تاریخ انتشار: ۸ مرداد ۱۳۸۷ • چاپ کنید    

دروغ‌هایی که احمد شاملو به من گفت

مجتبا پورمحسن
mojtaba@radiozamaneh.com

پیش‌نوشت: پیش از این به مناسبت سال‌مرگ احمد شاملو، با دو شاعر گفت و گویی کردم که گله‌مندی بعضی دوستان را به همراه داشت. گروهی معتقد بودند که آن دو شاعر هم حرف تازه‌ای درباره‌ی شاملو نداشتند و گروهی هم ایراد می‌گرفتند که آن دو شاعر ارجمند در«حدی» نبودند که درباره‌ی شاملو حرف بزنند.

فکر می‌کردم لازم نبود توضیح دهم که کاری که در هیات خبرنگار انجام می‌دهم با کاری که به عنوان شاعر و منتقد می‌کنم کاملاً با هم فرق دارد. در مصاحبه‌، من سعی می‌کنم به طرف مقابل اجازه حرف زدن بدهم و نظرات خودم را بگذارم برای نقدهایی که با امضای خودم منتشر می‌شود و یا مصاحبه‌های مفصلی که به صورت جدلی و فارغ از دغدغه‌های حرفه ژورنالیستی انجام می‌دهم. چنان‌که سال گذشته نیز متنی انتقادی درباره‌ی شاملو نوشتم که در روزنامه‌ی شرق (علیه الرحمه) چاپ شد.

و اما دروغ‌ها

من بعضی شعرهای احمد شاملو را دوست دارم. بعضی‌هایشان را خیلی دوست دارم و طبیعتاً برخی از اشعار او را هم اصلاً دوست ندارم.

اما مساله مورد بحث من در این‌جا، بررسی برخی جنبه‌های منفی کارنامه‌ی شاملوست که به عادت «اسطوره سازی» نه تنها به آن‌ها پرداخته نشده، بلکه در کمال تعجب، جزو نکات قوت او محسوب می‌شود. البته بوده‌اند چهره‌های فرهیخته‌ای چون محمد قائد، که با حفظ حرمت این شاعر بزرگ، نگاهی انتقادی به هستی شناسی او داشته‌اند. با این همه من که حداقل ۱۵سال است، به‌طور مدام با شعرهای شاملو زندگی کرده‌ام، می‌توانم نگاه انتقادی خودم را به او داشته باشم.

۱- آیدا:

یک دوست شاعر که مورد اعتماد من هم هست، در سال‌های پایانی عمر شاملو، حضور پررنگی در کنار او داشت. او که در صداقتش شکی ندارم، در آن سال‌ها که آیدا، «در آینه» بود و نه در دادگاه رسیدگی به دعوای ارثیه‌ی شاملو؛ به من چهره‌ی واقعی چند تن از اطرافیان بامداد را نشان داد.

حتماً او به من و آنانی که بیرون نشسته‌اند و از دور بازی را تماشا می‌کنند، حق می‌داد که هم‌چنان به همان تصویر دروغینی، اعتقاد داشته باشیم که تشنگی روح اسطوره‌ساز ما را ارضا کند.

اما تنها چند سال پس از مرگ شاملو و در دعوای مضحک بر سر ما‌ترک او، همه‌مان «آیدا»یی را می‌بینیم که آیداست، نه آیدایی که «در آینه» است. نه آیدایی که شاملو از او ساخت.

ما ایرانی‌ها عادت داریم که حتا آروغ‌زدن‌مان را به راحتی به کنش‌های سیاسی نسبت می‌دهیم. ۵۵ سال است ما تمام عقب‌ماندگی‌مان را به واقعه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نسبت می‌دهیم، اما لحظه‌ای فکر نمی‌کنیم که این آرمان‌گرایان عرصه سیاست و بت‌های سیاسی نیستند که آرمان را می‌سازند، آن‌ها صرفاً مصرف‌کنندگان فرهنگ آرمان‌سازی و آرمان‌خواهی هستند.


احمد شاملو

اگر آرمان‌های پوشالی عشق‌های عمومی را محور اصلی آثار او بدانیم؛ «آیدا» فراتر از یک کاراکتر‌، دروغ بزرگی است که چند دهه‌ به ناف ما بسته شد. آن‌هایی که انفعال سیاسی، اجتماعی و فرهنگی امروز را به آرمان‌ستیزان چند دهه‌ی اخیر نسبت می‌دهند، کاش اندکی هم به خالقان آرمان‌های تحقق نایافتنی بیندیشند.

بسیاری از جامعه‌شناسان و فرهنگ‌پژوهان، اضمحلال چارچوب‌های اخلاقی و انهدام عشق در ایران امروز را صرفاً از عواقب مدرنیته می‌دانند و با توسل به جایگزینی کلمه‌ی «آسیب» به جای «تهاجم» با قدرت‌مداران قایل به «تهاجم فرهنگی» هم‌داستان می‌شوند؛ بد نیست منصفانه و به دور از تعصب نقش تصویر‌سازان عشق‌های خیالی و پوشالی را هم در این پروسه بررسی کنند.

آیا کسانی که تصویری خام، رمانتیک و آرمان‌خواهانه از عشق را ساختند، در بی‌باوری امروز مخاطبان خود به عشق و اخلاق اجتماعی سهم بزرگی ندارند؟

این ایده درباره‌ی چهره‌ی دروغین آیدا در شعرهای شاملو ممکن است با دو پرسش مواجه شود. یکی این‌که با استناد به آرای فیلسوفان پسا‌ساختارگرا و پسا‌مدرن بپرسیم، مگر غیر از این است که شاعران، نویسندگان و هنرمندان همگی دروغ‌گویان بزرگی هستند که توانایی خلق دروغ‌هایی هنرمندانه دارند؟

سوال دوم می‌تواند این باشد که مگر اساس عشق غیر از این است که عاشق در معشوق ذوب می‌شود و مجنون‌وار جز زیبایی در لیلی نمی‌بیند؟

اتفاقاً هر دوی این پرسش‌ها می‌تواند تاییدی بر دروغین بودن اسطوره‌ی آیدا در شعر شاملو باشد. بله، عاشق فقط در معشوق زیبایی می‌بیند. اما آن چیزی که در این گزاره واجد ارزش زیبایی‌شناختی است، عشق است؛ نه لیلی.

ما مخاطبان لیلی و مجنون، از لیلی لذت نمی‌بریم، بلکه عشق مجنون به لیلی‌ست که برای ما جذاب است. رولان بارت در کتاب «سخن عاشق»1
که گزین‌گویه‌های او درباره‌ی عشق است، تصویری هوشمندانه از عشق و معشوقه ارایه می‌کند:

«صاحب منصبی عاشق یک فاحشه‌ی اشرافی شد. زن به او گفت: "من وقتی مال تو می‌شوم که صد شب به خاطر من در باغ روی چارپایه‌ای زیر پنجره‌ام بنشینی و انتظار بکشی." اما مرد صاحب منصب شب نود و نهم خسته شد، چارپایه‌اش را زیر بغل زد و رفت.»
(صفحه‌ی ۵۹)

نمونه‌ی دیگر از شکل هنرمندانه‌ی باورمندی به عشق و نه معشوق را در اشعار مولوی می‌توان یافت. هم اوست که می‌گوید:

آب کم جو، تشنگی آور به دست

یا

گفتم که یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آن که یافت می‌نشود آنم آرزوست

آن‌چه در نگاه مولوی اهمیت دارد، چیستی معشوق نیست. «آرزو» یا همان «عشق» است. آن‌چه ماندگار است عشق است، نه معشوق. به همین خاطر است که شاعر یا هنرمند «قهرمان» نمی‌سازد. او تمنای چیزی را خلق می‌کند که «یافت می‌نشود».

در حالی‌که در شعر شاملو، عشق، مقصد نیست. هدف، ترسیم معشوق دروغین و مشروعیت‌بخشی به تفوق عاشق یعنی خود شاعر است:2

از دست‌های گرمِ تو
کودکانِ توامانِ آغوشِ خویش
سخن‌ها می‌توان گفت
غمِ نان اگر بگذارد

*

نغمه در نغمه در افکنده
ای مسیحِ مادر، ای خورشید!
از مهربانیِ بی‌دریغِ جان‌ات
با چنگِ تمامی‌ناپذیرِ تو سروده‌ها می‌توانم کرد
غمِ نان اگر بگذارد
(غزلی در نتوانستن- آیدا: درخت و خنجر و خاطره)

زندگی شاملو، سرشار از تناقض‌‌هایی است که برعکس جهان پیچیده‌ی شعر؛ یکدیگر را نفی می‌کنند. شاملو در مهم‌ترین سال‌های شاعری‌اش هم خواسته شاعری بزرگ و ادیبی ارزشمند باشد و هم علاقمند بوده نقش مصلح اجتماعی را ایفا کند. در حالی‌که شاعر برعکس قهرمان، مامور به نتیجه نیست. ساحت شعر پیچیده‌تر از آن است که به استخر شنایی برای قهرمان‌پروری تبدیل شود.


احمد شاملو و آیدا

این تناقض در رفتار شاملو را محمد قائد هم تایید می‌کند. قائد در مجله‌ی «کتاب جمعه» همکاری داشت. روایت قائد نشان می‌دهد که شاملو هم دوست داشت روشنفکر باشد (نه روشنفکری مثل ماکسیم گورکی) و هم شیفته‌ی آن بود که مقالاتش، خوانندگان «انبوه» داشته باشد. به همین دلیل بود که وقتی مقالاتش خواننده نداشت، ضمن ابراز گلایه‌اش از «مردم» سعی می‌کرد در شیوه‌ی نوشتنش تغییر ایجاد کند.

علاقه‌ی شاملو به هر دو جایگاه روشنفکری و قهرمان پوپولیستی حتا در ترجمه‌ی او در اشعار لورکا هم نمود پیدا کرد. بگذریم که خود شاملو نیز احتمالاً قبول داشت‌ که آن‌چه ترجمه کرده، شعر لورکا نیست، بلکه احساس شخصی‌اش درباره‌ی شاعر مشهور اسپانیایی است.

شاملو در مقدمه‌ی نسبتاً مفصلی که بر ترجمه‌ی اشعار لورکا در کتاب «همچون کوچه‌یی بی‌انتها» نوشته، هیچ اشاره‌ای به یکی از جنجالی‌ترین وجوه زندگی لورکا یعنی تمایلات همجنس‌خواهانه‌اش نکرده است.

شاید آن نیمه از وجود شاملو که میل شدیدی به جذب «توده‌ی» مردم داشت، می‌ترسید که یارانش (‌توده‌ای که قرار بود او قهرمانش باشد‌) شهامت پذیرش همجنس‌خواهی لورکا را نداشته باشند‌، لورکایی که قرار بود بدیل قهرمان وطنی‌شان باشد.

درباره‌ی «افسانه‌ی آیدا»، یک سوال بی‌پاسخ ماند و آن این‌که فلسفه‌ی جدید قائل به وحدت حقیقت نیست. شوربختانه این گزاره هم نمی‌تواند توجیه‌گر افسانه سرایی شاملو باشد. چه آن‌که اعتراض او در شعرهایش، بر اساس حقیقت‌محوری است:

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده‌تر بود
هراسِ من- باری- همه از مردن در سرزمینی است
که مزدِ گورکن
از بهای آزادیِ آدمی
افزون‌تر باشد.
(از مرگ...- آیدا در آینه)

مشکل شاملو، قدرت گرفتن حقیقتی جعلی به جای حقیقتی مطلق است. او به عدم احراز نتیجه‌ی مورد نظرش معترض است. نه این‌که به نتیجه باور نداشته باشد. او نیز دنبال حقیقتِ مطلقِ ناموجود است.

