<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>پژمان اکبرزاده</title>
      <link>http://radiozamaaneh.com/pejman/</link>
      <description></description>
      <language>en-us</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Mon, 30 Jun 2008 01:35:04 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>همایش «بنیاد پژوهش‌های زنان ایران» در کالیفرنیا</title>
         <description><![CDATA[«بنیاد پژوهش‌های زنان ایران» از 4 تا 6 ژوییه 2006 برابر با 13 تا 15 تیر، نوزدهمین همایش سالانه خود را برگزار می‌کند.

همایش امسال که در دانشگاه کالیفرنیا در برکلی برپا می‌شود موضوع‌های متنوعی درباره مسایل زنان را دربرگرفته است؛ از الگوی زن سنتی در تصویر و تاثیر شرایط کنونی جهان بر زنان گرفته تا گرایش‌های گوناگون در جنبش‌های حقوق زنان و بررسی تارنماهای فمینیستی.

درباره این همایش و موضوع هایی که در آن مطرح خواهد شد با جمیله داوودی، سخنگوی کمیته برگزاری همایش گفتگویی کردم و ابتدا از پیشینه‌ي فعالیت‌های «بنیاد پژوهش‌های زنان ایران» پرسیدم:

[[sound]]

<strong>جمیله داوودی</strong>: «بنیاد پژوهش‌های زنان ایران» در سال 1990 در بوستون، در شرق آمریکا، به‌وجود آمد. بنیاد، هر سال یک کنفرانس در یک نقطه از دنیا برگزار می‌کند؛ در هر منطقه که یک گروه از زنان علاقه‌مند هستند. ما میزبان کنفرانس در سال 2000 در شهر برکلی بودیم. امسال بار دوم است است که میزبان هستیم. 
هسته‌ي اصلی بنیاد پژوهش‌های زنان در بوستون است. زمانی که شروع شده بود چند نفر بودند: خانم گلناز امین که هنوز هم کارشان را ادامه می‌دهند و خانم‌ها هما سرشار و افسانه نجم‌آبادی. ولی همانطور که می‌دانید آدم‌ها مشکلات زیادی برای‌شان پیش می‌آید و الان دیگر همکاری نمی‌کنند. اکنون تنها خانم گلناز امین فعال است که مسئول بنیاد پژوهش زنان است.

[[photow01]]

<strong>در سال 1990 چه شرایطی بود و چه انگیزه‌هایی برای اینکه بنیاد به‌وجود آورده شود؟</strong>

سوال خوبی است زیرا در آن زمان، هنوز هیچ تشکلی که واقعاً یک تشکل زنانه باشد در خارج از کشور نبود. تا آن زمان اگر فعالیتی هم بود زیرمجموعه‌ي گروه‌های چپ بود. بنیاد پژوهش‌های زنان ایران برای نخستین‌بار یک هسته‌ای به‌وجود آورد که همه‌ي فعالیت آن حول و حوش زنان باشد. 

<strong>در سال 1990 این بنیاد کاملاً به شکل خودجوش شکل گرفت یا اینکه شما کمکی هم داشتید از طرف نهادهای فرهنگی و دانشجویی در آمریکا؟</strong>

چون دانشگاه کمبریج یکی از دانشگاه‌های خیلی خوب بوستون و آمریکا است می‌دانم که بخش مطالعات زنان آن دانشگاه به این جریان خیلی کمک کرد. خود خانم افسانه نجم آبادی آنجا استاد دانشگاه بودند. بنابراین آن هسته اول با کمک از نهاد دانشگاهی شکل گرفت. ولی در ادامه، بنیاد به عنوان یک سازمان غیر انتفاعی و غیرسیاسی ثبت شده و دیگر الان لزوما آن وابستگی دانشگاهی را ندارد.

<strong>بنیاد پژوهش‌های زنان به جز برگزاری این همایش‌های سالانه در زمینه مسائل زنان ایران، فعالیت‌های دیگری هم دارد؟</strong>

فعالیت عمده‌ي آن همین کنفرانس‌ها است ولی یک کار با ارزشی که به نظر من بنیاد انجام می‌دهد این است که همه‌ي مقاله‌ها و نوشته‌هایی که عرضه می‌شود در هر کنفرانس، سال بعد به شکل یک کتابچه چاپ می‌شود. 

<strong>مهلت ارائه‌ي مقاله به همایش امسال، در ماه فوریه به پایان رسید. چه معیاری وجود داشت برای گزینش از بین مقاله‌هایی که به دست شما رسید؟ بررسی جنبه‌ی ویژه‌ای از مسائل زنان ایران مورد نظر بود یا اینکه هر مطلبی را که صرفاً جالب می‌دیدید می‌پذیرفتید؟</strong>

یکی از ویژگی‌های کنفرانس ما مانند هر کنفرانس دیگری این است که یک «موضوع» در آن داریم.  امسال موضوع کنفرانس ما، «نیازهای مبرم زن ایرانی در جهان کنونی» است. فکر ‌کردیم چون زنان ایران یکپارچه نیستند و تنوع در آنها وجود دارد، لازم است با این نیازها از زوایای گوناگون برخورد شود. زمانی هم که فراخوان دادیم، برای پذیرش چکیده مطلب؛ همین موضوع را مد نظر قرار دادیم و چیزهایی که می‌توانست در این چارچوب جا بگیرد؛ مانند بررسی گرایش‌های گوناگون جنبش زنان در داخل و خارج از کشور و اینکه چگونه به این نیازها پاسخ می‌دهند. همچنین فکر ‌کردیم زنان با توجه به موقعیت قومی، مذهبی، تبعیض جنسی و طبقاتی آنها؛ به هرحال یک نیازهای خاصی دارند و هدف ما این بود که زنان با توجه به این معیارها چگونه با این نیازها برخورد می‌کنند. 
دو میزگرد هم در نظر گرفتیم؛ یکی درباره شرایط کنونی دنیا و خاورمیانه و تاثیر آن روی نقش زن‌ها و دیگری، نمایندگی گرایش‌های گوناگون در جنبش زنان. بنابراین دوستانی که مطلب فرستادند در این چارچوب کار کردند. 
از بابت گزینش مطالب هم، حقیقت این است که چند معیار در ذهن ما بود. یکی اینکه میهمان‌های کنفرانس هر پنج سال یک بار می‌توانند شرکت کنند. دیگر اینکه تنوع مسائل خیلی مهم بود. هدف ما واقعاً این بود که دیدگاه‌های گوناگون را در کنفرانس بیاوریم و همینطور که می‌توانید حدس بزنید اصلا نظراتی که اینجا طرح می‌شود به هیچ عنوان نظرات ما نیست و تنها هدف ما، طرح نظرات است.

<strong>از سال 1990 که شما این فعالیت‌ها را شروع کردید به‌ویژه در زمینه‌ي برگزاری همایش‌های سالانه چه دگرگونی‌هایی می‌بینید در محتوای این همایش‌ها؟</strong>

هر سال ما درگیر یک مساله‌ای بوده‌ایم و به‌ویژه در هشت سال گذشته. علت اینکه هشت سال را می‌گویم این است که ما میزبان کنفرانس در هشت سال پیش بودیم. اگر تنها این هشت سال را نگاه کنید می‌بینید که شرایط جهانی چقدر عوض شده؛ مساله 11 سپتامبر، تجاوز نظامی آمریکا به افغانستان، عراق و اینکه اینها چطور در خاورمیانه تاثیر گذاشتند؛ به قدرت رسیدن احمدی نژاد در ایران و گام‌هایی که به عقب برداشته شد. اینکه اینها چه تاثیری بر شرایط زنان ما گذاشتند. 

به یاد دارم هشت سال پیش، درست زمانی بود که یک عده از افرادی که پژوهشگر بودند و یا حتا دست‌اندرکار دولت بودند برای کنفرانس به برلن آمده بودند. زمان بازگشت به ایران، خیلی از آنها دستگیر شدند؛ مانند خانم مهرانگیز کار و خانم شهلا لاهیجی. با وجودی که در برنامه کنفرانس‌مان نبود ولی یک تظاهرات اعتراضی شکل گرفت و ما اعتراض کردیم به یک‌سری از این دستگیری‌ها. هر اتفاقی که در ایران افتاده به شکلی در کنفرانس بازتاب داشته است. 
نکته‌ي دیگر این است که با توجه به تیره تر شدن رابطه دولت امریکا با دولت ایران؛ دعوت میهمان‌هایی از ایران برای ما واقعا مشکل شده است به خاطر گرفتن ویزا.

<strong>در سال‌های گذشته مقام‌های سیاسی دولت آمریکا در موقعیت‌های گوناگون اعلام کرده‌اند که دولت ایران و ملت ایران را می‌خواهند از هم جدا کنند ولی با توجه به اینکه فعالیت شما در زمینه مسائل حقوق بشر و زنان، به‌طور مستقیم با مردم ایران در ارتباط است؛ شما الان می‌گویید که برای همین کنفرانس چقدر مشکل دارید برای دعوت میهمان‌ها. در این زمینه چه نظری دارید؟</strong>

به خاطر اینکه یک سری قوانینی که دارند قوانین کلی است که در سفارتخانه‌ها می‌گذارند. منتها این را باید بگویم که امسال شانس بزرگی که ما آوردیم و شاید هم به‌خاطر همین صحبتی است که شما کردید، این بود که ما به‌هیچ‌وجه نمی‌توانستیم برای میهمان‌هایمان وقت حتا برای مصاحبه در سفارت بگیریم. دوبی یکی از بهترین مکان‌هاست برای مصاحبه‌ي میهمان‌های ما از ایران. مجبور شدیم با وزارت امور خارجه آمریکا (State Department) تماس بگیریم و به آنها بگوییم شرایط ما چگونه است. واقعاً کمک کردند. میهمان‌هایی که ما داشتیم به یک شکلی، وسعت فرهنگی و اجتماعی این کنفرانس را نشان می‌داد. شاید این کمکی بوده که ما توانستیم وقت مصاحبه بگیریم برای میهمان‌های‌مان.

<strong>«بنیاد پژوهش‌های زنان ایران» ارتباطی با بنیاد‌های پژوهشی زنان از ملیت‌های دیگر هم دارد؟</strong>

متاسفانه نه. واقعا هم نه، فکر می‌کنم چون هدف آن چیز دیگری است یعنی تمرکز بنیاد بیشتر روی زنان ایران است. البته این به این معنی نیست که از جنبش‌ها یا بنیادهای دیگر پشتیبانی نمی‌کند. 

<strong>البته منظور من بیشتر از بابت تبادل تجربه با انجمن دیگر کشورهاست که آنها هم در زمینه‌ي حقوق زنان در کشورشان فعال هستند.</strong>

تنها چیزی که من می‌توانم بگویم این است که ما هر سال دست‌کم دو یا سه میهمان غیرایرانی دعوت می‌کنیم برای کنفرانس‌. مثلا امسال برای میزگرد خاورمیانه‌مان دو تا میهمان داریم که در مورد فلسطین و عراق صحبت می‌کنند. اینها طبعاً نمایندگی می‌کنند از جنبش زنان خودشان در آن کشورها. در این سطح همکاری وجود دارد ولی اینکه یک جلسه خاصی برگزار بشود و تبادل تجربه بشود تا به حال نبوده.

<strong>در تارنمای بنیاد پژوهشی زنان اشاره شده که از آنجا که تاریخ ایران بیشتر طرح رشادت‌های مردان است بنیاد پژوهش‌های زنان ایران تلاش می‌کند که با نگاهی زنانه به تاریخ ایران نگاه کند. بیشتر توضیح بدهید که منظور چیست از این «نگاه زنانه به تاریخ ایران»؟</strong>

البته من به عنوان یک چیز منفی در مورد از مردها نمی‌گویم. به‌طور کلی هر دسته از مردمی که تاریخ نویس هستند بسته به آنکه منافع‌شان چیست تاریخ را می‌نویسند. تاریخی را که مثلا در زمان شاه می‌خواندید با تاریخی که الان در زمان جمهوری اسلامی دارد نوشته می‌شود خیلی فرق می‌کند. زنان ما هیچوقت فرصت نکردند که تجربه‌های خودشان را به آن طریقی که اتفاق‌ها افتاده در اطراف‌شان، به زبان خودشان ثبت کنند. از آنجایی که یکی از اهداف بنیاد همین است که کارهای زنانه را ثبت بکند، معتقد است یک زبان زنانه هم خواهد بود. ولی هم‌زمان این را هم باید بگویم ما میهمان مرد هم برای سخنران داشتیم در کنفرانس‌ها. 
اساسنامه بنیاد به هر حال اساسنامه‌ای است که سال‌ها پیش نوشته شده ولی مثلا من به شخصه فکر می‌کنم بعضی از مردهای ما هم می‌توانند فمینیست‌تر از زنان باشند. ولی فکر می‌کنم در آن مقطعی که بنیاد به‌وجود آمد مهم بود که این موضوع به عنوان یکی از پایه‌ها باشد که اهمیت را روی زبان زنانه و کارهای زنانه بگذارد.


<strong>پیوند مرتبط</strong>
تارنمای نوزدهمین همایش «<a href="http://www.iwsf.org/bk19/index.html"><strong>بنیاد پژوهش‌های زنان ایران</strong></a>»
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/06/post_119.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/06/post_119.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ویژه برنامه ها</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 30 Jun 2008 01:35:04 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«بررسی موانع تحقق حقوق بشر در ایران»</title>
         <description><![CDATA[گروهی از ایرانیان مقیم کالیفرنیا چند سالی‌است که با نام «جمعیت ایرانی حقوق بشر» فعالیت دارند و همایش‌هایی سالانه برای بررسی مسایل حقوق بشر در ایران برگزار می‌کنند.

