| خانه > شهرنوش پارسی پور > گزارش یک زندگی | |
گزارش یک زندگیگزارش يک زندگى - بخش ۷۰ مادر بودن را باید آموختدر ماه اردیبهشت سال ١٣۴٧ فرزند خود را به دنیا آورده بودم و بیدرنگ، همانند بسیارى از مادرانى که تازه فرزندى به دنیا مىآورند، در دریاى اندوهى ناشناخته فرو رفته بودم. این واقعیتىست که بسیارى از زنان دچار این حالت افسردگى مىشوند. من نیز دچار همین حالت شده بودم. در یکى از دفعات نادرى که به دکتر مراجعه کرده بودم او پرسید من چه مىکنم که بچهام این همه خسته است. او گفت که جنین خود را در گوشه شکم جمع کرده و این نشان مىدهد شما خسته هستید. گزارش يک زندگى - بخش شصت و نهم مادر طبیعت، نرینگان را بیشتر دوست داردبدون شک دليل مزاحمتهاى خيابانى تهران و در مجموع ايران، محافلى هستند که مردان را وادار به موضعگيرى در برابر زنان مىکنند. اما فايده اين کار چيست؟ آيا مىتوان با ايجاد مزاحمت، زنان را واداشت تا حجاب داشته باشند؟ البته مىشود با اذيت و آزار انسان را به هرکارى وادار کرد، منتهى بحث بر سر اين است که جامعهاى که بنيادش بر ترس باشد، آيا قادر به خلاقيت و آفرينندگى هست؟ باور نمىکنم. گزارش يک زندگى - بخش شصت و هشتم بچهدار شدن یا نشدن، مسأله این است«پارتو»، جامعهشناس ایتالیایی طرفدار اشراف بود و علمش را به گونهاى تفسیر مىکرد که به نفع اشرافیت تمام شود. اما دست بر قضا او کاشف قانونى است که با عنوان «سیر دورانى نخبگان» شناخته مىشود. پارتو کشف کرده بود که اشراف هرچه از نردبان طبقات اجتماعى بالاتر رفته و به رفاه بیشترى مىرسند، تمایلشان به بچهدار شدن کمتر مىشود. «رفاه با خود» احساس لذتجویی را به همراه مىآورد که با احساس پدر و مادر خوب و مسؤول بودن، در تناقض است. گزارش يک زندگى - بخش شصت و هفتم زندگی زیر سقف یک خانهمیان روزى که ما به این خانه وارد شدیم تا روزى که از هم جدا شدیم، یک فاصله هفت ساله وجود دارد. دلایل جدایی ما نیز چندگانه بود؛ اما بدون شک، کمبودهاى اقتصادى و فضاى زیست از عوامل اصلى به هم پاشیدن زندگى ما بود. یک روز تمامى جمعى که در خانه ما بودند برای سفر به شمال رفتند. به اندازه ۲۴ ساعت خانه در اختیار من و شوهرم قرار گرفت و ما اندکى زندگى کردیم. شب بعد، مراسم ازدواج یکى از دوستان بود. ما داشتیم براى رفتن به عروسى حاضر مىشدیم که ناگهان در باز شد و یک خانواده شش نفره وارد خانه ما شدند. گزارش يک زندگى - بخش شصت و ششم قالىشویان مشهد اردهال و حاملگی منمراسم قالىشویان مشهد اردهال که داشت فیلم مىشد، من هم متوجه مىشدم که نمىتوانم بدون فرزندم زندگى کنم. ما هنوز ازدواج نکرده بودیم و من با خودم فکر کردم هر طور شده، بچه را حفظ خواهم کرد. البته در شرایط ایران بسیار غیر عادى است که مادر تنهایی بدون ازدواج رسمى بچهدار شود، اما من دچار این فکر شده بودم که هر طور هست، بچهام را حفظ کنم. تصمیم داشتم تا ششماهگى که هنوز شکمم کوچک است، در تهران بمانم. بعد از تلویزیون مرخصى بگیرم و به شهر رشت بروم و بچهام را در آنجا به دنیا بیاورم. گزارش يک زندگى - بخش شصت و پنجم سرانجام ماشیننویس تلویزیون ملی شدمدر آغاز کار در تلویزیون شرایط سختى داشتم. هم باردار بودم و هم در کنکور دوره شبانه دانشگاه تهران پذیرفته شده بودم. دوستان هم به صورت گروهى هرشب در خانه ما بودند و بازار بحثهاى سیاسى و اجتماعى بسیار داغ بود. فشار کار و گرفتارى و معاشرت به حدى زیاد بود که من نه از لذت مادر بودن برخوردار بودم و نه از لذت دانشجو بودن و کارمند