۲- «یک هفته با شاملو»3

می‌گویند ممکن است آدم هر آن‌چه در زندگی‌اش کاشته، در چشم بر هم زدنی، با دست خود بر باد دهد. البته که شاملو، نه تنها خیالی برای بر باد دادن اسطوره خود نداشت، بر آن بود با کمک ساده‌دلی و شیفتگیِ ‌مهدی اخوان لنگرودی‌‌؛ همچون پیکرتراشی ماهر، شیدایی اسطورگی خود را در مجسمه‌ای خلاصه سازد.

باز هم تکرار می‌کنم برای بررسی آسیب‌های اجتماعی، یکی از بهترین راه‌های کنکاش در فرهنگ و مظاهر فرهنگی است. حدیث ۳۰ تیر ۱۳۳۱ تا کودتای ۲۸ مرداد، حکایت مردمانی است که علاقه‌ی وسیعی به خلق اسطوره‌ها و شکست در برابر آن‌ها دارند. اتفاقی که «شکست» را ترجیع‌بند تاریخ معاصر ما کرده است. (این وضعیت را یک دوست شاعر در عبارت زیبای «جنگ جهانی شکست» صورت‌بندی کرده است.)

در سطر سطر کتاب «یک هفته با شاملو» می‌توان کیش شخصیتی شاملو را دید. هم‌‌چنان که در ابتدای کتاب آمده، شاملو پیش از انتشار کتاب، به ویرایش آن پرداخته است. هر چند که خیلی از نزدیکان شاملو در محافل خصوصی‌‌، فاش کرده‌اند که حدود نیمی از این کتاب به قلم خود شاملو نگاشته شده است. اما بدون توجه به این شنیده‌ها، بر اساس هر آن‌چه در ابتدای کتاب آمده است؛ باز هم علاقه‌ی شاملو به اسطوره‌سازی از خود پیداست.

در بخشی از کتاب، شاملو به بهانه‌ی تمجید از ع. پاشایی، فضایی روحانی، متافیزیکی و خارق‌العاده از زندگی و شاعری خود ترسیم می‌کند:

«یک روز در اوایل اردیبهشت ۵۸، پیش از روشن شدن هوا، چند لحظه‌ای باران درشتی بارید که صدای برخورد قطره‌های پراکنده‌اش روی شیروانی خانه مجاور، مرا با شعری از خواب پراند. چراغ کنار تختخواب را روشن کردم و شعر را در یک لحظه نوشتم. پاشایی که در اتاق مجاور خوابیده بود با روشن شدن چراغ پا شد و به تصور این‌که شاید من احتیاج به چیزی داشته باشم خودش را رساند و درست لحظه‌ای رسید که من تاریخ شعر را می‌نوشتم...»
(صفحه‌ی ۸۳)

در جای دیگری از کتاب، شاملو در اسطوره‌سازی از خود، از آیدا و ناپلئون نیز کمک می‌گیرد. چنان‌که از کم‌خوابی ناپلئون یاد می‌کند:

«حداکثر سه چهار ساعت خواب کافی است. خدا بیامرز ناپلئون پنج دقیقه خواب برایش بس بود. البته او وظایف خیلی مهمی داشت از قبیل تاخت و تاز و خراب کردن خانه‌ها روی سر مردم و در کردن توپ و این جور حرف‌ها، ولی برای ما آدم‌های بی‌کاره چهار ساعت خواب کاملاً قابل قبول است.»
(صفحه‌ی ۱۶۰)

بدیهی است که شاملو، انسان باهوشی است که نه چون یک سیاستمدار خود شیفته، بلکه در قامت شاعری کار کشته بلد است که با «ولی برای ما آدم‌های بی‌کاره چهار ساعت خواب کاملاً قابل قبول است‌»؛ پشت نقابی، تحکیم قدرت خود را تماشا کند.

هم‌کاری مشترک شاملو و آیدا در نوشتن داستانی درباره‌ی خود، در کتابِ «یک هفته با شاملو» نتیجه داده است. اما نمی‌توان حاصل کارشان را اثری مدرن دانست! چرا که فضاسازی، داستان‌سرایی، دیالوگ‌ها و... همگی در خدمت شکل دادن به شخصیتی قرار گرفته که بر عکس کاراکترهای رمانی جذاب، تصویر قطعی و فانتزی از خود را به نمایش می‌گذارد.

اتفاقاً همه‌ی خودشیفتگان سیاسی، فکری اجتماعی (فرقی نمی‌کند) تلاش دارند خود را شخصیتی (خاص) نشان دهند. اما این میل آن‌ها به هیچ‌وجه به «فردیت باوری» ربط ندارد. در نتیجه همه‌ی آن‌ها، هم‌شکل نمونه‌های مشابه می‌شوند‌ و صرفاً نمودی تایپیکال پیدا می‌کنند.


احمد شاملو

وگرنه چطور می‌توان پذیرفت که یک ‌شاعر، آنقدر غرق در جهان با مرکزیت خود شود که اجازه دهد در کتابی که خود نیز در نوشتنش نقش داشته این چنین خطابش کنند:

«قهرمان خستگی‌ناپذیر شعر، نوشیدنی دیگری می‌خواست»
(صفحه‌ی ۵۹)

سطر سطر کتابِ «یک هفته با شاملو»، تلاشی است برای تثبیت موقعیت احمد شاملو به عنوان مرکز جهان. تلاشی که در قالب‌های متنوع حماسه‌سرایی، مدح، مدح شبیه به ذم و... صورت می‌گیرد.

اما شاید یکی از عجیب‌ترین حرف‌های شاملو در این کتاب‌، جایی است که از او خواسته می‌شود درباره‌ی شاعران دیگر حرف بزند:

«می‌پرسم: آقای شاملو، از نیما به این طرف در شعر چه کسی را تایید می‌کنید؟
بی‌درنگ می‌گوید: برای پاسخگویی به این سوال حضور ذهن کاملی لازم است که الان ندارم ولی گمان می‌کنم بتوانم نصرت رحمانی را نام ببرم...».
(صفحه‌ی ۱۰۰)

در ادامه، او از سر لطف اعلام می‌دارد که نمی‌توان از اسم‌هایی هم‌چون ‌احمدرضا احمدی‌ و عبدا... کوثری و یکی دو نفر دیگر گذشت. واقعاً عجیب است که چطور شاملو که به زعم خود کتاب را ویرایش کرده، هم‌چنان از کلمه‌ی «بی‌درنگ» برای پاسخگویی خود استفاده می‌کند تا توجیهی برای اجتناب او از نام بردن از بسیاری از شاعران دیگر باشد. آیا همه‌ی این موارد «اتفاقی‌» است؟

۳- مارگوت بیکل و باقی قضایا

من نمی‌دانم احمد شاملو چگونه با مارگوت بیکل آشنا شده است، اما نتایج مستند جست و جوی من در اینترنت، برای این نام می‌تواند ماهیت واقعی «شاعر»‌ی به نام مارگوت بیکل را روشن کند. مسلماً ابتدایی‌ترین راه، استفاده از موتورهای جستجوی شناخته‌ شده‌ای مثل گوگل است.

بنابراین کلمه‌ی Margut Bickel را (با همان املایی که در کتاب «همچون کوچه‌یی بی‌انتها»4 آمده) در گوگل‌ جستجو کردم. نتایج، صرفاً صفحاتی است به زبان انگلیسی که متن ترجمه شده‌ی نوشته‌های فارسی است.

به عبارت دیگر اصلاً آدمی به نام Margut bickel در زبانی غیر از زبان فارسی وجود خارجی ندارد. اما شاملو هر چه بود، آن‌قدر باهوش بود که چنین خطای فاحشی مرتکب نشود.

ادامه‌ی تحقیقاتم با کمک چند نفر از دوستانم که در آلمان زندگی می‌کنند، باز هم مرا به نتیجه‌ای عجیب‌تر رساند. آقای شاملو در تمام چاپ‌های کتاب «همچون کوچه‌ای بی‌انتها» اسم خانم مارگوت بیکل را اشتباه نوشته است. اسم ایشان Margot Bickel است نه Margut Bickel!

حتماً کاربران اینترنت می‌دانند که گوگل در شرایطی که املای کلمه‌ی مورد جستجو، شبیه به املای درست یک شخص مشهور باشد؛ جستجوی املای صحیح‌اش را پیشنهاد می‌کند. اما خانم مارگوت بیکل، آن‌قدر آدم ناشناخته‌ای است که چنین اتفاقی نمی‌افتد. جستجوی املای صحیح مارگوت بیکل نیز نتیجه‌ی قابل قبولی ندارد.

در یک صفحه هم اشاره‌ای به این که «خانم مارگوت بیکل کیست، کجا به دنیا آمده، چه کار کرده و...» اشاره‌ای نشده است. مهم‌ترین صفحاتی که درباره‌ی او به دست آمده، این‌ها هستند:

صفحه‌ای که در آن کتابی با نام «عشق و هوس» نوشته‌ی خانم مارگوت بیکل به صورت مختصر معرفی شده و بر اساس همان چند سطر معدود می‌توان حدس زد که «نثر نوشته‌های شعر‌گونه»ی او چیزی شبیه کتابچه‌های سرگرم کننده‌ای است که چند سال پیش در ایران منتشر شد و مشتمل بر ترجمه عکس‌هایی بود که در آدامس «...love is» قرار داشت.

در یک صفحه‌ی دیگر کتاب چهل صفحه‌ای از او در سایت آمازون قرار گرفته با عنوان «Veil Freude» (شادمانی خریدنی) که هیچ توضیحی درباره‌اش داده نشده.

آن‌وقت آقای شاملو دو کاست از شعرهای او را با صدای خود منتشر کرده و در گزیده‌ی شعر جهان، اشعار او را در کنار ژاک پره‌ور، پابلو نرودا، اکتاویوپاز و لورکا قرار داده است.

درباره‌ی ترجمه‌های شاملو، بسیار گفته شده و نوع ترجمه‌ی او را می‌توان صرفاً اقتباس محسوب کرد. اما گزینش شاملو از شعر جهان، نشانگر نگاه او به ادبیات جهان است.

شاملو صرفاً سراغ آن دسته از شاعرانی رفته که یا تفکری چریکی درباره‌ی شعر دارند و یا این‌که شاملو در ترجمه (همان اقتباس) چنین تصویری را در جهان آنان قرار داده است. مثلاً شاعرانی چون تی‌اس الیوت، امیلی دیکنسون، ارتور رمبو و پل سلان در گزینه‌ی شعر جهان جایی ندارند. از شاعر بزرگی مثل ویلیام باتلر ییتس، تنها یک شعر ترجمه شده است.

مقایسه این شاعران، با فهرست شاعرانی که شاملو سراغ‌شان رفته، نشان می‌دهد که او میانه‌ای با شاعرانی که آثارشان از ارزش ادبی بالایی برخوردارند، ندارد.

البته شاملو در ابتدای کتاب «همچون کوچه‌‌یی بی‌انتها» با تذکری فروتنانه، سعی می‌کند کاستی‌های چشم‌گیر کتاب را بپوشاند. او می‌نویسد:

«تذکار این نکته را لازم می‌دانم که چون ترجمه‌ی بسیاری از این اشعار از متنی جز زبان اصلی به فارسی درآمده و ناگزیر حدود اصالت آن‌ها مشخص نبوده ناگزیز به بازسازی آن‌ها شده‌ام. اصولاً مقایسه‌ی برگردان اشعار با متن اصلی کاری بی‌مورد است. غالبا ترجمه‌ی شعر جز از طریق بازسازی شدن در زبان میزبان او بی‌حاصلی است و...»
(صفحه‌ی ۱۱)

این یادداشت را نمی‌توان به فروتنی شاملو نسبت داد، چرا که او در مصاحبه‌ها و کارنامه‌اش صراحتا ادعای شکل جدیدی از ترجمه را دارد (بدیهی است که او در جهان حقیقت محور خود، به جای کلمه‌ی «جدید»، به جای «شکل صحیح» برای ترجمه‌ی خود استفاده می‌کند.‌) و این‌چنین می‌شود که شاملو، با عبور از ترجمه‌ی به یاد ماندنی به آذین از رمان «دن آرام» به بازنویسی آن کتاب می‌پردازد.