این جمعیت، از 20 تا 22  ژوئن نیز همایشی با عنوان «بررسی موانع تحقق حقوق بشر در ایران» در تالار شهرداری سن‌خوزه در شمال کالیفرنیا برگزار می‌کند. در همین رابطه با فریده پورعبدالله، از اعضای پایه‌گذار انجمن گفتگویی کردم و ابتدا از پیشینه‌ي کار «<a href="http://www.humanrightsforiran.org/"><u>جمعیت ایرانی حقوق بشر</u></a>» پرسیدم:

[[sound]]

<strong>فریده پورعبدالله</strong>: در سال ۲۰۰۳ گروهی از ایرانیان متعهد به اصول مندرج در اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر در کالیفرنیا دور هم جمع شدیم و جمعیتی را به نام «جمعیت ایرانی حقوق بشر»  به‌وجود آوردیم. این جمعیت، سازمانی‌ست غیرانتفاعی، فراجناحی و غیردولتی که به هیچ حزب و گروهی وابسته نیست و برای گسترش، آموزش و دفاع از حقوق شناخته‌شده در اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر فعالیت می‌کند.

[[photow01]]

<strong>آیا فراخوانی داده شد برای این که اعضا دور هم جمع بشوند، یا این که شما از پیش باهم آشنایی داشتید؟</strong>

خیر. فراخوانی داده شد و بر مبنای این فراخوان و کسانی که شرکت کردند، باهم جمع شدیم. طبق معمول تعدادی که کمتر علاقه‌مند بودند رفتند و یک جمعیتی در حدود ۱۴­۱۳ نفر باقی ماندند که گرایش‌های گوناگون سیاسی و نظری دارند. در این جمعیت ما اصولا با مسایل سیاسی و نظری کاری نداریم و بر مبنای آن فعالیت نمی‌کنیم، بلکه برمبنای تعهدمان به اصول مندرج در اعلامیه‌ جهانی حقوق بشر فعال هستیم.

<strong>فعالیت‌های انجمن‌تان در سال‌های گذشته بیشتر روی چه موضوع‌هایی متمرکز بوده؟</strong>

ما در زمینه‌ي حقوق زنان، کارگران، زندانیان دگراندیش و اقلیت‌های مذهبی و دیگر‌ زمینه‌هایی که حقوق بشر در ایران نقض می‌شود، که متاسفانه به صورت مستمر و به شدت هم در ایران نقض می‌شود، فعالیت کرده‌ایم. فعالیت‌مان عمدتا به شکل برگزاری تجمعات است و نوشتن نامه‌های اعتراضی. برخی مواقع جمع‌آوری امضا و یا برگزاری برنامه‌های یادبود هم بوده است؛ به طور مشخص، برنامه‌ی یادبود کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷ را ما تقریباً در چهارسال گذشته هر ساله برگزار کرده‌ایم.

<strong>شما ارتباطی هم با دیگر نهادها و گروه‌های ایرانی دفاع از حقوق بشر دارید، یا این که فعالیت‌هایتان را کاملا مستقل دنبال می‌کنید؟</strong>

فعالیت‌هایمان کاملا مستقل است، ولی هر وقت که پیش ‌آمده با دیگر گروه‌های حقوق بشر همکاری کرده‌ایم. اگر گروه‌هایی فراخوانی داده‌اند برای تجمع‌های اعتراضی یا برای اعتصاب غذا، ما پیوسته‌ایم، ولی در عین حال به صورت مستقل عمل می‌کنیم.

<strong>در این چند سالی که از آغاز فعالیت‌های این جمعیت می‌گذرد، مهم‌ترین زمینه‌هایی که فکر می‌کنید توانسته‌اید تاثیرگذار باشید چه زمینه‌هایی است؟</strong>

فکر می‌کنیم مهم‌ترین زمینه‌، مسئله‌ی آموزش حقوق بشر است. با برنامه‌های سخنرانی‌ که داریم، قدری توانستیم به این مسئله در اینجا کمک کنیم. در تظاهرات یا در نامه‌های اعتراضی که درباره‌ی سنگسار یا اعدام نوجوانان بوده هم البته شرکت کرده‌ایم. ولی آنها چیزی نیست که به طور مشخص کسی بتواند اعتبارش را بگیرد و بگوید این کار ماست. 

<strong>به موضوع «آموزش» اشاره کردید. مخاطبان شما در زمینه‌ی آموزش حقوق بشر چه گروهی از ایرانیان مهاجر در آمریکا هستند؟</strong>

همه‌ی ایرانیانی که دوست داشته باشند و فکر می‌کنند که رعایت قوانین حقوق بشر و احترام به شأن و منزلت انسانی واقعاً می‌تواند از خودکامگی، افراط، عدم مدارا و خشونت جلوگیری کند طرف خطاب ما هستند.

<strong>چه استقبالی دیده‌اید و چه واکنشی از سوی ایرانیان مقیم شمال کالیفرنیا؟</strong>

در هر حال ما راضی هستیم. استقبال می‌شود. البته بستگی دارد به برنامه‌هایی که گذاشته می‌شود. البته ما خیلی کارهای دیگری باید بکنیم و امیدواریم که در آتیه بتوانیم فعالیت‌های بیشتری داشته باشیم.

<strong>در تارنمای «جمعیت ایرانی حقوق بشر» در شمال کالیفرنیا اشاره شده که شما از هیچ کمک دولتی استفاده نمی‌کنید، به دلیل استقلال‌تان، به این ترتیب، هزینه‌ها چگونه تامین می‌شود؟</strong>

در چهارسال گذشته هزینه‌هایمان به وسیله‌ی پولی که اعضا ماهانه می‌پردازند تامین می‌شود و هر وقت هم احتیاج داشتیم که کمک مالی جمع کنیم، با همین گروه خودمان کمک مالی را تهیه کرده‌ایم. بنابراین در این چهارسال گذشته واقعا نیازی هم نداشتیم که کمک مالی بگیریم. اما برای برگزاری این سمینار که مخارج خیلی زیادتری دارد، سعی کردیم که از افراد کمک مالی بگیریم. خوشبختانه خانم شیرین عبادی که تشریف آورند، برای جمع‌آوری کمک، سخنرانی برای ما گذاشتند و کمک خیلی بزرگی بود. یک مقدار آنجا توانستیم کمک مالی جمع کنیم و بقیه‌اش هم فکر می‌کنیم که از فروش بلیط‌های این سمینار بتوانیم مخارجش را دربیاوریم. اگر کمبودی داشت، دومرتبه طبق معمول خودمان سعی می‌کنیم آنها را جبران کنیم.

<strong>درباره‌ي همایشی که از ۲۰ تا ۲۲ ژوئن در تالار شهرداری سن خوزه برپا می‌شود برایمان توضیح دهید؛ مطالبی که مطرح می‌شود در آن و روند برگزاری‌‌اش؟</strong>

مدت همایش سه روز است. حدود ۲۵ نفر از پژوهشگران و فعالان ایرانی از اروپا، کانادا و آمریکا در این سمینار شرکت می‌کنند. ما ۹ میزگرد داریم که در هر یک از این میزگردها، یکی از این مواردی که کمیته‌ی برگزارکننده فکر می‌کند اولویت دارد رسیدگی بشود مطرح می‌شود. این برنامه‌ها عبارتند از: حقوق بشر و رفاه اقتصادی، گامی فراتر از آزادی‌های مدنی و اجتماعی، حقوق اقلیت‌های قومی و جنسی، برنامه‌ای به مناسبت بیستمین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال ۶۷، موانع فرهنگی و رفتاری تحقق حقوق بشر در ایران، آزادی مذهب، عرفی‌گرایی و منزلت شهروندی، جهانشمولی حقوق بشر، نسبیت‌گرایی فرهنگی در گفتمان پژوهشگران، گزینه‌ی فراجناحی برای ترویج و دفاع از حقوق بشر، نقش زنان در طرح و ترویج حقوق بشر در ایران، حقوق انسانی در گیرودار سنت و نوآوری، شواهدی از ادبیات فارسی، پیش‌شرطهای زیربنایی رعایت حقوق بشر در ایران و حقوق بشر در روابط بین‌الملل. آخرین میزگرد برنامه‌ی ما جنبش‌های نوین اجتماعی و کار در ساختارهای شبکه‌ای است.

<strong>درباره‌ی این همایش، من تارنمای جمعیت ایرانی حقوق بشر در شمال کالیفرنیا را می‌خواندم، تعدادی از صفحه‌های تارنمای شما مانند بخش گفت‌وگو، کمپین، هنر و ادبیات، کار نمی‌کند و همچنین بخش انگلیسی. با توجه به این که چند سال از آغاز فعالیت شما می‌گذرد، دلیل چه بوده که هنوز در این صفحه‌ها به‌هیچ‌وجه مطلبی گنجانده نشده؟</strong>

ببینید، ما واقعا اول فکر این را نکرده‌ بودیم یا ضرورتش را احساس نکرده بودیم که یک وب‌سایت داشته باشیم. این وب‌سایت اندیشه‌اش تقریبا همزمان با به‌وجودآمدن سمینار برای ما به‌وجود آمده است. یعنی کار کاملا جدیدی است. تقریبا سه چهارماه هم بیشتر نیست که ساخته شده است. با توجه به این که ما یک جمعیت کوچکی هستیم، هم از نظر زمان و هم از نظر مالی، واقعا نمی‌توانیم تقبل بکنیم که مخارج ساختن یک وب‌سایت خیلی حرفه‌ای را بدهیم. همه‌ي کارها به صورت داوطلبانه است و کارهای داوطلبانه هم کمی آهسته‌تر از کارهای دیگر پیش می‌رود. ولی در هرحال بسیار خوشحالیم که این وب‌سایت را داریم. در آنجا ما تقریبا طرح را داریم. به نظر من اگر به آن، این گونه نگاه کنیم، می‌تواند بگوید که ما چه خواسته‌هایی داریم. 

عمدتاً مطالبی که ما در آتیه در وب‌سایت خواهیم گذاشت. «جمعیت ایرانی حقوق بشر»، در تجربه‌ی این پنج سال گذشته متوجه شده است که با کمبود مطالب درباره‌ی حقوق بشر در سایت‌های ایرانی باید به گونه‌ای برخورد بشود. از این جهت است که ما می‌خواهیم این وب سایت را درست کنیم. امیدواریم پس از سمینار که بسیار سخت و پرزحمت است، زمان کافی داشته باشیم که بتوانیم از راه آن به آموزش حقوق بشر در ایران کمک کنیم.
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/06/post_118.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/06/post_118.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ویژه برنامه ها</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 20 Jun 2008 02:10:48 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>معذرت‌خواهی فائو از خبرنگار ایرانی</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>چند روز پیش در جریان نشست خبری محمود احمدی‌نژاد، در گردهمایی سازمان خواربار جهانی فائو، از حضور یک روزنامه‌نگار سرشناس ایرانی‌­ ایتالیایی جلوگیری به‌ عمل آمد. 

احمد رافت، مقیم رم، که از چند هفته پیش از نشست برای حضور ثبت نام کرده بود، در روزهای گذشته و در گفت‌وگو با نهادهای خبری گفته است که مایل بوده از رییس جمهور ایران بپرسد با وجود درآمدهای هنگفت نفتی کشور، چگونه هنوز شمار قابل توجهی از مردم ایران زیر خط فقر زندگی می‌کنند.

سه روز پیش، قبل از نشست خبری محمود احمدی‌نژاد، کارت خبرنگاری احمد رافت از طرف ماموران امنیتی گرفته شده و این موضوع بازتاب گسترده‌ای در اتحادیه‌های روزنامه‌نگاران و رسانه‌های ایتالیایی داشته است. 

اما پنج‌شنبه  در نشست فائو از این بابت از احمد رافت عذر خواهی شد. پیش از حضور او در این مراسم، با او تلفنی گفت‌وگو کردم و ابتدا پرسیدیم سه روز پیش به‌طور رسمی قصد تهیه‌ی گزارش برای چه رسانه‌ای را داشته که از ورودش به نشست جلوگیری شد‌؟</small></strong>

[[sound]]

من همیشه تقاضانامه را به اسم یک آژانس خبری ایتالیاست پر می‌کنم. مدیریت این آژانس‌، با نام «‌ Kronos International» با من است. بنابراین تقاضای رسمی من در بسیاری مواقع به اسم این سازمان است، مخصوصاً وقتی که در ایتالیا باشم. به‌خاطر این‌که من کارت خبرنگاری‌ام به اسم این سازمان صادر شده و اگر اسم رسانه‌های دیگری باشد که با آنان همکاری دارم، مثل «رادیو فردا» یا «صدای آمریکا»؛ چون با کارت خبرنگاری‌ام همخوانی ندارد و بعضی وقت‌ها مشکل می‌شود. 

<strong>پیش از نشست خبری هیچ نوع هماهنگی یا صحبتی از طرف برگزارکنندگان با شما شده بود که ممکن باشد اجازه‌ی ورود به شما ندهند؟</strong>

نه، اصلاً. چون من سه هفته قبل از آغاز کنفرانس، تقاضای حضور در کنفرانس را کردم. یازده تقاضا بود، از جمله تقاضای من به‌عنوان مدیر. همه موافقت کردند و تقاضاها روز جمعه گرفته شد. من روز دوشنبه، روز قبل از کنفرانس که کنفرانس مطبوعاتی وزیر کشاورزی آمریکا بود، بدون هیچ مشکلی وارد محوطه‌ی فائو شدم و رفتم کنفرانس و بعد هم بیرون آمدم.

<strong>آیا تا این لحظه مشخص شده که چه فرد یا نهادی دستور داده که از ورود شما جلوگیری بشود‌؟</strong>

در این مساله بین سازمان جهانی خواربار کشاورزی و دولت ایتالیا بحث و جدل هست. از سوی دولت ایتالیا در این رابطه سه اطلاعیه رسمی مطبوعاتی صادره شده که یکی از سوی نخست وزیری بوده، ‌یکی از وزارت کشور و دیگری از وزارت خارجه که هرگونه هرگونه اطلاع و شرکت در این مساله را رد می‌کند. 

[[photow01]]

وزیر خارجه ایتالیا در اطلاعیه‌اش می‌گوید که همان روز اول به سفیر ایتالیا در فائو ابلاغ و دستور داده شدهکه بلافاصله در رابطه با این مساله تحقیق کند و نتیجه‌اش را نیز بلافاصله در اختیار این وزارتخانه بگذارد. 

از طرف دیگر فائو می‌گوید که در روز قبل از آغاز نشست یکی از مسوولین امنیتی ایتالیا در جلسه‌ای که با مسوولین امنیتی مطبوعاتی فائو داشته است‌، تقاضا کرده بود که از ورود من جلوگیری بشود. دولت ایتالیا این اتهام را رد می‌کند.

