<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>مجتبا پورمحسن</title>
      <link>http://radiozamaaneh.com/pourmohsen/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Sat, 05 Jul 2008 18:30:46 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>مرتضاییان آبکنار: لغو مجوز کتاب، با پول جبران نمی‌شود</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>حدود یک هفته‌ی پیش علی رازینی، رییس دیوان عدالت اداری در گفت و گو با یکی از خبرگزاری‌های رسمی کشور اعلام کرد ‌‌نویسندگانی که کتاب‌شان پس از انتشار، لغو مجوز شده است می‌توانند به دیوان عدالت اداری شکایت کنند و خسارت بگیرند و یا در صورت غیر‌منطقی بودن لغو مجوز، بار دیگر مجوز انتشار کتاب‌شان را دریافت کنند.

برای بررسی این موضوع با حسین مرتضاییان آبکنار، نویسنده‌ی رمان لغو مجوز شده‌ی «عقرب روی پله‌های راه‌ آهن اندیمشک» که با این کتاب برنده‌ی جایزه‌ی گلشیری هم شده‌،  و هم‌چنین با مهری جعفری، شاعر و حقوق‌دان گفت و گو کردم.</small></strong>

[[sound]]

<strong>آقای آبکنار، نظر شما درباره‌ی حرف‌های آقای رازینی چیست؟</strong>

در وهله‌ی اول وقتی که آدم با این جمله رییس دیوان عدالت اداری برخورد می‌کند، به نظر خیلی جالب‌، قانونی و خوب می‌آید. اما وقتی کمی به آن فکر می‌کنیم یک مواردی ه‌ست که باید به آن توجه کرد.

احتمالاً این جمله با هدف خیری گفته شده تا کسانی‌که به آن‌ها خسارت وارد شده مثل ناشر و نویسنده، خسارت‌شان جبران بشود. به نظر من یک مشکلی که این‌جا هست این است که چگونه این خسارت جبران می‌شود؟ از طریق دادن پول؟ از طریق دادن حق و حقوق مالی؟ فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت بتوانند نسبت به آن اثری که دیگر قرار نیست منتشر نشود، نمایش داده نشود و توقیف باقی بماند، ادای دین کنند.
  
خب، قدم اول‌، یک قدم قانونی است با نیت خیر بوده و یک قدم به جلو است. در واقع انگار تلاشی است برای این‌که جبران خسارت بشود. اما یک نقیضه‌ای در آن وجود دارد که به نظرم‌ دردی از نویسنده و شاید هم فیلم‌ساز دوا نکند.

مشکل اساسی این است که وقتی که این‌ها بخواهند جبران خسارت بکنند، احتمالاً فقط می‌توانند با ناشر طرف باشند (من در زمینه‌ی کتاب می‌گویم) ناشر به حق و حقوق اولیه‌ی خودش شاید برسد، آن هم نه به‌طور کامل. چون شاید ناشر بتواند حق یک چاپ را بگیرد آن هم نمی‌دانم چگونه محاسبه می‌شود. 

ولی تصور کنید که یک نویسنده وقتی که حق و حقوق از آن گرفته شده، دیگر نمی‌تواند هیچ تلاش قانونی‌ای بکند و هیچ‌جا نمی‌تواند مدعی بشود. نویسنده‌ای که کتابش توقیف شده و ناشر هم با شکایتی که انجام داده، حق و حقوقش را گرفته و دیگر از لحاظ حقوقی، هیچ حقی برای نویسنده باقی نمی‌ماند و نویسنده دیگر هیچ حق اعتراضی نخواهد داشت. 

<strong>آقای آبکنار، چون ایشان مشخصاً در مورد کسانی گفته که کتاب‌های‌شان لغو مجوز شده‌اند و به مساله‌ی مجوز گرفتن اشاره نکردند، بعضی‌ها از حرف‌های ایشان این‌گونه برداشت می‌‌کنند که ممکن است اصلاً لغو مجوز از نظر دیوان عدالت اداری، یک عمل غیر‌قانونی بوده باشد که باید شکایتی بشود که این‌ها رسیدگی بکنند. شما چنین برداشتی دارید؟</strong>

ببینید، این از لحاظ قانونی‌، حرکت درستی است. یعنی آن‌طوری که خودشان گفته‌اند این اصل بر این است که وقتی به کسی مجوز می‌دهیم، حرفمان را پس نگیریم. حالا که حرفمان را پس گرفتیم، باید جبران خسارت کنیم. 

[[photow01]]

به نظر این جمله خیلی قانونی و منصفانه می‌آید و از منظر قانونی به نظر من این جمله شاید خوب و درستی  هم باشد. اما نقیضه‌ای در آن هست که یا باید این قضیه را پرس‌وجو کرد، یا باید منتظر ماند و دید در ادامه چه اتفاقی می‌افتد.

مثلاً یک کتابی که مجوزش صادر شده و بعد لغو مجوز می‌شود، چه کسی باید شکایت کند؟ ناشر؟ نویسنده؟ به کجا باید مراجعه کنند؟ به دیوان عدالت اداری؟ آن‌ها چه حرکتی خواهند کرد؟ این‌ها هنوز یک مقدار گنگ است.

ولی به نظر من اگر قرار باشد که حق و حقوق را به ناشر بدهند، چون سرمایه‌گذار ناشر است، فکر می‌کنم این‌جا بحث مادی مطرح است نه بحث معنوی، خسارت مادی را به ناشر می‌دهند و نویسنده این وسط یک جوری مغبون می‌شود. به خاطر این‌که به نظر من حتی اگر به نویسنده، حق و حقوق تعلق بگیرد، این وسط کتابی ساقط شده است. (من مشخصا راجع به کتاب صحبت می‌کنم.)‌ 

در واقع این‌گونه خواهد شد که نویسنده اگر حق و حقوق خودش را بگیرد، یا ناشری که از آن حق و حقوقش را دریافت کرده دیگر از لحاظ قانونی حق هیچگونه اعتراضی را ندارد در واقع انگار ما کتابی را از دست دادیم و بابتش یک پولی گرفتیم و این به نظرم خیلی بد است.

<strong>یعنی شما امیدوار نیستید به این‌که منظور آقای رازینی این باشد که اساساً لغو مجوز، ملغی شود؟</strong>

من فکر می‌کنم باید یک قدم برگردیم عقب‌تر، یعنی اگر دیوان ادالت اداری بخواهد پیش از این حرکت درست و مثبتی را انجام بدهد اول باید یک قدم برگردیم عقب‌تر، ناشر و نویسنده شکایت خودشان را ارائه کنند و بررسی شود. در واقع هدف اول باید این باشد که رفع توقیف بشود، یعنی مجوز برگردد. 

بعد اگر دو طرف همدیگر را قانع کنند یا به مرحله‌ی دیگر برسد، شاید مرحله‌ی بعدی باشد، که مرحله‌ی بعدی هم باز به نفع نویسنده نخواهد بود. ولی از لحاظ قانونی به نظرم حق شکایت اول باید برای صاحب اثر وجود داشته باشد.

ببینید این اتفاق را در زمینه‌های دیگر هم می‌بینیم. فرض کنید کسی تصادف می‌کند و با ماشین به یک نفر می‌زند، چون پول دارد می‌گوید، خب، پولش را همان‌جا می‌دهد و می‌رود و یا فرض کنید کسی از همسرش جدا می‌شود، و می‌گوید مهریه‌اش را می‌دهد. یعنی گاهی اوقات خیلی مسایل در این مملکت با پول حل می‌شود در حالی‌که آن ضربه‌ای که از نظر روحی وارد می‌شود‌، نظر من غیر قابل جبران است. 

مانند سال‌های گذشته که کسی سربازی نمی‌رفت و پول می‌داد و سربازی را می‌خرید. یا مثلاً در این دوره‌های اخیر که کسی که درس‌خوان نیست و دانشگاه سراسری قبول نمی‌شود، پول می‌دهد و به دانشگاه آزاد یا دانشگاه شبانه می‌رود و درسش را ادامه می‌دهد. 

انگار یک سری چیزها را در این مملکت با پول می‌شود خرید. ولی به نظر من، همه‌چیز را نه. در بخش فرهنگی این خسران را نمی‌شود با پول جبران کرد.

نویسنده‌ای که دوست دارد اثرش خوانده شود، نمی‌‌دانم چه مبلغی قرار است به او تعلق بگیرد یا در واقع چه می‌خواهند بکنند یا از لحاظ قانونی چه مدارجی را می‌خواهد طی شود که او به حق و حقوق معنوی خودش برسد.

حق و حقوق مادی که برای نویسنده، در کل خیلی هم چیزی نیست. نویسنده می‌خواهد ده پانزده درصد مبلغ پشت جلد را بگیرد و فکر می‌کنم که خیلی راحت می‌شود از این مبلغ هم صرف‌نظر کرد. 

حالا شاید ناشر نتواند از کل آن مبلغی که سرمایه‌گذاری کرده صرف‌نظر کند، ولی می‌توانم بگویم حداقل در داخل ایران برای نویسنده‌ه‌، مهم آن مساله‌ی غیر مادی اثر است که نمی‌شود آن را نادیده گرفت و نمی‌توان آن را به این راحتی جبران کرد.

<strong>این که یک مقام بلندپایه‌ی قضایی داوطلبانه چنین اظهارنظری می‌کند، آیا به نظر شما امیدوار کننده است یا نه؟ </strong>

گفته‌اند نباید وقتی به کسی مجوز می‌دهیم، حرف‌مان را پس بگیریم. یعنی اگر طبق صلاحدیدی آن کتاب مجوز گرفته و یا فیلم پخش می‌شود و اکران می‌شود، دیگر نباید جلویش را گرفت. این جمله یک مقدار وسوسه‌انگیز است. 

ولی در نهایت به نظرم شاید یک راه حل شاید‌ مقبولی نیست. به خاطر این‌که یک‌سری مسایل را نمی‌شود با این قضیه‌ی مادی جبران کرد. فکر نمی‌کنم با پول و پرداخت جریمه برای کتابی که لغو مجوز شده یا فیلمی که جلوی اکرانش گرفته شده، بتوان حقوق آن نویسنده یا هنرمند را جبران کرد.

<strong>آقای آبکنار، رمان «عقرب روی پله‌های راه‌ آهن اندیمشک» شما که لغو مجوز شد، آیا از طرف ارشاد دلایلی برای این تصمیم ارائه شد</strong>؟

نه، من که اطلاع زیادی ندارم، از ناشر هم که سوال کردم، فقط گویا با آن‌ها تماس گرفته بودند و گفتند لغو مجوز شده و هیچ دلیلی هم نیاوردند. 

البته گویا ناشر در دیداری که با مسوولان ارشاد داشته، یکی از مسوولان ارشاد گفته که به نظر من این کتاب ایراد ندارد و باید صبر کرد شاید مجوز برگردد. 

خب، ما تا نمایشگاه هم صبر کردیم اتفاقی نیفتاد، چند ماه هم گذشته و قرار بود که ظرف چند روز آینده، قبل از نمایشگاه کتاب، مجوزش را بدهند. الان چندین ماه گذشته و از برگشت اثر قطع امید کردیم.

<strong>حالا شما یا ناشرتان به این صرافت افتاید که به دیوان عدالت اداری شکایت کنید؟</strong>

من خودم دوست داشتم یک مرجعی باشد که مراجعه کنم، نه البته خود من، فکر می‌کنم که این وظیفه‌ی ناشر است که وقتی با من قراداد می‌بندد، خودش به دنبال پیگیری حق و حقوق معنوی قضیه باشد. 

فکر می‌کردم که مثلاً از طریق گفت و گوی ناشر با ارشاد این اتفاق بیفتد. من حتی گفتم که اگر لازم است من خودم به آن‌جا بروم و صحبت کنم و ببینم که اصلاً دلیل این لغو مجوز چیست. واقعاً می‌گویم که هیچ دلیلی ارائه نشده و خودم هم هیچ دلیلی نمی‌بینم. 

ولی فکر می‌کنم که برای هر کسی، در هر مقطعی، در هر دورانی و با هر شرایطی  همیشه باید یک مرجعی باشد که ما برای دادخواهی آن‌جا مراجعه کنیم و حرف‌مان را بزنیم و دلیل‌مان را بگوییم، با این امید که اگر سو‌ء‌تفاهمی هست، برطرف بشود و اگر اشتباهی بوده، برطرف شود. به هر حال هدف این است که اثر دوباره مخاطب خودش را پیدا کند دوباره نشر منتشر شود. 

هدف اصلی این است. هدف این نیست که من بخواهم مثلاً کسی را راضی کنم یا کسی بخواهد مرا راضی کند. یک اثر نوشته شده و فارغ از خود نویسنده، باید به حیات خودش ادامه بدهد.

من فکر می‌کنم که من باید نگران کتاب‌های دیگران باشم و دیگران باید نگران کتاب من باشند. این نگرانی دیگر برای اثری‌ست که فارغ از خود نویسنده وجود دارد و بالاخره خوانده شده و بازتاب داشته و چیزی خارج از فرد نویسنده است. باید مرجعی وجود داشته باشد برای دادخواهی،‌ برای حرف زدن و برای این‌که ببینیم کجا ایستاده‌ایم.

<strong>در ادامه مهری جعفری، شاعر و حقوق‌دان، اعتبار حقوقی سخنان رئیس دیوان عدالت را ارزیابی می‌کند. </strong>

ببینید، عملکردی که ارشاد به عنوان یک قوه‌ی مجریه دارد با آن کاری که در واقع قوه‌ی قضاییه می‌تواند انجام دهد، خیلی متفاوت است. هرچند که قوه‌ی مجریه دارد یک‌سری کارهایی می‌کند که یک نوع تداخل در کار قوه‌ی قضائیه محسوب می‌شود.

از جمله قضاوت است که قبل از این‌که شکایتی بکند، خودش جای مدعی‌العموم قرار می‌گیرد. در عین حال وقتی دستور توقیف می‌دهد، یعنی دستور توقیف برای یک شخص حقوقی، دستور مرگ است و همه‌ی این‌ها مستقیماً، حکم قضایی است.

قوه‌ی مجریه نهایتش می‌تواند به عنوان یک شخص حقوقی، به عنوان یک نماینده‌ی جامعه بیاید و معترض یک اثر و یک کار بشود و شکایتش را به قوه‌ی قضاییه ببرد و در این مورد تصمیم‌گیرنده، باید قوه‌ی قضاییه باشد. 

