

<strong>وقتی چند داور می‌خواهند روی چند داستان به نتیجه برسند، چه طور معیارهای‌شان را مشابه هم می‌کنند؟ در بخش تکنیک به هر حال نگارش یک بخش قضیه است، ولی یک بخش‌ هم سلیقه‌ای است و این مسأله‌ای‌ است که در خیلی از مسابقات همیشه ابهاماتی را به وجود می‌آورد.</strong>

دقیقا! به همین علت من به مسأله‌ی آماری اشاره کردم. قبلاْ گفتم این داوری را به این دلیل قبول کردم که آن حالتی که شما می‌گویید، اینجا نیست. یعنی شاید درصد سلیقه اصلاْ گاهی نباشد و معیار صرفاْ معیار داستانی باشد. ولی به هر حال من یک انسانم و با ويژگی‌های فردی و پس‌زمینه خاص خودم. حتماْ بدون این که من بخواهم، آن نیز اثر گذاشته است. ولی من ۱۰ تای خودم را دادم. افراد دیگری، داوران دیگری که روزهای آخر اسمشان اعلام شد و پیش از این من هم نمی‌دانستم چه کسانی هستند، آن‌ها هم ۱۰ تای خودشان را دادند و توی این ۱۰ تاهایی که ارائه شد، می‌بینم بعضی از داستان‌ها مشترک است.

[[photow02]]

<strong>مردم هم داوری کردند</strong><br> محمد ایوبی نویسنده و معلم داستان‌نویسی، یکی دیگر از داوران مسابقه‌ی «قلم زرین زمانه» است. او در مورد تفاوت مسابقه‌ی داستان‌نویسی زمانه با بقیه مسابقات مشابه می‌گوید و شرایط داوری: <br>«هر مسابقه با مسابقه‌ی دیگر تفاوت‌هایی دارد. اما این حواشی است که گاهی یک مسابقه را قابل توجه می‌کند و یک مسابقه را پر از شایعه. مثلاْ فلان ارگان مسابقه‌ای راه می‌اندازد که فقط غرض تبلیغات است. برنده از پیش معین شده؛ داور هم قبلاْ مشخص شده؛ آراء هم مشخص است. این نوع مسابقات گول‌زنک است. ۷-۶ سال است که ما از این مسابقات داریم؛ اما چرا پیشرفتی در موضوع مسابقات نداریم؟ اگر مسابقه‌ی داستان‌نویسی داشته‌ایم، چرا هنوزهم همان داستان‌نویس‌هایی را داریم که داشته‌ایم؟»

<strong>مسابقه داستان‌نویسی «قلم زرین زمانه» کدام یک از این موارد بود؟</strong>

به دلیل این که روی مواد و روش مسابقه «قلم زمانه»  فکر شده بود، شرایط متفاوتی داشت. اولاْ تمام داستان‌هایی که شرکت کرده بودند، در معرض دید گذاشته شدند که این خودش دست داوری را رو می‌کند. وقتی همه داستان‌ها  برای مخاطبان مطرح بود، راحت می‌توانستند بخوانند و با خودشان در انتها بحثی داشته باشند و به نتیجه برسند  این مسابقه فرمایشی بود یا نبود؟ 

ولی در مسابقات دیگر چنین چیزی را نداریم. مهمترین مسأله‌اش این است که داستان‌ها را در معرض دید گذاشت تا مردم داوری کنند. حتی زیرشان نظر بدهند و با این روش خود مردم هم در اصل انتخاب می‌کنند. مردم هم که  انتخاب نکنند، نزدیک ۵۰۰ نفری که شرکت کردند در این مسابقه، خودشان داستان خودشان را با داستانی که فرض می‌کنیم به‌عنوان برنده معین می‌شود، مقایسه می‌کنند. می‌بینند که واقعاْ دستی توی کار بوده، می‌خواستند آدمی را بالا بیاورند، یا این که نه! 

<strong>شما که در ایران هستید و داور دوره‌ نخست مسابقه‌ی زمانه هم بودید و با خیلی از نویسنده‌های دیگر هم در ارتباط هستید. اول صحبت گفتید یک سری شایعه اطراف این گونه مسابقات هست. می‌توانید به ما بگویید چه شایعه‌ای اطراف مسابقه‌ی «قلم زرین زمانه» بود؟</strong>

من در مورد «قلم زرین زمانه» شایعه‌ای نشنیدم. اگر هم داشته، من نشنیده‌ام. 

<strong>چون داور این مسابقه بودید، می‌گویید نشنیده‌اید؟</strong>

نه، نه! واقعیت‌اش نشنیدم. ببینید، معمولاْ این شایعات و این مسایل بعد از اعلام برنده‌ها خودش را نشان می‌دهد. امکان نداشت که من مثلا به‌خاطر کلاس داستان‌نویسی که دارم و دو نفر در آن شرکت کردند، مثلاْ به داستان‌شان توجه کنم. چون اسمی وجود نداشت و این خودش جلوی شایعه‌ها را می‌گیرد. این‌ها هم مثل همه در معرض دید همه قرار گرفته بود. فقط مسأله‌ فنی  پیش آمد که بعضی‌ها باز نمی‌شد.

[[photow03]]

<strong>گفتارهایی که باید پخته و سنگین‌تر شوند</strong><br>غیر از بخش اختصاصی داوری در مورد داستان‌ها هم با  داورها صحبت کردم. نسیم خاکسار، نویسنده و مترجم ساکن هلند که یکی از‌ داوران نخستین مسابقه‌ی «قلم زرین زمانه» است، معتقد است نسل جدید نویسنده باید به نوع زبان و نگارش داستان کوتاه دقت کند. یعنی شکسته‌نویسی صرفاْ ساده‌نویسی و جوان‌نویسی نیست.

<strong>زبان داستان‌گویی این نسل جدید که داستان کوتاه را تجربه می‌کنند، از نظر شما چگونه بود؟</strong>

از ایرادهایش اول شروع کنم و بگویم که خیلی‌ها  به زبان عامیانه می‌نوشتند. منظورم از زبان عامیانه، شکسته‌نویسی است و این گاهی وقت‌ها کارشان را مشکل می‌کرد. به خصوص این که  هنوز یک نگارش یک‌دستی در عامیانه‌نویسی نیست و گاهی وقت‌ها خواندن را مشکل می‌کند.

پیشنهاد من این است اگر این دوستان واقعاْ به زبان غیرشکسته بنویسند، یعنی نثر کتابت، یک‌دستی کار بهتر می‌شود و نثر هم پاکیزه‌تر خواهد بود. می‌توانند ساخت گفتار را حفظ کنند، اما به کتابت بنویسند. یعنی نشکنند کلمات را. چون شکستن کلمات، یک قاعده و یک رسم خیلی جاافتاده و معمول ندارد که همه بتوانند به کار ببرند. هر نویسنده‌ای می‌تواند به یک شکلی کلمات را بشکند و عامیانه بنویسد. و بعد گاهی وقت‌ها این باعث می‌شود که نثر اصلاْ قابل خواندن نباشد. در بسیاری از جاها این مسأله را دیدم.

ولی می‌توانم بگویم، اصولاْ بعضی از داستان‌ها که انتخاب شد و به مرحله نهایی هم رسید مثل «انگیل» و یا «نوار برگردان» نثر خوبی داشتند، زبان هم خوب بود و خیلی ساده و روان بود. یعنی زبان فارسی‌ای که به کار برده بودند، فارسی روایتی بود. نثر روایتی بود و معلوم بود که نویسنده‌هایشان کتابهای قدیمی را خوانده‌اند و در به کار گیری‌اش راحت‌تر بودند. یعنی زبان خیلی شفاف‌تر و راحت‌تر جلو می‌رفت.

<strong>فکر می‌کنید ساده‌نویسی و شکسته‌نویسی که معتقدید می‌تواند یک نقص باشد در داستان‌نویسی، از چه چیزی می‌آید که این روزها زیاد به کار می‌رود؟</strong>

من فکر می‌کنم بیشتر این دوستان می‌خواهند  گفت‌وگوهای روزانه و روزمره‌ای را که دارند، منتقل کنند در نوشته‌های‌شان. یعنی به‌عنوان نثر داستانی از آن استفاده بکنند. اما مشکلی که وجود دارد این است که گفتارو گفت‌وگوهای روزانه و روزمره نمی‌تواند به همین نحو بدون پالوده شدن، بدون این که کاری روی‌اش انجام بگیرد، به سادگی بیاید و جای متن داستانی را بگیرد.

<strong>شاید هم  این موضوع راهی است  برای دوری از فضای کلاسیک نگارش. یعنی نسل جوان می‌خواهد سبک جدید را شکل دهد؟</strong>

خب این کار خوبی است.

<strong>ولی از دید شما نقص است!</strong>

نه، به نظر من باید دقت بیشتری بکنند در این کار. اینک ه از ساخت گفتار استفاده بشود، این عیب نیست به خودی خودش. این کار خیلی هم خوب است. یعنی کمک‌کننده است و زنده نگه می‌دارد. ولی به همین شکل خالص و خام نمی‌تواند استفاده شود و توان این را ندارد که به عنوان متن و نوشته دربیاید. یعنی باید پخته‌تر و سنگین‌تر شود و پشت‌اش مطالعه باشد.

[[photow04]]

<strong>فضاهای سیاه و تیره در داستان‌های جوانان</strong><br>برمی‌گردیم به تهران. یکی دیگر از داوران ما در ایران حسین مرتضاییان آبکنار بود. آبکنار از فضای داستان‌هایی می‌گوید که برای داوری مطالعه کرده و نقش سانسور در ایده‌ها و نگاه اروتیکی نویسندگان جوان.

<strong>فضای مشترکی در داستان‌ها حس می‌شد؟</strong>

چیزی که خیلی مشخص بود  فضای سیاه و تیره‌ای بود که در اکثر داستان‌ها دیده می‌شد. در عین حال چون بیشتر داستان‌ها از جوان‌ها بود، تجربه و خطایی هم می‌شد در اکثر داستان‌ها دید. یعنی داستان‌ها تجربی بودند. داستان‌نویس‌ها سعی کرده بودند نوآوری بکنند. خیلی خودشان را وابسته نکرده بودند به آن تعریف‌های گذشته داستان و این باعث شده بود بعضی داستان‌ها دستاوردهای خیلی خوبی داشته باشد. ولی فضای تیره در اکثر داستان‌ها غالب بود.

<strong>فکر می‌کنید چرا؟</strong>

دلیلش که کاملاْ مشخص است. فضای زندگی‌مان، شرایط، دغدغه‌هایمان و خیلی چیزهای دیگری که تأثیر می‌گذارد.

<strong>از آن جایی که داستان‌ها بدون سانسور منتشر می‌شد و همین طور در داوری هم مسأله‌ای نبود، قصه‌ها از لحاظ مسایلی که معمولاْ در ایران دچار سانسور می‌شود، چطور بودند؟</strong>

از این لحاظ فکر می‌کنم دست شرکت‌کنندگان تا حدودی باز بود. دو موردی که در ایران مشکل‌ساز هستند، یکی اروتیسم  در داستان است و یکی مطرح کردن مسایل سیاسی. تا حدودی می‌شود گفت که اروتیسم در تعداد زیادی از داستان‌های مسابقه زمانه دیده می‌شد. مسایل سیاسی هم در چند تایش بود که حالا نمی‌‌خواهم بگویم که داستان‌های خوب یا بدی بودند، ولی با این حال ما در داخل کم‌تر با این داستان‌ها برخورد می‌کنیم، مگر در فضای اینترنت.

<strong>آن‌ها که مسایل اروتیک را مطرح می‌کردند، داستان‌شان در چه سطحی بود؟ </strong>

خوب بود. آن‌هایی که گفتم ضعیف بودند، بیشتر در مورد مسایل سیاسی بود. فکر می‌کنم شاید چند داستانی بود که طرح مسائل سیاسی در آن‌ها رو بود و یک خرده توی ذوق می‌زد. البته یکی دو تا کار خوب هم بین‌شان بود. اما آن‌هایی که به گمان من به اروتیسم پرداخته بودند، فکر می‌کنم صحنه‌های خیلی درخشانی در آن‌ها بود.

<strong>یعنی معتقدید که یک‌مقدار سانسور توانسته کمک کند به فضاسازی مسایل جنسی و اروتیک در داستان‌نویسی؟</strong>

نه من چنین اعتقادی ندارم. چون اگر فضا باز بود، خیلی بهتر از این می‌شد بنویسند. یعنی ربطی به این ندارد. فکر می‌کنم فضا باید آن قدر باز باشد که ما بتوانیم شیوه‌ها و موضوع‌های مختلفی را تجربه کنیم. این که حالا فشار باشد و ما واکنش نشان بدهیم و بخواهیم چیزی بنویسیم، فکر می‌کنم خیلی جذاب نباشد. نویسنده و هنرمند بیشتر باید کنش داشته باشد تا واکنش. فکر می‌کنم داستان‌هایی که کنش‌مند بود و با موضوعات متنوع، خیلی جذاب‌تر بودند.

