Nov 2007


سودای 452
پاشویه

بسترنشینی ِ ما مکافاتِ دل‌‌دادگی‌ست... ناخوش‌احوالی‌مان غم‌بادِ دل‌تنگی. لَنگِ مرهمیم بر زخم عاشقی؛ نه شفا. چشم‌انتظار پاقدمت...



سودای 451
تنهایی

تنهایی یعنی دلت گرفته باشه و تنها کاری که بتونی بکنی تو خیابون چرخ بزنی و آهنگ گوش بدی و آهنگ گوش بدی و آهنگ گوش بدی..!



448 سودای
من ِ مقدس

من مقدس نیستم ... می دو نم ... کم کم حالا دیگه نیستم ... کم کم واسه شما دیگه نیستم ... ولی آدم که هستم .... وجود که دارم....



سودای 447
انتظار سگ

شروع شد. پارس سگ را می‌گویم.
قبل از هرچیز باید بگویم محله‌ی ما سگ دارد. شب که می‌شود صدایش را از خرابه روبروی خانه‌مان می‌شنوم. مادرم میگفت هیچکس را ندیده که جرات داشته باشد شبها وارد آن خرابه شود...



سودای 446
زمان

نمیدونم واقعا تا حالا به این توجه کردی؛
که وقتی به عقربه‌ها نگاه میکنی
... رفته رفته حرکتشون کند و کندتر میشه