<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>شهرنوش پارسی پور</title>
      <link>http://radiozamaaneh.com/parsipur/</link>
	  <copyright>Copyright 2008</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section30_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Thu, 24 Jul 2008 13:49:44 +0000</lastBuildDate>

            <item>
         <title>تابوی یک عشق ممنوع</title>
                  <description>[[sound]]

امروز درباره کتابی به اسم «درون‌ها» نوشته‌ی «سهیلا بسکی» با شما صحبت می‌کنم. این کتاب در انتشارات فروغ در آلمان به چاپ رسیده. ظاهرا نویسنده امکان چاپ کتاب را در ایران نداشته است.

البته با خواندن داستان می‌بینیم ساختار آن به‌گونه‌ای است که می‌تواند برای جمهوری اسلامی خوشایند نباشد هر چند که داستان یک ظرافت بسیار قابل تامل دارد و به هیچ عنوان نه اروتیک است و نه ضد اخلاق، ولی چون در ایران ضابطه‌ای برای این کار وجود ندارد اغلب آثار نویسندگان حرام می‌شود. یعنی به مرحله‌ای نمی‌رسد که بتواند چاپ و وارد بازار شود. 

بدبختانه اغلب پیش می‌آید که وقتی کتابی در خارج از کشور چاپ می‌شود کتاب را می‌برند در داخل کشور و در بازار سیاه چاپ می‌کنند و پولی هم به نویسنده نمی‌دهند. 

پس در نتیجه این اخلاق‌گرایی جمهوری اسلامی با چاپ نکردن این به اصطلاح آثار ضاله در آنجا نه تنها هیچ کمکی به جامعه نمی‌کند بلکه با این کار فقط به نویسنده ضرر می‌زند. 

شاید هم احتیاطاً کسانی که کتاب را چاپ می‌کنند، خودشان دست‌اندرکاران دستگاه حکومتی باشند. من این را از این جهت می‌گویم که اطلاع دارم کتاب «خاطرات زندان» من با تیراژ بسیار گسترده‌ای در ایران چاپ شده است. یک کتاب‌فروشی در مصاحبه‌ای با مجله شهروند در تورنتو کانادا گفته بود: پرفروش‌ترین کتاب ما «خاطرات زندان» است و خیلی هم صریح گفته بود. 

یعنی به نظر می‌آمد دست اندرکارانی که کتاب را منتشر کرده بودند اطلاع داشتند که در مورد آن صحبت می‌کردند. صدمه‌ی این کار آن‌ها به من خورد. اگر فرض بگیریم کتاب‌های پرفروش در ایران حتی به پانصد ششصد هزار نسخه می‌رسد، لابد این کتاب هم همین‌قدر فروش رفته است بدون این‌که یک‌ریال به من پرداخت بشود. 

در مورد سهیلا بسکی و بقیه نویسندگان ایران هم همین‌طور است. مجبور می‌شوند آثارشان را در خارج از کشور چاپ کنند، بعد همه‌ی این‌ها می‌رود در بازار سیاه و سود آن هم می‌رسد به کسانی که واقعا هیچ نوع اخلاقی از نظر اجتماعی ندارند.

به هرحال این رمان، در نهایت رمان قشنگی است. زنی در خانه‌اش نشسته و دارد دفتر تلفنش را نو می‌کند. ظاهراً هر سال در آغاز عید شماره‌ها را به تقویم جدیدش وارد می‌کند. کاری که اغلب مردم می‌کنند.  

در حینی که این کار را می‌کند یک به یک شخصیت‌هایی که اسم‌های آن‌ها و  شماره تلفن‌شان در دفتر ظاهر شده برای او تداعی می‌شود و او به آن‌ها فکر می‌کند. بعضی از آن‌ها به قهرمانان واقعی کتاب تبدیل می‌شوند. 

از این طریق است که ما داستان یک عشق مرده را می‌شنویم. داستان عشق زنی به مردی زن‌دار که بعد از مدتی منجر شده به جدایی آن‌ها شده و این شجاعتی است که سهیلا بسکی در اینجا به خرج داده و درباره این مساله نوشته. 

در این کتاب در عین حال نکته‌ی مهمی هم مورد بررسی قرار می‌گیرد و آن این‌که نویسنده از نوع زنانی است که متمایل به فمینیسم است و بنابراین نباید علاقه داشته باشد که با مرد زن‌دار دوست بشود. 

سهیلا بسکی در این مورد با مهارتی قابل تحسین تاب را پیش می‌برد.

از فصل یکم قطعه‌ای را برای شما می‌خوانم:
در چشم‌انداز دریا است. هنوز در خواب. مخمل خاکستری نقره‌فام در پرتو سپیده صبح با خاکستری آسمان و زمین در هم آمیخته است. جابه‌جا نقطه‌هایی می‌درخشد. یک دم آبی می‌شوند و باز لابلای کوه‌های مخمل خاکستری رنگ می‌بازند. 

بوی گرمای شرمگین نهفته در خنکی سپیده دم بهاری در هوا است و بوی نم و بوی سبزی، هنوز منقبض در خنکی در انتظار انوار گرم آفتاب قرار آنکه منبسط شوند و بپراکند. در آمیخته با جنبش خفیف زمین و شبنم که از پشت درختان و تن گیاهان بخشیده می‌شود و سوت کوتاه یک پرنده، تق در سحرخیزی که جایی بسته می‌شود و صدای خروسی که پرواز کنان از دور می رسد.

زنی روی ایوان خانه رو به دریا ایستاده است. پیراهن خواب به تن دارد و موهایش در هم ریخته است. کنار یک دست صندلی و میز بامبو، یک میز فلزی با رومیزی مشمع به روی آن، یک سماور برقی که بخار می‌کند. آب جوش در قوری می‌ریزد. چه فریادی، دستور می‌دهد همه بیدار شوند. مثل پرنده‌ها ترانه نمی‌خواند. شیپور بیدار باش می‌زند...

این آغاز زیبای این کتاب در محاق است. بعد مساله‌ی ظریف عشق ممنوع ظاهر می شود. البته عشق ممنوع نه از نظر جمهوری اسلامی؛ به دلیل این‌که در جمهوری اسلامی مردان اجازه دارند با هر تعداد زنی که می‌خواهند ازدواج کنند. یعنی به‌صورت عقدی که چهار زن رسما و به‌صورت صیغه هم به شمار متعددی از زن دسترسی دارند. 

بنابراین از نظر دولت جمهوری اسلامی این عشق ممنوع نیست و من برای همین تعجب می‌کنم چرا کتاب در ایران اجازه چاپ نگرفته است. مساله‌ی جالب این است که زنان تنها در جمهوری اسلامی چه شرایطی دارند. یعنی در این داستان در محاق ما با همین مساله روبرو هستیم. 

زنی تنها است و در جامعه‌ای هم نیست که بتواند از طریق رفتار آزاد برود مثلا دوستانی برای خودش بگیرد. پس محدود می‌شود به حوزه‌ی کارش که در این داستان رخ می‌دهد و در حوزه‌ی کارش با این مرد زن‌دار روبه‌رو می‌شود. 

این یکی از نکاتی است که خیلی قابل تامل است، این‌که آیا در این صورت زنان حق دارند با زن مرد دیگری ارتباط داشته باشند یا نه؟ 

در درامی که سهیلا بسکی در این کتاب می‌سازد در این زمینه است. یعنی این‌که چطور می‌شود که زنی که خودش یک چنین رابطه‌ای را دوست ندارد به دلیل تنهایی و گرفتاری‌هایی که در جمهوری اسلامی دچار آن هست در دام چنین رابطه‌ای می‌افتد.

نکته‌ای برای من قابل تامل هست و هیچ وقت ندیدم کسی به آن توجه کند این است که در ایران زنان هم چند همسری هم وجود دارند، منتها به‌صورت مخفی. 

یعنی زنان روسپی ایران در آن واحد دارای چند شوهر هستند و این خودش نشانه‌ی چند همسری زنان است که یکی از قدیمی‌ترین اشکال رابطه‌ی جنسی است که همیشه ادامه داشته و هست و ادامه خواهد داشت. گرچه که ظاهرا در ایران قدغن هست. 

به هر حال ما در این کتاب با زن روسپی روبه‌رو نیستیم که بخواهیم این مساله را باز کنیم؛ ولی نکته‌ی ظریفی که سهیلا بسکی در کتاب باز می‌کند، رابطه‌ی دو زن است و رابطه‌ی یک زن با مرد زن‌دار و این نوع رابطه را به شکل جذابی مورد بررسی قرار می‌دهد. 

البته باید توجه کنیم که بخش اعظم داستان سهیلا بسکی و به‌طور کلی کل داستان در روندی نوشته شده که باید خیلی با دقت خواند شود تا به اصل موضوع وارد شد.

یعنی سهیلا بسکی از دسته‌ی نویسندگانی است که به نثر و روش نوشتاری خودش اهمیت زیادی می‌دهد و طوری می‌نویسد که ما موظفیم با ظرافت به مساله توجه بکنیم. یعنی با دقت بخوانیم و با دقت پیش ببریم تا بتوانیم بفهمیم که او چه می گوید.

در آینده باز هم از سهیلا بسکی و آثار او صحبت می‌کنم چون یک کتاب دیگر از او برای نقد فرستاده شده؛ در آینده وقتی راجع به آن کتاب صحبت کنم دوباره درباره‌ی در محاق نیز صحبت خواهم کرد.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/07/post_159.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/07/post_159.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بررسی و معرفی کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 24 Jul 2008 13:49:44 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>درباره کتاب شما هم حرف خواهم زد</title>
                  <description>امروز من می‌خواهم تعدادی کتاب به شما معرفی کنم. کتاب‌های زیادی به‌دست من می‌رسد که تا من بیایم درباره آن‌ها با برنامه به روایت صحبت کنم مدت زیادی طول می‌کشد و ممکن است نویسندگان دچار این احساس بشوند که کتاب‌ آن‌ها نرسیده یا من قصد ندارم از این کتاب صحبت کنم. 

[[sound]]

برای این‌که این اشتباه رخ ندهد، من با اجازه شما سر تیترهای این کتاب‌ها را معرفی می‌کنم و توضیح می‌دهم که در آینده درباره این کتاب‌ها صحبت خواهم کرد.

اما قبل از این‌که این کار را بکنم، راجع به یک مطلب دیگر صحبت کنم. سرکار خانم میترا برای من نامه دادند در سایت من و گفتند که علاقمند هستند قصه‌هایی بنویسند به‌صورت نویسنده غیر‌حرفه‌ای و آماتور و علاقمند هستند که کارشان نقد بشود. 

اما میترای عزیز فراموش کردند که ایمیل‌شان را بگذارند تا من بتوانم به ایشان جواب بدهم. این یک مشکلی است که من در سایت دارم. یعنی مرتب افراد برای من نامه می‌دهند ولی ایمیل‌های‌شان را نمی‌گذارند و جوابگویی به آن‌ها اصلاً غیر‌ممکن است. 

من خواهش می‌کنم از شما و از هر کسی که با سایت من تماس می‌گیرد، حتماً ایمیل خودتان را بگذارید و به میترا خانم هم عرض می‌کنم که قصه‌های‌تان را به آدرسی که در رادیو زمانه داده شده روی صفحه‌ی من، بفرستید و من با کمال میل درباره آن‌ها صحبت خواهم کرد.

اما کتاب‌هایی که من امروز به شما معرفی می‌کنم «عسگر گریز» از محمد عاطف سلطان‌زاده است. دچار این احساسم که باید کتاب خوبی باشد و من در آینده‌ای نزدیک درباره آن صحبت خواهم کرد. 

