تاریخ انتشار: ۲۸ تیر ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
داستان 246، قلم زرین زمانه

نشانه های خوش شانسی

بعد از ظهر آفتابی روزهای اول سال تو یه پارک نشسته بودم. آفتاب و باد مثل دو تا هم‌جنس باز به هم می‌لولیدند. لم داده بودم رو سکو‌ها و داشتم کتاب می‌خوندم. یه پیرزن اونطرف‌تر نشسته بود. از تو کیفش هی یه چیزی در می‌آورد و می‌ذاشت دهنش. بعدش یه ساعت باهاش حال می‌کرد. صدای ملچ ملوچش مثل باد می‌رفت تو مُخم. یه مرتبه یه پسر ده، دوازده ساله اومد کنارم نشست و یه جفت دمپایی گذاشت کنار پام با یه کیسه پلاستیک که دستش بود. گفت: خونه روغن نداریم. بابام... گفتم: روغن نداری؟ گفت: آره، روغن نداریم،‌ بابام هم فوت کرده. گفتم: منم بابام مرده مامانم هم جنده است. سرش را انداخت پایین و دیگه چیزی نگفت. چند دقیقه بعد همین طور که داشت بلند می‌شد که بره زیر لب گفت: شانس نداریم که...
فکر کنم بخاطر اینکه مامانش مثل مامانِ من جنده نبود و روغن نداشتند فهمید که شانس نداره. اگه منم تو ده دوازده سالگی یکی بهم فهمونده بود که از نشانه‌های خوش شانسی داشتن روغن و مادر جنده است حالا یه میلیاردر بودم. ولی شانس نداریم که...

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)



آرشیو ماهانه