<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>جنگ صدا</title>
      <link>http://radiozamaaneh.com/ravi/</link>
	  <copyright>Copyright 2008</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section8_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Mon, 18 Feb 2008 22:49:09 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>«مردگیران»، روز عشاق در ایران باستان</title>
                  <description><![CDATA[[[photow01]]

<p align="justify" dir="rtl">در ایران باستان هر روز از روزهای ماه دارای نامی‌بوده‌است چنان که در کشورهای اروپایی هنوز هم چنین است. روز پنجم هر ماه «سپندارمذ» نام داشته که در ماه دوازدهم، یعنی «اسفند» زمانی که نام روز با نام ماه یکی می‌شد، آن روز را جشن می‌گرفتند. روز «اسپندارمذ»، روز «ایزد بانوی باروری»، «فرشته‌ یا ایزد پشتیبان زمین» نامیده می‌شده. در گاتها، او را دختر اهورامزدا نامیده‌اند. در باورهای کهن، «زمین» را نیز مانند «زن»، پدیده‌ای بارور، زاینده و پرورش‌دهنده می‌دانسته‌اند از این‌رو آن را نیز از جنس مادینه قلمداد کرده‌اند. <br />
پس چنین روزی در ایران کهن، روز گرامیداشت زن ایرانی و زمین بارور بوده‌است. بسیاری را تلاش بر این است که این روز خجسته را زنده کنند و آن را اگر نه به جای روز «والنتاین»، که در جا و زمان خود گرامی بدارند و جشن بگیرند. <br />استاد جلال خالقی مطلق، طی مقاله‌ای که در فصلنامه‌ی ایران‌شناسی، شماره‌ی 3، پائیز 1384 به‌چاپ رسیده، با دیدی پژوهشگرانه به این جشن کهن می‌پردازد و جای پای آن را در ایران باستان، در آثار «ابوریحان بیرونی»، «گردیزی»، نظامی»، و «شاهنامه» پیگیری می‌کند. در پایان، او به مقایسه‌ای بین این  آیین‌ ایرانی با آیین‌هایی از این دست و همسان در برخی از کشورهای مسیحی غرب، دست‌می‌زند. 
</p>
<center>***</center>

برنامه را از [<a href="http://www.zamahang.com/podcast/ravi/zan-043.mp3">اینجا</a>] بشنوید!<br />برنامه پیشین زنان را هم در [<a href="http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/12/post_193.html">اینجا</a>]
مقاله پژوهشی «مردگیران» را در [<a href="http://www.kalam.se/mardgiran.html">اینجا</a>] بخوانید!
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/ravi/2008/02/post_195.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/ravi/2008/02/post_195.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زنان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 18 Feb 2008 22:49:09 +0000</pubDate>
        <enclosure url="http://www.zamahang.com/podcast/ravi/zan-043.mp3" length="7956896" type="audio/mpeg" />
      </item>
            <item>
         <title>از: یک‌وجب خاک اینترنت</title>
                  <description><![CDATA[<p align="center" dir="rtl">خارج از کشور: سراب یا واحه؟</p>
<p align="justify" dir="rtl">به عنوان یک اصل کلی باید پذیرفت کسانی که راهی خارج از کشور می‌شن، شامل چند گروه هستنن. <br />
گروه اول، گروهی هستند که با خانواده از کشور خارج می‌شن. حال این خانواده یا یک زوج هستند و یا یک خانواده چند نفره که قصد مهاجرت به کشوری رو دارند. <br />گروه دوم، افرادی هستند مجرد که بدون حضور خانواده خودشون از کشور خارج می‌شن و عموما تک و تنها هستند و یا بعضا با یک دوست بسیار خوب و صمیمی تصمیم به مهاجرت گرفته‌اند. <br />گروه سوم، دانشجویان که دغدغه اصلیشون قراره این باشه که فعلا درس بخونن حال به هر دلیلی نمی‌خوان در ایران ادامه تحصیل بدن و اومدن خارج از کشور. . . <br />[از وبلاگ: یک‌وجب خاک اینترنت (<a href="http://blog.cyberpejman.com/archives/04/06/11,15,24.html">+</a>)]
</p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">فایل نوشتاری متن را از [<a href="http://www.zamahang.com/podcast/ravi-066-blog.mp3">اینجا بشنوید</a>] <br />برنامۀ پیشین وبلاگ‌خوانی را هم در [<a href="http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/12/post_192.html">اینجا</a>] <br /><br />
وبلاگ «یک‌وجب خاک اینترنت» را [<a href="http://cyberpejman.com/">اینجا بخوانید</a>]
</p>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/12/post_194.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/12/post_194.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">وبلاگ خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 19 Dec 2007 13:18:00 +0000</pubDate>
        <enclosure url="http://www.zamahang.com/podcast/ravi-066-blog.mp3" length="2780472" type="audio/mpeg" />
      </item>
            <item>
         <title>زن در ادبیات طنز‌آمیز ایران (9)</title>
                  <description><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">در برنامه پیشین اشاره کردیم که از دوره‌ی مشروطیت به بعد انتقاد از وضع اجتماعی زنان و تشویق آن‌ها به رفع حجاب و کسب آزادی‌های دیگر زیادتر شد. در همین رابطه به اشعار برخی از شاعران نواندیش و طرفدار آزادی و برابری زن و مرد اشاره کردیم. <br /><br /> 
در بخش پایانی این مطلب، به حدود زمانی دهه‌ی بیست تا سقوط رژیم پهلوی می‌پردازیم. در آن دوران آثار طنز‌آمیز در باره‌ی زنان در داستان کوتاه و رمان جلوه‌ی تازه‌ای یافت. برای نمونه، «صادق هدایت» در داستان «علویه خانم»، تصویری از زنی می‌دهد که در عین تظاهر به زهد و تقوا، با مرد دیگری رابطه دارد و از هیچ عملی رویگردان نیست. در این داستان که شرح مسافرت عده‌ای زوّار است که در چهار ارابه به مشهد سفر می‌کنند، «هدایت» درضمن دعواها و رقابت‌های گوناگون، شخصیت «علویه خانم» را با موشکافی ترسیم می‌کند و از تقدس‌مآبی و خرافه‌پرستی اشخاصی نظیر او پرده برمی‌دارد. در حقیقت انتقاد «هدایت» بیشتر متوجه اجتماع فاسدی است که زنانی چون «علویه خانم» را به وجود می‌آورد. <br />
پس از این دوران بود که به طنز کشیدن زنان، دیگر برای حجاب و عقاید خرافی آن‌ها نبود. آن‌چه را که مردان در مورد زنان به سُخره می‌گرفتند، حق برابر طلبی زنان با مردان بود. این کار، در اجتماعی که سنت را بر این گذاشته بود که وظایف ویژه‌ای را شایسته‌ی زنان بدانند، گران می‌آمد. <br />
موضوع دیگر افراط زنان  در آزادی، انتخاب لباس، پوشش و آرایش، پس از رفع حجاب بود. در اشعاری که در این موارد سروده شده، مرد را به گونه‌ای تصویر می‌کند که از دست ولخرجی‌ها و زیاده‌روی‌های زن خود به‌تنگ آمده‌است. <br />شاعران زیادی در این زمینه شعر سروده‌اند. از جمله این شاعران «ابوالقاسم حالت» است که اشعار فراوانی از این دست در توفیق و روزنامه‌های دیگر به‌چاپ رسانده‌است. شعرهایی با عنوان «آرزوی تغییر جنسیت»، «لنگه‌کفش»، «پرحرفی خانم‌ها» و «خواست‌های زن»، نمونه‌هایی است که در این مورد سروده شده‌است. <br />