[[photow05]]

<strong>تأثیر وبلاگ‌نویسی بر داستان‌‌های کوتاه جوانان</strong><br>فرشته‌ مولوی، نویسنده و مترجم مقیم کانادا از موضوع‌های مطرح شده و ایده‌ی قصه‌های رسیده به دست داوران می‌گوید. مولوی معتقد است تم اجتماعی در این داستان‌ها قوی بوده و البته مواردی هم که داستان نبودند، زیاد بود.

<strong>موضوع داستان‌ها چقدر شبیه به هم بودند؟</strong>

 بیشتر در مورد جوان‌ها بود یعنی موضوع داستان‌ها، راجع به مسایل اجتماعی است که منعکس می‌شود در داستان. طبیعتاْ گروهی که یک جا زندگی می‌کنند یا یک فرهنگ دارند، به هر حال مسایل مشترک اجتماعی دارند، در این جور جاها در داستان‌ها به همدیگر می‌رسند. چیز دیگری هم که می‌شود گفت مسلماْ در چنین مجموعه‌ای کارهای خوب زیاد هست، کارهای بد هم البته زیاد هست. 

<strong>کدام بخش بیشتر بود در این تعداد داستانی که مطالعه کردید؟
</strong>
نمی‌توانم از نظر تعداد به شکل مشخصی بگویم. ولی کار خوب، تأثیر می‌گذارد و باقی می‌ماند در ذهن و کار بد، نمی‌ماند. آن چیزهایی که در ذهن من مانده، طبیعتاْ داستان‌های خوب بودند. به طور کلی من معتقدم که در داستان‌نویسی، در بخش داستان کوتاه، خوب پیش می‌رویم. منظورم نویسنده‌های ایران است. یعنی آن قدر که در داستان کوتاه پیشرفت دیده می‌شود، در رمان دیده نمی‌شود. وقتی می‌گویم «داستان بد» منظورم چیزی است که داستان نیست.

<strong>این اواخر در ایران یک مسأله، موضوع روز شد و آن یک جور خاطره‌نویسی بود که تبدیل به داستان کوتاه شد و خیلی‌ها شروع کردند به چاپ چیزهایی که به هر حال اسمش را گذاشتند داستان کوتاه. این چیزی که شما می‌گویید، موارد بد که داستان نیست و احتمالاْ می‌تواند به خاطره‌نویسی خیلی شبیه باشد، در تعداد داستانی که مطالعه کردید، وجود داشت؟</strong>

ببینید،‌ دقیقاْ همین موضوعی است که شما اشاره کردید. وقتی می‌گویم یک داستان، داستان نیست، یعنی این که آن چیزی که در ذهن نویسنده بوده، در واقع می‌توانست در شکل هنری یا در شکل نوشتاری دیگری منعکس بشود. حالا می‌تواند حتی خاطره باشد، نوشته‌هایی که واقعاْ می‌شود گفت فقط یک خاطره‌نویسی بود، کم نبودند. یا بعضی‌هاشان فقط یک حدیث نفس بودند.

تأثیر وبلاگ‌نویسی هم خیلی زیاد است. جریان وبلاگ‌نویسی تأثیر خودش را روی ادبیات می‌گذارد. موارد مثبتی دارد، بخش‌های منفی هم دارد. یکی از آن‌ها مسأله‌ی تأثیری است که می‌گذارد روی زبان که به هر حال این تداخل دیده می‌شود. یعنی  نمونه‌هایی پیدا می‌کنید که همان چیزهایی است که در وبلاگ‌ها نوشته می‌شود که حالا اسمش را می‌شود گذاشت خاطره‌نویسی، روزانه‌نویسی یا  یک حدیث نفسی است که روی آن کار نشده و همین طوری در لحظه آمده. بخشی هم کاری تقلیدی است.

<strong>فکر می‌کنید بیشتر از چه کسانی تقلید شده، از نویسنده‌های نسل جدید است یا قدیمی‌ترها؟</strong>

بعضی از داستان‌ها خیلی شبیه به داستان‌های معروف هستند. تأثیر با تقلید فرق دارد. به نظر من همه کارهای خوب تأثیر پذیرفته‌اند از کارهای خوب دیگری که در دنیا هست. ولی کار تقلیدی آن است که فقط لایه سطحی کار گرفته شده، در نتیجه به تکرار می‌رسد. بنابراین همه این‌ها هست. و بعد، بی‌توجهی به زبان مطرح است.

از همه مهم‌تر به نظر من آن چیزی که یک نوشته‌ را به داستانی بد بدل می‌کند، داستانی است که به خاطر نفس داستان نوشته نمی‌شود. داستان خوب داستانی نیست که برای شرکت در یک مسابقه یا برنده شدن یا جایزه بردن نوشته شود، یا اصلاْ به طور کلی برای مطرح شدن. اما داستان خوب حتماْ البته برای خوانده شدن نوشته می‌شود. و این خودش چیزی است که شاید آدم وقتی جوان است و شاید وقتی شرایط، شرایطی عادی نیست، به آن بیش از اندازه بها می‌دهد که این چیز خوبی نیست. یکی از موارد برای این که آدم یک داستان خوب بنویسد و یا یک داستان‌نویس خوب بشود، این است که  باید یک داستان‌خوان حرفه‌ای باشد. یعنی برای تبدیل شدن به یک داستان‌نویس حرفه‌ای، باید اول خودش را تربیت بکند به یک خواننده‌ی حرفه‌ای خوب.

-------------------------------

مرتبط:<br><a href="http://www.radiozamaneh.org/story/2007/09/post_457.html"><u>بيانيه‌ی هیأت داوران مسابقه‌ی قلم زرين زمانه</u></a><br><a href="http://www.radiozamaneh.org/story/2007/09/post_458.html"><u>خطابه مهدی جامی در مراسم «قلم زرین زمانه»</u></a><br><a href="http://www.radiozamaneh.org/story/2007/09/post_459.html"><u>گفتگو با پیمان هوشمندزاده، برنده قلم زرین زمانه</u></a> <br><a href="http://www.radiozamaneh.org/story/2007/09/post_460.html"><u>داوری بی‌عیار (نقدی بر داوری مسابقه قلم زرین زمانه)</u></a>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/story/2007/09/post_461.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/story/2007/09/post_461.html</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 21 Sep 2007 12:40:43 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>داوری بی‌عیار</title>
         <description><![CDATA[۱) در این سال‌ها بسیار خوانده و شنیده‌ایم از بحران شعر و ادبیات و ایضا نقاشی و موسیقی و دیگر هنرها. اما در این میان قصه‌نویسی حکایت خاص خود دارد؛ چنان تلخ و گزنده که گویی این درخت نه چندان کهن‌سال، ریشه در شوره‌زار دوانیده است.

از یک سو فضای سخت هستی اجتماعی و سیاسی، مجالی برای تأمل خوانندگان نگذاشته و آن‌ها را از مشارکت خلاقانه در این فرایند باز داشته؛ و از سوی دیگر نویسندگان به چاهی گرفتار شده‌اند که مگر رستم دستان از آن سنگ بردارد. در جانب دیگر، دیوار سانسور و حذف و سرکوب راست ایستاده است؛ تام و تمام.

در این وضعیت، آن‌ها که چشم به جهان مجازی وب و عصر ارتباطات گشوده و ناظر این قال و مقال‌اند، رویکرد انتقادی خود را چگونه تعریف و اجرا می‌کنند؟ گمان غالب این است که با گسترش ریزوم‌وار (rhizome) نشانه‌ها روبه‌رو هستیم. متافیزیک درخت‌گونه دانش فرو ریخته و از آن، جز توهمی برای اهل معرفت نمانده است. چنین است که حتی نظام‌های آکادمیک و سلسله مراتب ساختاری آن‌ها، از معنا تهی شده است. مضحکه‌ای که نظام سلطه و سرمایه، گریزی از آن ندارد. سالانه میلیون‌ها نفر از خروجی دانشگاه‌ها می‌گذرند؛ رو به کجا؟ ناکجا آباد تورم، لابد!

بحران فراگیر است و بنیادهای تولید ملی را نشانه گرفته، حتی کالاهایی که مزیت نسبی دارند (همچون فرش) در این دایره سرگردان‌اند؛ شعر و قصه و رمان که دیگر بماند. بحران مخاطب، همان بحران نیروی کار و فضای تولید است. قصه‌نویس ما در این موقعیت، دستاویزی جز جهان ذهنی خود و پناهگاهی غیر از کلمه ندارد. او می‌نویسد و اگر بخت یارش باشد و کارش مجوز بگیرد، گام بعدی را در متن همین بحران بر می‌دارد. کتابش در شمارگانی ناچیز به بازار می‌رود. رو به کدام مخاطبان؟

نهادها و رسانه‌های رسمی، تا جایی که توانسته‌اند ذهنیت جمعی را از ادبیات جدی تهی کرده‌اند؛ سرمایه‌ی در گردش فرهنگ که وابسته و هم‌بسته با این نهادها و رسانه‌ها است، کارکردی جز این نداشته است. می‌توانیم بگوییم که بازی خطرناک قدرت با فرهنگ، عمدتاْ نعل وارونه بوده و به ضد خود تبدیل می‌شود. این‌ها همه تأویل و تفسیر است و تقریباْ از جریانِ حاد واقعیت، به دور.

واقعیت همان بحران است که در شمارگان چند هزاری و «لا یتغیر» کتاب و نشر دروغین دیگر محصولات فرهنگی رخ‌نمون می‌شود. سردرگمی و پریشانی مخاطبان و تکثیر تأسف‌برانگیز نشانه‌ها را هم به آن بیفزایید.

<center>***</center>

۲) مسابقه‌ی قصه‌ی زمانه، از آن رخدادهایی بود و هست که در خلاء تولید و رقابت آزادانه، پدید آمده و این نخستین بار است که ادبیات، به یُمن پدیداری اینترنت، فراتر از مرزهای رسمی و محدوده‌های ویران‌گر فرهنگ غالب، داوری می‌شود.

در این سال‌ها هر چه بوده داوری (به گونه‌ای انگار گریز‌ناپذیر) در زمینه‌ی رسمیت بوده. مجموعه قصه یا رمانی که از هفت خان ممیزی اهل قدرت می‌گذرد و به شیر بی یال و دم اشکم بدل می‌شود، چرا باید به محک نقد و داوری اهل فرهنگ در آید؟ معنای این گونه داوری چیست؟ تصدیق ممیزی یا شوخی با مخاطبان؟ در این سال‌ها، همواره این پرسش کلیدی مطرح بوده و کماکان بدون پاسخ مانده است. در این میان آثاری که اجازه‌ی نشر نمی‌گیرند و چه بسا هر کدام شاهکاری باشند، سرنوشتی تراژیک می‌یابند و مگر این گونه نبوده است؟

می‌توان از داوران جوایز ادبی پرسید که مرزهای ادبیات فارسی کجاست؟ و چرا در داوری‌های داخل، ادبیات فارسی منتشر شده در خارج و یا بیرون از جریان رسمی نشر، دیده نمی‌شود و حتی به حساب نمی‌آید؟ دلایلش را می‌گذاریم به حساب هراس از قدرت و تمکین در برابر آن. دلیل دیگری به نظر شما می‌رسد؟

اگر رادیو زمانه می‌خواهد افق‌های نوین تأویل و نقد را بگشاید و تولید و تکثیر بی‌قید و شرط ادبیات را زمینه‌سازی کند، به ناگزیر باید از این محدوده‌ها بگذرد. بنابراین در گام نخست باید ساختار داوری ادبی را متحول کند.

این که ۴۷۷ قصه بدون نام نویسنده روی سایت زمانه رفت و به راستی، این قصه بود که داوری شد، نه نویسنده؛ تمهیدی برای این دگرگونی است. اما در ساختار داوری چه اتفاقی افتاد که نشان‌گر گذار از چند و چون رسمی قضاوت باشد؟

دوباره با همان ساز و کار متداول و به شدت مسأله‌برانگیز روبه‌رو بودیم. بیانیه‌ی داوران، چنان کلی و ذهنی بود که انگار فقط نوشته شده بود تا توجیه‌کننده‌ی سلسله مراتب داوری باشد. یعنی در غلتیدن به عرصه‌ی مؤلفیت (authourity) و نه متنیت (textuality)

این رویکرد «از بالا» به داوری، همان است که روزگاری پرویز ناتل خانلری در مقام کرسی‌نشین دانشگاه تهران و مدافع سرسخت ادبیات فارسی در سر می‌پروراند. داوری او درباره‌ی شعر نیما از چنین زمینه‌ای بر می‌خاست: «دفاع از شعر گهربار فارسی» البته بنا به تشخیص و توهم شخصی!