<strong>در رسانه‌های ایتالیایی به‌خاطر جلوگیری از ورود شما سروصدای خیلی زیادی به‌پا شده است. آیا این سروصداها هیچ تاثیری در روشن شدن این قضیه داشته است؟</strong>

من فکر می‌کنم روشن شدن این قضیه منوط به پایان کار کمیسیون تحقیقی‌ است که از سوی اتحادیه خبرنگاران ایتالیا، که سندیکای خبرنگاران در آن کشور است، تعیین شده. این سندیکا، کمیسیونی تشکیل داده و نتایج کارش را اعلام خواهد کرد‌. 

من این مساله را به سندیکای خبرنگاران ایتالیا که از سالیان سال عضوش هستم، واگذار کرده‌ام. فکر می‌کنمپیش از این که من بخواهم به طور شخصی پیگیری کنم، این وظیفه‌ی آن‌هاست.

من از سازمان جهانی خواربار کشاورزی، تقاضای معذرت‌خواهی رسمی می‌کردم و آنها هم روزچهارشنبه، در یک اطلاعیه‌ی رسمی به به چهار زبان رسمی سازمان ملل انتشار یافت، معذرت خواهی کردند و تا ساعاتی دیگر هم من دوباره به محل فائو بازخواهم گشت تا به‌طور رسمی در مقابل رسانه‌ها از من عذرخواهی کنند.

<strong>جدا از رسانه‌های خبری در ایتالیا و اتحادیه‌های خبرنگاران در ایتالیا، انجمن‌های جهانی دفاع از حقوق روزنامه‌نگاران هم  به این موضوع واکنش نشان داده‌اند؟</strong>

فدراسیون بین‌المللی خبرنگاران که مرکزش در بروکسل است و سازمان خبرنگارن بدون مرز هم در این رابطه اقدام کرده‌اند. همان روز سه شنبه در پارلمان اروپا، این موضوع از سوی یکی از معاونین‌اش مطرح شد و از فائو خواستند که به پارلمان اروپا پاسخ بدهد که چنین تصمیمی را به چه علتی گرفته است.

<strong>از طرف هیات همراه آقای احمدی‌نژاد چطور؟ هیچ صحبتی در این زمینه‌ کرده‌اند، یا واکنشی نشان داده‌اند؟</strong>

یکی ازاعضای هیات که نخواسته نامش فاش بشود، در گفت‌‌وگو با یکی از خبرگزاری‌ها گفته است، ما هیچ نقشی نداشتیم.

<strong>خودتان در کل هیچ ایده‌ای دارید که این قضیه به چه شکل به‌وجود آمده؟ فکر می‌کنید واقعاً یک هماهنگی بین دولت ایتالیا یا فائو و هیات آقای احمدی‌نژاد بوده وجود داشته در این مورد، که الان به خاطر جوی که به‌وجود آمده، انکار می‌کنند‌؟</strong>

من فکر می‌کنم پیش از این‌که این اتفاق نتیجه‌ی یک هماهنگی بین دولت ایتالیا با آقای احمدی‌نژاد باشد، هماهنگی بین فائو و آقای احمدی‌نژاد و هیات نمایندگی ایران در این نهاد بین‌المللی بوده است. 

چون من روز دوشنبه خطری برای نشست نبودم و توانستم به محوطه وارد بشوم. روز چهارشنبه هم که آن‌ها گفتند می‌توانم بازگردم که البته من نرفتم. چون منتظر معذرت‌خواهی رسمی بودم. 

تنها روز سه شنبه در ساعاتی که آقای احمدی‌نژاد آن‌جا حضور داشت، حضور من را لازم نمی‌دانستند و من را عنصر نامطلوب خواندند. منطق حکم می‌کند که آدم فکر کند یک هماهنگی صورت گرفته است.

<strong>با توجه به این که امروز در فائو از شما عذرخواهی خواهد شد، آیا بازهم موضوع را پیگیری خواهید کرد یا این‌که به همین‌جا ختم خواهد شد‌؟</strong>

برای من از نظر فردی این مساله این‌جا ختم پیدا می‌کند. ولی گفتم که اتحادیه‌ی خبرنگاری به هیچ‌وجه حاضر نیست این مساله را دنبال نکند. به خاطر این که مساله شخص احمد رافت نیست، مساله این است که یک نهاد بین‌المللی نمی‌تواند تصمیم بگیرد کدام خبرنگار در کدام کنفرانس می‌تواند حضور داشته باشد. 

چون در ایتالیا، اتحادیه‌ی خبرنگاران این حق را برای نهادهای بین‌المللی و حتا برای دولت خودشان هم قائل نیستند. بنابراین آن‌ها پیگیری خواهند کرد، چون این واقعه در خاک ایتالیا اتفاق افتاده است. 

تا جایی که من اطلاع دارم، فدراسیون بین‌المللی خبرنگاران هم حاضر نیست به این آسانی گذشت کند و خواهان این است که مساله روشن بشود. چون این را یک نوع حمله و زیرپای گذاردن حقوق خبرنگاران و اطلاع‌رسانی می‌دانند. 

این البته مساله‌ای است که فراتر از مساله‌ی احمد رافت است‌. بنابراین از سوی نهادهای بین‌المللی پیگیری خواهد شد که هدف و کارشان این است و اعتقاد دارند که این مساله را نباید شخصی دید، چون مساله شخصی نیست.

چون امروز می‌توانند از ورود من ممانعت به عمل بیاید... من خوشبختانه یک خبرنگاری شناخته‌‌شده هستم، در ایتالیا، در کشوری که کار می‌کنم. منتها اگر این مساله برای یک خبرنگار جوان اتفاق بیفتد که برای یک رسانه‌ی غیرمعروف‌تر یا کوچک‌تر کار کند و صدایش نیز به جایی نرسد؛ آن‌وقت است که این مساله می‌تواند به صورت یک امر طبیعی دربیاید و نهادهای بین‌المللی و دولت‌ها بتوانند تعیین کنند که چه خبرنگاری، کدام خبر را می‌تواند پوشش بدهد. پس باید محکم جلو این مساله ایستاد تا این مساله باردیگر اتفاق نیفتد.
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/06/post_117.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/06/post_117.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سیاسی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 07 Jun 2008 18:31:43 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در جستجوی والدین ایرانی</title>
         <description><![CDATA[مدتی پیش،‌ مهین قاسمی، یکی از دوستان ایرانی که در شهر آرنهم در هلند زندگی می‌کند، یک دختر هلندی ایرانی‌تبار را به رادیو آورد. این دختر، سیمونه نام دارد که سال‌ها پیش، یک زوج هلندی به اصفهان رفتند و او را از یتیم‌خانه باغچه‌بان به فرزندی قبول کردند.

سیمونه از زمانی که تنها ده روز از تولدش سپری شده بوده، در هلند بزرگ شده و فارسی بلد نیست. او که اکنون سی و چهار ساله است، پس از این همه سال، به فکر پیدا کردن والدین اصلی خود در ایران افتاده است و در همین رابطه، با ما، در استودیوی رادیو زمانه گفتگو کرد. 

[[sound]]

پیش از آغاز صحبت، خانم قاسمی در مورد وضعیت آن سال‌ها در ایران صحبت کرد و اینکه چه شد تعدادی از زوج‌های اروپایی، به‌ویژه از هلند و آلمان، برای پذیرش سرپرستی فرزند به ایران رفتند:

«در حدود سال‌های 1970 تا 1974 در یتیم‌خانه باغچه‌بان در استان اصفهان، تعداد بچه‌های یتیم خیلی زیاد شده بود و اینطور که گفته‌اند، شاه حتی مجبور شد یک فراخوان بین‌المللی بدهد که هرکس جویای داشتن فرزند است و بچه دار نمی‌شود می‌تواند به ایران بیاید. روند کار بسیار راحت بود و از سال 1970 تا 1974، از هلند، جمعاً 37 زوج برای پیدا کردن بچه به یتیم‌خانه باغچه‌بان در اصفهان رفتند. کار از راه آژانسی در آمستردام انجام می‌شد و متاسفانه خیلی آسان می‌گرفتند. دشوار‌ترین بخش کار از طرف سفارت هلند در ایران بود؛ شرایط سختی داشتند ولی از طرف ایران شرایط بسیار راحت بود. کافی بود درخواستی صورت بگیرد.»

<strong>خود شما چطور با سیمونه آشنا شدید؟</strong>

من یک دوست هلندی دارم به نام آلبرت که 64 سال دارد. او پدرخوانده‌ یک ایرانی است. ما از قدیم با هم آشنا بودیم و او این اطلاعات را به من داد. زمانی که دید من خیلی مشتاق هستم به این بچه‌ها برای پیدا کردن والدین‌شان کمک بکنم، سیمونه را به من معرفی کرد. 

[[photow02]]

<strong>ممنون از تو. به سیمونه می‌پردازیم. سیمونه! چیزی می‌توانی به فارسی بگویی برای شروع مصاحبه؟</strong>

(می‌خندد) سلام! حالت خوبه؟! اسم من سیمونه است.

<strong>چند وقت است که دنبال پدر و مادر اصلی‌ات می‌گردی؟</strong>

چهار ماه.

<strong>الان چند سال داری؟</strong>

34 سال

<strong>چه شد که پس از این همه سال، یک دفعه تصمیم گرفتی که دنبال پدر و مادر اصلی‌ات بگردی؟</strong>

پس از به دنیا آمدن پسرم، از آنجایی که خودم دیگر مادر شده بودم، این احساس که من باید پدر و مادر و به‌ویژه مادرم را پیدا کنم خیلی قوی‌تر شد. درحال حاضر احساس می‌کنم که دیگر باید آنها را پیدا کنم.

[[photow01]]

<strong>چطور به دنیا آمدن پسرت چنین تاثیری را در تو گذاشت؟</strong>

چون خودم الان یک مادر هستم و نمی‌توانم درک کنم چطور یک مادر می‌تواند بچه خودش را بگذارد سر راه.

<strong>از چند سالگی خبر دار شدی که پدر و مادرت تو را سر راه گذاشتند؟</strong>

تقریباً زمانی که پنج ساله بودم.

<strong>یعنی افرادی که تو را به عنوان فرزندخوانده پذیرفتند به تو در پنج سالگی گفتند که چنین اتفاقی در ایران برای تو افتاده؟</strong>

من کلاً از نظر حس ششم و از نظر الهاماتی که به شخص خودم می‌شود حتی از پنج سالگی چیزهایی را حدس زده بودم. احساس می‌کردم از نظر درونی من با اینها جور نیستم. یک چیز همیشه در فکر من بود و حتی در مدرسه. چون در یک روستا زندگی می‌کردیم که تقریباً تنها من چشم و ابرو مشکی بودم. دیگران شبیه من نبودند و بچه‌های مدرسه مرتب این پرسش را از من می‌کردند که چرا پدر و مادر تو اینقدر روشن و بلوند هستند و تو نیستی. 
این پرسش‌ها من را به خودم واداشت. بعد پدرخوانده و مادر خوانده‌ام هم که می‌خواستند به من بگویند، آن زمان برایم توضیح دادند که قضیه چیست. پس از آن سن، من خیلی خواب ایران را می‌دیدم و مدام چیزهایی که مربوط به ایران بود را احساس می‌کردم به من هم مربوط هستند. 

<strong>رفتار پدر و مادرت هم طوری بود که تو حس کنی آنها پدر و مادر اصلی تو نیستند؟</strong>

در همه چیز روشن بود که آنها پدر و مادر من نیستند.

<strong>یعنی به لحاظ احساسی فکر می‌کنی که اگر بچه واقعی آنها بودی با تو رفتار نزدیک‌تری داشتند و محبت بیشتری می‌کردند؟</strong>

بله.

<strong>در پنج سالگی که از این قضیه باخبر شدی، سن خیلی کمی داشتی. در روحیه تو چه تاثیری گذاشت زمانی که فهمیدی آنها پدر و مادر اصلی‌ات نیستند؟</strong>

متاسفانه من اصلاً دوران بچگی و نوجوانی خوبی نداشتم. ‌پس از آن که پدرخوانده و مادرخوانده‌ام به من موضوع را گفتند احساسم بد و بدتر شد. خودم را همیشه یک آدم منزوی احساس می‌کردم که به آنها تعلق ندارم. دانستن واقعیت باعث شد که روزگارم بدتر بشود. 
پس از به دنیا آمدن پسرم، سروش، دیگر بیشتر از همیشه خودم را منزوی احساس می‌کردم. حس می‌کردم که باید بفهمم پدر و مادرم چه کسانی هستند. از نظر حس ششم خیلی قوی هستم. احساس می‌کردم ارواح ایرانی به من می‌گفتند که تو باید بروی دنبالش؛ باید بروی ایران تا آن مهره گمشده‌ات را پیدا کنی.

<strong>در کودکی هیچ چیزی از گذشته خودت به همراه داشتی؟</strong>

نه. حتی من از شناسنامه‌ای که آن پرورشگاه شاید برای من درست کرده باشد پرسیدم ولی آن را هم نداشتم.

<strong>از آن زمان که فهمیدی هیچ تلاشی هم می‌کردی که بفهمی پدر و مادر اصلی‌ات چه کسانی هستند و کجا هستند؟</strong>

بله. همیشه هم این سوال را می‌کردم ولی متاسفانه تعاریف بدی از ایران به من می‌دادند و می‌گفتند که «اصلاَ دنبال این مساله نرو؛ ایران یک کشور لعنتی است. نباید سراغ آن را بگیری. چرا می‌خواهی این کار را بکنی، اگر پدر و مادرت خوب بودند که تو را سر راه نمی‌گذاشتند.» 
هنوز هم راضی نیستند از این کاری که من دارم می‌کنم؛ سعی می‌کنند از این کار من جلوگیری کنند. ولی به‌ویژه از زمانی که پسرم، سروش، به دنیا آمده، احساس می‌کنم از جایی یک نوع پشتیبانی روحی می‌شوم. احساس می‌کنم که از طریق روحم دارم با ایران ارتباط برقرار می‌کنم. 

<strong>هیچ وقت به ایران سفر کرده‌ای؟</strong>

نه. ولی سال آینده برای اولین بار می‌خواهم بروم.

