<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>آهنگ زمانه</title>
      <link>http://radiozamaaneh.com/music/</link>
	  <copyright>Copyright 2008</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section14_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Mon, 21 Jul 2008 15:57:56 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>در خیابان‌های هاوانا چه خواهید شنید؟</title>
                  <description><![CDATA[در اصلی‌ترین خیابان هاوانای کهنه که مرکزی‌ترین محله‌ی هاواناست، نوای موسیقی در تمام روز و شب قطع نمی‌شود. در همین محله و در حوالی هتل‌ها و کافه‌ها و رستوران‌هایی که جفت هم قرار گرفته‌اند، فاحشه‌های جوان به دنبال توریستی شهوت‌ران، جیب‌برها به دنبال مسافری بی‌حواس، و موادفروشان به دنبال معتادی خمارند.

[[sound]]

این تصویری است که هر توریستی بلافاصله در هاوانای کهنه به ذهن می‌سپارد. در پشت این ظاهر، اما هزاران مردم عادی رهگذر، صدها دستفروش و کارگر هتل و ظرفشوی رستوران قرار گرفته‌اند که با روزی ۱۶ ساعت کار مداوم، توان تأمین زندگی ساده‌شان را ندارند. 

به همه‌ی این‌ها گروه‌های موسیقی کوچک چهار پنج نفره را نیز بیفزایید که هر کدام با یکی از رستوران‌ها و کافه‌ها و هتل‌های هاوانای کهنه قرارداد دارند و تصویر این قدیمی‌ترین محله هاوانا را با ضرب موسیقی‌شان کامل می‌کنند.

هر کدام از این گروه‌های کوچک موسیقی، نامی برای خود و حتی یکی دو سی‌دی از آثارشان برای عرضه به کسانی که برای رفع خستگی و عطش دمی در کافه‌ای می‌نشینند، یا رهگذرانی که لختی جلو رستورانی به شنیدن آوای موسیقی آن‌ها پا سست می‌کنند، در اختیار دارند.

اما اگر با موسیقی این سرزمین آشنا باشید به راحتی در می‌یابید که تمام ترانه‌هایی که می‌خوانند و نواهایی که می‌نوازند اجراهای دوباره و چندباره از آثار نامداران موسیقی کوباست که قدمت‌شان به سه، چهار دهه‌ی پیش از انقلاب کوبا می‌رسد؛ یعنی ۹۰-۸۰ سال پیش.

[[photow02]]

یکی از آهنگ‌های چاچاچا با صدای خالق این موسیقی و رقص مشهور آن، «انریکه خورین» متعلق به همان زمان است. موسیقی و رقص چاچاچا که در دهه‌ی ۵۰ میلادی قرن گذشته جهان موسیقی را فتح کرد، توسط انریکه خورین در سال ۵۱ در هاوانا خلق شد و با سرعتی شگفت‌آور از طریق مکزیک به آمریکا و از آن‌جا به اروپا و سایر نقاط جهان رسید.

انریکه خورین که به همراه ارکستر اختصاصی‌اش حالا به معروفیتی جهانی دست یافته بود، ترانه‌های بسیاری در سبک موسیقیایی چاچاچا ساخت و حتی آن‌ها را با ارکستر سمفونیک بوستون و نیویورک ضبط و به بازار عرضه کرد.

در هاوانای کهنه، کم نیستند توریست‌های مسن‌تری که با چاچاچا آشنایند و در وسط خیابان، جلو کافه‌ای به این آهنگ می‌رقصند! مضمون ترانه‌های همراه با این موسیقی چیزی بیش از ضرب و ریتم در کلام نیستند و سرایندگانشان، گرچه در خلق موسیقی خلاق بوده‌اند، ولی چیزی از ترانه‌سرایی به معنی امروزه‌اش نمی‌دانستند!