همسر من، نه زمن، دانش و دین می‌خواهد<br />نه سلوک خوش و حرف نمکین می‌خواهد<br />نه خداجویی مردان خدا می‌طلبد<br />نه فسون‌کاری شیطان لعین می‌خواهد<br />نه چو سهراب، دلیر و نه چو رستم، پُرزور<br />بنده را او، نه چنان و نه چنین می‌خواهد<br />اسکناس صدی و پانصدی و پنجاهی<br />صبح تا شب، زمن، آن ماه‌جبین می‌خواهد<br />هی بدین اسم که روز از نو و روزی از نو<br />مبل نو، قالی نو، وضع نوین می‌خواهد<br />خانه‌ی عالی و ماشین گران می‌طلبد<br />باغ و استخر و دِه و مُلک و زمین می‌خواهد<br />ز پلاتین و طلا، حلقه سفارش داده‌است<br />ز برلیان و ز الماس، نگین می‌خواهد<br />مجلس‌آرایی و مهمانی و مردم‌داری<br />از من بی‌هنر گوشه‌نشین می‌خواهد<br />پول ‌آوردن و تقدیم به خانم کردن<br />بنده را او، فقط از بهر همین می‌خواهد<br />گر مرتب دهمش پول، برایم به دعا<br />عمر صد ساله ز یزدان مبین می‌خواهد<br />گر که پولش ندهم، مرگ مرا می‌طلبد<br />وز خدا شوهری احمق‌تر از این می‌خواهد<br />
از دهه‌ی سی به بعد، بازتاب مبالغه‌گرایی و تقلید از فیلم‌های هالیوود و مجله‌های مد اروپایی و آمریکایی را در داستان‌های نویسندگان آن دوره می‌توان دید که مورد انتقاد قرار می دهند. از جمله «سعید نفیسی»، نویسنده، پژوهشگر و استاد دانشگاه آن دوران، در  داستانی به نام «نیمه راه بهشت» که به سال 1331 نوشته، تصویری طنز‌آمیز از زندگی اولیاء امور و دانشگاهیان زمان خود می‌کشد و درضمن تصویری نیز از محافل اشرافی تهران به‌دست می‌دهد که در آن، زن و شوهر، هر دو به یکدیگر خیانت می‌کنند، اما هیچیک به روی دیگری نمی‌آورد. <br />
چنان‌که پیش از این نیز گفته شد، چون زنان از امر آموزش و تحصیل بهره‌مند نبودند، قلم، طبیعتاً در دست مردان بود. در دوره‌های بعد، ما شاهد نویسندگانی بودیم که زن بودند و از زبان زنان، درد مشترک را بازگو می‌کردند. اما در همان دورانی هم که تحصیل و آموزش زنان امر رایجی نبود، بودند زنانی که تحصیل کردند و با شهامت و مبارزه‌ی قلمی، جوابگوی این داوری های نادرست بودند. یکی از این زنان آزاده، «بی‌بی‌خانم استرآبادی» بود که در سال 1312جوابیه‌ی محکمی در قبال رساله‌ای به نام «تأدیب‌النساء»، که توسط آخوندی نوشته شده بود، ارائه داد. <br />«بی‌بی ‌خانم» این نسخه‌ی خطی را «معایب‌الرجال» نام نهاد. او شدیداً به محتوای رساله‌ی «تأدیب‌النساء» تاخت که با شیوه‌های بسیار عقب مانده و قرون وسطایی به تربیت زنان می‌پردازد و نجات زنان را در گرو اطاعت از شوهران خود و خدمت به آن‌ها می‌داند. «بی‌بی خانم» که زنی تحصیل‌کرده و از طبقه‌ی متوسط جامعه بود با طنزی گیرا، در جواب «نصیحت‌نامه‌« «تأدیب‌النسا»، آن را «فضیحت‌نامه» ‌خواند و به تمامی مطالب آن نکته به نکته،جواب داد و در پایان، در چهار مجلس، به انتقاد از شرابخواری، قماربازی، کشیدن چرس و بنگ و خوش‌گذرانی‌های مردان پرداخت. <br />
کتاب دیگری که در همین دوره نوشته شده، متعلق به شاهزاده‌ی قاجار، «تاج‌السلطنه»، دختر «ناصرالدین‌شاه» قاجار است که زبان فرانسوی را آموخته و با نوشته‌ی نویسندگان و سبک نوشتاری نویسندگان غرب به‌ویژه فرانسوی‌ها آشنایی دارد. <br />این شاهزاده‌ی قاجار با آن‌که در دربار قاجار و در رفاه کامل زیسته، اما با آشنا شدن به حقوق فردی و اجتماعی زنان اروپا، در جهت روشنگری زنان ایران گام برمی‌دارد و در جمعیت زنان مبارز آن دوره شرکت می‌کند. بخشی از خاطرات او که به‌جا مانده، در بر دارنده‌ی عقاید جالب سیاسی و اجتماعی برای مبارزه با فساد و عقب‌ماندگی و بهبود وضع زنان در ایران است. خاطرات او اثر ارزنده‌ای است از اوایل نهضت آزادی زن در ایران. «تاج‌السلطنه» می‌نویسد: <br />
«خیلی میل دارم یک مسافرتی به اروپا بکنم و این خانم‌های حقوق‌طلب را ببینم و به آن‌ها بگویم وقتی‌که شما غرق سعادت و شرافت، از حقوق خود دفاع می‌کنید و فاتحانه به مقصود موفق شده‌اید، یک نظری به یک قطعه آسیا افکنده، تفحص کنید در خانه‌هایی که دیوارهایش سه ذرع یا پنج ذرع ارتفاع دارد و تمام منفذ این خانه، منحصر به یک درب است و آن هم به توسط دربان محفوظ است و در زیر یک زنجیر اسارت  و یک فشار غیرقابل تحمل، اغلب سر و دست شکسته، بعضی‌ها رنگ‌های زرد پریده، برخی گرسنه و برهنه، قسمتی از شبانروز منتظر و گریه کننده و باز می‌گفتم این‌ها هم زن هستند.» <br />
به گفته‌ی «تاج‌السلطنه» زندگی زن‌های ایران از دو چیز ترکیب شده: <br />یکی سیاه و دیگری سفید. در موقع بیرون آمدن و گردش کردن، هیاکل موحش سیاه عزا و در موقع مرگ، کفن‌های سفید. و من یکی از همین زن‌های بدبخت هستم و آن کفن‌ سفید را ترجیح به آن هیکل موحش عزا می‌دهم.» <br />
در روزگار رفع حجاب اشعار زیادی در مورد تعدد زوجات، حجاب و مقام زن نوشته شد و از آن میان شعر «زن در ایران» از «پروین اعتصامی»، که در سال 1314 سروده شده، به این مسائل از دیدگاه یک زن نگاه می‌کند: <br />
زن در ایران، پیش ازین گویی که ایرانی نبود<br />پیشه‌اش جز تیره‌روزی و پریشانی نبود<br />زندگی . مرگش، اندر کنج عزلت می‌گذشت<br />زن چه بود آن روزها، گر زان‌که زندانی نبود<br />کس چو زن، اندر سیاهی قرن‌ها منزل نکرد<br />کس چو زن در معبد سالوس قربانی نبود<br />
از میان نویسندگان و شعرای زن در ایران، شاید هیچ کس تا آن زمان مانند فروغ فرخزاد با بی‌پروایی و صراحت در باره‌ی احساسات، عشق و خواست‌های زنانه‌ی خود سخن نگفته بود. او نه تنها بر سرنوشت از پیش تعیین شده‌ی زن، که مرد آن را تعیین کرده، می‌شورد و می‌تازد، بلکه نقش و همت زنان را نیز به تمسخر می‌کشد که بجای تلاش برای بدست آوردن حقوق فردی و اجتماعی خویش، در سایه‌ی ثروت و رفاه مردانی که با آن‌ها زندگی می‌کنند، شدیداً دچار رخوت و بی‌اعتنایی شده‌اند. شعر دلم برای باغچه می‌سوزد، کنایه‌ای است بر این حال و احوال: <br />
وخواهرم که دوست گل‌ها بود<br />و حرف‌های ساده‌ی قلبش را<br />وقتی که مادر او را می‌زد<br />به جمع مهربان و ساکت آنها می‌برد. . . <br />او خانه‌اش در آن سوی شهر است<br />او در میان خانه‌ی مصنوعیش<br />و زیر شاخه‌های درختان سیب مصنوعی<br />آوازهای مصنوعی می‌خواند<br />و بچه‌های طبیعی می‌سازد<br />او<br />هروقت که به‌دیدن ما می‌آید<br />و گوشه‌ی دامنش از فقر باغچه آلوده می‌شود، <br />حمام ادوکلن می‌گیرد<br />
در نطر فروغ، زنانی که به سرنوشت خود بدون اعتراض گردن می‌نهند و با صدایی سخت کاذب به مرد می‌گویند که دوستت دارم و می‌خواهند در بازوان چیره‌ی یک مرد، ماده ای زیبا و سالم باشند، چون صفر، در تفریق و جمع و ضرب، حاصلی پیوسته یکسان دارند. <br />
در شعر «عروسک کوکی»، فروغ با احساس و درکی بجا و درست از پوچی رابطه‌ی سنتی میان زنان و مردان سخن می‌گوید: <br />
می‌توان همچون عروسک‌های کوکی بود<br />با دو چشم شیشه‌ای، دنیای خود را دید<br />می‌توان در جعیه‌ای ماهوت<br />با تنی انباشته از کاه، <br />سال‌ها در لا‌به‌لای تور و پولک خفت<br />می‌توان با هر فشار هرزه‌ی دستی،<br />بی‌سبب فریاد کرد و گفت<br />آه، من بسیار خوشبختم<br />
نویسنده‌ی مقاله، حسن جوادی در پایان مطلب خود می‌نویسد:
«در اوایل انقلاب که کشاکش بین موافقین و مخالفین حجاب ادامه داشت، مقالات و اشعار بسیاری در این باب در مجلات مختلف و مخصوصاً در نشریاتی چون «حاجی بابا» و «چلنگر» نشر یافتند ولی اکنون بیشتر این‌گونه حرف‌ها در نشریات خارج از کشور دیده می‌شود. باید گفت تا وقتی که کشاکش بین زن و مرد ادامه دارد، موضوع اختلاف آن‌ها همیشه سوژه‌ی تازه‌ای برای طنزنویسان خواهد بود»
