<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>رادیو سیتی</title>
      <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/</link>
	  <copyright>Copyright 2008</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section7_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Thu, 29 May 2008 18:25:12 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>«احمد محمود و احمد شاملو، دو شخصیت متضاد داشتند»</title>
                  <description><![CDATA[[[sound]]

<strong><small>بهمن مقصودلو، پژوهشگر سینما و تهیه کننده و کارگردان فیلم‌های مستند در کنار فعالیت‌های فراوانی که در حیطه کار سینما کرده دو اثر مستند درباره زندگی دو تن از بزرگ‌ترین چهره‌های ادبیات معصر ایران – احمد شاملو و احمد محمود – ساخته که از نخستین آثار مستند و بیوگرافیک درباره نویسندگان ایران است.

او هفته گذشته به دعوت هفته‌نامه «شهروند» به تورنتو آمده بود تا در یک جلسه نمایش ِ فیلم ِ زندگی احمد محمود و پرسش و پاسخ با گروهی از علاقه‌مندان سینما و ادبیات ایران شرکت کند. بهمن مقصودلو در باره انگیزه ساختن فیلمی مستند در باره احمد محمود می‌گوید:</small></strong>

[[photow01]]

«وقتی که فیلم شاملو را ساختم، فکر کردم نفر بعدی باید احمد محمود باشد که یکی از بزرگ‌ترین وبرجسته‌ترین نویسندگان بزرگ و انسان‌گرای ایران هست. این فیلم را در سال ٢٠٠٢ در سفر آخرم به ایران در ظرف پنج روز فیلم‌برداری کردیم و بعد قرار شد آن را ادیت کنم و ببرم ایران تا ببیند. اما سه ماه بعد احمد محمود فوت کرد.

دو سال طول کشید تا ماتریال (مواد) اضافه مثل عکس‌ها و صحنه‌هایی را که می‌خواستم به فیلم اضافه کنم تا این‌که در سال ۲۰۰۴ تمام شد. باید توجه کنید که یکی از مشکل‌ترین انواع فیلم‌سازی، ساختن فیلم مستند درباره یک نویسنده است. نویسنده فقط کتاب دارد که بخواند و کتاب چشم‌نواز نیست.

اگر هنرمندی فیلم‌ساز است، شما تکه‌هایی از فیلم او را نشان می‌دهید. اگر یک هنرمندی نقاش هست، نقاشی چشم‌نواز و چشم‌گیر است. اگر موزیسین است، موسیقی او را در طول فیلم گوش می‌کنید. شاعر اگر هست، شعر او شما را به یک دنیای دیگر می‌برد. نویسنده به قول آمریکایی‌ها «بورینگ» است؛ یعنی مشکل می‌توان راجع به او فیلم ساخت.»

<strong>ما ایرانی ها فرهنگ تصویری نداریم</strong>

مقصودلو در سخنانی پس از نمایش فیلمش درباره زندگی شخصی و ادبی و آخرین ماه‌های حیات نویسنده رمان مشهور «همسایه‌ها» از نبود فرهنگ تصویری در میان ایرانی‌ها گفت:

«آنچه که ما در ایران نداریم فرهنگ تصویری است. وقتی شما نگاه می‌کنید از خانم فروغ فرخزاد فیلمی نیست. از نیما یوشیج فیلمی نیست. از بسیاری از بزرگان ما که فوت کردند و رفتند، هنرمندان ما بزرگان ادب و هنر و غیره فیلمی نیست. حتی یک دقیقه. چرا؟ چون وقتی ١٣٠٠ سال اسلام حاکم بود ما از نقاشی (پرتره)، مجسمه‌سازی و موسیقی محروم بودیم. 

در طول این ١٣٠٠ سال بیشترهنرمندان ما چون نمی‌توانستند به این هنرها راه پیدا کنند، به شعر روی آوردند. این است که ما می‌بینیم شعر در این دوره بسیار غنی شد و از نظر شعر و شاعری ادبیات ما خیلی رشد کرد. آن‌ها که نمی‌توانستند شعر بگویند، به خط روی آوردند و نقاشی را در طول این سال‌ها در خدمت خط درآوردند. ما خط را که می‌بینیم همان نقاشی است که از آن محروم بودیم. 

از مشروطیت به بعد این‌ها آزاد شد. ولی از ۱۹۰۰ تا ۱۹۵۰ خیلی طول کشید تا ما با دوربین، با عکس، با فیلم‌برداری و با ارزش عکس و تصویر آشنا بشویم. کتاب نقاشی نبود؛ نمایشگاه نبود.

اگر دوربینی بود در خدمت «الیت» بود؛ در خدمت دربار بود. فیلم‌های کوتاه یک دقیقه یا دو دقیقه‌ای خبری می‌ساختند و هیچ گونه دوربین دست عوام و مردم نبود. در ۱۹۳۰ ما اولین فیلم سینمایی صامت خودمان را ساختیم. درحالی‌ که در همان زمان عکاسی در دنیا به اوج خودش رسیده بود و در هندوستان ۱۳۰۰ فیلم صامت ساخته شده بود.»

[[photow02]]

مقصودلو در ادامه توضیحاتش درباره این‌که چرا در ایران فرهنگ تصویری وجود ندارد گفت که از سال ۱۹۳۰ تا جنگ جهانی دوم فقط چند فیلم کوتاه ایرانی در هندوستان و ایران ساخته شد و تا بعد از جنگ جهانی دوم به دلیل این‌که ایرانی‌ها تا سال‌های سال نه عکاسی و نه عکس دیده بودند و نه نقاشی، فرهنگ تصویری پیدا نکردند و بنابراین تاریخ تصویری نیز ندارند. وی در ادامه گفت:

«وقتی ما از فرهنگ تصویری صحبت می‌کنیم، یعنی ذهنیتی که کمپوزیسیون را بشناسد، ذهنیتی است که «استتیک» (زیبایی ) تصویری بشناسد، ذهنیتی که عکس و نقاشی را بشناسد و به این‌ها ارج بدهد و دنبال این‌ها برود و این‌ها را کشف کند. اما مردم ما این را نداشتند.»

بهمن مقصودلو درباره دلیل اصلی موجود نبودن فیلم و تصویر از هنرمندان ایرانی حتی در دهه‌های اخیر که وسایل تصویربرداری و سینما در ایران رواج داشت گفت:

«مردم ما سال‌ها نفهمیدند که عکس چه ارزشی دارد. چرا باید عکاسی کرد و از دوران بچگی وجوانی عکس و فیلم گرفت. ارزش‌های دوربین تا سال‌ها شناخته نشد. ما متأسفانه تا اوایل انقلاب حکومتی داشتیم که حکومت‌ استبدادی بود. سانسور به شدت بود. من در آن دستگاه کار کردم. حالا این دستگاه که آن دستگاه را دیگر رو سفید کرده و هیچ کس سراغ هنرمندان نمی‌رود.

ما دوجور می توانستیم سراغ هنرمندان برویم برای این‌که از آن‌ها فیلم یا عکس بگیریم. یا باید دولتی می‌بودیم که هنرمند ایرانی جلوی دوربین دولتی صحبت نمی‌کرد چون اعتماد نداشت. اگر هنرمندان واقعی بودند جلو دوربین و میکروفن حکومت هم ظاهر نمی‌شدند. چه در زمان پهلوی و چه الان. و یا فیلم‌سازی به‌طور کلی یک کار اقتصادی است که پول و سرمایه می‌خواهد.»

<strong>احمد محمود: «رهبر پیغام داد که شما بلور خانم را از کتاب درآور»</strong>

بخش دیگری از حرف‌های بهمن مقصودلو درباره چگونگی ساختن فیلمی مستند درباره احمد محمود بود، با اشاره‌ای به رابطه چهل ساله دوستی بسیار نزدیک میان آن‌ها و چگونگی نوشتن و چاپ رمان همسایه‌ها.

مقصودلو گفت که در آغاز دهه ۴۰ خورشیدی هر جمعه به خانه اجاره‌ای و کوچک احمد محمود در محله امیریه تهران می‌رفته و او دست‌نوشته بخش‌های مختلف رمان «همسایه‌ها» را برای او می‌خوانده. مقصودلو ادامه داد:

«احمد محمود وقتی همسایه‌ها را خواست چاپ بکند ساواک دو تا شرط گذاشت. یکی این‌که مقدمه‌ای بنویسد و بگوید این داستان حقیقی نیست و یک قسمت‌هایی را هم حذف کند. احمد محمود ناچار شد این کار را بکند.

با ابراهیم یونسی رفته بود انتشارات امیرکبیر و یک مقدمه مفصل نوشت که این داستان حقیقی نیست. در صورتی که «همسایه‌ها» جریان کودتای ۲۸ مرداد است و یک تکه‌هایی را هم اجازه داد حذف بشود. 

با این حال ساواک هیچوقت دیگر چاپ دوم آن را به امیرکبیر اجازه نداد. بعد از انقلاب هم گفتند که داستان مبتذل است. از خود محمود پرسیدم این مبتذل که تو می‌گویی یعنی چه؟ چرا می‌گویند «همسایه‌ها» مبتذل است. گفت: «رهبر پیغام داده که شما بلور خانم را از کتاب درآور، من اجازه می‌دهم.» خب بلور خانم را با آن اروتیسمش از رمان دربیاورید، چیزی از آن نمی‌ماند.

[[photow03]]

<strong>احمد محمود همانند داستایفسکی بود</strong>

در بخش پرسش و پاسخ از بهمن مقصودلو پرسیدم با شناخت بسیار نزدیکی که از احمد محمود و آثار او دارد، تا چه حد وی را در مقایسه با دیگر نویسندگان خالق شخصیت‌های گوناگون در آثارش می‌بیند و تا چه حد احمد محمود زندگی شخصی و پرتلاطم خود را در آثارش بازتاب داده است؟

«محمود یک نویسنده انسان‌گرا و بسیار شریف است. احمد محمود را باید چندجور شناخت. یکی شخصیت او است،‌ و دیگری آثارش. احمد محمود شخصیت خیلی والایی داشت. خیلی شریف و پاک و انسان بود. یعنی ارزش‌های او آن قدر بالا بود که به آن معتقد بود و اجرا می‌کرد. یک بار نمی‌شد بگوید فلانی برای من یک چیزی بنویس و کتاب من را معرفی کن و یا این‌که چیزی از کسی بخواهد. 

با من دائم در آمریکا نامه‌نگاری داشت. مثلاً اگر یک کتاب می‌خواست که قیمتش فقط بیست دلار بود، شما نمی‌دانید او چه طوری می‌گفت که بهمن این کتاب را برای من بفرست. احمد محمود یک نویسنده رئالیسم اجتماعی بود که تجربیات بسیار زیادی در جوانی و نوجوانی‌اش داشت. با طبقات مختلف اجتماع زندگی کرده بود و آن‌ها را خوب شناخته بود. حافظه بسیار قوی و قریحه غنی داشت.

در ادبیات معاصر به نظر من تنها کسی را که می‌توانیم از نظر تعدد کاراکتر با او مقایسه کنیم داستایفسکی است که هر دو در اجتماع خیلی زندگی کرده بودند. زندگی داستایفسکی را هم شما نگاه کنید، مثل احمد محمود است. هر دو نویسنده زبان‌هایی که برای کارآکترهای مختلف بکار می برند متفاوت است. کارآکترهای آثار احمد محمود و داستایفسکی سطحی نیستند و چند بعدی اند. 

من سعی کردم در این فیلم یک نویسنده‌ای را نشان بدهم که قربانی دو رژیم بود نه قربانی یک رژیم. او با دو رژیم درآویخت. در هر دو رژیم نگذاشتند او رشد کند و کتاب‌هایش بیرون بیاید. زندگی او از راه فروش ده - پانزده درصد حق التالیف می‌گذشت. 

وقتی انقلاب شد از سازمان زنان پاکسازی‌اش کردند. وقتی دست پسرش شکست، پول نداشت او را به بیمارستان ببرد. یعنی آدمی بود که از هیچ کسی هم پول نمی‌خواست. اصلا به کسی هم نمی‌گفت. 

در مورد آثارش، اولا شخصیت «خالد» در همسایه‌ها خودش است. یعنی «خالد»، احمد محمود در نوجوانی است. همان خانه «همسایه‌ها» و رابطه‌اش و غیره و غیره. دوم این‌که من محمود را یکی از چند معدود بزرگترین نویسنده‌های ایران در سبک سوسیال رئال می‌دانم.

مثلاً می‌دانید که نویسندگان اجتماعی دو شاخه می‌شوند. یکی بورژوازی که نماینده آن مثلا بالزاک است و دیگر سوشیال رئالیست که احمد محمود بهترین نمونه است و ما مثل او در ایران نداریم. 

او را از نظر تعداد کاراکتر با داستایفسکی مقایسه کردم. در رمان‌های محمود تعداد کاراکترها زیادند و هر کاراکتر بعد عمیقی دارد. یعنی سه‌بعدی هستند؛ زبان خودشان را دارند و درست حرف می‌زنند.

اما در مقایسه ابراهیم گلستان که فیلم خشت و آینه را ساخته است. شما بروید ببینید. شوفر با همان زبان گلستان حرف می‌زند؛ خانم خانه‌دار با همان زبان حرف می‌زند؛ روشنفکر با همان زبان و تمام کاراکترهای فیلم زبان روشنفکری خود گلستان را دارند. 

در صورتی که اگر بخواهیم کار احمد محمود را مقایسه‌ کنیم، هر کاراکترش حرفی که می‌زند از همان طبقه‌ای است که آن مرد یا آن زن از آن طبقه آمده اند. خیلی شناخت‌های او دقیق است.»

[[photow04]]

از بهمن مقصودلو به عنوان فیلم‌سازی که دو فیلم مستند درباره احمد محمود و احمد شاملو ساخته پرسیده شد شخصیت‌های فردی، اجتماعی و ادبی این دو چهره شاخص ادبیات معاصر ایران چه تفاوت‌ها و چه شباهت‌هایی با هم داشتند؟

«آن‌ها دو شخصیت متضاد داشتند. شاملو شاعر بزرگی بود ولی شخصیت او این طرف بود و شخصیت محمود آن طرف. ولی در یک صفتی این دو تا خیلی مشترک بودند. صفت انسانی را می‌گویم. هر دو سازشکار نبودند. این دو با هیچ کس سازش نکردند و هر دو آزادی‌خواه بودند. این دو تا صفت بارز و بسیار مهم است که این دو تا را به هم نزدیک می کند.»

