رادیو زمانه

تاریخ انتشار: ۱۶ بهمن ۱۳۸۵
گزارش يك زندگى- بخش سوم

خاطراتی که زندگی مرا داغان کرده‌اند

شهرنوش پارسی‌پور

سومین بخش خاطرات خانم شهرنوش پارسی پور را از اینجا بشنوید.


فرخ، پسر خاله جوانمرگم، كه در مهر ماه ١٣٢٦ به دنيا آمده تازه بلد شده بنشيند. زمستان است، خاله ام كرسى گذاشته. فرخ را شسته اند و او نيمه لخت كنار من زير كرسى نشسته. در اينجا من سه سال دارم. از تفاوت بدن او با بدن خودم بسيار شگفت زده هستم. بى اختيار دست پيش مى برم و بدن او را لمس مى كنم. خاله ام كه متوجه مى شود مى گويد، ”اى دختر بد! بلند شو ببينم!“ من بلند مى شوم. خاله مى گويد، ”برو بيرون و ديگه از اين كارهاى بد نكن!“ بسيار خجالت مى كشم، اما مطمئن هستم كار بدى نكرده ام. اصلا منظور بدى نداشته ام. حركتى كه من كرده بودم صرفا از سر كنجكاوى بود. بدون شك تذكر خاله تربيتى ست، اما بعدها فريده، دخترخاله ام به طور مرتب مى گويد، ”شهرى همه چيز را مى داند.“ ظاهرا عمل من كه دست به پسر بچه زده‌ام به شدت مورد تفسير قرار گرفته و در ذهن كودكانه او كه در آن موقع شايد هفت هشت سال دارد مسئله بزرگ شده است. اين تفسير كه همه چيز را مى دانم، گرچه اشتباه است اما هرگز مورد اعتراض من قرار نمى گيرد، برعكس دچار اين پندار هستم كه بايد تظاهر كنم كه همه چيز را مى دانم.

از اعماق بچگی
پنج ساله هستم. شايد پنج سال و نيمه. برادرم دارد با يك ماشين كوكى بازى مى‌كند. او دو سال و نيمه و يا شايد سه ساله است. من روى زمين در برابر در- پنجره بازى كه هركس مى‌تواند از آنجا به داخل اتاق نگاه كند مى خوابم و به برادرم مى گويم، ”با من بازى كن!“..آن بيچاره نمى داند اين بازى چيست. من هم نمى دانم چيست، فقط گويا منظره اى را كه در عمق بچگى ام ثبت شده تكرار مى كنم. برادرم ماشين كوكى‌اش را روى بدن من مى‌گذارد و آن را راه مى برد. بعدها، در يك دعواى خانوادگى، او فرياد مى زند، ”تو به من تجاوز كردى.“ راست مى‌گويد. من حريم پاكيزه ذهن كودكانه او را آلوده‌ام. اما واقعيت اين است كه ديگران نيز، بدون آن كه آدم‌هاى بدى بوده باشند، با من چنين كرده‌اند.

پنج شش پسر بچه و دختر بچه هستيم. با عروسكى دكتر بازى مى كنيم. پاهاى عروسك را باز كرده‌ايم و سوزنى را به نقاط مختلف تنش فرو مى‌كنيم تا بيمارى اش خوب بشود. عروسك بسيار مستاصل و بيچاره به نظر مى رسد.

باز روى ايوانى هستم كه هركس در حياط راه برود مى تواند همه چيز را روى آن ببيند. روشن است كه در سنى هستم كه نمى دانم بعضى كارها را بايد در جاى مخفى انجام داد. دارم مى كوشم با كمك يك چوب كبريت به خودم آمپول بزنم. چوب كبريت را به پشتم فرو كرده‌ام. پدرم از پله ها بالا مى آيد. متوجه بالا آمدن او نشده ام. پدرم مى پرسد، ”چه كار مى كنى دخترم؟“ روشن است كه متوجه شده من قصد دارم كار عجيبى بكنم و با مهربانى تذكر ساده اى مى دهد. يادم هست كه خجالت مى كشم.

دختر بچه همسايه دختر عجيبى ست. كنجكاوى جنسى غير عادى دارد. بعدتر درباره او خواهم نوشت. اما با خشم به طرف من مى آيد و مى گويد، ”اين محمود كثافت مى گه بيا با هم بازى كنيم.“
البته قبل از اين چندين بار عروس-داماد بازى انجام شده. اين ظاهرا يك بازى ست. دخترى نقش عروس را بازى مى كند و پسرى نقش داماد را. ابدا به خاطر نمى آورم كه اين عروس ها و دامادها چه كسانى بوده اند، اما در بار آخر به ياد مى آورم كه همين دختر همسايه و محمود در نقش عروس و داماد ظاهر شده اند.