</p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">این مجموعه از برنامه‌ها بر اساس مطلب «زن در ادبیات طنز‌آمیز ایران» نوشته‌ی «حسن جوادی» منتشر در شماره 13 ماهنامه‌ی «اندیشه آزاد»، چاپ سوئد، بهار سال 1369 بود که در تنظیمی رادیویی ـ گفتاری فراهم و تهیه شده است. <br /><br />
برنامه را از [<a href="http://www.zamahang.com/podcast/ravi-zan-042.mp3">اینجا بشنوید</a>] <br />برنامۀ پیشن را هم در [<a href="http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/12/post_191.html">اینجا</a>] <br />خاطرات «تاج‌السلطلنه» در کتابخانه‌ی زمانه [<a href="http://radiozamaaneh.com/library/cat_2/">اینجا</a>]
</p>
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/12/post_193.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/12/post_193.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زنان</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 18 Dec 2007 21:51:50 +0000</pubDate>
        <enclosure url="http://www.zamahang.com/podcast/ravi-zan-042.mp3" length="5036198" type="audio/mpeg" />
      </item>
            <item>
         <title>معرفی وبلاگ «آوازهای خار بیابان»</title>
                  <description><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">آیامی‌توان تصور کرد که انسان بتواند دور از خیال‌پردازی، دور از گشت و گذار درافق‌های بی‌مرز افسانه و جادو، دور از گریز از واقعیت‌های تلخ این هستی دو روزه،زندگی طبیعی و دلپذیر خویش را داشته باشد؟ <br />پاسخ منفی به این پرسش آن است که خصلت انطباق‌پذیری انسان، او را وامی‌دارد تا به شرایط جدید خو بگیرد و آرام آرام از گذشته‌ی او چیزی جز خاطره‌ای نیمه‌محو و نیمه‌روشن باقی نماند. و پاسخ مثبت، اینکه: ممکن نبوده است و نیست او بتواند درآن صورت به شکل کنونی و در قالب موجودی خلاق، موجودی بازآفرین، موجودی ضد تکرار وضد پوچ‌آهنگی، به حیات فردی و اجتماعی خویش ادامه دهد. <br />پس با این دریافت، اگر عنصر خیال را از انسان می‌گرفتند، او یا از شدت افسردگی می‌مُرد و یابه دوران گذشته‌ی غارنشینانه‌ی خویش برمی‌گشت. <br />عشق یکی از آن جلوه های شرر برانگیز زندگی انسانی است. عشق ترکیبی است از پوشش و خیال. درپوشش است که خیال، آهنگ آفرینش، آهنگ پرواز و جهش ساز می‌کند. در پوشیدگی و شوق کشف است که خیال به اعماق اقیانوس‌ها، به اوج کهکشان‌ها و بر فراز دشوارترین قله‌های کره‌ی خاکی پا می‌گذارد. عشق یگانه آتشی است که وقتی می‌سوزاند، خاکسترش به تنهایی، بازآفریننده‌ی همه‌ی هستی‌هاست. همین آتش عشق است که مولای روم به آنان که ندارندش«نیست‌باد» خطاب می‌کند.</p>

[[photow01]]

<p align="justify" dir="rtl">مسجد «بی‌بی‌خانم» در شهر سمرقند، در قرن چهاردهم میلادی به سفارش همسر تیمور و در غیاب شوهرش ساخته شده است. گفته می شود بی‌بی‌خانم، ساختن آن را به یک معمار اصفهانی واگذار کرده بوده است. او به معمار می‌گوید که این مسجد هدیه‌ای است از سوی او به شوهرش تیمور گورکانی، مرد کشتار و خون. <br />بی‌بی‌خانم به این نکته آگاه بوده که ممکن است سفرهای جنگی شوهرش با توجه به عوامل مختلف، گاه به درازا بکشد. از این رو، این‌بار که او اراده کرده بود تا با ساختن چنان مسجدی در شهر سمرقند، شوهرش را غافلگیر کند، خواه ناخواه به اندازه‌ی کافی فرصت داشته است. <br />
ازطرف دیگر، معمار اصفهانی که به طور مرتب، همسر تیمور را ملاقات می‌کرده و از او دستوراتی برای ساختن مسجد می‌گرفته، سخت شیفته و بی‌قرار بی‌بی‌خانم می‌شود. امامقام زنی مانند همسر امیر تیمور گورکانی کجا و یک معمار یک لاقبای اصفهانی کجا؟ اوچگونه می‌توانسته حتی علاقه‌ی درونی خود را نسبت به زنی ابراز دارد که شوهر او مردی‌ست چون تیمور، وارث بی‌چند و چون بخش بزرگی از کره‌ی خاک و مالک هستی و جان آدمیان. <br />اما از تصادف روزگار به بی‌بی‌خانم خبر می‌رسد که کار تیمور در عرصه‌ی کارزار زودتر از زمانی که او فکر می‌کرده به پایان رسیده است و اراده کرده که به سمرقند بازگردد. همسر تیمور گرفتار شتاب و نا آرامی می‌شود. زیرا دوست دارد تا آمدن شوهرش، کار مسجد تمام شده باشد. به همین دلیل، او معمار اصفهانی را فرا‌ می‌خواند و به وی دستور می‌دهد تا کار مسجد را هر چه زودتر به پایان رساند. زیرا شوهرش به شکل غیرمترقبه‌ای آهنگ بازگشت کرده است.
</p>
[[photon01]]
<p align="justify" dir="rtl">معماراصفهانی که همسر تیمور را در چنان وضع و حالی می‌بیند بر غیر ممکن بودن انجام کار در چنان زمان کوتاهی اصرار می‌ورزد. اما زمانی که از بی‌بی‌خانم می‌شنود که او «هرچه بخواهد»، در انجامش دریغی نیست، معمار دل از کف‌داده‌ی اصفهانی به زبان می‌آید و در میان موجی از حیرت و بی‌خودی خویش و همسر تیمور، عشق سوزان و دیوانه‌وارخود را نسبت به او در میان می‌گذارد. معمار بی‌قرار، شرط به موقع تمام کردن مسجد رادر گرو گرفتن بوسه‌ای از گونه‌ی همسر تیمور می‌داند و به جز آن هیچ تقاضای دیگری ندارد. <br />بی‌بی‌خانم که خود را در گیرودار بسیار سرنوشت‌سازی اسیر می‌بیند راضی می‌شود که معمار اصفهانی گونه‌ی او را ببوسد. از دیدگاه واقع‌بینانه و نگاه انسانی و زنانه‌ی او، این سازش، به همه‌ی اضطراب‌های سنگین و نومیدی ناشی از تمام نشدن مسجد می‌ارزد. اماچیزی را که بی‌بی‌خانم نمی‌توانست تصور کند لب‌های آتشین معمار اصفهانی بوده‌است که با گرفتن بوسه از گونه‌ی او، آن را چنان می‌سوزاند که داغ لب‌هایش بر پوست گونه‌ی لطیف او باقی می‌ماند. <br />ازطرف دیگر، معمار عاشق پس از رسیدن به وصال گرمای زندگی‌بخش تن بی‌بی‌خانم از راه بوسه‌ای چنان عمیق و چنان آتشین، آنقدر نیرو گرفته‌است که کار ساختمان مسجد را به موقع به پایان می رساند و بی‌بی‌خانم را از اضطراب‌های نخستین رها می‌سازد. اما نشانه‌ی سوختگی لب‌های او بر گونه‌ی بی‌بی‌خانم، اضطراب دیگری را برجان این زیبا زن اسیر درسیطره‌ی توحش می‌افزاید. <br />
وقتی او همسر خود تیمور را ملاقات می‌کند تمام تلاش انسانی خویش را به کار می‌برد تا آن قسمت از گونه‌اش را از شوهر پنهان نگه دارد. اما تیمور به زودی متوجه موضوع می‌شود و از همسرش می‌خواهد تا حقیقت را بازگوید وگرنه قطعاً با جان خویش بازی کرده است. بی‌بی‌خانم نیز با صداقت انسانی خود، ماجرا را از آغاز تا پایان شرح می‌دهد. <br />تیموردر می‌یابد که همسرش در این ماجرا عملاً خطای بزرگی نکرده است. او در واقع برای اثبات محبت خود به وی، حتی حاضرشده است تن به کاری از این دست نیز بدهد. از این رو، تیمور وی را می‌بخشد اما به جای آن دستور می‌دهد تا معمار اصفهانی رادستگیر سازند و او را از بلند‌ترین نقطه‌ی مسجدی که خود ساخته به پایین پرتابش کنند. مأموران معذور تیموری نیز چنان می‌کنند که او دستور داده است اما شگفتا از این عشق که درست در لحظه‌ی پرتاب کردن معمار اصفهانی، با کمال تعجب می‌بینند که او تبدیل به کبوتری می‌شود و به افق‌های دور دست، دور از خشم تیمور و تیموریان، دور از اضطراب‌ بی‌بی‌خانم و بی‌بی‌خانم‌ها پرواز می‌کند. <br />[با تلخیص برگرفته از وبلاگ آوازهای خار بیابان (<a href="http://www.barikeha.blogfa.com/post-102.aspx">+</a>)]