<strong>هنر، جا را برای دیگری تنگ نمی‌کند</strong>

پرسش دیگر از بهمن مقصودلو این بود که جایگاه ادبی احمد محمود کجا است و چرا کتاب‌هایی از او به زبان های دیگر ترجمه نشده؟
 
«ما ملتی هستیم که متاسفانه همه‌مان حسودیم اما هر کدام درجه‌اش فرق می‌کند. یکی کمتر و یکی بیشتر. هنرمندان ما همدیگر را نمی‌توانند ببینند. چرا آثار شاعران و نویسندگان ما در خارج از کشور کم ترجمه شده؟ چرا نباید آن‌هایی که زبان می‌دانند و شعر می‌شناسند و ادبیات می‌شناسند این آثار را برای دنیا ترجمه کنند؟ و نمی‌کنند.

چرا ما این کمبود را از نظر فرهنگی داریم که شاملو به انگلیسی کتاب ندارد؟ چرا «همسایه‌ها»ی محمود به انگلیسی نباید باشد؟ این ایرانی‌هایی که استاد دانشگاه هستند - و من اسم نمی‌خواهم ببرم - به خاطرحسادت است که ترجمه نمی‌کنند. 

مثلاً کسی مثل آقای کیارستمی می‌رود در فستیوال کن جایزه می‌گیرد، می‌گویند دولت جمهوری اسلامی پول داده به هیأت ژوری! خجالت بکشید! کیارستمی یک هنرمند چندبعدی است. یک کسی اگر موفق بشود همه تو سرش می‌زنیم. آقا دزدیه، بلد نیست و .. خانم‌ها و آقایان! هنر، بزرگ‌ترین خاصیتی که دارد این است که جا را برای دیگری تنگ نمی‌کند. هنر هرم قدرت نیست که یک رییس، دو معاون، چهار تا مقام پایین‌تر و ۱۵ تا آدم زیر هرم باشند. 

چرا اینقدر نقاش در دنیا زیاد است؟ نویسنده، شاعر و فیلم‌ساز زیاد است؟ چون هیچکس جای دیگری را تنگ نکرده. نگاه کنید به تاریخ. ما ایرانی‌ها حسودیم. ترجمه نمی‌کنیم. می گوییم چرا من ترجمه بکنم او نانش را بخورد؟ چرا او معروف شود؟

بهمن مقصودلو در پاسخ به پرسش دیگری گفت: 

«از جمله سؤال‌هایی که طرح کرده بودم و در این فیلم از احمد محمود پرسیدم این بود که اگر یک بار دیگر متولد بشود دوست دارد چه کاره بشود. من نمی‌دانستم چه جوابی می‌دهد اما در بستر سیاسی اجتماعی ایران با چنین نویسنده‌ای این سؤال جا می‌افتد، چون هدف من در این فیلم بود که وقتی فیلم را تمام کردم، نشان بدهم که یک نویسنده بزرگ در دو رژیم در ۵۰ سال به او ظلم شده است.

و پاسخ او به این پرسش این بود: اگر دوباره متولد شوم، ظاهراً به نظر نمی‌رسد که بخواهم نویسنده شوم. یک کار آبرومندی داشته باشم برای تأمین زندگی‌ام ...»]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/05/post_303.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/05/post_303.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زندگينامه</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 29 May 2008 18:25:12 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>روزهای بی‌تقویم ِ بچه‌های کانون اصلاح و تربیت</title>
                  <description><![CDATA[<small><strong>در روز پایانی فستیوال بین‌المللی فیلم‌های مستند که از ۱۷ تا ۲۷ آوریل در تورنتو برگزار شد و در آن شش فیلم مستند ایرانی در بخش مسابقه و بخش ویژه‌ی سینمای مستند ایران شرکت داشتند، فیلم «روزهای بی‌تقویم» ساخته‌ی مهرداد اسکویی جایزه‌ی ویژه‌ی فیلم‌های کوتاه مستند ۳۰ تا ۶۰ دقیقه‌ای را از آن خود کرد.

هیأت داوران این بخش از فستیوال تأکید کرده‌اند که فیلم «روزهای بی‌تقویم» مهرداد اسکویی ضمن ارائه نگاهی تازه و تصویری امیدبخش از زندگی نوجوانان بزهکار تهرانی، پیش‌داوری‌های تماشاگران را هم به چالش می‌کشند.

فیلم مستند «روزهای بی‌تقویم» درباره‌ی زندگی نوجوانان پسر زیر ۱۵ سال است که به دلایل گوناگون، از جمله اعتیاد به مواد مخدر و بزهکاری، در کانون اصلاح و تربیت در منطقه‌ی شمال غرب تهران دوران محکومیتشان را می‌گذارنند.

مهرداد اسکویی این فیلم را در روزهای برگزاری جام جهانی فوتبال در سال ۲۰۰۶ تهیه کرده و تصویرهایی از زندگی تعدادی از نوجوانان ایرانی قربانی آسیب‌های اجتماعی به تماشاگر عرضه می‌کند.

یک روز پیش از اعلام اهدای جایزه‌ی ویژه‌ی هیأت داوران فستیوال گفت‌وگویی داشتم با مهرداد اسکویی درباره‌ی اثرش، «روزهای بی‌تقویم»</strong></small>

[[sound]]

حقیقتش من خیلی علاقه‌مند بودم که راجع به بچه‌ها و فوتبال و جام جهانی فوتبال که ایران در آن حضور داشت، فیلمی بسازم. قبلاً زیاد کتاب راجع به کانون‌های اصلاح و تربیت و بچه‌ها و مقوله‌ی پداگوژیکی خوانده بودم. فکر کردم که چگونه می‌شود این را به این موضوع وصل کرد.

این بود که طرحی در ارتباط با بچه‌ها و جام جهانی و کانون اصلاح و تربیت نوشتم و به کانون اصلاح و تربیت و قوه قضاییه دادم. یک مدت طول کشید تا مجوزش را بگیرم. با آن ایده، وارد فضای تحقیقاتی شدم و رفتم و وارد فضای کانون شدم. اما در همان مراحل اولیه ایده‌ی من عوض شد.

<strong>کانون اصلاح و تربیت، یک کانون سابقه‌دار است؛ یعنی قبل از انقلاب وجود داشت. یک دوره‌ای بود که وقتی بچه‌ها می‌رفتند به کانون و بعد بیرون می‌آمدند؛ نه تنها فضای کانون در آن‌ها اثری نمی‌گذاشت و اصلاح نمی‌شدند، بلکه بیشتر در کارهای خلاف می‌غلتیدند. آیا راجع به سابقه‌ی کانون اصلاح و تربیت و چیزی که در آن فضا می‌گذرد، تحقیقی کردید یا نه؟</strong>

راستش یک مقدار تحقیق کردم. یک سری پرونده‌ها را خواندم؛ یک سری مصاحبه با مددکاران اجتماعی و یک مقدار از سابقه‌ی کانون. ولی چیزی که برای من مهم بود، امروز و حال کانون بود و آدم‌هایی که بخصوص بخش مسئولین خود کانون را (تشکیل می‌دهند.) کسانی که به صورتی می‌آیند و فعالیت می‌کنند. برایم خیلی مهم بود که این‌ها با چه انگیزه و با چه توانایی دارند روی این بچه‌ها کار می‌کنند که آن‌ها را به زندگی، به امید و به شرایط زیستی بهتر سوق بدهند.

خب بچه‌ها از طبقات نسبتاً پایین اجتماع هستند. آسیب‌های اجتماعی زیادی دیده‌اند و واقعاً من تلاش مددکاران اجتماعی را می‌دیدم؛ چه در زمانی که این بچه‌ها در کانون اصلاح و تربیت هستند و چه پس از زمانی که آزاد می‌شوند و این که مددکاران اجتماعی می‌روند و تحقیق می‌کنند و مشکلاتشان را بررسی می‌کنند.

به هر حال نمی‌دانم چه قدر؛ یک درصدی هستند که به کارشان ادامه می‌دهند. ولی من خودم شاهد بچه‌هایی بودم که مددکاران (زندگی‌شان) را تعقیب می‌کردند و با خانواده‌ها و فامیلشان ارتباط برقرار می‌کردند. حتی کمک‌های مالی فراهم می‌کردند که آن‌ها را به شرایط زیست طبیعی برگردانند.

[[photow01]]

<h4>«با چاقو زدم پهلوشو درآوردم»</h4>

<strong>یکی از کاراکترهای خیلی جالب توجه در این فیلم، کاراکتر «وحید» است. پسربچه‌ی نوجوانی که بر اثر اعتیاد به کانون آمده. به نظر می‌رسد که ذهن خیلی پخته و پیچیده‌ای دارد. چه طور با این آدم آشنا شدید و چگونه او را به عنوان یکی از کاراکترهای اصلی فیلم انتخاب کردید؟</strong>

من وقتی برای مرحله‌ی تحقیق به کانون اصلاح‌ و تربیت وارد شدم، چیزی که مشاهده کردم، (این بود که) این‌ها بچه‌های زیر ۱۵ سال هستند؛ خیلی هم بچه‌های خوبی هستند. ولی به شدت - همان طور که شما می‌گویید - پیچیده و دقیق‌اند. خیلی‌ها از سنشان به خاطر تجربه هایی که از سن کم شروع کردند، جلوترند.

وقتی رفتم توی کانون، دیدم که خانم‌‌هایی که می‌آیند آن‌جا و می‌خواهند به این بچه‌ها برسند، با ترحم می‌گویند: «قربونتون برم» «آخی شما چه کوچولویید» و این‌ها ... و تمام است دیگر. و دیگر (بچه‌ها) اصلاً به او اجازه نمی‌دهند؛ اصلاً تحویلش نمی‌گیرند؛ سر به سرش می‌گذارند.

این‌ها روی تخت‌هایشان نشسته بودند. من یک دفعه در را باز کردم؛ بدون هیچ گونه سلام و علیک و احوال‌پرسی، گفتم بچه‌ها ایران مکزیک چند چند؟ این‌ها یک دفعه تعجب کردند که یک آدمی همین جوری آمده و بدون هیچ گونه مقدمه‌ای؛ و من برایشان جالب شدم. آمدند دورم نشستند.

گفتم: «فلانی تو چی کار کردی؟» حالا آن «وحید» شخصیت اصلی هم داشت من را نگاه می‌کرد. خیلی دقیق و بدون اعتنا گفت: «با چاقو زدم پهلوشو در آوردم.» گفتم: «دردش هم گرفت؟» نمی‌دانستند چه کار کنند. یکی گفت: «با تیغ زدم؛ فلان کردم و این‌ها.» من هم مدام می‌گفتم: «دردش هم گرفت؟» و این صحبت‌های من در این‌ها تکیه کلام شد.

آرام آرام به من اعتماد کردند. چند تا چیزی که می‌خواستند، از بیرون برایشان خریدم و آوردم. چون من با بچه‌ها و به خصوص با (خانم‌ها) و بچه‌ها در زمینه‌ی مستندسازی و بخصوص عکاسی، خیلی کار کرده‌ام، می‌دانم که چه جوری می‌توانم اعتمادشان را جلب کنم و می‌دانم که چه جوری می‌توانند جلوی دوربین من راحت باشند.

من گروه کوچکی دارم که خیلی حرفه‌ای هستند و وقتی داریم کار می‌کنیم، همه یک تن واحدیم. این‌ها جوری بودند که بچه‌ها دیگر عکس‌العمل خیلی غیرطبیعی نشان نمی‌دادند و ما سعی کردیم که این‌ها در شرایط زیستی خودشان حرکت کنند و ما تعقیبشان کنیم.

شیوه‌‌ای هم که اتخاذ کردم، شیوه‌ی سینمای مستقیم بود و یک بخش‌اش هم گفت‌وگو داشت و درگیر می‌شدند. من خودم هم حضور داشتم که سینما حقیقت یا سینمای «وریته» بود؛ ما اصلاً نمی‌گفتیم چه کار کنید؛ نمی‌گفتیم کجا بروند و چه کار کنند؛ و آن‌ها بودند که ما را دنبال خودشان می‌کشیدند.

<strong>بعضی از این بچه‌ها می‌بینیم که جلوی دوربین به راحتی گریه می‌کنند. خب برای بچه‌های نوجوان به خصوص از آن طبقه و آن گروه اجتماعی که می‌آیند، گریه کار خیلی سختی است. آیا این کار را به راحتی انجام می‌دادند یا تلاش می‌کردید که این صحنه‌ها به وجود بیایند؟</strong>

اصلاً. این‌ها هیچ کدام از گریه کردن‌ها‌یشان غیرطبیعی نیست. یعنی ما داشتیم فیلم‌برداری می‌کردیم، بهنام یکدفعه رفت روی تخت‌اش. ما اصلاً نمی‌دانستیم چرا و من فقط به فیلم‌بردارم گفتم بهنام را بگیر. پا شد رفت و از او (فیلم) گرفت و هم‌زمان با مخاطب، هم‌زمان با «شما»یی که فیلم را می‌بینید و کشف می‌کنید که او یک دردی دارد، گریه می‌کند و بعد دردش را می‌فهمید، ما هم هم‌زمان با شما این کشف را می‌کردیم. یعنی من خودم نمی‌دانستم چه اتفاقی دارد می‌افتد.

وحید می‌آمد، درگیر می‌شد و ازش می‌پرسید و وحید متوجه می‌شد که مثلاً با سنگ زده‌اند و چشم داداشش را کور کرده‌اند. ما هم همان موقع می‌فهمیدیم. هیچ گونه فیلم‌نامه و ایده‌ی از قبل مشخص و خطی برای سکانس‌مان نداشتیم.

[]photow02]]

<strong>در کانون اصلاح و تربیت و در کانون‌های مشابه معمولاً مربی‌ها روش‌های خاصی برای مقابله کردن و برخورد کردن با بچه‌هایی که آنجا هستند، دارند. یکی از کاراکترهای جالبی که توی این فیلم بود، کاراکتر «روحانی» است که می‌آید آن جوری با بهنام برخورد می‌کند و بعد برای آن‌ها از طریق تلفن موبایلش موزیک و موسیقی شادمهر عقیلی پخش می‌کند. این آدم را چه جور دیدید؟ چون خیلی خلاف آن تصور و تصویری است که همه می‌توانند داشته باشند!</strong>

این روحانی که توی این فیلم هست، خیلی برای من و گروه، آدم جذابی بود. به شدت توانسته بود با بچه‌ها ارتباط بگیرد و با آن‌ها فوتبال بازی می‌کرد. حتی برایشان «ژل» می‌خرید؛ چیزهایی که گفته بودند این‌ها نباید توی کانون بیاید. ولی خیلی روی این بچه‌ها تأثیر مثبت داشت.