<strong>چطور طی این همه مدت و با این تعاریفی که می‌کنی، هیچ وقت باعث نشده که یک سفر به ایران بروی؟</strong>

همیشه می‌خواستم ولی متاسفانه من هیچ وقت حق نداشتم برای خودم تصمیم بگیرم. تازه در سال 2006 زندگی من تغییر کرد و دیگر خودم می‌توانستم برای زندگی خودم تصمیم بگیرم.

<strong>چرا نمی‌توانستی برای خودت تصمیم بگیری؟</strong>

در درجه اول به خاطر والدین کنونی‌ام بود. خیلی تلاش می‌کردند جلوی من را بگیرند. حتی زمان‌هایی که ناراحت بودم یا اصرار داشتم در این کار، مادرم من را سوار ماشین می‌کرد و می‌راند به‌طرف یک مرکز نگهداری بچه‌های بی‌سرپرست و می‌گفت: «اگر دوست نداری با ما زندگی کنی برو اینجا زندگی کن». بارها پیش می‌آمد که می‌گفت: «ای کاش من هیچ‌وقت تو را به فرزند خواندگی قبول نمی‌کردم.» خیلی جدی گفت که از این کارش پشیمان است. بعد من هم دیگر سعی می‌کردم کاری نکنم که اختلاف ساز باشد تا سال 2006 که سعی کردم زندگی‌ام را عوض کنم.

<strong>2006 سالی بوده که ازدواج کردی؟</strong>

نه.

<strong>چه زمانی ازدواج کردی؟</strong>

ازدواج نکردم.

<strong>الان با چه امیدی می‌خواهی پدر و مادرت را پیدا کنی. هیچ نشانی از آنها در ایران داری؟</strong>

من یک بار در اینترنت با یک فراخوان خودم را معرفی کردم. گفتم چه کسی می‌تواند به من کمک کند تا پدر و مادر اصلی‌ام را پیدا کنم. بعد خانمی به نام الیزا اسخولتن به من پاسخ داد. او یک خانم هلندی است که با یک ایرانی ازدواج کرده و در اصفهان زندگی می‌کند. به من واکنش نشان داد. به من نوشت که در اصفهان، مددکار اجتماعی است و این کار را هم در کنار آن انجام می‌دهد برای کمک به من. از آن زمان، با او در ارتباط هستم.

<strong>هیچ پیشرفتی هم حاصل شده؟</strong>

تا پیش از آنکه با الیزا ارتباط داشته باشم، همیشه فکر می‌کردم که پدرخوانده و مادر خوانده‌ام رفته‌اند و مرا از یتیم خانه آورده‌اند. ولی الیزا که به آن یتیم‌خانه رفته، توانسته در پرونده ببیند که در مسجد پیدا شده‌ام. از آن زمان، احساس بهتری به من دست داد که پس من مسلمان هستم. برایم خیلی احساس جالبی بود که در مسجد پیدا شده‌ام. الیزا دوهفته پیش به من گفت برای بار دوم دارد به یتیم خانه باغچه‌بان در اصفهان می‌رود تا موضوع را پی‌گیری کند. ولی به عنوان اولین چیز می‌خواهم هرچه زودتر به ایران سفر کنم.

<strong>تنها برای اینکه بروی و والدین اصلی‌ات را ببینی؟</strong>

بله. آنها پدر و مادر من هستند!

<strong>از فرهنگ و جامعه ایران چه می‌دانی؟</strong>

خیلی کم. ولی فکر کنم بیشتر از هلندی‌های معمولی می‌دانم ولی خیلی زیاد نه.

<strong>هیچوقت علاقه نداشتی که درباره‌ ایران کتاب بخوانی، فیلم ببینی، و بیشتر با فرهنگ و جامعه ایران آشنا بشوی؟</strong>

بله. همیشه مشتاق و کنجکاو بودم درمورد ایران. موسیقی ایرانی را به‌ویژه خیلی دوست دارم و خیلی گوش می‌دهم. وبلاگ الیزا هم که در ایران زندگی می‌کند و درباره ایران است را همیشه دنبال می‌کنم. مدتی پیش در مجله محلی‌مان یک مقاله مفصل درباره ایران و اصفهان بود که آن را با اشتیاق خواندم. از سپتامبر آینده هم آموختن زبان فارسی را آغاز می‌کنم.
چیزی که خیلی اشتیاق دارم این است که واقعاً بتوانم مادرم را پیدا کنم. حاضرم همه چیزم را بدهم که مادرم را پیدا کنم. مطمئنم کسانی هستند که مادرم را بشناسند. تمام سعی خودم را می‌کنم تا پایان عمر که به نتیجه برسم.

- - - -

ایمیل سیمونه:
soroesh@casema.nl

]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/05/post_116.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/05/post_116.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ویژه برنامه ها</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 30 May 2008 19:10:41 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«مردم یاد می‌گیرند همجنس‌گرا ستیز باشند»</title>
         <description><![CDATA[۱۷ می، روز جهانی مبارزه با ترس از همجنس‌گرایی بود: «International Day Against Homophobia». پیشینه‌ی این نامگذاری به ۱۴می ۱۹۹۰ بازمی‌گردد؛ زمانی که همجنس‌گرایی از طبقه‌بندی بین‌المللی آماری بیماری‌ها در سازمان بهداشت جهانی خارج شد. 

در ۱۷ می ۲۰۰۴ همچنین برای نخستین‌بار در آمریکا، در ایالت ماساچوست، ازدواج همجنس‌گرایان جنبه‌ی قانونی به‌خودش گرفت. ایران یکی از معدود کشورهای دنیاست که مجازات اعدام برای همجنس‌گرایان بارها در آن رخ داده است. 

به بهانه‌ی روز ۱۷ می، با آرشام پارسی، عضو هیات دبیران «سازمان دگرباشان جنسی ایران» (<a href="http://www.irqo.net/"><u>IRQO</u></a>) در کانادا گفت‌وگویی کرده‌ام و ابتدا پرسیدم که همجنس‌گرایان ایرانی در داخل و خارج از ایران چه واکنشی به «روز جهانی مبارزه با ترس از همجنس‌گرایی» نشان داده‌اند:

[[photow01]]

[[sound]]

<strong>آرشام پارسی</strong>: ۱۷ می برای همجنسگرایان ایرانی روز مهمی است، به دلیل این که روزی است که تداعی می‌شود با همه‌ي فشارهایی که در طول زندگی با آن روبه‌رو بوده‌اند، چه به‌خاطر ترس از وجود قانون که محکوم به مرگ هستند، چه به‌خاطر ترس از جامعه که آنها را ترک می‌کند و آنها را نمی‌تواند قبول کند. به‌هرحال من دیده‌ام که در وبلاگ‌هایشان، در نوشته‌هایشان به این‌روز خیلی اهمیت می‌دهند و سعی می‌کنند برنامه‌هایی داشته باشند. ولی خب در داخل ایران کاری نمی‌توانند بکنند، به دلیل این که شرایطی وجود ندارد تا بخواهند از حق‌شان دفاع کنند. اگر بخواهند هر اقدامی بکنند در رابطه با هموفوبیا، خودشان دستگیر می‌شوند توسط دولت و تنها راهشان این است که دیگر رسانه‌ها در این رابطه صحبت و اطلاع‌رسانی کنند.

<strong>در خارج از ایران چطور؟</strong>

از برنامه‌ای توسط ایرانی‌ها من خبر ندارم؛ سازمان ما در شیکاگو برنامه و سخنرانی دارد در ارتباط با هموفوبیا. امسال فکر می‌کنم پنجمین سالگرد روز جهانی مقابله با ترس از همجنسگرایی باشد. در آمریکا نخستین سالی است که این برنامه برگزار می‌شود و تنها در سه شهر سانفرانسیسکو، نیویورک و شیگاگو. ما هم در ارتباط با هموفوبیا در ایران صحبت خواهیم کرد.

<strong>آیا فعالان حقوق همجنس‌گرایان ایران در ۱۷ می، هیچ حرکت خاصی را انجام خواهند داد، فرضاً مانند شما گزارش‌هایی را ارائه می‌کنند به سازمان‌های بین‌المللی درباره‌ی وضعیت همجنس‌گرایان در ایران؟</strong>

تا آنجا که من می‌دانم، دادنامه‌ای نوشته شده که از همه خواسته شده آن را امضا کنند تا بشود به آن استناد کرد در رابطه با نقض حقوق بشر در ایران به دلیل همجنس‌گرایی و فشارهایی که وجود دارد. در کل این تنها مربوط به همجنس‌گرایان نیست. هموفوبیا (ترس از همجنس‌گرایی) نه مرز جغرافیایی دارد و نه متعلق به یک گروه خاص اجتماعی است. ترس از وجود همجنسگرایی که عده‌ای به‌هر دلیلی نمی‌خواهند آن را قبول بکنند می‌تواند قانونی باشد، می‌تواند اخلاقی باشد و می‌تواند حزبی باشد. به نظر من این یک وظیفه است برای همه‌ي افراد جامعه که با هموفوبیا مقابله می‌کنند.

<strong>شما انتظار دارید در داخل ایران چه شرایطی برای همجنس‌گرایان به‌وجود بیاید؟</strong>

مارتین لوتر کینگ، یکی از فعالان حقوق برابری سیاه‌پوستان درآمریکا در یکی از سخنرانی‌های خودش در سال ۱۹۶۳ گفت که „I have a dream“ یعنی «من آرزو دارم». امروز که روز مقابله با هموفوبیا است، من هم «آرزویی دارم». آرزوی من این است که هیچ‌گونه شکنجه‌ و تبعیض وجود نداشته باشد. هیچ کس اعدام، مجازات و دستگیر نشود؛ از خانواده طرد نشود و به دلیل گرایش جنسی‌اش حتا مورد نگاه سنگین جامعه قرار نگیرد. حقوق برابری داشته باشد نسبت به تمامی انسان‌ها. اکنون در ایران جنبش‌های زیادی وجود دارد که برای رفع تبعیض تلاش می‌کنند، برای رفع تبعیض قومی، مذهبی و عقاید سیاسی. باید از بابت تفاوت در گرایش‌های جنسی هم رفع تبعیض هم بشود.

<strong>جدا از مسایل حکومتی، با توجه به شرایط فرهنگی، اجتماعی و مذهبی در ایران، فکر می‌کنید رسیدن به خواسته‌ی شما تا چه حد عملی باشد؟</strong>

به نظر من حکومت و اجتماع، از هم جدا نیستند. به دلیل این که مردم با ترس از همجنس‌گرایی به دنیا نمی‌آیند بلکه یاد می‌گیرند همجنس‌گراستیز باشند. همانطور که مردم خود به خود دموکرات به دنیا نمی‌آیند، دموکراسی را یاد می‌گیرند. زمانی که دولت، رسانه‌ها را سانسور می‌کند و اجازه نمی‌دهد مردم نسبت به همجنس‌گرایی اطلاعات درستی داشته باشند، مردم هم، همجنس‌گراستیز بارخواهند آمد. امروز به نظر من دولت و مردم در یک مرحله قرار دارند. دولت با قوانین قضایی که بسیار خطرناک است و مردم که بسیار رفتارهای ناشایستی دارند با همجنس‌گرایان. مردم باید بخواهند با هموفوبیا مقابله بشود در ایران و دولت را مجبور بکنند که تغییر دهد. مانند همه‌ي چیزهای دیگری که مردم می‌خواهند و دولت‌ها را مجبور می‌کنند.

<strong>شما به‌عنوان یک فعال حقوق همجنسگرایان ایرانی، چه طرح‌ها و ایده‌هایی دارید برای این که ترس از همجنس‌گرایی را به‌ویژه در جامعه‌ ایران از بین ببرید؟</strong>

به نظر من نوشتن مقاله، خبرسازی، نوشتن کتاب و مطالب گوناگونی که امروزه استفاده می‌شود، راه خوبی است برای مقابله با هموفوبیا، ولی همه چیز نیست. به نظر من باید آستین‌ها را بالا بزنیم و بایستیم توی خیابان‌ها و تک تک با مردم صحبت بکنیم. کسی که همجنس‌گراستیز است و به دلیل گرایش جنسی، افراد را در خیابان کتک می‌زند، لزوماً هیچ دلیلی وجود ندارد که آن مقاله‌ها را خوانده باشد. پس به نظر من در کنار همه‌ي این فعالیت‌هایی که امروزه انجام می‌شود، باید تک تک با مردم صحبت کرد و نظر آنها را عوض کرد. تجربه‌ای‌ که تا به‌حال داشته‌ام این بوده که وقتی با مردم صحبت می‌کنی و می‌گویی که واقعاً چه هستی، حرف تو را قبول می‌کنند. اما پیش از آن، تو را طرد می‌کنند.

<strong>الان که با شما صحبت می‌کنم در شیگاگو هستید برای یک سخنرانی به بهانه‌ی روز ۱۷ می. این برنامه را چه نهادی سازماندهی کرده و محتوای سخنرانی شما چیست؟</strong>

این برنامه توسط «گروه آزادیخواهان همجنسگرا» برگزار شده که در اصل به دو مورد توجه دارد: فشارهای دولت روسیه علیه همجنسگرایان در مسکو که در روز ۳۱ می، یک Gay Parade در مسکو قرار است برقرار بشود و دولت تهدیدهای زیادی کرده است. اینها راهپیمایی دارند برای دفاع از حق همجنسگرایان در مسکو. همچنین در ارتباط با ایران صحبت خواهم کرد و به موارد گوناگونی اشاره خواهیم کرد که هموفوبیا مرز جغرافیایی ندارد، در همه جا هست و تنها ویژه‌ي ایران نیست. نکته‌ی مهمی هم که در سخنرانی‌ام تاکید دارم به آن اشاره کنم، این است که خشونت، آزادی و دموکراسی را به‌همراه نمی‌آورد. حمله‌ی نظامی به کشورهای دیگر باعث نمی‌شود که دموکراسی در آنها پدید آید و یا حقوق بشر رعایت بشود. در ایالت متحده آمریکا که امروز ما هستیم نقض حقوق همجنسگرایان وجود دارد. همجنس‌گرایان در اینجا از حقوق ویژه‌ای برخوردار نیستند. حساسیت خاصی وجود دارد و همجنسگرایان هم، همانند دیگر اقشار جامعه موظف هستند اعلام کنند که مخالف هر گونه حمله‌ی نظامی هستند. ما به‌عنوان همجنسگرا به‌هیچ‌عنوان مایل نیستیم از ما استفاده‌ی ابزاری بشود، برای مقاصد سیاسی.
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/05/post_115.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/05/post_115.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ویژه برنامه ها</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 18 May 2008 18:34:17 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نیاز به زمان و عضویت برای تشکلی قوی‌تر در هلند</title>
         <description><![CDATA[[[sound]]

ایرانیان مقیم هلند که شمار آنها به حدود سی هزار نفر می‌رسد در رشته‌های گوناگونی فعال هستند اما در میان نسل تازه و ایرانیان جوان‌تری که در سال‌های اخیر راهی این کشور شده‌اند، بخش قابل توجهی جذب رشته‌های پزشکی و دندانپزشکی شده‌اند. 