</p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">معرفی وبلاگ «آوازهای خار بیابان را [<a href="http://www.zamahang.com/podcast/ravi-065-blog.mp3">اینجا بشنوید</a>] <br />برنامۀ پیشین وبلاگ‌خوانی را هم در [<a href="http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/12/post_190.html">اینجا</a>] <br /><br />
وبلاگ «آوازهای خار بیابان» را در [<a href="http://barikeha.blogfa.com/">اینجا بخوانید</a>]
</p>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/12/post_192.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/12/post_192.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">وبلاگ خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 12 Dec 2007 11:15:46 +0000</pubDate>
        <enclosure url="http://www.zamahang.com/podcast/ravi-065-blog.mp3" length="3557249" type="audio/mpeg" />
      </item>
            <item>
         <title>زن در ادبیات طنز‌آمیز ایران (8)</title>
                  <description><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">در برنامه‌ی زنان مجله‌ی گفتاری جنگ صدا، در هفته‌های متوالی به «جایگاه زن در ادبیات طنز آمیز ایران» پرداخته‌ایم. در برنامه‌ی پیشین به اشعار  «صابر» و مجله‌ی طنز‌آمیز «ملانصرالدّین» اشاره کردیم و اکنون به دنباله‌ی مطلب می‌پردازیم.</p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">یکی دیگر از کسانی که در آثار خود دید منتقدانه به رفتار نادرست مردان نسبت به زنان دارد، «علی اکبر دهخدا»ست. گفته می‌شود که «دهخدا» در طنزنویسی از نوشته‌های روزنامه‌ی «ملانصر‌الدین» تأثیر پذیرفته و در «چرند و پرند» نه تنها در مورد رفتار نادرست مردان به زنان، که در باره‌ی خرافه‌پرستی زنان نیز مقالات بسیار نوشته‌است. در این‌جا به نقل کوتاهی از او که در باره‌ی سوء استفاده از مذهب و اجحاف مرد نسبت به زن اشاره می‌کنیم: <br /> <br />
«حاجی ملا عباس در اصل، چاروادار بود. بعد از فوت شدن خرهایش به تهران آمده، دست‌فروشی می‌کند. روزی پیش یکی از آخوندها می‌رود که برایش صیغه‌ای دست و پا کند. او به‌تدریج هرچه پول داشته سر این کار می‌گذارد. آخوند چون می‌بیند مرد، دیگر پولی در بساط ندارد، با کوره‌سوادی که داشته او را به لباس ملایان درمی‌آورد و از آن پس نان عباس در روغن است و عاقبت هم با دختر یتیم تاجری که فوت کرده، ازدواج می‌کند و چه بلاهایی که بر سر این دختر نمی‌آورد! حال، حاجی ملا عباس علاوه بر لفت و لیس‌هایی  که در حجره و در قفا می‌کند، چهار زن عقدی هم دارد. <br />
دهخدا در این‌جا موضوع سوء استفاده از مذهب و ستمی را که مرد بر زن روا می‌دارد، در طنز خود به خوبی نشان می‌دهد.
</p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">از دوره‌ی مشروطه به بعد انتقاد از وضع اجتماعی زنان، تشویق آن‌ها به برداشتن حجاب و کسب آزادی‌های دیگر به‌تدریج زیادتر می‌شود. برای نمونه به چند شعر برجسته از شاعران گوناگون می‌توان اشاره کرد که مستقیماً در همین راستا بوده‌است. از آن جمله است شعر معروف ابوالقاسم لاهوتی تحت عنوان «دختر ایران»، «کفش سیاه» از میرزاده عشقی، و شعر «زن در ایران» از پروین اعتصامی.<br /><br />
این اشعار البته اغلب انتقادی هستند و جنبه‌ی طنز ندارند. اما در این میان «ایرج میرزا» با طنز گزنده و گیرای خود بارها به موضوع حجاب زن تاخته و آنان را که خواستار این پوشش هستند، سرزنش کرده‌است. روی خطاب او به همه‌ی ملت ایران است که بغیر از ملت ایران کدام جانور است که جفت خود را نادیده انتخاب کند؟ او معتقد است، همین نقاب است که این گروه مفتی را به نصف مردم ما مالک الرقاب می‌کند. <br />
نقاب دارد و دل را به جلوه، آب کند<br />نعوذبالله اگر جلوه بی نقاب کند<br />فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست<br />چرا که هر چه کند حیله، در حجاب کند<br />چو نیست ظاهر قرآن به وفق خواهش او<br />رود به باطن و تفسیر ناصواب کند<br />از و دلیل نباید سؤال کرد، که گرگ<br />به هر دلیل که شد، برّه را مجاب کند<br />کس این معما پرسید و من ندانستم<br />هر آنکه حل کند آن را، به من ثواب کند<br />به غیر ملت ایران کدام جانور است<br />که جفت خود را، نادیده انتخاب کند؟ <br />کجاست همت یک هیأتی زپردگیان
که مردوار، ز رخ، پرده را جواب کند<br />نقاب بر رخ زن، سدّ باب معرفت است<br />کجاست دست حقیقت که فتح باب کند<br />بلی نقاب بود کاین گروه مفتی را<br />به نصف مردم ما مالک الرقاب کند<br />به زهد گربه شبیه‌ست زهد حضرت شیخ<br />نه بلکه، گربه تشبّه به آن جناب کند<br />اگر ز آب، کمی دست گُربه تر گردد<br />بسی تکاند و بر خشکیش شتاب کند<br />به احتیاط ز خود، دست تر بگیرد دور<br />چو شیخ شهر ز آلایش اجتناب کند<br />کسی که غافل ازین جنس بود، پندارد<br />که آب، پنجه‌ی هر گربه را عذاب کند<br />ولی چو چشم حریصش فتد به ماهی حوض<br />ز سینه تا دُم خود را، درون آب کند<br />ز من مترس که خانم ترا خطاب کنم<br />ازو بترس که همشیره ات خطاب کند<br />به حیرتم، ز که اسرار هیپنوتیسم آموخت؟ <br />بگو بتازد و آن خانه را خراب کند<br />زنان مکه همه بی نقاب می گردند<br />اگر چه طالب آن جهد بی‌حساب کند<br />به دست کس نرسد قرص ماه، در دل آب<br />بهِل که شیخ دغا عوعو کلاب کند<br />به اعتدال ازین پرده‌مان رهایی نیست<br />مگر مساعدتی دست انقلاب کند<br />ز هم بدرد ابرهای تیره‌ی شب<br /> وثاق و کوچه پر از ماه و آفتاب کند
</p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">داستان کشیدن تصویر زنی به گچ، بر سردیوار یک کاروان‌سرا و به‌گل گرفتن آن از طرف مردم، یکی دیگر از قطعات مشهور طنز‌آمیز ایرج میرزاست. <br /><br />در سردر کاروانسرایی<br />تصویر زنی به گچ کشیدند<br />ارباب عمائم این خبر را<br />از مخبر صادقی شنیدند<br />گفتند که واشریعتا،خلق<br />روی زن بی نقاب دیدند<br />آسیمه سر از درون مسجد<br />تا سردر آن سرا دویدند<br />ایمان و امان به سرعت برق<br />می‌رفت که مؤمنین رسیدند<br />این آب آورد، آن یکی خاک<br />یک پیچه ز گِل بر او بریدند<br />ناموس به باد رفته‌ای را<br />با یک دو سه مشت گِل، خریدند<br />چون شرع نبی ازین خطر جَست<br />رفتند و به خانه آرمیدند<br />غفلت شده بود و خلق وحشی<br />چون شیر درنده می‌جهیدند<br />بی‌پیچه زن گشاده رو را<br />پاچین عفاف می‌دریدند<br />لبهای قشنگ خوشگلش را<br />مانند نبات می مکیدند<br />بالجمله تمام مردم شهر<br />در بحر گناه می‌تپیدند<br />درهای بهشت بسته می‌شد<br />مردم همه می‌جهنمیدند<br />می گشت قیامت آشکارا<br />یکباره به صور می‌دمیدند<br />طیر از وکرات و وحش از حجر<br />انجم ز سپهر می‌رمیدند<br />این است که پیش خالق و خلق<br />طلاب علوم روسفیدند<br />با این علما هنوز مردم<br />از رونق مُلک ناامیدند<br /></p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">از اشعار دیگر «ایرج میرزا» در این مقوله یکی هم داستان دیدار او با زن چادری است که شدیداً اصرار بر داشتن چادر و حجاب بر سر دارد ولی اجازه می‌دهد که مرد از وصالش بهره‌مند شود؛ اما با همان حفظ حجاب!. 