تصویری که از دادن مجوز برای‌شان ایجاد شده این است که چون ما می‌توانیم مجوز بدهیم، پس می‌توانیم مجوزمان را هم لغو کنیم، آن چیزی که می‌دهم را پس می‌گیرم. 

در حالی که اصلاً مجوز ندادن یا لغو مجوز، خلاف اصل است، یعنی قاعده‌اش این است که هر کاری به آن‌جا به عنوان یک اثر می‌رود، باید پذیرش و چاپ شود مگر این‌که یک خلاف خیلی قابل قبولی داشته باشد و شما هم بتوانید از آن چیزی که در واقع ایراد به آن وارد می‌کنند دفاع کنید.

تازه مجری قانون نمی‌تواند این کار را بکند و باید بدهد یک ارگان بی‌طرف قضاوت کند. فارغ از این‌که شما به عنوان مدعی‌العموم درست می‌گویید یا به عنوان مجری درست می‌گویید یا حق با طرف شهروند، هنرمند است؛ من فکر می‌کنم که وجاهت قانونی نمی‌تواند داشته باشد.

کما این‌که در قانونی اساسی‌ ما، آزادی بیان و تکثیر آثار به رسمیت شناخته شده مگر این‌که خلاف اخلاق جامعه و خلاف قوانین جاری باشد که آن هم تشخیصش با قوه‌ی مجریه نیست، تشخیصش با قوه‌ی قضائیه است و باید طرف، حقوق‌دان باشد که بتواند قدرت تشخیص داشته باشد که سره را از ناسره تشخیص بدهد.

خب، من به عنوان یک شهروند چه کار می‌توانم بکنم؟ به عنوان یک شهروند، می‌توانم بروم علیه این کسی که حق من را ضایع کرده (حالا این‌جا این شخص، دولت است) به قوه‌ی قضائیه که قوه‌ی مستقلی از قوه‌ی مجریه است، شکایت ببرم. 

پس این‌جا چه اتفاقی می‌افتد؟ این‌جا مسیری که آقای رازینی می‌گوید، این مسیر درست است، چون راجع به تمام مصوبات دولت و در نتیجه‌ بخشنامه‌هایی که صادر می‌کنند، مثلاً بخشنامه‌ای که اگر یک ارگان صادر کند، شما به عنوان شخصی که از این بخشنامه متضرر می‌شوید می‌توانید بروید به دیوان عدالت اداری و لغو آن مجوز را بخواهید.

یا اگر آئین‌نامه‌ای تصویب شد که خلاف قانون باشد، می‌توانید بروید و لغوش را از دیوان عدالت اداری بخواهید. 

منتها این شکل کار است. ولی این‌که این شکل کار آیا درست اجرا بشود، آیا قاضی‌ای که در دیوان عدالت اداری نشسته، که یک شخص است در مقابل یک نهاد و قدرت بتواند در یک کفه، یعنی برابر ببیند و بدون تعصب بخواهد عادلانه رفتار کند، سعی کند تعصبات خودش را که با آن منبع قدرت مشترکاتی دارد، در قضاوتش دخالت ندهد؛ آن یک امر جدایی است.

یعنی این‌که من آیا از این روش بروم به نتیجه می‌رسم؟ واقعاً نمی‌دانم. یعنی عملکرد دیوان عدالت اداری، باید نشان بدهد که آیا این کار من بیهوده خواهد بود؟ 

ولی به هر حال این اقدام، خیلی خوب است. یعنی اگر تعداد زیادی از این نوع شکایت‌ها به آن‌جا برود، بالاخره یک حرکت است، هرچند که داخل یک نظام بسته است که یک ارتباط ارگانی و ایدئولوژیک با هم دارند، ولی در عین حال، این یک نوع اعتراض قانونی‌ است.

<strong>با توجه به این‌که عدم صدور مجوز برای کتاب‌ها بر پایه‌ی آیین‌نامه‌ای انجام می‌شود که در اواخر دهه‌ی شصت، در شورای عالی انقلاب فرهنگی تصویب شده، آیا می‌شود به حرف‌های آقای رازینی برای نقض لغو مجوزها امیدوار بود؟</strong>

البته من به عنوان یک شخص، یک شخص حقیقی، کسی فاقد قدرت است، می‌توانم بروم آنجا و بگویم این آیین‌نامه خلاف قوانین جاری یک جامعه است. چون آیین‌نامه اگر در مقابل یک قانون قرار بدهید، مخصوصاً قانون اساسی که اینجا مطرح است، خب، این آئین‌نامه محکوم به لغو است. 

ولی من آیا می‌توانم لغو این آیین‌نامه را بخواهم؟ آیا می‌توانم معترض بشوم که این اثر من را لغو مجوز نکنند یعنی نسبت آن حکم خاص، مثلا کتاب من را لغو مجوز کرده‌اند، بیایم معترض بشوم به لغو مجوز کتاب من، و این موضوع بررسی بشود که آیا این‌ها در اعمال آئین‌نامه ذی‌حق بوده‌اند یا نبوده‌اند؟ 

یا یک مساله‌ی دیگر این است که من بروم و بگویم این آیین‌نامه، خلاف قانون است، آیین‌نامه را لغو کنید. این دو موضوع متفاوت است و من تصورم این است که آقای رازینی منظورش از اعتراض هنرمندان و پدیدآورندگان این بوده که پدیدآورندگان ما بروند نسبت به لغو مجوز خودشان شکایت کنند، نه نسبت به لغو آیین‌نامه.
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/pourmohsen/2008/07/post_132.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/pourmohsen/2008/07/post_132.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفتگو</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 05 Jul 2008 18:30:46 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>۱۰ اندیشه‌ای که مسیر تاریخ را عوض کرد</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>نشریه گاردین بخشی دارد به نام تاپ تن (Top 10) که در آن چهره‌هاس سرشناس ۱۰ کتاب یا موسیقی یا فیلم و یا اندیشه‌ی برتر یا بدتر را در زمینه‌ای مشخص انتخاب کنند. یکی از این موارد، انتخاب ۱۰ اندیشه‌ی تاریخ است. سه گزارش‌گر گاردین در گفت و گو با اساتید دانشگاه، ۱۰ اندیشه‌ای که مسیر تاریخ را عوض‌ کرده‌اند، به بحث گذاشته‌اند.</small></strong>

[[photow01]]

<h4>فلسفه‌ی افلاطون</h4> 

<strong>در گفت و گو با انجی هابز، استاد فلسفه در دانشگاه واردیک</strong>

‌افلاطون اعتقاد داشت که همه‌ی آدم‌ها می‌خواهند به سعادت برسند و فلسفه‌ راهی است برای فهمیدن این‌که چطور می‌توان سعادتمند شد. فلسفه‌ی او در زمان خودش نظم جدیدی را پیشنهاد می‌کرد. یکی از رادیکال‌ترین افکار او، برابر انگاشتن سعادت و خوشبختی با هارمونی درونی روان انسان‌هاست.

اگر به اشعار هومر و دیگر شاعران یونانی که قبل از او زندگی می‌کردند، نگاه کنید؛ متوجه می‌شوید که پیش از افلاطون، خوشبختی مساله‌ی بیرونی بود و نه ذهنی. افلاطون گفت که عدالت و فضیلت در حقیقت در باطن ماست و در روح ما جا دارد. 

ایده‌ی او پس از آن توسط مسیحیان بسط داده شد که نتیجه‌ا‌ش مفهوم «آگاهی» بود. این ایده، یکی از مهم‌ترین جریانات در تاریخ اخلاق و مذهب غرب است که تاثیر قابل توجه‌ای بر گسترش مسیحیت گذاشت.

[[photow02]]

<h4>نظریه‌ی مرکزیت خورشید در جهان (کوپرنیکی)</h4>

<strong>در گفت و گو با رابرت مسی، عضو انجمن سلطنتی ستاره شناسی</strong>

اگرچه گالیله اولین کسی نبود که گفت زمین به دور خورشید می‌چرخد (حتا کوپرنیک هم اولین نفر نبود، طبق اسناد موجود، ستاره شناسی یونانی به نام آریستاکوس ۱۲۰۰ سال پیش از گالیله، این نظریه را مطرح کرده بود) اما کشف او به تئوری گردش زمین به دور خورشید، سندیت بخشید.

نظریه او پایه‌های اثباتی قدرتمندی داشت. او لکه‌های روی خورشید را کشف کرد و یکی از اولین افرادی بود که به وجود ماه‌هایی در سیاره‌ی مشتری پی برد. 

این یافته‌ها نشان داد که زمین، تنها مرکز جهان نیست. او همچنین متوجه شد که کهکشان راه شیری، صرفاً یک مرکز تابش ندارد، بلکه متشکل از ستارگان متعددی است. این‌ها بزرگترین دستاوردهای عرصه‌ی ستاره شناسی است. مهم‌ترین کاری که گالیله انجام داد گشودن راه اندیشه‌ی کنکاش علمی در ستارگان با تلسکوپ و توانایی دیدن چیزهایی است که با چشم غیر مسلح نمی‌توان دید.

[[photow03]]

<h4>نظریه گرانش عمومی</h4>

<strong>در گفت و گو با مارتین ریز، پروفسور کیهان شناسی و فیزیک نجومی و استاد دانشگاه کمبریج</strong> 

تئوری نیوتن، اولین سند برای اثبات این فرض بود که ریاضیات می‌تواند در فهم جهان طبیعی نقش داشته باشد.
حالا می‌توانیم کسوف را از یک قرن قبل، پیش‌بینی کنیم چون نظم مدار سیاره‌ها بسیار ساده است. اگر نیوتن نبود، شاید یک قرن یا بیشتر طول می‌کشید تا کسی پیدا شود و این نظریه را مطرح کند. 

مفهوم نظم جهان (این‌که جهان تابع قواعد ریاضی است) در فرهنگ قرن هجدهم بسیار مهم بوده، نظریه‌ی جاذبه‌ی نیوتن هنوز هم اساس برنامه‌هایی است که هدف‌شان فرستادن کاوشگران فضایی به سیاره‌هاست.

[[photow04]]

<h4>می‌اندیشم، پس هستم</h4>

<strong>در گفت و گو با جان کاتینگهام، پروفسور رشته‌ی فلسفه در دانشگاه ریدینگ و همکار گروه «یاران دکارت» کمبریج </strong>

دکارت با اعلام «‌می‌اندیشم، پس هستم»، موضوع اندیشیدن را در موضوع اصلی کنکاش قرار داد. او به جای آغاز بحث وجودی از فیزیک و جهان طبیعت، به سراغ اهمیت اندیشه‌ی فردی رفت و بین ذهن و ماده تفاوت قائل شد: محدوده‌ی علم که قابل اندازه‌گیری است و بخشی از واقعیت که نمی‌توان آن را به علم تعمیم دارد. این بخش اندیشه و آگاهی نام دارد.

دکارت را به درستی پدر فلسفه‌ی مدرن دانسته‌اند. دیدگاه او درباره‌ی اندیشه و آگاهی که آن را خارج از حوزه‌ی علم قرار داد، ایده‌ی بسیار مهمی بود که هنوز هم به آن می‌پردازیم. تفکر دکارت، امکان مطالعه‌ی جدی درباره‌ی ادراک و روانشناسی را فراهم آورد.

[[photow05]]

<h4>اقتصاد آزاد آدام اسمیت</h4> 

<strong>در گفت و گو با جوزف استیگلیتز، برنده جایزه‌ی نوبل اقتصاد در سال ۲۰۰۱ </strong>

ایده‌ی بزرگ اقتصاد آدام اسمیت، یا یکی از لایه‌های آن، این بود که اگر افراد، شخصاً تمایل داشته باشند، توسط دست نامرئی به خیر عمومی می‌رسند. این نظریه، انقلابی در عرصه‌های اقتصادی بود. چون می‌گفت که برای تامین رفاه عمومی، نیازی به یک دیکتاتور خیرخواه نیست، بلکه فقط تجارت می‌تواند این هدف را محقق کند. 

تئوری اسمیت زمینه‌ساز تاچرسیم و ایده‌هایی است که بانک جهانی در اختیار کشورهای در حال توسعه قرار می‌دهد. همچنین در لابه لای سیاست‌های بوش هم می‌توان تاثیر افکار اسمیت را دید. اما نظریه‌ی آدام اسمیت لایه‌ی دومی هم دارد که فعالان اقتصاد آزاد کمتر درباره‌اش حرف می‌زنند. این لایه از افکار اسمیت بر لزوم مداخله‌ی دولت‌ها در بعضی از زمینه‌ها تاکید می‌کند. 

اگر‌ چه ایده‌ی «دست نامرئی» حالا دیگر اعتبارش را از دست داده است، اما همچنان تاثیرات بد و خوب زیادی دارد.به کمک ایده‌ی اسمیت، ما قدرت تجارت را درک می‌کنیم اما کم‌رنگ شدن مرزهای تجارت، با هجوم سوبسیدهای کشاورزی‌به کشورهای درحال توسعه همراه بوده است که در نتیجه‌ی آن، ظرفیت‌های کشاورزی در این کشورها نابوده شده و خط وقوع خشکسالی افزایش یافته است.

[[photow06]]

<h4>جنبش آزادی زنان</h4>

<strong>در گفت و گو با لین سگال، پروفسور روانشناسی و مطالعات جنسیتی در دانشگاه برک‌بک</strong>

«احقاق حقوق زنان» (۱۹۷۲) بسیار مهم است چون نشان می‌دهد که زن‌ها همیشه یک پای تفکر رادیکال و اندیشه‌های آزادی‌خواهانه بوده‌اند. مری ولستون‌کرافت، منتقد همه‌ی ایده‌هایی بود که به زعم او، مفاهیم زنانه را تحقیر می‌کرد. 

تا پایان قرن نوزدهم، زنان درگیر رادیکالیسم ولستون‌کرافت بودند(او اعتقاد داشت که زنان هم مثل مردان باید زندگی آزادانه را انتخاب کنند.) اما ظهور موج‌ دوم فیمینستی، تا دهه‌ی ۱۹۶۰ طول کشید تا زنان بار دیگر به اندیشه‌های ولستون‌کرافت باز گردند. سال‌های زیادی طول کشید تا این ایده در کل جهان گسترش یابد. 

ولی فکر می‌کنم اگر ولستون‌کرافت هم نبود، کس دیگری پیدا می‌شد که این ایده را مطرح کند. او نقش مهمی داشت اما در مورد این ایده خاص، معتقد نیستم که تک‌چهره‌ها مسیر تاریخ را عوض کرده‌اند. 