بعد از این که فیلم تمام شد، ما فهمیدیم به خاطر این که مدرکش کامل نبوده و این‌ها، ایشان از آن‌جا رفت و کسی دیگری آمد که این باعث شد بچه‌ها یک مقدار غمگین بشوند. ولی در دوره‌ای که ما کار می‌کردیم، آن‌جا بود و آن موسیقی را هم که از موبایلش در آورد و گذاشت، همان موسیقی‌ که از شادمهر عقیلی‌ است که توی ایران مجاز است.

من خودم شوکه شدم، یعنی انتظار نداشتم که یک چنین عکس‌العملی از این‌ها ببینم. واقعاً دیدم که بعد بچه‌ها غمگین شدند؛ چون موسیقی غمگینی بود و ما گام به گام با آن حرکت کردیم.

من سعی کردم آن حقیقتی که دارد در مقابل دوربین من اتفاق می‌افتد، مواجهه من با واقعیت رودررویم را بگیرم؛ بدون این که از پیش به چیزی فکر کنم و از پیش خط و مرز و شکل و شمایلی به آن بدهم.

خیلی جالب است برایتان بگویم که بعد از این‌که ایشان از آن‌جا رفت، من از یکی از مسئولین آن‌جا شنیدم که «خیلی حیف شد این آقا رفت و ما همکار ارزشمندی را از دست دادیم. چهار ­ پنج روز بعد از این که رفت، یک چک یک میلیونی آورد و ما می‌دانستیم که این چه قدر وضع مالی‌اش بد است.

یک چک یک میلیونی آورد و گفت: من رفته بودم نماز بخوانم. بعد از نماز یک آقایی آمد گفت که حاج آقا گفته بودی که یک جایی برای بچه‌ها هست و نجات‌شان پول لازم دارد، این یک چک یک میلیونی ناقابل است.»

می‌گفت: «فردایش آورد به ما داد و چک در وجه حامل بود» و می‌گفت که «همین مسأله ما را خیلی ناراحت‌تر کرد که چه آدمی است. این که توانسته بعد از مدتی با این بچه‌ها ارتباط برقرار بکند و ما او را از دست دادیم.»

[[photow03]]

<h4>جایزه‌ها را به این بچه‌ها تقدیم می‌کنم</h4>

<strong>وقتی که فیلمی را با بچه‌ها می‌سازید، یک رابطه‌ی عاطفی هم با آن بچه‌ها حتماً ایجاد می‌شود؛ حتا اگر در آن مدت ۱۰ روز باشد. می‌خواهم بدانم کاراکتری مثل بهنام یا یکی از بچه‌های دیگر که آزاد می‌شود و یا خود وحید را بعد از تمام شدن این فیلم اصلاً دنبال کردی؟ خبری ازشان داری یا نه؟</strong>

ممنونم که این را می‌پرسید. من به شدت این بچه‌ها را دوست دارم. اصلاً من مدت زیادی بعد از فیلم‌برداری و در مرحله‌ی تدوین با این بچه‌ها زندگی کردم. ولی یکی از قوانین کانون این است که ما حق نداریم تلفن بچه‌ها را داشته باشیم و پس از آزادی‌شان بتوانیم با این‌ها در ارتباط بمانیم. این را از اول با ما قرار گذاشته بودند و من واقعاً خیلی وقت است که دلم برای وحید، بهنام، علی و به خصوص سجاد تنگ شده است. ولی این امکان برایم وجود نداشت که بچه‌ها را ببینم.

حتی در جشنواره که جایزه گرفتم، گفتم که این جایزه‌ها را من به این بچه‌ها تقدیم می‌کنم. یکی دو تا را توانستم؛ یکی دو تا از سکه‌ها را به یکی از مسئولین آن‌جا که با ما همکاری می‌کرد، برسانم؛ ولی بقیه را هنوز پیدا نکرده‌ام. ولی واقعاً امیدوارم که شرایط بهتری داشته باشند و در شرایط بهتری زندگی کنند.

<strong>در این فیلم مستند چندین سوژه‌ی مختلف مطرح می‌شود، آیا ضروری بود تمام این سوژه‌ها را بیاورید در غالب این زمان بررسی بکنید؟ به چه دلیل این قدر سوژه پشت سر هم، این قدر کاراکتر که هر کدامشان سوژه‌ی فیلم مستند عمیقی می‌توانند باشند؟</strong>

به نظر من زمان توی مستند خیلی مهم است و فشردگی زمان و این که من سعی کردم زیر کلیت ایده‌ام که بچه‌های تنها و بی‌پشتیبانی که حالا به کانون آمده‌اند و ضایعات روحی و ذهنی‌شان دارد ترمیم می‌شود و یک گزارشی از اجتماعی که دارند توی آن زندگی می‌کنند و مشکلاتشان می‌دهند، سعی کردم این کلیت را منسجم کنم.

بچه‌هایی را هم که انتخاب کردم، فکر کردم که از جوانب مختلف بررسی‌شان بکنم. یکی بچه‌ای‌ درون‌گراست؛ یکی برون‌گرا و یکی هم بچه‌ای است که طلاق، باعث ایجاد مشکل برایش شده؛ و یکی هم دعوا و درگیری و دیگری هم اعتیاد. در نهایت این‌ها همه برای من یک بچه بودند. همه توی یک بچه خلاصه شده بودند؛ یک بچه‌ای که وجوه مختلفی می‌تواند داشته باشد.

چندین جا در ایران و خارج از ایران که این فیلم را نشان دادم، این‌ها گفتند که این شخصیت‌ها، همه کامل‌کننده‌ی یک بچه است. یک بچه‌ای می‌تواند در عین حال سجاد باشد؛ بهنام باشد؛ علی باشد یا وحید باشد.

حتی آن بچه‌ای که از افغانستان آمده و گناهی ندارد، اما چون توی ایران دارد بدون مجوز کار می‌کند، آمده آن‌جا. او هم یک بخش مهمی از معصومیت کودکی است.

<strong>وقتی یک فیلم مستند می‌سازید، صحنه‌هایی هست که شما نمی‌توانید این‌ها را نشان بدهید. در این صورت آیا مستند آن معنی واقعی خودش را دارد؛ به عنوان آیینه‌ای که باید واقعیت را فقط نشان بدهد؟</strong>

راجع به واقعیت و حقیقت خیلی تعبیرهای مختلفی می‌شود کرد. به هر حال هر جامعه‌ای قوانین خودش را دارد و خط قرمزها و محدودیت‌های خودش را دارد. ما محدودیت‌های جامعه خودمان را می‌شناسیم. حتی کانادا، فرانسه و خیلی از کشورهای دیگر هم محدودیت‌های ویژه‌ی خودشان را دارند.

ما فیلم‌مان را طراحی می‌کنیم و خیلی چیزها را جوری طراحی می‌کنیم که بتوانیم آن گونه که لازم است فیلم را بسازیم و ارائه کنیم و حقیقت فضایی را که داریم روی‌اش کار می‌کنیم، انتقال بدهیم. در هر حال فضای اجتماعی مستند، یک مقدار فضای انتقادی است و تا حالا که فیلم‌های ما تحمل شده و خیلی روی جامعه‌ی خودمان تأثیر گذاشته است.

مثلاً ما مهم‌ترین جایی که فیلم را نشان می‌دهیم، خود ایران است و تاثیری که فیلم‌های ایرانی روی خود مردم ما می‌گذارند. بخصوص این فیلم برای مسئولین کانون اصلاح و تربیت و کارکنان آن خیلی تأثیرگذار بود و در آن جلسه‌ای که من آن‌جا فیلم را نمایش می‌دادم، از اواسطش همه گریه می‌کردند.

من گفتم شما سال‌هاست با این بچه‌ها کار می‌کنید؛ فکر می‌کنم با من شوخی می‌کنید. گفتند نه! جوری که شما این بچه‌ها را دیدید، ما واقعاً این جوری تا حالا ندیده بودیم و شما (تصویری) از درون این‌ها بیرون کشیده‌اید، که (بدون آن) به این راحتی نمی‌شود این درون را دید و کشف کرد.

من خودم پند دادن توی فیلم مستند را هیچ وقت توصیه نمی‌کنم و فقط می‌خواهم کشف کنیم و مقولات انسانی را انتقال بدهیم و اشتراک‌های انسانی را به وجود بیاوریم و این که بچه‌ها در همه جای دنیا بچه‌اند؛ حق زندگی دارند و حق این که در شرایط بهتری زندگی کنند.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/05/post_302.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/05/post_302.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد فيلم</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 10 May 2008 14:35:57 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«دیش‌ها را جمع می‌کنند؛ مردم دوباره می‌گذارند»</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>پانزدهمین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم مستند در کانادا از ۱۷آوریل ۲۰۰۸در شهر تورنتو شروع شد. شش فیلم ایرانی در این جشنواره حضور دارند. از این شش فیلم، فیلم «باد دبور» ساخته‌ی محمد رسول اف در بخش مسابقه شرکت کرده است. 

پنج فیلم «سیاه نوزه» ساخته‌ی رخساره قائم‌مقامی، «تهران انار ندارد» ساخته‌ی مسعود بخشی، «کارت قرمز» ساخته‌ی مهناز افضلی، «به کجا تعلق دارم» ساخته‌ی مهوش شیخ‌الاسلامی و «روزهای بی‌تقویم» ساخته‌ی مهرداد اسکویی در بخش ویژه‌‌ی چشم‌اندازی به سینمای ایران شرکت کردند. 

در روز افتتاحیه‌ی جشنواره، بیشتر سینماگران ایرانی به دلیل تاخیر در گرفتن ویزای کانادا و سخت‌گیری‌هایی که سفارت برای آن‌ها ایجاد کرده بود، نتوانستند در جشنواره حضور داشته باشند. اما در طول هفته توانستند خودشان را به تورنتو برسانند و در یک کنفرانس خبری شرکت کنند. در حاشیه‌ی این کنفرانس با محمد رسول اف سازنده فیلم باد دبور گفت‌وگویی داشتم.

باد دبور درباره‌ی پدیده‌ی استفاده از ماهواره و تلویزیون در بخش‌های مختلف جامعه ایران از روستاهای دور افتاده تا ابر شهر تهران و مناطق حاشیه‌ای، روش‌های مقابله مردم با ممنوعیت‌های قانونی استفاده از ماهواره و اثرات فرهنگی نفوذ تکنولوژی ارتباطات در زندگی قشرهای گوناگون مردم ایران است. نخست از محمد رسول اف درباره عنوان فیلم او می‌پرسم:</small></strong>

[[sound]]

اسم فیلم باد دبور، باد مخالف صبا است. همان طوری که می‌دانید باد صبا یک بادی است که از شرق به سمت غرب می‌آید. قبلا یک فیلمساز فرانسوی به نام آلبر لاموریس فیلمی درست کرده بود به نام باد صبا و به نظر من هم باد دبور جالب آمد. هم یک شوخی بود با آن فیلم که تصویر هوایی از ایران ارائه می‌کند و همین که با مضمون فیلم خیلی جور درمی‌آمد. 

علت آن هم نوع مخالفتی است که مردم ایران با تصمیم‌گیری دولت دارند، در خصوص مدیا (رسانه‌ها) و دارند کوشش‌های فردی می‌کنند که مسیر و معابر جلوی خودشان را یکی یکی باز کنند و در واقع دسترسی پیدا کنند به اطلاعات آن سوی دنیا و از این طریق کیفیت زندگی‌شان را افزایش بدهند.»

<h4>تغییر فرهنگی، امری اجتناب‌ناپذیر است</h4>

<strong>قبل از انقلاب اگر خاطرتان باشد پرویز کیمیاوی فیلمی ساخته بود به نام «مغول‌ها» راجع به رفتن تلویزیون به روستاها. آیا آن فیلم را دیدید و آیا از آن فیلم تاثیری گرفتید یا نه؟</strong>

من متاسفانه آن فیلم را ندیدم ولی راجع به آن خواندم و خیلی هم دوست داشتم آن فیلم را ببینم و متاسفانه یکی دو جا هم کوشش کردم پیدا کنم، ندیدم. اما اگر دقت کنید در فصل اول فیلم که می‌گوید اشاره‌ای دارم به موضوع، مساله من اصلا تلویزیون نیست. 

مساله من این است که وقتی اشاره می‌کنم به تکنولوژی که سرو کله آن پیدا می‌شود، نمی‌شود با آن با محدودیت و سرکوب برخورد کرد. باید فکر جدیدی برای آن کرد. این موضوع هم موضوع مهمی است. برای این‌که فرهنگ ما را نشانه می‌گیرد و اگر یک پاسخ قانع کننده برای روش و نحوه استفاده از رسانه در ایران پیدا نکنیم، طبیعتا تغییر فرهنگی، که البته امری اجتناب ناپذیر است، با سرعت خیلی بیشتری اتفاق می‌افتد و یک‌جور به نظر من موجب انبساط و انقباض ناگهانی می‌شود و شکست بوجود می‌آید در بدنه فرهنگی کشور. 

بیشتر نگرانی من از این بود که این نابسامانی که در واقع به خاطر بی‌توجهی به این موضوع است، با برخورد سلبی که نمی‌شود کاری با آن کرد، این‌ها دائم می‌زنند، می‌کوبند، می‌آیند دیش‌ها را جمع می‌کنند و مردم دوباره دیش‌ها را می‌گذارند، بنابراین با برخورد سلبی کاری نمی‌شود کرد. 

در اینترنت از فیلتر شکن استفاده می‌کنند. فیلم‌ها را به‌صورت دی‌وی‌دی قاچاق می‌کنند. موزیک ما در زیر دارد کار خودش را می‌کند. بنابراین برخورد سلبی که اصلا رد است. من فکرم این است که باید تصمیم‌گیران فرهنگی در ایران، یک نگاه جدی‌تری به مقوله فرهنگ داشته باشند و رسانه را جدی‌تر بگیرند و فکر نکنند که فقط تلویزیون جمهوری اسلامی خبر پخش می‌کند.