و دیدیم که ادبیات فارسیِ پرداخته‌یِ ذهن جناب دکتر خانلری، چگونه در برابر انقلاب شعر نیمایی پس نشست و مگر با بوف کور هدایت هم چنین داوری‌ای نشد؟ 

شاید این مقایسه‌ای ناهمگون باشد؛ اما اشاره‌ام به آن جوهره‌ی مؤثر است که یکی را در مقام قاضی می‌نشاند و دیگری را در جایگاه قضاوت. این ساختار ربطی به کنش خلاقه‌ی ادبیات ندارد و از نظام‌های حقوقی کلاسیک بر آمده است. این گونه ورود به فضای وب و عصر ارتباطات به گشایش فرهنگ و ادبیات نمی‌انجامد. انسداد مکرر است و چه فرقی می‌کند با مثلاْ داوری رمان سال در فلان نهاد حکومتی؟ 

<center>***</center>

۳) به راستی با کدام معیارهای داوری قصه‌ی کلاسیک «آنگیل» با آن نثر ترجمانی و «نافارسی» و روایت کلیشه‌ای و بسته‌اش برگزیده شده و قصه‌ی «لیندون جانسون جنایتکار» که از نظر نثر، فرم و شیوه‌ی روایت‌گری، تازگی‌ها دارد، کنار گذاشته شده است؟ یک‌نواختی کسل‌کننده‌ی بیان و روایت «آنگیل» کجا و چندلایگی سرخوشانه‌ی زبانِ «لیندون جانسون جنایتکار» کجا؟ دست کم در میان آن ۴۷۷ قصه، ۵۰ قصه دیگر را می‌توان شاهد مثال آورد که در نثر، روایت‌گری، مضمون و ساختار از «آنگیل» پیشرفته‌ترند.

مسأله‌ی اصلی چنین داوری‌هایی این است که یا به معیارهای کلی وابسته‌اند یا به سلایق شخصی؛ و این یعنی یک خطای فاحش دیگر؛ اسیر کلیات و سلایق بودن و جزییات را ندیدن. آن اسطوره‌ای که داوران از آن سخن گفته‌اند، کجای جهان معاصر انسان ایرانی و زبان فارسی قرار دارد؛ اگر که قصه‌ی فارسی و روایت هستی این جا و این مکان را معیار بگیریم؟

بر این پرسش‌ها می‌توان همچنان افزود. اما پرسش اصلی، پرسش از فراروایت داوری است؛ آن غول معظم و متوهم که همچنان یا نیک را می‌بیند یا بد را؛ و جسارت می‌خواهد فراسوی این دو ایستادن و داوری کردن، از سلیقه گذشتن و به عیار رسیدن.

«زمانه» اگر که رسانه‌ی زمانه است گزیری جز گریز از این دام ندارد.

* عنوان مطلب، برگرفته از اين بيت حافظ است: <center><i>نقدها را بود آیا که عیاری گیرند<br>تا همه صومعه‌داران پی کاری گیرند </i></center>


-------------------------------

مرتبط:<br><a href="http://www.radiozamaneh.org/story/2007/09/post_457.html"><u>بيانيه‌ی هیأت داوران مسابقه‌ی قلم زرين زمانه</u></a><br><a href="http://www.radiozamaneh.org/story/2007/09/post_458.html"><u>خطابه مهدی جامی در مراسم «قلم زرین زمانه»</u></a><br><a href="http://www.radiozamaneh.org/story/2007/09/post_459.html"><u>گفتگو با پیمان هوشمندزاده، برنده قلم زرین زمانه</u></a>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/story/2007/09/post_460.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/story/2007/09/post_460.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 16 Sep 2007 13:35:23 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«از هیچ، همه چیز می‌سازیم»</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.zamahang.com/podcast/20070910_ghalam_zarin_masoome_peyman_hooshmandzadeh.mp3">گفتگو با پيمان هوشمندزاده را بشنويد</a>.

<strong>آقای هوشمندزاده! شما عکاسی هستید که نویسنده است، یا نویسنده‌ای که عکاس است؟</strong>

راستش شغل من عکاسی است؛ نویسندگی هم می‌کنم. حقیقت‌اش من خودم هنوز نتوانسته‌ام این‌ها را از همدیگر تفکیک کنم. نمی‌توانم بگویم که، خب حالا مثلاْ عکاس هستم یا نویسنده. ولی ظاهراْ این طور است که بیشتر به عنوان عکاس، من را می‌شناسند. 

<strong>من البته هیچ داستانی در طول زندگی‌ام ننوشته‌ام. ولی مدل نوشتن داستان چيست؟ آفرینش است یا ساختن؟</strong>

آفرینش است. از هیچ، همه چیز می‌سازیم دیگر.

<strong>این «هیچ»ها قبلاْ جایی وجود ندارند؟</strong>

چرا هست. ولی تا جایی ثبت نشود که هنوز چیزی نیست.

<strong>رابطه‌ات با آد‌م‌های داستان‌هایت چطور است؟</strong>

رابطه‌ام باهاشون خیلی خوبه. من مشکلی با هیچ کدام از کارهایی که می‌سازم، ندارم.

<strong>این قدر درگیرشان می‌شوی که توی زندگی‌ات باشند، اذیتت کنند، خسته‌ات کنند؟</strong>

وقتی شروع به کار می‌کنم، خب بله؛ دائماْ بهشون فکر می‌کنم. البته مثلاْ آن چیزی‌ که من از شخصیت‌ام تصور می‌کنم، ممکن است کس دیگری که بخواند، این تصور را نداشته باشد. ولی فکر می‌کنم خیلی جاها شخصیت چیز دیگری می‌گوید و خواننده چیز دیگری می‌گیرد. البته من از این قضیه اصلاْ ناراحت نیستم؛ ولی خب، برایم جالب است. مثلاْ بیشتر وقت‌ها پیش می‌آید که مثلاْ من متنی را که فکر می‌کنم خیلی ناراحت‌کننده است، برای کسی می‌خوانم و می‌بینم که آن‌ها مثلاْ می‌خندند. اما از این قضیه اصلاْ ناراحت نیستم.

<strong>توی مسیر ساختن داستان... ساختن داستان نه، توی مسیر آفرینش داستان، مثل وقتی که عکاس هستی و یک کادر می‌بینی، می‌گویی چه کادری! و یا یک تصویر یا صحنه‌ای می‌بینی و می‌گویی چه عکسی! توی داستان‌نویسی هم این شکلی است که بگویی آه، چه کاراکتری! این رفتار جان می‌دهد که ازش یک قصه ساخته بشود یا یک چنین چیزی؟</strong>

نه، نه! من اصلاْ در مورد داستان‌هایم هیچ وقت نشده که فکر بکنم. ممکن است که مثلاْ ایرادهایش را بردارم و بگویم خب، این داستان خوبی می‌شود. ولی هیچ وقت آن داستان را ننوشتم.

<strong>خب پس از کجا آن‌ها را می‌آوری؟</strong>

خب شروع می‌کنم و بعد داستان می‌شود. اصلاْ زیاد کوششی برای این که داستان بنویسم، نمی‌کنم. البته خیلی برایم کار سختی است. ولی هیچ وقت در موردش فکر نمی‌کنم که چه اتفاقی می‌افتد؛ همین طور زنجیروار جلو می‌روم.

<strong>یعنی شروع می‌کنی به نوشتن و اتفاق می‌افتد؟</strong>

بله، همیشه می‌نشینم و شروع می‌کنم به نوشتن و هيچ وقت فکر نکردم خب حالا بعدش چه اتفاقی بیفتد. همین جوری می‌روم جلو. یک عالمه داستان دارم که خب جلو نرفت و دوباره انداختنمش رفته یا یک گوشه‌ای مانده که حالا تا بعدها، شاید دوباره اصلاح بشود.

<strong>ببین مثلاً ظهر از خواب بیدار می‌شوی و فکر می‌کنی که الان باید بنشینی و بنویسی: قلم، کاغذ یا کیبورد.</strong> 

خب؟

<strong>بعد می‌نشینی و آن داستانت را ایجاد می‌کنی.</strong>

منظورت این است که به‌طور حرفه‌ای صبح بلند می‌شوم می‌آیم توی آتلیه‌ام و می‌نشینم می‌نویسم؟

<strong>نه، نه! حرفه‌ای نه! ببین مثلاً امروز صبح... امروز ظهر پا می‌شوی و فکر می‌کنی که امروز باید این داستان را بنویسی، یا باید یک داستان بنویسی.</strong>

نه، معمولاْ این طوری پیش می‌آید که من می‌نشینم پای کامپیوتر و می‌دانم که می‌‌خواهم یک چیزی بنویسم. پس شروع می‌کنم به نوشتن. بعد در جمله‌ی اول تقریباْ تکلیف‌ام روشن است که می‌خواهم داستان بنویسم یا می‌خواهم یک مطلب باشد.

<strong>همین داستانی که برای «قلم زرین» فرستادی، این داستان را یادت هست چطوری آفریدی؟</strong>

این را... بله، یادم می‌آید. ولی ترجیح می‌دهم در موردش صحبت نکنم. آخر خیلی وضعیت عجیب و غریبی برای این داستان پیش آمد و اصلاً قرار نبود داستان بشود. بعد به نظرم آمد که دارد یک داستان شکل می‌گیرد. خب من هم ادامه دادم.

<strong>تو از نویسنده‌های نسل کیبورد هستی، یا قلم و کاغذ؟</strong>

راستش تا یک سال پیش با قلم می‌نوشتم. ولی الان فقط با کامپیوتر کار می‌کنم.

<strong>یادم هست که کتابی هم نوشته بودی که تیراژش خیلی محدود بود. بالاخره چند تا ازش فروش رفت، آن کتابی که خودت دست‌نویس نوشته بودی؟</strong>

همه‌اش فروش رفته، ولی یک چند تایی‌ را من نگه داشتم، یعنی همین طور سفید مانده. به خاطر این که به نظرم آمد چند تا از آن متن‌ها در واقع متن‌های خوبی نیست. این چند تای آخر را نگه داشتم تا دوباره بازنویسی بشود، یا از توی آن حذف بکنم یا اضافه بکنم.

<strong>من هم یک نسخه‌اش را دارم... نمی‌دانم، اسمش یادم رفته...</strong>

«حذف به قرینه‌ی مستی»!

<strong>بله «حذف به قرینه‌ی مستی». از این چند کتاب نسخه نوشتی؟</strong>

صد نسخه.

<strong>باز هم می‌خواهی کتابی را به این شکل منتشر کنی، با مخاطب و تیراژ محدود؟</strong>

فکر نمی‌کنم این کار را بکنم. برای این که واقعاْ مچ دستم خیلی درد گرفت به خاطر این کار. 

<strong>چقدر طول کشید تا این صد تا کتاب را بنویسی؟</strong>

آن را... تا جایی که داشتم مرتب کار می‌کردم، فکر کنم نزدیک به دو-سه ماه طول کشید. 

<strong>در مورد این داستان «ها کردن» حرف بزنیم؛ یا اصلاً در مورد داستان‌هایت. می‌توانی پاره‌شان کنی، می‌توانی همین داستان را از بین ببری؟</strong>

اصلاْ! امکان ندارد! داستانی که کامل شد، اصلاً امکان ندارد بتوانی از بین‌اش ببری.

<strong>کامل یعنی چی؟</strong>

این که داستانی را شروع کردم، بعد تمامش که کردم، امکان ندارد از بین ببرمش. مگر این که خیلی ازش گذشته باشد. یعنی مثلاً تازه من داستانی را که چه می‌دانم، سال ۷۰ نوشتم، توی این اسبا‌ب‌کشی‌ها که نگاهش می‌کردم، مثلاً به نظرم آمد چه داستان بدی است و انداختمش دور. خیلی پیش می‌آید که با داستان‌های نیمه‌کاره این کار را بکنم. 

<strong>یعنی داستانی که کامل نشده، ماجرایش به سرانجام نرسیده و تو می‌اندازیش دور؟</strong>

البته داستان‌های خیلی کوتاهی، مثلاً دو یا سه صفحه‌‌ای هستند. مثلاً داستانی که چه می‌دانم، البته من خیلی کم داستان این جوری دارم. یعنی اصلاً دو‌-سه نمونه این جوری دارم که نیمه‌کاره مانده، ولی آن‌ها را هم دیگر دلم نمی‌آید بیندازم دور.

<strong>بعد در مورد مخاطب، مخاطب که نه، خواننده‌ی داستانت اگر بخواهیم حرف بزنیم، اگر چند نفر داستانت را بخوانند، خیلی خوشحال می‌شوی؟</strong>

هرچه بیشتر، خب بهتر.