گروهی از پزشکان و دندانپزشکان ایرانی ساکن هلند در انجمنی تلاش می‌کنند تا نه تنها ارتباط قو‌ی‌تری با یکدیگر داشته باشند بلکه تا حدی راهنمای دانشجویان تازه وارد باشند و ضمن ارتباط با انجمن‌های پزشکی در داخل ایران، در مجامع پزشکی هلند نیز خود را به عنوان یک تشکل مطرح کنند.

در همین رابطه با دکتر محمود زهرایی، از اعضای هیئت مدیره انجمن پزشکان و دندانپزشکان ایرانی مقیم هلند، موسوم به <a href="http://www.viat.nl/index.php?option=com_content&task=view&id=13&Itemid=30"><u>VIAT</u> </a>گفتگویی کردم و ابتدا از روند تشکیل انجمن پرسیدم.

[[photow01]]

<strong>محمود زهرایی</strong>: فکر تشکيل انجمن در حقيقت زماني به وجود آمد که من در هلند دانشجو بودم. به سال‌هاي حدود ۱۹۹۶ که به همراه يکي دیگر از دانشجویان فکر کرديم که نیاز است انجمني براي پزشکان ایرانی  ایجاد شود. آن زمان تنها صحبت‌اش را کرديم ولي ظاهراً آن موقع هنوز احتياج به اين اندازه‌اي که بعداً حس شد به وجود نیامده نبود. بعدها در سال ۲۰۰۴ دوباره به طور جدي با دو نفر از همکاران گفتگو کرديم و به طور جدي، تشکیل انجمن را دنبال کردیم. 

<strong>در سال ۲۰۰۴ چه موقعيتي به‌وجود آمده بود که شما فکر کرديد به طور جدي بايد کارهای تشکيل اين انجمن را دنبال کنيد؟</strong>

بيشتر به اين شکل بود که ما احساس کرديم روز به روز تعداد دانشجويان ایرانی در رشته‌های پزشکي، داروسازی و دندان‌پزشکي در هلند بیشتر می‌شود. مثلاً من در سال اول که در دانشگاه بودم شايد از ایران دو سه نفر بيشتر دانشجوي پزشکي نبودند ولي در سال هاي آخر ما مي ديديم که تعداد خيلي زياد شده است. از دانشگاه‌هاي ديگر هم مي‌شنيديم که تعداد دانشجویان ایرانی خيلي زياد شده است. بعد که وارد کار شديم ديديم که بسیاری افراد دیگر هم هستند که ما حتي نام‌شان را نشنيده‌‌ايم و همه‌ي اين‌ها در کار پزشکي، دندان‌پزشکي و در کارهاي دیگرهستند. به همین خاطر احساس کرديم که واقعاً تعداد الان به آن اندازه شده که نیاز به يک تشکل و يک انجمن وجود دارد.  

<strong>چه مراحلي طي شد تا توانستيد اين انجمن را تشکيل دهيد؟</strong>

مراحل اولیه صحبت‌هاي ابتدايي بود که ما خودمان، سه چهار نفر هسته‌ي اصلي تشکيل دهنده‌ي انجمن، با یکدیگر انجام دادیم. بررسي کرديم که چطور بايد شروع کنيم. چه کساني را بايد دعوت کنيم. خب اينها خیلی طول کشيد. از اوايل سال ۲۰۰۴ شروع کرديم و چند ماه بعد، نخستین جلسه را برای یک نشست با همکاران تشکیل دادیم.
 . 
<strong>از بابت مسائل اداري و ثبت انجمن در هلند کار چگونه انجام شد؟ </strong>

مسائل اداري بر مي‌گشت به نخستین جلسه‌ي ما که پس از آن جلسه‌ي آغازین، تشکيل داديم. چند نفر انتخاب شدند از ميان جمعي که حاضر شده بودند اساسنامه‌ي انجمن را درست کنند. پس از اين که اساسنامه‌ي انجمن درست شد دوباره همکاران را دعوت کرديم. اساسنامه را بررسي کردند، راي دادند، اساسنامه تصويب شد و آن وقت آن را وارد سيستم هلند که اساسنامه‌ها را مورد تائيد قرار مي‌دهد کردیم. تقاضا کرديم و آن هم چند ماهي طول کشيد تا اساسنامه را بررسي کنند. کارشناسان‌شان نهايتاً اساسنامه را تصويب کردند و انجمن ما در نوامبر ۲۰۰۵ در هلند به ثبت رسید.
 
<strong>در اين انجمن شما چه مي کنيد؟ </strong>

در وهله‌ي اول، منظور از تشکيل انجمن، جمع کردن همکاران دور هم بود. همکارانی که به‌طور پراکنده در نقاط مختلف هلند هستند و همديگر را نمي‌شناسند. اینکه دور هم جمع شويم هر چند وقت یکبار، همديگر را بينيم. در کنار اين، هدف‌هاي ديگري هم در نظر داشتيم. هدف‌مان اين بود که زمان کار با انجمن‌ها و مقام‌هاي هلندي، به عنوان يک انجمن و يک تشکل با آنها برخورد کنيم. همچنین از راه انجمن بتوانيم با دیگر انجمن‌هاي ايراني در همه‌ي دنيا از جمله در ايران ارتباط برقرار کنيم. اینکه بتوانيم براي ايرانیانی که از ايران به اينجا مي‌آيند و مي‌خواهند تحصيل‌شان را ادامه دهند يا مدرک‌شان را مورد شناسايي قرار دهند موثر باشیم. کمک کنیم که اين‌ها بتوانند راحت‌تر وارد سيستم هلند شوند. 
همچنين براي خود ايرانیانی که در هلند هستند و نیاز به کارهاي پزشکي دارند. در مورد مسايل درماني، خودتان شاهد هستيد که در برنامه‌هاي تلويزيوني، معمولاً زمانی که يک پزشک يا دندان‌پزشک ايراني مي آيد، مردم پرسش‌های زيادي دارند. تا کنون چند سمينار پزشکی هم تشکيل داده‌ايم که در  زمینه‌های گوناگون پزشکی، سخنران‌ها مي‌آيند و صحبت می‌کنند. 

<strong>تشکيل اين انجمن براي پزشکان ايراني در هلند امتيازي هم داشته است؟ يعني تفاوتي مي‌کرد با اين که پزشکان ایرانی به صورت پراکنده و انفرادی فعاليت کنند تا اين که الان جزو انجمن هستند؟ </strong>

به اين پرسش الان نمي‌توانم پاسخ دهم. دو- سه سال گذشته و هنوز انجمن ما به آن شکل، جا نيفتاده ولي مطمئناً در دراز مدت تاثير خواهد داشت. 
براي شناسایی مدارک ايرانیانی که به اینجا می‌آیند يا برای اين که بتوانند سريع‌تر وارد سیستم تحصیلی یا کار هلند شوند نیاز است که ما به عنوان يک انجمن قوي برويم برخورد کنيم با سيستم هلند. با يک نفر، دو نفر مطمئناً آن کاربردي که دارد کم‌تر است ولي وقتي به صورت يک انجمن متشکل باشيم مي‌توانيم جواب بهتري بگيريم. 

<strong>با انجمن‌های پزشکي هلندي ارتباط‌تان در چه حدي است؟ </strong>

در زماني که ما انجمن را افتتاح کرديم يک جشن برگذار کرديم. دو نماينده، يکي از انجمن دندان‌پزشکان هلند و يک نماينده از انجمن پزشکان هلند در مراسم سخنراني کردند‌. به طور مرتب هم ما با اين‌ها در ارتباط هستيم. آنها هم ما را دعوت مي‌کنند براي همایش‌هایشان ولي خب به آن شکل که کاملاً جا افتاده باشد صد‌درصد نيست چون زمان مي‌خواهد که انجمن قوي‌تر شود و بيشتر مورد شناسايي قرار بگيرد. 

<strong>براي ارتباط برقرار کردن با دانشجویانی که از ايران به هلند مي آيند براي تحصيل پزشکي هم تلاشي مي‌کنيد؟</strong>

تلاش ما بيشتر از راه همين سمينارها و وب‌سايت‌مان است. از طريق دوستان و آشنايان و به هر حال از راه انتقال دادن اطلاعات. اين اطلاعات خودش کمک مي‌کند به اين که اين انجمن شناخته بشود. همکاران هر چه بيشتر با اين انجمن تماس بگيرند و در ارتباط باشند. 

<strong>هيچ آماري وجود دارد که چه تعداد پزشک ايراني در هلند فعاليت دارد؟</strong>

متاسفانه آمار دقيقي وجود ندارد و ما هم تا حالا نتوانستيم هيچ آماري به دست بياوريم. من آماري نمي توانم بدهم ولي مي‌توانم بگويم صدها. بيش از سيصد چهارصد پزشک و دندان پزشک، به‌ویژه دندان‌پزشک الان در هلند خيلي بيشتر است. 

<strong>فکر مي کنيد حدود چند درصد از اين تعداد الان عضو انجمن شما هستند؟ </strong>

متاسفانه تعداد زياد نيست. من از همين فرصت استفاده مي‌کنم و از همکاران پزشک، دندان‌پزشک، روان‌شناس و داروساز خواهش مي‌کنم که حتما با انجمن ارتباط برقرار کنند، عضو بشوند. هر چه ما قوي‌تر باشيم، هر چه تعداد بيشتر باشد ما با قدرت بيشتري مي‌توانيم کارمان را انجام دهيم. ما الان در حدود ۴۰ عضو داريم که فکر مي‌کنم نسبت به تعداد پزشکان، دندان‌پزشکان، دارو سازان و روان‌شناسان ایرانی که در هلند هستند تعداد بسيار کمي است. البته تعداد افرادي که ما با  آنها ارتباط داريم و زير پوشش خبري ما هستند خيلي بيشتر از اين هاست ولي متاسفانه تعداد اعضا به آن حد نیست. شايد خيلي‌ها احساس مي کنند عضو بودن لازم نيست. ولي واقعاً عضو بودن در انجمني مانند اين انجمن که نیاز دارد به برخورد کردن با انجمن‌های هلندي، واقعاً ضروري است.  

<strong>پیوند مرتبط</strong>

تارنمای انجمن پزشکان و دندانپزشکان ایرانی مقیم هلند
http://www.viat.nl

]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/05/sound.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/05/sound.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ویژه برنامه ها</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 09 May 2008 00:36:52 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«ما بی وطن ها...»</title>
         <description><![CDATA[[[sound]]

«استانبول» برای من همیشه تداعی‌کننده‌ي دو موضوع بوده: شهرِ مقصد هزاران ایرانیِ گریزان از جنگ در سال‌هایی نه‌چندان دور، و شهری که محل زندگی ثمین باغچه‌بان، آهنگساز صاحب‌نام و مهاجر ایرانی است.

در بهار 1385 زمانی که به‌طور ناگهانی، موقعیت سفر به استانبول دست داد، آنچه بیش از هر چیزی ذهن مرا مشغول کرد این بود که آیا ممکن است ثمین باغچه‌بان قبول کند که به دیدارش بروم؟... طاقت نیاوردم که به استانبول برسم. پیش از پرواز به او زنگ زدم و بی‌مقدمه گفتم: «آقای باغچه‌بان من دارم به استانبول می‌آیم. خوشحال می‌شوم اگر ممکن باشد شما را ببینم!». 

آقای باغچه‌بان برخلاف تماس‌های پیشین که کمی سخت و اخمو به نظر می‌رسید، اینبار خیلی گرم برخورد کرد و گفت: «حتماً! از هتل به من زنگ بزن تا راهنمایی کنم چطور بیایی».

زمانی که تاکسی از فرودگاه به سوی مناطق مرکزی شهر در حرکت بود من با دیدن منظره‌ي محله‌های مختلف به این فکر می‌کردم که ثمین باغچه‌بان در کجای این شهر بزرگ زندگی می‌کند...

بلافاصله از هتل به او زنگ زدم. خانه‌اش در آن‌سوی شهر بود. آدرسی را که همیشه بر روی پاکت‌های پستی برایش نوشته بودم اینبار از روی تابلوی خیابان‌ها و پلاک خانه‌ها دنبال می‌کردم. حس عجیبی بود. مثل اینکه پس از سالها خبردار شوی خانواده‌ات عضو دیگری دارد و برای نخستین‌بار راهی دیدارش شوی.

آقای باغچه‌بان پایین پله‌های آپارتمان‌اش منتظرم بود. هیچ چیز به ذهنم نمی‌رسید که زمان دیدارش بگویم. تنها با همه‌ي وجود گفتم: «سلام آقای باغچه‌بان!». او هم با محبت بسیار گفت: «خوش آمدی».

[[photow01]]

ثمین باغچه‌بان دیگر شباهت بسیار کمی به عکس‌هایی که از او دیده بودم داشت؛ حتا به آخرین عکسی که روی جلد صفحه‌ي «رنگین‌کمون» ازش چاپ شده بود. سال‌ها از آن دوران گذشته بود و من همچنان انتظار داشتم باغچه‌بان را شبیه عکس‌هایی ببینم که در شماره‌های دهه 1330 مجله موزیک ایران از او چاپ شده بود!