یک کتاب دیگری دارم از نویسنده‌ای به نام پگاه، «یک شب بارانی» که درباره آن حرف خواهیم زد. کتاب بعدی «می‌نویسم در توقف به فرمان نشانه‌ها از هر دری سخنی» کتابی است که بهروز شیدا نوشته و طبق معمول کتاب‌ها و فیلم‌هایی و نمایشنامه‌هایی را نقد کرده است. 

کتاب دیگری داریم از علی صدیقی به اسم «زنان داستان‌نویس و ستیز با زن‌ستیزی» که کتابی است راجع به عده‌ای از نویسندگان، از جمله خود من که در آینده درباره آن با شما صحبت خواهم کرد. 

بعضی افراد کتاب‌هایی را که ترجمه کردند برای من می‌فرستند. من سعی می‌کنم از این به بعد در همین برنامه‌ی با خانم نویسنده، درباره آن‌ها با شما صحبت کنم. یکی از این کتاب‌ها «تشتی سرشار از لاجورد»، خیلی کتاب جالبی است و حتماً من یک برنامه اختصاص به این کتاب خواهم داد. چون فکر می‌کنم آشنایی با ادبیات ذن بودایی ژاپن به درد همه‌ی ما می‌خورد. 

«عطر یاس در کوچه‌های دور» نوشته فرخنده نیکو در آینده راجع به آن بحث خواهد شد. «بیرون، پشت در» کتابی است از ناصر زراعتی که فکر می‌کنم در رادیو زمانه درباره آن بحث شده باشد، ولی من هم به نوبه‌ی خودم درباره آن بحث خواهم کرد. 

«روی ماه خداوند را ببوس» کتابی است از مصطفی مستور؛ برگزیده جشنواره قلم زرین که درباره آن صحبت خواهیم کرد. کتابی داریم به اسم «بازگشت» نوشته نپتون روزگار، باید کتاب جالبی باشد و میهمان برنامه‌های آینده ما خواهد بود. 

خانم نیلوفر شیدمهر کتابی دارند به اسم ‌انگلیسی «شیرین اند سالت‌من»، یعنی «شیرین و مرد نمکی» یا نمک مرد، درست نمی‌دانم. این را من نگاه می‌کنم الان سرسری. شعر هست. درباره آن صحبت خواهیم کرد. البته کتاب، مجموعه شعری به انگلیسی است و خواهم کوشید اگر بشود ترجمه بعضی شعرها را در اختیار شما بگذارم. 

«ایران آینده از نگاه سه اندیشمند»، حسن عشایری، موسی غنی‌نژاد و رضا منصوری. ما درباره این کتاب هم بعدا صحبت خواهیم کرد. کتاب را آقای شهرام میرزایی برای من فرستاده‌اند و خواستند که معرفی بشود، من قطعاً این کار را خواهم کرد‌ ولیکن در آینده و به موقعش. 

کتاب «نازلی» هست از منیرو روانی‌پور. چند سالی از چاپ آن می‌گذرد ولی چاپ سوم آن هست و من به همین مناسبت درباره آن صحبت خواهم کرد. 

«پشت سرت را نگاه نکن» از فارس باقری؛ یک مجموعه داستان یا رمان هست که خواهیم دید با همدیگر. «دل انار» از فرزانه راجی که فکر می‌کنم یک رمان باشد یا مجموعه قصه و الان وقت نیست که تعیین کنم و درباره آن صحبت خواهیم کرد. 

یک کتاب دو جلدی بسیار جالب به‌دست من رسیده به اسم «گریز ناگزیر»، سی روایت گریز از جمهوری اسلامی ایران. افرادی که با زحمت از مرزها عبور کردند و خودشان را به آن طرف مرزها رساندند، به کوشش مهین روستا، مهناز متین، سیروس جارودی و ناصر مهاجر؛ خوراک آینده ما خواهد بود این کتاب. 

«حرف‌هایی با فروغ فرخزاد» عرض شود پیرامون زنان همجنس‌گرایی ایرانی که ما در آینده درباره آن‌ها برنامه خواهیم داشت. خیلی جالب است که این کتاب درآمده. «مرغ سحر و دو نمایشنامه دیگر از سپیده خسروجاه»، او نمایش بسیار موفقی را در کنفرانس بنیاد پژوهش‌های زنان عرضه کرد به اسم «دستور آقای اشجری»، خیلی نمایش خوبی بود و ما را به شدت می‌خنداند. 

کتاب «ارواح شهرزاد» سازه‌ها، شگردها و فرم‌های داستان نو از شهریار مندنی‌پور که یکی دیگر از کتاب‌ها‌ست. «لرزه‌ها» فریده زبرجد که خاطرات او باید باشد. 

«مادام ایش» از مهرنوش مزارعی، «معشوق بی‌صدا» رویکردی جامعه‌شناختی بر عاشقانه‌های احمد شاملو، کار منصوره اشرافی، این کار را هم ما در آینده خواهیم دید و بعد «‌هفت دره عشق» کاری است از شیما کلباسی و ترجمه اشعار زنان ایران است. 

«زبان دل‌افسردگان» کتابی است از حمید صدر که به زودی به بررسی آن خواهیم نشست. کتابی به اسم «‌‌گفتاره‌ها‌ و فصل‌ها» از مرتضی محمودی که من یک کتاب او را اخیراً نگاه کردم و این کتاب را هم در آینده‌ای نزدیک نگاه خواهیم کرد. «عشق در ادبیات داستانی ایران در تبعید» از اسد سیف.

همانطور که می‌بینید وقت این برنامه پر شد فقط برای این‌که من اسامی این دوستان را در اختیار شما بگذارم. ولی در آینده درباره هر یک از آن‌ها، به‌طور مفصل با شما صحبت خواهیم کرد.
</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/07/post_158.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/07/post_158.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خانم نویسنده</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 23 Jul 2008 14:14:03 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مادر بودن را باید آموخت</title>
                  <description>در سال ١٣۴٧ ناصر تقوائى تصمیم به ساختن نخستین فیلم سینمائى خود گرفت.  شمارى دوست و همکار تلویزیونى دورهم جمع شدیم و یک شرکت تعاونى به راه انداختیم.  بنا بر این شد که هرکس ماهیانه هزار ریال به صندوق این شرکت بپردازد.  

[[sound]]

اکنون تمام اعضاى این شرکت را به خاطر نمى‌آورم، بنابراین از ذکر نام آنهائى هم که نامشان در ذهنم باقى مانده است صرف‌نظر مى‌کنم.  

ما هرکدام صد تومان مى‌پرداختیم و همین شرکت تعاونى بود که با سازمان تلویزیون ملى ایران وارد گفت‌وگو شد.  تلویزیون پذیرفت تا به صورت پنجاه پنجاه با این شرکت تعاونى شریک شود.  بنا بر این شد که ابزار کار را تلویزیون در اختیار ما بگذارد و کار از گروه وابسته به شرکت تعاونى باشد. به این ترتیب بود که مقدمات ساختن فیلم «آرامش در حضور دیگران» فراهم آمد. 

سناریوى فیلم اقتباسى بود از یکى از داستان‌هاى دکتر غلامحسین ساعدى به همین نام.  به جز دو هنرپیشه نخست فیلم، اکبر مشکین و ثریا قاسمى که مبلغ مختصرى پول گرفتند، بقیه هنرپیشگان به طور مجانى در تولید فیلم شرکت کردند.  در عین‌حال هیچ‌یک از اعضاى گروه پولى دریافت نمى‌کرد و همه به صورت رایگان کار خود را انجام مى‌دادند.  البته با این امید که فیلم بعد بتواند در بازار سینما جائى باز کند و خرج خود را دربیاورد.  

تا آن موقع فیلم‌هاى محدودى در زمینه سینماى متفاوت ایران ساخته شده بود.  در بالاى این فهرست نام «خشت و آینه» اثر ابراهیم گلستان قرار داشت که در نوع خود فیلم بسیار ممتازى بود.  احمد فاروقى نیز فیلم کوتاهى ساخته بود که با موفقیت روبرو شده بود.  فرخ غفارى که بنیان‌گذار کانون فیلم ایران بود، فیلمى به نام «شب قوزى» ساخته بود که اقتباسى از یکى از داستان‌هاى هزار و یک شب بود.  اگر حافظه‌ام درست یارى کند فیلم تقوائى پس از این سه فیلم قرار مى‌گرفت.  

کار تولید این فیلم با آهستگى و کندى پیش مى‌رفت.  گروه کارکنان فنى همه در خدمت تلویزیون ملى ایران بودند و هرروز باید در اداره حاضر مى‌شدند.  کار همیشه در زمان‌هاى بیکارى یا مرخصى آنها انجام مى‌شد.  من به جز نقشى که در هنگام شکل‌گیرى شرکت تعاونى بازى کرده بودم، نقش دیگرى به عهده نداشتم، اما با تمام وجودم نگران این فیلم بودم.  مکان فیلم‌بردارى منزل سیروس و پوران طاهباز بود که با سعه صدر و بزرگوارى خانه خود را با تمام امکانات آن در اختیار گروه گذاشته بودند.

در ماه اردیبهشت سال ١٣۴٧ فرزند خود را به دنیا آورده بودم و بی‌درنگ، همانند بسیارى از مادرانى که تازه فرزندى به دنیا مى‌آورند، در دریاى اندوهى ناشناخته فرو رفته بودم.  این واقعیتى‌ست که بسیارى از زنان دچار این حالت افسردگى مى‌شوند. من نیز دچار همین حالت شده بودم. 

در این میان نقش دوستم دکتر بیژن جفرودى بسیار قابل تامل بود.  او که در آغاز افتخار دوستى‌اش را به ناصر تقوائى داده بود و سپس با من نیز دوست شده بود، در آن مقطع به عنوان پزشک انترن کار مى‌کرد.  تقریبا هر روز صبح به دیدار من مى‌آمد.  او متوجه شده بود که من دچار اندوه هستم و چون به عنوان پزشک اطفال از این گرفتارى مادران اطلاع داشت، نهایت کوشش خود را مى‌کرد تا به من کمک روحى بدهد.  

یکى از کارهاى دائمى او این بود که زیبائى بچه مرا تحسین مى‌کرد و کارى مى‌کرد که من به حضور بچه آموخته شوم.  دیگر این که مرا تحسین مى‌کرد که مادر شده‌ام و به مقام بزرگى رسیده‌ام.  پس در طى دوماهى که پس از زایمان در خانه بودم تقریبا هرروز بیژن را مى‌دیدم.  او از شلوغى خانه ما و از خستگى من آگاه بود.  

واقعیت این که من سه روز پس از زایمان براى انجام امتحان‌هاى دانشگاهى به دانشگاه برگشتم. و باز واقعیت این که در ماه‌هاى باردارى بسیار خود را خسته کرده بودم.  هرروز در ساعت چهار و نیم با استفاده از نیم ساعت مرخصى به سوى دانشگاه تهران دویده بودم.  ترافیک ناهماهنگ تهران یکى از دلایل اصلى خستگى من بود.  اتوبوس‌ها سر ساعت نمى‌رسیدند و تاکسى پیدا نمى‌شد.  اغلب من فاصله چهار راه پهلوى تا دانشگاه را مى‌دویدم.  

در یکى از دفعات نادرى که به دکتر مراجعه کرده بودم او پرسید من چه مى‌کنم که بچه‌ام این همه خسته است.  او گفت که جنین خود را در گوشه شکم جمع کرده و این نشان مى‌دهد شما خسته هستید.  توصیه کرد که در هنگام کار پایم را روى میز بگذارم و از هر فرصتى براى استراحت استفاده کنم.  

