| خانه > ِیک سر و هزار سودا > Jun 2007 | |
Jun 2007سودای 291 داستان مرگ منداستان مرگ من سودای 290 هیچ وقت نفهمیدم چرا...همه¬ی ما موقعی که می¬خوابیم، در واقع برای یک ماموریت مهم فرازمینی اعزام می¬شیم. ما کهکشان رو نجات می¬دیم ... سودای 289 حس لعنتیاون شب وقتی سرش را گذاشته بود روی شونم و خوابیده بود. سودای 288 بوسه و آغوشمن فکر می کنم خدا بوسه و آغوش رو برای این خلق کرده که وقتی یه کسی رو دوست داری بتونی بغلش کنی و ببوسیش ... سودای 289 زنده باد عشقزندگی همه میتونه به سمت روزمرگی بره . تجربه من بهم میگه فقط دو گروه هستن که زندگیشون ... سودای 288 ای بابا...!اعتراض که میکنم سودای 287 تاهل و پنچشنبه صبحهايکی از شاگردام که از جنس مونثه با شروع کلاس در ساعت ۸ صبح ۵شنبه ها بدجوری مشکل داره! ازش پرسيدم ... سودای 286 جسارتاً"خوب بچه جان اگه قول بدی که درسات رو خوب بخونی و امسال یه ضرب قبول شی منم قول می دم اون ... سودای 285 دوستی چند طرفهماجرا خیلی ساده است من تورا دوست دارم و تو دیگری را تو مرا محل نمی گذاری، دیگری تو را سودای 284 پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت . . .شب هفتمی که آدم خانه نرفت ، حوا به جای اینکه دوباره برود در خانه حوری ها دنبالش ، یکراست رفت پیش خدا . ... سودای 283 اجباریملالِمان خیالِ شماست. اگر نه، دروغ چرا؟ سربازخانه کم از اتاقِ نمور و حیاطِ بیدرختمان نیست. ... سودای 282 در اینجا چار زندان استهیچ فرقی نمیکند. همه ما زندانیان یک زندان پهناور هستیم. و آنقدر آفتاب آزادی به صورتمان نخورده... سودای 277 متحجرما متحجر نیستیم تنها ذهنمان را به اندازهی اندیشههای سردِ تاریخ کوچک کردهایم سودای 276 زندگیهیچ کدام از ما زندگی را از یک نقطهی مشترک آغاز نکردهایم. کسانی پیشتر بودهاند و کسانی پستر. پس مهم آن ... سودای 275 ناموس مردم در متروآهاي آقائي كه تيشرت سبز چمني تنت كردي و جلوي در دوم واگن چهارم ايستادي ! سودای274 تلفنیاین دخترا هم همهشون عین همن. حس میکنن همیشهی خدا باید پیششون باشی. دوستدختر سودای 270 آدمها دو دسته اندیه جایی خوندم آدما دو دسته اند : سودای 269 ناموس مردم در متروآهاي آقائي كه تيشرت سبز چمني تنت كردي و جلوي در دوم واگن چهارم ايستادي ! سودای 268 چراغ راهنمابعضی رانندهها از چراغ راهنمای ماشین استفاده نمیکنند که کار اشتباهیه! دستهی دیگهای از رانندهها هم به چراغ راهنمای ... سودای 267 قلم سفید، کاغذ سیاه...در روزگاری كه معلمان نفرت را می آموزند، من عشق را از كه بياموزم!؟ در روزگاری كه شاعرانش، نويسندگانش ... |
لینکدونی
آخرین مطالب
موضوعات
|
![]() |