باغچه‌بان به‌جای اتاق نشیمن، مرا به سوی اتاق کارش راهنمایی کرد. روی میز پُر از پارتیتورهای دست‌نویسی بود که ظاهراً در حال تصحیح یا بازنویسی بخش‌هایی از آنها بود. برایم توضیح داد که پسرش در تلاش است کارهایش را با کامپیوتر اجرا کند. من با شادمانی گفتم: «چه خوب! دست‌کم می‌توان کارها را شنید». باغچه‌بان تنها سری تکان داد و به آرامی گفت: «بله، چاره‌ی دیگری نیست.» سپس مکثی کرد و گفت:‌«اگر کمی مشروب بخورم شما ناراحت می‌شوید؟»

دقایقی بعد، خانم باغچه‌بان وارد شد؛ اِولین. فارسی را با چنان لهجه‌‌ي تهرانی صحبت می‌کرد که باورم نمی‌شد اهل ترکیه است. او پس از پایان تحصیل و ازدواج با ثمین در سال 1330 به ایران آمده بود و همه‌ي توان خود را برای پرورش هنرجویان در رشته‌ي آوازگروهی در ایران به کار بسته بود.

خانم باغچه‌بان با من که به تازگی از ایران رسیده بودم چنان برخورد می‌کرد که گویی خود او در غربت زندگی می‌کند و من از کشور او آمده‌ام. سلسله‌وار از خاطراتش در ایران صحبت می‌کرد. می‌گفت زمانی که انقلاب شده به مدرسه‌ي محل تدریس‌اش ریخته اند و به بچه‌ها گفته‌اند: «خانم باغچه‌بان در اینجا چه افتضاحاتی به پا کرده است؟» و بچه‌ها پاسخ داده‌اند: «خانم باغچه‌بان به ما جا داده است تا بخوابیم، غذا داده است، و اینکه دورغ نگوییم، درس بخوانیم...»

گفت: «پس از سالها که به ایران سفر کردم خواستم بروم خیابان پهلوی، گفتند نامش عوض شده، گفتم تخت‌طاووس، گفتند نامش عوض شده، گفتم عباس آباد، گفتند نامش عوض شده، گفتم نام ایران عوض نشده؟!»

در اتاق پذیرایی منزل، عکس بسیار بزرگی از یک گروه آواز جمعی به رهبری اِولین باغچه‌بان نصب شده بود؛ از برنامه‌ای در دهه‌ي 1340 در تالار رودکی در تهران.

در حین صحبت‌ها، ثمین معمولاً سکوت می‌کرد ولی من دائماً ازش سوال‌های جورواجور می‌کردم. از دوران ترک ایران می‌گفت و اینکه در عین‌حال چقدر استانبول را دوست دارد. به آتاتورک ارادتی عمیق داشت و قطعه‌ای هم در بزرگداشت او ساخته بود. نوار آن را برایم گذاشت و زمان پخش، خودش و اِولین، هیجان‌زده با نوار می‌خواندند.

ضبط صوت کوچکم را برده بودم. از باغچه‌بان می‌خواستم از دوران کار و زندگی در ایران بگوید. مانند گذشته، قبول نمی‌کرد. من هم مانند بچه‌های لجوج پافشاری کردم که «من باید یک یادگاری از شما داشته باشم!» باغچه‌بان هم تنها پذیرفت که یکی از سروده‌هایش را برایم بخواند. با اشتیاق ضبط را روشن کردم و او هم با مهر، برایم خواند:

<em>با کاغذ و نی و چوب، کشتی می سازم

اسم ایرانمو رو کشتی می ذارم

می بندم به دکلش پرچم سه رنگ

به پرچم و پیکر و اسمش می نازم

براش دریا می سازم با برج و بندر

میندازمش تو آبو و می‌گیره لنگر

بادبون کاغذیش پر می‌شه از باد

می‌گرده دور دنیا بندر به بندر...</em>

با باغچه‌بان به حیاط جلوی منزل رفتیم تا چند عکس بگیریم. زمان رفتن، خانم باغچه‌بان به من گفت: «سلام ما را به ایران برسانید».

در راه بازگشت با این فکر سرخوش بودم که باز هم موقعیت سفر به استانبول را فراهم می‌کنم و به دیدار خانم و آقای باغچه‌بان می‌آیم. برنامه‌هایم را برای همین تابستان تنظیم کرده بودم که در آخرین روزهای اسفند و در آستانه‌ی نوروز، ایمیل کوتاه یک دوست،‌ مرا از درگذشت ثمین باغچه‌بان آگاه کرد. 

تنها یک روز به نوروز مانده بود. ریتم قطعه‌ای از باغچه‌بان به نام «نوروز تو راهه» مثل پُتک بر سر من کوبیده می‌شد و صدایی در ذهنم پاسخ می‌داد: «دیگه نوروز تو راه نیست...»

*      *      *

چند سال پیش، زمانی که کتابم را که دربرگیرنده‌ي اطلاعاتی درباره‌ي باغچه‌بان نیز بود را برایش فرستادم، نسخه‌هایی دست‌نویس از مقاله‌هایش را برای قدردانی برایم فرستاد. همه‌ي آنها در ایران جا مانده‌اند. حتا یک نمونه را هم ندارم که چند جمله‌اش را نقل کنم. وقتی به این موضوع فکر می کنم یاد قطعه‌ای از شیدا قرچه‌داغی می‌افتم. قطعه‌ای برای پیانو که حدود ده سال پیش در اتریش آفریده بود و نامش را گذاشته بود: «ما بی‌وطن‌ها». 

من احساس شیدا برای نامگذاری آن اثر را امروز می‌فهمم؛ «ما بی‌وطن‌ها...».


]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/05/post_113.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/05/post_113.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ویژه برنامه ها</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 04 May 2008 23:32:12 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رادیویی برای کودکان ایرانی در لوس آنجلس</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>تقریباً همه‌ی ما صدای «پینوکیو» را به‌یاد داریم، اما کمتر با دوبلور آن آشنا هستیم. «نادره سالارپور» صاحب آن صدا، سال‌ها در ایران فعالیت داشت و علاوه بر کار دوبله در کارتون‌های محبوب کودکان در تلویزیون ایران، کارهای معتددی را هم برای بچه‌ها به‌صورت نوار منتشر کرد. 

[[photow01]]

نادره سالارپور نزدیک به سه دهه است که خارج از ایران زندگی می‌کند و در ادامه‌ی فعالیت‌های گذشته‌اش در ایران، رادیو کودک را در لس‌آنجلس می‌گرداند. هفته‌ی گذشته در وست‌وود یکی از محله‌های ایرانیان لس‌آنجلس با نادره سالارپو‌ر درباره‌ی شروع فعالیت، روندی که طی کرد، انقلاب و در نهایت سال‌های زندگی و کار در آمریکا گفت و گو کردم.</small></strong>

[[sound]]

من وقتی خیلی کوچولو بودم، خواهرم ازدواج کرد. شوهر خواهر من آقای منصورغزنوی و خواهرشان خانم مینو غزنوی دو تا از دوبلورهای خیلی توانا و معروف آن زمان بودند. من از همان کوچکی با شوهر خواهرم مرتب می‌رفتم به استودیوهای دوبله‌ و خیلی علاقه داشتم. 

پدرم به من اجازه نمی‌داد که این کار را بکنم. می‌گفت دخترهای من فقط باید کار فرهنگی بکنند. یعنی بروند مثلاً معلم و مدیر بشوند، مانند خواهرم که در کارهای فرهنگی بود.

با هر سختی و با هر شعبده‌بازی‌ای که بود، پدرم را راضی کردم و بالاخره وارد کار دوبله شدم و از همان کوچکی چون صدای کودکانه‌ای داشتم، جای بچه‌ها و شخصیت‌های کارتون‌ها حرف می‌زدم که یکی از کارتون‌های معروفی که حرف زدم، «پینوکیو» بود.

<strong>وقتی جای پینوکیو صحبت کردید، چند سالتان بود‌؟</strong>

(خنده) نمی‌دانم، راستش... صبر کنید ببینم. آن‌موقع که من جای پینوکیو حرف می‌زدم، فکر می‌کنم شانزده‌سالم بود.

<strong>بعد که این کارتون اینقدر محبوب شد در ایران، چه حسی برایتان داشت؟</strong>

من اوایل که کار دوبلور می‌کردم، وقتی صدای خودم را می‌شنیدم، دوست نداشتم. هنوز صدایم شکل نگرفته بود. ولی زمانی که به‌جای پینوکیو حرف زدم، دیگر چندسال گذشته بود و صدای من هم دیگر شکل گرفته بود. خب، جالب بود. قبل از آن هم چیزهایی صحبت کرده بودم که خیلی معروف شده بودند. مثلاً پس از پینوکیو ، «پسرشجاع» خیلی معروف بود و «خانه‌ی کوچک» هم خیلی معروف بود.

ما هر روز یک یا دو فیلم دوبله می‌کردیم و به‌جای شخصیت‌های مختلف حرف می‌زدیم و سال‌ها اینقدر این کار را کردیم تا این که از ایران آمدم بیرون.

<strong>هیچ‌وقت اینطوری بود که مثلاً وقتی جایی می‌رفتید و صحبت می‌کردید، تشخیص می‌دادند که شما دوبلور چنین شخصیت‌هایی هستید؟</strong>

در ایران، بله. مردم خیلی باهوش‌اند و واقعاً صدا را خیلی خوب تشخیص می‌دهند. بله، بارها شده بود. 

بعد از این‌که از ایران به فرانسه رفتم دیدم که من تنها با صوت و با صدایم کار کرده‌ام. در فرانسه من تنها سه چهارتا کلمه فرانسوی بلد بودم. ولی بعد شروع کردم زبان یادگرفتن و کارهای دیگر و تطبیق‌دادن خود با جامعه، که خودش زمان می‌برد. بسیار سخت بود، آن هم برای ما که آن همه در اوج بودیم و کار می‌کردیم. من پیش از این که از ایران بیایم، یک شرکت داشتم که نوار کتاب تهیه و تولید می‌کردم.

<strong>برای کودکان؟</strong>

بله، برای کودکان و کارهای باارزشی آن‌موقع تهیه کردم. یک دوره‌ی کوتاهی بود که حتا در ایران جلوی آن کار را هم گرفتند و بعد هم این‌جا کسی آن بودجه را نداشت که صرف چنین چیزهایی بکند. من کارهای تمام موزیکال تهیه کردم، با بهترین دوبلورها و بهترین آهنگسازان ایرانی و آن کارها، کارهای کلاسیک من است.

<strong>الان با محصولاتی که در ایران برای کودکان تولید می‌شود، هیچ تماسی دارید؟ اصلاً دنبال می‌کنید که چه چیزهایی درمی‌آید؟</strong>

نه متاسفانه. قبلاً یک‌سری به دستم می‌رسید، مخصوصاً کارهای موزیک. خیلی دوستشان نداشتم. نه اینکه بگویم کارها بد بود، ولی به نظر من چون به دلیل محدودیت‌هایی که از نظر موسیقی و صدا وجود دارد، چون دور صدا را تند می‌کنند، این موسیقی خیلی موسیقی هجوی می‌شود.
من آن را دوست ندارم. یعنی یک چیز هچل هفتی می‌شود. هجو است به نظرم. و خب البته موسیقی‌دان‌های خیلی خوبی داریم و خیلی هم سعی کرده‌اند که کارهای خوبی بکنند، ولی به‌خاطر این مسئله که دور صدا را تند می‌کنند، من از آن کارها هیچ خوشم نمی‌آید.

<strong>یعنی فکر می‌کنید حس‌اش را از دست می‌دهد؟</strong>

اصلاً معنی ندارد. یعنی یک چیز کارتونی می‌شود. ارزشی ندارد. کارهای باارزشی که در زمینه‌ی موسیقی برای بچه‌ها شده، به نظر من یکی آثار ثمین باغچه‌بان است که یک کار بسیار زیبا دارم از ایشان به اسم «رنگین کمان» که در رادیو وین ضبط شده است. کار بسیار زیبایی‌ست که من خیلی دوستش دارم.
یک کار هم است از خانم هنگامه یاشار که کار بسیار زیبایی‌ست برای بچه‌ها و کارهای خانم سیمین وزیری که آن‌ها هم کارهای کلاسیک زیبایی‌ست. من این‌ها را می‌شناسم.

<strong>بعد چه شد که به لس‌آنجلس آمدید؟</strong>

من بعد از این‌که هفت‌سال فرانسه زندگی کردم... راستش من از اول آمده بودم که بروم آمریکا که به من ویزا ندادند. رفتم فرانسه و آن‌جا یک مدت ماندم. برادرم آن‌جا زندگی می‌کرد. به‌هرحال جا افتادیم، اما همه‌ش قصدم این بود که بیایم آمریکا، و آمدم.

<strong>در فرانسه هیچ‌‌وقت توانستید کارهایی را که در ایران انجام می دادید به نوعی دنبال کنید؟</strong>

نه. من رفتم دوبله فرانسه را دیدم، با دوبلورهای فرانسوی آشنا شدم، در آن‌جا کار تاتر عروسکی کردم. با بچه‌ها و با گروه‌های مختلف تاتر و گروه‌های فرانسوی، کارهای اینجوری خیلی کردم. 

آموزش پیدا کردم، ولی کار آنجوری نکردم. فقط یکسری کارهای جسته‌ گریخته کردم. ولی آن‌جا خیلی چیز یاد گرفتم. مدام می‌رفتم برای یادگیری. در سال ۱۹۹۱  آمدم لس‌آنجلس. این‌جا باز کارهای عروسکی‌ام را ادامه دادم. با اینکه از بچگی توی کار صدا بزرگ شده بودم، اما این‌جا با بهترین کسانی که در کار صدا جایزه‌ گرفته‌ بودند‌، با آن‌ها یک عالمه کار کردم، با غیرایرانی‌ها، آمریکایی‌ها. 

تاتر عروسکی کار کردم و مدام هم یاد گرفتم. چند سالی که این‌جا بودم، همینطور جسته گریخته مدام کار می‌کردم. بعد رفتم نیویورک. آن‌جا باز برای تاتر عروسکی و صدا تعلیم دیدم و آن‌جا در رشته‌ی نمایش برای بچه‌ها درس خواندم.رفتم دانشگاه نیویورک. همه‌‌ش آموختم.