۴- حافظ‌، کافر بود؟

این بخش را با یکی دیگر از جملات فروتنانه‌ی شاملو آغاز می‌کنم. او در پایان مقدمه‌ی جنجال‌آفرین خود بر دیوان حافظ می‌نویسد: «بیش از آن که این یادداشت سردستی را به آخر ببرم‌...‌»

آیا اطلاق به عنوان«سردستی» به این مطلب، متواضعانه است؟ مگر نه این‌که شاملو، در این مقدمه با استفاده از صریح‌ترین کلمات، تمام مصححان دیوان حافظ را به صلابه می‌کشد و به عدم اعتقاد حافظ به معاد و مسلمانی حکم می‌کند؟


آرامگاه احمد شاملو

متاسفانه شاملو در این مقدمه کذایی با جزم‌اندیشانه‌ترین استدلال‌ها، به رد دریافت دیگران از حافظ می‌پردازد. آیا مورد قبول است که یک شاعر، درکش از شعر، آن‌قدر محدود باشد که بخواهد با استناد به شعرهای یک شاعر دیگر، به سنجش اعتقاد او به معاد بپردازد؟

اگر شاملو افکار کسانی را که حافظ را عارف یا مسلمانی سرسخت معرفی می‌کنند، جزم اندیشانه می‌داند؛ چرا خودش نیز عینا با همان روش درباره‌ی حافظ احکام مذهبی صادر می‌کند؟ از طرف دیگر آیا شاملو استدلالی منطقی برای حرف خود ارایه می‌کند؟ برای پاسخ به این سوال بخش کوتاهی از مقدمه‌ی او را بر دیوان حافظ می‌خوانیم:5

«شناخت حافظ از جهان، طبعاً شناختی علمی نبوده است و مصالح فکری او (و هر انسان اندیشمند دیگری در آن روزگار) نمی‌توانسته است در حدی باشد که با آن بتوان نوعی جهان‌بینی‌ غیر‌خرافی عرضه کرد. او نخست هم این قدر احساس کرده است که عقاید جاری منطقی نیست و با عقل سلیم نمی‌خواند. آن‌گاه با دقت بیشتری به بررسی آن‌ها پرداخته و در این راه تا آن جا پیش رفته است که یک‌سره معتقدات پیشین خود را به دور افکنده، سرانجام چون برای پرسش‌های خویش جواب قانع‌کننده نیافته، خسته و بی‌نتیجه در قلمرو خوش باشی (قابل مقایسه با ادونیسم Hedonisme و ادمونیسم Eudemanisme‌) لنگر فرو کشیده و این سرنوشت جدی او بوده است.

وانگهی انسان آن روزگار با هر مایه از نبوغ نمی‌توانسته است برای مسلح شدن به اندیشه‌ی علمی زمینه ی لازم را در اختیار داشته باشد.»

شاملو می‌گوید حافظ به دلیل این‌که در قرن هشتم زندگی می‌کرده نمی‌توانسته «اندیشه‌ای علمی» داشته باشد. این فرض چه اساسی دارد؟ اصلاً اندیشه‌ی علمی یعنی چه؟ اگر منظور او از علم، همان درک عامیانه است که به علوم تجربی اطلاق می‌شود، اندیشه‌ورزی فلسفه هیچ سنخیتی با علم ندارد.

اگر هم منظور او این است که در آن سال‌ها، هنوز فلسفه‌ی مدرن وجود نداشت، باید پرسید آیا تفکر حافظ در قرن هشتم کهنه‌تر است یا استدلال خود شاملو درباره‌ی حافظ؟

شاملو اکثر حافظ پژوهان را جزم‌اندیش می‌داند و تحقیقاتش را «غیر‌علمی» معرفی می‌کند، اما خود او ‌غیر‌علمی‌ترین‌ و ‌جزم‌اندیشانه‌ترین‌ حکم‌ها را درباره‌ی حافظ و حافظ‌پژوهان صادر می‌کند.

درباره‌ی شیوه‌ی «تصحیح» شاملو، صاحب‌نظران قبلاً بسیار سخن گفته‌اند. اما من می‌توانم از خودم بپرسم کدام یک از سطرهای مقدمه‌ی شاملو بر حافظ از حداقل استدلال برخوردار بوده است؟

آیا تاویل ابیاتی از حافظ به کفر و عدم اعتقاد او به معاد، تایید تفکر سانسورگر نیست، آیا درک یک شاعر از جهان شعر باید همین قدر محدود باشد که گیرم به دفاع از شاعری دیگر، با استناد به اشعار، برای او احکام دینی صادر کند.

۵- فردوسی به روایت شاملو


مقطع زمانی که احمد شاملو درباره‌ی فردوسی اظهار‌نظر می‌کند، بسیار مهم است. او در سال ۱۳۶۹ در دانشگاه برکلی، با استناد به تفکرات کمونیستی، فردوسی را به باد انتقاد می‌گیرد.

او معتقد است که فردوسی، ناعادلانه ضحاک را مستبد معرفی می‌کند. اما همه‌ی دفاع آقای شاملو از ضحاک مستبد، مبتنی بر جزوه‌های آموزشی مرام کمونیستی است.

«برای مبارزه با جهل و تعصب، بایستی باورها و اعتقادات مردم را تغییر داد و یکی از آنها باور غلطی است که ما به "شاهنامه" پیدا کرده‌ایم. شاهنامه پر از جعل واقعیت‌هاست... فردوسی، هم نژاد‌پرست و فئودال بود و کاری که در شاهنامه کرده است عبارت است از دفاع از طبقه و گروه خودش...»6

«این به ما نشان می‌دهد که ضحاک در دوره‌ی سلطنت خودش که درست وسط دوره‌های سلطنت جمشید و فریدون قرار داشته، طبقات را به هم ریخته.

شاید تنها شخصیت باستانی خود را که کارنامه‌اش به شهادت کتیبه‌ی بیستون و حتا مدارکی که از خود شاهنامه استخراج می‌توان کرد سرشار از اقدامات انقلابی توده‌ای است، بر اثر تبلیغات سویی که فردوسی بر اساس منافع طبقاتی و معتقدات شخصی خود کرده به بدترین وجهی لجن مال می‌کنیم و آن‌گاه کاوه را مظهر انقلاب توده‌ای به حساب می‌آوریم در حالی که کاوه در تحلیل نهایی عنصری ضروری است.»

«طبيعى‌است‌ که‌ درنظر فردى‌ برخوردار از منافع‌ نظام‌ طبقاتى‌، ضحاک بايد محکوم‌ بشود و رسالت‌ انقلابى‌ کاوه‌ى‌ پيشه‌ورِ بدبخت‌ِ فاقد حقوق‌ اجتماعى‌ بايد در آستانه‌ى‌ پيروزى‌ به‌ آخر برسد و تنها چرم‌پاره‌ى‌ آهنگريش‌ براى‌ تحميق‌ توده‌ها، به‌ نشان‌ پيوستگى‌ خلل‌ناپذير شاه‌ و مردم‌ به‌صورت‌ درفش‌ سلطنتى‌ درآيد و فريدون ‌ که‌ بازگرداننده‌ى‌ جامعه‌ به‌ نظام‌ پيشين است‌ و طبقات‌ را از آميختگى‌ با يکديگر بازمى‌دارد بايد مورد احترام‌ و تکريم‌ قراربگيرد.»

از نظر شاملو، فردوسی نباید شخصیت ضحاک را منفی نشان می‌داد چون ضحاک، به زعم شاملو، طبقات اجتماعی را از بین برده بود و با ممانعت از تضاد طبقاتی؛ احتمالاً آرمان کمونیسم را برگیتی گستراند!

همان‌طور که گفتم تاریخ ایراد این سخنان خیلی مهم است. سال ۱۳۶۹، تفکر کمونیسم در احتضار کامل به سر می‌برد. بلوک شرق و شوروی، آماده‌ی اعلام رسمی اضمحلال کمونیسم بودند.

با این همه احمد شاملو، که خود را شاعر و روشنفکری پیشرو می‌دانست با استناد به تفکرات جزم اندیشانه‌ی کمونیستی، فردوسی را متهم به نژاد‌پرستی می‌کرد.

اگر یک سیاستمدار ناآگاه این استدلال را درباره‌ی شاهنامه‌ی فردوسی می‌داشت چندان مهم نبود. ما واقعا تاسف انگیز است که یک شاعر، اثری ادبی مثل شاهنامه را با تفکراتی سیاسی بسنجد.

چطور احمد شاملو، ضحاک مستبد را تطهیر می‌کند و او را به دلیل هم‌سویی با مرام اشتراکی نیک می‌پندارد؟ اصلاً به فرض هم شاملو چنین اعتقادی داشته باشد، کدام منطقی به شاملو حق می‌دهد که دریافت خودش از ضحاک را همه‌ی حقیقت بداند و به فردوسی حمله کند؟ منطق مرام اشتراکی؟!

این تفکرات ماهیتاً تفاوتی با اعتقادات من درآوردی کسانی که حسین بن علی را مارکسیست معرفی می‌کردند، ندارد. همان‌هایی که اسلام را مدافع مرام اشتراکی معرفی می‌کردند و حتا اعلام می‌کردند که خدا هم سوسیالیست است. بی‌آنکه از خود بپرسند نقش پر‌رنگ مالکیت خصوصی در اسلام، چه ارتباطی به عقاید سوسیالیستی دارد؟

شاملو، شاعر بزرگی است

شاملو، شاعر بزرگی است. شک شاعرانه‌ی او در شعر «سرود ابراهیم در آتش»، بسیار هنرمندانه است. شاملو، شاعر بزرگی است البته در آن‌جایی که از این دروغ‌ها فاصله می‌گیرد.

من شاملو را دوست دارم. شاملوی شعرهای خوبش را. نه اسطوره‌ی مستبدانه‌ای که از خود ساخته بود. در پایان این مقاله شعر ابراهیم در آتش‌ را نقل می‌کنم و سر تعظیم در مقابل سویه‌ی شاعرانه‌اش فرود می‌آورم و دروغ‌هایش را به تذکره‌ها و میتینگ‌های سیاسی اشتراکی یا غیر اشتراکی وا می‌گذارم.

در آوار خونین گرگ و میش
دیگر گونه مردی آنَک،‌
که خاک را سبز می‌خواست
و عشق را شایسته‌ی زیباترین زنان
که این‌اش
به نظر
هدیتی نه چنان کم بها بود
که خاک و سنگ را بشاید.

چه مردی! چه مردی!
که می‌گفت:
قلب را شایسته‌تر آن
که به هفت شمشیر عشق
در خون نشیند

و گلو را بایسته‌تر آن
که زیباترینِ نام‌ها را
بگوید.
و شیرآهن کوه‌مردی از این‌گونه عاشق
میدانِ خونینِ سرنوشت،
به پاشنه‌ی آشیل
درنوشت. -
رويینه‌تنی
که رازِ مرگش
اندوهِ عشق و
غمِ تنهایی بود.

*

«- آه، اسفندیارِ مغموم!
تو را آن به که چشم
فرو پوشیده باشی!»

*

«-آیا نه
یکی نه
بسنده بود
که سرنوشت مرا بسازد؟

من
تنها فریاد زدم
نه!
من از
فرو رفتن
تن زدم.

صدایی بودم من
- شکلی میانِ َشکال -
و معنایی یافتم.