اما البته چنین کارى براى من که به عنوان ماشین‌نویس کار مى‌کردم عملى نبود.  در حقیقت من مى‌توانستم کار آسان‌تر و پردرآمدترى داشته باشم.  در همین دوران باردارى بود که مدیر عامل تلویزیون مرا به دفترش فرا خواند.  او گفت گزارش‌هاى مثبتى از من در دست هست و به نظر او من مى‌توانستم کار بهترى عرضه کنم.  در همان جلسه پیشنهاد کرد که من رابط تلویزیون و سفارت‌خانه‌ها بشوم و فیلم‌هائى را که تلویزیون نیاز دارد از آنها بگیرم.  

توضیح دادم که زبان نمى‌دانم و انگلیسى‌ام در آن حد کفایت نیست که بتوانم چنین کارى بکنم.  ایشان بعد پیشنهاد کرد که تمام برنامه‌هاى تلویزیون را نگاه کنم و نظرم را در باره هربرنامه به شخص او بدهم.  در پاسخ گفتم که دانشجو هستم و هرشب به دانشگاه مى‌روم و وقتى براى این کار وجود ندارد.  او بعد پیشنهاد کرد بروم خوب فکر کنم و ببینم به درد چه کارى می‌خورم و داوطلب انجام همان کار بشوم.  

باید اعتراف کنم که در زندگى‌ام هرگز موفق نشدم رئیسى بهتر از این شخصیت را ببینم.  کارآمدى و قوه ابتکار و دانش گسترده مهندس رضا قطبى که بسیار هم جوان بود بر کسى پوشیده نبود.  مى‌گفتند که شاه روزى به او گفته گویا تلویزیون‌هاى منطقه خلیج فارس بسیار قوى‌تر از فرستنده‌هاى ایران هستند و تمام جنوب ایران را زیر پوشش خود گرفته‌اند و تلویزیون باید کارى انجام دهد.  

این گفت‌وگو پنجاه و پنج روز قبل از بیست و پنج شهریور رخ داده بود که روز تاج‌گذارى شاه بود.  فرداى آن روز مهندس قطبى فرمان آماده‌باش صادر کرد و تلویزیون براى ساختن مرکز بندرعباس بسیج شد.  در فاصله پنجاه و پنج روز مرکز بندرعباس طراحى شد، ساختمان آن ساخته شد و دکل صد مترى آن نصب شد و کارکنان مرکز بندرعباس موفق شدند نخستین برنامه این مرکز را در روز بیست و پنج شهریور پخش کنند.  

این یکى از برنامه‌هاى ضربتى بود که توسط او انجام شد.  نمونه‌هاى دیگرى نیز به طور مرتب انجام مى‌شد که اعجاب برانگیز بود.  یکى از این نمونه‌ها جشن هنر شیراز بود.  برنامه‌هاى این جشن که از طرف تلویزیون رهبرى مى‌شد با آنچنان دقت و مهارتى اداره مى‌شد که در هیچ سازمان دولتى و غیر دولتى ایران سابقه نداشت.  من در دو جشن هنر شرکت کرده‌ام و با چشم خودم شاهد بودم که چگونه همه کارها به دقت ردیف مى‌شد.  

در سومین جشن هنر که نخستین سالى بود که من به عنوان مامور به آنجا رفته بودم، مرکز کار ما دانشکده مهندسى شیراز بود. مهندس قطبى در روز اول روى تخته سیاه نوشت: ساعت کار از هفت صبح تا هفت صبح روز بعد.  و به راستى کار با همین روند انجام مى‌شد.  همیشه بخشى از پرسنل بیدار و در حال کار بود.  بخش‌هاى فنى دائم در حال ساختن ماکت و دکور بودند و عده‌اى دست‌اندرکار کارهاى اجرائى، و ده‌ها برنامه به گونه‌اى اجرا مى‌شد که تحسین تمامى جهانیان را برانگیخته بود.

دیده مى‌شد که مهندس قطبى خودش بلیت پاره مى‌کند، ستل زباله را جابه‌جا مى‌کند و به حرف ساده‌ترین و کم‌اهمیت‌ترین کارمندان تلویزیون چنان گوش مى‌دهد که بزرگ‌ترین‌ها غبطه‌اش را مى‌خوردند.  پس از انقلاب اسلامى یکى از موارد تاسف من همیشه این بود که مردم ایران از خدمات این شخصیت محروم شدند.

پس براى من امکان کار بهتر وجود داشت، اما حالا اندکى سوسیالیست بودم و از قبول مسئولیت دولتى وحشت داشتم.  پس از قبول کار بهتر طفره مى‌رفتم و در دریاى مشکلات مالى غرق بودم.  و چندین ماه طول کشید تا من به خودم به عنوان یک مادر عادت کردم.  اشتباه محض است که برخى فکر مى‌کنند یک زن مادر به دنیا مى‌آید،  واقعیت این است که مادر بودن را باید آموخت.  این آموزش گاه بسیار گران تمام مى‌شود.  ضرب‌المثلى قدیمى مى‌گوید بچه‌ی اول مال کلاغ است.  یعنى مادر ندانم‌کار بچه‌اش را به باد مى‌دهد.  من نیز نزدیک بود با ندانم‌کارى بچه‌ام را به باد بدهم.  

در برنامه بعدى درباره قنداغ ترسناکى که به بچه‌ام مى‌خوراندم برایتان خواهم گفت.
</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/07/post_157.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/07/post_157.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش یک زندگی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 20 Jul 2008 17:20:45 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یک ایرانی چگونه به فضا می‌رود؟</title>
                  <description>[[sound]]

این برنامه را من به نویسنده مقیم ایرانی مقیم سوئد، آقای مرتضی محمودی و رمان ایشان «چند تموکانی در فضا» اختصاص داده‌ام. این رمان جالبی است که این نویسنده سعی کرده بر مبنای ادبیات علمی - تخیلی (که من اسم آن را داستان دانش گذاشته‌ام) بنویسد.

در این داستان نویسنده سعی می‌کند که نشان بدهد که یک ایرانی قرار است برود به فضا، چه طوری می‌رود. و این خیلی طنز جالبی است. داستان حول و محور شخصیت آقایی به اسم بهمنیار می‌چرخد. 

بهمنیار علاقه‌مند است به سوئد مهاجرت بکند و از دوستان او که همین افراد و مرتضی محمودی یکی از آن‌ها است، کمک می‌خواهد. این‌ها او را به شوخی سوار یک سفینه می‌کنند. سفینه احتیاطاً یک کشتی کوچک بادبانی محلی در جنوب است و بعد ناگهان کشتی به فضا پرتاب می‌شود و در فضا هست که این‌ها تجربیات مختلفی می‌کنند.

البته تم و دستمایه داستان جالب است و می‌تواند نظرگیر باشد. مشکلی که من با آن داشتم، تکرار مسائل بود. یعنی همیشه در یک چرخه ساده ای این داستان می‌چرخد. یک غذاهایی را افراد می‌خواهند و دائم تکرار می‌کنند که می‌خواهند.

داستان نمی‌چرخد و حوادثی را ایجاد نمی‌کند که خواننده را بکشد و به دنبال خودش ببرد. مثل داستان‌های علمی - تخیلی که غربی‌ها می‌سازند، نیست. بلکه خیلی نمونه ایرانی آن است که البته در انتهای داستان این حادثه رخ می‌دهد و این تموکانی‌ها (تموکان یک محله‌ای است در بوشهر) با سفینه پیشتازان فضای آمریکایی‌ها یا فدراسیون زمین که سریال بامزه‌ای است، برخورد می‌کنند.

آن‌ها هم این‌ها را دستگیر می‌کنند و با خودشان به سفینه‌شان می‌برند. بعد البته آن‌ها را آزاد می‌کنند و داستان ادامه پیدا می‌کند در همین روند و می‌رود جلو.

کتاب به تمامی با لهجه بوشهری نوشته شده است. گویش بوشهری و این نظر خواندن آن خیلی بامزه است. منتها اگر کتاب بخواهد ترجمه بشود، من نمی‌دانم چه اتفاقی برای آن می‌افتد. 

در صفحه ٣٢ سرفصلی است که می‌گوید: «برای چه جابرو به او اخطار می‌کرد کسی با خود تلفن همراه نداشته باشد. رحمان چراغ قوه‌ات را یک لحظه می‌دهی. چه‌ات است. رحمان لحظه‌ای مترصد این ماند که شاید کار خوبی نکرده بود. با خود چراغ قوه آورده بود. 

اما من فکر می‌کردم از همه وقت بیشتر به درد می‌خورد. هیچ بیرون که معلوم نیست که چه خبر است چی نیست که چراغ قوه بخواهد روشنش کند. بشود دیدش. 

اما من چراغ قوه را برای چیز دیگری می‌خواستم. می‌خواستم حس کنجکاوی خود را با آن فروبنشانم. این‌هاش. هندونه است. رحمان زود چراغ قوه را از دست من قاپید و انداخت زیر کرسی.

در همین موقع هم صدای زنگ ریزی شنیده شد. رحمان گفت: فقط تخمک و بنک این چیزها بخرد. هندونه را هم خریده. معلوم بود پول داده بود خرید کند. دیگر هیچ شکی باقی نمانده بود. 

صدای زنگ دوباره شنیده شد. چند بار. وقتی حواس همه متوجه آن شد که آقای بهمنیار دست کرد جیب بغل کاپشن سیاهش چیزی درآورد برد بغل گوشش و بعد مشغول گپ زدن شد ...»

به هرحال روش نثر این داستان همین شکلی است که دیدید. در عین حال در نقش‌هایی نویسنده بازی می‌کند که زمانی سیاسی بوده و وابسته به گروه‌های چپ. 

چنین به نظر می‌رسد که مرتضی محمودی از دسته نویسندگانی است که اندیشه‌های چپی را یا حداقل اندیشه‌های وابسته به یک حزب معین را واگذاشته است و به روند دیگری در زندگی بازگشت کرده است. یعنی سعی می‌کند فضای دیگری برای خودش بسازد. این‌طوری است که خود و دوستانش را به فضا پرتاب کرده و این نکته جالبی است.

من در همین اواخر یک رمان دیگر به اسم دوردست‌های مبهم از محسن نكومنش‌فرد خواندم که آن هم از سوئد بود که در آن‌جا شما با یک چپ‌گرای ایرانی روبه‌رو هستید که به شدت در رنج و عذاب است از این‌که اندیشه او به زمین خورده و تغییر شکل داده و سقوط کرده است.

در کتاب مرتضی محمودی، برعکس می‌بینیم که نویسنده خودش را گم نکرده؛ قصد خودکشی ندارد؛ ولی خودش را به فضا پرتاب می‌کند. که این پرتاب کردن به فضا مسأله جالبی را در برمی‌گیرد. شاید احتمالا در یک سفر به جنوب ایران و گردش در فضاهای جنوب و رفتن به آب، به خلیج فارس و قایق سواری، پیش‌زمینه و دستمایه ساخته شدن این کتاب بوده است.

ولی همان طوری که گفتم «تموکانی در فضا» ضمن این‌که ایده جالبی دارد، یعنی اهالی یک روستایی نزدیک بوشهر خودشان را به فضا پرتاب کرده‌اند، ولیکن دائما حول محور این رابط خیلی ساده و معمولی می‌گذرد. 

چه قدر عالی بود اگر در هر فصلی این کسانی که در این فضا بودند با مسائل جدیدی روبه‌رو مثل دیدن موجودات غیرعادی و غیره می‌شدند؛ چنان که در سریال‌های آمریکایی اتفاق می‌افتد.

اما خب البته این کتاب داعیه‌ی چنین چیزی را هم ندارد. به دلیل این‌که نویسنده در آغاز کتاب روشن می‌کند که هدف شوخی کردن با آقای بهمنیار است که قصد دارد حتماً مهاجرت بکند. 