برخی از این گروه‌های موسیقی کوچک که ریشه در روستاهای کوبا دارند، بیش از همه نواهایی را می‌نوازند که در تقسیم‌بندی سبک‌های موسیقی کوبا «پونتوی کوبایی» نامیده می‌شود؛ نوعی موسیقی محلی به زبان خودمان، یا «کاونتری میوزیک» به زبان آمریکایی‌ها.

این موسیقی ساده، ریتم برش ساقه‌ی نیشکر در مزارع و ضرب سابش قهوه در کارگاه‌های محلی را دارد و اشعار آن از زندگی و مسایل روزمره می‌گوید. ترانه‌ها گاهی از بسیاری سادگی گیرایی چشمگیری دارند و به ترانه‌های فلامنکوی کولی‌های جنوب اسپانیا نزدیک می‌شوند.

این نزدیکی البته بی‌ریشه نیست. آن‌ها که در موسیقی کوبا تدقیق کرده‌اند بر این باورند که موسیقی فلامنکو از طریق جزایر قناری به کشورهای منطقه کاراییب و در نتیجه به کوبا رسید و در شکل‌گیری پونتوی کوبا نقش داشت. همین امروزه در جزایر قناری گروه‌های موسیقی محلی وجود دارند که همین موسیقی را می‌نوازند با همین نام «پونتوی کوبایی»

یک افسانه‌ی کوبایی این رابطه را به زیبایی بیان می‌کند:<br>«قرن‌ها پیش قایقی از اسپانیا به کوبا رسید که محموله‌اش گیتار بود. گیتار، شاد و گرم با سیم‌هایش زندگی را می‌نواخت. از این روست که مردم هرگز این زن چوبی را فراموش نمی‌کنند. عود که عاشق این زن بود، اسپانیا را ترک کرد و به کوبا آمد مثل سانچو بدون دن کیشوت!

روزی غمگین، مثل آفتاب به وقت غروب، در جنگل صدای پرنده‌ای را شنید و همانجا گیتار را در آشیانه‌ی پرنده یافت. سخت در آغوشش کشید و این گونه بود که پونتوی کوبا متولد شد با نوای سازی که هم گیتارست و هم عود با نام «ته‌رس»

موسیقی دیگری که در هاوانای کهنه به گوش شما می‌رسد ترانه‌های لطیف عاشقانه‌اند که «بولِرو» نامیده می‌شوند.

من در قسمت‌های بعد مجموعه‌ی «دست در دست» به بولروخوان‌های معروف کوبایی که نامی در سطح «نات کینگ کول» و «ادیت پیاف» دارند، به تفصیل خواهم پرداخت. بنابراین در این جا فقط به همین اشاره اکتفا می‌کنم.

[[photow01]]

اما اگر از من بپرسید صدای روح هاوانا کدام یک از این نواهاست، به راحتی پاسخ می‌دهم: هیچ‌کدام. صدای روح هاوانا سبکی از موسیقی است با نام «سون»

ترانه‌ای «سون» با صدای «بنی موره»، مروارید جزایر کاراییب، کسی که در دایرة‌المعارف موسیقی بزرگ‌ترین خواننده‌ی کوبایی در همه‌ی زمان‌ها تعریف شده است، یکی از بهترین آن‌هاست.

بنی موره که در خانوده‌ای بسیار فقیر به دنیا آمده بود در آغاز جوانی با سرعتی شگفت‌انگیز به شهرتی جهانی رسید و در سال‌های پیش از انقلاب کوبا در کشورهای مختلف کنسرت‌های بسیار موفقی اجرا کرد. 