من بودم
و شدم،
نه زان گونه که غنچه‌ای
گُلی
یا ریشه‌یی
که جوانه‌ای
یا یکی دانه
که جنگلی -
راست بدان‌گونه
که عامی مردی
شهیدی؛ تا آسمان بر او نماز برد.

*

من بی‌نوا بندَگَکی سر به راه
نبودم
و راهِ بهشت مینوی من،
بُز روِ طوع و خاکساری
نبود:

مرا دیگر‌گونه خدایی می‌بایست
شایسته‌ی آفرینه‌ای
که نواله‌ی ناگزیر را
گردن
کج نمی‌کند.

و خدایی
دیگر‌گونه آفریدم.»

*

دریغا شیرآهن کوه مردا
که تو بودی،
و کوه‌وار
پیش از آن‌که به خاک افتی
نستوه و استوار
مُرده بودی.
اما نه خدا و نه شیطان-
سرنوشت تو را
بُتی رقم زد
که دیگران
می‌پرستیدند.
بُتی که
دیگرانش
می‌پرستیدند.


پانوشت:
۱. سخن عاشق، رولان بارت، ترجمه‌ی پیام یزدانجو، نشر مرکز، چاپ اول ۱۳۸۳
۲. تمام شعرهای نقل شده از شاملو در این مقاله، از کتابِ «مجموعه آثار» - بخش یکم است:انتشارات نگاه- چاپ ششم ۱۳۸۴
۳. یک هفته با شاملو، مهدی اخوان لنگرودی، انتشارات مروارید، چاپ دوم ۱۳۷۲
۴. همچون کوچه‌یی بی‌انتها، ترجمه‌‌ی احمد شاملو، انتشارات نگاه، چاپ چهارم ۱۳۷۶
۵. مقدمه شاملو بر دیوان حافظ
۶. متن سخنرانی شاملو در دانشگاه برکلی


در همین زمینه:
شعر شاملو در هشتیمن سالمرگش در گفت و گو با پگاه احمدی و مهرداد فلاح
ممانعت از برگزاری مراسم سالمرگ احمد شاملو
حراج وسایل شخصی احمد شاملو
جشن هشتاد و سومین زادروز احمد شاملو

نظرهای خوانندگان

نوشته بسیار ضعیف و احساسی می باشد. هیچ تفکر منسجمی در پس این انتقادات صریح و ناشی از کم تجربگی دیده نمی شود. شکی نیست که بسیاری از نکات ارایه شده جای تامل دارد و از نقاط ضعف شاملو می تواند باشد اما مطلب بسیار با دستپاچگی و ناختگی نگاشته شده است.
امیدوارم مطالب پخته تری را از شما شاهد باشیم.

-- aidin ، Jul 29, 2008

Dude, you contradict yourself. First you criiticize Shamlou for attacking other interpretations of Hafez, then you, yourself, attack him for having a marxistic point of view in reading Shahname. I think Shahaname can be read in many ways, one way is to read it through Marx. Of course you know way better than me that literary criticism today consists of reading any text with any set of ideological/political/ philosophical mindset. Would you criticize me or anoyne else for reading Shahname with a feministic point of view? Then you are essentially doing what Shamlou did to other Hafez scholars.
..........................................
مجتبا پورمحسن: از نظر شما سپاسگزارم. من تمام سعی‌ام این بوده که چنین سوء‌تفاهمی پیش نیاید و چند بار هم این مساله را متذکر شده‌ام. اقای شاملو نگفت که برداشت من از حافظ یا فردوسی این است. مشکل این است که قضاوت او مبتنی بز ذهنیتِی سنتی از حقیقت است. دیدگاه مستبدانه‌ای که با نازل‌ترین کلمات ، تمام کسانی را که در طول تاریخ درباره فردوسی و حافظ همچون او نیندیشیده‌اند، با بدترین کلمات سرزنش می‌کند. من هم معتقدم که می‌توان هر اثر ادبی را بر اساس اندیشه‌های مارکس تحلیل کرد، اما انصافاً شاملو چنین کرده است؟ آیا این‌گونه سخن گفتن و تحلیل‌های شاملو، تحیلی کارشناسانه است؟

-- بدون نام ، Jul 29, 2008

خیلی از حرفهای مطرح شده در این نوشته درست است. اشکال کار اما در شتابزدگی نویسنده است و کلی گویی و از همه بدتر بالای منبر رفتن و نقش قاضی را بازی کردن و خلاصه چوب بر تابوت مرده زدن... درست است که معمولا جوانان کم تجربه اند و ناپخته، اما میتوان جوان و کم تجربه و حتی ناپخته بود، اما دستپاچه نشد و کمی با حوصله و البته متانت موضوعی را مطرح و بررسی و نقد کرد تا هم خود جوان روشن شود و هم حرفی خواندنی برای خواننده داشته باشد. حالا که گویا مُد شده چپ ستیزی، پس میتوان همنوا شد با راستها و از این حرفها زد... همین شعر نقل شده در پایان مطلب را اگر نویسنده و خوانندگان خوب و دقیق و درست بخوانند، متوجه میشوند که چقدر بیراهه اندیشیده و گفته و نوشته شده است در این سطور شتابزده... «از همه چیز گفتن و هیچ چیز نگفتن» توصیفی است کوتاه از این نوشته.
امیدوارم نویسنده جوان که پیداست نگاهی کنجکاوانه و دقیق میتواند داشته باشد، کمی بیشتر بیندیشد و از شتابزدگی بپرهیزد و به سطحیات دل خوش نکند و اسیر مُد روز نشود. امیدوارم این چند نکته را مورد توجه قرار دهد... با آرزوی موفقیت.

-- ناصر ، Jul 29, 2008

در متن شعر "ابراهيم در ‌آتش"، "عامي مردي" صحيح است.(به جاي "عالي مردي")
. . . . . . . .
زمانه ـ سپاس. تصحیح شد

-- يلدا كوهي ، Jul 29, 2008

"با استناد به آرای فیلسوفان پسا‌ساختارگرا و پسا‌مدرن..."
" استخر شنایی برای قهرمان‌پروری"
"فلسفه‌ی جدید قائل به وحدت حقیقت نیست"
"...اشاره‌ای به یکی از جنجالی‌ترین وجوه زندگی لورکا یعنی تمایلات همجنس‌خواهانه‌اش نکرده است"
اگر خود آقاي پورمحسن هم فهميد اين چيزهايي كه گفته چه ربطي به روابط آيدا و شاملو داره من 1000 دلار بهش جايزه ميدم.
مشكل پورمحسن و مشابهينش اينه كه راجع به هر موضوع ساده اي هم كه ميخوان حرف بزنند بايد تو چشم خواننده فرو كنند كه ببين من بلدم پساساختارگرايي و....يعني چي.
اگر ايشون مي خواست تو اين نوشته بگه كه شاملو بر خلاف ادعاهاش با زنش روابط خوبي نداشته يا هر چيز ديگه , ميشد اين رو بدون اين همه ادا و اطوار و كلمه پرت كردن بيان كرد.

-- پساساختارگراي پست مدرن ، Jul 29, 2008

نوشته تان خواندنی و قابل تعمق است.

-- منصوره اشرافی ، Jul 29, 2008

بسیار بسیار ضعیف و ناشی از غرور جوانی.غیر علمی و بدون کوچکترین توانایی نقادی و آشنایی با شیوه های جدید نقد ادبی . جاه طلبی اسطوره شکنانه ی شما ،دیواری کوتاه تر از ا.بامداد پیدا نکرد؟؟خوب کسی که در جایگاه راستی ها و حقیقت بنشیند و اینقدر آسوده از دروغ و تناقض در زندگی خصوصی یک شاعر و در متون آفریده شده بدست او پرده بردارد ،باید هم اینطور اسطوره شکن باشد.مثلا اینها با توجه به اسم نوشتار شما دروغهای شاملو هستند:
(درباره‌ی ترجمه‌های شاملو، بسیار گفته شده و نوع ترجمه‌ی او را می‌توان صرفاً اقتباس محسوب کرد. اما گزینش شاملو از شعر جهان، نشانگر نگاه او به ادبیات جهان است)(شاملو صرفاً سراغ آن دسته از شاعرانی رفته که یا تفکری چریکی درباره‌ی شعر دارند و یا این‌که شاملو در ترجمه (همان اقتباس) چنین تصویری را در جهان آنان قرار داده است. مثلاً شاعرانی چون تی‌اس الیوت، امیلی دیکنسون، ارتور رمبو و پل سلان در گزینه‌ی شعر جهان جایی ندارند. از شاعر بزرگی مثل ویلیام باتلر ییتس، تنها یک شعر ترجمه شده است. )خواهش میکنم دیگه شعر ویا شاعری رو اینطوری نقد نکنین.شاعر بدون تناقض ،بدون چالش با حقیقتها و دروغها که شاعر نیست پسرم!

-- سهیل ، Jul 29, 2008

ای آقا نقد هم می کنی درست بکن. اینکه دوستم به من گفت، یکی از نزدیکانم به من گفت و این حرفها بدرد خواننده نمی خورد، نقد می کنی، سند و نام را درست ذکر کن. بعد هم شما اطلاعات غلط به خواننده می دهی، مارگت بیکل بدبخت وجود دارد، منتها نویسنده خیلی معروفی نیست. بعد هم مردها که تقریبن همه شان به قول شما " همجنس خواه " هستند این دیگر چیز ویژه ای برای آنها نیست که بخواهند رویش تأکید کنند. حتا خود لورکا هم در این باره تأکیدی نداشته. آن چیزی که شما می گویید رابطه ی فاعل و مفعولی مردان شرقی و یونانی است که ربطی به حق همجنس گرایی ندارد. سنت "مرد ایرانی" سنت تجاوز است، چه به همجنس و چه غیر همجنس. این قاعده است از استثناء بگذریم. .
بعد هم رمانتیک یا آرمانی بودن فرق دارد با سانتیمانتالیسم. بعدش هم نفهمیدم شما مشکلت با آرمان به طور کلی هست یا اینکه با شاملو که در شعر آرمانی بوده و مثلن در زندگی نه. خب اینها باید همه جانبه نگاه بشود. علیرغم همه ی تنافضها که شاملو خودش در شعرش و در نوشته هایش به آنها اعتراف می کند، برخلاف اکثریت مردان نویسنده ی ایرانی که می خواهند چهره ی منزه ی از خود بسازند، شاملو یکی از واقع گراترین شاعران و منتقدان زمانه اش است. شما چرا دولت آبادی را مورد نقد قرار نمی دهی، بیضایی را، گلشیری را و دیگران را...

-- بدون نام ، Jul 29, 2008

در همه تاریخ خیلی ها بودند که چون بلد نبودند چیزی بسازند شروع کردن به خراب کردن تا شاید نامی هم ازآنها برده شود اما همه آنها گمنام مردند

-- من ، Jul 29, 2008

بنظر شما امروز دستمزد یک گورکن در ایران ( و کشورهای همسایه ) از آزادی انسان فزونتر نیست ؟ هرودت می گفت که ایرانیان ( پرسیا) از دو چیز دوری می جویند یکی دورغ و دیگری بدهکاری است . اشکال هرودت در این بود که آنقدر عمر نکرد که با چشم خویش دورغ به این بزرگی را با دیده لمس کند .
زنده یاد عبید ذاکانی می گفت : اگر می خواهی دوستانت زیاد شوند تا می توانی دورغ بگو . اینکه او هم دورغ می گفت یانه اثباتش به گردن مجتبای عزیز .