<strong>آن‌هایی که داستان‌هایت را خوانده‌اند، درکت می‌کنند؟ نوشته‌ات را، و تو را درک می‌کنند؟</strong>

خب تو بعضی موارد خیلی درک می‌کنند. یعنی دوستانی دارم که البته گفتم، خیلی بستگی به این دارد که چقدر با آدم باشند، چقدر با جهان داستانی آدم جلو آمده باشند. تا این که یک نفر مثلاً بیاید اینجا و من بهش بگویم، خب این را هم من نوشته‌ام، این کتاب را هم من نوشته‌ام و بیا بخوان. انگار که یک‌دفعه  انداختیمش توی فضایی که زیاد هم علاقه‌ای ندارد که این فضا را بشناسد. 

<strong>وقتی که آدم داستانش را منتشر می‌کند، قاعدتاْ می‌خواهد که آدم‌های دیگر ببینند و بخوانندش. </strong>

بله.

<strong>تو به اسم در کردن فکر کرده‌ای؟ به معروف شدن؟</strong>

کی؟

<strong>نمی‌دانم! یک نویسنده چند سالش بشود، معروف می‌شود؟</strong>

نه، منظورم این است که کی به این قضیه فکر کردم. آره مثلاً وقتی ۱۸ سالم بود، برایم خیلی مهم بود؛ ولی الان نه!

<strong>به این فکر نکرده‌ای که جایزه‌ی بزرگ بگیری؟ نمی‌دانم بزرگ‌ترین جایزه...</strong>

من توی مسابقه شرکت کردن را خیلی دوست دارم. 

<strong>چی بهت نشان می‌دهد مسابقه‌ شرکت کردن و برنده شدن و...</strong>

اصلاً به من نشان می‌دهد که کجای این جریان هستم. این که عقب‌ترم، جلوترم. و بالاخره مدام خودم را مقایسه می‌کنم با کسانی که دارند کار می‌کنند. حالا این اتفاق توی داستان نوشتن خیلی کم افتاده، ولی خب توی عکاسی تقریباْ من در تمام مسابقه‌هایی که برگزار می‌شود، شرکت می‌کنم. البته حالا یک چند وقتی است که کمتر شده و مشغول نوشتن هستم. ولی مسابقه‌ شرکت کردن را خیلی دوست دارم.

<strong>و پیمان هوشمندزاده کجای این جریان هست؟ با توجه به مسابقه‌هایی که شرکت کردی، نظری که نویسنده‌های دیگر درمورد کارت داده‌اند یا مردم در مورد کارت نظر دادند.</strong>

از داستان می‌گویید؟

<strong>در مورد داستان می‌گویم.</strong>

در مورد داستان فعلاْ هیچ جوری نیست.

<strong>چرا! بالاخره برنده شده‌ای یک جاهایی.</strong>

نه جای مهمی نبوده، جای مهمی نبوده. یک چیزی هست که حداقل من فکر می‌کنم توی این همه مسابقه‌ای که شرکت کردم، این تجربه‌ای که از عکاسی دارم، به من یاد داده که حداقل در این جریان، متوهم نباشم. من به این قضیه آگاهم که الان جایی نیستم توی داستان‌نویسی.

<strong>ببین، نخندی! ولی به نوبل ادبیات فکر کردی؟</strong>

هیچ‌وقت!

<strong>پس می‌خواهی آخر آخرش چی بشوی؟</strong>

من همینی هستم که هستم دیگر. چیزی قرار نیست بشوم. همین هستم دیگر. 

<strong>یعنی خیلی سر و صدا کردن، یک عالمه آدم داستان‌هایت را بخوانند، تیتر یک شدن...</strong>

نه، اصلاً به این چیزها من فکر نمی‌کنم. در حال حاضر اصلاً به این چیزها فکر نمی‌کنم. شاید یک زمانی، گفتم، برایم جذاب بود که حالا برایم نقد بنویسند یا تعریف بکنند از کاری که کردم. ولی الان خیلی موقعیت خوبی دارم برای خودم. دارم کار می‌کنم، آرام. یک آتلیه‌ای دارم، به کارهایی که دوست دارم می‌رسم. کاری که دارم می‌کنم لذتش برایم خیلی مهمتر است.

<strong>این نتیجه‌ی بزرگ شدن روحت است یا تعارف‌های ایرانی؟</strong>

نه، نه. تعارف من اصلاً بلد نیستم. بعد هم نتیجه‌ی بزرگ شدن روحم، فکر نمی‌کنم باشه. یک سؤالهایی می‌خواهی بکنی که دوسر بُرد باشد...

<strong>باشه.</strong>

من از این وضعیتی که هست، دارم لذت می‌برم. مثل تمام مردم که دارند کار می‌کنند. می‌دانی! مثل همین بقال‌ها و چقال‌ها. زندگی می‌کنند و از زندگی‌شان هم لذت می‌برند. من هم الان تازه به آن آرامشی که می‌‌خواستم، رسیده‌ام.

<strong>برویم سر داستانت. می‌شود ما چندخطی از داستانت را بشنویم؟</strong>

من اتفاقاْ گشتم ببینم چه پاراگرافی انتخاب بکنم تا بخوانم که نتوانستم انتخاب بکنم. یک پاراگراف را می‌خوانم. اگر شما دیدید خوب بود، که همان را ادامه می‌دهم.

وقتی کف دستم عرق می‌کند، می‌فهمم که گرمش شده. دستم را که باز می‌کنم، خودش را به خواب می‌زند. یعنی که باید نازش را بکشم. ناز کشیدنشان با آدم‌ها فرق می‌کند. بین پرستوها، فوت کردن یعنی ناز کشیدن. ولی دوست ندارند که زیاد نازشان را بکشی. اگر دو بار پشت‌ سرهم نازکشی کنی، یعنی یک شوخی خیلی بد. آن قدر بد که وقتی پرسیدم، حتی، خجالت کشید بگوید. فقط گفت: «یک بار در میان نازم را بکش.» با انگشت آرام می‌زنم کف دستم. چشمش را باز نمی‌کند. خیلی  ملایم فوت‌اش می‌کنم. یواشکی نگاه می‌کند، و بعد یک دفعه غش‌غش می‌خندد. به خیال خودش به من کلک زده. این کار بین پرستوها یک شوخی خیلی خیلی بامزه است.

-----------------------
مرتبط:
<a href="http://www.radiozamaneh.org/story/2007/05/post_78.html">داستان «ها کردن» اثر پيمان هوشمندزاده، برنده «قلم زرين زمانه»</a>
<a href="http://www.radiozamaneh.org/story/2007/09/post_457.html">بيانيه‌ی هیأت داوران مسابقه‌ی قلم زرين زمانه</a>
<h6><a href="http://www.radiozamaneh.org/story/2007/09/post_458.html">سخنان مدير راديو زمانه، در مراسم «قلم زرین زمانه»</a>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/story/2007/09/post_459.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/story/2007/09/post_459.html</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 12 Sep 2007 22:41:14 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بيانيه‌ی هیأت داوران مسابقه‌ی قلم زرين زمانه</title>
         <description><![CDATA[[[photow01]]

خدایگان هنر، و پدیدآورندگان ادبیات خلاقه در خانواده‌ی بزرگ بشری، در تنهایی خویش نه تنها روزگار خود را شهادت می‌دهند که وضعیت موجود را برای رسیدن به وضعیت موعود ممکن سازند، بلکه بر واژگان و فرهنگ مکتوب یک جامعه می‌افزایند تا بشر در درازای تاریخ خوشبخت و آزاد زندگی کند.

قلم بر کاغذ می‌چرخد تا برادری برادرش را نکشد، عدالت از پشت شانه‌های رنجیده‌ی عبرت لبخند بزند، مرزهای جغرافیایی و قومی و نژادی و دینی و زبانی همانند دنیای خواب و رویا از زندگی رخت بربندد، و ملت‌ها به سرنوشت‌ها و آرزوهای همدیگر آشنا شوند، در هم همچو نور عبور کنند، بر شادی‌ها و مصائب همدیگر وقوف یابند، وگرنه داستان و رمان کار دیگری در سر ندارد.

نخستین انسانی که بر دیواره‌ی غار نقاشی کرد، در ذهنش قصه‌ای می‌پرورد، و همین انسان بود که قصه را پرورد تا لحظه‌ها بر کودکان و نورسیدگان و خستگان دل‌انگیز شود، لبخندی هنگام خواب، درخشش آرزویی هنگام تماشا، پرواز ذهنیِ بلندی هنگام زندگی، ورنه داستان و رمان قصد دیگری ندارد. 

با این همه، پدیدآورندگان داستان بیش از همه رنج کشیده‌اند تا کلمات را در این دنیای پرمخاطره  بر کاغذ بند کنند و نگذارند کلام و سلام از جامعه رخت بربندد. ادبیات خلاقه حاصل تلاش انسان‌هایی است که به هر بهانه و دلیلی نیاز نوشتن و انتشار جان‌شان را کاهیده است؛ از بوفضل بیهقی و حکیم فردوسی بگیر تا همین داستان‌نویسان امروز دغدغه‌ای جز شهادت روزگار، و اضطرابی جز «بی‌کتابی» جامعه نداشته‌اند، زیرا می‌دانستند که جامعه‌ی بی‌کتاب، جامعه‌ای است بی‌آینده.

اگر در روزگارانی دیگر مردمان بخواهند بدانند که روزگار بر ما چگونه گذشت، داستان‌های ما را خواهند خواند و در خواهند یافت که ما برای نوشتن همین داستان ساده، برای همین قصه گفتن، یک دست به قلم داشتیم، و دستی برای کنار زدن دیوار سانسور و موانع غریب. وگرنه نویسندگان سیاست‌پیشه نبودند، هرچند که انسان موجودی‌ست سیاسی.

این‌ها همه تلاش کارگرانی است قلم به دست که در تنهایی خویش بر گستره‌ی آدم‌ها چشم دوخته‌اند تا آینده خود و دیگران را بسازد. 

این‌ها همه کوشش فرهادهایی است که کوه مشکلات را با تیشه‌ی کلمات شکافته‌اند و راه نور و آب را به مردمان نشان داده‌اند، هرچند که خود در تاریکی‌ها و سختی‌های روزمره تشنگی و گشنگی را به سرنوشت خود دوخته‌اند.

این‌ها همه درایت شهرزادهایی است که برای مردمان قصه گفته‌اند و می‌خواهند بلا ار آنان بگردانند.

هیأت داوران نخستین دوره‌ی مسابقه‌ی قلم زرین زمانه برای ارزیابی جایگاه پدیدآورندگان ادبیات خلاقه با دقت و موشکافی بر 477 داستان به نتایجی رسید که اینک اعلام می‌شود و امید می‌رود مورد توجه و عنایت اهل قلم، مطبوعات، ناشران، و شرکت‌کنندگان در این مسابقه قرار گیرد.

ما داستان‌های ضعیف هم خواندیم، حتا نوشته‌هایی که هنوز داستان نشده بودند، اما داستان‌های خوب و به‌یادماندنی هم بسیار خواندیم که اگر نویسندگان آنها بر جایگاه خود - که داستان‌نویسی است - پای فشارند و همت خود را خرج این رشته از ادبیات سازند، بی‌شک در ادبیات ایران و جهان صدای مانایی خواهند شد.    

این که «زمانه» چنین بستر مناسبی را فراهم آورده تا نویسندگان ایران به دور از هر اما و اگری، فارغ از دغدغه‌ی سانسور، و با فراغ بال آثار خود را در اختیار ما قرار دهند و به اعتماد نگاه ما مورد ارزیابی واقع شوند، موجب شادی ماست. 

این نخستین بار است که رسانه‌ای خارج از کشور اینگونه به ادبیات خلاقه ارج‌گزاری کرده و فضای مناسبی برای رقابت و رشد داستان‌نویسی مدرن ایران پدید آورده است.

هیأت داوران نخستین دوره‌ی مسابقه‌ی قلم زرین زمانه نویسندگان برترین داستانهای مسابقه را به شرح زیر اعلام می‌دارد، و امید می‌بندد که «زمانه» همچنان پابرجا و پی‌گیر، هر ساله از پدیدآورندگان ادبیات خلاقه تقدیر به عمل آورد و تجربه‌ی تازه‌ای از حمایت رسانه ای از ادبیات ایرانی انباشت شود. باشد که این دست حمایت‌ها و میدان‌های رقابت، به برجسته ساختن چهره‌هایی بینجامد که بتوانند ادبیات ایران را از حاشیه‌ی جامعه و جهان به متن برسانند.

هیأت داوران نخستین دوره‌ی مسابقه‌ی قلم زرین زمانه با کمال افتخار جایزه‌ی ویژه خود را تقدیم می‌کند به: بانوی داستان ایران، سیمین دانشور. نویسنده‌ای که در زمان ساخته شد، و زمان خود را ساخت. به پاس یک عمر تلاش در ادبیات خلاقه و فرهنگ‌سازی. به خاطر حضور آرمیده و صبور و زیبایش در ادبیات ایران. برای اینکه سیمین دانشور است.