[[photow01]]

<h4>«ریاکاری نهادینه شده» اتفاق افتاده است</h4>

<strong>واقعیت این است که رسانه از طریق ماهواره، از طریق ویدئو، از طریق دی‌وی‌دی و سی‌دی در دور افتاده‌ترین نقاط مملکت نفوذ کرده است. این یک پدیده‌ای است که همان طور که در فیلم هم دارید نشان می‌دهید، مردم در مقابل محدودیت‌هایی که دولت برای این کار می‌گذارد با آن مقابله می‌کنند. می‌خواهم ببینم از نظر فرهنگی جنبه مثبت این کشاکش و کشمکش چیست و جنبه منفی آن چیست؟</strong>

ببینید برای خود من این قضیه یک دغدغه است. یعنی من خودم با استفاده بی‌دروپیکر از هر چیزی، یعنی با هر تغییر فرهنگی ناگهانی مخالف ام. یعنی فکر می‌کنم در جامعه ما یک‌سری ارزش‌هایی وجود دارد که ارزش‌های محترمی است. ولی محترم تر از همه آن ارزش‌ها، آزادی‌ها و شعور فردی انسان است که باید زمینه آن به‌وجود بیاید و آن موقع هرکسی بداند چگونه از این وسیله استفاده کند.

به هرحال علاوه بر آن یک پارادوکس‌ها و تناقضاتی وجود دارد که  خیلی موضوع را  خطرناک می‌کند. یعنی این‌که یک بچه کوچولو وقتی در خانه ماهواره را می‌بیند و وقتی از خانه می‌آید بیرون و می‌بیند همه چادر به سر دارند، گیج می‌شود که چه چیز درست است بالاخره. 

یک چیزی اتفاق می‌افتد که من اسم آن را می‌گذارم «ریا کاری نهادینه شده»، یعنی چه؟ یعنی یاد می‌گیرد که در هر موقعیتی یک شخصیتی از خودش بروز بدهد. در خانه یک‌جور باشد، در میهمانی یک‌جور باشد، خیابان و مدرسه و تاکسی یک‌جور باشد و یک چیز بگوید و این یعنی چند شخصیتی شدن جامعه. خیلی موضوع مهمی است که واقعا نمی‌دانم چطور همه این قدر راحت از کنار آن می‌گذرند.

<h4>تلویزیون دنیای روستاییان را عوض می‌کند</h4>

<strong>بخشی از فیلم نشان می‌دهد که ماهواره رفته در یک روستایی که در آن روستا حتی یکی از بچه‌ها می‌گوید که تنها خروجش از آن روستا سفری بوده یک ساعته به یک روستای نزدیک خودش. در آن مدتی که این فیلم را و این بخش از فیلم را در آن روستا تهیه می‌کردید، چه تغییری احساس کردید که در زندگی و فرهنگ آن روستا با همه آن تناقضاتی که در آدم‌های آن روستا وجود دارد، به‌وجود آمد؟</strong>

آن بخشی از فیلم که شما اشاره می‌کنید تلویزیون است و همان تلویزیون جمهوری اسلامی، ولی مهم نیست همان تاثیر را دارد. واقعیت این است که دنیای آن‌ها متفاوت شده، یک پنجره جدید برای‌شان باز شده، افق‌های آن‌ها عوض شده؛ دنیای آن‌ها دیگر به روستای خودشان محدود نیست. افق‌های مهمی برای خودشان تصویر می‌کنند و دوست دارند که به دنیا یک طور دیگر نگاه بکنند و از دنیا سر در بیاورند. 

من فکر می‌کنم تا زمانی که محدودیت و این‌که دست یک عده‌ای رو چشم ما است که این را ببین و این را نبین و فقط بخشی از بین پنجه‌هایش را باز می‌کند و آن موقع است که از لای آن ما یک چیزهایی را ببینیم، فکر می‌کنم این در نهایت به یک تصویر ذهنی اشتباه منجر می‌شود که ما فکر کنیم که مثلاً بیرون از ایران ممکن است خیلی چیزها فرق کند و این طوری نیست. 

ای کاش تصمیم‌گیران فرهنگی به‌جای این‌که بر محدودیت‌ها پافشاری کنند و جلوی آگاهی را بگیرند، کمک می‌کردند به این جریان آگاه‌سازی و جریان تقویت فرهنگی. به‌جای برخورد ایدئولوژیک و سلبی با بعضی از مسائل برخورد کردن، آن را با پافشاری و شکل درست آن، با آرامش به مردم می‌آموختند. آن موقع من فکر می‌کنم مقاومتی که از طرف خانواده‌ها در برابر پدیده‌ای مثل ماهواره اتفاق می‌افتد، خیلی بیشتر از آن چیزی است که دولت دارد انجام می‌دهد.

[[photow02]]

<h4>ما داریم زمان را از دست می‌دهیم</h4>

<strong>محدودیت اصولا افراد و به خصوص بچه‌ها و نوجوان‌ها را به رویای بیشتری می‌برد. وقتی که تلویزیون می‌آید به خصوص در این روستا، در زندگی آینده این افراد در آن روستا، فکر می‌کنید تاثیر مثبتی داشته باشد یا منفی؟</strong>

متاسفانه فقط موضوع محدودیت‌های فرهنگی نیست. خیلی محدودیت‌های دیگری هم هست و تا زمانی که نگاه واقع بینانه‌ای راجع به برخی مسائل وجود نداشته باشد و تصور ما این باشد که همه حقیقت پیش ما است و دیگران دارند اشتباه می‌کنند؛ این جمع خود به خود با یک تصور خیالی و با یک تصویر ذهنی به سوهای ناشناخته می‌رود و ما فقط داریم زمان را از دست می‌دهیم. 

ای کاش این برخورد، برخورد واقع گرایانه‌ای می‌شد. می‌آمدیم آنچه را که ما فکر می‌کردیم را برای لحظه‌ای فراموش می‌کردیم و می‌دیدیم واقعیت دارد چه به ما می‌گوید و من فکر می‌کنم که ارزش سینمای مستند در همین است که ببینیم واقعیت چیست. 

خوشبختانه این چیزی بوده که برای خود من ملموس بوده است. این کشاکش حتی در خود بدنه‌ی دولت هم وجود دارد. یعنی یک عده‌ای خودشان می‌دانند که این مسیری که مثلا حاکمیت می‌رود، اشتباه است و فقط منتظر هستند که در یک فرصت‌هایی این اشتباهات را اصلاح کنند. نمی‌دانم باید از این بابت خوشحال باشم یا ناراحت باشم. ولی به هرحال زمان دارد از دست می‌رود و این چیزی که شما می‌گویید، کاملا به نظر من هم صحت دارد و موجب از دست دادن زمان می‌شود.

 ‌ 

<h4>یک جایی این مرز شکسته می‌شود</h4>

<strong>برگردیم به خود فیلم، شما از روستا شروع می‌کنید به شهر می‌آیید و در خود شهر چندین کاراکتر مختلف را از زوایای مختلف دارید و به تماشاچی‌ها نشان می‌دهید. چرا این قدر سوژه‌ها و کاراکترهای مختلف در قالب یک فیلم مستند یک ساعته معرفی می‌کنید؟</strong>

سوژه مختلف نیست. ولی شما درست می‌گویید من فاکت‌های زیادی می‌آورم برای حرفم، برای این‌که مثلا اگر من می‌خواستم به یک نصاب شمال شهری بسنده کنم، با یک‌سری اتهاماتی روبه‌رو می‌شدم که فقط ببین شمال شهری‌ها از این چیزها استفاده می‌کنند. 

اگر می‌خواستم با جنوب شهری‌ها برخورد کنم، یک طور دیگر. به خاطر همین مجبور شدم در فصل اول فیلم که در تهران است، بیایم از دو تا نصاب استفاده کنم که یکی می‌رود کار طبقه‌ی بالا را انجام می‌دهد و یکی کار طبقه‌ی پایین را انجام می‌دهد. در واقع فضای هرگونه شبهه را بگیرم و بعد که می‌آیم، ضریب نفوذ آن را نشان می‌دهم. 

می‌آیم در روستا نشان می‌دهم، در اعماق این جامعه این اتفاق افتاده است. هر چند که آن آقا دارد می‌گوید که ما اجازه نمی‌دهیم زن‌ها نگاه کنند ولی خب تا کی می‌تواند اجازه بدهد زن‌ها نگاه نکنند. 

بنابراین یک جایی این مرز شکسته می‌شود و همان شکستگی که من گفتم به‌وجود می‌آید. درحالی که می‌شود با برنامه‌ریزی و با توجه به این موضوع، بدون سرکوب، بدون برخورد سلبی، یک نگاه واقعی به موضوع کرد. من به شما حق می‌دهم، شاید به دلیل شرایطی که ما در آن زندگی می‌کنیم باعث بشود که ما به فاکت‌های مختلف فکر بکنیم والا موضوع نتیجه‌ی محدودیت است. 

خطی که در ذهن من است این طوری است. یک فناوری وارد می‌شود، تو سرکوب می‌کنی آن را، خب سرکوب بکن، مردم می‌روند و طور دیگری از آن استفاده می‌کنند. خب این‌که بدتر از آن روش آزاد آن است. آن روشی که زیرزمینی می‌شود. این‌که دائم فکر می‌کنند یک چیزی در آن است درحالی که واقعا خیلی‌هایش مزخرف است.

[[photow03]]

<h4>بعضی محدودیت‌ها قابل گفت‌وگو نیست</h4>

<strong>در مورد نشان دادن این محدودیت‌ها، آیا محدودیتی هم برای شما به عنوان فیلمساز وجود داشت که چیزی را بخواهید نشان بدهید در قالب این سوژه و نتوانید آن را نشان بدهید؟</strong>

بله محدودیت هست ولی این محدودیت خوشبختانه به گفتگو منجر شده. یعنی من ساعت‌ها گفتگو کردم با مسئولین سینمایی و آن‌ها به من اعتماد کردند، بالاخره که بروم و فیلمم را بسازم. من به آن‌ها هم حق می‌دهم که بالاخره بخواهند بدانند من چه فیلمی می‌خواهم بسازم. ولی مفهوم آن این نیست که محدودیتی نیست. محدودیت هست و خیلی هم زیاد است، ولی قابل گفت‌وگو است. بعضی‌هایش قابل گفت‌وگو نیست. 

به هرحال یک قانونی در کشور داریم و همه‌ی ما شهروندان ایرانی باید به آن قانون ملتزم باشیم. ولی یک جاهایی هست که محدودیت‌ها فراقانونی است. آن محدودیت‌های فراقانونی را با گفت‌وگو، با ایجاد ارتباط، و درک متقابل قطعا می‌شود حل کرد و من فکر می‌کنم که ما نباید خودمان را فریب بدهیم و بگوییم محدودیت وجود ندارد. 

اصلا کار ما این است. یعنی اگر فردا بگویند این موضوعات همه آزادند، موضوعات جدیدی پیش می‌آید که آن‌ها محدود است و ما باید برویم سراغ آن‌ها. بنابراین این محدودیت برای فیلمساز همیشه هست و در همه جا هست. شدت آن فرق می‌کند. بنابراین من اگر بخواهم جمع بندی بکنم، محدودیت هست زیاد هم هست، خوشبختانه جای گفت‌وگو وجود دارد. خوشبختانه برخوردها از شکل امنیتی یک مقدار خارج شده، قابلیت گفت‌وگو دارد. مسئولین حرف ما را می‌شنوند، پاسخ‌های خودشان را می‌دهند و ما هم پاسخ‌های خودمان را می‌دهیم و بیشتر اوقات این منجر می‌شود به اخذ مجوز و خیلی وقت‌ها هم منجر می‌شود به این‌که فیلمی ساخته نشود.

 ‌ 

<h4>روزنامه‌نگاری که بلال می‌فروشد</h4>

<strong>وقتی که یک محدودیتی وجود داشته باشد و واقعا به یک سوژه‌ یا یک صحنه‌ای رسیده باشید که این را احساس بکنید که با توجه به ضرورت‌های آن سوژه حتما باید در این فیلم نشان داده بشود، اما آن محدودیت نمی‌گذارد که آن را بخواهید نشان دهید. یک فیلمساز مستند اگر کنار بیاید با این محدودیت، آیا لطمه‌ای به ماهیت کار اصلی‌اش نمی‌خورد؟</strong>

این چیزها که شما می‌گویید هست، ولی یک پاسخ کلیشه‌ای هم وجود دارد که البته واقعی است: محدودیت خلاقیت ایجاد می‌کند. و واقعا این است که ما از دل این سختی‌ها چه چیزهای زیبایی بیرون می‌آوریم. یک کاراکتری در فیلم من هست که بلال می‌فروشد و روزنامه‌نگار است. من فکر کنم او دارد زندگی‌اش را می‌کند و به کاری هم که دوست دارد می‌پردازد. حالا به سهم خودش، سعی می‌کند که روزنامه‌اش را بدهد به دست مردم. درست که ابعاد زندگی‌اش خیلی کوچک شده ولی کیفیتش را حفظ کرده است. درست است که سطحش خیلی کم است، ولی به هرحال یک طعمی از زندگی در آن است. اصلا جذابیت آن همین است. 

من هم دارم همین کار را می‌کنم. من هم دارم در واقع سعی می‌کنم که آن‌طوری زندگی کنم و به‌جای ساخت فیلم‌های سینمای بدنه و چیزهایی که مورد سلیقه‌ی من نیست و خیلی هم قشنگ است و باید هم باشد و من نمی‌گویم که اصلا نباشد. برای کسان دیگری که سلیقه‌ی آن‌ها آن‌طوری است خیلی هم خوب است ولی من آن را دوست ندارم و دارم سعی می‌کنم با آن نوع سینمایی که به آن علاقه دارم، همان کاری را بکنم که آن گزارشگر و روزنامه‌نگار دارد می‌کند.

در مورد این فیلم هم با وجودی که هنوز مجوز رسمی به دست من نرسیده است، ولی چون از چند ماه پیش من تقاضای مجوز کردم و فیلم آماده بوده و منتظر شدم و اگر ممانعتی بود، به من می‌گفتند که این فیلم را نباید بیاورم. ولی به نظرم نیامد که ممانعتی دارد. 

