| خانه > گفتگوي خودموني > وبلاگ خوانی > با ارز معذرت | |||
با ارز معذرتهفتۀ پیش مادرم یک کیسه سبزی قورمه و کشک و خرت و پرتهای دیگه به وسیله یک همشهری که از ایران میآمد برام فرستاده بود. من این کیسه را از همشهری گرفته بودم و داشتم با مترو میبردم خانه. توی قطار همه زیر چشمی و با ترس و لرز به من نگاه میکردند. شاید فکر میکردند بمب توشه! هیچکس جرئت نمیکرد پیش من بنشینه. با آنکه در اطراف من هفت ـ هشت تا صندلی خالی بود، اما مسافرها همه کنار واگن، کنار در منتظر بودند به محض توقف قطار بپرند پایین و د بدو. هنوز چندتا ایستگاه نگذشته بود که پلیس با دستگاه بمبیاب از راه دور به سراغ من اومد. شاید یکی از همون مسافرها خبر داده بود. فضا از عطر شنبلیه و ترس و هراس لبریز بود. از وبلاگ: با ارز معذرتاز اینجا بشنوید. |
لینکدونی
آخرین مطالب
موضوعات
|
||
![]() |
![]() |
از دست ندهید | ||||
خشونت خانگی در خانوادههای مهاجر جرم نيست! |
بم و سه سال رنجش |
سيصد: روايت تاريخی يا روايت داستانی؟ |
معجزه آرام |
خاطره و حافظهی جمعی |
![]() |