چند تموکانی در فضا، حدیث دل کسانی است که از وطن دور هستند و رنج می‌برند و آرزومندند  به دل مادر، به وطن بازگشت کنند؛ ولی در جای دیگری هستند. در عین حال در ان جای جدید هم دارای زندگی بهتری هستند و دوست دارند در آن فضاهای جدید زندگی بکنند. این است که از جایشان حرکت نمی‌کنند.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/07/post_156.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/07/post_156.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بررسی و معرفی کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 17 Jul 2008 15:39:06 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مادر طبیعت، نرینگان را بیشتر دوست دارد</title>
                  <description>اين روزها دائم با خوم فکر مى‌کنم اين چه کارهایی است که من در آمريکا انجام مى‌دهم که در ايران نمى‌توانستم انجام بدهم. 

[[sound]]

به برنامه روزانه‌ام فکر مى‌‌کنم. اين برنامه به‌طور معمول از بخش‌هاى ساده‌اى تشکيل شده: از خواب بيدار شدن و چاشت خوردن. هيچ ماده غذایی در اين چاشت وجود ندارد که در ايران وجود نداشته باشد. نان است و پنير اغلب و چاى يا قهوه. گاهى يک ميوه. 

ماجزو خوشبخت‌ترين ايرانى‌هاى کره ارض هستيم که امکان تهيه نان ايرانى يا افغانى داريم که به ذائقه ايرانى قابل تحمل‌تر است. بعد اما دست و رو شستن و راهى ورزشگاه شدند. همين‌جا ناگهان تفاوت ظاهر مى‌شود.

در ايران نيز من عضو ورزشگاهى بودم، اما البته کار زيادى نمى‌‌شد انجام داد. اتاق کوچکى بود که در آنجا با حضور مربى نرمش مى‌کرديم. اما براى رفتن به اين ورزشگاه مجبور بوديم مانتو و روسرى داشته باشيم. در برگشتن نيز در حالى که به دليل ورزش زياد به شدت عرق کرده بوديم، مجبور به داشتن همين مانتو و روسرى بوديم.  

بعد البته بايد دوش مى‌گرفتيم تا عرق و چرک ناشى از آلودگى هوا را از خود دور کنيم. بسيار عالى بود اگر مى‌توانستيم هر روز، به‌ويژه در تابستان مانتو و روسرى را بشویيم که البته در آن زمان که ايران در حال جنگ با عراق بود، آب جيره‌بندى بود و گاهى يک روز متوالى آب قطع می‌شد.

مسئله عجيب اين که در اين حالت مردم آب بيشترى مصرف مى‌کردند، چون ما وان را پر مى‌کرديم که براى مصارف مختلف آب داشته باشيم. آب که مى‌آمد مجبور بوديم وان را خالى کنيم تا بتوانيم دوش بگيريم.

هميشه مقدار قابل ملاحظه‌اى آب حرام مى‌شد. حالا من در آمريکا تقريبا هر روز به ورزشگاه مى‌روم، اما يک حادثه است که هرگز در آمريکا رخ نمى‌دهد و در ايران – حداقل در ايران شانزده سال پيش – هفته‌اى چند بار رخ مى‌داد.

در اينجا هرگز پيش نمى‌آيد که مردى از مقابل من عبور کند و متلک بگويد، و يا بدتر از آن مزاحمت بدنى ايجاد کند. اما تقريبا هرکس که رد مى‌شود سلام مى‌کند و يا صبح به خير مى‌گويد. در تهران آن زمان بسيار پيش مى‌آمد که افراد مزاحمت ايجاد کنند. چه در زمان شاه و چه پس از آن؛ گويا وظيفه‌اى بر عهده بعضى از مردان و پسران بود که مزاحم جنس مخالف بشوند.  

يکى از اين دفعات را به خوبى به خاطر مى‌آورم. صبح از خانه بيرون آمدم تا به کلاس فرانسه بروم. بايد چند خيابانى را پياده مى‌رفتم. دامن بلندى به تن داشتم و آستين بلوزم بلند بود. هيچ جنبه زننده‌اى در لباس من وجود نداشت. چهره‌ام هم بى‌آرايش بود. در اين حالت يک دوچرخه‌سوار که از پشت سر به من نزديک شده بود با حرکت زننده‌اى مرا لمس کرد.  

فکرى که آنا‍ً به خاطر من رسيد، اين بود که او را تعقيب کنم، چون به شدت عصبانى و خشمگين شده بودم. فرياد زدم: حرام‌زاده! و شروع به دويدن کردم. دوچرخه‌سوار که پسر بچه پانزده شانزده ساله‌اى بود با سرعت شروع به پا زدن کرد. 

ما نزديک خيابان بعدى بوديم. اينجا پسربچه تصميم گرفت بپيچد، اما از شدت وحشت تعادل خود را از دست داد و به زمين خورد. اقبالش بسيار بلند بود که تاکسى به شدت ترمز کرد و سر او را زير چرخ نگرفت. درست در همين لحظه من به پسربچه رسيده بودم. او سرش را بلند کرده بود و با حالتى عاجز به من نگاه مى‌کرد. تصميم گرفتم کوتاه بيايم، چون به راستى ديده بودم که از مرگ مفاجات پريده است. 

حوادثى از اين دست آن‌قدر تکرار مى‌شد که گاهى من به عنوان يک زن احساس مى‌کردم از زندگى سير شده‌ام. 

بعدها که به فرانسه رفتم بسيار شگفت‌زده بودم از اين بابت که چرا فرانسوى‌ها متلک نمى‌گويند و مزاحمت بدنى ايجاد نمى‌کنند. امروز اما مطمئن هستم که محافلى اين بچه‌ها را تحريک به انجام اين کارها مى‌کردند. 

من در دو کشور دچار اين مزاحمت‌هاى بدنى شده‌ام: ايران و افغانستان. بدون شک در اين کشورها سياست پدرسالار معطوف به اين امر است که زنان را خانه‌نشين کنند. اما به راستى سودمندى اين کار در چيست؟

فيلمى در مورد کشور يمن مى‌ديدم. در اين کشور نيز زنان خانه‌نشين هستند. فيلم خيابان‌هاى شهر را نشان مى‌داد که تحت سيطره مردان پير و جوان است. آنان در قهوه‌خانه‌ها نشسته‌اند و به مقابل خود خيره شده‌اند. آيا دليل نبودن زنان عرب در خيابان‌ها بى‌کارى مردان عرب است؟

اما در ايران مى‌دانيم که زنان مشاغل متعددى دارند. در سطح روستا و در ميان عشاير زنان کار قابل تاملى عرضه مى‌کنند و مجبورند در جامعه حضور داشته باشند. در سطح شهر نيز زنان در تمام زمينه‌ها مشغول به فعاليت هستند. پس دليلى براى مزاحمت براى زنى که در جامعه است، وجود ندارد.

خاطره‌اى را به ياد مى‌آورم. به اتفاق دوستم، دکتر اکرم ميرحسينى در کافه‌اى نشسته بوديم و حرف مى‌زديم. بحث ما جنبه شديد و حادى به خود گرفته بود. شايد باور نکنيد، اما ما دو زن داشتيم درباره مسایل و مشکلات جامعه ايران صحبت مى‌کرديم. بعد چون هوا داشت تاريک مى‌شد از کافه بيرون آمديم و پياده به راه افتاديم و باز حرف زديم. به يکى از خيابان‌ها پيچيديم که به طرف خانه دکتر ميرحسينى مى‌رفت. 

يک ميوه‌فروشى در آن سوى خيابان بود و ميوه‌فروش ناگهان هوس کرد سر به سر دو زن بگذارد. ايشان پوست هندوانه‌ها و خربزه‌ها را پشت سرهم به سوى ما پرتاب کرد. البته اين واقعيتى است که تابستان بود و ما لباس آستين کوتاه به تن داشتيم، پس شايد ميوه‌فروش قصد تنبيه هم داشت. 

ما بر سرعت خود افزوديم و ناگهان يک تاکسى رسيد. عاقلانه اين بود که ما هر دو سوار تاکسى مى‌شديم، ما آدرس‌هايمان را به راننده گفتيم و او پذيرفت که اکرم را برساند. حقيقتى است که دوست من سوار شد و رفت و من تنها ماندم و البته همين‌طور مى‌دويدم. به پاسبانى رسيدم.  يک لحظه به فکرم رسيد تا از او بخواهم تا پيدا کردن يک تاکسى به من کمک کند، اما نمى‌دانم چرا از او هم ترسيدم. زمانى که به خانه رسيدم به‌قدرى حالت التهاب داشتم که بى‌اختيار در دستشويى بالا آوردم.

حالا در اينجا هر روز با يک تى‌شرت که آستينش کوتاه است به ورزشگاه مى‌روم و کسى مزاحم نمى‌شود. البته من حالا زن مسنى هستم و مردمانى که از برابرم عبور مى‌کنند اين حقيقت را به سادگى درک مى‌کنند، اما هرگز زنى را نديده‌ام که در اينجا بابت مزاحمت‌هاى خيابانى ابراز نگرانى کند، اين در حالى است که مردمان وابسته به تمامى نژادهاى بشرى در اينجا زندگى مى‌کنند.

بله، بدون شک دليل مزاحمت‌هاى خيابانى تهران و در مجموع ايران، محافلى هستند که مردان را وادار به موضع‌گيرى در برابر زنان مى‌کنند. اما فايده اين کار چيست؟ آيا مى‌توان با ايجاد مزاحمت زنان را واداشت تا حجاب داشته باشند؟ البته مى‌شود با اذيت و آزار انسان را به هرکارى وادار کرد، منتهى بحث بر سر اين است که جامعه‌اى که بنيادش بر ترس باشد، آيا قادر به خلاقيت و آفرينندگى هست؟ باور نمى‌کنم.  

چنین جامعه‌اى در نهايت تنها کارى که مى‌تواند بکند تربيت دسته‌هاى تروريستى است، يعنى بسيج کردن همان مردانى که مزاحم زنان مى‌شوند.  

من باور دارم که احساس عقب‌ماندگى مى‌تواند انسان را وادار به چنين اعمالى بکند، اما توجه به يک نکته به ظاهر کوچک ممکن است ما را از شر بسيارى کارها نجات دهد و آن اين است: گرچه ما عقب‌مانده هستيم، اما ميدان ندانسته‌هاى انسان آن‌قدر گسترده است که اگر به خود بيایيم ممکن است بتوانيم در سايه انديشمندى دانش‌هاى نوينى عرضه کنيم. البته اگر وقت عزيزمان را صرف آزار زنان و يا دائم به آنها انديشيدن نکنيم.  

اين واقعيتى است که از درون زندگى بيابانى نيز مى‌توان معيارهاى علمى را بيرون کشيد. مادر طبيعت فرزندانش را به يک نسبت دوست مى‌‌دارد. اين فرزندان مادر طبيعت هستند که اين راز را نمى‌دانند. چه بسا آزار دادن زنان ريشه در درک همين حقيقت ساده داشته باشد. حقيقتى که از شدت سادگى اغلب قابل درک نيست. 