[[photow07]]

<h4>تحلیلِ مارکسیستی از کاپیتالیسم</h4> 

<strong>در گفت و گو با تونی بن، نویسنده و سیاستمدار</strong>

این تحلیل مارکس، اهمیت زیادی دارد، چرا که توسعه‌ی کاپیتالیسم در جهان مدرن را مورد مطالعه قرار داد. به گفته‌ی مارکس، تضاد اصلی در جهان بین نژادها و جنسیت‌ها اتفاق نمی‌افتد، بلکه تضاد اصلی بین ۹۵ درصد کسانی که ثروت جهان را تولید می‌کنند، با پنج درصدی است که مالک آن همه ثروت هستند. 

تحلیل او درباره‌ی منشا قدرت، به وضوح نشان می‌دهد که مردمی که استثمار می‌شوند، خود در شکل‌گیری آن نقش دارند. او بهترین توضیح را درباره‌ی آن‌چه در زمان خودش در جریان بود ارایه داد، تحلیلی که حتا در مورد وضعیت امروز هم صادق است. اگرچه کاپیتالیسم امروز قوی‌تر از هر زمانی است، اما مردم دارند می‌فهمند که منشاء قضیه کجاست. 

برای مثال او به مردم کمک کرد که بفهمند آمریکا، برای به دست آوردن نفت به عراق حمله کرد. و قضاوت اخلاقی او را فراموش نکنید، هر کسی می‌تواند کتابی درباره‌ی کاپیتالیسم نوشته باشد، اما او گفت این اشتباه است. من فکر می‌کنم اندیشه‌های مارکس، ارتباط تنگاتنگی با دموکراسی دارد.

استالین با تحریف اندیشه‌های مارکس، به توجیه دیکتاتوری خود پرداخت. اما به خاطر آن نمی‌توان مارکس را مقصر دانست. همان‌طور که تفتیش عقاید کلیساهای اسپانیا (در قرن نوزدهم) ربطی به عیسی مسیح ندارد، استالین هم قرابتی با مارکس ندارد.

[[photow08]]

<h4>نظریه‌ی ناخودآگاه</h4>

<strong>در گفت و گو با سوسی اورباک، روانکاو و پروفسور در رشته‌ی جامعه شناسی در مدرسه‌ی اقتصاد لندن</strong> 

فروید درباره‌ی این مساله تحقیق کرد که رفتار انسان، توسط ناخودآگاه شکل می‌گیرد و به واسطه‌ی آن، فرد به سمت انجام اعمالی می‌رود که شاید در خود آگاه فرد لزومی بر انجامش نیست یا احساس نمی‌شود که خود فرد علاقه‌ای به انجامش داشته باشد. 

فروید، اولین کسی بود که گفت اگر به انسان‌ها اجازه دهیم در یک محیطی حرف بزنند، در خواب‌ها و لغزش‌های زبانی خود چیزهایی را کشف می‌کنند که بسیار پیچیده‌تر و مهم‌تر از ماجرایی است که درباره‌اش صحبت می‌کنند.

او این فکر را مطرح کرد که ما می‌توانیم در ارتباط با دیگران کنجکاو باشیم، او ارتباط شخصیت با ذهن خود و ذهن دیگران را موضوع مطالعه قرار داد. تقریباً هر چیزی که ما درباره‌ی داستان‌های عاشقانه، هنر، فرهنگ، سینما، مشکلات جنسیتی می‌فهمیم، به نوعی لحظه‌ی فرویدی ربط پیدا می‌کند، لحظه‌ای که در آن ما متوجه می‌شویم که پیچیده‌تر از چیزی هستیم که فکرش را می‌کنیم. 

حالا همه‌ی ما پسا‌فرویدی هستیم. ما معتقدیم که احساسات، بخش انتقادی چیزی است که فرد را بر می‌انگیزاند. حالا دیگر تمام بحث‌های مبتنی بر نژاد‌پرستی بی‌اعتبار شده‌اند.

[[photow09]]

<h4>نظریه نسبیت</h4> 

<strong>در گفت و گو با پروفسور برایان کاکس</strong>

نظریه‌ی انیشتین به طور کل جهان را تغییر داد. شاید در نگاه اول به چشم نیاید اما نسبیت، نظریه بسیار محکمی است. نظریه نسبیت می‌گوید همچنان که چیزی به نام زمان جهانی وجود ندارد و اگر در یک جای مشخص صدای تیک تیک ساعت را بشنوید، صدای تیک تیک در مکانی دیگر، سرعتی متفاوت دارد؛ بنابراین همه چیز غیرقطعی و مبهم است. 

و البته این نظریه بنیاد همه‌ی نظریه‌های مدرنی است که درباره‌ی عملکرد جهان ارایه شده است: مغناطیس، تراشه‌های سیلیکونی، ترانزیستورها و... همه نظریه‌هایی است که بر پایه‌ی نظریه‌ی نسبیت مطرح شده‌اند.

بدون نسبیت، ما نمی‌توانیم نگاه مدرنی‌ به جهانی که هم اکنون در آن زندگی می‌کنیم، داشته باشیم. برای مثال، سیستم جی پی اس (جهت‌یاب ماهواره‌ای) بسیار شگفت‌انگیز است، چون بر اساس اندازه‌گیری تاخیر زمانی بین حرکت ماشین شما و حرکت ماهواره‌ها برمدار خود، عمل می‌کند.

[[photow10]]

<h4>وب جهان‌گستر</h4>

<strong>در گفت و گو با پروفسور جان ناوتون، استاد دانشگاه اوپن</strong>

در کمتر از دو دهه، فضای جهانی اینترنت از صفر به صدها و بلیون صفحه (هیچ‌کس نمی‌داند چقدر!) رسید و به هر فردی امکان داد که ناشر یا گوینده باشد. فضای جهانی اینترنت، موزه‌ی لوور را به لپ‌تاپ‌های شما آورد و حفظ رازها و چیزهای محرمانه را بسیار بسیار دشوار ساخت. 

تیم برنرزلی، کسی که در سال‌های ۱۹۸۹-۹۰ به تنهایی فضای جهانی اینترنت را خلق کرد، گوتنبرگ زمان ماست. گوتنبرگ دستگاه چاپ با حروف متحرک را در سال ۱۴۵۵ اختراع کرد و به اصلاح‌طلبی دینی کمک کرد، اتوریته‌ی کلیسای کاتولیک را زیر سوال برد و امکان پیشرفت علوم مدرن را فراهم ساخت و جهان را شکل داد.

وب، فضا و دستاوردی مثال‌زدنی است. تلاش برای برآورد اهمیت بلند مدت ‌وب مثل تلاش برای پیش‌بینی تاثیر اختراع دستگاه چاپ است. کافی‌ست ۳۰۰ سال به عقب برگردیم تا اهمیت این دو را درک کنیم.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/pourmohsen/2008/06/post_131.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/pourmohsen/2008/06/post_131.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رسانه</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 30 Jun 2008 16:33:17 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«پل استر گفت چرا به ایران دعوتم نمی‌کنید»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>ماریا بارگاس یوسا، اریک امانوئل اشمیت، جان بارت و پل آستر، نویسندگان بزرگی هستند که یک جوان ۲۳ ساله ایرانی با آن‌ها مصاحبه کرده. 

اگر بدانیم که در سنت روزنامه‌نگاری ایران چنین اتفاقی کمتر سابقه داشته، شاید برای ما جالب باشد که بدانیم سعید کمالی دهقان چطور پای صحبت بزرگترین نویسندگان دنیا نشسته است. درباره یاین موضوع با سعید کمالی دهقان گفت و گو کردم.</small></strong>

[[sound]]

<strong>سعید جان، اول بگو آخرین مصاحبه‌ای که انجام دادی و ما خواهیم خواند، با کدام یک از این نویسنده‌های بزرگ دنیا‌ست؟</strong>

راستش در سفری که رفته بودم پاریس، سه تا مصاحبه انجام دادم که اولی با خانم املی نوتومب‌، دومی با آندره مکین و آخری با اریک امانوئل اشمیت بود و تقریباً آخرین مصاحبه‌ای که انجام دادم و هنوز چاپ نکردم، مصاحبه‌ام با امانوئل اریک است که الان دارم روی آن کار می‌کنم.

<strong>بد نیست بدانیم که اصلاً قصد تو برای انجام این مصاحبه‌ها چه بوده؟  آیا دلت می‌خواسته به این نویسنده‌های بزرگ نزدیک بشوی، یا نه، قصد داشتی یک کار تازه‌ای در عرصه ژورنالیسم انجام بدهی؟</strong>

راستش فکر کنم آن دومی که گفتی بیشتر نزدیک باشد. دلم می‌خواهد که یک کار تازه بکنم. چون مجله‌های بزرگ و روزنامه‌های بزرگ تقریباً با همه‌ی نویسنده‌های بزرگ مصاحبه کرده‌اند. من اگر که می‌خواستم حرف‌های این‌ها را بشنوم، می‌توانستم بروم این مصاحبه‌ها را بخوانم و به آن مصاحبه‌ها رجوع کنم.

ولی بیشتر دلم می‌خواست که این فاصله زیادی را که بین نویسنده‌ها و روزنامه‌های ما با نویسنده‌های بزرگ جهان وجود دارد، کمش کنم و بگویم که آن‌قدر هم آن‌ها دور از دسترس نیستند. 

یک کم ما اشتباه فکر می‌کنیم که آن‌ها با ما جایگاه‌ خیلی فرق می‌کند. هرچند که نویسنده‌هایی هستند که کارشان خیلی با آثار ما متفاوت است، ولی فکر می‌کنم به اشتباه احساس می‌کنیم که بین ما و حالا‌ دنیای دیگری که نویسنده‌های دیگر در آن قرار دارند، فاصله‌ی زیادی وجود دارد. 

آن‌ها هم به هرحال، نویسنده هستند. آن‌ها هم آدم‌هایی مثل آدم‌های ما هستند و می‌شود با آن‌ا ارتباط برقرار کرد. فقط نکته این است که ما بلد نیستیم با آن‌ها ارتباط برقرار کنیم. من یکی دو بار هم شنیده بودم که یک‌سری افراد این کار را کردند. البته خب، هیچ‌وقت در ایران کسی پا جلو نگذاشته بود که مصاحبه‌ای با نویسنده‌های مختلف انجام بدهد. ولی یادم می‌آید که کارهای پیمان اسماعیلی را خوانده بودم، گفت و گوهای او با پل استر و کورت ونه‌گات. 

همه‌ی این دلایل باعث شد که به این فکر بیفتم که من کاری جدی را شروع کنم و و با یک‌سری نویسنده‌ها مصاحبه کنم. 

یکی از دلایل دیگری که باعث شد من به مصاحبه با نویسنده‌های خارجی علاقمند بشوم این بود که فاصله کاذبی که بین ادبیات ایران و ادبیات جهان وجود دارد، یک کم، کم بشود. من همیشه فکر می‌کردم که ادبیات ما چرا جهانی نمی‌شود. چرا داستان‌های ایرانی ترجمه نمی‌شود. 

بعد به این نتیجه رسیدم که خب ما خودمان هستیم که تلاش نمی‌کنیم. ما منتظریم که دیگران بیایند با ما مصاحبه کنند، منتظریم که بیایند کار ما را ترجمه کنند. در حالی‌که در همه کشورهای جهان و همه نویسندگان بزرگ، یک روزی خودشان تلاش کردند که کارشان را نشان بدهند. یک روزی خودشان تلاش کردند که کارشان این‌که ترجمه بشود. تا این‌که در نهایت، یک جایگاهی پیدا کردند که دیگران آمدند سراغ آن‌ها. 

من فکر کردم که با مصاحبه با نویسنده‌های خارجی ممکن است این بتی که از نویسنده‌های خارجی در ذهن ما‌ست، بشکند و این فاصله کم بشود.

[[photow01]]

من همیشه از خودم می‌پرسم که چرا ما نویسنده‌ی خوب خارجی را دعوت نمی‌کنیم بیاید ایران. مثلاً چرا هیچ‌وقت از ماریا بارگاس یوسا دعوت نکردیم بیاید ایران یا از پل استر چرا دعوت نکردیم. کما این‌که خیلی از این‌ها علاقمندند به ایران بیایند. وقتی که من با آن‌ها صحبت کردم متوجه شدم که خیلی‌ها دوست دارند بیایند ایران، ولی همیشه این سوال را می‌کنند که خب کسی ما را دعوت نکرده. پل استر به من می‌گفت: «‌کسی من را دعوت نکرده بیایم ایران و گرنه دوست دارم به ایران بیایم.»

<strong>بعضی‌ها می‌گویند آدم وقتی به آدم‌های بزرگتر نزدیک‌تر می‌شود، تصویر کوچک‌تری از آن‌ها می‌بیند. حالا که تو تجربه هم صحبتی با نویسندگان بزرگی مثل یوسا، بارت و پل استر را داشتی، می‌خواستم بدانم چه تصویری از آن‌ها در ذهن داری؟</strong>

نویسنده‌ای اگر بزرگ باشد فکر می‌کنم که با گفت و گو یا با دیدن او، چیزی از او کم نمی‌شود. یک آدمی مثل یوسا آن‌قدر نویسنده‌ای بزرگی است، آنقدر نویسنده مهمی است که با حرف زدن یا با دیدنش چیزی از بزرگی و اهمیتش او کم نمی‌شود. ولی این‌که علاقه من کم بشود یا نه، خب آره، ممکن است یکی را ببینم و از نوع صحبت کردن او و از نوع رفتار او ناراحت بشوم. 

اما در تجربه‌هایی که من داشتم در اغلب موارد وقتی که با یک نویسنده بزرگی مثل یوسا یا مثل پل استر صحبت کردم، علاقه‌ام بیشتر شده. مثلاً پل استر آن‌قدر آدم مهربان بود که وقتی من تماس گرفتم، ده دقیقه اول مکالمه را فقط در مورد خودمان صحبت کردیم. از کارهای شخصی گفت، این‌که الان من کجایم و چکار می‌کنم. 

جالب این است که پل استر، اولین مصاحبه من بود و من کلی اضطراب پیدا کردم و واقعاً بدنم می‌لرزید که دارم زنگ می‌زنم به ‌‌نویسنده‌ای به این بزرگی در امریکا و خودم در اتاقم نشسته بودم و بعد اولین تجربه ‌من بود و من حسابی گیج شده بودم. اگر تلفن قطع بشود، باید چکار کنم، یک وقتی اگر نفهمم او دارد چه می‌گوید، باید چکار کنم، اگر ارتباط قطع شود و... 

