| خانه > گفتگوي خودموني > يک سر و هزار سودا > یک سر و هزار سودا؛ برنامه ۵۱ | |||
یک سر و هزار سودا؛ برنامه ۵۱۷ مارس ۲۰۰۷ ـ از وبلاگ نسرین: تا کِی؟ دوست عزیز علم و صنعتی که خودم دیدم داشتی با عجله می رفتی سر امتحان و خانوم دم در داد زد برگرد ! برگشتی یه چرخی زدی و سرتاپاتو ورانداز کرد و نگاه حقارت باری بهت انداخت و گفت مقنعتو بکش جلو ـ از وبلاگ ون گوگ برادر من است: نه! هیچی برای خودم نگه نداشت. وقتی می گویم هیچی٬ واقعا هیچی. وقتی روزهای دانش گاه بود و "تو" ی آن روزها یک آی کشید٬ من یک سال دانشگاه را تعطیل کردم. وقتی یک توی دیگر گفت: صبح ها زودتر بیا! من کلاس زبان را تعطیل کردم. وقتی یک توی دیگر گفت: عینک قهوه ای نزن! عینک را توی دریای خزر ول کردم. وقتی یک توی دیگر گفت که از طعم شیرین خوشش نمی آید٬ من عاشق مزه ترشی شدم. وقتی یک توی دیگر گفت: "لاغر شو!" لاغر شدم. وقتی یک توی دیگر گفت: " چاق شو!" چاق شدم. این ها مصداق های بیرونی است. کلی مصداق درونی هم به آن اضافه کنید. اسم این بیماری چیه؟ بیماری ای که به خاطرش من هیچی ندارم و فقط بلدم چطوری زندگی کنم. من به خاطر عقده چه چیزی این قدر می بازم؟ شاید به قول مملک٬ این هامحصول آموزش است. از روز اول به من گفتند " زن" و ادامه دادند "یعنی فداکاری٬ از خودت بگذر!" لگد می اندازم به همه این جور خرج کردن ها، به این طرز فکر. امروز می گفتی دکتر گفته: " موجودی یک حساب را باخته ای٬ بقیه حساب هایت پر است." نه! من هیچ حساب پری ندارم٬ فقط یاد گرفته ام چطوری بنویسم، چطوری راه بروم٬ چطوری.... اما جهش ژنتیکی دستم را گرفته و مرا راه می برد. |
لینکدونی
آخرین مطالب
موضوعات
|
||
![]() |
![]() |
از دست ندهید | ||||
خشونت خانگی در خانوادههای مهاجر جرم نيست! |
بم و سه سال رنجش |
سيصد: روايت تاريخی يا روايت داستانی؟ |
معجزه آرام |
خاطره و حافظهی جمعی |
![]() |