شايد ما از اين رو زنان را آزار مى‌دهيم تا از مادر هستى انتقام بگيريم. اما واقعيت اين است که مادر هستى نرينگان خود را بيشتر دوست مى‌دارد، از اين روى آنان را قوى‌تر مى‌آفريند، چرا که ضد خودش هستند. او ضد خود را بزرگ‌تر مى‌آفريند، چرا که در جستجوى عشق است؛ عشق جهانى.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/07/post_155.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/07/post_155.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش یک زندگی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 13 Jul 2008 15:45:44 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>داستان‌هایی به سبک پاورقی</title>
                  <description><![CDATA[[[sound]]

امروز درباره کتاب جالبی برای شما صحبت می‌کنم که اخیراً فرصت خواندن آن را پیدا کردم. نویسنده آن را در سال ۱۳۷۶ به من داده و امضای او در دالاس تگزاس است، ولی تا آنجا که می‌دانم، من در سال ۱۳۷۶ به دالاس تگزاس سفر نکردم. بنابراین احتمالا کتاب را ایشان برای من فرستاده است. چون کتاب‌هایی که من نخواندم، روی هم قرار می‌گیرد و متاسفانه تکلیف آنها برای من روشن نیست که خود نویسندگان به من دادند یا با پست آمده‌اند.

مهوش نوابی در این کتاب نشان می‌دهد که خانمی است علاقه‌مند به ادبیات و استعداد شعر دارد. البته ایشان نه فقط از اشعار خودش، بلکه از اشعار شاعران بسیاری استفاده کرده تا این مجموعه را زینت ببخشد. چون کتاب را تواما با داستان و شعر پر کرده و از این جهت کتاب او شبیه به کتاب‌های قدیمی ایرانی که معمولا داستان و شعر با هم بوده، می‌شود. 

در عین حال چاپ و نوع کتاب نشان می‌دهد که نویسنده پشت و پناهی ندارد و خودش ظاهرا ناشر کتاب خودش است، چنان‌چه در متن کتاب هم می‌آید که ناشر خود نویسنده است. کتاب را ناشر حرفه‌ای منتشر نکرده است، بلکه شخصی است. ظاهرا خودش پای کامپیوتر نشسته، متنی را زده و بعد ترتیب چاپ آن را داده است. 

داستان‌های مهوش نوابی و کمپ که گویا شوهر آمریکایی ایشان است، قبلا به صورت پاورقی در یکی از نشریات دالاس تگزاس منتشر شده است. 

من برای این‌که شما با روح این کتاب و نحوه قصه‌نویسی آن آشنا بشوید، یکی از اشعار مهوش نوابی و کمپ را برای شما می‌نویسم؛ البته نه همه شعر را. تا جایی می‌نویسم که دست‌مان بیاید که با چه‌جور نویسنده‌ای روبه‌رو هستیم. اسم این شعر «بیمار دل» است:

دل من مدتی است بیماره<br>دیگر از هستی خود بیزاره<br>یادمه روزی که آن شهزاده روی آن اسب سپید نقره نعل<br>در زندون دلم را کوبید<br>دل زودباور و ساده‌لوح من، در از روش باز کرد<br>بعد از آن آسمان‌ها آفتابی شد<br> شب تاریک و سیاه دل من مهتابی شد<br>تا که باخبر شدم مرغ دل از قفس سینه من پر زده بود<br>همه شهر او را دیده بودند<br>که به روی زین آن اسب سپید<br>شاد و خندون ره صحرا می‌گیرد.

و به هرحال شعر همین‌طور ادامه دارد.

داستان‌های این مجموعه هم بسیار شبیه به این شعر هستند. یعنی نویسنده داستان‌هایی می‌نویسد که اغلب در پایان آن خواهر و برادری که همدیگر را نمی‌شناسند، یکدیگر را پیدا می‌کنند. یا شخصیت‌های دیگری که به نحوی از هم جدا شدند و بعد در آخر کتاب معلوم می‌شود که خواهر و برادر هستند یا خانواده نزدیک هستند و در اثر ازدواج‌های غیررسمی یا اینها به‌وجود آمدند، همدیگر را پیدا می‌کنند.

مهوش نوابی ظاهرا از ایرانی‌هایی است که خیلی خوب در آمریکا جا افتاده و زندگی آمریکایی را دوست دارد. او طوری که کتاب را می‌نویسد که انسان باور می‌کند که در مقطع انقلاب اسلامی برای انسان چاره‌ای جز این نبوده که از کشور خارج بشود و خودش را به محیط بازتر و به اصطلاح روشن‌تری برساند. این روشی است که او در این کتاب نشان می‌دهد. 

برای آشنایی بیشتر با این سبک نوشتاری که می‌شود به آن گفت «سبک پاورقی» به اصطلاح داستان را طوری پیش ببریم که اگر در این شماره تمام نشد، خواننده آن را در شماره بعدی دنبال کند. به‌طور معمول داستان موضوعات عجیبی را در برمی‌گیرد، برای این‌که این پاورقی‌نویسی در حالت عادی زندگی کم‌تر اتفاق می‌افتد. 

یکی از این داستان‌ها مثل «ساغر و پیمانه» داستان خانمی است به اسم عسل که از وقتی خودش را شناخته عاشق پسر عمویش عرفان بوده، آنها با همدیگر ازدواج کردند، همان‌طور که به قول معروف عقد دختر عمو پسر عمو در آسمان بسته شده است. بعد عرفان به انگلستان رفته و در انگلستان حوادثی رخ داده که ما در اول داستان متوجه نمی‌شویم. بالاخره زن و شوهر طبق معمول داستان‌های این کتاب به دلیل جمهوری اسلامی از ایران فرار می‌کنند و به آمریکا می‌روند. 

در آمریکا به خانواده دیگری برمی‌خورند که بچه‌ای را به سرپرستی قبول کردند و بعد طی یک مراسمی متوجه می‌شوند که این بچه نمی‌توانسته مال این خانواده باشد. چون خانواده مو طلایی و چشم روشن هستند و بچه یک کم پوستش تیره است و نشان می‌دهد که شرقی است. 

بالاخره در آخر معلوم می‌شود وقتی عرفان در انگلستان بوده در یک شب مستی و بدون این‌که خودش بداند و اصلا اطلاع داشته باشد، ماجرایی با یک خانم جوانی داشته که در خانه‌اش کار می‌کرده که بعد محصول این جریان یک کودک است که طی یک حوادث محیرالعقولی از ایران به مکزیک پرتاب می‌شود. 

آن دختر در مکزیک مورد حمایت ایرانی قرار می‌گیرد، ولی چون حامله بوده است آن ایرانی هم از خانه بیرونش می‌کند. زن جوان با دربه‌دری از بین می‌رود، ناپدید می‌شود و بچه او را خانواده‌ای به فرزندی قبول می‌کنند. پس در نتیجه این خانواده، یعنی عسل و عرفان متوجه می‌شوند که دخترشان یک خواهر پیدا کرده است؛ خواهری که قبلا او را نمی‌شناختند.

مسایلی عجیب در داستان‌های مهوش نوابی‌ رخ می‌دهد که افراد در یک کشوری به بزرگی آمریکا، مثلا با سه ساعت فاصله زمانی که از شرق تا غرب آمریکا داریم، همیشه طوری داستان می‌چرخد که قهرمانانی که با هم خویشاوند هستند، مثل خواهر و برادر، در کنار هم قرار می‌گیرند.

ضمن این‌که وقتی مهوش نوابی داستان می‌نویسد ما متوجه می‌شویم که احتمالا زنان زیادی می‌آیند و سرگذشت‌هایی را برای او تعریف می‌کنند و او با استفاده از سرگذشت‌ زندگی این خانم‌ها و یک چاشنی از قبیل این ازدواج‌های غیرعادی که بچه‌های نامشروع را به‌وجود می‌آورند، این داستان‌ها را کش می‌دهد و برای ما جالب می‌کند. یعنی به اصطلاح باعث می‌شود که ما داستان را دنبال کنیم و ببینیم چه اتفاقی می‌افتد.

این نویسنده خودجوش کار می‌کند، یعنی علاقه‌مند به نوشتن است و دائما هم می‌نویسد و خودش هم مشوق خودش است. به نظر می‌آید بیشتر از هر کسی خودش را تشویق به نوشتن می‌کند و کارش را خودش با زحمت خودش چاپ می‌کند. برای همین من متوجه شدم که بایستی جایی در رادیو زمانه راجع به این کتاب صحبت کنم. چون از یک جهاتی از نظر جامعه‌شناسی اجتماعی ایران بسیار قابل تامل است. انسان‌هایی که موضوعات کش‌آمده و پیش‌آمده را در ذهن‌شان می‌پرورانند و با علاقه‌مندی دنبال می‌کنند. 

به هرحال در داستان دردناک دیگری، مادری را از فرزندش جدا می‌کنند و آن فرزند را یک خانواده آمریکایی به فرزندی قبول می‌کند و بعد دوباره طی چرخش‌های عجیبی که داستان پیدا می‌کند، باز این مادر و فرزند همدیگر را پیدا می‌کنند. 

این داستان‌ها یعنی این موجودات گمشده که یکدیگر را پیدا می‌کنند، دستمایه و موضوع اصلی کار مهوش نوابی و کمپ است که به نظر می‌رسد زن شاد و خوشبختی است. 

در یکی از داستان‌ها خودش را در کنار شوهرش توصیف می‌کند و ما احساس می‌کنیم که به شدت از بودن در دالاس، از آمریکایی بودن و شوهر آمریکایی داشتن و زندگی در محیط آمریکا شاد و خرم است. 

او شیفتگی دارد برای نوشتن و این نوشتن را ادامه می‌دهد. چند خانم دیگر من می‌شناسم در حوزه ایران که الان اسم‌ آنها در خاطرم نیست، ولی آنها هم به نحوی شبیه مهوش نوابی و کمپ می‌نویسند و داستان‌های جالبی را به‌وجود می‌آورند که معمولا در حول عشق‌های ممنوع و فرزندان نامشروع می‌گردد و اینها که در یک چرخشی همدیگر را پیدا می‌کنند و در کنار هم زندگی شاد و خرمی را شروع می‌کنند.

به هرحال من به خانم مهوش نوابی و کمپ امیدوارم و برای‌شان آرزوی شادمانی می‌کنم. امیدوارم که ایشان کارش را به همین شکل ادامه بدهد. در انواع ادبی که ما داریم، اشکالی ندارد که یک نوع ادبی به این شکل هم داشته باشیم.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/07/sound_4.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/07/sound_4.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بررسی و معرفی کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 10 Jul 2008 16:30:13 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بچه‌دار شدن یا نشدن، مسأله این است</title>
                  <description>[[sound]]

«پارتو»، جامعه‌شناس ایتالیایی طرفدار اشراف بود و علمش را به گونه‌اى تفسیر مى‌کرد که به نفع اشرافیت تمام شود. اما دست بر قضا او کاشف قانونى است که با عنوان «سیر دورانى نخبگان» شناخته مى‌شود.

پارتو کشف کرده بود که اشراف هرچه از نردبان طبقات اجتماعى بالاتر رفته و به رفاه بیش‌ترى مى‌رسند، تمایل‌شان به بچه‌دار شدن کم‌تر مى‌شود. «رفاه با خود» احساس لذت‌جویی را به همراه مى‌آورد که با احساس پدر و مادر خوب و مسؤول بودن، در تناقض است.  

طبقات برتر اجتماعى در عین حال داراى حالتى صلح‌جویانه مى‌شوند و عصبیت خود را از دست مى‌دهند. در همان حال زنان میدان گسترده‌ترى براى حرکت و تکاپو پیدا مى‌کنند. این در حالى است که گروه‌هاى فقیر اجتماعى در رویاى آن که حداقل یکى از فرزندان‌شان به مدارج عالى برسد، صاحب بچه‌هاى زیادى مى‌شوند.  