ولی ‌خوشبختانه او آن‌قدر اطمینان در من به‌وجود آورد ‌که خوشبختانه تا آخر مصاحبه مشکلی پیش نیامد و ما توانستیم تقریباً یک ساعت و نیم گفت و گو کنیم. تجربه خوبی بود. 

وقتی با آدمی مثل پل آستر گفت و گو کردم، تازه علاقه‌ام به او بیشتر شد. بعد از آن من رفتم و در مورد زندگی این آدم بیشتر و بیشتر خواندم. جالب این است که مثلاً من از عکس‌هایی که او برایم می‌فرستاد، آرشیوی تهیه کردم. در مورد یوسا هم همین‌طور. 

مثلاً وقتی قرار شد با با آندره مکین، نویسنده فرانسوی که جایزه کنگور را دریافت کرده گفت و گویی انجام بدهم، این آدم این‌قدر ‌‌مهربان بود که مرا به خانه‌اش دعوت کرد و در آن‌جا اصلاً ما درباره کتاب‌هایش گفت و گو نکردیم. فقط در مورد حواشی و  اوضاع ادبیات حرف زدیم. 

حالا نمی‌دانم شانس بوده یا نه، ولی نویسنده‌هایی که من با آن‌ها گفت و گو کردم، اکثراً کسانی بودند که بعد از گفت‌ و گو، بزرگی‌شان برایم بیشتر شد. یعنی برای من مهم‌تر و مهم‌تر شدند.

<strong>سعید جان، همان‌طور که می‌دانی در کشور ما چندان حقوق قانونی نویسندگان رعایت نمی‌شود. برهمین اساس داستان‌های زیادی در مورد این گفته شده که مثلاً فلان نویسنده اروپایی برای مصاحبه چند هزار دلار طلب کرده. می‌خواستم بدانم تو در کارت با مشکلاتی از این دست هم روبرو بودی‌؟</strong>

نه، مشکلاتی که من با آن‌ها مواجه شدم بیشتر این بوده که نویسنده‌ای به این بزرگی را چطور می‌شود پیدا کرد. مثلاً یک نویسنده‌ای مثل یوسا واقعاً مثل یک رییس جمهور سرش شلوغ است. یا مثل یک ریس جمهور، دسترسی به او کار سختی است، چند تا مدیر برنامه دارد و بعد هم معلوم نیست در کدام کشور است، در پرو، بریتانیا یا فرانسه.

مساله دیگر متقاعد کردن ‌‌طرف مقابل است. این‌که باید حتماً متقاعدش کنی که تو آدمی جدی هستی و نمی‌خواهی سوالات الکی بپرسی و وقت او را بگیری. 

بیشترین مشکلی که من داشتم این بود که این‌ها را چطوری پیدا کنم و چطوری متقاعدشان کنم. نه، این‌طور نبوده که کسی تا حالا از من درخواست پول کرده باشد. 

ولی مشکل این بوده که بعضی از نویسندگان خیلی سخت جواب مثبت می‌دهند. مثلاً من یادم است که هفت ماه طول کشید تا من یوسا را به گفت و گو متقاعد کنم. برای همین وقتی هم که قرار گذاشتیم، برخورد ایشان خیلی خوب بود. 

من اصلاً انتظار نداشتم که بتوانم یک ساعت با یوسا گفت و گو کنم. چرا که شنیده بودم روزنامه‌های بزرگی مثل گاردین یا تایمز، وقتی که با یوسا تماس گرفتند‌، نتوانستند بیشتر از بیست دقیقه یا بیست و پنج دقیقه صحبت بکنند. 

به هر حال همیشه این خطر هست. این‌که ما تماس بگیریم و یک نویسنده‌ای بگوید ببخشید، من الان کار دارم، باید بروم. خب، من همیشه از این می‌ترسیدم. این‌که شاید یک نویسنده این‌قدر از سوالات من خسته بشود که بگوید ببخشید، من می‌خواهم بروم. 

ولی خب، خوشبختانه این مشکل برای من پیش نیامد و در همه مصاحبه‌هایم توانستم تا همه‌ی سوالا‌تم را مطرح کنم. ولی مثلاً هاروکی موراکامی، نویسنده ژاپنی یا کازئو ایشی گورو، کسانی بودند که من هنوزم که هنوز است با آن‌ها گفت‌ و گو کردم. با این‌که بیش از یک سال است که دنبال‌شان هستم تا با آن‌ها گفت و گو کنم، کما این‌که آن‌ها را پیدا هم کردم. حتی با موراکامی تلفنی صحبت کردم ولی گفت و گو نکردم. 

مثلاً ایشی گورو اعتقاد دارد که وقتی که دارد رمان می‌نویسد، نمی‌تواند مصاحبه کند. خب، یک کم کار مشکلی است، ولی امکان‌پذیر است. یعنی این‌طوری نیست که امکان‌پذیر نباشد.

<strong>تو ژانویه امسال به پاریس رفتی و با چندتا نویسنده گفت و گو کردی. اصلاً سفرت به قصد انجام این مصاحبه ها بود؟</strong>

واقعیت این است که پاریس، برای همه کسانی که ادبیات را دوست دارند، یک شهر رویایی است و نمی‌شود گفت که من به خاطر چندتا مصاحبه رفتم پاریس. 

ولی واقعیت این است که سفر من در نهایت، یک سفر فرهنگی و خبرنگاری شد. غیر از یکی دو روز اول که رفتم موزه و جاهای دیدنی پاریس را دیدم، بعد از آن تقریباً همیشه قرار داشتم. قرارهایم را هم از قبل هماهنگ کرده بودم. من با خانم املی نوتومب و آقای مکین و آقای اشمیت، قبل از این‌که به پاریس بروم، حتی روز و وقت و جای مصاحبه را تعیین کرده بودیم. 

[[photow02]]

جالب این است که می‌خواستم چند تا مصاحبه سینمایی در پاریس ‌انجام بدهم که دیگر اصلاً وقت نشد که برسم. به خاطر این‌که مجبور بودم یک سفر بروم اسپانیا و برنامه‌هایم جور نشد و نتوانستم آن‌ها را انجام بدهم. 

چند روزی رفتم دفتر لوموند، تجربه‌ی جالبی بود که ‌کادر روزنامه‌نگاری لوموند را ببینم. سردبیرش را ببینم و با او گفت و گو کنم. برای همین در نهایت، سفری که من رفته بودم یک سفر فرهنگی و روزنامه‌نگاری شد. 

اما این‌طور نبود که از طرف جایی رفته باشم. از طرف خودم رفته بودم. ولی از قبل پیش بینی کرده بودم که چه کارهایی را انجام بدهم.

<strong>یکی از جدی‌ترین و بهترین مصاحبه‌هایت، گفت و گویی بود که با دیوید لینچ انجام دادی. آیا تصمیم داری باز هم سراغ سینماگران بزرگ دنیا بروی؟</strong>

واقعیت این است که علاقه من بیشتر به مصاحبه‌های ادبی است و حوزه‌ای که من کار می‌کنم، حوزه ادبیات است. اما مثل همه آدم‌های دیگر، علاقه‌های دیگری هم دارم، علاقه‌های سینمایی هم دارم و کارگردان‌هایی هستند که دوست‌شان دارم. 

حتی موزیسین‌هایی هستند که دوست‌شان دارم. ولی همیشه این سوال در ذهن من بوده که خب، چرا کسی نمی‌رود با این‌ها گفت و گو کند. چرا در ایران کسی پا پیش نمی‌گذارد برود با یک کارگردان یا یک موزیسین بزرگ یا کسانی دیگر گفت و گو کند. حتی در حوزه سیاست، چرا کسی نمی‌رود با یک سناتور امریکایی گفت و گو کند. 

فکر می‌کنم قسمتی از آن برمی‌گردد به تلاش نکردن روزنامه‌نگاران ما یا شاید نبود علاقه یا نبود شاید حامی.

لینچ، جزو کارگردانانی بود که من خودم خیلی به کارهای او علاقه داشتم و همیشه دوست داشتم با او گفت و گو کنم. در عین حال جزو چند تا کارگردان بزرگ زنده دنیا هم هست. برای همین تلاش کردم که با این آدم ارتباط برقرار کنم و با او گفت و گو کنم تا یک‌جورهایی باعث بشوم، کسان دیگر به این فکر کنند می‌شود با چنین آدم‌هایی گفت و گو کرد و می‌شود یواش یواش این باب را در ایران راه انداخت که با آدم‌های خارجی، با نویسنده‌های خارجی، با هنرمندهای خارجی می‌شود گفت و گو کرد و غیر‌ممکن نیست. 

من چهار ماه تلاش کردم تا بتوانم یک ساعت با لینچ گفت و گو کنم. یادم می‌آید که حتی با مدیر برنامه ایشان تماس نگرفتم. یکی از مشکلاتی که من دارم این است که باید یک آدم خوبی را پیدا کنم که با آن هنرمند یا با آن نویسنده نزدیک باشد تا بتواند متقاعدش کند با من گفت و گو کند. 

در مورد لینچ، من توانستم با رییس بنیاد دیوید لینچ ارتباط برقرار کنم. خوشبختانه ایشان از دوستان نزدیک دیوید لینچ است و ‌در سفر اروپایی دیوید لینچ همیشه در کنارش است. او به من گفت که من با دیوید لینچ صحبت کردم و ایشان قبول کرده، فقط چون برنامه او خیلی خیلی فشرده است، نمی‌دانیم چه روزی امکان گفت و گو هست. 

در نهایت تور اروپایی دیوید لینچ برگزار شد و من یک بار تماس گرفتم با آقای لینچ و ایشان گفت من الان در دابلین ایرلند هستم و چند روز بعد دارم می‌روم انگلستان. الان سرم شلوغ است مثلاً در انگلیس با من تماس بگیر. 

من هم در انگلستان با ایشان تماس گرفتم و حتی به من گفت که چرا نمی‌آیی انگلیس با من گفت و گو کنی. احساس می‌کرد روزنامه‌نگاری در ایران مثل روزنامه‌نگاری در خیلی از کشورهای دیگر است و یک روزنامه‌نگار ایرانی می‌تواند ‌به خاطر یک مصاحبه برود لندن و با یک کارگردان بزرگی مثل لینچ گفت و گو کند. 

من به او گفتم که برنامه‌هایم پیچیده است و نمی‌توانم بیایم و دیگر توضیح ندادم که در ایران روزنامه یا مجله‌ای نیست که به خاطر یک مصاحبه، روزنامه‌نگارش را بفرستد به لندن. در نهایت گفت و گوی ما تلفنی شد و آن چیزی شد که خواندید.

<strong>شاید این سوال کلیشه‌ای به نظر برسد، اما من نمی‌توانم نپرسم که نویسندگان بزرگ خارجی که تو با آن‌ها مصاحبه کردی چه نگاهی به ایرانی‌ها داشتند؟ آیا هیچ نوع نگاه منفی یا حتی ترحم در نگاه آن‌ها دیدی؟</strong>

واقعیت این است که در خیلی از موارد مهم است. مثل مصاحبه با یوسا یا لینچ یا مصاحبه با پل استر، من تلاش کردم که اصلاً در مورد ایران بحث نکنیم. به خاطر این‌که فکر می‌کردم که سوالات کلیشه‌ای ممکن است مطرح بشود، مثلاً این‌که نظرت در مورد ایران چیست. 

ولی خب، در حاشیه گفت و گوها، در مورد ایران هم صحبت کردیم و واقعیت این است که هیچ‌وقت احساس بد یا احساس ترحم از هیچ کدام از کسانی که با آن‌ها گفت و گو کردم، در مورد ایران ندیدم. 

حتی فرانسه که رفته بودم و با این نویسنده‌ها صحبت کردم، برای‌شان جالب بود که بدانند  در ایران چه خبر است و دارد چه اتفاقاتی می‌افتد و احساس نمی‌کردم که یک نگاه خاصی به من یا ایران داشته باشند. به‌خصوص این‌که حالا در فرانسه کیارستمی خیلی معروف است و همه دید خوب و مثبتی نسبت به ایران دارند. 

اتفاقاً جالب این است که من فکر می‌کنم این شرایطی که الان ایران در آن قرار گرفته، یعنی مشاهده همگانی کل جهان به ایران، باعث می‌شود که اتفاقاً روزنامه‌نگاران ما بتوانند از این موقعیت استفاده کنند و افراد خاصی را متقاعد کنند که با آن‌ها گفتگو کنند. مثل سیاستمدارها، نمایندگان پارلمان،‌ هنرمندها، ‌نویسنده‌ها،‌ فیلم‌سازان و آدم‌های دیگر. فکر می‌کنم حتی یکی از دلایلی که باعث شده خیلی از این آدم‌هایی که من با آنها مصاحبه کردم، به مصاحبه با من رضایت بدهند، همین توجه همگانی جهانی به ایران باشد.

<strong>به هرحال می‌دانم که تو خواننده پر و پا قرص نشریات خارجی هستی و طبیعتاً از آن‌ها هم تاثیر گرفتی. خودت مصاحبه‌هایی به سبک و سیاق پاریس ریویو را دوست داری یا کارهایی مثل گفتگوهای نیویورکر یا نیویورک کوارترلی را؟</strong>

واقعیت این است که من فکر می‌کنم که بیشتر از همه از روزنامه گاردین انگلستان تاثیر گرفته باشم. یک دلیل‌اش شاید این باشد که یک سالی است که هر چندگاهی من برای گاردین مطلب می‌نویسم. به همین خاطر خیلی وقت است مطالب‌شان را می‌خوانم و برای همین با استیل و سبک گفت و گو و مطالب گاردین بیشتر آشنا هستم تا روزنامه‌های دیگر. 

روزنامه‌های مهم دنیا مثل گاردین، تایمز و روزنامه‌های دیگر، روزنامه‌هایی هستند که استیل‌های‌شان با هم متفاوت است. یعنی مثلاً مطلبی که من در گاردین منتشر می‌کنم در مورد یک نفری ممکن است همان مطلب در روزنامه نیویورک تایمز نتواند منتشر بشود. برای همین من روی این سبک خاص گفت و گوهای ادبی گاردین تمرکز داشتم و فکر می‌کنم از این روزنامه بیش از بقیه تاثیر گرفتم.

به نظر من الان بهترین ویژه‌نامه‌های ادبی که در روزنامه‌های جهان منتشر می‌شود، یکی ویژه‌نامه ادبی گاردین است که روزهای شنبه منتشر می‌شود، و یکی هم ویژه‌نامه ادبی لوموند است که روزهای جمعه منتشر می‌شود. بعد از گاردین، لوموند بیشترین تاثیر را بر من گذاشته، هرچند که گفت و گو های ادبی لوموند، زیاد مرا جلب نکرده است. 