هیأت داوران، داستان «ها کردن» از پیمان هوشمندزاده را به خاطر توان داستان‌پردازی، شخصیت‌سازی و نگاه تازه با دوربینی ویژه، و نیز بازی با عنصر تکرار و بازگشت‌های زیبا، و به دلیل تسلط نویسنده بر صنعت تکریر یا تکرار، آشنایی او با فضاسازی و تسلط او بر روابط میان زن و مرد در قالب داستانی پرکشش و مشحون از طنز ِ ساختاری و توانایی او در اداره کردن داستان و به دلیل نمایاندن ذهنیت آزاردیده‌ی انسان ایرانی در قالب شخصیتی با «من» شکننده در فضایی که از عصبیت و جنون نشان دارد، برنده جایزه اول قلم زرین زمانه دانست

هبات داوران داستان «تیغه»  از گیتی رجب‌زاده را به خاطر برش موجزش از روایتی که هر روز به شکلی در صفحه حوادث معاصر رخ می‌دهد، و موضوع آن می‌تواند در هر کشور و شهری اتفاق بیفتد، و نیز ارایه روایت با نشانه‌گذاری‌های هنری که داستان را چند لایه می‌کند، و قدرت‌نمایی نویسنده بر داستان ساختن و نه داستان تعریف کردن، شایسته مقام دوم مسابقه دانست

هیأت داوران، دو داستان را شایسته مقام سوم می‌شناسد. یکی داستان «آنگیل» از کیا بهادری، به خاطر ساخت اسطوره‌ای معاصر، با استفاده پنهان از الگوی افسانه‌ها، نیاز انسان معاصر به تبیین پدیده‌های طبیعی بر اساس کهن الگوها، بیان بی‌طرفانه راوی و فضاسازی
مناسب داستان، و کنکاش پنهان در متافیزیک.

و دیگر داستان «سیگار می‌کشی» به‌خاطر روایت جذاب، فشرده، و مؤثر از لحظه‌ای از سال‌های جنگ  که در یاد می‌ماند با آغاز و پایان قوی.

علاوه بر این داستان‌ها داستان‌های هفت‌گانه زیر نیز به ترتیب شایسته نقدیر شناخته شدند:

داستان «افسردگی» از داوود رحیمیان.به خاطر روایت بی‌سانسور از واقعه‌ای غم‌انگیز که بسیار در جامعه رخ می‌دهد و روح انسان را تیره می‌کند، و نیز به خاطر پرداخت خوب شخصیت‌ها، و  به دلیل توانایی نویسنده در بیان کردن ذهنیت خشونت‌دیده‌ی انسان ایرانی و توانایی او در نمایاندن شجاعانه‌ی مناسبات کوچه و بازار و برملا کردن دینامیسم شکل‌گیری خشونت و آزار و تجاوز جنسی در قالب داستانی پرکشش و تسلط نویسنده بر فضاسازی در زمانه‌ای که خودسانسوری و سانسور دولتی نویسندگان ایرانی را از رویکرد به مضامینی مانند تجاوز جنسی بازمی‌دارد. شهامت نویسنده و آشنایی او با ساز و کارهای اجتماعی و تسلطش بر فن داستان‌نویسی  شایسته‌ مقام چهارم شناخته می‌شود. 

داستان مانوئل از علی نیرومند به دلیل تسلط نویسنده بر صنعت دخالت نویسنده در متن و توانایی او در آفرینش ذهن پریشان و کابوس‌زده در قالب داستانی که از عدم قطعیت نشان دارد و از این رو معاصر زمانه‌ی ماست پنجم شناخته می‌شود.

داستان «دیلن توماس را همین‌ها کشتن» از  بهزاد بارانی به خاطر ساختار ساده و پرکشش، و شخصیت‌پردازی و فضاسازی مناسب ششم شناخته می‌شود.
هیأت داوران، دو داستان را مشترکاً شایسته مقام هفتم می‌شناسد،‎ يکی «روشنایی های کج ایزراییل» از  تایماز افسری، و دیگر داستان «خواب» از  خسرو عباسی خودلان.

هیأت داوران، دو داستان را مشترکاً شایسته مقام هشتم می‌شناسد. یکی داستان «دیدار در کافه بالزاک برلین 1973» از احمد احقری و دیگر داستان  «شب‌های مهمانی» از علی قانع.

داستان «برای مارسیای رذل عزیز» از امیر حسين یزدان‌بد شایسته‌ی مقام نهم شناخته شد.

داستان «شیخ روزبهان را با الف و لام نمی‌نویسند» از احمد بیران‌وند مقام دهم را به دست آورد.

<strong><a href="http://www.radiozamaneh.org/story/cat_1/">داستانهای برگزیده مرحله دوم را در اینجا بخوانید</a></strong>
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/story/2007/09/post_457.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/story/2007/09/post_457.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">داوری و جوایز</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 10 Sep 2007 19:16:17 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مرام پيوستگی</title>
         <description>خانم‌ها، آقایان
هنرمندان و نویسندگان عزیز

با سپاس صمیمانه از حضور شما در این جمع و در خانه هدایت که پاسداری از فرهنگ ایران را با الهام از نامی عزیز و به مدیریت نویسنده‌ای برجسته، وجهه همت خود قرار داده است.
 
خوشحالم که کار چندماهه و فشرده تیم کوچک مسابقه «قلم زرین زمانه» اینک به نتیجه می‌رسد. ما در یک سال گذشته، در شبکه دوستان و غم‌خواران زمانه، همواره با تیم‌های کوچک کار کرده‌ایم. اما کوچکی تیم‌های ما مثل کوچکی ماسوله و ابیانه و آبیدر است. حب وطن و آبادی آن و حرمت کار و تاریخ دیروز و فردا. ما عاشقان فروتن فرهنگی هستیم که هر گاه، با مهر و ارادت به آن نگریستی، خود را عریان می‌کند و گنجینه‌های خود را بر تو مکشوف می‌سازد.

امروز فرهنگ بزرگ ایران در حجاب ایدئولوژی مانده است. حیاط خانه ما تنهاست. آن‌ها که باید کاری کنند، بی‌کاره‌اند و جز کرسی مقام و سیاست خویش، به کمتر چیزی فکر می‌کنند. آن‌ها که کار می‌توانند کرد، ترس‌خورده یا دست بسته مانده‌اند یا به هر چه دست زنند، با هجوم ایدئولوژی روبه‌رو می‌شوند. گرفتن و بستن و امر و نهی کردن، روش مقابله ایدئولوژی است با کار جان آزاده. ما چاره را در کار گروه‌های کوچک، اما مصمم می‌بینیم.

ما همه دردهای ایران را دوا نمی‌توانیم کرد. همه داستان‌های ایران را نیر نمی‌توانیم خواند. همه نویسندگان جوان را نیز نمی‌توانیم یک جا بشناسیم و به جا آوریم. اما می‌توانیم کاری کنیم که غصه سر آید. نشان دهیم که این فرهنگ سر پا ست. نشان‌ها مهم‌اند.

تمام تاریخ اخیر ایران این بوده است که سر گیاهان خوشبوی آفتاب جوی را زده‌اند و باز ایشان به بوی آفتاب بر امده‌اند. شاخه‌ای افتاده است، شاخه ای برخاسته است. پنجره‌ای بسته شده، دری باز شده است. روی این آفتاب پوشانده‌اند، آفتابی دیگر از افقی دیگر دم زده است. فرهنگ ایران و فرهنگ‌مداران ایرانی با همه سختی مرام پیوستگی را می‌جویند. 

از اینجاست که «قلم زرین زمانه» ادامه «قلم زرین گردون» است. تهران نشد، برلین هست. امروز رونق رقابت به لطف شبکه جهانی وب، تهران و برلین را در یک مدار قرار داده است. مسابقه در برلین است و داوران در شهرهای جهان پراکنده‌اند. اما داستان‌ها از گوشه و کنار ایران می‌رسد. این وضع جدید، رسم‌های خود را دارد و دیر و زود، همه مفاهیم ارتباطی ما را دستخوش تحول خواهد کرد. سانسور مرده است. سانسورچی بیهوده آب در هاون می‌کوبد. دیگر کنترل رسانه در داخل، کنترل همه چیز نیست. دیده‌ایم. و می‌بینیم.

همه آن‌ها که داستانی فرستادند، می‌خواستند شنیده شوند؛ دیده شوند. می‌خواستند کسی آن‌ها را داوری کند. کسی دست آن‌ها را بگیرد. کسی دست آن‌ها را بالا ببرد. کسی به آن‌ها بگوید جایشان در مجموعه‌ای از دیگران کجاست. کار رسانه همین است. تا نشان‌گر تلاش اصحاب تلاش باشد. رد کردن تلاشگران و بی‌اعتنایی به آنان و بسنده کردن به عزیزکردگان بی‌دلیل، کار رسانه نیست. رسانه هست تا نشان دهد چه کسانی هستند. در میدان‌اند. آزادی مشارکت، آزادی روایت شخصی، محک خوردن کارها بنیان رسانه است.

ما هنوز در آغاز راهیم. اما همین که در آغاز راه، مورد اعتماد نویسندگان و اصحاب فکر و خلوت و روشنی قرار گرفته‌ایم، برایمان سخت ارزش‌مند است. مسابقه نام‌های معدودی را برجسته می‌سازد. این طبع مسابقه است. اما همه آن‌ها که مشارکت می‌کنند و اعتماد می‌کنند، برنده‌اند. آن‌ها در ساختن فرهنگی شریک می‌شوند که نیاز بزرگ امروز ماست. ما سخت مراقبت کرده‌ایم که این اعتماد مستحکم شود و دامن بگسترد. در مقابل دروغ و فریب و ضعف و کم‌کاری و بی‌کاری و بی‌اعتنایی و راندن آدم‌ها به خلوت هراسناک تنهایی، ساختن اعتماد مهم‌ترین کار است. ساختن اعتماد مهم‌ترین کار رسانه هم هست. از اینجاست که زمانه در این «کار» قدم برداشته است.

رسانه‌های فارسی خارج از ایران، زمانی بود که با برچسب رسانه بیگانه شناخته می‌شدند. اما امروز این مفهوم در حال تغییر است. وقتی رسانه مورد اعتماد بود بیگانگی از میان بر می‌خیزد. بیگانه آن رسانه‌ای است که نداند در ایران چه می‌گذرد. جغرافیای رسانه مهم نیست. می‌توان در ایران بود و بیگانه بود. می‌توان در خارج از وطن بود و آشنا بود. چنان که روزنامه کاوه در برلین منتشر می‌شد و امروز خانه هدایت، ناشر و رسانه فرهنگ ایران در این شهر است.

بیگانه و آشنا به زندگی در درون مرز یا خارج از مرز نیست. اگر عباس معروفی بیگانه باشد، چه کسی آشناست؟ و اگر آشنایان به فرهنگ ایران با زمانه هم‌گامی کنند، چه کسی می‌تواند زمانه را در میان بیگانگان بگذارد؟ و اگر ده‌ها نویسنده جوان در کاری که رسانه می‌کند، مشارکت جستند، لابد آن رسانه را از خود دیده‌اند&quot; از خود شناخته‌اند.

بیگانه آن است که نتوان به او اعتماد کرد یا به دعوت او پاسخ گفت. زمانه به خود می‌بالد که طرف اعتماد معتمدان فرهنگ ایران است و طرف اعتماد دوستاران فرهنگ ایران. هر که به آبادی و آزادی وطن و حرمت به تاریخ دیروز و فردای آن دل بسته باشد، اهل زمانه است. باعث افتخار من خواهد بود که زمانه خانه ایران‌دوستان باشد؛ هر جا که هستند. 