او بر خلاف هنرمندان نامدار زمان خود پس از انقلاب در کوبا ماند و تنها چهار سال پس از آن یعنی در سال ۱۹۶۳، در حالی‌که تنها ۴۳ سال داشت، در هاوانا درگذشت. در مراسم تشییع جنازه‌ی بنی موره بیش از صد هزار نفر از هواداران صدای جاودانه‌اش شرکت کردند.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/music/2008/07/post_211.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/music/2008/07/post_211.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">دست در دست</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 21 Jul 2008 15:57:56 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>شعری برای هاوانا</title>
                  <description><![CDATA[این بار با مطلع ترانه‌ای از یک تراوادور دیگر کوبایی آغاز می‌کنم که با ظرافتی کم‌نظیر در ترانه‌ای با عنوان زیبای «هاوانایم کن»، از خودش و هاوانا حرف می‌زند. «کارلوس بالِرا» که پدرش مهاجر اسپانیایی و مادرش کوبایی است این چنین از زایش خودش در هاوانا می‌خواند:

[[sound]]

به آلبوم عکس‌های این پایتخت کهنه نگاه می‌کنم<br>هاوانای مستعمره از سال‌های دور.<br>پدرم خاکش را ترک کرد<br>و وقتی کشتی به این‌جا رسید<br>هاوانا پاهایش را از هم گشود<br>و من بدین‌گونه متولد شدم.

هاوانا، هاوانا، کاش کافی باشد ترانه‌ای<br>برای این‌که به تو برگرداند همه‌ی آن‌چه را <br>زمان از تو ربوده است. <br>هاوانا، هاوانای من<br>کاش می‌فهمیدی دردی را که می‌کشم<br>وقتی از تو می‌خوانم.

[[photow01]]

گرچه با کارلوس بالِرا آغاز کردم، ولی پایان این بخش را به برجسته‌ترین چهره‌ی این جنبش یعنی پابلو میلانس اختصاص خواهم داد؛ شخصیتی والا و محبوب که در سن ۶۵ سالگی، گرچه با بیماری سرطان دست به گریبان است، اما دست از مردمی که دوستش دارند و او دوستشان می‌دارد، برنداشته و هم‌چنان برایشان می‌خواند:

تنهایی، پرنده بزرگی است رنگ به رنگ<br>که پری برای پرواز ندارد<br>و با هر تلاش تازه برای پر کشیدن جانش به درد می‌آید.<br>تنهایی در گلوی آدم لانه می‌کند، به انتظار،<br>و فریادی که به آواز از آن بیرون می‌جهد را<br>به سکوتی سرد می‌کشاند.<br>تنهایی گاهی با خود تصویری می‌آورد<br>از یادمانی تلخ<br>از عشقی که هرگز در رویای آدم نبوده است.<br>تنهایی زیباترین جدایی‌ها را خلق می‌کند،<br>زوایای قلب را می‌گردد<br>تا تنها، تنهایی باقی بماند<br>با کودکی‌اش،<br>با جوانی‌اش،<br>با پیری‌اش،<br>برای گریه کردن<br>برای مردن<br>و برای تنهایی. 

این ترانه‌ی تنهایی بود که پابلو میلانس آن را با همراهی «میلتون ناسیمنتو»،‌ خواننده پر آوازه‌ی برزیلی اجرا کرده بود. 

گابریل گارسیا مارکز قصه‌پرداز بزرگ کلمبیایی و خالق رمان صد سال تنهایی در مقدمه‌ای که با صدای خودش در آغاز دیکسی از پابلو میلانس با عنوان پابلوی محبوب ضبط شده است می‌گوید:

«این دیسک خانه‌ای است بی در و پنجره، که پابلو میلانِس به هر کجا که می‌رود آن را با خود می‌کشد، تنها برای این‌که دوستانش در تمام جهان با او در این خانه هم آواز شوند. خانه‌ای است که درش به روی تمام رفقایش در دنیا باز است؛ کسانی که زبان‌های مختلفی دارند، اما تنها به یک زبان مشترک با هم حرف می‌زنند: زبان موسیقی.»