محمود پسر بچه اى ست كه در خانه ما كار مى كند. واژه "بازى" مرا به ژرفاى خاطرات مى برد. من بايد بفهمم اين بازى چيست. دختر همسايه به داخل خانه شان مى رود. من به طرف محمود مى آيم و مصممانه به او مى گويم، ”بيا باهم بازى كنيم“...

عروسک، بازی، عروسک

عروسكى دارم. او را با خود به ميهمانى منزل خاله مادرم برده ام. دو پسر بچه در اين خانه هستند كه يكى دوسال از من بزرگ تر هستند. آنها پسر دائى هاى مادرم هستند. ما باهم بازى مى كنيم و من عروسك را پشت سرهم و محكم به زمين مى كوبم. آنقدر عروسك را به زمين مى كوبم و مى خندم و آنها هم مى خندند، تا عاقبت يكى از پاهاى عروسك كنده مى شود. بر اين گمانم كه من در آن لحظه داشته ام يك دختر بد را تنبيه مى كرده ام.

حق با فروید است؟
چرا ذهن ما... يا بهتر است بگويم چرا ذهن "من"، در ميان تمامى خاطرات آغاز كودكى، بيشتر از همه خاطرات جنسى را حفظ كرده است؟ آيا حق با فرويد است و خاطرات جنسى زمينه ساز شخصيت انسان است؟ نمى‌دانم، اما اين را مى دانم كه اين خاطرات در ذهن من هميشه با قوت و شدت حضور داشته اند. خاطره اى كه مربوط به برادر من است در طى سال ها-حتى امروز- هميشه مرا اذيت كرده است. خاطره بازى با محمود تمام زندگى كودكى و نوجوانى مرا فلج و داغان كرده. من براى زمانى دراز هرگز نتوانستم خود را بابت اين كنجكاوى بچه گانه ببخشم. مسئله مهم در اين دو خاطره اين است كه من خود را به شدت گناهكار تلقى مى كرده ام. هيچكس در اينجا مرا گول نزده است. ابدا امكان نداشته كه بتوانم نقش گوسفند قربانى را بازى كنم. گرچه پنج ساله بوده ام، اما خودم تصميم گرفته ام كه بازى كنم، يا با من بازى كنند. البته در كتابى خواندم كه تمامى دختران (و پسران؟)ى كه در كودكى مورد تجاوز قرار گرفته اند هميشه دچار احساس گناه عجيبى بوده اند. همين احساس گناه باعث مى شود كه كودك در اين باره با هيچكس صحبت نمى كند. شايد اگر زندگى روسپيان بررسى شود (كه حتما شده است) روشن شود كه صد در صد آنان در كودكى درگير با حداقل يك رفتار جنسى بوده اند، و هميشه گويا دچار اين احساس گناه مى شوند. ديگر خود را لايق زندگى آرام و طبيعى نمى بينند و به دامن فحشا سقوط مى كنند. من البته روسپى نشدم، اما از مسير عادى كه اغلب افراد در آن زندگى مى كنند خارج شدم. احساس ترس و گناه در من زمانى شديدتر شد كه مادر بزرگ مرتب درباره بكارت با من صحبت مى كرد. آدم اگر بى سيرت مى شد ديگر نمى توانست زنده بماند. هنگامى كه مى‌پرسيدم بى سيرت يعنى چه؟ مى‌گفت، ”يعنى اين كه پوست صورت آدم را بكنند و آدم را در چاهى بيندازند.“ البته اين پاسخ ترسناك كه هيچ ربطى به مسئله بكارت نداشت بيدرنگ پس از حرف زدن درباره بكارت به ميان مى‌آمد و مرا به شدت مى ترساند. روشن است كه مادر بزرگ به خود اجازه نمى داده به طور سر راست و روشن درباره مسائل جنسى حرف بزند. اما ابعاد كنده شدن پوست صورت در ذهن من بسيار عظيم بوده. بدون آن كه برايم روشن باشد چرا اين پوست كنده شده صورت را به دو ماجرائى كه برايم پيش آمده بود ربط مى دادم. مطمئن هستم بخش قابل تامل حالت حجب و شرمندگى، زود رنجى و اضطراب دائمى من در كودكى به دليل همين دو خاطره بوده است.

نظرهای خوانندگان

اين صفحه پينگ نمی‌شود.

-- بدون نام ، Feb 5, 2007 در ساعت 12:32 PM