اما در مورد مجلات که شما به بعضی از آن‌ها اشاره کردید، مثل پاریس ریویو، نیویورکر یا گرانتا؛ سبک گفت و گوهای‌شان با گفت و گوهای منتشر شده در روزنامه‌ها تفاوت دارد، مخصوصاً پاریس ریویو که مصاحبه‌های طولانی در آن چاپ می‌شود. 

این نشریه به خاطر اعتباری که دارد، می‌تواند در فرصتی مناسب، همه‌ی سوالاتش را مطرح کند.

ولی گاردین، روزنامه‌ای است که حتا یک کلمه اضافافه در آن منتشر نمی‌شود. چون خیلی فشرده است و با نشریات آمریکایی تفاوت دارد. فکر می‌کنم گاردین به من خیلی کمک کرده و روزی نمی‌شود که من گاردین را نخوانم.

<strong>و سوال پایانی، دوست داشتی کدام نویسنده‌ی بزرگ درگذشته‌، زنده بود و می‌توانستی با او گفت و گو کنی؟</strong>

اول از همه مارسل پروست، من واقعاً دیوانه‌ی این آدم هستم. چون «در جستجوی زمان از دست رفته»، اثر بی‌بدیلی است، شاهکاری که همیشه از حودم می‌پرسم چطور نوشته شده است.

ای کاش مارسل پروست زنده بود و می‌توانستم با او صحبت کنم، بروم پیش‌اش، بتوانم اتاق کارش را ببینم و بتوانم با او قدم بزنم. 

ماریو بارگاس یوسا در کتابِ «عیش مدام» می‌گوید من به معنای واقعی کلمه، فتیش هستم، دوست دارم قبر نویسنده‌ای را که دوستش دارم، ببینم، دوست دارم احساسش کنم، دوست دارم بویش کنم. مارسل پروست هم برای من این‌جوری است.

همچنین رومن رولان هم که شاید نسبت به بقیه نویسندگان بزرگ جهان، نویسندهی قدری نیست، ولی آدمی بوده که در زندگی من خیلی اثرگذار بوده. در شروع علاقه‌ی من به نویسندگی، کتاب‌های «ژان کریستف» و «جان شیفته» تاثیر زیادی زیادی گذاشت.
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/pourmohsen/2008/06/post_130.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/pourmohsen/2008/06/post_130.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 25 Jun 2008 17:35:36 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«نیمه پنهان» آقای فریدون جیرانی</title>
         <description><![CDATA[اول از همه لازم است اشاره کنم دوست داشتم در این نقد، متکلم وحده نباشم. به همین دلیل با جیرانی تماس گرفتم. با او قرار مصاحبه هم گذاشتم اما او بنا به دلایلی از گفت و گو با زمانه عذرخواهی کرد. تصمیم او برایم محترم است. حالا با خیال راحت‌تری این نقد را می‌نویسم.

<strong>آن‌ها آزادانه سقوط می‌کنند</strong>

دو سال می‌شود که تلویزیون تصمیم گرفته، سینما را وارد جعبه جادویی کند. این تصمیم نه از راه پخش و حمایت از فیلم‌های سینمایی ایرانی، بلکه از طریق جذب سینماگران شناخته شده در سیستم سریال‌سازی، عملی شده است.

اگر تا دو سال پیش، کار کردن در تلویزیون، یک «انگ» بود که سینماگران بزرگ سعی می‌کردند از آن فاصله بگیرند، در سال‌های اخیر موج حضور کارگردانان و بازیگران سینما در تلویزیون بلندتر از هر زمانی شده است. اما آیا همکاری تلویزیون و سینما گران، برای هر دو طرف سودمند بوده؟ 

قطعاً «رسانه‌ی ملی» بیشترین بهره را از این معامله برده است. ذکر نام سینماگران در تیتراژ سریال‌های تلویزیونی، آمار بینندگان را افزایش می‌دهد. در حالی‌که تلویزیون ایران در غیاب رسانه‌ی تصویری رقیب، رقابتی تصنعی را میان شبکه‌های مختلف خود ایجاد کرده است، سینماگران ایرانی نقش گرم کردن تنوری را پیدا کرده‌اند که خود سهمی از محصول آن ندارند.

در سال‌های اخیر حضور در تلویزیون، کارنامه‌ی چند کارگردان، مشهور را خدشه‌دار کرده است. اگر حاتمی‌کیا در سریال تلویزیونی «خاک سرخ» یک درام معمولی و کش‌دار و خسته‌کننده را به تصویر کشید و حتا از پس بازی گرفتن از پرویز پرستویی در قاب جادویی برنیامد؛ سریال «حلقه‌ی سبز» اوج ناکامی حاتمی‌کیا بود. حاتمی‌کیا در حلقه‌ی سبز، حتا از رعایت ابتدایی‌ترین اصول قصه‌گویی هم ناتوان ماند. چرا که شخصیت ایجاد کننده‌ی چالش داستانی سریال، یعنی همان روح «حسن گلاب» تا نیمه‌های سریال از حداقل کنش داستانی عاجر بود.

[[photow01]]

اگرچه در بررسی بحث حضور سینماگران در تلویزیون به کارنامه‌ی مثبتِ احمد امینی اشاره می‌شود اما واقعیت این است که احمد امینی هم در سریالی که با موضوع ایدز ساخت، کاری جز ارایه‌ی خام و کلیشه‌ای و آزار‌دهنده‌ی حرکت‌های مکرر دوربین نکرد. 

در این میان شاید استثنا، کیانوش عیاری باشد که با سریال «هزاران چشم» حساب خود را از بقیه جدا کرد. «روزگار قریب» سریال دیگر او که هم اکنون در حال پخش از تلویزیون است، اگرچه به قوت «هزاران چشم» نیست، اما در مقایسه با آثار تلویزیونی سایر سینماگران، کار برجسته‌ای محسوب می‌شود. 

البته در این بررسی احتساب عملکرد فیلم‌سازی مثل میرباقری است که سریال‌های تاریخی موفقی ساخته است. چون سریال‌های تاریخی در ایران با امکانات و بودجه‌ی حداکثری و در شرایطی ویژه تولید می‌شود.

با رویکرد جدید تلویزیون در تولید انبوه «تله فیلم»، سقوط آزاد کارگردانان سینما در تلویزیون ادامه یافت. حالا دیگر فقط کارگردانان نیستند که آبروی چندین و چند ساله‌ی خود در سینما را به راحتی در تلویزیون بر باد می‌دهند، بازیگران سینما نیز اینک در معرض سقوط آزاد قرار گرفته‌اند.

از بازی لیلا حاتمی، علی مصفا در سریال ناموفق مناسبتی «پریدخت» اگر بگذریم، به ابوالفضل پورعرب می‌رسیم که حالا دیگر پای ثابت سریال‌های درجه‌ی سه تلویزیون شده است.

با این پیش زمینه، پخش سریال «مرگ تدریجی یک رویا» به کارگردانی فریدون جیرانی با تبلیغات فراوان آغاز شد.

<strong>مرگ تدریجی آرزوهای آقای کارگردان </strong>

فریدون جیرانی، کارگردانی است متعلق به سینمای بدنه؛ سینمایی که در آن جذب تماشاگر و فروش از اهمیت زیادی برخوردار است. البته جیرانی به دو دلیل از بقیه همکاران خود در سینمای بدنه جذاب‌تر به نظر می‌رسد.

اول این‌که او قبل از این‌که سینماگر شود، روزنامه‌نگار بود و به همین دلیل ارتباطات رسانه‌ای وسیعی دارد. این سابقه، به دیده شدن آثارش کمک بسیاری می‌کند نکته‌ی دیگر این‌که جیرانی، صرفاً کارگردانی نیست که به فروش فیلم فکر کند، او تلاش می‌کند در عین توجه به گیشه، فیلمی «خوب» بسازد که این تلاش او قابل تقدیر است. جیرانی معمولاً سراغ سوژه‌هایی می‌رود که در سینمای ایران کمتر به آن پرداخته شده است.

در «قرمز» شکل خاص عشق بین دو کاراکتر اصلی، در «آب و آتش» تصویر کردن زندگی یک روسپی، در «شام آخر» روایت عشق یک دانشجوی مرد به مادر همکلاسی‌اش که استاد هر دوی آن‌هاست، در سه گانه‌ی«ستاره‌ها» پس زمینه‌ی اجتماعی زندگی سینماگران، در «سالاد فصل» آشوب‌های اجتماعی پنهان در کلان‌شهر تهران و بالاخره در «پارک وی» رویکرد به سینمای دلهره‌آور؛ همه و همه نشان می‌دهد که جیرانی، کارگردان ماجراجویی است.

[[photow02]]

با این وجود می‌توان خط‌های باریکی پیدا کرد که همه‌ی فیلم‌های جیرانی را به هم متصل می‌کند. یکی از این خطوط، سعی کارگردان در تحلیل روانی شخصیت‌هاست. شخصیت‌های اصلی آثار این فیلم‌ساز، هر یک به نوعی دچار بیماری روانی هستند. 

نکته‌ی دیگری که در اکثر آثار او دیده می‌شود، حضور یک شخصیت نویسنده در فیلم است. تا جایی‌که حتا در فیلمی که شخصیت نویسنده هم حضور ندارد، کاراکتر اصلی در خالی‌بندی‌هایش، خود را نویسنده‌ی کتاب «سالاد فصل» معرفی می‌کند.

اما تجربه نشان داده که جیرانی توانایی‌‌ خلق کاراکتر نویسنده را ندارد و درک ساده او از دنیای نویسندگی، کاراکتر نویسنده را در فیلم‌هایش تصنعی و غیر‌قابل‌باور می‌سازد. این ضعف به خصوص در فیلم «آب و آتش» مشهود است. شخصیت نویسنده در این فیلم با بازی پرویز پرستویی، حضوری طنز‌آمیز پیدا می‌کند. 

اگر در فیلم «شام آخر» این ضعف کمتر دیده می‌شود به خاطر آن است که سوژه‌ی جسورانه‌ی عشق دانشجوی پسر نسبت به مادر هم کلاسی‌اش و البته اروتیسم جذاب فیلم؛ نویسندگی خانم «مشرقی»را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

از طرف دیگر جیرانی علاقه‌ی زیادی به روانشناسی کاراکترهایش دارد و البته این علاقه غالباً به فیلم‌هایش ضربه زده است. الگوبرداری ناموفق از فیلم «درخشش» استنلی کوبریک در فیلم «پارک وی» و رفتارهای غیر عادی و تصنعی خواهر کاراکتر اصلی فیلم «قرمز» و اوهام از هم گسیخته نیکی کریمی در فیلم «ستاره است»؛ نشان دهنده‌ی ناتوانی جیرانی در واکاوی روان کاراکترهاست.

با این توضیح درباره‌ی دنیای فیلم‌سازی جیرانی، به نقد سریال«مرگ تدیریجی یک رویا» می‌پردازم.

<strong>دسته گل مشترک</strong>

فیلم‌نامه‌ی «مرگ تدریجی...» را علی‌رضا محمودی نوشته است. خب، ماجرا تا همین‌جایش تعجب‌برانگیز است. مشخص نیست محمودی که سابقه‌ی روزنامه‌نگاری فرهنگی در بسیاری از روزنامه‌های اصلاح‌طلب را داشته، به چه انگیزه‌ای فیلم‌نامه‌ی سریالی را نوشته است که روشنفکران عرفی در آن به شدت مورد حمله قرار می‌گیرند. اما با توضیحاتی که درباره‌ی سابقه و سلایق جیرانی ذکر کردم، داستان «مرگ تدریجی ...» را توامان باید به پای نویسنده و کارگردان نوشت.

[[photow03]]

«مرگ تدریجی...» داستان زندگی نویسنده‌ای جوان به نام مارال است که با انتشار اولین کتابش به شهرت می‌رسد و سپس با ناشر کتابش ازدواج می‌کند. اما در ادامه‌ی ماجرا‌ مارال‌ مورد توجه روشنفکران خارج‌نشین قرار می‌گیرد و به روایت سریال، آن‌ها درصدند نویسنده‌ی جوان را جلب دنیای روشنفکرانه‌ی خود کنند. ولی حامد، شوهر مارال، فردی مذهبی است که می‌خواهد همسرش را از خطر (!) تاثیر از دنیای روشنفکری دور نگه دارد.

ساناز، خواهر مارال کاراکتری است که مشروب می‌خورد و روابطی نامتعارف با دوستانش دارد. او حلقه‌ی ارتباطی مارال با دنیای روشنفکری است و احتمالاً کارگردان به واسطه‌ی این شخصیت، زمینه را برای انحراف (!) مارال به جهان روشنفکری عرفی فراهم کند. 

اما شاهکار دسته گل مشترک جیرانی و محمودی، کاراکتری به نام داریوش آریان است. منتقدی که در شب هم عینک دودی می‌زند، در خارج زندگی می‌کند و از طریق رادیو بی‌بی‌سی با مارال مصاحبه می‌کند.

در سریال «مرگ تدریجی...» قرار است حامد و پدرش آدم «خوب»‌های داستان باشند و با رویکردی مذهبی از انحراف مارال جلوگیری کنند و ساناز و داریوش آریان، عواملی باشند که قصد دارند مارال را از دنیای«پاک، اصیل، با هویت» جدا کنند و به عالم «منحط» روشنفکری بکشانند.

<strong>داریوش آشوری و ابراهیم گلستان؟ تکذیب می‌شود!</strong>

حتماً من و خیلی از مخاطبان این سریال، آن‌قدر متوهم هستیم که بی‌خودی فکر می‌کنیم اسم ‌داریوش آریان‌ خیلی به اسم داریوش آشوری نزدیک است. احتمالاً من به اشتباه فکر می‌کنم که تعمدی در تشابه بین صراحت رفتاری داریوش آریان با ابراهیم گلستان وجود دارد. چه ربطی دارد؟! حالا چون هم آریان و هم گلستان مقیم لندن هستند و هر دو نیز صراحت لهجه دارند؛ قرار نیست فکر کنیم منظور کارگردان و نویسنده‌ی سریال این بوده که خدای نکرده، داریوش آریان همان ابراهیم گلستان باشد!

