تاریخ انتشار: ۲۸ شهریور ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
سودای 384

وطن تو کجاست هموطن

فایل صوتی

جنگ واقعیت بزرگی است . از آن بزرگتر و واقعی تر ، وطن است که برایش کارهای غیرممکن می کنیم . برای من و تو جنگ یعنی شهرهای ولنگار ، یعنی باغ های بی ثمر ، خانه های سوخته ، یتیمان بی صاحب ، زنان شوهر مرده و زندگی بی سامان . برای من جنگ یعنی معرکه ای که برنده ندارد؛ آنجا که دیگر کار با حرف پیش نمی رود . باید اسلحه بگیری دست ات و بگریزی از تردید و دفاع کنی .
برای من وطن یعنی دفترچه های 60 برگ 15 ریالی که پر می کردیم با مشق های عید تا معلم بهانه گیرمان بعد از سیزده ، خط خطی کند و ترکه انار بر دستانمان نچسباند. و مجله کیهان بچه ها که دور هرچه کلمه " آشنا " بود خط می کشیدیم تا دیکته هایمان هرگز کمتر از 19 نشود .

وطن برای من یعنی روبیدن غبار از قاب عکس "حجت " رفیق و رقیب زمان کودکی ام در درس انشا که اردوی آموزشی بسیج ، گلوله گلویش را شکافت و نام و یادش را برای همیشه نشاند در قطعه شهدا .

وطن من اوست و امروز من پیش از آنکه دل نگران وطن باشم دل تنگ اویم . بدون او غربت بی انتهای من آغاز می شود و تنهایی ام جان می گیرد . آن روز او را بر دستانمان بردیم و حالا فقط یک نشانی از او داریم ....

وطن یعنی شربت های آبلیموی تگری مادربزرگم در خانه گلی اش و نخل حیاط خانه مان و گرمای 44 درجه شهرمان و تخت زنگار گرفته ای که با خواهرها و برادرها برآن می نشستیم به قصه گفتن و کتاب خواندن و تشک پهن می کردیم تا خنک شود برای خواب .

وطن یعنی " حاج محمد صادق" همسایه دیوار به دیوارمان که سحرهای ماه رمضان زنگ خانه ها را می زد و بعد اذان می گفت و مدام تشویقم می کرد تا زمانی که من هم برای خودم موذن شدم و مکبر .

وطن یعنی مسجد امام جعفر صادق و رقابت برای نشستن رندانه در حلقه ای متراکم که قل هوالله حتما به تو بیفتد و بعد هم دعای ختم قرآن و افتخار خرید زولبیا و بامیه.

وطن یعنی آنکه سحر تند و تند بنویسی تا آنجا که بفهمی وقت رفتن به رادیو شده و باز تماشای خبرهای جنگ بر مانیتور و بمب 14 تنی و جنگنده های بی 52 و سناریوهای مختلف خبرگزاری های غربی و عربی برای شلیک تیر نخست بی آنکه اجازه یابی حتی یکی را به پخش برسانی .

صبح تا عصرخبرهای جنگ رژه می روند جلوی چشمانت وتازه شب که می آیی خانه، پسر 4ساله ات در دفتر نقاشی اش گنجشک سفارش دهد و هواپیمای جنگی تحویل بگیرد !

و در همین خانه ، خواب توپ و خمپاره ببینی و ندانی که این خانه تا روز دیگر هست یا نیست و باز بی اعتنا به همه این اخبار پیرامونی نقاشی کنی در ودیوارها را ورنگ شاد بزنی بر پیکره آن و قاب های منظره بیاویزی بر سینه دیوار .

این است نسبت من با وطنم . من موطن خویش انتخاب نکرده ام. سرزمین من، خود را بر من تحمیل کرده است. این من نیستم که وطنم را می سازم. وطن ام مرا ساخته است.

وطن من ایران است . قبر نیاکانم، محل زاده شدنم، خانه رفیقانم ، کوچه های خاطراتم و سرچشمه تخیلاتم . ایران وطن من ، سرزمین پدری من است . جایی است که بنا دارم در آن جان سپارم ، اگر بتوانم . وطن تو کجاست هموطن .

روزنوشت یک دبیر خبر

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)



موضوعات