پابلو میلانس در این مجموعه، ترانه‌هایش را با همراهی نامدارترین خوانندگان کشورهای مختلف آمریکای لاتین می‌خواند. یکی از آن‌ها ترانه‌ای است که نام همسرش را بر خود دارد: یولاندا. بعید است در مرکز هاوانا، جایی که «هاوانای کهنه» نامیده می‌شود، ساعتی گام بزنی و نوای این ترانه را از دهان یک گروه نوازنده در یکی از کافه‌های این منطقه نشنوی. این ترانه به همین زودی به یک اثر کلاسیک تبدیل شده است:

این نه می‌تواند بیش از یک ترانه‌ی عاشقانه باشد<br>و نه حتی اعلان عشقی احساساتی و بی‌علاج<br>که پایان بخشد بر آن‌چه هم اکنون احساس می‌کنم<br>در این سیلاب.<br>عاشق تو هستم<br>عاشق توام، هماره.

اگر نیازمند من باشی هرگز نخواهم مرد<br>اگر مرگ ناگزیر شود می‌خواهم که با تو بمیرم<br>تنهایی‌ام به همراه نیازمند است<br>از این جاست که گه‌گاه به دست‌هایت محتاجم<br>دست‌هایت، دست‌های هماره‌ات.

به گاهِ دیدارت دانستم <br>ترسم از افشای رازم بیهوده نیست.<br>به هفت حیلت عریانم می‌کنی<br>سینه‌ام را می‌گشایی<br>و سرشارم می‌کنی<br>از عشق، از عشق هماره.<br>به گاهِ درماندگی<br>صبحگاهان به خورشید نظاره نخواهم کرد<br>به آیینی که بدان مؤمنم کرده‌ای عبادت خواهم کرد<br>یعنی با نگاه به چهره‌ات رو به پنجره خواهم گفت:<br>یولاندا، یولاندای هماره.

[[photow02]]

از یولاندا همسر پابلو میلانس حرف زدم یادم نرود بگویم که در جشنواره‌ی موسیقی بهاره‌ی هاوانا در همین امسال «لین میلانس» دختر جوان پابلو کنسرتی موفق داشت، با صدایی جوان و شفاف.

در پایان همین کنسرت با کف زدن‌های مداوم مردم بالاخره پابلو میلانس که در سالن حضور داشت با بدنی رنجور از بیماری بر صحنه رفت و سالن به تمامی برای دقایقی طولانی سرپا برایش ابراز احساسات کرد.

نمی‌توانم این قسمت را به انجام ببرم، اگر حرفی از شخصیت والای اجتماعی پابلو میلانس نزنم. اگر به مجموعه ترانه‌های او دقت کنید، جای پای احساسی سخت انسانی را نسبت به هم‌نوع خواهید یافت؛ گاهی در قالبی محجوب و عاشقانه هم‌چون یولاندا و گاهی با زبانی بی‌پروا و تلخ. 

نیازی به توضیح برای ترانه‌ای که هم اکنون خواهید خواند نیست، چرا که خود حرفش را آشکارا می‌زند:

باز بر آن کوچه‌ها گام خواهم زد<br>کوچه‌هایی که روزی سانتیاگوی خونین بودند،<br>و در میدانی زیبا و آزاد<br>جلوی اشکم را برای آن‌ها که غایبند می‌گیرم.<br>از صحرای سوخته خواهم گذشت<br>جنگل‌ها و آب‌گیرها را پشت سر خواهم گذاشت<br>و بر تپه‌ای بر فراز سانتیاگو<br>براداران مرده‌ام را بیدار خواهم کرد.<br>کتاب‌ها و ترانه‌هایی که دست جانیان سوزاندشان <br>به جای خویش بازخواهند گشت<br>شهر ما از خرابه‌هایش باز خواهد رویید<br>و روسیاهی به خائنان خواهد ماند.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/music/2008/07/post_209.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/music/2008/07/post_209.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">دست در دست</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 14 Jul 2008 19:09:07 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>هم‌نوا با شعر و موسیقی کوبایی</title>
                  <description><![CDATA[مجموعه‌‌ی شش قسمتی «دست در دست» را که گشت و گذاری است شاد و گاهی هم غمگین در موسیقی کوبا، دست در دست شما با نوای عاشقانه‌ی «می‌بخشمت» با صدای «نوئل نیکولا» ترانه‌سرا، آهنگساز و خواننده‌ی فقید کوبایی، که همین سه سال پیش در اثر بیماری سرطان در هاوانا در گذشت، آغاز می‌کنم.

