| خانه > ِیک سر و هزار سودا > Apr 2007 | |
Apr 2007سودای 221 احمقانهبا امير رفتيم کوه. دربند. شلوغ بود خيلی. تيپِ کوه داشتم: شلوارجين کهنه، مانتوی گشادِ کهنه، روسریِ گندهی کهنه که زيرِ چانه گره میزنم، ... سودای 220 حجاب اجباریزمان رضاخان آجانها سر گذر میایستادند و چادر از سر زنها می کشیدند. میخواستند به زور آدمها را از دروازه تمدن ... سودای 219 اصل احوالات مابعدِ محرم و صفر پارسال که رفتیم پایِ منبر واعظ و رخت هیئت پوشیدیم، عاشقیتِ شبِجمعهمان شده روضهی ... سودای 218 کلماتکلمات همواره چیزی بیش از کلمهاند. بو دارند، وزن دارند، قیافهای دارند برای خودشان. معنای کلمهها را که ... سودای 217 یک تشکر سادهخانم محترمی که دست خواهر کوچکتر من رو گرفتهای و به زور سوار اتوبوس می کنی! خانم محترمی که پلاکاردی... سودای 216 چگونه قضاوت نکنیم؟چطور میشود قضاوت نکنیم؟ تنها یک راه دارد. راه ذهنتان را برای غلبه پیدا کردن یک ایده در آن ببندید. .. سودای 215 سطل آشغالچرا؟ یعنی واقعاً نمی دونی چرا؟ همینه دیگه! یه نصفه روز منو علاف کردی تا برم دلیل برات بیارم که چرا... سودای 214 باید همه چادر سر کنند؟کم سن و سال تر از آن بود که پشت میله های بازداشتگاه موقت مفاسد اجتماعی وزرا باشد.... سودای 213 دیوار اتاقمدلم نمی خواد دیوارای اتاقم سفید سفید باشن٬نمی دونم کدوم آدم بی ذوقی همه رو این رنگی کرده.دلم ... سودای 212 عاشقانهبانو، بانو بانو بانوی من! خواستم سلام کنم به چشمان سیاهت وقتی بر من مینگری. وقتی دلم تنگ میشود... سودای 211 سوسکوقتی صدای فرياد همسرم را شنيدم وحشت نکردم فقط پرسيدم کجاست؟ در حالی که به سمت اتاق خواب... سودای 210 قرضاوضاع خیلی بدی ست...حوصله خودم را هم ندارم...واقعا آدم بدی شده ام...یکی از بهترین دوستانم دیروز پیش... سودای 209 مشکل دنیاپیدا کردم مشکل این دنیا چیست. زیادی بزرگ است، زیادی درندشت است. نمیگذارد دنیای... سودای 208 قضاوتچند سال پیش ازدواج کرد. هم سن هم بودیم و برای کنکور با هم درس میخواندیم. پارسال... سودای 207 دستهای کوچلوی خواستنیشب. وقتی تنم مونده بیرون لحاف و سرد شده ، وقتی صدای چرخیدن بچه توی تختش بیدارم می کنه ،... سودای 206 جهان سومجایی به نقل از پروفسور حسابی خواندم:«آخر ساعت درس یکی از کلاس های دانشگاهی... سودای 205 زیر یک سقفبه نظرم برگزیدن یک مکتب فکری- فلسفی یا نظریه جامعهشناختی مثل انتخاب همسر است،... سودای 204 آدم خاصظرف 5دقیقه مصاحبت با من متوجه شد آدم خاصی هستم. سودای 203 جوانمردانه ناجوانمردیببین عزيز دلم پايش بيافتد تو هم مرا میدری، همان طور که من تو را. به سن و سال هم ربطی ندارد. دبستان که میرفتيم هم يادت ... سودای 202 سیابازیخیلی حرفا هس که دل صابمرده میخواد واست بگم اما نه همّتش پا میده، نه حوصلهاش قد میده، نه فرصتش دست میده، نه ایشالا راه میده! |
لینکدونی
آخرین مطالب
موضوعات
آرشیو ماهانه
|
![]() |