کوتاه سخن، آقای معروفی، داوران ارجمند، دوستان دیده و نادیده داستان نویس سپاسگزارم و امیدوارم تا زمانه هست، داستان هم که رمز تازگی و زندگی است، باشد و این رقابت‌ها بردوام.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/story/2007/09/post_458.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/story/2007/09/post_458.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 09 Sep 2007 15:10:37 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پر از حرف مچاله شده</title>
         <description>زن با دلتنگي گفت «خيلي وقته ديگه با هم حرف نمي زنيم» مرد به تأكيد سر تكان داد «حرف نمي زنيم» بعد ساكت شدند و ابري را كه لذت سرخ غروب را مي كشيد به تن اش و مي رفت تا در نئشگي لذت وا بدهد و متلاشي شود با نگاه بدرقه كردند. بعد مثل زن و مردي كه دوباره با هم تنها بمانند، دوباره بر مي گردند به خودشان . زن با همان لحن گفت «قبلاً زياد حرف مي زديم» مرد با همان بي لحني سر تكان داد «زياد حرف مي زديم» زن پرسيد «فكر مي كني از حرف زدن فراتر رفتيم يا از حرف زدن هم عاجز مونديم؟» مرد هميشه بايد جملات پيچيده ي زن را ساده مي كرد «منظورت اينه كه اين خوبه يا بد؟» زن هميشه بايد دوباره روي حرف اش تأكيد مي كرد «منظورم اينه كه رابطه ي ما كامل تر شده يا عقيم مونده» مرد دست هايش را انداخت پشت نيمكت و صورت اش را رو به آسمان گسترده و دلتنگ گرفت و در حالي كه از طبيعت لذت مي برد گفت «كامل... عقيم... فراتر... فروتر... چرا مثل دستگاه هاي باركد فروشگاه ها به يه برچسب نياز داري تا چيز ها رو حس كني؟» زن بغض گرفته از بي خيالي مرد ، لابد به بيد مجنوني نگاه كرد كه مثل يك فواره ي از كار افتاده ي گياهي، پر از بيهودگي بود و در دور دست ها براي خودش وجود داشت و گفت «اين طوري مي تونم چيز ها رو بفهمم، اين طوري با چيز ها رابطه برقرار مي كنم» مرد با لذت دستِ هزاران سال اثيرِِ بغضي زيبا را در گلوگاه زن تصور مي كرد كه به آرامي يك چنگنواز، تار هاي صوتي را مي نواخت ... و با سر تأكيد كرد «مثل دستگاه هاي باركد توي فروشگاه ها» باد با بي قيدي تكاني به بيدمجنون پير مي داد و بعد مي آمد بين موهاي زن سنگين و مغموم مي شد، خسته مي خزيد در شكاف گرم سينه اش و مي خواست همان جا خواب اش ببرد و زن مثل يك لالايي، غمگين و يكنواخت مي گفت «اين نيست كه تو به برچسب نياز نداشته باشي، تو اصلاً به رابطه نياز نداري» دست مرد از پشت نيمكت نشست رو شانه ي زن و چشم هايش در شكاف علف گرفته ي سنگ فرش ها دنبال جمله اي براي تبرئه ي خود گشت «من به تو نياز دارم، مي دوني ...» باد بايد باز هم به شكاف سينه ي زن بخزد و بين راه موهاي لطيفِ كاهي را مثل نوازش گندمزار روي دست مرد بريزد و مرد از اين نوازش لبخند بزند و از اين لبخند، ته رنگي از عصبانيت به صداي زن بريزد و بگويد «به من نياز داري همون طور كه به غذا، فندك، به كفش نياز داري...» بعد با خوابيدن باد، صداي زن بايد مثل صداي مادري با خوابيدن بچه، پائين بيايد «به من نياز داري كه اينجا كنارت بشينم... تو خيابون ها هم قدم باهات راه برم.... تو رختخواب كنارت بخوابم...» مرد اين لحن يكنواحت مغموم را دوست داشت. مثل عطر چاي كوهي، چيزي از هزاران سال ني چوپان هاي غمگين و بي كس در خودش داشت و مثل عطر چاي كوهي چيزهاي خيلي دور و خيلي عزيزي را در مرد بيدار مي كرد. مرد ساده بود . زن را با برچسب هاش، با اين تلخي ها و بهانه گيري هاي قبل پريودش، با صدايش كه آدم را ياد عطر چاي كوهي مي اندازد دوست دارد و لبخند مي زند و با موهاي زن بازي مي كند . زن برگشت رو به نگاه مرد گفت «زهر اين لبخندِ بي تفاوت... فكر مي كني از دلم بره؟» مرد نمي فهميد نبايد لبخند بزند و هيچ وقت هم نخواهد فهميد «من انقدر فكر نمي كنم. دوستت دارم» زن با چشم هاي شيشه اي پوزخند زد «دوست داشتن عجيبي داري» مرد باز هم لبخند زد «موجود عجيبي رو هم دوست دارم» «داري به چي مي خندي؟ من هر حرفي بزنم، هر دردي داشته باشم به نظر تو نق نق هاي يه زنِ...» خداي من، هنوز هم مرد دارد لبخند مي زند «من فقط دارم سعي مي كنم دعوا نكنيم» «تو بي تفاوتي. برات هيچ چيز اهميتي نداره. هيچ وقت درد من كه هميشه درد اين رابطه بوده براي تو هيچ اهميتي نداشته» بالاخره زن توانست با همه، هيچ ها و اشك هايش لبخند را از صورت مردش پاك كند و كمابيش چيز هايي را كه مي خواست بشنود «من تو رو حس مي كنم كه اينجا كنار من نشستي. مي تونستي هر جاي ديگه اي باشي. پيش يكي از اون هم دانشكده اي هاي روشنفكر حراف ات كه بلدن روي هر چيزي برچسب هاي قلمبه سلمبه بذارن. اما اينجايي، پيش من! برا همين بذار تو غر بزني، منم بخندم ، باشه؟» حالا مرد مي تواند چشم هاي خيس زنش را ببوسد و بگويد «نگاه كن! اون تيكه ابر شبيه يه كاغذ مچاله شده است» زن هم مي تواند لبخند محوي به مردش بزند و با خودش بگويد « مثل دل من ، پر از حرف هاي مچاله شده » و بعد  همه چيز به خوبي و خوشي تمام شود.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/story/2007/08/post_456.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/story/2007/08/post_456.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 19 Aug 2007 20:14:56 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روز ها ، روز هاي موذي بي همه چيز ...</title>
         <description>
روزي پسر بچه اي بود كه روزي آمد كه ديگر پسر بچه نبود. بزرگ شده بود. دست هايش هم بزرگ شده بودند اما هنوز دست هاي يك «مرد» نشده بودند، چه طور بگويم ... هنوز خام، ناآزموده بودند. پسرك نمي دانست دست هايش چه چيز هايي را بايد بيازمايند تا مثل دست هاي يك مرد واقعي بشوند. بعد يك روز ديگر آمد كه پسرك فهميد _ يعني كتاب ها و فيلم ها به او اين طور فهماندند _ كه براي مرد شدن بايد زياد بدي كرد و زياد بدي ديد. بعد _ قصه قرار است از اينجا به بعد اش جالب شود _ بعد پسرك بايد به جبران بدي هايي كه كرده است و انتقام بدي هايي كه ديده است مي رفت. اما اگر ديگران به جبران بدي هايي كه كرده اند و يا انتقام بدي هايي كه ديده اند بيايند چه؟ آنوقت كه او نمي توانست يك قهرمان باشد. خب، پسرك به اين فكر نكرد. پسرك فقط يك پسر بچه بود و فيلم ديده بود و كتاب خوانده بود. اين بود كه تصميم اش را گرفت و با خودش گفت «آن وقت مي توانم به دست هايم نگاه كنم و دست هاي واقعي يك مرد را ببينم و بعد مي گذارم دست هايم پير شوند و بشوند دست هاي پيري كه روزي دست هاي يك مرد واقعي بودند» دنيا به اندازه ي كافي موجودات حقيري كه بشود به آن ها بدي كرد و موجودات بدجنسي كه بتوانند به او بدي كنند داشت : پسرك خيال اش راحت بود. و با خيال راحت خود را به روز هايي كه مي آمدند سپرد و روز هايي گذشت كه بدي هاي زيادي از دست هايش گذشت و از هر چه گذشت ردي بر دست هايش ماند. روزي پسركي بود كه روزي آمد كه ديگر دست هايش خام و ناآزموده نبودند و رگ هاي آبي معصوم اش، پر قوز و گره و متورم _ همان طور كه مي خواست _ مثل مارهاي خشمگين به سمت انگشت هايش مي رفتند. تا اينجا خوب بود، اما قصه _ از اينجا به بعدش تلخ مي شود _ همان طور كه پسر بچه مي خواست پيش نرفت. چون روزي پسربچه اي بود كه روزي آمد كه پسرك فهميد دنيا مثل دنياي كتاب ها و فيلم ها طوري نمي چرخد كه به آدم فرصت جبران كردن و انتقام گرفتن بدهد و آدم را قهرمان كند. دنيا چه طور بگويم ... براي خودش، با بي تفاوتي مي چرخد. پسرك تا اين را بفهمد گاه آدم بدجنسي شده بود كه به آدم هاي معمولي بدي مي كرد و گاه موجود حقيري شده بود كه آدم هاي معمولي به او بدي مي كردند و نتوانست بسياري از بدي هايش را جبران كند و نتوانست انتقام بسياري از بدي ها را بگيرد و دست هايش ... و دست هايش فقط آموخته بودند و بعد ها فقط مي توانستند و بعد ها فقط مي خواستند بدي كنند و مار هاي پر قوز و گره متورم كبود هر روز بزرگ تر و بزرگ تر شدند... روزي مردي بود كه روزي آمد كه در آينه ها ديد كه دست هايش، مارهاي سيري ناپذيري كه از دوش ضحاك روئيده اند، هر چه در زندگي داشت و هر چه از زندگي ديگران غارت كرده بود بلعيده اند ... روزي ضحاك بيچاره اي بود كه به اعماق آينه ها نگاه كرد و ديد كه شب ها و روز هاي ديريست كه او ضحاكِ بيچاره اي بوده است و مار ها آخرين تصوير پسربچه اي را كه ديگر بزرگ شده بود و مي خواست يك مرد واقعي بشود در مقابل چشمان او بلعيدند و كاوه اي از اعماق آينه ها، از قلب اش كه مثل آهن سخت شده بود...كاوه ي آهنگري برنخواست ... روزي ضحاكي بود كه روزي آمد كه آنچه را كه با دست هايش كرده بود و بعد ها آنچه را كه دست هايش با او كردند، پذيرفت و حتي آخرين تصوير رگ هاي معصوم و آبي رنگ را هم كه در ذهن اش باقي مانده بود طعمه ي مار هاي خشمگين و پر قوز و گره اي كرد كه از شانه هايش روئيده بودند و فراموش كرد. روزي پسربچه اي بود كه روزي آمد كه فراموش كرده بود كه روزي پسر بچه اي بود.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/story/2007/08/post_455.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/story/2007/08/post_455.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 19 Aug 2007 18:14:56 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سلام اي شب معصوم</title>
         <description>جلد سياه يكسدت و براق شكلات تلخ را مثل لباس خواب ابريشمي از تن اش مي كنم و شكلات تلخ تن برنز و آن بوي تلخ مست كننده اش را با سخاوت عرضه مي كند : پول اش را داده ام و اين ضيافت شبانه را به قيمت خوبي از فروشنده ي بدجنسي كه جنس هاي خوب را به قيمت خوبي دست آدم مي دهد و با بدجنسي مي گويد «ببر حال اش رو ببر» خريده ام و حالا دستم مي تواند سرد و بي تفاوت از روي تن لطيف اش بگذرد و سلاخي كردن اين تن را مزمزه كند. با لذت تصور مي كنم كه وقتي قطعه قطعه اش كردم، اين بوي تلخ بي نظير مثل بوي خون بي گناهِي در تار و پود دست هاي از درد بافته ام مي پيچد و آنجا با نگاه هاي مهربان، با نگاه هاي پر خواهش، با نگاه هاي هراسيده اي كه روزي به دست هايم دوخته شده اند و در آن تنيده اند مي آميزد و آن ها را مست و لذت ديده به تلخي رخوتناك پس از آميزش مي سپارد : همان طور كه من سرانجام آن نگاه ها را رها مي كردم : مبهوت و آويخته به پوچي سقف ...</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/story/2007/08/post_454.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/story/2007/08/post_454.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 19 Aug 2007 16:14:56 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ممنوعه </title>
         <description>... همیشه آدم فکر می کند باید دیگران خوب باشند اما
 این طوری نیست. بیشتر وقت ها همه بد می شوند .
هر عینکی که به چشم می زنیم باز هم نمی شود. 
این موضوعات ممنوعه از این جا پیدا می شود.
مثلا فیلم پل های مدیسن کانتی . 
مال اسپیلبرگ نیست مال کوین کاستنر است
 هم بازی می کند هم کارگردان است.
مثل علی دایی که هم در سایپا بازی می کند هم در
 سایپا مربی است هم البته توی زمین 
 بازی تف می کند.
(زنهای حامله  که ویار دارند لطفا بازیهای سایپا را نبینند.)
یک مثال ملموس زدم یک مثال نا ملموس . حالاشاید شما 
که این داستان را می خوانید هر دو
 مثال برایتان ناملموس باشد.
اصلا این مقدمه چینی برای چی بود یادم رفت.
داستان را شروع می کنم. آهان یادم اومد
 حکایت موضوعات ممنوعه بود.
یعنی توی دین و اخلاق و عرف (بعضی جاها ) 
یک تابو هست .
یعنی وارد شدن در آن خطرات زیادی دارد
 مثل کفر و الحاد و مرگ.
یادم هست یک سریال تلویزیونی بود ؛
 یک زن شوهر دار – بچه دار ملاقات های پنهانی با
 یک مرد غریبه داشت.
همسایه ها فهمیده بودند .
 زن هم عذاب وجدان داشت.
باید یک هفته صبر می کردی تا بفهمی این 
مرد کجای زندگی زن بوده است که حالا بیرون آمده است.
خوشحالی من از این بود که یک موضوع ممنوعه پا یش
 به برنامه های تلویزیونی باز شده است .
زن داشت به خانواده اش خیانت می کرد؟. 
مرد چرا زن را تهدید می کرد؟
در قسمت بعد معلوم شد  این مرد
 برادر زن بوده است که زندان بوده و 
حالا آزاد شده است ! مسخره بود .
اما این را که می خواهم بگویم دیگر مسخره نیست.
خودم توی مدارک محرمانه دیدم. خواندم .
 حتی بعد ها رفتم با او صحبت کردم .
حالا کاری نداشته باشید چطور – از کجا و چگونه .
اصلا من خرم ! ما خوشمان می آید حرفی بزنیم
 قمپز در کنیم بعدش
مثل خر توی گل گیر می کنیم و به
 غلط کردن می افتیم .
اصلا این داستان تخیلی است .
من نشستم و برای خودم خیال بافی کردم همین !
آیا شما می دانید قلعه توی تهران کجا بوده ؟ .
می دانید در آن جا چه اتفاقی می افتاده است؟
قدیمیها می دانند . 
برای نسل جوان می گویم .
امروز دختر های فراری کجا می رن ؟ 
آن وقت ها می رفتن قلعه ! ( به اون ناحیه هم می گفتند).
کجا بود ؟
بین گمرک و میدون قزوین. پشت فارابی . 
بیمارستان چشم پزشکی فارابی .
اول انقلاب که نه – چند سال بعد محتشمی پور
 که وزیر کشور بود خرابش کرد.
تازه سر و سامون گرفته. بیشترش شده
 مجتمع فرهنگی رازی .
یک مقدارش هم رفته به حساب فارابی .
صاحب های اون خانه ها و مغازه ها چطوری راضی شدند .
 کجا رفتند ؟ نمی دانم.
یک مغازه جیگرکی هست توی محله بابام .
 توی دوره شاه عرق فروشی بود 
حالا توش صاحب مغازه نماز می خونه .
نمی دونم همون عرق فروشه حالا
 نماز می خونه یا یکی دیگه اس.
حالا هم اگه برید توی مغازه بوی عرق می ده.
 چون بازسازی نشده – همون طوری مثل گذشته.
اون موقع هم دختر فراری داشتیم .
 زن فراری داشتیم . زن خراب
 مثل الان تا دلت بخواد داشتیم.
می گن طالقانی اول انقلاب توی مجلس شورای اسلامی
 گفته : هر خونه ای یه مستراح لازم  داره .
قلعه رو خراب نکنید. کنترلش کنید. اما خرابش کردند.
هاشمی رفسنجانی دوره دوم رییس جمهوری نه
 دوره دوم ریاست مجلس شورای اسلامی ؛ توی
 خطبه های نماز جمعه یک بحثی را باز کرد به
 نام  تشکیل صیغه خانه ها .
بعد هم ولش کرد . چون افکار عمومی هنوز آماده نبود.
به خدا من مر-د-م . زن نیستم . همش دارم
 پرحرفی می کنم .
 اصل داستان را برایتان نگفتم .
سرتان درد گرفت .
آخه من هر وقت از اون منطقه رد می شم یاد
 مستراح های زیادی می افتم که
توی شهر حرکت می کنند موبایل دارند. از 
خودشون خونه دارند. ماشین دارند.
فقط کافیه یکی از این سه تا آدرس را داشته باشی
 همین!.
تازه اون موقع توی این مستراح ها یا سفلیس بود یا
 سوزاک که مداوا می شد.
الان یه وبا هست به نام ایدز. 
درمونش مرگه. بهش می گن طاعون قرن بیستم.
حالا کاری هم نمی شه کرد خب فکر کنم
 پیام های تبلیغاتی را دادم .
پیام های بهداشتی همین طور . 
پیام های فرهنگی هم توش بود.
بریم سر اصل مطلب – یعنی داستان .
میگن سپاه ریخته بود طرف را برده بود.
 راست و دروغ معلوم نبود .
من خودم اونجا بودم . لباس های پلنگی داشتند .
 ام فایو داشتند. ریش داشتند.
درجه نداشتند. آرم سپاه نداشتند.
یکی که ریش داشت و فرت فرت سیگار می کشید گفت
یگان ویژه است .
 زیر نظر مستقیم آقاست.