«ایرج میرزا» با شرح این ماجرا که در «عارفنامه» یکی از معروف‌ترین سروده‌های او آمده؛ با آن‌چه که باعث عقب‌ماندگی زن و به‌طور کلی انسان می‌شود، از جمله باورهای خرافی و بی‌پایه، سخت برخورد می‌کرد. [<a href="http://www.rezaghassemi.org/erotisme.8.htm">+</a>]<br /> <br />
برنامه را از [<a href="http://www.zamahang.com/podcast/ravi-zan-041.mp3">اینجا بشنوید</a>] <br />برنامۀ پیشین را هم در [<a href="http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/12/post_189.html">اینجا</a>]
</p>
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/12/post_191.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/12/post_191.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زنان</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 11 Dec 2007 22:27:53 +0000</pubDate>
        <enclosure url="http://www.zamahang.com/podcast/ravi-zan-041.mp3" length="4066741" type="audio/mpeg" />
      </item>
            <item>
         <title>معرفی وبلاگ «دلتنگستان»</title>
                  <description><![CDATA[[[photon01]]

<p align="justify" dir="rtl">روزهایی هست برای عاشق شدن، <br />روزهایی برای تنفر،
و روزهای برای بی‌تفاوت شدن، <br />از خود و بی‌خود فارغ شدن. <br />
روزهایی هست برای دویدن، <br />روزهایی برای خوابیدن، <br />و روزهایی برای قدم‌زدن، <br />صدای خراش سنگریزه‌ها را بر سطح سخت خاک شنیدن، <br />کمی فکر کردن، گاهی فهمیدن. <br />
روزهایی هست برای داد زدن، <br />روزهایی برای سکوت، <br />و روزهایی برای آرام صحبت‌کردن، <br />کلمات را شمرده ادا کردن، <br />دانه دانه حرفهایشان را صدا کردن،<br />ناز کردن، غمگین بودن و حرفهای شاد زدن. <br />
روزهایی هست برای گریه‌کردن، <br />روزهایی برای قهقهه، <br />و روزهایی برای لبخند زدن، <br />نشستن و دیدن و لذت بردن از هیچ کاری نکردن. <br />
و هرروز یکی از همین روزهاست که می‌آید و می‌رود <br />و از هر دسته‌ای که باشد، شبی را به‌دنبال می‌آورد. <br />هر روزی که باشد، شب سیاه است و بلند است و مرا در خود غرق می‌کُند. <br />
روزهایی برای زندگی کردن، <br />با تو، با من، <br />و شبهایی برای مُردن، <br />تنها مُردن.
</p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">وبلاگ تلاش دیگری است برای یادآوری همه آنچه همیشه به بقیه می‌گفتی و خودت نمی‌دانستی؛ شاید اینبار خودت بخوانی و بفهمی.</p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">در لحظاتی که کار بهتری ندارم، سطل وبلاگم را زیر سوراخهای سقف دلم می‌گذارم،‌ تا چکه‌های احساساتم را جمع کند؛ چند روزی که سطل را استفاده نکنم، تا زانو داخل احساسات بی‌ربط و بی‌معنی خودم فرو می‌روم و دست و پا می‌زنم</p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">به تجربه برایم ثابت شده است که وبلاگم سوراخ است. با اینکه گاهی به نظر می‌رسد که دیگر پر شده است و جای بیشتری ندارد، اما دو سه روز که می‌گذرد می‌بینم که باز هم خالی خالی خالی شده است. </p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">وبلاگ، یک درگیری است. از یاد گرفتن تایپ فارسی و عادت کردن به کیبوردهای بدون برچسب که بگذریم، نوشتن چیزی که ارزش نوشته شدن داره می‌تونه یک کار تمام وقت باشه. تنها قانونِ وبلاگ، بی‌قانون بودنه و بنابراین هر کس برای خودش می‌تونه یک روش ارزش‌دهی اختراع کنه. من چیزهایی که می‌نویسم رو در لحظه دوست دارم و اگرچه گاهی این دوست داشتن در چند ساعت به نفرت تبدیل شده؛ ولی همون هیجانی که در لحظه در من ایجاد کرده دلیل کافی برای نوشته شدنش بوده.</p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">وبلاگ، یک توهم است. اگر قشنگ حرف‌زدن تنها مشخصۀ یک انسان واقعی بود، هر کسی می‌تونست با یک کتاب یا مجله یا یک روزنامه یا حتی یک برنامۀ رادیویی ازدواج کنه. هم دردسرش کمتر بود،‌ هم خرجی نداشت، و هم تمام اختیارش دست خود آدم بود. با این وجود، هنوز هم ظاهرا مسیری که از گوش به قلب می‌رسه از مغز رد نمی‌شه، و این مساله باعث شد که من در این یک‌سال وارد شدن عجیب‌ترین انواع ارتباطات را به فرهنگ ایرانی که در اون هیچ‌وقت درست ارتباط برقرار کردن رو به کسی یاد نمی‌دن مشاهده و گاهی تجربه کنم</p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">وبلاگ، یک سادیسم است. نوحه‌سرایی از پرطرفدارترین هنرهایی است که نزد ایرانیان است و بس. هرچه سوزناک‌تر، بهتر. هرچه زشت‌تر، قشنگ‌تر. شاد بودن هنر است، و اصلا هم آسون نیست. من هم خیلی از اوقات دوست دارم زجر رو تجزیه کنم؛ دوست دارم زشتی‌هایی که می‌بینم رو ده برابر کنم، داد بزنم، جر بدم و عربده بکشم. چیزی که عجیبه اینه که وقتی که داد نمی‌زنم، زیاد طرفدار ندارم. فکر کنم یک خاصیت غریزیه: وقتی کسی خوشحاله، خوب خوش‌به‌حالش؛ ولی خوندن درد بقیه، لذت‌بخش‌تره!</p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">وبلاگ من، فرصتی است برای شنیده شدن. یک میکروفون مجانی است که لزوما به بلندگویی وصل نیست. یک صفحۀ سفید بزرگ است که من گاهی روی آن لخت می‌شوم، گاهی پشت آن قایم می‌شوم، گاهی روی آن می‌رقصم، گاهی پاره‌اش می‌کنم، گاهی هم عکسی از دوران بچگی‌ام را رویش می‌کشم. </p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">حالا من بسیار موفقم. همیشه پرت و پلا می‌گویم و هر کسی فکر می‌کند من همان چیزی را می‌گویم که او می‌خواسته بگوید. من پرت‌وپلاهای قلمبه سلمبه‌ام را با آهنگ‌های آشنای قدیمی می‌خوانم و همه گول آهنگ را می‌خورند و بدون آنکه شعر واقعی آنرا بدانند کلمات بی‌معنی مرا برای خودشان معنی و تفسیر می‌کنند و خوشحالند که کسی پیدا شده است که حرفِ دل آنها را می‌زند.</p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">معرفی وبلاگ «دلتنگستان» را در [<a href="http://www.zamahang.com/podcast/ravi-064-blog.mp3">اینجا بشنوید</a>] <br />برنامۀ پیشین وبلاگ‌خوانی را هم در [<a href="http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/11/post_188.html">اینجا</a>] <br /><br />
وبلاگ «دلتنگستان» را در [<a href="http://deltangestan.com/">اینجا بخوانید</a>]
</p>
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/12/post_190.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/12/post_190.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">وبلاگ خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 05 Dec 2007 23:11:05 +0000</pubDate>
        <enclosure url="http://www.zamahang.com/podcast/ravi-064-blog.mp3" length="4685530" type="audio/mpeg" />
      </item>
            <item>
         <title>زن در ادبیات طنز‌آمیز ایران (7)</title>
                  <description><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">در برنامه‌ی پیشین، نویسنده، نگاهی به زن و جایگاه او در ادبیات طنز آمیز دوران پیش از مشروطیت داشت. در همین راستا به کتاب «کلثوم‌ننه» اشاره شد. در این برنامه به موارد دیگری اشاره می‌کنیم و از جمله به اشعار «صابر» در این زمینه می‌پردازیم.</p>

[[photow01]]