در خارج از کشور می‌دانند که حالا بعد از آن‌جا در یک بخش مسابقه‌ی این فستیوال است و بعد هم چند تا فستیوال دیگر دارد. به هرحال دیگر بعدش فیلم از من جدا می‌شود و من خیلی با فیلم نیستم بعد از آن. حالا این‌جا چون اولین فستیوال است من آمدم و بعد دیگر فیلم از من جدا می‌شود.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/04/post_301.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/04/post_301.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگردانها</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 29 Apr 2008 21:39:58 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>سامان سالور، تنها ایرانی حاضر در کن</title>
                  <description>فیلم «ترانه تنهایی تهران» (مردی با آستین کوتاه) ساخته سامان سالور موفق شد در بخش ۱۵روز با کارگردانان به جشنواره کن راه پیداکند. 

۱۵روز با کارگردانان، یکی از بخش‌های مهم جشنواره کن است که تنها ۲۰ فیلم از کشورهای مختلف جهان در آن شرکت می‌کنند. 

علاوه بر فیلم ترانه تنهایی تهران، فیلم‌هایی از کشورهای آرژانتین، رومانی وبرزیل نیز در این بخش پذیرفته شده‌اند.

صبح امروز طی یک نشست خبری، فیلم‌های دو هفته‌ی کارگردانان جشنواره‌ی کن رسماً معرفی شدند. 

 ۱۵ روز باکارگردانان یک بخش غیررقابتی است که داوران اصلی ندارد، اما داوران جنبی همچون نگاه جوان و کلیسایی فیلم‌های آن را داوری می‌کنند.‌ با توجه به حضور کمرنگ سینمای ایران در جشنواره کن ۲۰۰۸، ‌حضور فیلم سالور می تواند امیدوار کننده باشد.

سالور کارگردان «ترانه تنهایی تهران» به ایسنا گفته است: «نمی‌توان منکر اهمیت جشنواره فیلم کن شد، اما کن، آخر دنیا نیست. اما خوشحالم که این فیلم به عنوان نماینده‌ای از سینمای مستقل ایران که طی چند سال گذشته مظلوم واقع شده، در جشنواره کن حضور دارد.»

پیش از این، از احتمال حضور فیلم شیرین به کارگردانی عباس کیارستمی در کن امسال سخن به میان رفته بود. اما گویا تنها کارگردان ایرانی که توانسته است به جشنواره کن امسال راه پیدا کند، سامان سالور است.

[[photow01]]

سالور، کارگردان «چند کیلو خرما برای مراسم تدفین» گفته است: «علاقه‌مند بودم فیلمم ابتدا در ایران به نمایش درآید، اما این فیلم برای شرکت در جشنواره‌ی فیلم فجر گذشته انتخاب نشد.»

«ترانه تنهایی تهران» درباره‌ی مردی به نام بهروز است که سابقاً در جنگ بیسیم‌چی بوده و حالا  به همراه پسرخاله‌اش حمید که مهندس مخابرات و بیکار است، در تهران آنتن‌های ماهواره نصب می‌کنند.

‌عوامل این فیلم سینمایی عبارتند از:

مدیر فیلمبرداری: تورج اصلانی، صدابردار: محمد شاهوردی با تشکر از حسین قورچیان و مهدی صالح کرمانی با موسیقی محمد سالاروند، تدوین: سامان سالور، آرزو ارزانش، دستیار اول کارگردان و برنامه‌ریز: مجید بلون، دستیار کارگردان: علی عسگری، منشی صحنه: بهناز تاجیک، مدیر تولید: ساسان سالور، مدیر تدارکات: محمدرضا سالور، طراح صحنه: سامان سالور، مهسا حسینی، بازیگران: زنده‌یاد بهروز جلیلی، مجتبی بی‌طرفان، مریم صباغیان، محمد فصیحی، محمدرضا سالور و تهیه کننده سامان سالور، کمپانی دریم‌ لب فرانسه.

سامان سالور پیش از این و در پی محرومیت نمایش فیلم‌اش، آواز تنهایی تهران (مردی با آستین کوتاه) در  بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر تهران، در یادداشتی که در رونامه حایت نو به چاپ رسید گفته است: 

«حیفم آمد از خبری که این روزها آن را شنیده‌ام، تشکر و قدردانی نکنم.
خبر از این قرار است که با قطعی شدن حضور دو فیلم در بخش میهمان و البته حل شدن مشکل نمایش یک فیلم و اضافه شدن دیگر فیلمی به بخش مسابقه و قرار گذاشته شده بین نمایندگان شورای عالی اتحادیه تهیه‌کنندگان و کانون کارگردانان (آقای جعفری جلوه) برای حل مشکل تنها فیلم باقیمانده مساله‌دار، گویا اوضاع فعلاً‌ روبه‌راه است.

الهی شکر که دیگر مساله خاصی باقی نمانده و همه چیز بر وفق مراد پیش رفته است و صدای اعتراضی هر چند کوچک در جهت تضعیف یا پایمال شدن حق فیلم یا فیلم‌سازی به گوش نمی‌رسد و صد البته شکر که هیچ فیلمی با توصیه، وارد جمع جمیع مسابقه‌دهندگان نشده و با تذکر بیرون رانده نشده. 

خدای را سپاس که در جشنواره‌ای که اسم فیلم را با خود به همراه دارد و بیست و شش سال تمام آن را یدک می‌کشد، تنها کیفیت فیلم‌ها مدنظر بوده و هزاران درود به عاقبت و عافیت‌اندیشی عده‌ای، چرا که حداقل در پیش‌بینی پایان شاهنامه که حتماً چون سالیان گذشته برای تنها عده‌ای خوش است، می‌توان اینگونه متصور بود که در هنگام تقسیم حواله‌های سیمرغ و سمندهای بلورین (یا برعکس) همه شرکت‌کنندگان حتی ناراضی‌ترینشان تنها ابزار سینما را حتی برای اعتراض‌های بزرگ‌شان برخواهند گزید و همه چیز به خوبی و خوشی تمام خواهد شد و پرونده مختومه و تا باد چنین بادا.

در آخر به عنوان یکی از پیگیران جدی عرصه هنر هفتم که هر از گاه فیلم‌هایی بی‌سروصدا و بدون امکان عرضه و نمایش و مستقل می‌سازم، تذکری را در این باب وارد می‌بینم که شرح ماوقع خالی از لطف نیست: 

دوستان! بنا به گزارش هواشناسی در چند روز آینده موجی از هوای سرد به سمت کشور پیش می‌آید که ممکن است صف‌های طویل جلوی سینماهای نمایش دهنده را کمی تا قسمتی دستخوش تغییرات نیمه جدی کند. 

پس به هوش باشید و بیایید زمزمه کنیم که ای کاش می‌شد طبیعت و زمان را هم با جلسه یا تذکر و نصیحتی با خود همراه می‌کردیم تا این ۵ روز آینده را هم با خیالی راحت سر بر بالین می‌گذاردیم.»
</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/04/post_300.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/04/post_300.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فستيوال فيلم</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 26 Apr 2008 17:51:29 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«هیچ‌کس دشمن نیست» مستندی از جوانان ایرانی</title>
                  <description><![CDATA[[[sound]]

<strong><small>این روزها در برخی از دانشگاه‌های آمریکا، بخش‌هایی از فیلم مستندی به نمایش در می‌آید که «هیچ کس دشمن نیست» نام دارد و ساخته‌ی ندا سرمست است.

ندا سرمست که در زمینه رشته‌های مختلف موسیقی و هنری در آمریکا کار می‌کند، از ٩ سالگی به این کشور مهاجرت کرده و ساختن این فیلم، سه طول کشیده است.

فیلم مستند «هیچ‌کس دشمن نیست» در چند مرحله و در ایران فیلم‌برداری شده است؛ از سال‌های قبل از انتخابات تا روزهای رأی‌گیری و بعد از انتخاب احمدی‌نژاد به‌عنوان رییس‌جمهور ایران.

درباره این فیلم با ندا سرمست، کارگردان و سازنده‌ی آن گفت‌وگو کردم.</small></strong>

[[photow02]]

همیشه می‌گفتم آن ایرانی که من می‌شناسم و ایرانی که در رادیو تلویزیون‌های آمریکایی نشان می دهند، یکی نیست. دوست داشتم بتوانم ایران را در شکل و صورت دیگری معرفی کنم. هم برای غرور خودم و هم این‌که واقعاً و همان طور که اسم فیلمم است، نشان دهم که مردم ایران دشمن هیچ کسی نیستند. هدفم این بود که ایران و مردم ایران و به‌خصوص جوان‌ها را با یک غرور مثبت نشان دهم.

اولین چیزهایی که برای من جالب بود و خودم هم کنجکاو بودم، همین انتخابات ایران بود. خیلی جالب بود و برایم تازگی داشت که دیدم چه قدر مردم با هر سنی خودشان را در سیاست و انتخابات شرکت می‌دهند.

از آن موقعی که یادم می‌آید جوان‌ها در آمریکا زیاد به انتخابات رییس‌جمهوری اهمیت نمی‌دهند. برای من خیلی جالب بود که در ایران این طور نیست. البته ایران کشور جوانی است.

با کسانی که آشنا شدم و شروع کردم، در‌واقع با حس خودم جلو رفتم. با یک خانمی به اسم سایه صحبت کردم که دانشجوی ایرانی است و فکر کردم حرف‌هایی که می‌زند، هم برای من جالب است و هم می‌تواند برای خارجی‌ها جالب باشد.

از دیگر کسانی که دیدم یکی هم یاس، از خواننده‌های رپ ایران بود که من خیلی از کار او خوشم آمد. او از موسیقی استفاده می‌کند. هدف‌هایش مثبت است و انرژی مثبت می‌دهد. بیشتر در کارهای هیپ‌هاپ - حالا یا در ایران باشد یا آمریکا و یا در اروپا - خیلی‌ها درباره‌ی فحش و سکس وهمه‌ی این چیزها می‌خوانند؛ ولی کار یاس با همه فرق می‌کرد و برای من جالب بود؛ چون می‌دیدم که چه قدر مردم به حرف‌هایش گوش می‌دهند و یک عضو مثبتی برای جامعه ایران است. 

در این فیلم با جوان‌های دیگری هم صحبت می‌کنم و این نبض ایرانیان را به آمریکایی‌ها نشان می‌دهد که ببینند واقعاً دشمن ِ هیچ کسی نیستند و اگر هم‌دیگر را این‌گونه ببینند و این صورت ایرانی را ببینند، شاید بیشتر با آن‌ها آشنا شوند و خودشان بفهمند که نه تنها با هم دشمن نیستند؛ بلکه آینده‌ی خوبی هم می‌توانند با هم داشته باشند.

<strong>آیا زمانی که به ایران رفتید با موسیقی هیپ‌هاپ آشنا شدید یا از همین‌جا راجع به آن شنیده بودید؟ چگونه با یاس آشنا شدید؟</strong>

اصلاً نمی‌دانستم که هیپ‌هاپ وجود داشت و برای خودم خنده‌دار بود. چون اصلاً نمی‌دانستم که با زبان فارسی چگونه می‌توان هیپ‌هاپ خواند. روزی ما به یک استودیوی ضبط موسیقی‌ رفتیم که آن‌ها در آخرین لحظه تصمیم گرفتند جلوی دوربین نیایند.

گفتم خود من هم چندین سال موسیقی کار کردم. گفتند: این‌جا کسی به اسم یاس هست که ایرانی کار می‌کند و خیلی هم حرف‌های خوب و مثبتی می‌زند. گفتم: برویم و این هیپ‌هاپ ایرانی را هم ببینیم.

وقتی که به استودیو رفتم دیدم که اولین آهنگی که برای ما گذاشته بود درباره‌ی زلزله‌ی بم بود. واقعاً اشکم درآمد. او شروع کرد به حرف زدن و به گفتن این‌که پدرش را در سن ١٨-١٧ سالگی از دست داده و این یک داستان خیلی جالبی برای من بود.

آن زمان بود که اولین دفعه هیپ‌هاپ ایران را شنیدم. کار آن‌ها به خاطر مشهور شدن یا پول درآوردن نبود. این‌ها با قلب‌شان این کار را می‌کردند و پیامشان هم از قلبشان شروع می‌شد.

<strong>در فیلم شما من «هیچکس» و «پیشرو» را هم دیدم. چرا یاس را انتخاب کردید؛ در حالی که «هیچکس» به عنوان پدر هیپ‌هاپ ایران معروف است؟</strong>

من خیلی هیچکس را قبول دارم. خیلی برای هیپ‌هاپ ایران زحمت کشیده و خیلی برای کارهایی که کرده، احترام می‌گذارم. ولی با این زمینه‌ای که خودم داشتم، آدم همیشه نگاه می‌کند که امروز چیست و فردا چه می‌شود. احساس کردم «یاس» آینده و حرف‌های متفاوتی دارد.

[[photow01]]

ما از نظر کاراکتر و از نظر فکری با هم بودیم و حس کردم که داستان‌های زیادی برای گفتن دارد و اگر بخواهم در آینده نگاهی بیندازم که این چه عضو مثبتی می‌تواند برای جامعه باشد.

ضمن این‌که آن زمان خیلی از حرف‌های هیچکس را نمی‌توانستم استفاده کنم؛ نه از هیچکس و نه از رپرهای دیگر. ولی دو سه تا از آهنگ‌هایش را که شنیده بودم، اتفاقاً دنبالش بودم که پیدایش کنم و با او صحبت کنم.

<strong>می‌خواهید روی مستندهای دیگری برای ایران کار کنید؟ آیا الان برای شما انگیزه‌ای شده که بخواهید بیشتر راجع به ایران کار کنید؟</strong>

آن زمانی که تصمیم گرفتم این فیلم را درست کنم، دلیل داشتم. روزی داشتم برنامه‌ای نگاه می‌کردم، ایران را نشان دادند. شروع کردم با خودم بلند بلند حرف زدن.

گفتم من یا می‌توانم این‌جا بشینم و این حرف‌ها را بشنوم یا می‌توانم مثل یک عضو از جامعه به آن‌جا بروم و داستان خود را بگویم. من زمینه‌ی کار هنری را دارم؛ پس چرا از راه هنر نجنگم؛ هنری که به چشم من آمده است؟

فکرهای دیگری هم دارم. این حس و غرور ایرانی بودن در من خیلی بیشتر از قبل هم شده. ایرانی‌هایی که می‌بینم - چه در خود ایران یا خارج از ایران - می‌بینم واقعاً چه عضو مثبتی برای جامعه دنیا هستیم.

