تاریخ انتشار: ۲۴ آبان ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
سودای 447

انتظار سگ

فایل صوتی

شروع شد. پارس سگ را می‌گویم.
قبل از هرچیز باید بگویم محله‌ی ما سگ دارد. شب که می‌شود صدایش را از خرابه روبروی خانه‌مان می‌شنوم. مادرم میگفت هیچکس را ندیده که جرات داشته باشد شبها وارد آن خرابه شود. پشت خرابه تا چشم کار می‌کرد زمین بود و کنار آن یک مکانیکی بود. کوچه‌ی ما همان جا تمام میشد.

خرابه را هم همسایه‌ها درست کرده بودند. برای خودش خرابه‌ی معروفی شده بود. از هر جای شهر چیزی اضافه می‌آمد یکراست می‌آوردند و اینجا می‌ریختند. انگار آخرین خرابه شهر همین بود. روزها رونقی داشت که تماشایی بود. کسی هم اعتراضی نداشت.

داشتم از پارس سگ می‌گفتم.

تازه خوابم برده بود. کمی از نیمه‌شب گذشته بود. هر شب علاوه بر در آهنی بزرگی که صدایش در تمام کوچه‌مان می‌پیچد، صدای واق‌واق سگی را هم می‌شنوم. هیچکس غیر از من آن را نمی‌شنود. بلند شدم. از پشت پرده توری، نور کمرنگی از تیرک سیمانی پیاده‌رو، روی آسفالت افتاده است. سایه سگ را می‌بینم که از تل خاک‌های روبروی خانه‌مان به این سمت کوچه می‌آید. عجله‌ای برای رد شدن ندارد. انگار می‌داند شبها ماشینی یا موتوری از آن رد نمی‌شود. حتی گاهی همان وسط می‌ایستد و به پنجره اتاقم زل می‌زند. یادش رفته که داشته از خیابان رد میشده.

در آن وقت شب تنها کسی که می‌توانست برای کاری از خانه خارج شود آقای خجسته بود. صدای سرفه‌ی او را می‌شناسم. گوش‌هایم را تیز می‌کنم شاید صدای سگ را بشنود و بخواهد فرار کند. اما صدای پا قطع نشد. شلتاق کنان از عرض کوچه رد شد.

تمام نشدنی بود. چرا نمی‌رفت؟ چراغ را روشن کردم. ساعت سه و ربع بود. یکبار دیگر چرخی در اتاق زدم. صدای داد و فریادی شنیدم. فوراً پنجره را باز کردم و گردن کشیدم. آقای خجسته داشت همان جا را به چند نفر نشان می‌داد. یکی از آنها پرسید: مطمئن هستید؟

مرد گفت: بله. وانتی را دیدم. انگار یک چیزی هم پشت وانت بود...

مردی که صدای نازکی داشت اشاره به خون روی آسفالت کرد و گفت: پس کو؟

خبری از سگ نبود.

جمعیت پراکنده شد.

...فهمیدم سگ برای چه هر شب آنجا انتظار می‌کشید.

خنده و فراموشی

نظرهای خوانندگان

من که نفهمیدم.

-- منصور ، Nov 16, 2007 در ساعت 10:21 AM

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)