<p align="justify" dir="rtl">در سال 1906 با انتشار مجله‌ی طنز «ملانصرالدین» در باکو، اشعار شاعر بزرگ قفقازی «میرزا‌علی‌اکبر طاهرزاده صابر»، در ایران نیز رواج پیدا کرد و بسیاری از آن‌ها در مجله‌ی آذربایجان (تبریز) و نسیم شمال (رشت)، ترجمه شدند و به شعر فارسی درآمدند. <br />
«صابر» بسیاری از اشعار خود را به موضوع زنان اختصاص می‌دهد و با طنز لطیف خود تصویر جانداری از بی‌عدالتی‌های اجتماعی نسبت به آنان به نمایش می‌گذارد. موضوعاتی را که «صابر» برای اشعار خود انتخاب می‌کند در آن زمان بسیار بکر و جالب بوده‌است. مثلاً دختری کم سن و سال را به شوهری پیر داده‌اند که همسن پدر اوست. دختر نه تنها او را دوست ندارد که از او و قیافه‌اش وحشت دارد و می‌ترسد. وصف شاعر از زبان دختر در بعضی از این بیت‌ها چنین است: <br />
وای‌وای به‌خدا که این بشر نیست! <br />از شکل بشر در او اثر نیست! <br />والله به‌خدا، این شوور نیست! <br />
در عقد که شرم کردم آخر، <br />گفتید پسر است، گشت باور، <br />حالا دیدم که چیست شوهر . . . <br />
دارد به سرش کلاه گنده<br />ابروش، سفیده و بلنده، <br />همسن پدربزرگ بنده! <br />
آب دهنش تنفرآور، <br />بوی بدنش ز گند بدتر، <br />وحشت کنم، اوست دیومنظر! <br />
در شعر دیگری به نام «دختر کافر» چنین آمده که مردی به روزنامه‌ی ملانصر‌الدّین می‌نویسد: <br />ای ملانصرالدّین! نمی‌دانم چه کنم! زن من، این دختر کافر، مرا کشت! سه، چهار بچه زاییده، پیر شده و از ریخت افتاده است. می‌گویم بگذار یک دختر جوان بگیرم تا هم ترا خدمت کند و هم بساط عیش من جور شود، ولی او رضایت نمی‌دهد! <br />مردان اشعار «صابر»، زن گرفتن و طلاق دادن را جزو افتخارات خود می‌دانند و به پیروی از اجداد خویش، به‌سادگی لباس عوض کردن، زن عوض می‌کنند. <br />
در شعر «مارش پیران» پیرمردی مباهات و افتخار می‌کند که همیشه چهار زن در خانه دارد و در عین حال از نظربازی با مردان کم سن و سال نیز غفلت نمی‌کند. در شعر دیگری به نام «ای داد بیداد اردبیل»، کسی از شهر اردبیل به باکو می‌رود و برای اولین بار چشمش به زن‌های بی‌حجاب می‌افتد و مات و مبهوت می‌ماند. او از این‌که عمری را بیهوده تلف کرده و از دیدن این مهرویان، غافل بوده و دور از آن‌ها بسر برده، شدیداً افسوس می‌خورد: <br />
من به باکویم کنون، باکو نگو، یک خلدزار، <br />خاصه ساحل، هست الحق لعبتستان قُتار، <br />هرطرف مادام‌های چاق و چله، گلعذار، <br />تحفه و طرفه، تمامی سرو آزاد اردبیل! <br />از تو، نامردم، نمایم باز اگر یاد، اردبیل! <br /> نیست ده‌تا، پانزده‌تا، هست در هرجا مادام، <br />خانه، منزل، روی بالکون، روی ایوان‌ها، مادام<br />سیرک، مهمانخانه، پاساژ، ساحل دریا، مادام<br />هوشم از سر می‌بَرد، ای داد بیداد اردبیل! <br />از تو نامردم، نمایم باز  اگر یاد، اردبیل! <br />
در اشعار «صابر» این مردان هستند که بیشتر مورد انتقاد قرار می‌گیرند و سبب عقب‌ماندگی و جهل زنان شمرده می‌شوند. با این وجود زنان خرافی و نادان نیز از نیش زبان شاعر بدور نمانده‌اند. از جمله در شعرهای او می‌توان انتقاد به نصیحت‌های مضحک زنان سالمند به زنان جوان را در باره‌ی آیین شوهرداری، و یا انتقاد به رفتار بی‌رویه‌ی مادران در شیوه‌ی تربیتی نادرست فرزندان خود و به اصطلاح لوس بارآوردن آنها را دید. <br />جالب اینجاست که جهت انتقاد او فقط از طرف زن به مرد نیست. چه بسا انتقاد از زن نادان و بی‌سوادی است که به دلیل بی‌سوادی خود، درک و فهم زندگی کردن با یک مرد فهمیده و اهل علم و دانش و مطالعه را ندارد. <br />
در شعری او به‌درستی از ازدواج نامتناسب بین زن بی‌سواد و مرد تحصیل‌کرده و اهل مطالعه‌ سخن گفته، که این شعر توسط «سید‌اشرف گیلانی» به‌طور آزاد به فارسی ترجمه شده و در روزنامه‌ی «نسیم شمال» نیز به‌چاپ رسیده‌است. اگرچه شعر فارسی بیان‌کننده‌ی حال‌ و هوا و مفهوم‌ زبان اصلی شعر، یعنی ترکی نیست، اما بازگوکننده‌ی بسیاری از آن هست. <br />
خانباجی! غافلی از شوهر من<br />که چه آورده بلا بر سر من<br />کاش در خانه‌ی خالوی عزیز<br />خدمت خانه نمودم، چو کنیز<br />با قد و قامت رعنا بودم<br />من یکی دختر زیبا بودم<br />روی بیگانه ندیدم هرگز<br />اسم شوهر نشنیدم هرگز<br />دختری بودم مقبول و زرنگ<br />زیرک و عاقل و دانا و قشنگ<br />چهره‌ام را نه که داماد ندید، <br />بلکه همزاد و پریزاد ندید<br />مادرم بود، یکی نقالی<br />پدرم بود، یکی بقالی<br />عمه‌ی من به هزاران تدبیر<br />کرد شاه پریان را تسخیر<br />در همه خانه‌ی ما یک ملّا<br />از زن و مرد نمی‌شد پیدا<br />خانه‌مان طاقچه‌ها، سرتاسر، <br />بود خالی ز کتاب و دفتر<br />گوش ما نام معلم نشنید<br />چشم ما کاغذ و مشق ندید<br />وای آن روز که شوهر کردم<br />دوری از مادر و خواهر کردم<br />گفتم این شوهر من انسان است<br />اهل عیش است و بَک‌ست و خان‌ست<br />حال دیدم که چه حیوان‌ست این<br />بدتر از غول بیابان‌ست این<br />نیست شوهر، پسری پا به‌هواست<br />نیست شوهر، همگی درد و بلاست<br />رنگش از مشق جنون زرد بوَد<br />نیست شوهر، که شکم‌درد بوَد<br />روز و شب هست سرش گرم کتاب، <br />همچو شاعر بود این خانه‌خراب<br />همسر شاعر سرسخت شدم<br />نه‌نه‌جون! زود سیاه‌بخت شدم<br />سر شب تا به سحر در کارست<br />همه خوابیده، او بیدارست<br />گر کند خواب به چشمش تأثیر، <br />دفعتاً می‌جهد از خواب، چو تیر<br />می‌رود با عجله، سوی چراغ<br />می‌نهد صورت خود سوی چراغ<br />باز مشغول به تحریر شود<br />بلکه خطش، چو خط میر شود<br />خانباجی! شوهر من شوهر نیست<br />هیچ در فکر زن و دختر نیست<br />همه در فکر کتاب و رقم است<br />صبح تا شام به‌دستش، قلم است<br />هست در طاقچه بی‌اندازه، <br />دفتر تازه، کتاب تازه<br />رقم هندسه و جغرافی<br />کتب حکمت و عرفان، باقی<br />آتش شوق چو می‌افروزد، <br />بهر شوهر دل من می‌سوزد<br />گاه می‌گویمش ای شوهر من! <br />رحم کن، رحم بیا در بر من<br />بنشین، شام بخور، صحبت کن<br />جان من، خسته شدی، راحت کن<br />هستی امروز تو داماد، آخر<br />می‌رود جان تو بر باد، آخر! <br />
</p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">برنامه را از [<a href="http://www.zamahang.com/podcast/ravi-zan-040.mp3">اینجا بشنوید</a>] <br />برنامۀ پیشین را هم در [<a href="http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/11/post_187.html">اینجا</a>]</p>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/12/post_189.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/12/post_189.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زنان</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 04 Dec 2007 21:36:00 +0000</pubDate>
        <enclosure url="http://www.zamahang.com/podcast/ravi-zan-040.mp3" length="4518764" type="audio/mpeg" />
      </item>
            <item>
         <title>معرفی وبلاگ «لیلای لیلی»</title>
                  <description><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">در بخش معرفی وبلاگ‌ها در مجلۀ گفتاری جُنگ صدا، سما شورایی ـ همکار ما در این برنامه ـ این‌هفته سری به وب‌نوشته‌های «لیلای لیلی»، بلاگری نام‌آشنا برای فارسی‌زبانان اهل وبلاگستان زده و خلاصۀ چند نوشته از او را در تنظیمی رادیویی می‌خواند. برای اولین بار در این برنامه‌ها همچنین مطلبی را به انتخاب، تنظیم و صدای خود لیلای لیلی می‌شنویم.</p>

[[photow01]]