فکر می‌کنم این بیشتر به کارهای فرهنگی ربط داشته باشد و فکر می‌کنم با کارهای مشترکی و ارتباطاتی که ایرانی‌ها در آمریکا و اروپا دارند باید بیشتر باشد و باید با هم پرچم ایران را بالا ببریم.

<strong>فیلم شما جای دیگری هم اکران شده است؟</strong>

فعلاً نه، چون این ویرایش آخرش هم هنوز تمام نشده؛ ولی قسمت‌هایی از آن را در چند دانشگاه نشان داده‌ام. هدف من این است که تلویزیون آمریکا بخواهد آن را نشان بدهد. می‌دانم مردم آمریکا که ببینند، خوششان خواهد آمد و این فیلم روی چند نفری تأثیر مثبت می‌گذارد. جاهایی که ما دستمان را بیرون می‌گذاریم که با هم همبستگی داشته باشیم.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/04/post_299.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/04/post_299.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگردانها</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 23 Apr 2008 14:58:00 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title> بچه های شر محور شرارت</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>در بازار کمدی، یک ایرانی تازگی‌ها محبوب آمریکایی‌ها شده است. مازیار جبرانی و دوستانش که عبارت «محور شرارت» جرج بوش را عنوان تور کمدی خود قرار داده بودند، به آمریکایی نشان دادند که مردمان کشورهای Axis Of Evil آنقدرها هم وحشتناک و شیطانی نیستند. مازیار این هفته در تورنتو اجرا داشت و چند دقیقه‌ای مهمانش بودیم.

ماز جبرانی، یا مازیار جبرانی، یکی از کمدین‌های معروف ایرانی خارج از کشور است که در آمریکا شهرت زیادی پیدا کرده و با مجموعه کمدی سنترال هم همکاری خود را شروع کرده است. 

مازیار، ده سالی است که وارد کار سینما شده و در کنار کار کمدی یا استندآپ کمدی، کار سینمایی جدی هم انجام می‌دهد. از جمله در فیلم‌ مترجم، هم‌بازی شومپن یا نیکول کیدمن بود. 

دلیل اصلی که جبرانی در آمریکا به شهرت زیادی رسیده، سخنان بوش بود که ایران را در کنار عراق و کره شمالی به عنوان محور شرارت معرفی کرد و مازیار و دوستانش، تور کمدی «اکسس آو ایول» را راه انداختند. 

چند سالی است که مازیار همراه با چند نفر از دوستانش در سراسر آمریکا و اروپا ظاهر می‌شوند و با عنوان گروه محور شرارت، سعی می‌کنند که کارهای طنزی انجام بدهند و در برنامه‌های استندآپ کمدی، نگاه‌های کلیشه‌ای را علیه خاورمیانه‌ای‌ها و اعراب به طنز بکشند. 

شنبه گذشته مازیار جبرانی و دوستانش در تاتر پاناسونیک شهر تورنتو برنامه اجرا کردند. من و کلاغ‌ها هم با مازیار گفت ‌وگو کردیم که البته من عملاً زیرآب گفت وگوی کلاغ‌ها را زدم.</small></strong>

[[sound]]

<strong>ماز، چطور شد که از کالیفرنیا سر درآوردی؟</strong>

بیست سال پیش با فامیل‌هایم به کالیفرنیا رفتیم و من آن‌جا بزرگ شدم دیگر. سانفرانسیسکو بزرگ شدم و الان در لس‌آنجلس هستم و الان هم آمدم پهلوی شما در تورنتو.

<strong>خب، مدرسه را هم که بیشترش را در آمریکا بودی و درس خواندی دیگر؟</strong>

آره، من از ۶ سالگی آمدم به آمریکا. پس در آمریکا بزرگ شدم. یعنی من ایران فقط کلاس اول را شروع کردم و دیگر وقتی انقلاب شد، آمدیم آمریکا.

<strong>فارسی که نخواندی‌؟</strong>

نه، فارسی نخواندم. من وقتی آمریکا بودم یک کمی ک این طرف و آن طرف لاس گرفتم. ولی راستش را بخواهید الان نوشتن و خواندنم خیلی خوب نیست.

[[photow01]]

بیشتر فارسی را در خانه با مادر و پدر و پدربزرگ‌ صحبت می‌کردیم‌، می‌توانم الان فارسی صحبت کنم و فقط باید نوشتن و خواندنم را یک مقدار بهتر قوی‌تر کنم.

<strong>‌تو که گفتی از طرف خانواده پدری آذری هستی، من هیچ لهجه‌ای متوجه نشدم؟</strong>

پدرم تبریزی است دیگر. می‌دانید راستش را بخواهید، حیف است که من زبان تبریزی را یاد نگرفتم. چون واقعاً وقتی می‌شنوم خیلی به نظرم می‌آید که زبان شیرینی است. الان فقط بلدم بگویم کیفین یاقچیدی، چخ یاقچیدی، همین.

<strong>کار نمایش را از کی شروع کردی؟ به‌جز اینکه جلوی آینه برای خودت تمرین می‌کردی، کی فکر کردی که می‌توانی بیایی و برای مردم اجرا بکنی و چقدر خواستی در کارت، ایرانی بودن را نمایش بدهی؟</strong>

از ۱۲ سالگی وقتی مدرسه بودم، یک تاتری بود در همان مدرسه آمریکایی ما، شروع کردم رفتم آدیشن کردم و یک رل گرفتم بازی کردم و دیدم که واقعاً خیلی لذت می‌برم که روی صحنه باشم. 

پس از آن وقتی که دبیرستان بودم، دوباره ادامه دادم. وقتی که رفتم دانشگاه، به مادر و پدرم گفتم که من می‌خواهم هنرپیشه بشوم. آن‌ها هم گفتند که به نظر ما می‌آید که شما گفتی که می‌خواهی وکیل بشوی. گفتم نه، هنرپیشه. گفتند نه، تو باید وکیل بشوی. 

خلاصه من را راضی کردند که وقتی رفتم دانشگاه، یک چیزی مثل همان وکالت خواندم. البته علوم سیاسی خواندم که بروم دانشکده حقوق و دایم وقتی پیدا می‌کردم یک تاتر بازی می‌کردم.

ولی می‌دیدم که واقعاً برای آینده نمی‌توانم این را به عنوان یک شغل انجام بدهم. ۲۶ سالم بود و در لس‌آنجلس بودم و دلم می‌خواست دنبال این کار بروم و با یک آقایی صحبت می‌کردم که در یک شرکت تبلیغاتی بود. 

با او در آن شرکت کار می‌کردم و ایشان یک آقای آمریکایی مسن بود که به من گفت تو که این کار را دوست داری، چرا هیچوقت دنبال آن نرفتی؟ گفتم می‌دانید من فکر می‌کنم در ۳۰ سالگی شاید دنبال آن بروم. گفت بیا با تو کار دارم. من را برد و نشاند در دفترش و گفت ببین من الان شصت و اندی سن دارم. 

گفت من وقتی که بیست و اندی سال داشتم، یک کارهایی بود که می‌خواستم انجام بدهم و هیچ‌وقت انجام ندادم. گفت اگر واقعاً می‌خواهی دنبال این کار بروی، از امروز شروع کن.

۲۶ سالم بود و تصمیم گرفتم که دنبال این کار بروم، یعنی ۱۰ سال پیش بود. ولی بیشتر به خاطر اینکه این کار را دوست داشتم و اصلاً فکر نمی‌کردم که مثلا چه اثری روی اجتماع ایرانی می‌گذارد یا مثلا چه اثری روی دنیا می‌گذارد. فقط فکر کردم که من عاشق این کار هستم و می‌خواهم این کار را انجام بدهم.

[[photow02]]

<strong>‌در ابتدا مخاطبان اولی تو چه کسانی بودند‌؟</strong>

‌‌اول راستش را بخواهید مخاطبانم بیشتر امریکایی بودند. من در «کمدی ‌ستور» که در لس‌آنجلس یک کلوپ هست که خیلی از اسم‌های بزرگ کمدی آمریکایی، قبلاً از آن‌جا شروع کردند. کسانی مثل دیوید لترمن، جی لنو، رابین ویلیامز و همه آنها در کمدی‌ ستور بودند و یک خانمی است به نام میتزی شور که رییس آن کلوب است. 

من در آن‌جا شروع کردم و معمولاً به بچه‌های جوان هم  که می‌خواهند کارشان را شروع کنند می‌گویم اگر می‌خواهید این کار را بکنید، باید در هفته مثلاً پنج تا ده بار روی صحنه بروید. دایم باید مطالب جدید بنویسی. من آن‌جا شروع می‌کردم، از کمدی ستور.

کار تبلیغاتم را در روز داشتم، بعد شب‌ها، مثلاً نصف شب، ساعت یک صبح می‌رفتم جلوی هشت نفر هشت تا آمریکایی جوک می‌گفتم. اول‌ها فقط برای مردمان آمریکایی برنامه اجرا می‌کردم و بعد این‌ طرف و آن طرف چندتا ایرانی هم می‌آمدند و بعضی‌ها از خاورمیانه به کلوب می‌آمدند ولی آمده بودند که فقط شو ببینند و نیامده بودند که من را ببینند. 

تازگی‌ها در این چند سال اخیر، چون که کارهایم در یک مقدار یوتیوپ قرار گرفت و برنامه‌های ما که رفت در تلویزیون کمدی سنترال در آمریکا، یک مقدار اسم ما شناخته‌تر شده و الان وقتی برنامه می‌گذاریم، حدود ۵۰ درصد اقلاً از ایرانی‌ها هستند.

<strong>این برنامه «اکسس آو ایول» را که شروع کردی، خب فکر می‌کنم یک تکانی به برنامه‌ات داد و مخاطب بیشتری هم پیدا کردی. به خاطر یوتیوپ هم خارج از مرزهای آمریکا خوب شناخته شدی. فکر می‌کنی این روند به چه صورت ادامه پیدا می‌کند؟</strong>

ببین، این «اکسس آو ایول» دوباره همان میتزی شور، من و این احمد احمد و آرن کیدر را با همدیگر در یک گروه گذاشته بود. آرن کیدر یک فلسطینی است و احمد احمد یک مصری است و همه مال آمریکا و در اینجا بزرگ شدیم. اسم ما را گذاشته بود Arabian Knights (شوالیه‌های عرب). 

[[photow03]]

من هم گفتم ایرانی‌ام عرب نیستم. ولی اسم دیگری پیدا کنید. ما حدود دو سه سال پیش اسم‌مان را عوض کردیم و گذاشتیم اکسس آو ایول که هم مسخره کنیم این اسمی که جرج بوش به ایرانی‌ها و خاورمیانه داده و هم اینکه فکر کردیم که یک اسم خیلی خوبی هست که مردم، می‌خواهند ببینند که این چه برنامه‌ای است.

وقتی این برنامه راه افتاد این اسم هر سه تای ما را برد هم در اجتماع ایرانی‌ها، هم آمریکایی، هم عرب‌ها و همه جا ما را می‌شناختند.

مثلاً خودم همین امسال تنها رفته بودم استرالیا و دو تا شو داشتم و حدود ۲۴۰۰ نفر آمدند. خب، این‌ها در اول از همان یوتیوب شروع شده بود. مردم برنامه را در یوتیوب دیده بودند.

پس این خیلی به ما کمک کرده ولی الان که شما می‌بینید ما به تازگی شروع کرده‌ایم که برنامه را یک مقدار عوض کنیم. مثلاً امشب گذاشتند From The Axis (از محور شرارت). بیشتر می‌خواهیم با اسم‌های خودمان جلو برویم. پس الان به اینجا رسیدیم که وقت آن است که خودمان نام خودمان را بگذاریم.

[[photow04]]

<strong>تو در برنامه‌های مختلف تلویزیونی آمریکایی ظاهر شدی، در سی‌بی‌اس جاهای دیگر. با چه واکنش‌هایی روبرو شدی؟</strong>

خب، می‌دانید از اول از ده سال پیش که من برنامه را شروع کردم و تصمیم گرفتم بروم هنرپیشگی و کمدی را به عنوان یک پروفشنال دنبال کنم، خب آدیشن می‌آمد و می‌رفتیم برای یک رل ام وای بی بلو یا ای‌ آر یا برنامه‌های تلویزیونی و سینمایی آمریکایی.

خوشبختانه حدوداً در بیست تا بیست و اندی برنامه، بازی کردم. خب، هر دفعه که یک رلی بازی می‌کنی، شما نمی‌دانی که چه اثری روی کارت دارد. شاید یکی ببینندت و شاید نه، معلوم نیست. 

ولی کاری که می‌کنی این کارها را می‌گذاری توی یک دیسک (دی‌وی‌دی) و این دیسک را آماده می‌کنی که اگر یکی بگوید که مثلاً یک رلی داریم که مثلا رل جدی است، خب ماز کمدی جدی هم بازی می‌کند و شما آن دیسک را می‌فرستید و به آن‌ها نشان می‌دهید به کارگردان‌های مختلف که مثلاً می‌خواهند شما را در فیلم بیاورند.

پس این خودش از آن لحاظ به شما کمک می‌کند و درضمن وقتی یکی می‌گوید این، در این فیلم بوده، در آن فیلم بوده، هم رل‌های کمدی بازی کرده، هم رل‌های جدی بازی کردی و در فیلم مترجم با شان پن و نیکول کیدمن همبازی بوده و آن فیلم، خودش یک فیلم جدی است و کسانی که در فیلم هستند اسم‌های بزرگی هستند در هالیوود؛ همه این‌ها به شما کمک می‌کند.

<strong>یعنی درحقیقت خودت آینده متفاوتی را داری دنبال می‌کنی. هم کمدی و هم جدی؟</strong>

آره، آره. صد‌در‌صد. خود من هم برنامه دارم و تازگی آن را نوشتم. یک فیلمی نوشتم به نام جیمی وست‌وود، امریکن هیرو که مثل یک پلنگ صورتی است، ولی با کاراکتر ایرانی.

دلم می‌خواهد که این فیلم را بگذارم در سینمای آمریکایی و می‌خواهم نشان بدهم، می‌خواهم یکی از اولین شخص‌های مثبت خاورمیانه در سینمای غربی باشد، جیمی وست‌وود و وب سایت هم داریم. جیمی‌وست‌وود دات کام...