-- آشنا ، Jul 29, 2008

همین است دیگر، آن اسطوره سازی باید به اینگونه اسطوره شکنیهای آبکی برسد. آخه عزیز، تصویر شاملو از آیدای دهه سی چه ربطی داره به آیدای دهه هشتاد. آدمها عوض میشوند، نظرات آنها هم عوض میشود. اگر ارث و میراثی هم هست بالاخره او هم باید حق داشته باشد از خود و حق خود دفاع کند.
بحثی در این نیست که شاملو حکم صادر میکرده، به ویژه در کار هایی که در آنها تخصص نداشته، مثلا شاهنامه و حافظ، اما نقد شاملو بر اساس یک نوع تئوری توطئه چه معنی میدهد. او فکر میکرد فردوسی فئودال بوده، دیگرانی هم بودند که پاسخ او را دادند یا حالا میدهند، اما این دیگر ربطی به کیش شخصیتی او ندارد.
شاملو زمانی نوشت: برخی لحاف کرسی را رومیزی فرض میگیرند و هی ایراد میگیرند که چرا کلفت است. کار شما هم اینجا بدین گونه است. فرض را گذاشته اید بر اینکه شاملو باید بی عیب باشد، بعد داد میزنید که بابا این هم که بی عیب نیست. آذر

-- آذر ، Jul 29, 2008

in ketabi ro ke shoma eshareh kardid az khanume Margot Bickel , man dar amazone alman peida nakardam-dar zemn bayad esme ketab Viel Freude bashad.shoma be eshtebah veil freude neweshtehied wa eshtebah ham tarjomeh kardehid.tarjomehyeh loghat be loghat mishawad shadiyeh farawan.agar hazrete aali wa dustane almanietan dar amazon.de esme in khanum ra bedahand,khowhid did ke hadeaghal 10 jeld ketab az ishan barha wa barha tajdide chap shodeh
hmmm,fekr mikonam onwane neweshtehyeh shoma dar morede durugh bud!!!!!!

-- ei agha ، Jul 29, 2008

این راه که می روید به ترکستان است عزیزم! عبدالرضایی رو ببین و عبرت بگیر. عاقبت درافتادن با شاملو طرد شدن از جامعه روشنفکری است تازه عبدالرضایی انتقادش از شاملو بسیار اساسی تر و منطقی تر است بخصوص آنجا که می گوید شاملو شاعری مدرن نیست بلکه شاعری شیعی است!!! این را هم در مصاحبه با م- روان شید گفته هم در گفتگویی که شهریار مندنی پور نیز با او داشته تکرار کرده البته مقصود او این بوده که شاملو در شعرش با موضوع برخوردی آسمانی دارد و مثال می آورد که وقتی که از وارطان می نویسد انگاری که دارد از حسین صحرای کربلا سخن می راند و یا در شعرهای عاشقانه اش، در فرآیند یک لیلی سازی پیش تر نخ نما شده، جوری آیدا را ستایش می کند که خواننده انگار می کند با مریم مقدس طرف است تازه انتقاد عبدالرضایی به اثبات رسید و این روزها به اصلی بدیهی در برخورد با شعرهای شاملو بدل شده بااینهمه هنوز دارد تاوانش را می دهد. و این نکته اش که خواننده را توجه می داد به هجمه افعال در زمان گذشته در بیشتر شعرهای شاملو عالی بود.و این شاید بیشتر دلیلی تربیتی و فرهنگی داشته باشد.به بیان دیگر جماعت ایرانی در برخورد با تمام مقولات ذهنیت اسطوره ای دینی خود را دخیل می کنند به گونه ای که روشنفکری ما در خوانشی که از مارکسیزم داشته حزب توده را تعریف کرده که همان مارکسیزم اسلامی است و اتفاقا قرائتی دیگر گونه از همین مارکسیزم نیز سازمان مجاهدین خلق را به ارمغان آورده یا اخیرا نوع برخوردی که اعضای حزب کمونیست کارگری با منصور حکمت می کنند در همین مقوله می گنجد حسین سازی و علی پروری در جامعه ایرانی دارد کولاک می کند و این اتفاقن مشکلی برآمده از پیدایش اسلام نیست بلکه ثمره نگاهی دوآلیستی است که از زردتشت به یادگار مانده و انگار هنوز قصد جدایی از این ذهنیت را نداریم. خلاصه اینکه مقاله شما با نکته های جالبی که طرح کرده می توانست مقید و عمیق تر نوشته شود شما متاسفانه در این نوشته برای مخاطب خود احترام قائل نیستید و مطلبی با این اهمیت را در نهایت دستپاچگی قلمی کردید و البته درست تر این می بود که اشاره می کردید که پیش تر کسانی مثل علی عبدالرضایی یا مسعود طوفان وقتی که شاملو در قید حیات بود انتقاداتی اینچنینی به شعرها و آثارش داشتند.

-- ه_ محیط ، Jul 29, 2008

با سلام ,
میخواستم بگم انتقاد همیشه پذیرفتنیست.ولی
دروغ پردازی????????
راجع به جستجو برای نام margot bickel,میخواستم عرض کنم ,حتی اگه شما املای غلط (margut bickel)رو وارد کنید ,googleبه شما اسم اصلی شاعر رو میده.
linkهای پایین نتیجه جستجوی 2ثانیه ای.اما بی غرض در googleاست.

http://www.dreams4ever.de/Evi/g-bickel.htm

http://www.sternzauber.de/gedichte/text17.htm
به خاطر اطمینان بیشتر شما صفحه اصلی جستجوی googleرو هم میفرستم تا عزیزان متوحه باشند.که بیشتر از 100بار اسم این شاعر در اونجا اومده.
http://www.google.de/search?hl=de&
client=firefox-a&rls=org.mozilla:
de:official&hs=zOJ&sa=X&oi=spell&res
num=0&ct=result&
cd=1&q=margot+bickel&spell=1
اثار این شاعر رو برخلاف نوشته اقای منتقد.با توضیحات قابل توجه در این سایت میتوان دید.
http://www.weltbild.de
/margot-bickel/index.html?n=401150&f=search.getseeker&c
e_id=53501&com=Margot+Bickel&cspr=9&frbk=401
150
با احترام
ارمان.کاربر بسیار مبتدی internet از المان

-- arman ، Jul 29, 2008

بزرگش ندانند اهل خرد......

کسی که به شاملو ... بود، کلاغ.......!!!

-- بدون نام ، Jul 30, 2008

ach javani kojayee ke yadet bekheyr. man az shoma moteshakeram ke baghye tanaghozat o eyb o iradhaye aghaye shamlu ro jar nazady, ya inke gozashty vase ye vaghte dige? hala khodemunim shoma nunvayee ke miry nunvaheru ham khamir mikony ya migy nunesh khamir bud.
tabu shekany kheyli ham khube, ama age rast migy o bazr:-) dari oonmoghe ke shamlu javab mitunest bedeh sar be saresh mizashty.

-- mehrdad ، Jul 30, 2008

مجتبي عزيز
اگر شما كتاب هاي شاملو را بطور كامل مطالعه مي كرديد قطعا مي فهميديد كه قسمت عمده حرفهايي كه در مورد شاملو زده ايد نادرست است. حرفهاي شما نشان مي دهد كه كتابهاي شاملو را خوانده ايد اما نه بطور كامل و اين درست نخواندن آثار شاملو باعث ايجاد سوءتفاهماتي در ذهن شما شده است و بعد بدون يك تفكر انتقادي نسبت به خودتان و نوشته تان آن را در اختيار ديگران قرار داده ايد و در ابتداي نوشته تان ادعاي روزنامه نگاري و شاعر بودن و منتقد بودن و... را كرده ايد. اگر ميان آيدا و پسر شاملو اختلافاتي بر سر ارثيه شاملو وجود دارد ـ اين مسئله ربطي به دروغگو بودن شاملو در مورد عشق ندارد. پسر شاملو چون ديد آيدا در راه اندازي موزه شاملو تاخير مي كند دست به كار شد تا اين كار را با سرعت بيشتري انجام دهد. از طرف ديگر مثل اينكه شما هيچ چيز درباره شعر نمي دانيد. هيچ دليلي ندارد آيدايي كه شاملو در اشعار خودش آورده لزوما همان آيداي واقعي اي باشد كه زن شاملو بوده. شاملو با بيان عشق خودش نسبت به يك زن حقيقي مي خواسته درك خودش از عشق را بيان كند. به فرض كه شاملو نام اسطوره عشق شعرهايش را آيدا گذاشته كه حتما براي انجام اين كار دلايلي داشته. اما لزوما دعواي حقوقي ميان آيدا و پسر شاملو نبايد اين توهم را در شما بوجود آورد كه عشق عمومي يك دروغ بزرگ است. شما در نوشته خود گفتيد كه در مورد صداقت آيدا شكي نداريد و بعد با حالتي استهزاءآميز در فكر خودتان چهره واقعي آيدا را چهره اي مي دانيد كه آيدا در دادگاه از خود نشان داده است. اما آيا فكر نمي كنيد كه ماجرا را سروته بررسي كرده ايد؟ آيا در نظر شما به دادگاه رفتن آن هم زمانيكه شما را به دادگاه احضار مي كنند كار اشتباهي است. آيا زمانيكه يك مشكل حقوقي براي شما ايجاد شود شما به دادگاه مراجعه نمي كنيد؟ دادگاه و دادگستري يكي از مظاهر تمدن است. آدم هاي متمدن زمانيكه بر سر مسائل مادي با هم مشكل پيدا مي كنند با مراجعه به دادگاه از يك شخص ثالث مي خواهند كه با بي طرفي كامل به قضاوت مسئله و مشكل موجود في ما بين آنها بپردازد. بعد از طرفي ديگر شما ادعا كرده ايد كه فيلسوفان پساساختار گرا و پست مدرن مي گويند كه ، شاعران، نویسندگان و هنرمندان همگی دروغ‌گویان بزرگی هستند که توانایی خلق دروغ‌هایی هنرمندانه دارند؟ اما آيا شما فكر مي كنيد كه مفهوم دروغ هنرمندانه را درك كرده ايد. آيا حقيقت همان چيزي است كه ما فكر مي كنيم و آيا هيچ كس مي تواند مدعي تصاحب تمامي حقيقت باشد. فيلسوفان پست مدرن بيش از هر چيز به ما نشان داده اند كه حقيقت خود يك سازه است. اما اين سازه براي خودش كاركردهايي دارد. شما چطور توانستيد دادگاه آيدا و افكار پست مدرن و دروغ شاملو را به هم ربط بدهيد. بهتر بود بجاي زير سئوال بردن شاملو مفهوم عشق در ذهن خودتان را زير سئوال مي برديد. چرا با توجه به نوشته شما فكر مي كنم ميان مفهوم ذهني شما از عشق و مفهومي كه شاملو از عشق مرادش بود تفاوت زيادي وجود داشته باشد. اگر شما به خودتان فرصت دوباره مي داديد و در طي اين پانزده سال طولاني كه عمرتان را صرف مطالعه كتابهاي شاملو كرده ايد آيا هرگز اسم ركسانا را در آثار شاملو شنيده ايد. شاملو در بعضي از شعرهايش از زني ياد مي كند كه چهره گزنده اي دارد. در زندگي واقعي شاملو هم اگر دقت مي كردي آنوقت مي فهميدي كه آيدا تنها عشق زندگي شاملو نبوده است و شاملو هم آدمي نبوده است كه مثل يك خروس جذب مرغش شود. فروغ فرخزاد پيش از شاملو مفهوم عشق مازوخيستي مجنون را به سخره گرفته است. نه تنها فروغ و شاملو كه نصرت رحماني و چند تن ديگر از شاعران و نويسندگان نظريات خاصي در مورد عشق دارند. مثلا نصرت رحماني كه شعرهايش از طرف شاملو تائيد مي شود و اين تائيد شدن دلايل فراواني دارد كه به ظاهر هنوز شما بدليل عدم شناختتان از نصرت نتوانسته ايد اين حرف شاملو را هضم كنيد و شايد شما هم از آن دسته آدمهايي هستيد كه نصرت را بخاطر شعر ترياكش نفي كرده ايد. نصرت يكي از بزرگترين شاعران ايران است كه درك والايي از فلسفه و هستي دارد و يكي از نخستين كساني است كه همراه با محمد باقر هشيار كتاب هايي از نيچه مي خواند و نيچه را مطابق با ميل و ذوق عصيان زده خودش مي يابد و در مقاله اي كوتاه به ستايش از نيچه مي پردازد. نصرت در شعر انهدام خويش اينگونه مي گويد:
اين روزها
اينگونه ام، ببين:
دستم ، چه كند پيش مي رود، انگار
هر شعر باكره اي را سروده ام
پايم چه خسته مي كشدم، گوئي
كت بسته از خم هر راه رفته ام
تا زير هر كجا
حتي شنوده ام
هر بار شيون تير خلاص را
اي دوست
اين روزها
با هر كه دوست مي شوم احساس مي كنم
آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر
وقت خيانت است
انبوه غم حريم و حرمت خود را
از دست داده است
ديريست هيچ كار ندارم
مانند يك وزير
وقتي كه هيچ كار نداري
تو هيچ كاره اي
من هيچ كاره ام:يعني كه شاعرم
گيرم از اين كنايه هيچ نفهمي
اين روزها
اينگونه ام:
فرهاد واره اي كه تيشه خود را
گم كرده است
آغاز انهدام چنين است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
ياران
وقتي صداي حادثه خوابيد
بر سنگ گور من بنويسيد:
يك جنگجو كه نجنگيد
اما...، شكست خورد.