آقا را اون قدر تمیز و شسته رفته گفت که
 فکر می کردی یه عمره
صبح ها با آقا می ره کوه – برگشتنی  تجریش
 کله پاچه می زنن.
معتاد بود .
از این پا منقلی های چس خور . !.
از این ها که ساقی می شن تا یه
 پک گدایی کنن. حیف آقا .
خلاصه ریختن دورش و بردنش. طرف هیکلی بود.
بعدش ریش داشت . یعنی خیلی برادر بود. 
از خیلی هم خیلی تر.
تموم کاسب های گمرک جمع شده بودند.
 اصلا آماده نشستن یه چیزی بشه
 جمع بشن و بیان تماشا.
 طرف را بردند.
من مثل همیشه آن طرف ها می چرخیدم .
 جایی که فقط توی فیلمفارسی ها
 قلعه بودنش را دیده بودم .
به تبلیغات سر در سینمای نبش در فارابی
 توی کارگر جنوبی خیره می شدم.

تمام روزهای خدا تاراج را نشان می داد یا تشریفات را
 یا مشت را .
همیشه عکس جمشید آریا  اون بالا بود .
فرقی نمی کرد چه فیلمی را نشان دهد
. یکی از آرزوهایم این بود که بروم توی این سینما .
 داشت یادم می رفت؛ کانی مانگا را هم نشان می داد.
چاره ای نیست باید به پرحرفی های من گوش کنید.
آخرش داستان را برایتان تعریف می کنم.
می گفتن امیر سپاه بوده است!.
لباس شخصی تنش بود اما گفتم خیلی برادر بود.
 از خیلی هم خیلی تر.
همین طور که داشتم قدم می زدم و تصور می کردم
روزگار قدیم است و زن ها سر کوچه – 
دم درخونه – توی  خیابون –
دنبال مشتری می گردند. یک دفعه سر و صدا بلند شد
فکر کردم باز یک جیغله اومده ماست خوری با جیب خالی .
ژتون نگرفته رفته داخل و ک-ف-ش بریده .
بزن بهادرها هم ترتیبش را دادن و پرتش کردن بیرون .
اما نه برادر را گرفته بودند و می بردند.
سر و صدا می کرد اما می بردنش به راحتی .
برادر کی قلعه بوده ؟هیشکی نمی دونست.
افرادی که توی گمرک می چرخیدند پرت و پلا
 زیاد می گفتند.
مجبور شدم همه احتمالاتی را که توی ذهنم
 می آمد بر زبان بیاورم.
شاید هم ماجرا یک چیز دیگری بوده است.
یک نقل این است که
برادر قبل از این که برادر باشد دوره طاغوت
 بزن بهادر قلعه بوده است ( هیکل داشت.)و
بعد عاشق شهین پابلنده می شود و بعد 
حوصله اش سر می رود و توی همین بگیر و ببند
انقلاب می شود و او توبه می کند و
 انقلابی می شود وکمیته ای می شود و
حالا باز حوصله اش سر رفته است و برگشته
 به اصل خویش و روزگار خویش.
اومده محله قدیم و فیلش یاد هندستان کرده و
 شهین پابلنده – و نشسته به اشک ریختن 
  درست بالای سر جای اتاق شهین و
 حسرت خورده و نیروهای ویژه اومدن بردنش.!.
خوش به حال شهین اگه پیش خدا بی آبروست ،
 یک خاطر خواه
امیر داره – امیر سر لشکر – سرتیپ و ...
این همان غم غربت است. نوستالژیا .
یک نقل دیگه اینه که
 آدمیزاد توی هر چیز اولین تجربه اش
براش یک حس و حال دیگه داره – مثلا
 اولین بار که بستنی خورده – هنوز که هنوز است
مزه آن بستنی زیر زبانش است.
بعد از آن هزار تا بستنی خورده است ولی
 اون اولی یه چیز دیگه اس.
می دونید اولین تجربه همیشه بهترین تجربه است.
خب جوانی بوده و جاهلی .
 به هر حال او یادش رفته که :
پاک بودن در جوانی شیوه پیغمبری است.
بعدش هم انسان جایز خطاست .
توبه می کند درست می شود.
به هر حال ایشان در جوانی دمی به خمره زده است و
 آمده شهر نو و
شهین پابلنده را تجربه کرده است  و
 این جماعت فواحش
در ایران کمی تا قسمتی احساساتی برخورد می کنند .
مثل کارخانه (شهر نو ) ترکیه که
 نیستند – ماشینی – بی احساس و زمان نگه دار .
بعد از اتمام زمان؛ قلچماق ها مرد را به
 زور بیرون می کشند .
اینجا آن موقع بد کاره ها هم احساس داشتند!.
خلاصه دل به شهین می بندد. چند باردیگه هم می رود .
بعد شبی از شبها توی اون اتاق گرم و لذت بخش
  شهین تقاضا می کند که
مرد آب توبه بر سر و رویش بریزد و بروند
 سالهای سال با خوشی زندگی کنند و
بروند امام زاده و بچه دار شوند و
این طوری که می شود
مرد بی خیال می شود و دیگر به شهر نو نمی رود و
 سالها می گذرد و آنجا خراب می شود و
دیگر به شهر نو نمی رود و حالا امروز مرد
 امیر شده آمده خاطرات گذشته را زنده کند.
نقل سوم اینکه امیر  خواب نما شده است و 
قرار بوده در این محله
امانتی را از زیر خاک بیرون بیاورد و به دست
 صاحب اصلی اش برساند.
اصلا یک نقل بهتر –
 امیر خواب شهین را دیده و او که در این
 سن وسال همه چیز دارد به جز
بچه – 
به دنبال سر نخی از بچه شهین می گردد که
 شهین اجازه داده از او داشته باشد.
 یک فرزند نامشروع که قرار است
تمام مایملک امیر سرلشکر را صاحب شود و
 حالا امیر به دنبال او به منطقه آمده تا
شاید رد پایی پیدا کند.
از این نقل قول ها الی ماشاء الله هست .
اما واقعیت چه بوده است ؟
 امیر سرلشکر آنجا چه می کرده است و
 آخر و عاقبت او چه خواهد شد؟.
چیزی معلوم نیست.
 همه چیز حالت عادی خود را خواهد گرفت و
 یک مسئله حل نشده و مبهم به
 مسائل حل نشده و مبهم دیگر اضافه خواهد شد.
</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/story/2007/08/post_453.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/story/2007/08/post_453.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 19 Aug 2007 14:14:56 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عدد فرد = پایان پژوهش    </title>
         <description>خیلی وقت ِ پیش در خیلی خیلی بچگی ام سعی کردم در طی ِ یک پروسۀ اساسمند پژوهشی دنیای اطرافم را شناسایی و از زوایای ِ مختلف مورد بررسی قرار دهم آن هم در حالی که من با مشکل کمبود مفرط  ِ زمان مواجه بودم و انتقالم از شیرخوارگاه به بخش ِ کودکان نو پا در مهد کودک (که 8 ساعت از روز را در آن می گذراندم) و افزایش ِ فضای اطرافم از تخت&quot; یک در یک&quot; به اتاقی با وسعت&quot; شش در پنج &quot;متر ونیز افزایش دوستانم از خودم به بیست و پنج نفر مرا دچار یک بحران مقیاسی کرده بود .این تغییر اندازه ی جهان اطراف برای من یک بیگ بنگ بود ومنطق استدلالی که  من به آن قائل آن بودم هم تأییدش می کرد زیرا که سایز پمپرزم  نیز بزرگ شده بود و... من با صبری ایوب وار تمامی این بحران ها وانفجارها را تحمل می کردم وسعی ام بر آن بود تا در روش شناسی ِ پروسۀ اساسمند ِ علمی ام خللی ایجاد نشود، مشکلات تمامی نداشت ، من باید آزمایشاتم را بروی کسی جز خودم انجام می دادم و امکان آگهی دادن هم نداشتم ، چه می توانستم بکنم؟ ناچار به  این خیال خام افتادم که یکی از بیست و پنج نفر دوستم در بخش نوپایان را دعوت به همکاری کنم اما به زودی متوجّه شدم که آمار من مخدوش است زیرا که یک نفر از میان آنها مربی مهد کودک بود ودر واقع تعداد کودکان با من به بیست و پنج  می رسید . به سرعت مشغول تحقیق وتفحص از میان بیست وچهار نفر دیگر شدم و با واقعیّتی تلخ مواجه شدم ، دوازده نفر از جمع دوستانم  مانند من از جنس مذکر بودند و متأسفانه پروسۀ  اساسمندشان زود تر از من شروع کرده بودند ودر نتیجه  دوازده نفر دیگر که لزومی ندارد در مورد جنسیّت شان  ابهام زدایی کنم پیش از فراخوان من در آزمایشی دیگر داوطلب شده بودند . پروسۀ اساسمند من تا مدّتی متوقف و مسکوت ماند تا آنکه روزی زن ومرد همسایه مان بعد از دعوایی طولانی با سابقه ای هم پایه ی نبرد مسکو تصمیم گرفتند پس از رفتن به یک جواهر فروشی ، قطعنامۀ 508 را امضاء کنند والخ... دراین میان مشکلی وجود داشت دختر نوپایشان بدلیل فقر فرهنگی پدر ومادر ساعات خوابش مختل بود وتازه خوابیده بود . پس به ناچار نوزاد خفته شان را به مادر من سپردند و رفتند . من تازه از خواب بیدار شده بودم ،ساعت خوابم کاملآً منظم بود ودر آن لحظه به مسائل ذهنی تر مانند اثر پروانه ای(effect butterfly) که به آزمایش احتیاج نداشت فکر می کردم ، ساعتی به همین منوال گذشت تا آنکه نوپای خفته بیدار شد و بهانه ی مادرش را گرفت ، مادرم مرا به خاله بازی وسرگرم کردن او مأمور کرد و رفت تا با صد وشانزدهمین نفر از آشنایانش(ازابتدای روز تا آن لحظه تماس تلفن برقرار کند ودعوای زن وشوهر همسایه و سپردن نوپایشان را خبرندهد بلکه  به نقد بکشد . مدتی از زمان من ونوپای همسایه به آشنایی وگفت شنود های ایدئولوژیک گذشت تا آنکه وارد یک مسئلۀ چالش برانگیز شدیم وآن اولین بحران  ِ بیگ بنگ ِ زندگی مان بود ،درحین طرح مسئله او از خانه دار بودن مادرش که سبب شده بود نتواند در هیچ آزمایش و فعالیّت اجتماعی شرکت کند بشدّت گله کرد و من هم از بن بست عدد فرد وتوقف پروسۀ اساسمند ام سخن گفتم ومنطق دیالکتیک ِ حاکم بر بحث مان باعث از سر گیری پروسۀاساسمند پژوهشی ام شد که به یمن تماس صدو هفده ام ِ مادرم با پیشرفت مطلولبی ادامه می یافت ... به ناگاه سایه ای بزگ آزمایشگاه کوچک مرا از نور تهی کرد و احساس کردم که تأثیر جاذبۀ زمین  برمن ازبین رفته، بله من داشتم پرواز می کردم وسرعت پرواز با عث اعوجاج تصویر اطراف در نظرم شده بود ،دیگر تنها رنگ می دیدم  ، رفته رفته شعف پرواز در من به احساس ترس بدل میشد ،ناگهان صدایی قدسی شنیدم که می گفت :پسر بد ، پسر بد  . از آنجایی که هر صعودی را سقوطی هست آرام آرام ارتفاع کم کردم تا آنکه به روی کاناپۀ مقابل تلویزیون فرود آمدم ، در تلویزیون زن چاقی جملاتی نامفهوم گفت وچند لحظه بعد موشی بعد از هتک حرمت به گربه ای از دست او گریخت  ، در همین اثنا صدای زن همسایه را شنیدم از مادرم تشکر کرد ، وقتی متوجه شد  که دختر نوپایش بیدار شده به شدّت ابراز شرمندگی کرد و به همراه کودکش رفت.بعد از آن روز پدر ومادرم در ساعات خاصّی مقابلم می نشستند و همیشه کتابی را با خود همراه داشتند که عکس پیر مرد ریشوی شکاکی بروی آن بود ونامش با &quot;ف&quot; شروع میشد ، حرف هایشان عمدتاَ برایم نامفهوم بود : دهانی / حسّی ، عضلانی ... شناسایی ، تجربۀ دکتر بازی...واین جلسات تا بیگ بنگ بعدی زندگیم ادامه داشت .