[[photow05]]

<strong>با لهجه ایرانی؟</strong>

بله، با لهجه ایرانی و در ضمن با دو تا نویسنده یک پروگرام تازگی به سی‌بی‌اس فروختیم که داستان یک ایرانی است که در لس‌آنجلس زندگی می‌کند و کمدی است درست‌ مثل کار همه، ولی ایرانی.

الان سعی می‌کنم این دو تا را پیش ببرم که اگر بتوانیم به صحنه بیاوریم، خیلی خوب می‌شود.

<strong>خیلی از برنامه‌هایی که دارید خارج از آمریکا است. یعنی همین الان که در تورنتو برنامه اجرا می‌کنی و در خاورمیانه هم که برنامه اجرا می‌کنی. ایران چه؟</strong>

ایران والا متاسفانه فعلاً نشده و خیلی دلم می‌خواهد که ایران بروم و برنامه اجرا بکنم. ولی مطمئن نیستم تیپ کمدی من، آن‌جا مورد قبول واقع شود. خیلی دلم می‌خواهد. 

دوستان جوانی از ایران ایمیل می‌فرستند که می‌گویند در یوتیوپ یا یک‌جایی مصاحبه یا برنامه من را دیده‌‌اند. می‌دانم که در ایران تعداد جوانان زیاد است و ایرانی‌های زیادی هم روشنفکر هستند هستند. در ضمن خیلی پیشرفت کرده‌اند.

متاسفانه غرب راجع به ایران، این چیزها را نمی‌داند. به مردم غرب که بگویید ایرانی‌ها یا خاورمیانه، فکر می‌کنند مثلاً همه ما روی شتر سوار هستیم و داریم از یک ده به ده دیگری می‌رویم.

ولی خیلی دلم می‌خواهد که به ایران بروم و اگر یک روزی بتوانم دلم می‌خواهد با چند تا فیلمبردارم بروم که بتوانم این برنامه را فیلم کنیم.

<strong>و در آخر این صحبت‌های رییس جمهوری ایران در دانشگاه کلمبیا را شنیدی یا نه؟</strong>

خب معلوم است که شنیدم. هروقت یک ایرانی یک کاری می‌کند، مثبت یا منفی باشد؛ می‌شنویم و همه به همه ایمیل می‌فرستیم.

<strong>چه احساسی داشتی وقتی گفت ما در ایران مثل آمریکا گی(همجنس‌گرا) نداریم؟</strong>

جالب است من داشتم به حرف‌های او گوش می‌دادم. اول حرف‌هایش یک چیزهایی می‌گفت که می‌گفتی خب، موافقم. مثلاً می‌گفت که اگر کشورهای دیگر قرار است برنامه‌ی اتمی داشته باشند خب ما هم باید اجازه داشته باشیم که داشته باشیم. من گفتم خب این حرف او درست است. 

بعد گفت که باید به فلسطینی‌ها کمک کنیم که مشکل آنه‌ا حل شود. گفتیم این حرف او هم درست است و بعد گفت در ایران گی نیست. گفتم ای بابا،  اولین دوتا حرف‌هایت که درست بود با این حرفی که الان زدی، آن دو تا را هم دیگر پاک کردی. 

چون که واقعا خب مسخره است. یعنی می‌دانم که او یک سیاست‌مدار است و شاید نمی‌خواست جواب بدهد. ولی خب باید یک جواب دیگری می‌داد مثلاً شاید می‌گفت که الان وقت آن نیست یا مثلا...

<strong>‌‌فکر کردی که همین را در شوی کمدی‌ات یک مقدار با آن بازی کنی یا نه؟</strong>

خب نه، ببینید بعضی وقت‌ها یکی یک حرفی می‌زند، یک سیاستمدار احمدی‌نژاد یا بوش؛ سیاست‌مدارها بعضی وقت‌ها حرف‌هایی می‌زنند که انگار خودشان کمدی نوشتند. پس من دیگر نمی‌توانم این را کمدی‌تر بکنم!
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/04/post_298.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/04/post_298.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بازيگران</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 18 Apr 2008 16:54:07 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«جامعه‌ای که لذت را پس می‌زند، بیمار است»</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>آوازه‌ی مرجان ساتراپی، با فیلمِ «پرسپولیس» از مرزهای ایران و فرانسه فراتر رفته است. این نویسنده و فیلمساز ایرانی که در فرانسه زندگی می‌کند، در گفت وگویی که ۲۹ مارچ در گاردین منتشر شد، از زندگی و کار خود گفت. متن زیر ترجمه‌ای از این گفت و گوست.</small></strong>
 
مرجان ساتراپی مثل توفان وارد اتاق می‌شود. او لباس سیاه پوشیده و به شکلی کوبیستی زیباست، پیکاسو می‌توانست پیکره‌اش را بتراشد. موهای سیاهی دارد. دهانش، بریدگی قرمزی از رژ‌لب است، او مدام حرف می‌زند و به‌نظر می‌رسد دود از هر سوراخ پیدایی بیرون می‌ریزد. همه چیز او شبیه کارتون است. او را تحسین کرده‌اند، چون مشهورترین شخصیت کارتونی در کتاب‌های کمیک خودش است.

ساتراپی ۳۸ ساله، نویسنده‌ی پرسپولیس است، زندگی‌نامه‌ی تصویری که دوران کودکی‌اش در ایران را باز می‌شمارد، سقوط شاه فاسد، سالهای رعب‌آور {آیت‌الله} خمینی، جنگ با عراق، جستن پناهگاه در اروپا، و گذر دردناکش به بزرگسالی. 

پرسپولیس نام یونانی پرشیا، به‌شکلی مایوسانه‌، تکان‌دهنده و خنده‌دار است، نامه‌ی عاشقانه‌ی طعنه‌آمیز دختری کوچک به خانواده‌اش.

ساتراپی این فیلم را به همراه وینسنت پارنو، نویسنده‌ی کتاب کمیک، از روی کتاب انیمیشنی به همان فوق‌العاد‌گی ساخته است. فیلم به همان تلخی و سادگی نقاشی‌هایش است (خانواده‌اش می‌توانند سیمپسون‌های ایرانی باشند.) و علاوه بر آن از وجود احساسی اکسپرسیونیستی برخوردار است که فیلم‌های فریتز لانگ را به یادمان می‌آورد.

مقامات ایران، پرسپولیس را فیلمی ضداسلامی دانسته اند. ولی ساتراپی می‌گوید این احمقانه است، چون او یک جانور سیاسی یا یک مفسر مذهبی نیست، او یک هنرمند است. اگرچه پرسپولیس ریاکاری و ظلم حکومت روحانیون ایران را هدف قرار می‌دهد، اما او به همین اندازه منتقد بنیاد‌گرایی مسیحی جورج بوش هم هست. 

[[photow01]]

ساتراپی در سال ۱۹۶۹ در شهر رشت، نزدیک دریای خزر، به دنیا آمد و در تهران، جایی‌که پدرش مهندس و مادرش طراح لباس بود، بزرگ شد.

او از نجیب‌زادگان تهران است ـ جد مادری او ناصر‌الدین شاه، پادشاه ایران از سال ۱۸۴۸ تا ۱۸۹۶ و پدربزرگش یک شاهزاده بود ـ اما او همیشه نگران بود. چون این مساله که جدش، ۱۰۰ زن داشت باعث افتخارش نبود. او می‌گوید، اگر کمی به عقب برگردیم، خواهیم دید که بیشتر خانواده‌های ایرانی خون اشرافی دارند.

والدینش، روشنفکران مارکسیستی بودند که از زندگی تقریباً مرفه‌‌شان لذت می‌‌بردند، آن‌ها سوار کادیلاک می‌شدند، مشروبات الکلی می‌نوشیدند، در بهترین رستورآن‌ها غذا می‌خوردند، کاملاً غربی بودند، آن‌ها علیه شاه مبارزه کردند و چشم انتظار انقلاب اسلامی بودند، البته تا زمانی‌که اتفاق افتاد.

در پرسپولیس، او دایی عزیزش را که منتظر اعدام است در زندان ملاقات می‌کند. پس از بمباران خانه‌ی همسایه‌اش، او دستبند بهترین دوستش را در ویرانه‌ها «چسبیده به چیزی» می‌یابد.

خصلت دایره‌وار قصه‌گویی (تغییرات زندگی می‌تواند در یک صحنه شروع شود و در همان‌جا پایان یابد.) فیلم را رقت‌انگیزتر می‌کند.

والدینش همیشه او را تشویق می‌کردند تا نظر خودش را داشته باشد. او می‌گوید یک خصوصیت هیتلری در شخصیتش وجود دارد که آن را از پدرش به ارث برده است، منظورش این است که عقایدش برایش مهم‌‌تر از سیاست است.

ساتراپی از اول هم به همه چیز شک می‌کرد: «اگر اکثریت مردم درستکار بودند، ما در بهشت زندگی می‌کردیم. اما ما در بهشت زندگی نمی‌کنیم، ما در جهنمیم. خب این یعنی چه‌؟ معنای آن این است که اکثریت مردم اشتباه می‌کنند. بنابراین من هرگز به چیزهایی که مردم می‌گویند اعتماد نمی‌کنم.»

در خانه مرجان، هیچ نوع اسباب‌بازی نبود، اما کتاب‌ها بیشتر از آن بود که بتواند بخواند. او تک‌فرزند بود و برای سرگرمی حرف می‌زد و ورق‌بازی می‌کرد. «من همیشه می‌بردم چون تقلب می‌کردم.» او می‌خندد ـ خنده‌ی یک دختر تخس ـ «‌بازی، بدون تقلب چه فایده‌ای دارد؟»

«خلاصه یاد گرفتم چطور بازی کنم، و البته یاد گرفتم چطور تقلب کنم.» او می‌گوید، والدینش آدمهای نازنینی بودند. آن‌ها وانمود می‌کردند متوجه تقلب او نمی‌شوند.

[[photow02]]

ولی آن‌ها نگران مرجان بودند. وقتی او تقلب نمی‌کرد یا سوال‌های زیرکانه نمی‌پرسید ممکن بود خارج از خانه در تهران در‌ حال خرید نوارهای ممنوع و پوشیدن تی‌شرت‌های مایکل جکسون زیر مانتو باشد. والدینش می‌ترسیدند او گیر ماموران انقلاب بیفتد. مدتی بعد از بمباران خانه‌ی همسایه‌شان، آن‌ها مرجان ۱۴ ساله را برای تحصیل به اتریش فرستادند.

او می‌گوید مشکلش این بود که خیلی باهوش بود وخیلی زود از آدمها و عقایدشان خسته می‌شد. از او می‌پرسم آیا تا‌حالا با کسی به باهوشی خودش دیده است؟ سرش را تکان می‌‌دهد و نفس‌زنان می‌گوید: «نه، شاید وینسنت، جوانی که با او فیلم ساختم.»

ساتراپی به آسانی می‌تواند آدم منفوری باشد، ولی خودآگاهی و شوخ طبعی‌اش مانع از آن می‌شود که آدم از او بدش بیاید. او می‌گوید واقعی‌ترین تصویر در کتاب آخرش، خورشت آلو با مرغ، دایی بزرگش ناصر علی‌خان است، موسیقیدانی که ساز می‌زد و یک عود دسته‌بلند داشت.

وقتی همسر ناصر، سازش را شکست، موسیقیدان ناامید شد و دیگر غذا نخورد و به تختخوابش رفت تا بمیرد، و هشت روز بعد هم مرد: «‌او کاملاً غیر‌قابل تحمل، خودشیفته و خود‌محور؛ ولی در عین حال دوست‌داشتنی و ملیح بود. این همان چیزی است که من دقیقاً در خودم می‌بینم. باید خودشیفته باشی تا یک هنرمند شوی. باید فکر کنی مرکز همه‌چیز هستی وگرنه چرا چیزی می‌آفرین؟ تنها چیزی که باید درک کنی، همین است و سپس بهترین‌ها را خواهید ساخت.»

ما همدیگر را در لندن ملاقات کردیم. او به‌خاطر ممنوعیت سیگار کشیدن نمی‌توانست در بریتانیا بماند. و پیشنهاد داد که در اتاق هتلش با هم صحبت کنیم. چون حداقل می‌توانست آن‌جا سیگار بکشد.

او می‌گوید برای سیگار زندگی می‌کند  و از اینکه به‌خاطر آن بمیرد کاملاً راضی است. «برای من سیگار کشیدن مثل نگاه کردن به روح است.» او با صدای دورگه‌ی خشداری می‌گوید «شاعرانگی خارق‌العاده‌ای در سیگار کشیدن وجود دارد؛ از حالتِ گرفتن سیگار، روشن کردن، کشیدن آن، مزه‌اش‌، بوی آن، من عاشق هر چیزی در‌رابطه با سیگارم.»

او هیچ میانه‌ای با لذت‌ستیزان ندارد، کسانی که می‌خواهند ‌با این دلیل ساده که ممکن است زندگی‌مان را طولانی‌تر کنند؛ ما را از هر چیزی که باعث لذتمان می‌شود، منع کنند. هر چیزی که ربطی به خوشی دارد پس زده می‌شود. درباره‌ی خوردن، آن‌ها از کلسترول حرف می‌زنند. وقتی حرف از عشقبازی می‌شود، درباره‌ی ایدز صحبت می‌کنند. ما که درباره‌ی سیگار کشیدن حرف می‌زنیم، آن‌ها از سرطان می‌گویند. جامعه‌ای که لذت را پس می‌زند، بیمار است.

[[photow03]]

«چرا باید مثل آدم‌های مریض زندگی کنیم تا گوشت تازه‌ای نصیب زمین کنیم؟ آرزو می‌کنم گوشت من آنقدر فاسد باشد که هیچ کرمی در تمام دنیا نخواهد آن را بخورد. می‌خواهم پوسیده باشم تا واقعیت مرگ را بپذیرم. هر یک روزی که زندگی می‌کنیم به مرگ نزدیک‌تر می‌شویم. اگر هیچوقت زاده نشوی هیچوقت نخواهی مرد. به دنیا آوردن، مرگ بخشیدن است.» 

تعجب‌آور نیست که ساتراپی نوجوان، راهش را در اروپا گم کرد. او انتظار داشت خودش را در بهشتی این‌دنیایی ببیند که «زوزو»، از بهترین دوستان مادرش دنبالش بود. مرجان در پرسپولیس، نشان می‌دهد که آن‌جا چگونه جایی خواهد بود: «خیلی بی‌شرمانه است که مقنعه سر کنی و مدرسه بروی و حق نداشته باشی که به خاطر آن همه جوان‌ی که در جنگ شهید می‌شوند، کسی را سرزنش کنی.»