[[photow04]]

<strong>علیه فیمینیسم</strong>

شکی نیست که در یکی دو سال اخیر، جنبش زنان ایران از نظر خیلی از تغذیه‌شوندگان از قدرتِ رسمی‌،‌ خطر تلقی شده است. به همین دلیل غالباً تلاش شده از طریق رسانه‌های رسمی، تصویری سیاسی از این جنبش ارایه شود و استقلال آن با اتهام‌های اثبات نشده زیر سوال برود. 

شاید بتوان «مرگ تدریجی...» را دادخواست رسانه‌ی ملی علیه‌ی جنبش زنان دانست. سوژه‌ی اصلی این سریال بایدها و نبایدهای زن ایرانی است. به اعتقاد حامد، رمان اول مارال، تصویری درست از وضعیت زن در جامعه ارایه می‌دهد. در حالی‌که رمان دوم مارال که تحت تاثیر حرف‌های داریوش آریان نوشته شده، تصویری غیر‌واقعی از زن را به تصویر می‌کشد. 

البته از علی‌رضا محمودی و جیرانی بعید است که حتا در تعاریف عناوینی چون «روشنفکری» چنین اشتباه کنند. حامد که دنیایش مبتنی بر ایدئولوژی است، ادعا می‌کند که مارال در رمان دومش خواسته است تصویری غیر‌واقعی از زن را نشان دهد، تصویری که غربی‌ها به دنبالش هستند. در صورتی‌که طبق ایدئولوژی مذهبی، مهم نیست وضعیت زن، چطور است یا دوست دارد چطور باشد، بلکه هدف این است که چه طور «باید» باشد. امادر عالم روشنفکری عرفی، نگاه به هر پدیده‌ای غالبا تحت‌تاثیر انگارهای اومانیستی در میان است.

از سوی دیگر در این سریال، خواست‌های جنبش زنان تحریف شده و بحث‌های جدی و تحلیل‌های جامعه شناختی، در حد شعارهای تو خالی تقلیل داده شده است. در جایی از سریال، دیدار جمعی چند زن علاقمند به ادبیات، چنان تصویر شده که‌ انگار چند زن برای جادو جنبل دور هم جمع شده‌اند.

اما مضحک‌تر از همه، صحنه‌ای است که دوستان حلقه‌ی ادبی مارال می‌خواهند او را متقاعد کنند که بچه‌اش را سقط کند. دیالوگ‌های این بخش بی‌شباهت به مطالب صفحات اجتماعی نشریات افراطی نیست. دوست مارال به او می‌گوید: اگر تو بچه‌دار شوی، نمی‌توانی به سفرهای خارجی بروی و بچه مانع زندگی ادبی توست!

در مقابل وقتی مارال، از مشکلاتِ زن ایرانی می‌نویسد، از نظر حامد، او تحت تاثیر روشنفکران منحرف قرار گرفته است.

[[photow05]]

رویکردِ سریال «مرگ تدریجی‌...» به مقوله‌ی زن چنان است که انگار، زن فقط زمانی مفید خواهد بود که مهم‌ترین دغدغه‌اش تولید مثل باشد. این‌که در سریال‌های تلویزیونی، تصویری غیرواقعی از زنِ ایرانی ارائه می‌شود، اتفاق عجیبی نیست. اما علاقمندان سینما به هیچ‌وجه انتظار نداشتند که فریدون جیرانی در اولین تجربه‌ی کاری‌اش در تلویزیون، به تخریب وجهه‌ی جنبش زنان بپردازد.

<strong>«نیمه پنهان»</strong>

فریدون جیرانی از معدود فیلم‌سازانی است که آثارش از همان‌جایی ضربه می‌خورد که خودِ او تصور می‌کند نقطه‌ی قوتش است. جیرانی شیفته‌ی کاراکتر نویسنده و دل‌بسته‌ی روانکاوی شخصیت‌هاست. اما تجربه نشان داده که نه جهان نویسنده را می‌شناسد و نه هنر روان‌کاوی شخصیت‌ها را بلد است. به همین دلیل نویسنده‌ها در آثار او از نظر ذهنی، عقیم هستند.

با این حال ساده‌انگارانه است اگر فکر کنیم تحمیق روشنفکر ایرانی و توهین به جهانِ زنانه در «مرگ تدریجی‌...» صرفاً برخاسته ازاین ضعف‌های جیرانی باشد. دلایل متعددی وجود دارد که نشان می‌دهد «مرگ تدریجی‌...» محصولی سفارشی است که با حمایتِ قدرت‌مدارانِ زوشنفکرستیز ساخته شده است.

در سریال جیرانی تمام روشنفکرها اهل مشروب و فسق و فجور هستند (شخصاً قضاوتی درباره‌ی فسق بودنِِ اعمالی که در فیلم به اشاره می‌شود، ندارم. استفاده از این عبارت، برای توضیح برداشتِ فیلم‌ساز از جهان کاراکترهای سریال است) و روشنفکرستیزان مذهبی، تجلی تمام خوبی‌ها محسوب می‌شوند.

البته شغلی که برای کاراکتر حامد درنظر گرفته شده، مهر تایید دیگری بر عدم شناختِ جیرانی از جهانِِ ادبی‌ است. من قصد زیر سوال بردن ناشران را ندارم، ولی ناشری که برخوردی چنین آرمانگرایانه با آثار نویسندگان دارد، احتمالاً می‌تواند زاییده‌ی تخیل آقای جیرانی باشد. عجیب است که در «مرگ تدریجی‌...» قرار است ناشر، نقش اندیشمند را بازی کند و نویسنده، ملعبه‌ی دست این و آن باشد.

شاید بتوان از سفارشی‌سازهایی مثل شاه‌حاتمی، فرج‌الله سلحشور و جمال شورجه پذیرفت که ناشیانه تبلیغ ایدئولوژی خود را حتا در قالب اسمِ کاراکترها دنبال کنند، اما از فیلم‌سازی مثل جیرانی بعید است که از این تمهید ایدئولوژیک و دست‌مالی شده استفاده کند. در سریال «مرگ تدریجی‌...»، همه‌ی شخصیت‌های روشنفکر (و از نگاهِ فیلم‌ساز منفی!) اسم‌هایی ایرانی دارند: داریوش آریان، مارال، ساناز و ... و در مقابل کاراکتر‌های روشنفکرستیز، نام‌هایی عربی و با بار مذهبی دارند: حامد، آفاق و...

هجمه‌ی شدید علیه روشنفکران در سریالِ «مرگ تدریجی‌...» یادآور «هویت‌»‌سازان و «چراغ»‌افروزانی است که آبشخور‌ فکری‌شان، «نیمه پنهان»‌هاست.

<strong>پیشنهادی برای جیرانی</strong>

یکی از دغدغه‌هایی که جیرانی همواره بر آن تاکید کرده، توجه به درام است. اگر او هنوز هم چنین اعتقادی دارد، باید «مرگ تدریجی‌...» را نقطه‌‌ای بسیار تاریک در کارنامه‌ی هنری‌اش بداند. چرا که یکی از ویژگی‌های درام، شناخت جهانی است که در آن داستان شکل می‌گیرد.

طنزآمیز است که در تیتراژ پایانی سریال، اشاره می‌شود که نام بازیگران به ترتیب حرف الفبا آمده است. اما در فهرست، نام دانیال حکیمی قبل از اسم ستاره اسکندری نوشته می‌شود. ترتیب الفبایی بازیگران در تیتراژ پایانی این سریال همان‌قدر به واقعیت نزدیک است که شناخت جیرانی از جهانِ روشنفکران. 

جیرانی در این سریال بسیار کوشیده است تا با تمهیدات تکنیکی و تدوین نامتعارف، ویترینی نو ارائه کند. با این همه، تفکری که داستان براساس آن شکل گرفته، کهنه‌تر و ناپخته‌تر از آن است که با این آب و رنگ‌ها، سیمایی جدید پیدا کند.

نهایتاً می‌توان به فریدون جیرانی پیشنهاد کرد بیش از پیش برای خواندن رمان وقت بگذارد تا شاید پس از خواندنِ رمان‌های نویسندگان برجسته‌ی ایرانی و خارجی، متوجه شود که خودِ این روشنفکران بسیار ماهرانه‌تر از او آسیب‌های دنیای روشنفکری (و هر دنیای دیگری) را به پرسش کشیده‌اند. 

جیرانی لابد می‌داند که سریال ساخته می‌شود تا داستانی جذاب روایت کند، نه این‌که یک ایدئولوژی را تبلیغ کند. (نمونه‌اش همان «کازابلانکا»ی معروف که جیرانی در سریالش از یکی از نما‌هایش استفاده کرده است)

‌برای علی‌رضا محمودی، من عاجزم از پیشنهاد، که او سابقه‌ی روشنی دارد. مگر آن‌که این سریال را توصیه‌ای بدانیم از طرف او، برای نویسندگانی که هنوز «راهِ درست» را نشناخته‌اند!]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/pourmohsen/2008/06/post_129.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/pourmohsen/2008/06/post_129.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رسانه</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 24 Jun 2008 19:10:35 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>براتیگان ادا در می‌آورد</title>
         <description><![CDATA[پس از آن‌که انتشار «صید قزل‌آلا در آمریکا» تب براتیگان را در ایران تشدید کرد و بعد از ترجمه‌ی شعرها و چند رمان از او، یکی از بهترین آثار این نویسنده آمریکایی به فارسی ترجمه و در ایران منتشر شد.

<strong>رمانی براتیگنی</strong>

شاید کمتر رمانی را می‌توان سراغ گرفت که به اندازه‌ی«صید قزل‌آلا در آمریکا» متفاوت باشد. «صید ...» ضد داستان است. واگرایی دنیاهای متعدد، ویژگی اصلی رمان «صید ...» است. تلاش برای پیدا کردن خط داستانی مشخص در آن بیهوده است. 

«صید ...» را هجویه‌ای بر آمریکای معاصر دانسته‌اند. رمان«در رویای بابل» از جهاتی شبیه«صید...» است. در «در رویای بابل» هم نویسنده، به نقد آمریکا می‌پردازد. زبان نقد براتیگان در این رمان صریح‌تر هم هست. با وجود این، «رویای بابل» به هیچ‌وجه درباره‌ی سیاست نیست، درباره‌ی معضلات اجتماعی هم نیست. اصلاً درباره‌ی هیچ چیز جدی نیست. پس درباره‌ی چیست؟

<strong>کارآگاه خصوصی، سی کارد</strong>

مهم‌ترین تفاوت بین«صید...» و «در رویای بابل» این است که در رمان بابل خط داستانی مشخصی وجود دارد. یک کارآگاه خصوصی به نام سی کارد، با یکی از مشتریانش قرار ملاقات دارد و می‌خواهد مقدمات کارش را فراهم کند. اسلحه و پول، دو نیاز اصلی آقای کارد است. او‌ کارآگاه قابلی نیست و این شغل، یکی از تلاش‌های بسیارش، برای درآوردن پول‌ است. 

[[photow01]]

جالب اینجاست که تقریباً تا نیمه‌ی کتاب، هنوز خبری از ملاقات کارآگاه با مشتری‌اش نیست. اما مواجهه‌ی کارد با اطرافیانش، شِمایی عجیب از اجتماع آمریکا ترسیم می‌کند که اتفاقاً به راحتی می‌توان باورش کرد. کارد برای تهیه‌ی اسلحه، اول سراغ گروهبان رینک می‌رود. دیالوگی که بین آن‌ها رد و بدل می‌شود، به اندازه‌ی یک کتاب برای شناخت کارد مفید است.

<em>در حالی‌که لبخند می‌زد گفت: «هنوزم عکسای مستهجن می‌فروشی؟ جشن ولنتاین در یک تیخوانا؟ واسه سگ بازا؟» 
گفتم: «‌نه، این قد که پلیسا ازم نمونه خواستن، دیگه هیچی برام نموند ...»
                                                               صفحه‌ی ۳۱</em>

همین آقای گروهبان، در پایان رمان با جدیتی اغراق‌آمیز خود را موظف به حفاظت از اجسادی می‌داند که از پزشکی دزدیده شده‌اند. اما در طول داستان نه تنها آقای رینک کمترین تلاشی برای حفاظت از جان هیچ آدم زنده‌ای نمی‌کند، بلکه به خاطر یک جسد، یک آدم را تا مرز مرگ هم می‌برد.

بله، ماموریت آقای سی کارد دزدیدن یک جسد است. مشتری او زن بلوندی است که کارگاه خصوصی، استخدام کرده تا جسد یک زن فاحشه را از پزشکی قانونی بدزدد.

<strong>سقوط رویای آمریکایی</strong>

وقایع رمان «در رویای بابل» در سال‌های جنگ جهانی دوم می‌گذرد. زمانی که ژاپنی‌ها بندر پرل‌ هاربر را بمباران می‌کنند و آمریکا رسماً وارد جنگ می‌شود. براتیگان در همان صفحات ابتدایی، ارزش‌های جامعه‌ی مدرن را به سخره می‌گیرد. 

در حالی‌که قرار است هر آمریکایی افتخار کند که یکی از تفنگداران دریایی ارتش ایالات متحده باشد، سی کارد خوشحال است که او را برای خدمت در نظام وظیفه نامناسب دانسته‌اند. البته او روایت می‌کند که قبلاً در اسپانیا جنگیده و نشانه‌اش، یک جفت گلوله‌ای است که در ماتحتش فرو رفته است! 

براتیگان از به هجو کشیدن مفهوم فداکاری برای وطن آغاز می‌کند و بعد به مفهوم خانواده و امنیت جانی و شغلی می‌رسد. براتیگان به هیچ‌وجه خطابه‌ی سیاسی سر نمی‌دهد، او فقط ماجراهای خنده‌دار را برایمان تعریف می‌کند و با ظرافت مخاطب را با«پوچی» ارزش‌ها آشنا می‌کند.

«پاجوبی» دوست کارد که در پزشکی قانونی کار می‌کند، نیازهای جنسی‌اش را با اجساد زنان خوش‌سیما ارضا می‌کند. رینک، به خاطر یک جسد، سر یک انسان را توی محفظه‌ی کشویی سرد خانه قرار می‌دهد. 

از همه جالب‌تر حکایت خود آقای سی کارد است. او کارآگاهی خصوصی است که در به در دنبال مشتری است. نه دفتر کار دارد و نه حتا یک سنت ته جیبش. ماه‌هاست کرایه خانه‌اش را نپرداخته و به دروغ به صاحبخانه می‌گوید که یکی از بستگانش چاه نفتی کشف کرده و کرایه‌های معوقه را یک جا پرداخت خواهد کرد. 

