|
خانه
>
ِیک سر و هزار سودا
>
وطن بازی
>
از گربه تا پروانه
|
سودای 396
از گربه تا پروانه
فایل صوتی
وطن برای من در آغاز ِ اندیشه گربه ایست نشسته بر سیاره ای به نام زمین در منظومهء شمسی." گربه حیوان شیرینی است"؛ این را یکی از همکارانم می گفت که دو سالیست با دخترش انگلیسی حرف می زند تا از حرکت سریع جهان عقب نماند، برای او معلم پیانو گرفته است بی آنکه خود هیچ چیزی از موسیقی درک کند . صد البته که این همکار عزیز اهل نماز و روزه و خدا هم هست و نجس و پاکی را خوب می شناسد، برای همین به تازگی برای دخترش که مجنون حیوان خانگیست دو گربه اصیل ایرانی گرفته است هر یک به قیمت یک میلیون تومان.
می دانید وقتی به گربه فکر می کنم اولین چیزی که به ذهنم خطور می کند موش است. همین دیروز که از در بیمارستان خارج می شدم دو موش چاق را در جوی جلوی در بیمارستان دیدم. چه موشهای چندش آوری. با آرامش خیال درست مانند همهء همراهان بیماران در مقابل بیمارستان در آمد و شد بودند.
راستی شما از موش به یاد چه می افتید؟ شما را نمی دانم، من اما به یاد طاعون می افتم؛ پزشکم آخر و سرم را بزنی با بیماری دمخور. موش مرا به یاد طاعون می اندازد. به یاد مرگ سیاه، به یاد آنچه خوانده ام و ندیده ام و کاش نبینم. به یاد درهای علامت سیاه خورده، به یاد زندانیان خانه های طاعون زده، به یاد اجساد بر هم انباشته شده، به یاد عشق، به یاد نفرت، به یاد مادران در کنار فرزندان طاعون زده مانده، به یاد لبان عاشقی بر لب طاعون زدهء معشوق، به یاد فرار، نکبت، مرگ و مرگ و مرگ و سیاهی.
کتاب طاعون را خوانده اید؟ طاعون کامو را می گویم. شهری مبتلا به طاعون در قرن بیستم میلادی و محصور مانده در قرنطینه ای بزرگ، دور از دنیا، مردان و زنانی که یک به یک می میرند و اندیشهء فرار. فرار به دیار سلامت و ماندن و ماندن...
ازکامو نمی دانم چرا، کافکا در ذهنم زنده می شود، که چه دوستش دارم و مسخش را هم، انسان مسخ شدهء قرن بیستمی. عجیب حسش می کنم و روزی نیست که به این انسان ــ سوسک نیندیشم و به یادش نیاورم. چه بسیار مواقع که خود را چون سوسکی به پشت برگشته، ناتوان و عاجز ، محصور در تارهای این زندگی عجیب و غریب سالهای دو هزار می بینم. سوسکی ناتوان از هر حرکت با سیب سرخ گندیده ای به شکم خورده.
سیب که می گویم کرم را به یاد می آورم. سیب هر چه سرختر، کرم خوش اشتها تر. ولع بلعیدن سیب سرخ از سر هیچ کرمی به در نمی رود. کرم آرام و آرام سیب را از برون به درون می خراشد و می تراشد و پیش می رود تا به قلب سیب برسد. و از قلب به اندامهای آن. سیب این میوه بهشتی که نصیب کرم می شود.
اما نمی دانم چرا همین کرم گاه برایم شکلی دوست داشتنی دارد؛ کرم ابریشم، شفیره، پیله، پروانه، پرواز. از کرم به پیلگی میرسم، به پروانه شدن، هزار رنگ شدن، بال درآوردن، تکامل، حیاتی نو، جهانی نو، آسمان، دیدن زمین از فراز، پرواز و پرواز از گلی به گلی. پروانه رسم آزادگی می آموزد انگار و عاشقی.
از پروانه اما به یاد سنجاق می افتم، به یاد مقوا، به یاد قاب، به یاد پروانه پروانه قاب کوبیده به دیوار، به یاد رنگ به رنگی دیوارهای پروانه کوب.
آری، وطن برای من این است: پروانه ای سنجاق شده در قابی میخ شده به دیوار
از مرگ
|
|