آيا حالا با اين شعر دليل تائيد شدن نصرت از طرف شاملو را درك كردي يا لازم است چند تا شعر ديگر از نصرت برايتان بنويسم؟
رولان بارت در كتاب سخن عاشق خيلي چيزها در مورد عشق بيان كرده جالب قضيه اينجاست كه من درك نمي كنم كه چرا شما اين مطلب در مورد صاحب منصب را انتخاب كرده ايد. بارت در كتابش از از تحليل هاي فرويد - لاكان- گوته - ژيد و خيلي هاي ديگر حرف مي زند. اگر صاحب منصبي كه بارت از آن حرف مي زند- بجاي يك زن فاحشه اشرافي عاشق يك زن آن هم از نوع غيرفاحشه اش مي شد ، شايد تا آخر دنيا براي آن كسي كه دوستش مي داشت صبر مي كرد. اما خيلي سخت است كه آدم صد شببراي رسيدن به وصال زن فاحشه اي كه هر شب را دارد با يكي سر مي كند صبر كند. هر كس ديگر بجاي آن صاحب منصب بود شايد يك هفته هم روي آن چهار پايه كذايي در آن باغ كذايي نمي نشست.
در مورد حافظ هم نظر شاملو آنچنان بي پايه نيست و اگر كساني هستند كه نظرات ديگري دارند نظر شاملو هم يكي از نظرهاي موجود است. كساني مثل كسروي حافظ سوزي راه انداخته اند ، چون تاثير حافظ در جامعه را تاثيري مخرب مي دانستند و كساني مثل شاملو كه همه چيز را با نگاهي دوباره نگاه مي كردند خوانشي جديد از حافظ ارائه كرده اند.نظرات حافظ در مورد ريا و سالوس واعظان و قاضيان و قشري نگران و استفاده از اصطلاحاتي در مورد يار كه در مورد خدا بكار مي رفت و خيلي از چيزهاي ديگر اجازه اين خوانش را به ما ميدهد. اگر شما به خوانش هاي ديگران از حافظ معتقديد دليل بر اين نمي شود كه خوانش شاملو از حافظ غلط باشد. شما كه به افكار فيلسوفان پست مدرن واقفيد آيا فراموش كرده ايد كه آنها به يك خوانش واحد و يك حقيقت واحد اعتقاد ندارند. فيلسوفان و نويسندگان پست مدرن حقيقت را تكه تكه مي كنند و آن را در آينه شكسته خودشان به ما نشان مي دهند و حالا شما مثل كسي هستيد كه صاحب تكه اي از اين آينه شكسته هستيد و ادعا مي كنيد كه تكه هاي ديگر اين آينه حقيقت را بازنمايي نمي كنند و تنها تكه اي كه شما در دست داريد بازنماي حقيقت است. آنطور كه من احساس مي كنم دروغ هايي كه شما به ناف شاملو بسته ايد دروغ نيستند. فقط شما هر چه را كه با نظريات و ذوق شما همسان نبوده دروغ پنداشته ايد. به نظر من نظريات شاملو در مورد فردوسي شايسته تقدير و تحسين است. چرا كه ما را با خوانش جديدي از فردوسي آشنا مي كند. آيا يكي از دلايل شكست ما ايرانيان در مقابل اعراب جامعه طبقاتي سخت آن زمان نبود كه مثلا به فرزند يك پينه دوز اجازه درس خواندن نمي داد؟ آيا شما مي توانيد مزاياي يك جامعه غير طبقاتي را درك كنيد. ماركس دين را افيون توده ها مي داند و آمبروز پيرس ماركسيسم را افيون روشنفكران. آيا كسي مي تواند كاركرد ايده آل را در جامعه انساني نفي كند؟ اين درست است كه ايده آل گرايي محض خودش يك مرض است اما نبايد فراموش كنيم كه كمونيسم و هر روايت كلان ديگري همچون نوري است كه در پايان راه ما قرار دارد. ممكن است كه ما هيچوقت نتوانيم بطور كامل به آن ايده آلها برسيم ، اما اين ايده آلها مي توانند در تصحيح مسير ما مفيد باشند. آيا ماركس هيچ تاثيري در بهبود زندگي طبقه كارگر نداشت. اين همه اتحاديه كارگري ، اين همه تلاش براي بهبود زندگي طبقه كارگر و خيلي چيزهاي ديگر همه از منافعي است كه از تفكر ماركسيستي نصيب ما شده است. شكست كمونيسم در بلوك شرق دلايل خاص خودش را دارد ، اما اين شكست نمي تواند دليل شكست كمونيسم در آينده باشد. اگر بنده شخصا به هيچ وجه به يك روايت كلان خاص معتقد نيستم. تنها روايت كلان عصر ما خود اطلاعات است كه در قالب اينترنت و اين شبكه گسترده اطلاعات هر روز بر وسعت خويش مي افزايد و همچون خدايي دست نيافتني است كه هيچ كدام از ما نمي توانيم در طول عمرمان تمامي اين اطلاعات را بدست بياوريم. پس بهتر است بجاي نفي نظريات شاعرانه و يا تحقيقي شخصي مثل شاملو، ما نظريات خودمان را بيان كنيم و به ديگران اجازه بدهيم كه قضاوت كنند.
با آرزوي موفقيت و بهروزي براي شما
حامد جهان بين

-- HAMED ، Jul 30, 2008

I do not blieve that you like Shamlou. You try to defend Shamlou in the worst way. I know you have to follow the Zamenh Radio dictating direction and
the way of thou
ght you should write what they like to convey to the people.. Please accept my appology that I wrote in English. I tried Farsi but my key board was not functioning in Farsi. We have a proverb in Farsi. Kasi ke be ma....bood. Kalaghe K... Darideh bood.

-- Masou Maleki ، Jul 30, 2008

من مارگوت بیکل را از گوگل سرچ کردم.isbn;کتاب 3451196026 سال انتشارHerder 1984 Freiburg im Breisgau ; Basel ; Wienعکاس کتاب"Steigert, Hermann
ولی نمیدانم آیا اقای شاملو آلمانی میدانسته؟

-- مهتاب ز ، Jul 30, 2008

ممنون. متن هم از انسجام برخوردار بود و هم دارای نکاتی سخت قابل تامل و البته در یک مقاله‌ی رادیویی نمی‌توان انتظار یک سری حرف‌های کاملاً محکم را داشت اما این نیشتر لازم بود برای کسانی که دست از اسطوره‌ی شاملو بر نمی‌دارند. ممنون از شما.

-- سوشیانت ، Jul 30, 2008

مطلبي به‌غايت غيرمنصفانه و سرشار از بغض و كينه‌توزي بود. مقالة فوق از آن دست انتقادات ساده‌دلانه و بي‌مايه‌اي است كه، به قول آدورنو، همه چيز را به پرسش مي‌گيرد و هيچ چيز را نقد نمي‌كند. در اين جا ايده‌هايي شبه‌تئوريك و كلي‌ و انتزاعي پشت سر هم رديف شده‌اند، و نويسنده براي اين كه به مطلب پراكنده و سست خود اعتبار و حجيت بخشد دست به دامان كلكي دم‌دستي شده و از متفكراني چون بارت و مكاتبي چون پساساختارگرايي سود جسته است. طبيعي است كه اين قبيل نقدهاي فاضل‌مآبانه فورا به ضد خويش بدل مي‌شوند و نتيجه‌اي عايد نويسندة عاليقدر اين مقاله نمي‌شود. ايده‌ها و نظرات نويسنده دربارة عشق و حقيقت و آرمان و سياست و ترجمه و ... چنان سطحي و مغلطه‌آميز است كه آدم را بي‌واسطه و بدون هر نو تأملي در محتواي مقاله پس مي‌زند و مي‌رماند. تجربه‌اي كه من و دوستانم پس از خواندن اين مقاله داشتيم چيزي نبود جز احساس رقت و بي‌نوايي به حال مردمان و سرزميني كه در همة عرصه‌هاي ادبي و نظري‌اش فقط و فقط «كوتوله‌ها» جولان مي‌دهند. ما ديگر نه بر شانة غول‌ها بلكه بر پشت كوتوله‌ها سواريم و از مشاهدة افق‌هاي دوردست عاجزيم.

-- بدون نام ، Jul 30, 2008

اگر نمي توانيم حاتم طايي باشيم لابد بايد بشاشيم به چاه زمزم.اين مقاله چه مي خواهد بگويد . چه مي گويد و چه نتيجه گيري مي كند.مي گويند موشي با تغييرخطاب به فيل گفت ببينم چرا مايو مرا پوشيده اي .والسلام

-- heshmat ، Jul 30, 2008

آقا جان شاید ایشان منظورشان از آیدا شخص خود ساخته دیگری بوده در ثانی مردم هر چه پیرتر میشوند اخلاقشان تغییر میکند یقینا آیدا دیگر آیدای قدیم نیست.
آیا ازدواج مجدد آقای شجریان از هنر ایشان کاست؟ شاملو هم زندگی راحتی نداشت حتی مرگ راحتی هم ندارد ولی شعر متفاوت ایشان شاملو را از بقیه متمایز میکند صدای او باعث میشود تا اشعار حافظ مولانا و خیام تا اعماق وجود آدم نفوذ کند حالا شما با تفاسیرتان دنبال این میگردید چرا ایشان اشعار لورکا را خوانده؟
شاملو شعرش زیبا بود صدای نازنینی هم داشت بقیه آن هم ارتباطی به ما ندارد. هیچکس کامل مطلق نیست!
........................
پورمحسن: ممنون. نگاه شما به شاملو در همین چند سطری که نوشتید، معقول به نظر می‌رسد. من همه حرفم این است که شاملو را با همه‌ی بزرگی‌اش و همه‌ی ایرادهایش ببینیم.