[[photow02]]

طنزآمیز است که سی کارد از مرگ صاحبخانه‌اش ناراحت نمی‌شود. هر چه باشد دیگر مجبور نیست بدهی‌هایش را بپردازد. مادر کارد هم در تمام تماس‌های تلفنی با فرزندش، از کارد می‌خواهد که هشتصد دلاری را که از او قرض گرفته بود، پس بدهد.

رویای آمریکایی در رمان «در رویای بابل» صرفاً در حد رویای تعبیر‌نشدنی باقی می‌ماند. «رویای آمریکایی» نوید می‌دهد که هر آمریکایی با تلاش و پشتکار به تمام مدارج می‌رسد و طبقات اجتماعی، نقشی در موفقیت فرد ندارند. 

اما رویای آمریکایی در رمانِ «در رویای بابل» صرفاً کابوسی است که زندگی همه را تحت‌الشعاع قرار داده است. کارد، رینک، پاجوبی،... همه‌ی شخصیت‌های کتاب به چنان درماندگی‌ای رسیده‌اند که هویت‌شان به هجو کشیده شده است.

‌آقای کارآگاه خصوصی خودش تعریف می‌کند که ‌در پیاده‌رو به کاسه‌ی یک گدا لگد زده بود تا موقع جمع کردن پول‌هایش از روی زمین، چند سنتی گیرش بیاید. 

در جهان رمان«در رویای بابل» انسان‌ها کمترین ارزشی ندارند و مناسبات دوستانه، عاشقانه و انسانی افراد، تحت تاثیر«پول» است. این پول است که مفاهیم را استعمار می‌کند. سی کارد از مشتری‌اش پول می‌گیرد تا جسد یک فاحشه را از پزشکی قانونی بدزدد. بنابراین به عنوان یک کارآگاه خصوصی باید نقش یک تبهکار را بازی کند تا پولی گیرش بیاید و در آرزوی تهیه لوازم اولیه کار یک کارگاه باقی بماند. 

او حتا به دوستش پاجوبی رشوه می‌دهد تا جسد زن را به دست بیاورد. سی کارد دقیقاً همان کارهایی را می‌کند که بر اساس شغل‌اش، باید در مقابل آن‌ها بایستد.
در پایان رمان مشخص می‌شود که گروهبان رینک هم که ظاهراً در پی یافتن جسدهایی دزدیده شده است، با خانم بلوندی که مشتری کارد است، ارتباط دارد. احتمالاً رینک هم ماموریت داشت تا جسد فاحشه را بدزدد و در قبالش پول بگیرد.

رمان «‌در رویای بابل» تصویری از آمریکای پس از بحران اقتصادی بزرگ دهه‌ی سی را نشان می‌دهد. از سویی دیگر می‌توان در لا‌به‌لای سطرهای کتاب، پیش زمینه‌هایی را دید که در وقوع انقلاب ارزش‌های اخلاقی در دهه‌ی شصت نقش داشته‌اند. در جهان رمان «در رویای بابل» همه‌ی آدم‌ها برای بقا تلاش می‌کنند. اما حاکمیت مطلق پول، روابط انسانی را تا حد تنازع حیوانی تقلیل داده است.

براتیگان، آمریکا را در روزهایی ترسیم می‌کند که تفنگداران دریایی این کشور برای برقراری صلح جهانی وارد جنگ جهانی شده‌اند. اما پشت جبهه‌ی جنگ و در جامعه آمریکا، انسان‌ها، به موجودات سر خورده تبدیل شده‌اند که نه تنها برای پیروزی یا شکست کشورشان در جنگ اهمیتی قایل نیستند، بلکه برای ادامه‌ی زندگی به جدالی مضحک برای معامله‌ی یک جسد تن داده‌اند.

<strong>رویای یک آمریکایی در بابل</strong>

اگر ایرانی‌ها به هنر (و احتمالاً تحصیلات!) فرزندان‌شان افتخار می‌کنند؛ در آمریکا، موفقیت در ورزش، یکی از نماد‌های موفقیت است. به همین خاطر بسیاری از نوجوانان آمریکایی، آزمون رسیدن به افتخار را از ورزش شروع می‌کنند و البته بسکتبال و بیس‌بال بیش از بقیه ورزش‌ها طرفدار دارند.

[[photow03]]

داستان سی ‌کارد و رویای بابل نیز از بیس‌بال آغاز می‌شود. یک‌بار که کارد برای عضویت در یک تیم بیس‌بال در تمرینات آزمایشی شرکت می‌کند؛ توپ بیس‌بال به سرش می‌خورد و بیهوش‌اش می‌کند و این آغاز ورود او به بابل است. 

پس از آن کارد هراز چندی به رویای بابل می‌رود. رویایی که هزاران کیلومتر از آمریکا و ارزش‌هایش فاصله دارد. سی کارد در بابل به دنبال رویاهایی می‌رود که تحقق‌شان در قالب کارآگاه خصوصی آمریکایی ناممکن است. او در بابل زندگی را آن‌گونه که می‌خواهد می‌بیند. 

در بابل و پانصد سال پیش از میلاد مسیح کارد برای خودش اسمی انتخاب می‌کند که بیش از هر اسم دیگری جعلی به نظر می‌رسد:«اسمیت اسمیت». او در قالب اسمیت اسمیت، کارآگاهی خصوصی است که ماموریت‌هایی که به او واگذار می‌شود، در جامعه‌ی آمریکا معنای چندانی ندارند. 

براتیگان هوشمندانه رویاهای سی کارد در بابل را محدود به چیزهایی می‌کند که چندان خیالپردازانه و دست نیافتنی نیستند. ظرافت نویسنده در ترسیم جهان خیالی شخصیت اصلی رمان، انتقادی تند از ارزش‌ها و رویای آمریکایی است.

کارد در قامت «اسمیت اسمیت» خیلی کارهای عجیب و غریبی نمی‌کند. اما از منظر براتیگان، زندگی معمولی و انسانی در جامعه‌ی‌ آمریکایی چنان غیر قابل دسترسی است که کارد باید هزاران کیلومتر از آمریکا فاصله بگیرد و در نهایت فقط در عالم رویا آن را تجربه کند.

<strong>ضد ژانر</strong>

همان‌طور که گفته شد «در رویای بابل» برخلاف رمان «صید قزل‌آلا» سیر داستانی مشخصی دارد. اما نمی‌توان آن را در ژانر خاصی دسته‌بندی کرد. حتا می‌شود گفت «در رویای بابل» ضد ژانر است. اگرچه شروع رمان به سبک و سیاق رمان‌های پلیسی است، اما داستان بیشتر هجویه‌ای رمان‌های پلیسی است.

در کتاب، نه پلیس، حافظ امنیت است و نه تبهکاران مختل کننده‌ی امنیت، براتیگان جهان رازآلود گانگسترها را هم به استهزا می‌کشد.

«در رویای بابل»، رمان طنزآمیزی هم نیست. درست است مخاطب از خیلی از اتفاقات داستان، به خنده می‌افتد؛ اما رخدادهای کتاب، به عنوان روال معمول (و نه خارق‌ عادت) جامعه ارایه می‌شود. 

مارک هد بورن، نویسنده‌ی کتاب «سینما و ادبیات» در ابعاد تاریخی» اشاره می‌کند که رمان«در رویای بابل» از پارودی فراتر می‌رود و نمونه‌ی کامل یک اثر پست‌مدرن است. هد بورن در توضیح این مساله از تعریف فردریک جیمسون از پست مدرنیسم استفاده می‌کند.[1] 

او می‌گوید که اگر به گفته‌ی جیمسون، پست مدرنیسم «تغییر واقعیت به تصاویر» و «خرد کردن رمان به مجموعه‌ای ازحال‌های ابدی» باشد،«در رویای بابل» تجسم مفهوم «تقلید» در پست مدرنیسم است. چرا که پارودی«تحریف واقعیت برای بیانی کمیک» است، اما تقلید، روایت مقلدانه و بی‌طرفانه است که در آن کمدی وجود ندارد اما ممکن است تقلید واقعیت، ماجرا را طنزآمیز هم بکند.

به عبارت دیگر شخصیت‌های رمان «در رویای بابل» ادا در می‌آورند. سی‌ کارد، ادای یک کارآگاه خصوصی را در می‌آورد و به همین ترتیب گروهبان رینک هم، کاراکتر یک پلیس وظیفه‌شناس را بازی می‌کند. 

«در رویای بابل» روایت جهانی است که در آن همه چیز اصالت خود را از دست داده و کلاً مفهوم «اصالت» در آن منهدم شده است. بنابراین تمام شخصیت‌های این جهان نیز مجبورند برای ادامه‌ی بقا،کپی‌هایی باشند که برابر اصل نیستند، چون دیگر«اصل» مفهومش را از دست داده است.

<small>پانوشت:

1-Hed born,Mark. Literature and film In the historical Dimension .University press of florid 1994-104-110</small>

]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/pourmohsen/2008/06/post_128.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/pourmohsen/2008/06/post_128.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 15 Jun 2008 17:03:55 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>معرفی شاعران زن ایرانی در آمریکا</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>اخیراً کتاب «هفت شهر عشق» که آنتولوژی شعر زنان ایران است توسط یک ناشر آمریکایی منتشر شده است. شیما کلباسی، شاعر ایرانی مقیم واشنگتن مولف و مترجم این کتاب است. با او درباره‌ی این کتاب گفت و گو کردم.</small></strong>

[[sound]]

<strong>خانم شیما کلباسی، چطور شد که به فکر انتشار کتابی دوزبانه درباره‌ی شعر زنان ایرانی افتادید؟</strong>

در تاریخ ایران، در مقابل قریب به هشت هزار شاعر مرد ایرانی، فقط از چهارصد شاعر زن ایرانی نام برده شده است. همچنین تنها حافظ و خیام و شاید یکی دو شاعر دیگر باشند که اشعار دو زبانه‌شان در غرب به چاپ رسیده است. با این آنتولوژی سعی کرده‌ام زنان شاعری را كه ‌‌قربانیان تبعيض جنسيتي و فرهنگی بوده‌اند، به جهان غرب معرفی کنم.  

البته این را یادآوری کنم که مجموعه‌هایی این‌چنینی در هیچ زبانی زیاد نیستند. تا جایی که من اطلاع دارم مجموعه‌های مشابه دو زبانه که اشعار زنان را در بر بگیرد محدود به سه زبان عبری- انگلیسی، فرانسوی- انگلیسی و ایتالیایی- انگلیسی است.  

<strong>غیرایرانی‌ها از این کتاب استقبال کرده‌اند؟ </strong>

این کتاب کمتر از یک هفته است که به بازار عرضه شده. البته ناشر من یک ناشر آمریکایی است و این کتاب را با توجه به آشنایی‌اش با بازار کتاب برای چاپ قبول کرده است.   

<strong>پیش از این کتاب‌هایی با این عناوین در ایران منتشر شده که از بین آن‌ها می‌توان به کتابِ «شعر امروز، زنِ امروز» اشاره کرد. کتابِ شما صرفاً ورسیونی انگلیسی از این نوع کتاب‌هاست، یا نه ویژگی دیگری هم دارد؟</strong>

مجموعه دو زبانه‌ای که من ترجمه و ویراستاری کرده‌ام، شامل اشعار زنان ایرانی از سده‌های میانه تا به امروز است که تعدادی زن شاعر مهاجر را هم در بر می‌گیرد. 

[[photow01]]

اگر مبنای مقایسه شما، صرفاً کنار هم قرار دادن کلماتی مانند مجموعه به‌اضافه‌ی شعر، به‌اضافه‌ی زن باشد، پس می‌توان هر مجموعه‌ای را که شامل این سه کلمه باشد، مشابه قلمداد کرد. 

من شخصاً برای جمع‌آوری و انتخاب این اشعار، وقت زیادی صرف کردم، چون دسترسی‌ام به کتابهای فارسی زیاد نیست و به ایران هم سفر نمی‌کنم. اجازه بدهید که در همین‌جا  از خانم پوران فرخزاد که به من اجازه‌ انتخاب و ترجمه اشعاری از کتابشان با عنوان شعر زنان همیشه را دادند، تشکر کنم و محبت‌های خانم الهام را برای پیدا کردن برخی اشعار کلاسیکی که به دنبال‌شان می‌گشتم، سپاس بگذارم.  

<strong>گویا شما کتابِ دیگری هم در همین زمینه در دست انتشار دارید به نام «شعر زنان ایران». این کتاب چه تفاوتی با کتابِ «هفت شهرعشق» دارد؟ </strong>

مجموعه «شعر زنان ایران» شامل اشعار شاعران زن مهاجر و شاعران زن مقیم ایران است. هیچ یک از این اشعار ترجمه نیستند و همه به زبان انگلیسی سروده شده‌اند. به عنوان نمونه، خانم‌ها سهیلا صارمی، سپیده جدیری و بنفشه حجازی، مقیم ایرانند ولی اشعاری که از ایشان در این کتاب آورده‌ام به انگلیسی نوشته شده‌اند. 

<strong>به نظر شما شاعران فارسی می‌توانند در زبانِ انگلیسی موفق باشند؟ </strong>

بله، ما شاعران خوبی داریم که هم در زبان فارسی و هم در زبان انگلیسی اشعار خوبی نوشته‌اند و کتاب‌های شعری‌شان در هر دو زبان به چاپ رسیده‌اند. 

البته شعرایی هم داریم که ایرانی و یا ایرانی‌تبار هستند ولی فقط به زبان انگلیسی شعر می‌گویند و در جامعه آمریکا و انگلیس هم بسیار موفقند. چند‌تایی که اسم‌های‌شان الان در خاطرم هست، خانم‌ها سوزان پکهام، شعله ولپی، می‌می خلوتی و کتایون زندوکیلی هستند.

<strong>به فکر انتشار کتابی از شاعران ایرانی به‌طور کل نیستید؟</strong>

‌مجموعه‌ای در دست چاپ دارم که همراه همکار ادبی‌ام آقای راجر هیومز آن را ویراستاری کرده‌ام. نام این مجموعه <em>آوای دیگر</em> است که در آن بیش از چهل شاعر معاصر ایرانی در کنار شاعران بین المللی معرفی شده‌اند.  