فقر و بچه زیاد باعث مى‌شود که نمونه‌هاى متعالى انسانى در میان فقیران با تمام قوا بدوند تا به مرحله اشرافیت برسند. اگر شرایط طبقاتى را روى یک ساعت تنظیم کنیم، برترین طبقه در جایی نزدیک به ساعت دوازده قرار مى‌گیرد. یعنى در اوج است و اما در هرلحظه امکان سقوطش وجود دارد. این در حالى است که بچه‌هاى مردم از طرفى که شماره‌هاى ساعت بالا مى‌رود در حال اوج گرفتن هستند. 

پارتو که طرفدار اشراف بود، متوجه شد که هر نوع اشرافیتى در آخرین تحلیل در برابر رشد طبقات فقیر اجتماعى، محکوم به زوال و سقوط است. او به اشراف توصیه مى‌کند که تا مى‌توانند بچه‌دار شوند و جلوى رشد بچه‌هاى مردم را بگیرند...

امروزه شاید بتوان گفت که سیر دورانى نخبگان پارتو مسیر تازه‌اى یافته است. در حالى که مردمان جامعه‌هاى اروپایی و امریکا به دلیل رفاه، صرف‌نظر از آن که در کدام طبقه اجتماعى قرار دارند، رقم بچه‌هاى خود را کنترل مى‌کنند و گاه وضعى به وجود مى‌آورند که جمعیت جامعه‌شان رو به قهقرا مى‌رود، تا جایی که همانند مورد فرانسه، دولت مردم را تشویق به بچه‌دار شدن مى‌کند، اما در جامعه‌هاى عقب‌مانده یا عقب نگه داشته شده، رشد جمعیت از گستره بسیار زیادى برخوردار است.  

در نتیجه، امروز دیگر صحبت از این که بچه‌هاى طبقات غنى جاى خود را به بچه‌هاى طبقات فقیر مى‌دهد، جاى خود را به این حالت اجتماعى جدید داده که بچه‌هاى جامعه‌هاى فقیر و عقب نگه داشته شده در یک حالت حمله به سوى جامعه‌هاى پیشرفته هستند.  

در اینجا ناگهان مسئله مهاجرت داراى معناى تازه‌اى شده است. اما چه در یک جامعه و در درون تضادهاى طبقاتى یک جامعه و چه در مقایسه یک جامعه فقیر با یک جامعه غنى، باید پذیرفت که بچه‌هاى خانواده‌هاى پر اولاد در نوعى جهنم زندگى مى‌کنند.

مثلا براى من جالب است بدانم که اسامه بن لادن که گویا صاحب چهل خواهر و برادر است، چه تصورى از زندگى داشت اگر که شمار خواهران و برادرانش از چهار تن تجاوز نمى‌کرد؟ اگر رشد جمعیت ناگهان جمعیت عربستان را چند برابر نکرده بود، آیا همین نسبت عصبیت در این جامعه به چشم مى‌خورد که امروز و در رابطه با عملیاتى که با عنوان تروریسم معروف است، به چشم مى‌خورد؟  

من بارها و بارها به این فکر کرده‌ام که چه عاملى باعث مى‌شود که عرب‌ها دائم در رابطه با حفظ کیان خود حالت جنگندگى داشته باشند؟ سرزمین‌هاى پهناورى در اختیار اعراب است و با این حال آنان به‌طور دائم دچار حالت نارضایتى هستند.

البته باز کردن این مسئله کار ساده‌اى نیست و باید از هرسو و نقطه نظرى مورد بررسى قرار گیرد، اما بدون شک رشد انفجارى جمعیت در بخش فقیر آن و در ایران یکى از عوامل اصلى انقلاب اسلامى است. تمام کودکى و جوانى من با این شعار گذشت که بچه‌هاى مردم فاقد امکانات بهداشتى هستند. کمونیست‌ها از عوامل اصلى گفت‌وگو در این باره بودند. 

سیاست دولت‌ متوجه توسعه بهداشت در میان مردم فقیر بود، اما هیچ‌کس به عقلش نرسید که راه جلوگیرى از تولید مثل را هم به جامعه بیاموزد، مگر در اواخر حکومت شاه که سیاست اولاد کم‌تر خانواده خوشبخت‌تر در دستور کار  قرار گرفت، که این شعار نیز مورد انتقاد گروه‌هاى سیاسى چپ و مذهبى بود.  

مائوتسه دون گفته بود مردم یعنى ثروت حقیقى. او موفق شد با دادن این شعار جمعیت سیصد میلیونى چین را به هفتصد میلیون نفر توسعه دهد که تا رهبران چین بیایند و متوجه شوند که چه بلایی به سرشان آمده، جمعیت از مرز یک میلیارد نفر گذشت و به یک میلیارد و دویست میلیون رسید. نتیجه آن که دولت چین شمار بچه‌ها را به یک نفر محدود کرده و چون تمام چینى‌ها پسر مى‌خواهند، دختران‌شان را سر راه مى‌گذارند و یا خیلى ساده آنها را سربه نیست مى‌کنند.  

در آینده نزدیک، چین به جامعه پیرسالى تبدیل خواهد شد که رقم مردانش چند برابر زنان آن است و چون در آن حالت نیز بر سر تصاحب زنان میان مردان اختلاف خواهد افتاد، باز هم زنان وجود نکبت‌زایی خواهند داشت.

در ایران، اما جمهورى اسلامى اعلام کرد که سیاست کنترل موالید طرحى غربى است و هدفش محدود کردن جمعیت مسلمانان است. نتیجه آن که در زمان کوتاهى جمعیت سى و پنج میلیونى ایران از هفتاد میلیون نفر متجاوز شد. بخش محدودى از این جمعیت که دست بر قضا خلاق‌ترین بخش آن نیز بوده دود شده و به هوا رفته و در کشورهاى مختلف جهان پراکنده شده است.

آن بخش دیگر که در ایران باقى مانده، دائم در احساس فرار دست و پا مى‌زند و حالا فرار نیز به سادگى ممکن نیست. پس ما به‌طور دائم رودررو با جامعه‌اى هستیم که ناراضى است و عذاب مى‌کشد و در جستجوى یک راه‌حل نوین است.  

از آنجایی که فیلمنامه حرکات تروریستى به انتهاى خود رسیده و امکان عملیات انتحارى روزبه‌روز کم‌تر مى‌شود و از آنجایی که مهاجرت کردن نیز روزبه‌روز مشکل‌تر مى‌شود، راهى که پیش رو قرار مى‌گیرد، کنترل جمعیت است. به گونه‌اى که بى آن که جامعه همانند مورد چین پیر سال شود و در عین حال کمر به قتل دختران ببندد، شمار اولادان محدود شود.

من در سال‌هاى شوهردارى متوجه بودم که وقتى یک خانواده داراى یازده اولاد است، چگونه مشکل پرکردن شکم بچه‌ها، پیدا کردن کار براى آنها، ایجاد امکانات تحصیلى و دیگر امکانات تا چه حد مشکل است. اما در آن لحظه باور نمى‌کردم که این مشکل رشد جمعیت مى‌تواند ابعادى چنین ترسناک پیدا کند، تا آن‌جا که بافت جامعه را از پایین تا بالا تغییر بدهد.  

انقلاب اسلامى نه یک انقلاب صنعتى بود و نه یک انقلاب سیاسى، بلکه انقلاب جمعیتى بود که برحسب قانون سیر دورانى نخبگان پارتو کوشیده بود، طبقات مرفه را که شمارشان نیز زیاد نبود، دور بیندازد و بچه‌هاى جدید را جانشین آنها کند.

از پس از این انقلاب است که دائم دارم مى‌بینم آن آقاى بااستعداد و فهمیده که بسیار چیزها را مى‌دانست، رفت تا این نوجوان با استعداد که چیزى نمى‌داند جانشین او بشود و سال‌ها ناشیانه در مقام شخصیتى بنشیند که بر حسب قاعده مى‌بایستى پانزده سال بعد صاحب این مقام مى‌شد، یعنى زمانى که همه چیز را آموخته بود.  

آشى که به این ترتیب پخته شد، چنان شور و گاهى بى‌نمک بود که به ضرب حجاب اجبارى زنان تا این لحظه در حلق همه فرو رفته است. کسانى که شعار حجاب اجبارى را علم کردند به خوبى مى‌دانستند زنان زیادى به همراه خانواده‌های‌شان از کشور خارج خواهند شد و جا را براى آنها باز خواهند کرد.

و این روزها دو رمان جدید خواندم که در سوئد نوشته شده‌اند. هر دو رمان به مشکل ویژه‌اى مى‌پردازند: اختلاف شدید زنان و مردان ایرانى مقیم این کشور. زنانى که دیگر تحمل زورگویی مردان را ندارند و مردانى که نمى‌دانند با زنان‌شان چه بکنند. این نیز سایه‌اى است که تمدن صنعتى بر سر زنان و مردان ایران و جهان سوم انداخته است. 

هنگامى که به رفاه مى‌رسى مسئله آزادى حقیقى زن و مرد نیز مطرح مى‌شود. در حقیقت بخش اعظم کوشش پدر سالار عرب در جهت انجام فعالیت‌هاى تروریستى جلوگیرى کردن از تغییر موقعیت زنان است. پس زنان را مصنوعا وادار به داشتن اولاد زیاد مى‌کنند تا سرشان گرم بچه‌دارى باشد و سپس اولادهاى زیادى خود را به مصاف جهان مى‌فرستند تا از شرشان راحت شوند و این بار روشن نیست چه ارزشى بناست جانشین ارزش تحت فشار بشود.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/07/sound_3.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/07/sound_3.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش یک زندگی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 07 Jul 2008 16:43:23 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زندگی زیر سقف یک خانه</title>
                  <description>زمانى که از خرمشهر به تهران آمدم خانه‌اى در خیابان جمشید آباد کرایه کرده بودم.  این یک ساختمان بزرگ شش طبقه بود که در هر طبقه آن چهار آپارتمان قرار داشت. صاحب آن یک مرد یهودى بود. روزى که براى بستن قرارداد به دفتر یک محضر رفته بودیم، محضردار با دیدن من، در لحظه‌اى که صاحب‌خانه متوجه نبود به من گفت بهتر است از سکونت در این خانه خوددارى کنم. البته من هرگز تا سال‌ها بعد متوجه معناى حرف او نشدم.

[[sound]]

سال‌ها بعد، هنگامى که از شوهرم جدا شده بودم و قصد داشتم خانه‌اى براى اجاره پیدا کنم، متوجه شدم که این براى یک زن تنها چه کار سختى است.  هیچ‌کس حاضر نبود به من که بچه کوچکى هم داشتم، خانه‌اى اجاره بدهد. ظاهرا آن خانه خیابان جمشید آباد به گونه‌اى بود که افراد مجرد و یا زنان تنها امکان داشتند آپارتمانى براى خود اجاره کنند و در جو کشور ایران که مجردها - با توجه به معاشرت‌هایی که مى‌توانند داشته باشند - محلى از اعراب ندارند، باعث شده بودند که این خانه بدنام شود.  

به هرحال هرچه بود در طى یک سالى که من در این خانه زندگى مى‌کردم با هیچ مشکلى مواجه نشدم. کسى مزاحمت ایجاد نمى‌کرد و همسایه‌ها موى دماغ نبودند. اما زمانى رسید که ناصر تقوایی به جمع این خانه اضافه شد. لازم مى‌آمد جاى بزرگ‌ترى پیدا کنیم.  

دکتر محمدعلى.ج که دوست ناصر بود و در آن زمان دوره سپاه بهداشت خود را مى‌گذرانید، اظهار علاقه کرده بود با ما زندگى کند. او تصمیم داشت امتحانات ویژه‌اى را بگذراند و از کشور خارج شود و در مدت کوتاهى که بنا بود در ایران زندگى کند، جایی نداشت.  