-- پرویز ، Jul 30, 2008

نوشته‌ي جالبي است، جالب است براي اين‌كه ذهنيت، دانش و توانايي ژورناليست‌هاي وطني را به خوبي افشا مي‌كند. اين نوشته در كارنامه‌ات مي‌ماند. خيال ندارم با تعابيري چون «درست/ نادرست»، «ضعيف/ قوي» نوشته‌ات را «نقد» بنامم و درباره‌اش داوري كنم. اين داوري را ديگران كرده‌اند و خواهند كرد. خوب است بداني، هنوز «روش» جست‌وجو و تحقيق در كارت ديده نمي‌شود. مثال ساده بزنم. شاملو فقط زبان فرانسه بلد بود. ترجمه‌هايش هم يا مستقيم از زبان فرانسه است و يا اين كه، ديگران از زبان ديگري مثل روسي، انگليسي يا آلماني برمي‌گردانند و او ويرايش نهايي را مي‌كرد. اين كه كارهاي ترجمه‌ي او اقتباس‌اند، حرف تازه‌اي نيست، هم خودش مي‌گفت ترجمه‌ي آزاد، و هم ديگران گفته‌اند. بقيه حرف‌ها را هم ديگران گفته‌اند، جز آن‌ چيزهايي كه تو فكر مي‌كني تازه كشف كردي و ربطي به زندگي و آثار شاملو ندارد. بهتر است بداني «همچون كوچه‌اي بي‌انتها» در اصل، مجموعه‌اي از مقالات شاملوست، و نام‌گذاري بعدي هيچ ارتباطي به شاملو ندارد. از روي بدسليقگي كرده‌اند. پس نبايد مي‌نوشتي: «شاملو در مقدمه‌ی نسبتاً مفصلی که بر ترجمه‌ی اشعار لورکا در کتاب ”همچون کوچه‌یی بی‌انتها“ نوشته، هیچ اشاره‌ای به یکی از جنجالی‌ترین وجوه زندگی لورکا یعنی تمایلات همجنس‌خواهانه‌اش نکرده است.» ديگر اين‌كه مسئله‌ي هم‌جنس‌خواهي لوركا، هيچ ارتباطي به معرفي شعرهاي او به فارسي‌زبانان نداشته. حالا تو اگر، مي‌خواهي قهرمان دفاع از همجنس‌خواهي باشي، حرفي نيست، برو به اين موضوع بپرداز. براي ديگران كه نبايد تكليف تعيين كني چرا به اين موضوع نپرداخته‌اند. صميمانه بگويم، پانزده سال «زندگي» يا «هم‌خوابگي» كردن با شعرهاي شاملو، بصيرت نمي‌آورد. هستند كساني كه پنجاه سال با شعر حافظ سر مي‌كنند و از پنجاه مصراعش هم سر در نمي‌آورند. كه چي؟ پانزده سال دفترهاي شعر شاملو را ورق زدي، انتظار داري متخصص شعر شاملو باشي؟ ... بچه‌جان، بزرگتر از «توها»شم، كه به اندازه‌ي كل سن و سال تو با شعر شاملو سركرده‌اند چنين ادعايي ندارند. نه اين كه شاملو بركنار از نقد باشد. بيشترين نقد بر شعر معاصر، به شعرهاي شاملو و زندگي خصوصي شاملو شده، و از بين آن‌ها هم به بسياري از نكات مفيد و مهم اشاره شده است. از خود نيما، كيوان، رهنما، دستغيب، اخوان، فروغ، رحماني، حقوقي، آتشي، تا منتقدين جغله‌ي وطني به شعر شاملو نقد نوشته‌اند. اگر مي‌خواهي متخصص شعر شاملو باشي، اول بايد دست از فكر به «هم‌جنس‌خواهي» برداري، و مؤدبانه بنشيني صفحه به صفحه آن اوراق را بخواني، نكته به نكته ياد بگيري و بعد شروع كني به اين كه ببيني حالا چه نقدهايي مي‌توان به شعر شاملو كرد، تا دست كم از تهمت «دزدي» و «كش» رفتن حرف‌هاي ديگران در امان باشي. همين‌طور بايد نقد كردن را بيرون از نقدي بر شعر شاملو هم ياد بگيري. كساني كه با نوشته‌هاي تو آشناي مي‌شوند هيچ اثري از آشنايي تو با «دانش نقد ادبي» پيدا نمي‌كنند. روشن است از كسي كه فكر مي‌كند پانزده سال زندگي كردن با كتاب شعر شاملو، مجوز نقد شعر او است، نبايد انتظار داشت كه با دانش نقد آشنا باشد.

-- فرنود ، Jul 30, 2008

آقای پور محسن عزیز ممنونم.
به من حقیر نشان دادی که قلم زدن در زمانه یا جایی مشابه آن چندان هم سخت نیست. نوشتن و زرد نوشتن. بهانه گیری کردن. خودمانیم کمونیسم و مارکسیست و... در احتضار بودند و هستند و خواهند بود( البته به زعم شما) الان چنین احزابی در دنیا در حال کشک ساییدن هستند... خوب رفیق بهتر بود می گفتی پسا پسا پسا پسا ساختارگرایی در حال احتضار هست یا خیر؟
سینه چاک شاملو یا هیچ کس و چیزی نیستم اما آن بیچاره حتما می دانسته روزی فردی دقیق و منصف، به همجنس گرایی لورکانیز خواهید پرداخت، پس راه را برای امثال شما باز گذاشته است. شما هم کتابی بنویس و بدان بپرداز تا ما بخوانیم...
بهتر است فهرستی از شاعران مورد علاقه تان رابه شاملو های آینده بسپارید که با قدرت شعرشان برایتان ترجمه کنند زیرا که هر دلی نگاری می پسندد و این اولین مفهوم بنیادی جامعه ای آزاد و متکثر است ولی صد افسوس که شما از آن فقط پسا پسا را آموخته ای...

-- بدون نام ، Jul 30, 2008

من چیزی بجز تنگ نظری در این نوشته ندیدم...
نمی دونم چرا این رویکرد اینقدر زیاد شده، مانند مقاله ای که چندی پیش برای مرحوم شکیبایی نوشته شد، یا حتی تم غالب برنامه هایی مثل مثلث شیشه ای که اکثر اوقات شخصیت مهمانش رو تخریب می کنه و اسمش رو می ذاره "به چالش کشیدن"

-- کاوه ، Jul 30, 2008

ژورناليست گرامي، تنش بين دنياي واقع و دنياي آرماني، لازمه‌ي شاعري است. اگر كسي نتواند در خواندن شعر يك شاعر (هكذا: در مواجهه با هنر، موسيقي، و انديشه) عناصر ستيزان دروني و بيروني را ببيند، هيچ بصيرتي در خواندن و مواجهه با اثر، و «زندگي كردن» با آن نيافته است. اين تنها شاملو نيست كه چنين تنشي را ميان ايستانده‌هاي زندگي واقعي و نشستانده‌هاي زندگي خيالي و آرماني در مي‌يابد و در لحظات آلودگي با اين تنش، به شعر مي‌رسد. اگر كسي به راستي شاعر باشد، به تجربه مي‌داند آن‌چه پشت‌هم نشيني كلمات در نثر را از سرريزي كلمات در شعر جدا مي‌كند، نيروي توصيف‌ناپذير هيجانات آتي، جنون، يا صاعقه‌آسايي است كه از تنش سر مي‌زند. حالا شما مي‌خواهيد با كشف لايه‌هاي تنش بين عناصر زندگي تنانه با زيست شاعرانه، ذيل عنوان: دروغ، (لابد دروغ بزرگ) نيروي جاذبه‌ي شعر شاملو را محو كنيد. شايد روزي كه شاملو درگذشت كودك خردسالي بيش نبوديد، و نمي‌توانستيد حضور جمعيت سرازير شده از بيمارستان آيرانمهر تا تقاطع همت را ببينيد، تا باورتان شود كه نيروي جاذبه‌ي شعر شاملو چيست؟ فقط منتقدين كور و نابينا هستند كه براي توصيف آن جاذبه، به تكنيك‌هاي شعري و ملاحظات زندگي شاعر بسنده مي‌كنند. شما به راستي، كودكي در گهواره بوديد شايد، آن روزهايي كه نشريات سال‌هاي 58 و 59 در فكر به لجن كشيدن شاعر بودند. همه‌گونه افشاگري‌ها عليه در نشريات آن دوره هست،‌ از بوسيدن دست شهبانو (كه در آن دوره، واكنشي بسيار متفاوت با امروز برمي‌انگيخت) تا پاره‌كردن شناسنامه ايراني در جريان سفر سال 56 به آمريكا و لندن، و سروده‌هايي چون: اي ياوه ياوه ياوه خلايق/ مستيد و منگ ... و غيره. باري اسطوره شاملو، پس از شالوده‌زدايي از اين حركات، شكل گرفت، وقتي در مصاحبه محمد محمدعلي، به روشني گفت: من اين‌جايي هستم، چراغم در اين خانه مي‌سوزد، ... باري شما شايد در گهواره بوديد وقتي هزاران بيننده‌ي تلويزيوني، هنگام تماشاي پخش مستقيم تشييع‌جنازه‌ي رهبر جمهوري اسلامي در سال 68 ديدند و شنيدند كه گزارشگر تلويزيوني، به ناگهان فرياد مي‌زند: نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آسماني مي‌گذرد. ... شاعري كه در تمام دهه‌ي گذشته ممنوع‌الانتشار بود، و سطري از شعرهاي او از تلويزيون پخش نمي‌شد، ناگهان، مصراعي از شعرش در سوگ فروغ، لوگوي تصوير تلويزيوني شده بود. نيروي جاذبه‌ي شعر شاملو، در جايي ديده مي‌شود كه سرپرست تلويزيون ج. ا. ا. هنگامي كه خود را براي انتخابات رياست جمهوري آماده مي‌كند، لوگوي تبليغاتي خود را «هواي تازه» بر مي‌گزيند. در حالي كه ده سال مديريت عالي بر تلويزيون، حتي نامي از شاملو را نبايد به زبان مي‌آوردند.
ژورناليست گرامي، اين طور نيست كه كسي با چاپ چند دفتر شعر، «شاعر» باشد. شاملو به خاطر شمارش دفترهاي شعرش شاعر نبود. لمس نيروي جاذبه شعر به آن نيست كه گم‌ناماني چون «سام واثقي» از دفتري بنويسند و بستايند آن را، شعر وقتي راه خود را باز مي‌كند كه نيروي جاذبه‌ي خداداد، (يا اگر خوش داريد بخوانيد طبيعت‌داد)، در زبان و زندگي مردم، جا باز كند. و كورند منتقدان و ژورناليست‌هايي كه چراغ در دست، به دنبال كشف تناقض‌هاي زندگي تنانه با زيست شاعرانه مي‌گردند تا نشان دهند كه آن جاذبه‌ها دروغين بوده است.
عينك سياه را از چشم‌تان برداريد. زندگي شاعر، هر چه بود، او را به زيستي چنين شاعرانه سوق داده بود. به زندگي سراسر لجن‌آلوده‌ي خودمان نگاه كنيم، آيا «تانگو»هاي ما، فارغ از فقر زباني و بياني، فارغ از بي‌ارتباطي آن‌ با شعر، هيچ نسبتي با زندگي لجن‌آلود ما دارد؟ آيا به راستي عين زندگي لجن‌آلود ماست؟

-- آرين‌ ، Jul 30, 2008

مرشد شاملو انسان است نه پیامبر اما او الزامن نبایسی مانند تو و من فکر کند 28 مرداد یک نقطه برگشت بزرگ در تاریخ ایران است مه همه رنج های نردم به ان بسته است هرچه در این مورد نوشته شود جا دارد روشن بین انصاف بهترین است و خود را مرگز دینا نپداریم

-- بدون نام ، Jul 30, 2008

اگر اين مطلب را همه هم نقض كنند ولي شروعي ست براي به چالش كشيدن بت شاملو و تعصب هاي خشك ما نسبت به افراد .

-- داود ، Jul 30, 2008

من از مچ گیری بدم می آید ولی فکر می کنم این نوشته تان مثل تحقیقتان خیلی آبکی است:
برای جستجوی نام مارگوت بیکل به گوگل آلمانی بروید
http://www.google.de
ودایره ی سایت های آلمانی را انتخاب کنید
Seiten auf Deutsch
تا هم املای صحیح را ببینید هم ببینید ایشان چه کار کرده. نوشته های آلمانی را هم می توانید با تولبار گوگل یا چیزی شبیه آن ترجمه کنید. ترجمه ها البته ماشینی است ولی از کمک دوستانتان در آلمان بی نیازتان می کند.