بودن. همه چیز در هم تنیده بود در همین ایام بود که ناصر تقوایی تصمیم گرفت فیلم «آرامش در حضور دیگران» را بسازد. گزارش يک زندگى - بخش شصت و چهارم زندگی من و ناصر تقواییکار در کارخانه تولید دارو و آشنایی با ناصر تقوایی همزمان اتفاق افتاد. ما خیلی زود تصمیم به زندگی با یکدیگر گرفتیم. ناصر تقوایی همیشه به شوخی میگفت فایده ازدواج این است که به جای این که هر انسانی یک یخچال بخرد، دو انسان با یکدیگر یک یخچال میخرند. ما در آغاز هر دو فقیر بودیم. اگر خوب به یادم مانده باشد، حقوقم ماهی ۶۰۰ تومان بود و اجاره خانه ۳۵۰ تومان. گزارش يک زندگى - بخش شصت و سوم آن شب فروغ همانند ستارهای میدرخشیدشبی در خانه سیروس طاهباز و همسرش پوران صلحکل دعوت داشتم. این یک میهمانى سرنوشتساز بود. از مدعوان این میهمانى مىتوانم از م.آزاد، منوچهر سپانلو، اسماعیل نورى علا، ناصر تقوایى و چند نفر دیگر نام ببرم. براى من که نام این شخصیتها را در مجله و روزنامه خوانده بودم، حضور در چنین مجلسى بسیار غنیمت بود. فروغ آن شب عصبى بود. دلیل عصبانیت فروغ آن بود که مىدید مرکز توجه همه است. اوج خشم او زمانى ظاهر شد که م. آزاد از او دعوت به رقص کرد. گزارش يک زندگى - بخش شصت و دوم «خط را زنان اختراع کردند»اگر پنج هزار سال در تاریخ به عقب بروید به نام «انهدوانا» مىرسید. یک شاعره زن و نخستین شاعرى که از او متنى برجاى مانده است. شعر انهدوانا در میان الواح گلى سومر باستان به دست ما رسیده. از آنجایى که این شعر در ستایش بانو خدا ایننانا سروده شده، من رویم را زیاد مىکنم و ادعا مىکنم که خط اولیه را زنان باید بهوجود آورده باشند. گزارش يک زندگى - بخش شصت و یکم غربستیزی به سبک جلال آل احمدگفته مىشود و گويا درست هم باشد که هنگامى که سيمين خانم دانشور، همسر آل احمد، پس از اخذ درجه دکترا در دانشگاه تهران مشغول به کار شد، آل احمد به شدت به خشم آمد و از خانه قهر کرد. گزارش يک زندگى - بخش شصتم مىخواهم سیمون دوبوار من باشىآشنایی من با امیر سرفصل تازهاى در زندگى من بود؛ سر فصلى پر از اندوه و تنش و در عین حال از نظر علمى پربار و حاصلخیز. بعدها امیر به خرمشهر آمد و داوطلبانه به دیدار پدر و مادر من رفت. به آنها گفت که همسر دارد، ولى بهطور قطع باید از او جدا شود و از من خواستگارى کرد. پدرم گفت: دوست عزیز، من فکر مىکنم که اگر دختر من روى خرابههاى زندگى همسر شما خانهاش را بسازد، بسیار بدبخت خواهد شد و من در ناصیهی دخترم نمىبینم که بتواند مادر و همسر خوبى باشد. زندگىتان را تباه نکنید. گزارش يک زندگى - بخش پنجاه و نهم سیگار، ودکا و ورود من به عالم اندیشمندانمن متوجه شدهام كه امیر با مردان ديگرى كه مىشناختم فرق اساسى دارد. مردان ديگر اغلب حتى پيش از آن كه بفهمند من كه هستم، مىكوشيدند مرا به عنوان یک شكار تصاحب كنند، اما اين امير دائم از ادبيات حرف مىزند. روشن است كه دانش عميقى دارد. ما شروع مى كنيم به بحث درباره "شازده كوچولو" و حداقل يك نكته روشن مىشود كه من اين كتاب را خواندهام. گزارش يک زندگى - بخش پنجاه و هشتم هنوز هم تكليفم با خداوند روشن نيستحقيقت اين است كه من در تمام زندگىام فقط يك بار و به معناى حقيقى كلمه سجده كردهام، و آن روزى بود كه مىخواستم نوشتن كتاب خاطرات زندان را شروع كنم. بسيار آرزومند بودم كتابى بنويسم كه نجات بخش باشد و داد از بىدادگران بستانم. اكنون سيزده سال از آن تاريخ مىگذرد و تمامى بىدادگران در سر جاى خود نشستهاند و تقريبا آب هم از