در ‌حقیقت زوزو، او را به پانسیونی می‌فرستد که به وسیله‌ی راهبه‌ها اداره می‌شود و مرجان به‌خاطر اینکه در جواب مادر مقدس که می‌گوید ایرانی‌ها «بی‌فرهنگ» هستند، او را جنده می‌خواند؛ از آن‌جا بیرون انداخته می‌شود. مرجان جوان به این نتیجه می‌رسد که «در همه‌ی مذاهب، محدودیت‌های یکسانی پیدا می‌کنیم.»

ساتراپی، پسرها و مشروبات الکلی را کشف می‌کند، در شرایط خفت‌باری مواد مخدر پخش می‌کند، بی‌خانمان می‌شود و به‌دلیل برونشیت تا دم مرگ می‌رود. بعد از چهار سال در وین، شکست را می‌پذیرد، حجابش را می‌پوشد و به خانه بر‌می‌گردد.

در ایران، افسرده‌تر می‌شود. او  ۱۹ ساله است و دوستانش او را به عنوان یک فاسد غربی نمی‌پذیرند، او به هیچ جا تعلق ندارد؛ یک غربی در ایران، یک ایرانی در غرب. او تلاش می‌کند تا رگش را بزند، اما بدبختانه موفق نمی‌شود. چاقوی میوه هیچوقت یک شکاف ایجاد نمی‌کند. تعداد زیادی قرض ضد افسردگی می‌خورد اما آن‌ها فقط برای سه روز او را می‌خوابانند.

[[photow04]]

«این، حوادث گذشته است، و کاملاً از لحظه‌های خیلی تاریک زندگی‌ام می‌آید. مرگ...‌» برای اولین‌بار، او موفق نمی‌شود جمله‌اش را کامل کند: «‌وقتی مردم می‌گویند هیچ انتخابی وجود ندارد، همیشه یک انتخاب هست؛ برای مثال، مردن. این یک انتخاب است. شما همیشه این انتخاب را دارید.»

به‌نظر می‌رسد، کارش، مثل زندگی‌اش از وجد و شادی به افسردگی می‌رسد. «‌خب، افسردگی، نمی‌دانم. اگر کسی قلب و یا ذره‌ای داشته باشد، همه‌ی دلایل را برای اینکه گهگاه افسرده شود دارد. ولی افسردگی مثل موتوری برای آفرینش است. من به کمی افسردگی نیاز دارم، به اندکی اسید در معده‌ام، تا بتوانم خلق کنم. وقتی شادم، فقط دوست دارم برقصم.»

او در ایران، در رشته‌ی گرافیک تحصیل کرد و در ۲۱ سالگی با یک هنرمند جوان ازدواج کرد که قطبِ متضاد او از کار درآمد. او به مرجان اجازه می‌داد هر کاری دوست دارد انجام دهد ولی باز هم او احساس می‌کرد زندانی است. بعد از یک ماه آن‌ها در تخت‌های جدا خوابیدند و سه سال بعد از هم جدا شدند.

او می‌گوید به‌عنوان یک زن جوان، چیزی را اشتباه فهمیده بود. «وقتی ۲۰ سالم بود خیلی احمق بودم. می‌توانستم ریاضیات را خیلی سریع حل کنم پس این نوع تیزهوشی را داشتم ولی آگاهی زندگی را نداشتم. من خیلی پرخاشگر بودم، همه‌ی انتخاب‌هایم بد بود، معتقد بودم که آدم دلچسبی هستم ولی نبودم، فکر می‌کردم آدم بدجنسی هستم ولی نبودم. همه‌ی فکرهایم اشتباه بود. سن آدم که بالا می‌رود، چیزها بهتر و بهتر می‌شوند.»

[[photow05]]

در ۲۴ سالگی، او به اروپا بازگشت و دومین مدرک هنر را در استراسبورگ به دست آورد. زندگی‌اش، با تدریس ایروبیک و زبان می‌چرخید. وقتی درسش تمام شد، منتظر بود برایش جشن بگیرند. ولی هیچ‌کس علاقه‌ای نشان نداد. «‌وقتی شما به مدرسه‌ی هنر می‌روید فکر می‌کنید مرکز دنیایید، پابلو پیکاسوی بعدی، شما از مدرسه‌ی هنر بیرون خواهید آمد و همه خواهند گفت: «پابلو، کجا بودی؟ ما منتظرت بودیم. ولی هیچ‌کس منتظر شما نیست. این راهی است که بود. آن‌ها حق داشتند مرا نپذیرند. من روی پروژه‌هایی که رد کرده بودند دوباره کار کردم و آن‌ها بهتر شدند.»

به او می‌گویم هنوز هم آن ولگردی جوانی در او باقی مانده است، نه؟ او اعتراض می‌کند، او به تمام معنی بورژوا است. «من خانوم هستم.» او از تلفظ آن خوشش می‌آید. با میلی شهوانی، زبانش را می‌چرخاند و تکرارش می‌کند. «من خانوم هستم.» او دوست دارد مردم را فریب دهد ومی‌گوید: «بهتر است شبیه چیزی که هستی نباشی؛ بهتر است شبیه یک زن هرزه باشی چون همه‌ی درها به رویت باز می‌شوند و تو می‌توانی بروی و جهنم بسازی. این خیلی هیجان‌انگیز‌تر است.» او از نبود جاه‌طلبی در جوآن‌های امروز احساس نوامیدی می‌کند. «رویای آن‌ها پاریس هیلتون شدن است.»

ساتراپی که ۱۲ سال در پاریس زندگی کرده، می‌گوید در دنیای امروز چیزهای زیادی برای ترسیدن وجود دارد. ایرانِ دارای پتانسیل تولید سلاح‌های اتمی، سلاح‌های اتمی فعال در آمریکا؛ ایمان کورکورانه‌ی بوش و احمدی‌نژاد‌ که بیشتر از جریان سیاسی به خدا توکل می‌کنند. با لحن تحقیرآمیزی می‌گوید؛ حتی فرانسوی‌ها که به ترس و تنفر رای می‌دهند. 

او عقیده دارد جهان به سوی بدبختی می‌رود، دیگر هیچ ضدیتی با کاپیتالیسم وجود ندارد. «حالا چین هم کاپیتالیست شده است، همه‌ی ما در مسیر یکسانی قدم بر می‌داریم. نمی‌خواهم از کمونیسم دفاع کنم، ولی وقتی قدرت به سویی می‌رود، ما به قدرتی نیاز داریم که به سمت دیگری برود. مساله‌ی دیگر، این است که ۱۰سال، شیطان نامیده شده‌ایم (اشاره به محور شرارت). دیگری را شیطان نامیدن، خطرناک‌ترین چیزی است که صورت می‌گیرد؛ این آغاز فاشیسم است. اگر شیطان، مردم یک مکان یا کشور هستند؛ خب، برویم و نابودشان کنیم... من فقط یک هنرمندم و وظیفه‌ام طرح سوال است.»

شخصیت هنری مرجان در سال ۱۹۹۵شکل گرفت. وقتی‌که رمانِ تصویری «موش‌ها» نوشته‌ی آرت اسپیگلمن را خواند. هیچوقت فکر نکرده بود که اینطوری هم می‌ شود قصه گفت. ساتراپی فکر کرد که کتاب کمیک می‌تواند فرم انتخابی‌اش باشد. ناشران، بارها آثار او را رد کرده بودند. او به دیدار ناشر برجسته‌ی فرانسه رفت. کسی که به‌حدی از کار ساتراپی بیزار بود که عصبانی شد.

«او گفت تو هیچ سبکی نداری، کارت، منسجم نیست. من افسرده به خانه برگشتم و تمام هفته گریه کردم. دو سال بعد، پرسپولیس چاپ شد و من چندتایی جایزه گرفتم و آوازه‌ای به‌هم زدم، منشی همین آقا صدایم کرد و گفت، این آقا می‌خواهد مرا ببیند. خب من با همان کتاب رفتم و او همانطوری بود که قبلاً دیده بودمش؛ چه شجاعتی! شما همه‌ی سبک‌های مختلف را امتحان کردی. جواب دادم این آن چیزی نیست که شما سه سال پیش به من گفتی. او گفت آیا من سه سال پیش شما را دیدم؟ من گفتم شما حافظه‌ی خوبی نداری، ولی من دارم.»
او می‌‌خندد: «ما به کار با یکدیگر خاتمه دادیم. من آدم انتقام‌جویی نیستم.»

ساتراپی، نوشتن پرسپولیس را در سال ۱۹۹۹ وقتی ۲۹ ساله بود، آغاز کرد و سال بعد کتاب چاپ شد. او می‌گوید، اگر آن را ۱۰ سال زودتر نوشته بود، چیز مزخرفی می‌شد، چون او خیلی عصبانی بود. 

در گذشته، دنیایش به سادگی، به دو بخش خوب‌ها و بدها تقسیم شده بود. در‌حالیکه افراطی‌های دوران جوانی‌اش شکل ملاها را به خود گرفته بودند، حالا او آن‌ها را همه جا می‌بیند. «من در مقابل بنیادگرایی می‌ایستم. من با هیچ مذهبی مخالف نیستم، اسلام، یهودیت، مسیحیت... کشتن آدمهایی که من مخالفشان هستم استفاده از ایدئولوژی است.»

او منتقد نفس حجاب نیست، از تحمیل حجاب انتقاد می‌کند. «من کاملاً معتقدم در یک جامعه اگر کسی بخواهد کاملاً برهنه در خیابان قدم بزند باید بتواند و اگر کسی بخواهد حجاب بپوشد باید بتواند.»

آیا او مذهبی است؟ «مذهب، یک امر کاملاً شخصی است، چیزی است بین شخص و خدا یا روح اعلی یا هر چیزی که تلقی می‌شود و تا زمانیکه شخصی باقی می‌ماند خیلی خوب است. وقتی عمومی می‌شود، خوب نیست. و به همین دلیل من هم آن را عمومی نمی‌کنم.»

وقتی پرسپولیس چاپ شد، او فکر می‌کرد ۳۰۰ نفر آن را خواهند خرید «تا به دختران ایرانی که در پاریس زندگی می‌کنند کمک کند.» تاکنون بالغ بر یک میلیون نسخه از آن به فروش رفته است و به ۲۴ زبان ترجمه‌ شده است (‌خود ساتراپی به شش زبان فارسی، فرانسوی، آلمانی، انگلیسی، سوئدی، ایتالیایی صحبت می‌کند.)

چیزی‌که باعث برایش لذت‌بخش است، جاذبه‌ی جهانی داستان است. داستان، فقط درباره‌ی ایران نیست، پرسپولیس، درباره‌ی بزرگ شدن انسان همراه با مشکلاتش در هر جایی است.

هنوز چیزی سرگردان در ساتراپی هست. در فرانسه سیگار کشیدن در مکآن‌های عمومی ممنوع شده است، او به فکر نقل‌مکانی دوباره است، شاید به یونان. هشت سال است که به ایران بازنگشته است، جایی که والدینش زندگی می‌کنند. او نمی‌داند تا چه اندازه در ایران، جایی که کتاب‌هایش به شکل زیرزمینی و افست در دسترس هست، ایمن خواهد بود. او می‌ترسد که به زندان بیفتد، و این، خطری نیست که خودش را برایش آماده کرده باشد.

فعلاً شاید تماس اصلی‌اش با ایران از طریق کارش باشد. در فیلم پرسپولیس که کاندیدای بهترین انیمیشن اسکار شده بود، ایگی پاپ، قهرمان همیشگی او و کاترین دنو، جنا رونالد و چیرا ماستووینی حرف می‌زنند. «برای من ایگی پاپ یک آوازه‌خوان است، ولی یک آوازه‌خوان عصبانی و ناامید.»

ترکیبی از لطافت، زودرنجی، مهربانی و انسانیت و مردم‌گریزی چیزی است که کارش را بسیار خاطره‌انگیز می‌کند. برجسته‌ترین شخصیت‌هایی که او در داستانش خلق کرده، نماینده‌هایی از اعضای خانواده‌اش هستند که او بیشتر از همه دوستشان دارد؛ مادربزرگ سکسی‌اش که پستآن‌هایش را در شیر شستشو می‌داد تا خوش فرم بمانند؛ پدر کاریزماتیکش که خوش‌گذرانی زندگی‌اش را درست مثل ایدئولوژی مارکسیستی ـ لنینیستی‌اش می‌پرستید؛ مادر کاملاً مدرنش که به‌خاطر ازدواج زود‌هنگام دخترش گریه می‌کرد.

او از گردش روزگار در تعجب است. در فرانسه، با مردی ازدواج کرد که چیزی درباره‌اش نمی‌گوید، جز اینکه سوئدی است. آن‌ها فرزندی ندارند. «وقتی‌که مردم می‌گویند بچه‌دار شدن خیلی طبیعی است نمی‌فهمم... می‌خواهم زندگی‌ام را وقف هنرم کنم. و می‌دانم اگر مرد بودم و این را می‌گفتم هنرمند بزرگی می‌شدم که زندگی‌اش را فدای استعدادش می‌کند، اما تا زمانیکه زن هستم همین سلیطه‌ی جاه‌طلبی می‌شوم که نمی‌خواهد بچه‌دار شود. بعضی آدم‌ها همینجوری فکر می‌کنند ولی من اهمیتی نمی‌دهم.»

حالا که او فاصله‌ی مناسبی از گذشته دارد، می‌تواند ببیند که شاید چیزها به همان خوبی که آن‌ها را به دست می‌آورد، هستند. «من زنی هستم که از ایران آمده‌ام، در کاری که می‌خواستم، موفق شدم، در شهری که دوست داشتم زندگی می‌کنم، با مردی که می‌خواستم زندگی می‌کنم، کاری می‌کنم که می‌خواستم، و آن‌ها به‌خاطر آن به من پول می‌دهند، فوق‌العاده است. چند‌تا از آدم‌های دنیا اینچنین خوشبخت‌اند؟»

<a href="http://books.guardian.co.uk/departments/biography/story/0,,2268725,00.html">لینک گفت و گو در گاردین</a>
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/04/post_297.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/radiocity/2008/04/post_297.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگردانها</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 17 Apr 2008 19:10:06 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>اجاره‌نشین‌ها، در دهه هشتاد</title>
                  <description>سینمای ایران سال