-- رامین ، Jul 30, 2008

کلا مطلب خوبی بود و بسیاری از این انتقاد ها بارها و بارها به شاملوی بزرگ وارد شده. اما فضای نوشتار کمی دژخیمانه به نظر می رسه! برای مثال نمی توان سر خم کردن شاملو در برابر معشوق فانی را به باد انتقاد گرفت.این خصوصیت انسانی هزاران سال به ارث رسیده و هزاران سال بعد نیز به ارث خواهد رسید! چه بسا اکثر شاهکار های ادبی و هنری جهان زاده ی همین حماقت است!...
ضمنا" اینکه شعرای بی اسم و رسمی مثل مارگوت بیکل توسط مترجمین به جامعه ادبی یک کشور معرفی بشوند هیچ اشکالی نداره.این را مقایسه کنید با ده ها نسخه ی ترجمه شده ی تکراری به دست این و آن از شعرای نامدار. خانم بیکل الان 50 سال دارند و احتمالا" بعد ها که فوت بکنند نامشان در مدخل های مهم اینترنتی به وفور پیدا خواهد شد! موفق باشید.

-- پویا ، Jul 30, 2008

اولین و بزرگترین اشتباه نویسنده این است که شاملو را با یک ریاضیدان اشتباه گرفته است.

شاملو مثل هر آدم دیگه هم عاشق شده هم فارغ شده. حرفهای متناقض هم زده، شعر بی سر و ته هم گفته و ایرادی هم بهش نیست و از بزرگی او کم که نمی کند هیچ، او را زیباتر و انسان تر جلوه می دهد.

-- آرش ، Jul 30, 2008

"علاقه‌ی شاملو به هر دو جایگاه روشنفکری و قهرمان پوپولیستی حتا در ترجمه‌ی او در اشعار لورکا هم نمود پیدا کرد. بگذریم که خود شاملو نیز احتمالاً قبول داشت‌ که آن‌چه ترجمه کرده، شعر لورکا نیست، بلکه احساس شخصی‌اش درباره‌ی شاعر مشهور اسپانیایی است."
اگر احیانا اسپانیایی بلدید زحمت بکشید یه مقایسه بکنید ببینید اتفاقا ترجمه شاملو از لورکا خط به خط و کلمه به کلمه وفادار به متن اصلی است.

-- خسرو ، Jul 30, 2008

نقد بسیار ضعیفی بود که متاسفانه با تیتر نامناسبی هم تزئین شده بود. گناه نابخشودنی شاملو فقط آوانگارد بودن ایشان بود نه املای نام خانم بیکل.

-- نادر ، Jul 30, 2008

نوشته ی بی حب و بغضی نیست ولی خوب است که باشد. و اما شاملو نه آنقدر «شاعر بزرگ ملی» بود که دوستانش می گفتند! آیت الله آنان! و نه آنقدر دروعزن و دروغگو و شارلاتان که دوستانش. او آدمی بود با تمامی نقاط برجسته ی یک انسان ضد و نقیض. آیدا هم مانند هر انسان دیگری از آنچه که حق خودش می داند دفاع می کند و شاید حیف باشد که ما تری دامان دیگران را آفتابی کنیم. که هیچ کس از وقتی آدم شد و حتا انسان شد بی دامن تر نیست. که اگر خودش آفتابی کرد، که در جامعه ی ما رسم نیست، چه خوب؛ و گر نه که شاید بهتر باشد بی قضاوت، آری بی قضاوت به عنوان یک بیوگراف گفته شود و نه اینکه ما به آن کس نمره اخلاق بدهیم. یدم می آید روزی در بر دیواری نوشته شده بود:
هیچ کس بی دامن تر نیست اما بیش خلق**
دیگران پوشند و ما در آفتاب افکنده ایم.

-- جمشید از تهران ، Jul 30, 2008

آقای پورمحسن؛ نوشته‌ی خوب و در عین حال پر نقصی بود. بیشتر به درد گفتار -که سهو و خطا در آن پذیرفتنی‌تر است- می خورد تا گفتار که باید دقیقتر باشد. در عین حال کاملا موافقم که شاملوی واقعی غیر آن شاملوی خنجر و آب و آینه و قهرمان‌سازی است. یادداشت معروف یدالله رویایی درباره سفرش با شاملو به رم- و چاخان پردازی‌های بعدی حضرت شاعر بعد از آن- در همین رابطه است. اما دو بخش از این یادداشت‌تان به نظر من بسیار ضعیف بود. اول مساله آیدا که اصلا خوب درنیاورده بودید و مبهم و مغشوش بود. دوم داستان شاملو و شاهنامه و ضحاک که دیگر واقعا فاجعه بود. آخر برادر من طرف راه می‌افتد برود آمریکا، در سال‌هایی که دیگر کمونیسم و چپ‌گرایی خریداری ندارد، از کاوه (نماد شورش توده ها و کارگر رنجبر) انتقاد کند تا به این وسیله خودش را به چپ بچسباند؟ خب ماجرای ضحاک را فردوسی تحریف کرده، و شاملو هم انتقاد کرده؛ این چه ربطی به این ادعاهای عجیب و غریب شما دارد؟ فقط چون یک جا گفته که ضحاک طبقات را به هم ریخته بود؟ لابد اگر از ضحاک هم بد می‌گفت باز هم شما به چاپلوسی از چپ متهمش می‌کردید چرا که از کاوه‌ی کارگر شورشگر مردمی تمجید کرده!

-- م. فرجامی ، Jul 30, 2008

امان از دست ما مردم مرده پرست و اسطوره پرست. آدمها باید حتما از پوشش و لباس دیگری برخوردار باشند تا ما بپسندیمشان و قبولشان داشته باشیم.
رادیو زمانه موقعیت خوبی را برای باز شدن درهایی برای این نوع چالش ها نشان داده. شاید همین سنت شکنی سخت راهی باشد برای ساختن فکرهای روشنی که انسان را با همه ضعف ها و توانایی هایش بررسی کنند.
از شلعر اسطوره می سازیم. از ملا اسطوره می سازیم. از قاتل اسطوره می سازیم.
تا زمانی که در بر همین پاشنه بچرخد روزگار ما بهتر از این نخواهد بود. نوشته مجتبا پورمحسن ها در درجه اول نوعی سنت شکنی در برابر افرادی است که بدون اسطوره ها زندگیشان نمی گذرد و لطفی ندارد. اما در دراز مدت شکی نیست که ما با چشم و گوش بازتر از تعصبات کور و یک سویه دور شویم و با چشمانی دیگر به این مسایل نگاه کنم.
آقای مجتباپور خسته نباشی.

-- نازنین ، Jul 30, 2008

ذهنیّت اسطوره سازمان را هم که می خواهیم اصلاح کنیم،از بهترین ها شروع می کنیم و از کم عیب ترین ها!بله!ایراداتی بوده حتماً و باید نقد شود ولی این ها که گفتید نه تازه بود و نه دقیق.در کل،مقاله بغض آلودی بود.مدّتی است که به بهانه ی گرامی داشت شاملو،سیل نیش زدن های غیر منصفانه،وقت و بی وقت به راه می افتد.در این جا،در مجلّه های تهران...کار درستی نیست.سوراخ دعا گم کرده اید.

-- کاوه ، Jul 30, 2008

صفحه درست نمایش داده نمی شه.اگه ایرادی هست لطفا برطرف کنید.
.............................
زمانه: صفحه چک شد، مشکلی ندارد.

-- مهدی ، Jul 30, 2008

با سلام
اگر چه نوشته خالي از ضعف نبود ولي منطقي و معقول بود.

شاملو شاعري بود كه نام او بيش از اشعارش مطرح شد.
در مورد "حافظ شيراز" (مقدمه و متن به روايت شاملو!) ضعف شاملوي بزرگ (!) در درك ادبيات كلاسيك ايران كاملاً آشكار مي‌شود.

در مورد فردوسي و سخنراني بركلي هم به همين ترتيب. فردوسي در ابتداي داستان ضحاك نقل ي‌كند كه اين داستان ساخته او يست و منابع كنوني هم اين حرف را تاكيد مي‌كنند و بر جباريت ضحاك تأكيد مي‌نمايند.
البته از نظر شاملو استالين هم مي‌توانسته انسان نيكي باشد چون مرام اشتراكي و مخالف نظام طبقاتي بوده‌است !!

در يكي از نظرات، عزيزي به صداي جذاب شاملو در خوانش اشعار خيام، حافظ و ... اشاره كردند. لازم به ذكر است كه شاملو حتي در خوانش اشعار كلاسيك هم مشكل داشت. يك نمونه آن يك رباعي منسب به خيام است كه "ساقي" و "بي وفايي" را قافيه هم گرفته و با جذابيت تمام آن را مي‌خواند !!
در مورد موسيقي و آواز ايراني هم نظر شاملو جالب است. وي موسيقي ايراني را به "عرعر الاغ" تشبيه مي كند!

به هر حال اگر نويسنده از اصطلاحات روشنفكرنمايانه استفاده نمي‌كرد و ساده‌تر و پخته تر نظرش را ابراز مي‌كرد متن بهتري از كار در مي‌آمد...

-- سعيد ، Jul 30, 2008

اگر شاملو زنده بود به احکامی که برایش صادر کرده اید خودش جواب میداد زیرا زندگی خصوصی افراد نیست که ما باید بدون رعایت اصول انسانی بررسی کنیم آن چیز که شاملو گفته است آنقدر عظیم است که خود جنابعالی هم عجز خود را در برابرش نشان میدهید شاملو یک شاعر است همین و بس چطور زندگی خصوصی اش را اداره میکرده است به ما ربطی ندارد . اینکه نوشته اید در مورد حافظ شما که خود را عقل کل میدانید باید متوجه میشدید که منظور شاملو از شناخت علمی اینست که در نزد فلاسفه ی قرن نوزدهم مانند هگل فوئر باخ و مارکس شناخت علمی را توضیح داده اند میتوانید به آنها رجوع کنید و متوجه شوید که اطلاعات شاملو تا کجاست و از سر بی اطلاعی به خلائق افکار خلاف منتقل نکنید . اما در مورد خود حافظ : حافظ در کودکی قرآن را از حفظ بوده است پس تا جوانی حافظ نمتوانسته غیر مذهبی باشد اما در جوانی به عرفان رو میکند و خدای خود را در آن جستجو میکند و حتی صاحب خرقه میشود و بعد از چهل سالگی خرقه می اندازد و به راه خیام میرود خواننده ی با هوش و تحلیل گر زرنگ میتواند همه ی سیر تحول حافظ را از درون اشعارش بیابد ولی آدمهائی که مثل شما وارد زندگی خصوصی افراد میشوند مثل آقای ناطق نوری تحلیل میکنند که حافظ بچه باز بوده است . اما در مورد فردوسی و شاهنامه : شما فکر میکنید هر عقیده ای به جز عقاید شما را داشتن جنایت است اگر شاملو عقیده ی کمونیستی داشت این که جنایت نیست کسانی میتوانند به این عقیده اعتقاد داشته باشند که خواهان عدالت اجتماعی اند و شاملو از این دسته بود و افتخار میکرد که به شناخت علمی از تاریخ دست یافته است و اگر داشتن اعتقدات عدالت طلبانه را جنایت میدانید بفرمائید نقدی هم در مورد آن بنویسید شما که جهلتتان را در گفتن این مسئله "شناخت علمی " ثابت کرده اید نشان دادید که همانطور که بی اطلاع هستید در مورد کم