[[photow02]]

<strong>خانم کلباسی، مباحثی را که در یک دهه گذشته در شعر ایران مطرح بوده، حتماً دنبال می‌کنید. شما قرابتی بین این بحث‌ها با فضایی که در شعر آمریکا وجود دارد، احساس می‌کنید؟</strong> 

تا جایی که من اطلاع دارم مباحث نظری در غرب یک یا چند دهه بعد از مطرح شدن‌شان در این‌جا، به ایران می‌رسند. مثلاً پسامدرنیسم که در اوایل دهه نود در غرب تقریباً تمام شده بود ‌و کسی به عنوان یک جنبش نو و هیجان‌انگیز در موردش حرفی نمی‌زد، ظاهراً چند سالی است که در ایران مد شده است. 

متاسفانه مبحث نظری هم مثل خیلی چیزهای دیگر در فرهنگ ما، دکان است یا پناهگاه و به همین دلیل هم چیز قابل بحثی تولید نمی‌کند. این است که در پاسخ به جواب شما باید بگویم که نه، قرابتی نمی‌بینم.   

<strong>همان‌طور که می‌دانید تیراژ کتاب‌های شعر در ایران بسیار پایین است. آیا در آمریکای شمالی هم مردم به شعر بی‌اعتنا هستند؟ </strong>

کتاب شعر فروش چندانی ندارد. شاید علت این باشد که انسان مدرن در آمریکای شمالی وقت چندانی برای تامل و اندیشیدن ندارد. این‌جا بیشتر مردم به دنبال کالاهای مک‌دونالدی هستند و خواندن و نوشتن شعر به قول نانام، ‌شاعر معاصرمان، ‌مک دونالد نیست. 

<strong>فکر می‌کنید چرا با وجود این‌که شاعران ایرانی زیادی در غرب زندگی می‌کنند، شعر فارسی نتوانسته در خارج از ایران زیاد مطرح باشد؟</strong>

اشعار ترجمه شده زیادی نداشته‌ایم. بیشتر اشعاری که به فارسی نوشته می‌شوند، فارسی می‌مانند. به همین دلیل و دلایلی مشابه می‌بینیم که مانند مجموعه دو زبانه هفت شهرعشق که در بردارنده اشعار زنان ایرانی از سده‌های میانه تا امروز است پیش از این وجود نداشته. 

<strong>این تصور در ایران وجود دارد که شعر شاعران ایرانی در غرب، فقط زمانی مورد توجه قرار می‌گیرد که انتقال دهنده‌ی پیام‌های سیاسی باشد. واقعاً اینطور است؟ آیا زیبایی‌شناسی هنری شعر فارسی مورد توجه غربی‌ها نیست؟</strong>

زندگی آدم‌ها در خاورمیانه، خواسته یا ناخواسته، با سیاست پیوند خورده است. شاعر ایرانی هم متعلق به همین مجموعه است و در نتیجه کارهای خلاقه‌اش از سیاست تاثیر می‌گیرد.

البته من سیاست را از شعر و کلاً هنر جدا نمی‌بینم. در آهنگ‌های یو تو و پینک فلوید هم سیاست هست، ولی کسی هنر این‌ها را به پیام یا موضع سیاسی‌شان تقلیل نمی‌دهد. 

اروپا پر از فیلم‌ساز و نقاش و هنرمند سیاسی یا سیاسی‌اندیش است. پیکاسو، سیاسی بود و سیاسی می‌کشید، ولی نقاش معتبر و درجه یکی است. محمود درویش، سیاسی می‌اندیشد، ولی شاعر برجسته‌ای است. 

سرزمین هرز الیوت، پر از حرف سیاسی است. مهم این نیست که آدم از سیاست بگوید یا نه. مهم این است که چگونه بگوید و حرفش چقدر از درونش برآمده و چقدر فردی باشد.
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/pourmohsen/2008/06/post_127.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/pourmohsen/2008/06/post_127.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 09 Jun 2008 17:43:22 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تاکسی‌رانی با عقاید دکارتی</title>
         <description><![CDATA[پس از آن‌که مجموعه‌ی«تاکسی‌نوشت»، نوشته‌ی ناصر غیاثی مورد استقبال واقع شد و به چاپ سوم رسید، این نویسنده، اخیراً مجموعه‌ی دیگری را با نام «تاکسی‌نوشت دیگر» منتشر کرد.

کتاب«تاکسی نوشت دیگر» مجموعه‌ی ۱۸ قطعه است که ویژگی متفاوتی نسبت به کتاب«تاکسی نوشت» ندارد که بتوان آن را کاری جدید تلقی کرد و در بهترین حالت ادامه‌ی کتاب قبلی محسوب می‌شود.

<strong>راننده‌ی تاکسی یا فیلسوف؟</strong>

به نظر من قطعه‌های «تاکسی‌نوشت دیگر» نسبت به «تاکسی‌نوشت» به مراتب ضعیف‌تر هستند. و اتفاقاً این ضعف، نتیجه‌ی ارتقای دانشی (و نه بینشی) راوی است.

راوی«تاکسی‌نوشت»، یک راننده‌ی خوش‌مشرب و طناز و نکته سنج بود که از دل حوادث کم اهمیت، فضای تامل برانگیزی را پدید می‌آورد. اگرچه ظرافت طبع راوی قطعات «تاکسی‌نوشت» نشان از نظرگاه کسی می‌داد که فراتر از موقعیت شغلی‌اش می‌اندیشد؛ در کتاب«تاکسی‌نوشت دیگر»، راوی به عناوین مختلف با مطرح کردن اظهارنظرهای کارشناسانه درباره‌ی مسایل فلسفی و روانشناسی و... دانش خود را به رخ می‌کشد. 

حتی در یکی از قطعات، راوی تبدیل به خود نویسنده می‌شود و آقای ناصر غیاثی، مجموعه داستانش را برای یک همکار «سوغاتی» می‌برد. در «معامله» راوی به تحلیل روانکاوانه‌ی شخصیت یورگن می‌پردازد. 

هر چند در هر داستانی، به هر حال نویسنده درباره‌ی دنیای فکری شخصیت‌هایش تصمیم می‌گیرد. اما هنر نویسنده‌ی ادبی در این است که بلد است سر مخاطبش کلاه بگذارد و چنان این کار را با مهارت انجام دهد که مخاطب، منتظر «دروغ‌های شیرین» دیگری از او باشد اما تحلیل راوی - نویسنده‌ی قطعات«تاکسی‌نوشت دیگر» از شخصیت‌ها، بسیار عیان و «توضیحی» است.

این‌که چرا در این گزاره، نویسنده و راوی را یکی دانستم، به همان دلایلی است که چند سطر پیش ذکر کردم. نمی‌شود که در یک قطعه راننده تاکسی، آقای ناصر غیاثی باشد و در قطعه‌ی دیگر مخاطب همچنان باور کند که راوی، همان راننده تاکسی نکته‌سنج«تاکسی‌نوشت» است.

<strong>تخیل و تاکسی</strong>

از خارج از ایران خبر ندارم، اما در ایرانِ امروز ما که طبقه‌ی متوسط وسیعی شکل گرفته که در آن افراد با شغل دوم و سوم سعی می‌کنند از خط فقر جدا شوند و به درجه‌ی رفیع متوسط (!) برسند؛ راننده‌های تاکسی (مخصوصاً تاکسی‌تلفنی‌ها) منبع پرمایه‌ی تخیل‌های عجیب و غریبی هستند.

آن‌ها وقتی با مسافر ناشناس خود حرف می‌زنند، با خیال راحت، خودِ آزاردهنده‌شان را کنار می‌گذارند و در قالبی دیگر ظاهر می‌شوند.

[[photow01]]

تعداد راننده‌‌هایی که ادعا می‌کنند رانندگی شغل اصلی‌شان نیست و به دلیل بیکاری با مدرک لیسانس و فوق‌لیسانس و حتا دکترا در خیابان‌ها دنده می‌زنند؛ کم نیست. گوش مسافران پر است از داستان‌هایی شبیه این. افرادی که گاه فکر می‌کنند در ادامه‌ی پدیده‌ی فرار مغزها، آن‌ها هم استعدادهای سرکوب شده‌اند.

بسیار اشتباه خواهد بود که تخیلاتِ اینچنینی را «دروغ» یا «وهم» بدانیم. شوفرتاکسی‌های امروز ایران، به همان عارضه‌ای مبتلا هستند که بسیاری از مردم ما دچارش هستند. این‌که اکثر ایرانی‌ها احساس می‌کنند مورد ظلم واقع شده‌اند و حقشان بیش از آنی است که دارند، برخاسته از آنارشیسمی است که در جامعه‌ی ما جاری شده است. اگر راننده‌های تاکسی راحت‌تر غرقِ این نوع خیالات می‌شوند دلیلش این است که به‌راحتی افراد ناشناس را در دنیایی مجازی به نام اتاق ماشین، در کنار خود می‌بینند. 

این مقدمه‌ی نسبتاً طولانی را گفتم تا به یکی از نقاط ضعفِ قطعاتِ «تاکسی‌نوشت دیگر» اشاره کنم. اگر در کتابِ «تاکسی‌نوشت» با راننده‌ای روبه‌رو هستیم که بلد است دنیای خیالی خود را جوری تعریف کند که باورپذیر به نظر برسد، در کتابِ تاکسی‌نوشت، شکل تصنعیِ راویت‌ها، باورپذیری را خدشه‌دار می‌کند.

البته در چند قطعه‌ی اول، غنای داستانی ماجرا باعث شده که کار جذاب شود. به‌طور مثال می‌توان به دو قطعه‌ی «دیتر» و «ماموریت ویژه» اشاره کرد. مخصوصاً در «ماموریت ویژه»، راوی کم  و به موقع حرف می‌زند و زیاد اظهارفضل نمی‌کند. اگر هم چیزی می‌گوید یا چیزی از ذهنش می‌گذرد، هیچگاه به قطعیت نمی‌رسد. 

در واقع تردید‌های راوی، داستان را گسترش می‌دهد. اما در قطعاتِ نیمه‌ی دوم کتاب، جنسِ حرف‌های راوی شبیه همان‌هایی است که در ایران خودمان از رانندگان تاکسی می‌شنویم. و لابد طبیعی است مخاطبی که شکلِ خامِ تخیلاتی اینچنین را بارها و بارها تجربه کرده، از نویسنده انتظار دارد نگاه متفاوتی داشته باشد.

<strong>تاکسی‌رانی با عقاید دکارتی</strong>

این طبیعی است که وقتی یک شهروند غربی به کشوری شرقی مسافرت کند، دائماً به مقایسه‌ی رفتارها و جغرافیای جهان شرق با جهان غرب بپردازد. عیناً طبیعی است که حتا وقتی یک شهروند غربی، برای ادامه‌ی زندگی، کشوری شرقی را انتخاب کند، نه به غلظت زمانی که مسافر شرق است، اما لحظاتی از زندگی‌اش به مقایسه‌ی دو جهانِ متفاوت اختصاص داشته باشد. تمام این معادله از آن سو، یعنی زمانی که یک‌ شهروند شرقی به کشور غربی می‌رود هم صادق است. 

اما نویسنده یا هنرمند مدرن، در جهانِ شخصیت‌ِ مخلوق‌اش چیزهایی فراتر از این قیاس‌های دکارتی می‌بیند. شخصیتِ مخلوقِ داستانِ مدرن در گستردگی جهانِ «این» و «آن» تا حد یک توریست تقلیل داده نمی‌شود. این یکی از نقاط قوت مجموعه‌ی تاکسی‌ نوشت بود که متاسفانه در کتابِ «تاکسی نوشت دیگر»، مقایسه‌های دکارتی شرقی و غربی، مثبت و منفی و... به‌طرز آزاردهنده‌ای تکرار می‌شود. مطمئناً برای مطالعه‌ی این‌گونه قیاس‌ها می‌توان به سراغ سیاحت‌نامه‌های متعدد رفت. بگذریم از این‌که در جهان امروز با توسعه‌ی وسایل ارتباطی و حتا سهولت مسافرت، فرد ترجیح می‌دهد تجربه‌ای شخصی داشته باشد.

معلوم نیست چرا ناصر غیاثی در قطعاتِ «تاکسی‌نوشتِ دیگر» این‌قدر به خط‌کشی آدم‌ها براساس ملیت‌شان می‌پردازد. تاکید بر فلان خصوصیتِ آلمان‌ها برای ایجاد طنز و پیشبرد داستان، نه تنها زننده نیست، بلکه به جذابیت اثر می‌افزاید. اما تاریخ مصرفِ جهان‌های داستانی مبتنی بر ثنویت‌گرایی دکارتی مدت‌هاست گذشته است. این نگاهِ دکارتی غیاثی حتا در قطعه‌ای که در آن کوشیده نگاهی جهان‌وطنانه داشته باشد هم مشهود است. در قطعه‌ی «دگردیسی»، آلمانی مسلمان شده به دیدار «شرق» و «مولانا» می‌رود. نمی‌توان پذیرفت که در لابلای سطرهای «دگردیسی» راوی به خط‌کشی خوب و بد شرق و غرب نپرداخته است.

<strong>خواب خوبی نبود</strong>

اولین قطعه‌ی کتاب با عنوان «امروزها» با این سطرها به پایان می‌رسد:

<em>«الان می‌روم مسواک بزنم، بروم زیر پتو، کمی کانال‌های تلویزیونی را عوض کنم، تا چشمم گرم شود و بخوابم: خوابی در سکوت و تاریکی، برای تازه شدن. خدا کند رویای خوشی داشته باشم.» (صفحه‌ی ۸)</em>

و البته پایانِ قطعه‌ی آخر، «دیروزها» با این جمله است:

<em>«کاش امشب خوب بخوابم» (صفحه‌ی ۷۱)</em>

من خواب‌های ناصر غیاثی را در کتابِ «تاکسی‌نوشت» خیلی دوست داشتم. اما فکر نمی‌کنم درفاصله‌ی امروز و دیروز و در کتابِ «تاکسی‌نوشتِ دیگر»، آقای راننده تاکسی خواب راحتی داشته باشد.

در همین زمینه:
<a href="/pourmohsen/2008/01/post_94.html">گفت و گو با ناصر غیاثی</a>
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/pourmohsen/2008/06/post_126.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/pourmohsen/2008/06/post_126.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 07 Jun 2008 19:03:09 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>فولادوند: «۱۲بهمن هم فکر نمی‌کردیم انقلاب شود»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>دکتر حامد فولادوند، استاد دانشگاه، نویسنده و مترجم آثار فلسفی است که خارج از کشور شهرت بیشتری از داخل ایران دارد. او به‌عنوان یکی از برجسته‌ترین نیچه‌شناسان ایران از دید اهالی فلسفه معروف است.

فولادوند در روزهای شکل‌گیری جن