تاریخ انتشار: ۲۱ خرداد ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
داستان 216، قلم زرین زمانه

نسبم شاید برسد به ...


روبروي آينه نشسته ام آينه تو،‌آينه تو چون فقط تو آينه¬هاي قدي را دوست داري آينه¬هاي قدي كه بشود تمام قد خود را ديد آينه قدي كه تو روبروي آن تمرين رقص عربي مي¬كني و تمام بدنت را جلوي همين آينه مي¬لرزاني گاهي دور كمرت روسري مي¬بندي و آن را مي¬لرزاني تا به قول خودت لرزش كمرت را بهتر نشان دهد.!!

روبري آينه قدي تو به خودم نگاه مي¬كنم زير چشم¬هايم گود رفته. شايد چون گوشت قرمز دوست ندارم. پوستم كدر شده است و چشم¬هايم بي¬حالت، ابروهايم نامرتب پر شده اند و حال ندارم تا آن را به دست تيغ اكرم خانوم جلاد بدم تا هر سري يه رج بيشتر بره توش و بعد با قيچي كوچك دسته آبيش اونا رو كوتاه كنه آينه دستم بده که بگه: مباركه و من يه 2000 آبي از كيفم بيرون بيارم بدم بهش كه دفعه بعد ابروهامو كوتاه¬تر كنه.

آْينه تو درست روبروي من است و من فكرم هزار جا. به خودم نگاه مي¬كنم دلم مي¬خواهد مثل دختري كه امروز توي مترو صادقيه ديدم باشم همانقدر جذاب و خواستني براي يه لحظه روبروي آينه تو بدم نمي¬آيد كه همه چشم¬ها را به سمت خودم بكشانم حتي چشم¬هاي هرزه را. از همين فكر يه لحظه دستم را دراز مي¬كنم و از توي كشوي ميز يك رژلب قرمز كش مي¬روم رژلبي كه تو مي¬گويي ماتيك جواد كشي. اما خيلي وقت¬ها يواشكي روي لب¬هايت مي¬كشي تا جوادهاي ذهنت را بكشي. محكم روي لب¬هايم مي كشم از همان جا كه نشسته¬ام و با كشيدنم تمام خط و خطوط لبم را پر مي¬كنم و باز دوباره مي¬كشم تا مطمئن شوم كه زيباترينم و به خودم نگاه مي¬كنم توام به من نگاه مي¬كني و مي¬گويي اوه چقدر شبيه فاحشه¬ها شده اي. كپ مي زنم تو در چارچوب در ايستاده¬اي و من را با ماتيك قرمز گير انداخته¬اي و بعد به من گفتي فاحشه!!!

نگاه عاقل اندر سفي مي¬كني به من و من دفاع مي¬كنم كه چه ايرادي دارد فاحشه بودن كه شايد به قول سهراب نسبم برسد به زن فاحشه¬اي در شهر بخارا تو خنديدي كه بخارا از كي افغاني شدي تو و من نمي¬دانستم؟ مي¬گويم افغاني نه و تاجيك و من نه كه توام هستي.

با بيخيالي خودتو پرت مي¬كني روي تخت و به اون تشك پنبه اي كه مامان داده بود لاله (لال) برامون زده بود يه ذره مي¬آي بالا و مي¬گوي بر اساس علم ژنتيك ما فقط از 7 نسل قبل خودمون ارث مي¬بريم اين ژن¬هاي سرگردان فاحشگي را.

و من پيش خودم محاسبه می¬كنم كه اگر براساس علمي هر نسل را 30 سال حساب كنيم 3 ضرب در 7 مي¬شود 21 و با يه صفر جلويش مي¬شود 210 سال و از همون جا پشت به تو مي¬گويم 210 سال فرصت خوبي است براي داشتن به نسب فاحشه و تو انگار داري تفريح مي¬كني با خنده مي¬گويي چقدر ساده¬ی تو که شجره نامه ما، حي و حاضر توي كتابخانه روبریت نشسته است و 6 نسل از مردماني كه پاك بودن و در نهايت در كارنامه اعمالشان گناه¬های كوچكی ثبت شده و نه فاحشگي و حرامزادگي.

و من بلند بلند فكر مي¬كنم كه 6 نسل از خاندان صادق ملک¬ها در سرزميني كه فرسنگ¬ها فاصله دارد تا بخاراي سهراب و من دارم به هفتمین نسل سلف فكر مي¬كنم كه نيست که شايد همو اوست که ژن¬های سرگردان را تا 210 سال بعد از خودش به سال 1386 رسانده به ما. به تو و حق به جانب مي¬گويم ما، من و تو هفتمين نسل اون شجره نامه هستيم و هفت پشت ما معلوم نيست شايد اون همون نسب گم شده باشد؟ و تازه توي اين شجره نامه¬ي كذاي فقط پدرانمان هستند و خبری از مادران بیچاره¬ی ما نيست شايد آنها همان ژن هاي گم شده ما باشد كه حالا توي بدن ما شروع به رشد كردند.

و اين بار با يه حالتي كه از چشم¬هات مي¬شه خوند مي¬گي چه اصراري داري تو بر فاحشه بودن؟

اصرار بر فاحشه بودن را من نگفتم كه تو اول در چارچوب در گفتي و من تنها رژلب را بدون ظرافت روي لب¬هايم كشيدم و آن وقت تو گفتي كه من ....

خواستم اينها را به تو بگويم اما نگفتم چون تو ترسيده بودي و من هم حوصله نداشتم تا به تو بگويم تمام فكرهايم را.

دوباره به آينه نگاه كردم حالا منم دلم مي¬خواد يه آينه قدي داشته باشم تا ژن هاي سرگردان دختركان نسبم را ........

نظرهای خوانندگان

موضوع داستان قابل توجه است اما به نظر نثر نویسنده کمی اشکال دارد.گاهی کلمات را شکسته و گاهی سالم نوشته است.
" آینه های قدی که بشود... پوستم کدر شده است ..."
مقایسه کنید با
"هرسری یه رج بره توش...اونارو کوتاه کنه آینه دستم بده..."

-- ساناز اقتصادی نیا ، Jul 19, 2007 در ساعت 08:00 PM

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)



آرشیو ماهانه