تاریخ انتشار: ۱۰ مهر ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
سودای 399

ماه رمضان و من دلتنگ

فایل صوتی

آن زمانهای دور که هنوز هشت سالم بود و دانش آموز کلاس دوم بودم ، علاقه زیادی به ماه رمضان و روزه داشتم .گاهی اوقات به همراه بزرگترها بیدار می شدم و سحری می خوردم و تا هنگام ناهار روزه می گرفتم . آنگاه با اصرار بزرگترها موقع ناهار افطار می کردم و روزه ام کله گنجشکی می شد . تا آنجائی که به خاطر می آورم سه یا چهار روزه درست گرفتم و به پدر و مادربزرگ و مادرم فروختم تا به روح امواتشان هدیه کنند . این نیز خود عالم زیبائی داشت

کلاس سوم که رسیدم ، گفتند دیگر بزرگ شده ای و نه سالت تمام شده و باید هر روز تمام و کمال روزه بگیری و نمی توانی وقت ناهار افطار کنی . آن ایام روزه گرفتن برایم چقدر دشوار بود . وقتی مادرم فرنی را می پخت دهانم آب می افتاد . اما او می گفت : روزه دار واقعی نباید هر چه می بیند هوس کند . اگر نمی توانی تحمل کنی به آشپزخانه نیا . ناچار به اتاق می رفتم اما وقتی داداش بزرگه از اشپزخانه بیرون می آمد از شدت حسادتم می خواستم خفه اش کنم . با خود می گفتم این که از من بزرگتراست ، چرا روزه نمی گیرد ؟ مادربزرگم می گفت : او پسر است وتا پانزده سالگی برایش روزه گرفتن واجب نیست . وای که چقدر دلم می سوخت . روزی از روزها که گرسنگی و تشنگی امانم را بریده بود چند دانه خرما و یک استکان آب برداشتم و یواشکی به صندوقخانه که پنجره هم نداشت و تاریک بود رفتم و به خیال اینکه آنجا تاریک است و خدا در تاریکی من مرا نمی بیند ، روزه ام را با خیال راحت خوردم . بیرون که آمدم مادربزرگم استکان را دید و رازم برملا شد و نصیحتم کرد و فهمیدم که چشمان خدا هیچ وقت بسته نمی شود و تاریکی ها را هم می بیند .

حکایتهای شهربانو –زن متولد ماکو

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)