آب تكان نخورده است. گزارش يک زندگى - بخش پنجاه و هفتم سیگار کشیدن در خواستگاریمن سيگارى شده بودم، و ضمنا گاهى دمى به خمره مىزدم و اين حركت را هم بدبختانه به فضيلتى تبديل كرده بودم. يادم هست كه هنرمند بزرگ بهرام بيضائى مىگفت، هيچوقت سيگارى نبوده، اما در مقطعى از عمرش از ترس روشنفكرها سيگار مىكشيده تا متهم به عقبماندگى نشود. الكل هم در فرهنگ بخشى از روشنفكران ما به عنوان يک فضيلت تبليغ مىشد. من هم با تمام قوا مىدويدم كه به يک روشنفكر تبديل شوم. گزارش يک زندگى - بخش پنجاه و ششم مردی که روزی چهار بار تعقیبم میکرداز زمانى که وارد کلاس اول دبيرستان شدم مرد جوانى وارد زندگى من شد که بعدها برايم به صورت يک مشکل فلسفى درآمد. من بارها به او فکر کردهام و کوشيدهام دليل رفتار عجيب او را پيدا کنم. مساله اين بود که از همان اوايل آغاز سال تحصيلى، اين مرد جوان به همراه دوستش در برابر خانه ما ظاهر مىشد. خانه ما در کنار رود کارون قرار داشت و مرد جوان و دوستش در کنار رودخانه مىايستادند تا من از خانه خارج شوم. سپس بدون آن که کوچکترين مزاحمتى ايجاد کنند، مرا تعقيب مىکردند تا به مدرسه برسم. گزارش يک زندگى - بخش پنجاه و پنجم بهین، مظهر اقتدار زنانه"بهين" در ميان زنان مظهر آن نوعىست كه اقتدار زنانه در خانه را به نمايش مىگذارند. اگر او مجبور بود كار كند بدون شك به يك مدير بسيار خوب و دقيق تبديل مىشد، اما سرنوشت چنين حكم كرده بود كه او به عنوان محور مركزى یک خانه بزرگ وظيفه خود را به انجام برساند. افرادى بودند كه زير گوش هم مىگفتند بهين متكبر است، اما واقعيت اين است كه گويا همانقدر كه تكبر براى مرد صفت بدى ست براى يك زن صفت خوبى به شمار مى آيد. گزارش يک زندگى - بخش پنجاه و چهارم سفر به جنوبچند روز پیش به خانم ایران گرگین، خواهر ایرج گرگین و همسر روانشاد دکتر حسن مرندى تلفن کردم. دوسه سال ست که از مرگ دکتر مرندى مىگذرد. در دوران زندگى با ناصر تقوائى بود که با این زوج آشنا شدم. آنان هر دو به نسلى از ایرانیان تعلق داشتند که زندگى خود را با آرمانى سیاسى ترکیب کرده بودند. ایران خانم جزو آن دسته از زنانى بود که فعالیت سیاسى را از نوجوانى آغاز کرده بود. دکتر مرندى نیز از بسیار جوانى وارد فعالیت سیاسى شده بود. گزارش يک زندگى - بخش پنجاه و سوم پاسخ به شماشهرنوش پارسیپور در پنجاه و سومین قسمت از برنامه گزارش یک زندگی به پرسشهای خوانندگان پاسخ میدهد و مینویسد: «خواندن آنچه که دوستان عزیز به عنوان طرح پرسش یا نظر براى رادیو زمانه مىفرستند همیشه مرا شاد مىکند، حتى وقتى حامل انتقادىست.» گزارش يک زندگى - بخش پنجاه و دوم یک خارجى از حضور ما لذت میبردگومل با قیافه متاثرى از سینما خارج شد. من فریاد زدم: «گومل، آخر شما آلمانىها چرا اینقدر بد بودید؟» گومل با قیافه خجالتزدهاى گفت: «نمىدانم، خوب جنگ بوده دیگه.» من اما نیم ساعتى آلمانىها را محاکمه کردم و راى به محکومیت آنها دادم و گومل ساکت گوش مىداد. گزارش يک زندگى - بخش پنجاه و یکم مردانی که روزى جوان بودهاندیکى از آخرین نامههاى ارسلان به این مضمون است: «...امروز حالم خیلى خوش نبود، به این دلیل که سیگار مىکشم و نزدیک بود بمیرم. ناگهان بیهوش شدم و نیم ساعتى در بیهوشى ماندم. مىدانم چرا، علتش این است که باید در دو مورد تصمیم بگیرم. نخست این که در چه رشتهاى درس بخوانم و دوم این که با چه کسى ازدواج کنم. آیا تو حاضرى با من ازدواج کنى؟...» |
لینکدونی
آخرین مطالب
|
![]() |