 اخیراََ دختر همسایه مان را پس از بیست ویک سال دیدم ، او که به دلیل تغییر ساعات فقر فرهنگی پدر ومادرش ساعت خواب منظمی دارد برایم تعریف کرد که مدّّتی است در خواب پدرش را به شکل خروس می بیند 
</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/story/2007/08/post_452.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/story/2007/08/post_452.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 19 Aug 2007 12:14:56 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شب هنگام </title>
         <description>پاسي از شب گذشته به همراه رفقا توی سواری ِ یکی از بچه ها نشسته ايم، دربارة گل هاي پژمردة جارموش حرف ميزنيم فيلم را امروز ديديم البته مٌثله شده اش را شايد باور كردني نباشد ولي از شارون استون فقط نامش باقي مانده بود آن هم درتيتراژ!  ولي آنقدر مانده  از فيلم  كه كفاف حرفهاي توي اتول رابدهد  ازهمه چيزحرف ميزنيم  از تيتراژ ونامه وكاغذ صورتي ، بازيِ بيل موراي و ... حرفها تمامي ندارد و  وقتي هم نمانده ناچاراً ادامة بحث بايد  بماند براي فردا چون هيچ كدام نمي خواهيم شب را توي خيابان بخوابيم، توي راه به همه چيز فكر ميكنم ،به فيلم هایی كه بايد بسازم  به كتابهایي كه بايد بنويسم به تمام چيزهایي كه به خاطر عشقم به سينما وتئاتر قيد شان رازدهام و و و...     
چیزی نمی گذرد که به چهارراه ِ پاسدران میرسم باید از تاکسی پیاده شوم وباقی ِ مسیر را پای پیاده گس کنم  خیابان به شکل رعب آوری خلوت است، مدتی است که برف شدیدی باریدن گرفته وزمین راسفید پوش کرده ومن به خیابان فکر می کنم که انگار گرد ِ مرده اش پاشیده اند حتی جای پای ِ یک حیوان دیده نمی شود ، انگار به منطقه ی مرده ای پای گذاشته ام ،جایی در آینده یا گذشته ، در بی زمانی مطلق به هر روی گویی ندایی هی می زندم که از اینجا بروم و من هم به شدت اجابتش می کنم حالا چرا ؟ نمی دانم ، تازه به سرعت پاهایم افزوده ام که ناگهان مرد ِ جوانی در آن طرف ِ چهارراه ظاهر می شود به خودم فحّاشی میکنم وبه چشم هایم که آدم  ِ به آن بزرگی را ندیده اند ،با اینکه از دیدنش یکه خورده ام سعی میکنم خیلی طبیعی از کنارش بگذرم امّا چشمم که به زمین میافتد   از وحشت غالب تهی می کنم  ، نه اشتباه می کنید سم ندارد ، امّا رد ِ پایش روی زمین نیست دارم فحش هایی که را که به خودم حواله کرده  بودم، پس می گیرم که باز همان ندا توجیه ام می کند که شاید خیلی وقت است  که آنجا ایستاده و رد ِ پایش رفته زیر برف  ، دلم می خواهد به ندای درونم  بگویم که مگر مترسک است که یکجا خشکش بزند  و ردّ پایش برود زیر برف امّا دوباره اجابتش می کنم واین بار برای چه ؟ بازهم نمی دانم ! می خواهم دوباره به سرعت پا هایم بیافزایم که یک سواری آخرین مدل از راه میرسد ، مرا رد می کند ومقابل مرد ِجوان میایستد
برای اینکه به خودم ثابت کنم که جوانک از ما بهتران یا همچون چیزی نبوده برای خودم استدلال می آورم :از ما بهتران را به سواری کاری نیست وتازه اگر هم باشد  قطعاً وسع بیشتر از پیکان اش نیست تازه درمیان آنها ماشین آخرین مدل وجود ندارد ناسلامتی جامعه ی آنها یک جامعه ی  ِ بی طبقه است ،از استدلال خودم خوشحالم ولی ندای درونم قویّا ً میخواهد که نگاهی به سواری بیاندازم گویا  زیبارویی تنها سرنشین سواریست وندای درونم که متوجه این مطلب است می گوید  یک نظر حلال است به هرروی سواری وسرنشین اش را ورانداز می کنم که به پری ِ قصّه ها می ماند ناگهان صدایش به گوشم میرسد وهمه ی معادلاتم برهم میخورد ،حرف هایش شبیه حرف های پری  ِ قصّه ها نیست  بر سر قیمتی بحث می کنند که  مرد  ِ جوان  ویا شاید از ما بهتران ِ عزیز درِازای آن باید خودش رادر اختیار ِ زیباروی شبگرد قرار دهد ، دل آشوبه شده ام  ندای درونم می گوید دیدی  الاغ جان  هردو سرکار بودیم  اینها دافند فقط به قول مادربزرگ آخرالزمان شده و دخترها شکل پسرها شده اند  وپسرها  شکل از ما بهتران ! 
برمی گردم تا براه خودم بروم و این بار ندای درونم شدیداً موافق است واو هم برحسب اتفاق حالا چرایش را نمیداند ! امّا صدای بسته شدن در ِ ماشین چیزی نیست که به سادگی  رهایش کنی سرم را با یک پن ِ شلّاقی می چرخانم تا دور شدن سواری را در لانگ شات تماشا کنم بلکه الهام بخش شود، امّا نه سواری هست ونه جوان از مابهتران ونه رد سواری ! می خواهم فریاد بزنم وفرار کنم که گربه ی پشمالویی به طرفم می آید وبا حالتی تهدید آمیز مرا به سکوت دعوت می کند به چهره اش دقت می کنم شبیه  ِ ک. گ. یونگ  است</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/story/2007/08/post_451.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/story/2007/08/post_451.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 19 Aug 2007 10:14:56 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زجر آورترین</title>
         <description>پسر ك ترسيده بود و احساس سرما مي كرد ،آدم ها از مقابل اش مي گذشتند وسواري ها  كه نورشان مدام چهره اش را تاريك وروشن مي كرد ، تاريك وروشني كه لحظه لحظه فاصله شان از هم بيشتر مي شد ،ديگرشب شده بود واين پسرك را بيشترمي ترساند ،به همان اندزه كه اين 4 ساعت به كندي گذشته بود ترس به سرعت آمده بود ، درميان اين آمد وشدِ زمان وترس وآدم ها  جاي خالي پدر را به شدت احساس مي كرد .
پدر  گفته بود زود برمي گردد اما زمان چيز ديگري ميگفت ،خيلي دوست داشت كه پدرش بداند يك جا ايستادن در دل خيابان چه كار زجرآوري است اما بعد  با خودش فكر كرد كه يكجا ايستادن هرگز به زجرآوريِ ِ كسي يا عزيزي را در جايي رها ومعطل نهادن نيست اما باز با خودش فكر كرد عزيزي را در ميان راه نهادن هرگز به زجرآوري ِ راه رفتن در سرما آنهم با زخمي كه نبايد ديد شود نيست اما باز فكر كرد با زخمي پنهان از ديده ي ديگران درسرما راه رفتن هرگز به زجرآوري ِ آن نيست كه كسي به پسرش كه دارد در سرما رهايش مي كند بگويد كه:زود ميآيم ...اگر نيامدم عمويت را خواهم فرستاد اما باز هم فكر كرد كه گفتن چنين جمله اي به عزيزي كه دردل تاريكي ِناپايدار شب معطل اش نهاده اي آن هم در حالي كه بايد به راهي بروي بازخمي كه نبايد ديده شود در چنين شب سردي زجر آورتر از آن نيست كه چشمانت مدام دودو بزند وبرگردي تا عزيز رها كرده ات را براي آخرين بار ببيني ، خواست تا دوباره به چيزهاي  زجرآورتر وزجرآورتري فكر كند تاكه به زجرآورترين برسد اما وجدانش اجازه نمي دادعمو را كه يك ساعتي بود كه به دنبال او چشم مي گرداند منتظر بگذارد.
</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/story/2007/08/post_450.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/story/2007/08/post_450.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 19 Aug 2007 08:14:56 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>و جمعه بود كه جنّي سرك كشيد</title>
         <description>«انسان‌ها به انسان خوب كه بدبين نمي‌شوند. انسان خوب !انسان خوب؟» 
از نسخه‌ي ناياب خطي خواسته‌هاي يك جن 
جمعه 28/11
آقا بنفش؛ سلام. خب آره، تو منُ مي‌بيني و همه كارامُ زير نظر داري. لابد فكرمُ هم مي‌توني بخوني. هر چي باشه تو يه جني. اما حالا كه گربه زبونتُ خورده به جاي حرف زدن واسه‌ات يادداشت مي‌نويسم. شوخي كردم جينگيلي بلاي من. ناراحت نشو. خب آخه هيچي مث نوشتن آدمُ خالي نمي‌كنه. از تو هم انتظار حرف زدن ندارم. فقط اگر دوست داشتي برام ياد