ما خانه‌اى در همان خیابان جمشید آباد پیدا کردیم که به میدان بیست و چهار اسفند نزدیک‌تر بود. این خانه حیاط بزرگى داشت و دو اتاق خواب و یک نشیمن. خانه‌اى بسیار ساده و معمولى بود، اما من آن را بسیار دوست مى‌داشتم. خانه‌اى بود دور از خیابان و بسیار ساکت بود. تنها درختى که در حیاط این خانه قرار داشت به نظر من یکى از زیباترین درخت‌هاى عالم مى‌آمد، گرچه که درختى بود کوچک و کم شاخه. در طبقه بالاى این خانه یک پزشک و همسرش زندگى مى‌کردند.

زمانى که ما بنا بود به این خانه جدید بیاییم، بر طبق قرارداد من باید یک ماه پیش از تخلیه خانه قدیم صاحب‌خانه را در جریان مى‌گذاشتم، اما من از این قانون تخطى کردم و درست در وسط ماه اعلام کردم که قصد ترک خانه را دارم. 

صاحب خانه گفت که باید یک ماه اجاره به او بدهم، چرا که دیر خبر داده‌ام. من گفتم نمى‌دهم و صاحب‌خانه گفت، من اما این پول را از تو مى‌گیرم. اعتنایی نکردم و خانه را ترک کردم. یک ماه بعد اخطارى به در خانه ما آمد، صاحب‌خانه شکایت کرده بود و من نه تنها یک ماه، بلکه دو ماه اجاره را باید به او پرداخت مى‌کردم که کردم. البته در اوج بى‌پولى و گرفتارى.  

لاجرم باید از صاحب خانه متنفر مى‌شدم، اما هرچه قضیه را بالا و پایین مى‌کردم، مى‌دیدم گناه از خود من است. بر این پندارم که بسیارى از گرفتارى‌هاى دنیا از همین عدم توجه به قوانین سرچشمه مى‌گیرد. به هرحال این جابه‌جایی به قیمت گرانى براى من تمام شد.

چندین ماه پس از ورود به این خانه برادر ناصر تقوایی که سرگرد یا سرهنگ نیروى دریایی بود اطلاع داد که بورسى گرفته و عازم کشور انگلستان است. او سرپرستى خواهرها و برادرهایش را داشت. از ما خواست تا در یک سال غیبت او، ما از آنها نگهدارى کنیم. من درخواست او را پذیرفتم و ناصر تقوایی از خانواده خود دعوت به عمل آورد که بیایند با ما زندگى کنند. آنها هم از آبادان آمدند؛ مادر، سه خواهر و دو برادر.  

بدین ترتیب چند ماه بعد که پسر من به دنیا آمد، جمع ما به نه نفر رسید که براى حجم این خانه کوچک، رقم بسیار گسترده‌ای بود و به خانه ما یک حالت انفجارى داده بود. در این زمان من در تلویزیون ملى ایران کار مى‌کردم، در عین حال در دانشگاه تهران، در دوره شبانه‌ نام‌نویسى کرده بودم.  

هرشب هم میهمان داشتیم در رقم گسترده. بقیه خویشاوندان شوهرم نیز خانه ما را به مثابه مکانى براى استراحت تلقى کرده بودند. دوستان نام خانه ما را «کلوب جنوب» گذاشته بودند که کنایه‌اى از خوزستانى بودن شوهرم بود و خویشاوندان او به این خانه نام پایگاه وحدتى داده بودند. 

کم‌کم روشن شد که نه من و نه ناصر تقوایی دیگر تحمل این خانه را نداریم. من یک شب شمردم، چهل و نه نفر در این خانه خوابیده بودند. خانه کوچکى که بنا بود یک مرکز روشنفکرانه باشد به کاروانسرایی تبدیل شده بود که افرد مختلف در آن اتراق مى‌کردند.

بدون شک این خانه کنایه‌اى بود از یکى از هزاران خانه‌اى که در تهران وجود داشت.  تمام ایران داشت به تهران نگاه مى‌کرد. بهترین پزشکان در تهران جمع شده بودند، بنابراین زمانى که یک خویشاوند دور شوهرم مى‌خواست دخترش را که فلج اطفال داشت به دکتر معرفى کند به خانه ما آمد. اما چون همسایه اش شنیده بود که تهران مرکز تفریحى بزرگى است، خواهش کرده بود تا همراه او بشود.

من امروز متوجه مى‌شوم که فشار مذهبى یکى از عواملى است که تهران را به این هیولاى ترسناک پرجمعیت تبدیل کرده است. مردم در شهرهاى کوچک و روستاها حق ندارند از امکانات تفریحى برخوردار باشند. آخوند محل از افتتاح سینما جلوگیرى مى‌کند. بزرگ‌ترها اجازه نمى‌دهند که جوان‌ترها دور هم جمع شده و برقصند و جشن بگیرند.  

تمامى امکانات در تهران جمع شده و تمامى ایران مى‌خواهد در تهران زندگى کند. خانه ما نیز مرحله‌اى از این دگردیسى ترسناک را نشان مى‌داد. ما میهماندار دخترى مى‌شدیم که بنا بود در کنکور دانشگاه امتحان بدهد و چون مادرش فکر کرده بود فرصت خوبى است، به همراه خواهران کوچک او با دختر به تهران آمده بود. 

امروز من در امریکا نگاه مى‌کنم به نحوه توزیع نسبتا عادلانه امکانات. مهم نیست که شما در شهر کوچکى زندگى مى‌کنید، مسئله مهم این است که شما قادر هستید بهترین فیلم‌هاى عالم را در سینماى محلى ببینید،  همچنین کافه‌اى دارید که در آنجا بنشینید و قهوه‌اى بخورید. همچنین از امکانات فروشگاه‌هاى زنجیره‌اى استفاده مى‌کنید که در سراسر آمریکا شبیه هم هستند.  

در عین حال جامعه پذیرفته است که داشتن دوست پسر یا دختر حق طبیعى شماست. اما در ایران تنها تهران و چند شهر بزرگ دیگر هستند که این امکانات را در اختیار شما مى‌گذارند. فشار بر روى این شهر بدبخت بسیار شدید است. این اواخر هرگاه عکس‌هاى تهران جدید را مى‌بینم دچار وحشت مى‌شوم.  

ظاهرا آن قدر آسمانخراش ساخته شده تا هر یک از اهالى ایران بتواند احساس کند اتاقى نیز در این شهر در اختیار او قرار دارد. اما آسمانخراش‌ها کوچه‌باغ‌هاى زیباى شمیران را به نابودى کشانده‌اند.

البته میان روزى که ما به این خانه وارد شدیم تا روزى که از هم جدا شدیم، یک فاصله هفت ساله وجود دارد. دلایل جدایی ما نیز چندگانه بود، اما بدون شک، کمبودهاى اقتصادى و کمبود فضاى زیست از عوامل اصلى به هم پاشیدن زندگى ما بود. 

و البته مسئله‌اى نیز بود که به رغم زیبایی، اما خانه ما را به نابودى کشاند. ما ایرانى ها تا همین اواخر عادت داشتیم با یکدیگر زندگى کنیم و البته از این معنا غافل بودیم که هر انسانى نیازمند حریم و خلوتى است. مثلا من و شوهرم حتى یک لحظه با یکدیگر تنها نبودیم و هرگاه بگو مگویی میان ما رخ مى‌داد، بی‌درنگ مورد بحث و گفت‌وگوى جمعى قرار مى‌گرفت که تنگاتنگ با ما زندگى مى‌کردند.  

یک روز اما تمامى جمعى که در خانه ما بودند به سفرى به شمال رفتند. به اندازه بیست و چهار ساعت خانه در اختیار من و شوهرم قرار گرفت که ما اندکى زندگى کردیم. شب بعد مراسم ازدواج یکى از دوستان بود. ما داشتیم براى رفتن به عروسى حاضر مى‌شدیم که ناگهان در باز شد و یک خانواده شش نفره وارد خانه ما شدند.

شگفت‌زده مانده بودم که آنها کلید از کجا آورده‌اند. روشن شد که در راه سفر به شمال با خانواده شوهرم برخورد کرده‌اند و چون اعلام کرده‌اند که در تهران جا ندارند، آنها هم کلید خانه را به ایشان داده‌اند.  

خانه ما در مقام پایگاه وحدتى عاقبت روزى منفجر شد، اما تا قبل از آن که منفجر شود چند میوه حقیقى به بار آورد که یکى از آنها فیلم «آرامش در حضور دیگران» بود. همچنین بخش اعظم بهترین مستندهاى ناصر تقوایی در همین خانه ساخته شد و فیلم زیباى «رهایی» که جایزه نخست چند جشنواره را به خود اختصاص داد.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/06/post_154.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/06/post_154.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش یک زندگی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 29 Jun 2008 17:46:18 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دوردست‌های مبهم؛ شرح احوال ایرانی مهاجر</title>
                  <description>امروز درباره رمان مفصلی برای شما می‌گویم که چند روزی وقت من را گرفت تا آن را بخوانم و کار جدی بود. در نتیجه با دقت و کوشش فراوانی سعی کردم درک کنم که نویسنده چه می‌خواهد بگوید و نتیجه آن را برای شما می‌گویم.

[[sound]]

نام رمان «دوردست‌های مبهم» است، نوشته سیدمحسن نکومنش منفرد. این رمان که الان من به آن نگاه می‌کنم، ۴۵۲ صفحه دارد و شرح احوال شخصیتی به اسم مسعود است که در سوئد زندگی می‌کند. او ایرانی مهاجر است که حالتی رنج دیده و عذاب کشیده دارد. از مسائل سیاسی و تعهدات انسانی نیز رنج می‌برد. 

مسعود عضو حزب توده ایران بوده و از ایران گریخته است. در دهه‌ شصت به مناسبت این که افراد حزب توده تحت تعقیب قرار می‌گرفتند، همانند بسیاری از گروه‌های سیاسی، در نتیجه مسعود و همسرش مینا که او هم فعال سیاسی بوده از ایران گریختند و به سوئد رفتند. اما مسعود قدرت تطبیق خودش را با محیط سوئدی ندارد و دائما در رنج و عذاب است. 

او در عین حال قدرت تطبیق و سازگاری با دوستانش را ندارد و آنها او را درک نمی‌کنند و او هم متقابلا آنها را درک نمی‌کند. با همسرش مینا هم مشکل دارد. آنها کم‌کم مثل بسیاری از زن و شوهرهایی که به مهاجرت رفتند در عذاب هستند و در حال بحث، گفت‌وگو، دعوا و اختلاف ‌اند. این مساله مسعود را به شدت رنج می‌دهد. 

تنها مرجع و پناه مسعود زبان‌شناس سوئدی او است که تا حدودی زبان این مرد را درک می‌کند و او را می‌فهمد. از طرف دیگر دوستی به نام گوستاو دارد در محیط کار که او هم تا حدی او را درک می‌کند و برای او محاسبه دارد و جایی در زندگی‌اش برای او باز شده است. 

در میان دوستان ایرانی یک دوست ایرانی پیدا کرده که بسیار او را دوست دارد، ولی این دوست به دست گروه‌های افراطی راست‌گرای سوئدی کشته می‌شود. در نتیجه مسعود تنهاتر و تنهاتر از پیش می‌شود و وحشت و اضطرابی که از جامعه سوئد و به‌طور کلی از جوامع بشری دارد، تشدید می‌شود. 

سقوط شوروی، یعنی ایده‌آل و رویای اعضای حزب توده و جریان پروستاریکا و گورباچف؛ تمام اینها مسائلی است که او را به خودش معطوف می‌کند. حمله آمریکا به عراق یکی دیگر از مسائلی است که باعث درد و رنج و عذاب مسعود است. مسعود از همه چیز رنج می‌برد. 

