تاریخ انتشار: ۴ بهمن ۱۳۸۵ • چاپ کنید    

رابطۀ اسباب‌بازی و مهاجرت

شاید شما هم حکایت طنز آن مرد را که بدهکار بود شنیده باشید. لطیفه‌ای است با مایه‌از از حکمت و آن‌هم اینکه می‌گویند:

در زمان‌های قدیم، مردی به کسی مبلغی بدهکار بود و حاشا می‌کرد و نمی‌داد. طرف شکایت مرد را به حاکم می‌برد و حاکم، پس از روشن شدن قضیه حکم می‌کند که برای مرد بدهکار سه گزینه یا انتخاب وجود دارد: یا مبلغ بدهی خود را بپردازد و خلاص. یا ده من پیاز خام را یک‌جا و در حضور او بخورد، و یا صد ضربۀ پس گردنی را تحمل آورد

مرد بدهکار که به زیرکی، و برای ندادن بدهی خود حاشا می‌کرد، گفت: «گزینۀ پیاز خوردن را انتخاب کردم و آن می‌خورم.»

پیازها را آوردند و نشست به خوردن. چند تایی بیشتر طاقت نیاورد. با کامی تلخ و دهان و زبانی سوخته از طعم تند پیاز خام و دو چشم آب‌چکان گفت: «نه! آن دیگر برمی‌گزینم که طاقتش راخت‌تر است.»

خدمتکار قلچماق حاکم را صدا زدند بیاید. آمد. با ظرفی پر از آب. کف دست خیس می‌کرد و به پس گردن مردک می‌نواخت. به دهمین ضربه نرسیده بود که مرد خون‌دماغ شد و سرش به دوران افتاد و گفت: «نزنید! مبلغ را همین‌جا و نقد می‌پردازم.»

این‌همه را گفتیم تا مقدمه‌ای برای مطلبی با عنوان «رابطۀ اسباب‌بازی و مهاجرت» باشد که در وبلاگ «کوچ» منتشر شده. کوچ، روزنوشت‌های «شایان مشاطیان» است.

فایل شنیداری این مطلب را از «اینجا» بشنوید!

وبلاگ کوچ را هم در «اینجا» ببینید!

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)





از دست ندهید


خشونت خانگی در خانواده‌های مهاجر جرم نيست!

بم و سه سال رنجش

سيصد: روايت تاريخی يا روايت داستانی؟

معجزه آرام

خاطره و حافظه‌ی جمعی