<p align="center" dir="rtl">به تو، مرد زندگیم كه هنوز‌ نمی‌شناسمت</p>
<p align="justify" dir="rtl"> 
می‌دانی، من از وقتی دختر كوچولویی بودم عاشق تو شدم. آخه راجع بهت همه‌جا نوشته بود. تو همه‌ی كتاب‌ها و قصه‌ها. ازت مرتب فیلم می‌ساختند. تو فیلم‌های كابویی، تو اونی بودی كه آنفدر می‌جنگید تا یک شهر رو نجات می‌داد. تو فیلم‌های جنگی، تو اونی بودی كه به خطرناكترین مأموریت اكتشافی می‌رفت و معلوم نبود برمی‌گشت یا نه. تو فیلم‌های پلیسی، هم اونی كه همیشه همه فكر می‌كردن مقصره ولی تنها كسی بود كه فرق بدی و خوبی رو می‌دونست و خوب، تو فیلم‌های عشقی، اونی بودی كه هدفش رو به عشقش ترجیح می‌داد و آخرش همیشه می‌فهمید كه اشتباه كرده. <br />
از همان‌موقع همیشه پشت پنجره‌ی رویا نشسته‌ام تا بیایی. نه اینكه نشسته‌ام، نه! منتظرم. هی می‌دوم دم پنجره، دم در و سرک می‌كشم. گذشتن اینهمه سال امیدم رو ناامید نكرده. می‌دونم كه می‌آیی. شاید هم مشكل اینه كه من هم هی جابه‌جا شده‌ام و یک‌جا قرار ندارم. بی‌تو قرار ندارم. <br />
توی اخبار سیاسی دنبالت می‌گردم: نكنه گرفتنت و ممكنه اعدامت كنن. توی نوشته‌های داستان‌نویس‌های دور و بر ردتو می‌گیرم: شایدم اینا می‌بیننت و ازت الهام می‌گیرن كه می‌تونن بنویسن. توی كوهنوردهای حرفه‌ای، برق گمشده‌ی نگاهت را می‌بینم: شاید زدی به كوه وبیابون از درد این‌همه نامردمی. توی بی خانمان‌های سیاه چهره‌ی كنار خیابان دنبالت می گردم: نكنه پشت و پا زدی به این زندگی پوچ و قید خان و مان رو زدی. به سیاستمدارهای حرفه‌ای خیره می‌شم: اگر تن داده باشی به عمل با «دست‌های آلوده» چی؟. . . <br />كجایی كه اینقدر دوری و اینقدر نزدیک؟ من بویی كه موهایت باید بدهد را، عطر برانگیزاننده‌ی تنت رو همه‌جا و در هر لحظه حس می‌كنم. <br />
می‌دانی، توی همون سن كم «خرمگس» را كه خواندم فهمیدم كه اینو از روی مرد من، یعنی تو، با الهام از شجاعت تو نوشته بودن. از روی آنچه تو هستی. «ژان كریستف» رو می‌خواندم و هی بیشتر به سادگی و آزادگیت ایمان می‌آوردم و توی «شیطان و خدا» از تنهاییت گریه‌ام می‌گرفت. در «سیذارتا» از هوش زیادت نگران بودم و توی «مسیح باز مصلوب» از سنگینی باری كه داشتی پشتم شكسته می‌شد و تو «صد سال تنهایی» از نفرین سرنوشت محتومی كه ازش رهایی نداشتی از هراس به خودم می‌پیچیدم. <br />
می دانی كه من منتظرم. شاید از من دلخوری. برای اینكه یک‌بار كسی را به جای تو گرفتم. فكر كردم پیدات كردم. دلیلش هم كه واضحه اگر من سعی نكنم تو رو پیدا كنم كه نمی‌شه. خیلی هم نكشید تا فهمیدم اشتباه كردم. خوب مگه چند سال می‌شه تو یک اشتباه ماند. یادمه یک نویسنده و خبرنگار زن كه خیلی دوستش دارم یكبار توی یكی از نوشته‌هاش معشوقش رو اینطوری تعریف می‌كرد: شبح جستجویی كه همیشه شكست خورده است. . . من هم تو رو اشتباهی گرفتم روی آینه‌ی چهره‌ی یك مرد دیگر. <br />
نكنه از من بخواهی كه منتظرت نمونم. نكنه می‌خواهی بگی كه من هم باید تن بدهم به یک زندگی تعریف شده‌ی استاندارد كه همه‌ی آنهای دیگر از داشتنش به‌خودشون می‌بالند. آنهایی كه فكر می‌كنن در جهت جریان آب شنا كردن تیز هوشیه. نكنه می‌خواهی بگویی كه نمی‌آیی؟ در هر صورت من گوش نمی‌دهم. من می‌دانم كه تو می‌آیی اگر كه من ایمانم رو از دست ندم. من هم كه ایمانی ندارم به جز مسلم وجود تو. معشوق من. <br />
روزی از روزهای این زندگی <br />جایی از جاهای این دنیا <br />زنی از زنان عاشق این روزگار. . . <br />[برگرفته از وبلاگ: لیلای لیلی]
</p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">معرفی وبلاگ «لیلای لیلی» را در [<a href="http://www.zamahang.com/podcast/ravi-063-blog.mp3">اینجا بشنوید</a>] <br />برنامۀ پیشین وبلاگ‌خوانی را هم در [<a href="http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/11/post_185.html">اینجا</a>] <br /><br />
وبلاگ «لیلای لیلی» را در [<a href="http://www.leilaye-leili.com/blog/">اینجا بخوانید</a>]
</p>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/11/post_188.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/11/post_188.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">وبلاگ خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 28 Nov 2007 21:39:00 +0000</pubDate>
        <enclosure url="http://www.zamahang.com/podcast/ravi-063-blog.mp3" length="5099936" type="audio/mpeg" />
      </item>
            <item>
         <title>زن در ادبیات طنز‌آمیز ایران (6)</title>
                  <description><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">در بخش پیشین، اشاره‌ای به دوره‌ی اول، یعنی دوره‌ی پیش از مشروطیت داشتیم.<br /> در این برنامه به دوران پس از مشروطیت می‌پردازیم و نگاهی داریم به جایگاه زن در بعضی از نوشته‌ها در ادبیات طنز‌آمیز آن برهه از تاریخ، که از آن جمله است رساله‌ی عقایدالنساء یا همان کتاب «کلثوم‌ننه». این رساله یا کتاب مشتمل است بر مقدمه،شانزده باب و خاتمه. <br /><br />
باب اول در بیان غسل و وضو<br />باب دوم در بیان نماز<br />باب سوم در بیان روزه<br />باب چهارم در بیان نکاح<br />باب پنجم در بیان احکام شب زفاف<br />باب ششم در بیان احکام و اعمال زائیدن زنان و ادعیه‌ی وارده در باره‌ی زائو<br />باب هفتم در بیان حمام رفتن<br />باب هشتم در بیان سازها و افعال آن‌ها<br />باب نهم در بیان معاشرت زنان با شوهران خود<br />باب دهم در بیان مطبوخاتی که به‌نذر واجب می‌شود<br />باب یازدهم در بیان تعوید و چشم‌زخم<br />باب دوازدهم در بیان محرم و نامحرم<br />باب سیزدهم در بیان استجابت دعا<br />باب چهاردهم در بیان آمدن مهمان<br />باب پانزدهم در بیان صیغه‌ی خواهر خواندگی<br />باب شانزدهم در بیان در بیان چیزهایی که بعد از خواهر خواندگی برای هم می‌فرستند<br />باب خاتمه در بیان ادعیه و اذکار متفرقه و آداب کثیرالمنفعه<br />
همانطور که گفته شد، انتقاد از خرافات و جهل زنان از اوایل قرن بیستم و یا اواخر قرن نوزدهم شروع شد، ولی «عقاید‌النساء» یا کتاب مشهور «کلثوم‌ننه» که منسوب است به «آقا جمال خوانساری» (متوفی ١١٢٥) از این لحاظ استثنایی است، قابل توجه. <br />
آقاجمال خوانساری» از فقها و علمای دوره‌ی صفوی است که برخلاف بسیاری از همعصران خود، مردی بود شوخ‌طبع و آزاداندیش. کتاب «عقاید‌النساء»، به صورت رسالات فقهی است که مراجع تقلید، جهت راهنمایی مقلدین می‌نویسند. <br />در این مقوله «کلثوم‌ننه» جای مجتهد را گرفته و همراه سه گیس‌سفید کارکشته، در باره‌ی آیین شوهرداری، حمام رفتن، آرایش‌کردن، مقابله با مادرشوهر، هوو، و غیره نصایحی به زنان می‌دهند. <br />
محمد کتیرایی در مقدمه‌ی چاپی از این کتاب می‌نویسد: <br />«این نکته‌ی مهم را باید به‌یاد داشت که نویسنده‌ی «عقایدالنساء» در پی گردآوری فرهنگ توده نبوده‌است و انگیزه‌ی او در نوشتن این رساله، دست‌انداختن و ریشخندکردن خرافات و باورهای مردم روزگارش و به‌ویژه زنان اصفهانی بوده‌است. افزون بر این شاید به‌یک اعتبار ـ با درنظرداشتن زمان و محیط نویسنده‌ی «عقایدالنساء» ـ بتوان گفت که این ریشخند شامل حال آن دسته از مردم نیز می‌گردیده که یک مشت منقولات موهوم را چون اصول موضوعه و بدیهیات اولیه ، دست‌کم در ظاهر پذیرفته بودند و خود را از علما می‌شمردند و نویسنده‌ی این رساله، گویی خواسته بگوید که کهر کم از کبود نیست، همه سر و ته یک ‌کرباسند.» <br />