این مسائل همسرش را برمی‌دارد تا بالاخره از هم جدا شوند. در تنهایی و مصیبت مسعود روز به روز افسرده‌تر و مایوس‌تر می‌شود. حادثه خودکشی یک روسپی اوکراینی که او را به زور از اوکراین به سوئد آوردند و از او سوء استفاده جنسی می‌کنند، مسعود را مصمم می‌کند به اعمالی که بعدتر انجام می‌دهد. 

دختر جوان اوکراینی خودش را از بالای ساختمان پرت می‌کند و با برخورد به کامیون قطعه‌قطعه می‌شود و زندگی‌اش را از دست می‌دهد. این مسعود است که مقوایی را که دختر روی آن نوشته به چه دلیلی خودکشی کرده پیدا می‌کند و این مساله مسعود را بیشتر در این معنا متمرکز می‌کند که باید خودش را بکشد. 

من در خواندن کتاب احساس می‌کردم خیلی دلم می‌خواهد بفهمم که یک توده‌ای چطوری به دنیا نگاه می‌کند. ظاهرا چنین به نظر می‌رسد که فردی به نام مسعود که توده‌ای بوده، نگرش ویژه‌ای می تواند به جهان داشته باشد. 

ما می‌دانیم که حزب توده در بازی‌های سیاسی ایران از مقطع ۱۳۲۰ به این سو نقش قاطع و مسلمی داشته است. جبهه‌گیری‌های این حزب در مقابل شاه و بعدها دکتر مصدق در دوران سال‌های نفت، این حزب به دلیلی به شوروی وفادار بود و به دلیل این وفاداری می‌توانست از پشت به مسائل داخلی مملکت خنجر بزند و این کار را با افتخار انجام بدهد. چرا که در جهت هدف رساندن پرولتاریا بر مسند قدرت انجام می‌شد و این که واقعا بعضی از افراد حزب یعنی بسیاری از به‌طور جدی باور داشتند که برحق هستند و هر کاری که می‌کنند درست است. 

به زیر سوال رفتن حزب توده پس از جریان‌های سال ۳۲ و این که این حزب دکتر مصدق را مصدق‌السلطنه می‌نامید و او را نماینده بورژوازی می‌دانست و نتوانست از او حمایت بکند و بعد سقوط دکتر مصدق و سقوط حزب توده، زیرزمینی شدن حزب توده و دوباره بیرون آمدن این حزب در مقطع انقلاب اسلامی به عنوان وردست و متحد حزب‌الله و بالاخره دوباره تحت تعقیب قرار گرفتن حزب بوسیله جمهوری اسلامی و اعدام سران و رهبران حزب، نه همه آنها، بلکه برخی از آنها؛ تمام اینها و سقوط شوروی مسائلی است که شخصیت مسعود را می‌سازد. 

یعنی در حقیقت مسعود مساله‌دار است به دلیل شرایط جهانی. به دلیل شرایطی که مارکسیسم روسی پیدا کرده و از طریق ان جمعیت زیادی خلع هویت شدند. یعنی از خودشان دیگر هویت ندارند و بی‌هویتی آنها را رنج می‌دهد. مسعود یکی از این افراد است که به دشت واکنش نشان می‌دهد در قبال این قضیه و بدتر از همه اختلاف او با همسرش او را بر آن می‌دارد که عاقبت دست به خودکشی بزند.

باید دید که چطور او با انجام این عمل هم از همسرش انتقام می‌گیرد هم از مفاهیمی که دوست داشته و هم از فرزندانش که کوچک‌ترین تقصیری در این میدان ندارند. در حقیقت خودکشی مسعود به نظر من نشانه نوعی خودخواهی است که اگر کتاب را به دقت بخوانیم می‌توانیم آن را متوجه بشویم.

کتاب تقریبا نیمه تمام به پایان می‌رسد و ظاهرا باید دنباله‌ای داشته باشد که در این مقطع به همراه کتاب نیست. چراکه ما از سرنوشت بچه‌های او بی‌اطلاع و کاملا ناآگاه باقی می‌مانیم. 

من خیلی دلم می‌خواست درباره این کتاب زیاد صحبت کنم به دلیل این که به نظرم می‌آید یک اثر به یاد ماندنی است و جالب است که در ایران هم اجازه چاپ گرفته به این دلیل ساده که اولا مسعود پس از بازگشت از کمونیسم، روبرگرداندن از کمونیسم، دارای یک عواطف مذهبی شده و گاهی نماز می‌خواند و دچار یک نوع عرفان مذهبی است. اما حتی این چیزها هم او را نجات نمی‌دهد و او خودش را می‌کشد. 

به زیر سوال رفتن سوئد به عنوان یک کشور مترقی و این که دارای یک جریان‌های دست راستی افراطی است؛ همه اینها مسائلی بوده که جمهوری اسلامی را خوش آمده و باعث شده که آنها به این کتاب اجازه چاپ بدهند. 

البته به نظرم می‌آید که اگر آثار دیگر فارسی هم می‌توانستند در ایران اجازه چاپ بگیرند بسیار عالی می‌شد. ولی واقعیت این است که کتاب با این ترفند، ترفند که نه یک واقعیت که کمونیستی که از عقایدش بازگشت می‌کند و به سوی مذهب بازمی‌گردد، اینها نکاتی بوده که به جمهوریا سلامی اجازه داده کتاب را چاپ کند. 

در عین حال دعوای مسعود و همسرش و این که زن بسیار فمینیست است و برای مردها یا این مرد احترامی قائل نیست و قیام کرده و به اصطلاح پشت کرده به تمام سنت‌های اجتماعی و رابطی که بین زن و مرد هست، تم و موضوع اصلی این کتاب را تشکیل می‌دهد. من در یک رمان دیگر که از سوئد به دستم رسیده این نکته را خواندم و برای من جالب بود که چقدر این مساله؛ این دعوای زن و شوهر که در این کتاب به خوبی مطرح می‌شود و نشان می‌دهد چطور مقامات سوئد از این مساله استفاده می‌کنند تا بگویند مردهای مسلمان بی‌رحم هستند برایم جالب بود و فکر می‌کنم یکی از معضلات اصلی مهاجران ایرانی به‌ویژه در کشورهای اروپای شمالی باید همین مساله باشد. 

کتاب «دوردست‌های مبهم» نوشته سیدمحسن نکومنش منفرد کتاب قابل مطالعه‌ای است. من خواندن آن را به تمام کسانی که به ادبیات علاقه‌مند هستند، توصیه می‌کنم و چنین به نظرم می‌آید که ما با یک اثر درخور تامل روبه‌رو هستیم. هرچند که نسبت گریه و زاری در کتاب بسیار بالا است ولی کتاب قابل مطالعه است.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/06/post_153.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/06/post_153.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بررسی و معرفی کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 26 Jun 2008 17:04:26 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اصرار زن‌ها و فرار مغزها</title>
                  <description>[[sound]]

امروز من به سایتم رجوع کردم. دیدم آقا یا خانمی به‌نام نوروزیان نامه‌ی خیلی مودبانه‌ای نوشته‌اند و البته بدون ذکر ایمیل‌شان. بعد یک لینک هم برای من فرستاده بودند که در آنجا مطلبی را بخوانم.

من این لینک را باز کردم و دیدم که نشریه‌ی «حوزه‌ی علمی طبیان» است. در آنجا یک مصاحبه‌ی رادیویی بود با یک خانم نویسنده‌ی جامعه‌شناس ترک به نام خانم امید مَریچ، یا مریچ. ایشان در دانشگاه ترکیه تدریس می‌کرده و دختر جمیل مریچ دانشمند بزرگ ترک است و سی سال منشی پدرش بوده که کور شده بوده و با او آثارش را می‌خوانده و بررسی می‌کرده است. در واقع او هم منشی پدرش بود و هم نگهدارنده‌ی او، و خودش هم یک جامعه‌شناس بزرگ است. 

خانم امید مریچ در این مصاحبه شرح می‌دهد که چگونه ناگهان تحت تاثیر افکار مذهبی خودش قرار گرفته و همراه با زلزله‌ای که در ترکیه آمده، زلزله‌ای در بنیان شخصیت او اتفاق افتاده و در سن پنجاه سالگی باحجاب شده، و حجاب را انتخاب کرده است. حتا وقتی نخست‌‌وزیر از او درخواست و دعوت به همکاری کرده است، پیشنهاد را رد کرده و گفته است من حجابم را با هیچ چیز عوض نمی‌کنم.

این «حوزه‌ی علمی طبیان» این مصاحبه را به صورت دقیق تشریح کرده و خب طبیعتا هدف از انجام این کار تشویق زنان به داشتن حجاب است. 

واقعیت این است که ترکیه مدل بسیار خوبی برای ایران می‌تواند باشد، چون در ترکیه می‌توانیم انواع حجاب را ببینیم و ضمنا بی‌حجابی را هم ببینیم. من در ترکیه زنانی را دیده‌ام که تا چشم‌هایشان را قایم کرده بودند، ولی در همان حال زنان روستایی را هم دیدم که روسری کوچکی یا لچک دارند. زنانی را هم دیده‌ام که شبیه زنان ایرانی چادر دارند. خلاصه انواع حجاب را دیده‌ام. ولی زنانی را هم دیدم که بی‌حجاب‌اند.

بعد به نظرم آمد که من به‌عنوان یک زن ایرانی مشکلم این است که در جامعه‌ی خودم جا ندارم، چون همان‌قدر که خانم امید مریچ علاقمند به حجاب است، من از حجاب بیزار هستم. منتها این به این معنی نیست که با حجاب مخالف باشم. 

هر انسانی اگر میل دارد حجاب داشته باشد، می‌تواند داشته باشد. هر خانم، حتا هر آقایی. ولی اجباری کردن این قضیه به نحوی که در ایران رخ داده، مشکلی اساسی و ترسناکی به‌وجود آورده است. 

من حاضرم کچل باشم، موهایم را از ته بتراشم، در زشت‌ترین شکل ممکن موهایم را آرایش کنم، ولی حجاب نگذارم. این حجاب، روسری، مقنعه یا چادر، حالتی دارد که در من احساس اضطراب ترسناکی ایجاد می‌کند. یعنی حس می‌کنم مغزم و ذهنم را دارم می‌پوشانم و از این به بعد دیگر حق ندارم حرف بزنم و حرکت بکنم. 

من فکر می‌کنم در ایران هم مثل ترکیه اگر زن‌ها بتوانند اگر دلشان می‌خواهد حجاب داشته باشند و اگر دلشان نمی‌خواهد نداشته باشند. بسیاری از مشکلات جامعه‌ ایران حل می‌شود. 

خانم امید مریچ را من تشویق می‌کنم که حجاب‌شان را نگه دارند، برای همیشه، و از وجود حجاب‌شان لذت ببرند. ولی از ایشان خواهش می‌کنم برای امثال من که از حجاب متنفرند هم احترام قائل باشند و اجازه بدهند ما هم برای خودمان بی‌حجاب باشیم که البته خانم امید مریچ فکر نمی‌کنم زنان ترکیه را وادار به حجاب کرده باشد که حجاب داشته باشند. فقط خود ایشان حجاب گذاشته است. 

مشکل ما در ایران این است که متأسفانه ما را با اجبار وا می‌دارند که حجاب داشته باشیم و همین مسأله گرفتاری‌های عظیمی برای جامعه ایران درست کرده است که یک نمونه‌اش مهاجرت مغزهاست که اغلب با تشویق و پشتکار و اصرار زن‌ها اتفاق می‌افتد.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/06/post_152.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/parsipur/2008/06/post_152.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خانم نویسنده</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 24 Jun 2008 13:29:23 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>