<strong>این که خواستید بیاید لس‌آنجلس، به‌خاطر تعداد زیاد ایرانی‌ها بود که این‌جا زندگی می‌کردند؟</strong>

بله، لس‌آنجلس مرکز ایرانیان در آمریکا‌ و یکی از  بزرگترین مراکز اجتماع ایرانیان خارج از کشور است.
 
من با آمریکایی‌هاخیلی کار کردم و در رشته‌هایی که مربوط به من است، دوستان هنرمند بسیار زیادی دارم و با آن‌ها خیلی کار کردم و به فستیوال جهان کودکان رفتم و یک کار یک‌ساعته ایرانی به زبان انگلیسی بردم و می‌دانم که با جامعه‌ی غیرایرانی کار بکنم مشکلی ندارم‌، ولی انتخاب کردم که برای جامعه‌ی خودم کار کنم. 

فکر کردم می‌خواهم بودنم ارزشی داشته باشد و این نیست که تنها بروم کار کنم  و پول بگیرم و پول خوبی هم بگیرم و بیایم زندگی کنم. این یک زندگی خیلی معمولی‌ بود که برای کسی مانند من ساخته نشده است.

من دلم می‌خواست آن چیزی را به جامعه‌ی‌ خودم، به بچه‌های ایرانی عرضه کنم که هرگز نمی‌توانستم در جامعه‌ی غیرایرانی پیاده کنم. چون خیلی‌ها هستند و خیلی هم کار می‌کنند، ولی آن بار فرهنگی را ندارد که من دلم می‌خواهد به بچه‌ها عرضه کنم. نمی‌توانستم. برای همین انتخاب کردم که با جامعه‌ی ایرانی کار کنم و کار بسیار سختی هم بود.

<strong>چرا؟</strong>

برای اینکه از نظر درآمدی، وقتی شما یک کار فرهنگی می‌کنید در جامعه‌ای که خیلی... نمی‌خواهم انگ بزنم یا حرفی بزنم، ولی در جامعه‌ای که همه دنبال پول هستند...

<strong>جامعه ایرانی منظورتان هست یا جامعه‌ی آمریکا؟</strong>

کلاً این‌جا یک جامعه‌ی سرمایه‌داری است، چه ایرانی چه غیرایرانی. همه دنبال پول‌اند. یک جامعه‌ی سرمایه‌داری‌ست و این هم خیلی معمولی و طبیعی‌ است. ولی من و شوهرم، جمشید، داریم در این شهری که همه دنبال پول‌اند، کارهای فرهنگی‌ای می‌کنیم که ماه‌ها باید روی‌ آن کار کنیم. ما خیلی ساده زندگی می‌کنیم تا بتوانیم کارهایی را که دوست داریم انجام بدهیم. 

جامعه‌ی ما چون هنوز شکل نگرفته، هنوز ما باورمان نمی‌شود که سی‌ سال است از ایران دوریم، هنوز در آن خیلی نارسایی‌ها هست. ولی از میدان درنرفتیم و فکر می‌کنم به‌عنوان یک پیشاهنگ، به‌عنوان کسی که از جامعه‌اش یک باری توانسته بگیرد و یاد بگیرد، وظیفه‌ی خودم دانستم که بتوانم این دینم را به آن آب و خاکی که در آن پرورش پیدا کرده‌ام ادا کنم و خیلی هم خوشحالم. خودمان لذت می‌بریم و با همه‌ی ساده زندگی‌کردن‌مان، ولی لذتش خیلی بیشتر از این است.

<strong>پس شکل گرفتن رادیو کودک، نقطه‌ی عطفی برای شما در آمریکا بود‌؟</strong>

ما در این چند سال خیلی کارهای رادیویی و تلویزیونی و خیلی چیزها تولید کردیم و خب مردم هم جسته‌گریخته، دیده و شنیده‌اند که ما داریم چه کار می‌کنیم. من همین امسال دو برنامه‌ی نوروزی مفصل برای بچه‌ها ترتیب دادم که برای بیش از سه هزار بچه و خانواده، برنامه گذاشتیم. برنامه‌‌ای کامل و مجانی بود که به بچه‌ها، عیدی هم دادیم. شهردار لس‌آنجلس هم در برنامه‌مان شرکت کرد. ولی قضیه‌ رادیو کودک این است که ما الان نزدیک چهارسال است که در یک رادیو ای.ام که در لس‌آنجلس، رادیوی خیلی مهمی‌ برای جامعه ایرانی است‌، چون در لس‌آنجلس تنها رادیویی‌ست که توی ماشین و خانه و همه جا می‌توانید گوش کنید؛ ما آن‌جا یک برنامه کودک کوچولو داریم که بخشی از برنامه‌ی آقای ساسان کمالی است.
ما جمعه‌ها صبح، از ساعت۲۰/۷دقیقه تا هشت، تقریباً نیم ساعت برنامه‌ی کودک داریم و این برنامه‌ی ما بسیار موفق و بسیار پرشنونده شده است. فکر می‌کنم یکی از دلایلش این است که ما مصاحبه‌های خیلی شیرینی با بچه‌ها داریم...

<strong>با بچه‌های ایرانی که در آمریکا هستند؟</strong>

بله، با بچه‌های ایرانی و بعد هم این‌که من هر هفته یک قصه می‌نویسم و این قصه را هم به صورت نمایشنامه می‌نویسم و می‌رویم آن‌جا با آقای ساسان کمالی و دیگر دوستانی که به آن‌جا می‌آیند، به صورت زنده هر هفته اجرا می‌کنیم. و مردم به این قصه‌ها و به این مصاحبه‌های بچه‌ها عجیب علاقمند شده‌اند. 

خیلی خوشحالیم از این‌ که توانستیم این کار را بکنیم. بعد دیدم که من در ظرف این چندسال، نزدیک چهارسال، تا حالا بیش از ۱۶۰ قصه نوشتم. یا قصه‌های قدیمی ایرانی را بازنویسی کردم، یا ترجمه کردم، یا قصه‌های خودم بود. 

البته که از طریق اینترنت و از جاهای مختلف، خیلی‌ها به رادیوی ما گوش می‌کنند، ولی گفتم بیاییم ما یک رادیو اینترنتی درست کنیم به اسم «<a href="http://www.radiokoodak.com"><u>رادیو کودک دات کام</u></a>»  و تمام این قصه‌ها و مصاحبه‌های بچه‌ها را بگذاریم رویش که اگر مادر و پدرهایی در جاهای مختلف دنیا دلشان می‌خواهد به این چیزها دسترسی پیدا کنند، بتوانند بروند از توی این وب سایت قصه‌ها را بشنوند. 

قصه‌ها هم تقریباً به صورت نیمه‌انیمیشین است. چیزی را که از دست خودمان برمی‌آید انجامش می‌دهیم تا بتوانند استفاده کنند. من می‌دانم، شنیدم و دیدم که بچه‌هایی رفتند به وب سایت ما که حتا فارسی‌شان چندان خوب نبوده، ولی دوساعت سه ساعت مانده‌اند روی وب سایت و جاهای مختلفش را تماشا کرده‌اند. این خیلی خبر خوبی‌ست برای ما، یعنی این جواب ما را می‌دهد.

<strong>من در این‌جا دیدم که خیلی از پدر و مادرها با بچه‌هایشان انگلیسی صحبت می‌کنند. در چنین محیطی شما از طرف بچه‌ها که داستان‌ها را می‌بینند یا گوش می‌کنند، چه واکنشی می‌بینید‌؟</strong>

جالب این است که به شما بگویم خیلی از بچه‌ها، تشنه‌ی این مسایل‌اند. خیلی‌ها آن اوایل می‌گفتند نه، بچه‌ها اصلاً با جامعه‌ی ایرانی کاری ندارند‌، اصلاً حرف نمی‌زنند و... ولی این غلط است. من که با بچه‌ها دارم کار می‌کنم، می‌بینم که چقدر تشنه‌ی این مساله هستند و همین چیزهای ساده و کوچولویی را که ما در اختیارشان می‌گذاریم، چقدر دوست دارند. 

با اینکه این‌جا این همه امکانات وسیع در اختیارشان هست، ولی چون این ریشه‌شان است، برای همین وقتی می‌شکافی و می‌روی جلو و یک چیزی می‌دهی دستشان، با کمال میل قبول می‌کنند و مشارکت می‌کنند. مشکل، مشکل بچه‌ها نیست، مشکل پدر و مادرها هستند. 

<strong>فکر می‌کنید دلیلش چیست که الان نه تنها خیلی‌هایشان زیاد با بچه‌ها به فارسی صحبت نمی‌کنند، حتا گاهی اوقات خودشان هم با خودشان انگلیسی حرف می‌زنند؟</strong>

مشکل این است که آن‌ها می‌خواهند انگلیسی‌شان بهتر بشود، چون بچه‌ها زودتر یاد می‌گیرند. پدر و مادرها با انگلیسی صحبت کردن با بچه‌هاشان سعی می‌کنند، یاد بگیرند. و این چیزی‌ست که بچه را از آن زبانی که به‌راحتی می‌تواند یاد بگیرد، محروم می‌کند.

ما در این چندسال تمام هم و غم‌مان این بوده که مادر و پدرها در خانه با بچه‌ها فارسی صحبت کنند، بچه‌ها در خانه فارسی صحبت کنند. ما شعارمان این است و واقعاً هم تاثیرش را دیده‌ایم.

<strong>شما چنین مشکل‌هایی را منحصر به جامعه‌ی ایرانی در آمریکا می‌دانید یا اینکه فکر می‌کنید مهاجران دیگر هم در آمریکا دچار این مشکلات هستند؟</strong>

من دیدم که مهاجرهای دیگر ،بسیار مصرانه با بچه‌هایشان به زبان خوشان حرف می‌زنند. مثلاً شما این‌جا اسپانیایی‌ها را که می‌بینید، اکثرشان اصلاً انگلیسی حرف نمی‌زنند. آن‌هایی که آمریکایی‌اند، ناچارند اسپانیایی حرف بزنند!.

<strong>شاید به خاطر این که اسپانیایی یکجوری زبان دوم در کالیفرنیاست.</strong>

نه، منظورم این است که از کره‌ای، ژاپنی، من هر کسی را می‌بینیم... البته می‌دانید چرا؟ برای این که این مهاجرتی که ما کردیم، نخستین تجربه‌ی تاریخی ما ایرانی‌ها‌ست. 

سابقه نداشته که این همه ایرانی به خارج مهاجرت کنند و این خیلی چیز جدیدی است و ما تازه داریم با آن دست و پنجه نرم می‌کنیم، تازه داریم جا می‌افتیم و شکل می‌گیریم. در هرحال امیدوارم که این «رادیو کودک دات کام» خدمت کوچکی از طرف ما برای جامعه‌‌مان باشد.
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/04/post_111.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/04/post_111.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ویژه برنامه ها</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 25 Apr 2008 00:04:10 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کمپینی برای پیگیری حقوق بشر در ایران</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>حدود یک ماه است که یک کمپین بین‌المللی برای پیگیری مسایل حقوق بشر در ایران به وجود آمده است. هادی قائمی، مقیم نیویورک و گزارشگر پیشین ایران در دیده‌بان حقوق بشر، سخنگوی این کمپین است که امروز در آمستردام بود. با او در استودیوی زمانه گفت‌وگو کردم:</small></strong>

[[sound]]

این کمپین از بطن گفت‌وگوهایی به وجود آمد که در بین فعالان حقوق بشر و کارشناسانی که در سطح کشورهای خلیج فارس با همدیگر همکاری داشتند در این چند سال اخیر، به این نتیجه رسیدند که در زمینه‌ی ایران، یک کمپین متمرکز لازم است. چرا که امروز ایران مرکز مبادلات بین‌المللی زیادی است در سطح سیاسی و اتفاقاتی که در منطقه می‌افتد.

برای گارانتی کردن امنیت منطقه خیلی مهم است که مساله‌ی حقوق بشر در ایران جزیی باشد از این اتفاقاتی که در سطح بین‌المللی می‌افتد و برای اینکه مساله حقوق بشر در این سطح مطرح بشود، این کمپین به وجود آمد.

<strong>انجمن‌های دیگر ایرانی هم با شما همکاری دارند؟</strong>

کلا این کمپین از طریق کارشناسان حقوق بشری به وجود آمده، ولی همکاری ما فوق‌العاده وسیع است، چه با ایرانیان و چه با کسانی که در اقصا نقاط جهان هستند. برای مثال ما با گروه‌های بسیاری از زنان از فیلیپین گرفته تا شمال اروپا و جنوب آمریکا در تماس هستیم و مسایل زنان ایران را برای آنها مطرح می‌کنیم.

[[photow01]]

<strong>این کمپین چه فعالیت‌های عمده‌ای تا کنون داشته؟</strong>

کمپین بسیار نوپاست. بیش از یک ماه از شروع و فعالیت‌های عمده آن می‌گذرد. در هشتم مارس برای توجه به وضعیت زنان ایران، بیانیه‌ای بود که از بیش از 380 سازمان و افرادی که در زمینه‌ی حقوق زنان فعالیت می‌کنند از اقصا نقاط دنیا، آن را امضا و از آن حمایت کردند. 

مساله‌ی دیگری که ما مطرح کردیم، مساله‌ی <strong>اعدام نوجوانان</strong> است که بر این باور هستیم که درون خود ایران تعداد بسیار زیادی از افراد هستند که سال‌هاست در این زمینه تلاش می‌کنند و خواهان این هستند که این مساله در ایران نباشد. 

ما داریم در سطح بین‌المللی آن را دنبال می‌کنیم و برای مثال در این هفته از یک شرکت اتریشی که مشغول مذاکره با ایران در قراردادی است، خواستیم که این مساله را با دولت ایران مطرح کند.

در زمینه‌ی سازمان ملل ما بسیار فعال هستیم، چرا که مدیر کل سازمان ملل، مسئولیت دارد تا آخر سال میلادی اخیر، گزارشی درمورد حقوق بشر در ایران آماده کند و می‌خواهیم که مطمئن شویم که این گزارش مستند خواهد بود و با دقت انجام خواهد شد. در حقیقت این گزارش محورهای اجرایی خواهد داشت که به بهبودی اوضاع در ایران بیانجامد.