نحوه‌ی ریشخندکردن و موضوعاتی که نویسنده در این کتاب، که به دوران صفویه برمی‌گردد، پیش می‌کشد، قابل توجه است. کتاب «عقاید‌النساء» از باورهای خرافی و کردار ناپسند بعضی زنان نیز انتقاد می‌کند و قصد نویسنده، اصلاح آن‌هاست. اما باید به یاد داشت که مسئله‌ی آزادی زن به مفهوم جدید آن مطرح نیست، بلکه می‌خواهد زنان مطابق با سنن درست اسلامی رفتار کنند. همانطور که گفته شد، باید به‌یاد داشت که کتاب به دوره‌ی صفوی برمی‌گردد و صحبت از آزادی زنان در آن دوره محلی از اعراب نداشته‌است، که امروزه نیز کار آسانی نیست. <br />
به یاد‌داشته باشیم که گرچه نویسنده‌ی «عقایدالنساء» از خرافات متداول زمان خود و عقاید نادرست و مسخره‌ی عصر خود انتقاد می‌کند، در پی‌این نیست که زنان از قید حجاب و محدودیت‌های دیگر، رها شوند و مانند مردان از امتیازات اجتماعی برخوردار باشند، بلکه منظور او این است که زنان از شرع دین اسلام، آن‌هم به‌صورتی که علمای آن روزگار تجویز می‌کردند، پیروی کنند. <br />
مدت مدیدی طول کشید تا زنان در اثر آشنایی با تمدن غرب و شروع نهضت آزادیخواهی، دگرگونی‌ای در وضع اجتماعی ایران و در نتیجه در موقعیت اجتماعی زنان پیش آمد. حتی پس از مشروطیت، استبداد و سنت‌های عقب‌مانده‌ای که زنان را در گوشه‌ی انزوا نگاه می‌داشت، از میان نرفت. سنت‌پرستانی که با مشروطیت مخالفت می کردند، مدعی بودند که «با آمدن مشروطیت، منکرات مجاز، مسکرات مباح و مخدرات، مکشوف و شریعت، منسوخ خواهد گشت.» <br />
هنگامی که موضوع آموزش و تعلیم و تربیت دختران و بازشدن مدارس «تربیت نسوان» و «دبستان دوشیزگان» مطرح شد، این کار را در ردیف اباحه‌ی مسکرات و اشاعه‌ی فاحشه‌خانه، قلمداد کردند. حتی کسانی که از لحاظ سیاسی، مردان روشنفکری بودند، رفع حجاب و شرکت زنان در امور اجتماعی را مذموم و مخالف دین اسلام می‌دانستند. با درنظر گرفتن این مقدمات، می‌توان دریافت کسانی چون طاهرزاده، صابر، معجز شبستری، میرزا‌یحیی دولت‌آبادی، لاهوتی، عشقی، دهخدا و ایرج‌میرزا، که آزادی زنان را عنوان کردند، تا چه حد آزاده و آزاد‌اندیش بودند و با چه مشکلاتی می‌جنگیدند. <br />در برنامه‌ی آینده، از آثار و نویسندگانی که در این مورد نوشته و یا تلاش کرده‌اند، خواهیم گفت.
</p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">برنامه را از [<a href="http://www.zamahang.com/podcast/ravi-zan-039.mp3">اینجا بشنوید</a>] <br />برنامۀ پیشین را هم در [<a href="http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/11/post_184.html">اینجا</a>] <br /><br />
کتاب کلثوم‌ننه را به‌ شکل پی‌.‌دی.‌اف در [<a href="http://www.rezaghassemi.org/KolsoumNaneh.pdf">اینجا بخوانید</a>]
</p>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/11/post_187.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/11/post_187.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زنان</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 28 Nov 2007 00:29:16 +0000</pubDate>
        <enclosure url="http://www.zamahang.com/podcast/ravi-zan-039.mp3" length="4535692" type="audio/mpeg" />
      </item>
            <item>
         <title>یادمان «بیژن مفید» و یادی از «شهر قصه» (3)</title>
                  <description><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">در مدت نزدیک به سه سالی که در مجموع نماشنامه «شهر قصه» در سالن‌ و یا تالارهای کوچک و بزرگ تاترهای مختلف به نمایش در آمد، البته که تعداد بسیاری از علاقه‌مندان به هنر نمایش که هم امکان خرید بلیط و هم شرایط رفتن به تاتر را داشتند، موفق به دیدن این نمایشنامه شده بودند. عده‌ای نیز «شهر قصه» را در نمایش تلویزیونی آن دیده بودند. <br /> <br />
ولی آنچه که این نمایش را توانست در گسترۀ وسیع‌تری از مخاطب و مردم مطرح کند و در دسترس همگان قرار دهد شاید رواج دستگاه‌ پخش صوت و نوار کاست و عمومیت یافتن استفاده از این وسیله بود که «شهر قصه» را به مردم کوچه و بازار بشناساند و نزدیک کند. زبانی که در گفت و گوهای «شهر قصه» به کار گرفته شده بود، برگرفته از فرهنگ گفتاری همان مردم بود. و شاید به نوعی حدیث نفس و شرح حال و روزگارشان نیز. <br />

با به بازار آمدن نوارهای کاست «شهر قصه» و امکان تهیه آن توسط قشر اکثر مردم، این نمایش آن‌گونه که بود برای همگان معرفی و شناخته شد و تا به امروز ماندگار ماند. به‌جز یکی دو مورد می‌توان گفت که اکثر بازیگرانی که نمونۀ نمایشی ـ تاتری «شهر قصه» را بازی کرده بودند در نسخۀ گفتاری ـ شنیداری این نمایش که روی کاست نوار ارائه شده بود حضور داشتند. 
</p>

[[photow01]]

<p align="justify" dir="rtl">دنیای «شهر قصه» دنیای پاک و معصوم افسانه‌های قدیمی نیست. بلکه برعکس، بازتاب ملموس همین دنیای شلوغ و گیج و شتابزدۀ امرزو ماست. دنیای ارزش‌های مادی و روزگار روز‌مره‌گی‌ها و بازتاب عصر ماشین‌زده و همه چیز صنعتی و پلاستیکی شدۀ زمانۀ ما است.<br /> آنچه که در «شهر قصه» اتفاق می‌افتد، یادآور استحاله و تب و تاب پوست انداختن‌های فرهنگی ایامی‌ست که مدرک‌گرایی، اساس به‌ کارگیری و به کار بستن‌ها بود. <br /><br />در بخش سوم از این نمایشنامه، بعد از تغییر شکل فیل، شاهد شستشوی مغزی و تهی شدن او از ارزش‌ها و باورمندی‌ها و اعتقاداتش، و در نهایت بیشتر فرو رفتن او در مرداب بی‌هویتی و از خود بیگانگی هستیم. <br /><br />
«برتولت برشت» شاعر و نمایشنامه نویس معروف آلمانی در یکی از اشعار خود می‌گوید: «وقتی که اسمت روی کاغذهای تشخیص هویت نباشد، تو وجود نداری!» <br />در آخرین پرده از نمایشنامۀ «شهر قصه»، ضمن اشاره‌ای که «بیژن مفید» به روند بورکراسی و کاغذ بازی حاکم بر دنیای ما، و عارضۀ رشوه‌دهی و رشوه‌خواری در جامعه دارد، در ادامۀ روایت از «نیستان جدا افتادن» و غربت و غریبی فیل که روزگاری نه از پی حشمت و جاه، که از اتفاق روزگار گذرش به «شهر قصه» افتاد و از بدِ حادثه دندانش شکست، بعد از اضمحلال شخصیت و باروها و اعتقادات او، ما را به مهمانی شوم مرگ هویت و از دست‌رفتگی فیل دعوت می‌کند. «فیل» حالا نه تنها «یک چیز هشهلفت» شده است، بلکه حتی دیگر نامش هم «فیل» نیست. «منوچهر» است!
</p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>
<p align="justify" dir="rtl">برنامه را همراه با پردۀ آخر «شهرقصه» از [<a href="http://www.zamahang.com/podcast/ravi-seda-201.mp3">اینجا بشنوید</a>] <br />برنامه و پرده‌های پیشین «شهر قصه را هم از [<a href="http://www.radiozamaaneh.com/ravi/2007/11/post_183.html">اینجا</a>]</p>
<p align="center" dir="rtl">* * *</p>

پانویس‌هایی در باره «شهر قصه» را [<a href="http://www.parand.se/ra-mofid-panevis.htm">اینجا بخوانید</a>] ]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/11/post_186.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/ravi/2007/11/post_186.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">برنامه‌های جُنگ صدا</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 23 Nov 2007 13:26:25 +0000</pubDate>
        <enclosure url="http://www.zamahang.com/podcast/ravi-seda-201.mp3" length="8454059" type="audio/mpeg" />
      </item>
      
   </channel>
</rss>