<strong>کمپین بین‌المللی برای حقوق بشر در ایران، برنامه‌ریزی خاصی برای فعالیت‌های خود کرده یا بیشتر تابع مسایلی است که به‌طور روزانه در ایران پیش می‌آید؟</strong>

هر دو. یکی این است که برای اتفاقاتی که می‌افتد باید آمادگی داشت، برای حمایت از فعالانی که در ایران کار می‌کنند و آن بستگی به اخبار و اطلاعاتی دارد که می‌رسد. این را باید حتما در سطح بین‌المللی مطرح کرد که چه رابطه‌ای با اتفاقات دیگری که در ایران می‌افتد، دارد و در سطح بین‌المللی مطرح می‌شود.

کمپین برنامه‌ریزی‌هایی هم برای مثلا همین اعدام کودکان در ایران، دارد که ما می‌خواهیم از طریق مجراهای مشخص، این مساله را دنبال کنیم. می‌خواهیم تمام کسانی چه دولت‌ها، چه شرکت‌ها و چه سازمان‌های غیردولتی و اشخاصی که با ایران توانایی گفت‌وگو دارند و ایران آنها را برای صحبت قبول دارد، حالا به هر دلیلی، این مساله اعدام کودکان را با ایران مطرح کنند. 

در حقیقت ایران تنها کشوری است که این کار را انجام می‌دهد و امیدواریم که منتهی بشود به اینکه این حکم در ایران لغو شود. کلا از قوانین به‌طور ریشه‌ای این مساله حذف شود.

<strong>شما پیش‌تر با سازمان دیده‌بان حقوق بشر همکاری داشتید. هیچ ارتباطی بین فعالیت‌های کمپین فعلی با سازمان دیده‌بان حقوق بشر وجود دارد؟</strong>

نه به طور مستقیم. پیوند مستقیمی وجود ندارد. این کمپین مستقل است و جزیی است از یک سازمان غیردولتی هلندی. ریشه‌ی ساختاری آن از این طرف است. ولیکن ما با عفو بین‌الملل و سازمان‌های بزرگ و عمده‌ی دیگر مرتب و مداوم در تماس هستیم و با همدیگر برنامه‌ریزی‌هایی داریم که به طور متمرکز و با همدیگر قدم‌هایی را به پیش ببریم که در چند ماه آینده امیدواریم اجرایی بشود و خواهید شنید.

<strong>شما در طول این مدت کوتاهی که فعالیت را آغاز کردید، هیچ واکنشی هم از طرف مقام‌های دولتی ایران دیدید؟</strong>

تاکنون نه. تاکنون مقامات ایرانی هیچ‌گونه واکنشی در این زمینه به کمپین نشان ندادند.

<strong>خود شما چطور؟ در تلاش بودید که با آنها در تماس باشید؟</strong>

من در زمانی که در دیده‌بان حقوق بشر بودم تلاش‌های زیادی کردم و متاسفانه همیشه در بسته بود. هیچ‌گاه اجازه ندادند که به درون ایران سفر کنیم. 

درحقیقت درخواست‌های متعددی دادیم. هر یک سال نامه نوشتیم، درخواست دادیم و دیدارهایی داشتیم که چرا ایران باید از جمله تنها کشورهایی باشد که سازمان‌های حقوق بشری حق اجازه‌ی سفر به آنجا را ندارند. برای نمونه تنها کشورهای دیگری که در این حد هستند، برمه، کره شمالی و ترکمنستان و ایران هستند که سازمان‌های عمده‌ی حقوق بشری را اجازه نمی‌دهند وارد بشوند.

امیدواریم که دقیقا با مطرح کردن این مسایل در سطح بین‌المللی، دولت ایران متوجه شود که گفت‌وگو و همکاری در این زمینه‌ها فقط می‌تواند به نفع منافع خودش هم باشد و لازم نیست از این موضوع کاملا پرهیز کند.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/04/post_110.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/04/post_110.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سیاسی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 21 Apr 2008 17:08:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حامی سینماگران ایرانی</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>رضا یا بهروز مقصودلو، مستندساز و تهیه‌کننده‌ی فیلم‌های مستند صبح ۲۶ فروردین‌ماه، در سن شصت‌سالگی در اثر سکته‌ی قلبی در بیمارستان کسری تهران درگذشت.

مقصودلو کارش را در حرفه‌ی سینما با بازی در فیلم «دونده» کار امیر نادری شروع کرد، و در ادامه‌ی آن به حمایت مالی از چندین مجموعه سینمایی و ساخت چند فیلم مستند پرداخت. از جمله فیلم‌های مستند از زندگی هنرمندان و ادبیانی مثل احمد محمود و احمد شاملو. 

در همین رابطه با پرویز جاهد از منتقدان سینمایی و از همکاران سینمایی رادیو زمانه و از دوستان نزدیک مقصودلو گفت‌وگو کردم.</small></strong>

[[sound]]

متاسفانه چند سال گذشته بهروز از بیماری سرطان جنجره رنج می‌برد و چندبار هم در آمریکا عمل کرده بود. اما وضع جسمی‌اش بد نبود و تنها صدایش را تا حد زیادی از دست داده بود و من وقتی اولین‌بار پشت تلفن بعداز عمل صدایش را شنیدم، برایم خیلی دردناک بود.

امروز هم واقعاً از شنیدن این خبر خیلی متاثر شدم، خیلی جا خوردم‌. هنوز هم که هنوز است باور نمی‌کنم.

<strong>فعالیت‌های ایشان در سال‌های اخیر به چه شکلی درآمده بود؟</strong>

بهروز در درجه‌ی اول یک آرشیتکت بود، یک آرشیتکت درجه‌ اول بود و روی پروژه‌های زیادی‌، چه پروژ‌ه‌های شخصی و چه پروژه‌های عمومی کار کرد. من حتا باخبر بودم که دارد روی پروژه‌ی فرودگاه گرگان کار می‌کند. 

[[photow01]]

زندگی و خرجش از این راه درمی‌آمد. اما چون عاشق سینما بود، واقعاً می‌گویم، عاشق موسیقی، ادبیات و فرهنگ ایران بود و البته از راه سینما نان نمی‌خورد، پولی که از راه‌های دیگر درمی‌آورد، خرج سینما می‌کرد. 

او عکاس برجسته‌ای بود. بسیاری از عکس‌هایی که گرفته است، مثلاً عکس‌هایی که از شاملو گرفته بود، هنوز عکس‌هایی‌ست که می‌بینیم در مطبوعات و سایت‌ها استفاده می‌شود. 

جنبه‌های مختلفی داشت، ولی مهم‌ترین وجه شخصیت بهروز این بود که دوست و حامی سینما و سینماگران ایرانی بود. من به جرات می‌توانم بگویم بسیاری از سینماگران جوان مطرح امروز مثل بهمن قبادی، علیرضا امینی، محمد شیروانی، وحید موساییان، همه شروع کارشان را تا حد زیادی مدیون حمایت‌ آدم‌هایی مثل بهروز مقصودلو هستند.

[[photow02]]

<strong>ایشان به‌عنوان تهیه‌کننده هم در فیلم‌های زیادی همکاری داشتند. با توجه به پیشینه‌ی فیلم‌سازی خودشان، نقش‌شان را در فیلم‌هایی که صرفاً به‌عنوان تهیه‌کننده همکاری می‌کردند، تا چه حد می‌بینید‌؟</strong>

بهروز، تهیه‌کننده به آن مفهومی که در سینمای ایران مطرح است، نبود. یعنی تهیه‌کننده‌ی فیلم‌های بزرگ تجاری نبود. یک تهیه‌کننده مستقلی بود که در حد وسع‌اش به شکل‌گیری فیلم‌ها، به‌خصوص فیلم‌های مستند کمک می‌کرد.

[[photow03]]

بسیاری از فیلم‌سازهای جوان، همانطور که گفتم، مثل شیروانی یا بهمن قبادی اولین فیلم‌های مستندشان را با حمایت‌های مالی و پشتیبانی معنوی بهروز شروع کردند. به‌عنوان بازیگر اگر فیلم «دونده» را دیده باشید، در نقش معلم «امیرو» توی این فیلم بازی کرده که شاید بتوانم بگویم تنها نقشی بوده که به عنوان بازیگر در سینما داشته است

به‌هرحال بهروز از امیر نادری خیلی حمایت کرد. دوست بسیار نزدیک نادری بود. بهروز یک خانه داشت در خیابان یوسف‌آباد تهران. یک آپارتمان زیبایی که زیرزمین‌اش را خود بهروز با سلیقه‌ی خودش درست کرده بود و آن‌جا مثل یک کانون هنری‌­ فرهنگی بود.

در روزگاری که خیلی از فعالیت‌های فرهنگی در تهران تعطیل بود، آن‌جا در واقع محفل هنری بسیاری از سینماگران، نقاشان، مجسمه‌سازان و موسیقی‌دانان بود. 

شخصاً آدم‌های مشهور زیادی را دیدم که آن‌جا رفت‌وآمد می‌کردند و خودم با خیلی از آن‌ها همان‌جا آشنا شدم. آدم‌هایی مثل کامران فانی، بهاالدین خرمشاهی، عباس کیارستمی، محسن مخملباف، محمدرضا درویشی و مرحوم احمد محمود. 

امیر نادری سال‌ها در آن زیرزمین با بهروز همخانه بود و زندگی کرد و بهروز به نادری در ساخت فیلم «دونده» خیلی کمک کرد. خودش اخیراً یک فیلم کوتاهی ساخته بود به اسم «آن‌سوی دیوار شکسته» که در اولین فستیوال فیلم‌هایی که بهمن مقصودلو در نیویورک برگزار کرد، این فیلم را نشان دادند. یک فیلم داستانی کوتاه بود.

[[photow04]]

<strong>اگر بخواهیم به سال‌های گذشته برگردیم، همان‌طور که خودتان هم اشاره کردید، رشته‌ی اصلی ایشان معماری بود. چه شد که خیلی جدی به سمت سینما گرایش پیدا کرد؟</strong>

خب، معماری کار اصلی بهروز بود و در واقع حرفه‌ی اصلی‌اش بود و از این راه تامین معاش می‌کرد. ولی خب این‌ها اصلاً یک خانواده‌ی هنری بودند. برادرش بهمن، منتقد مشهوری بود، سینما درس خوانده بود و در واقع خانه‌شان یک‌جور کانون سینمایی بود. 

خیلی از آدم‌ها آن‌جا جمع می‌شدند و ایده‌های سینمایی‌شان را مطرح می‌کردند و حتا دادوستد فرهنگی و ایده می‌کردند. این جنبه از کار بهروز را واقعاً نباید از یاد برد.

می‌دانم که بهروز به‌هرحال ایده‌های زیادی در زمینه‌ی فیلم‌های مستند به‌عنوان یک تهیه‌کننده‌ مستقل در سر داشت و در حال ساختن فیلمی درباره‌ی دکتر مصدق با برادرش، بهمن بود که هنوز آن پروژه تمام نشده و پروژه‌ی بسیار بزرگی است. 

و همین‌طور سرگرم ساخت پروژه‌ی دیگری بود با همکاری بهمن، درباره‌ی تاریخ سینمای ایران که آن هم هنوز در مرحله‌ی مونتاژ است. پروژه‌های زیادی در برنامه‌اش بود، اما متاسفانه مرگ به او مجال نداد.
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/04/post_109.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/pejman/2008/04/post_109.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ویژه برنامه ها</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 18 Apr 2008 15:09:44 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>فستیوال فیلم ایرانی، زیر گوشِ هالیوود</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>جشنواره‌ی فیلم ایرانی «نور» در لس‌آنجلس از سال گذشته شروع شده است. دوره‌ی اول این جشنواره به فیلم‌های کوتاه اختصاص داشت و امسال این جشنواره مختص فیلم‌های مستند با محور زن است. 

این جشنواره از ششم آوریل با حضور بازیگرها و فیلمسازهای معروف ایرانی و آمریکایی شروع شده است. در حاشیه‌ی این جشنواره با تعدادی از دست‌اندرکاران آن و همینطور میهمان‌های روز افتتاحیه گفت و گو کردم. 
در ابتدا از سیامک قهرمانی، مدیر این جشنواره سوالاتی پرسیدم. </small></strong>

[[sound]]

<strong>چه کارهایی ‌در این یکسال گذشته کرده‌اید تا جشنواره را هم به ایرانی‌های مقیم اینجا و هم به آمریکایی‌ها بیشتر بشناسانید‌؟</strong>

تمرکز اصلی‌ تلاش‌مان در یک‌سال اخیر این بوده راجع به فیلم‌ها و فستیوال‌هایمان به جامعه ایرانی در کشورهای دیگر و به جامعه‌ی غیرایرانی در لس‌آنجلس بیشتر اطلاع‌رسانی کنیم و بتوانیم فرهنگ ایران را از طریق فیلم به آنها نشان بدهیم.

<strong>به لحاظ سازماندهی چطور؟ چقدر توانستید کمک بگیرید از جاهای مختلف؟</strong>

از رسانه‌های مختلف بودند که کمک کردند، هم به‌عنوان اسپانسر هم به عنوان اینکه واقعاً کمک‌مان کردند برای پروموشن فستیوال.

<strong>انتظار دارید در نهایت این جشنواره در اینجا چه تاثیری بگذارد‌، دست‌کم در بازار فیلم آمریکا؟</strong>

راستش هدف ما این است که واقعاً بتوانیم راهی را باز بکنیم برای فیلمسازهای ایرانی که بیرون ازایران هستند، و حتا کسانی که در ایران هستند تا بتوانیم در دنیای هالیوود و دنیای سینما، استعدادی را که ایرانی‌ها دارند بیشتر و بیشتر نشان بدهیم.

[[photow01]]

<strong>از ایران چقدر با شما تماس گرفته می‌شود و یا خودتان چقدر تلاش می‌کنید با جوان‌های که در داخل ایران هستند تماس داشته باشید؟</strong>

پارسال، سال اولمان، بیشتر فیلم‌هایمان از ایران بود. ولی امسال فیلم‌هایمان بیشتر بیرون از ایران آمده است، از فیلمسازهایی که درباره‌ی‌ ایرانی‌ها فیلم‌های مستند ساخته بودند. رفته بودند ایران، فیلمبرداری کرده بودند و برگشته بودند. 

متاسفانه امسال همکاری‌مان با خود ایران، کمی کمتر از سال پیش بود. دلیل اصلی‌اش