[[sound]]

می‌بخشمت که کوهی از واژه را <br />بر گوش من آوار کردی<br />از روزی که شناختمت.<br />می‌بخشمت به خاطر عکس‌هایت و گربه‌هایت، <br />بیرون غذا خوردن‌هایمان، <br />آبجو و سیگار.<br />از این هم بیشتر، می‌بخشمت به خاطر راه رفتنت، <br />آن‌گونه که تو راه می‌‌روی<br />با کفش‌هایی از ابر،<br />و به خاطر دندان‌ها و گیسویت.<br />می‌بخشم به صدها دلیل<br />هزارها مشکلت را،<br />و بالاخره، می‌بخشمت که دوستم نداری.<br />آن چه را که به تو نمی‌بخشم، اما،<br />این است که مرا بوسیدی با چنان بی‌خیالی.<br />شاهد هم دارم: یک سگ؛ نیمه‌شب؛ و سرما.

[[photow01]]

کار را با این ترانه مشخص از این موسیقیدان مشخص آغاز کردم، چرا که هر دو، ترانه و ترانه‌خوان، به نماد جنبشی موسیقایی بدل شده‌اند که در چهار دهه گذشته نه تنها بر موسیقی کوبا که بر موسیقی قاره وسیع آمریکای لاتین تاثیری انکارناپذیر داشته‌اند؛ جنبشی با نام «نوه‌با تروبا»، که در سال ۱۹۶۸ یعنی درست ۴۰ سال پیش با کنسرت سه موزیسین کوبایی، همین نوئل نیکلا به همراه پابلو میلانس و سیلویو رودریگز در هاوانا آغاز شد. 

پابلو میلانس و سیلویو رودریگز امروزه نامدارترین موزیسین‌های کوبایی‌اند که در کنسرت بهاره‌ی موسیقی هاوانا، همین امسال شرکت داشتند و من برای همین برنامه از آن‌ها مستقیما در محل اجرا صدا و تصویر گرفته‌ام. 

اجازه بدهید اول کمی در مورد عنوان این جنبش، یعنی نوه‌با تروبا، توضیح بدهم. نوه‌با تروبا یعنی تروبای جدید و تروبا واژه‌ای است قدیمی که به موسیقی نوازندگان دوره‌گرد در اسپانیای قرون وسطا ارجاع دارد. آن‌روزها به شاعر و خواننده و نوازنده دوره‌گرد تروبادور می‌گفتند. نوئل و پابلو و سیلویو از این رو نام گروه‌شان را نوه‌با تروبا گذاشتند که هر سه، ترانه‌سرا، نوازنده و خواننده آثار خودشان بودند و مثل دوره‌گردان قرون وسطا، با گیتاری بر دوش می‌توانستند در هر جایی کنسرت برگزار کنند.

و اما مولف بودن این هنرمندان، یعنی شاعر ترانه‌های خود نیز بودن، چیزی را به موسیقی کوبا افزود که پیش از آن نشانی از آن نبود: حرفی برای گفتن، آن هم در قالب لطیف‌ترین فرازهای عاشقانه. در طول ۴۰ سال گذشته تعداد ترابادورهای جدید در کوبا از صد هنرمند متجاوز است و تعداد ترانه‌هایی که به این جنبش تعلق دارند از یکهزار در گذشته اند. بگذارید برگردیم به سیلویو رودریگز و ترانه‌ی جاودانه‌اش به نام: انشاالله که فکر می‌کنم برای روانی ترانه بهتر باشد «کاش» ترجمه‌اش کنم:

[[photow02]]

کاش برگ درختان، به تنت نسایند وقتی که فرو می ریزند، تا به بلور بدل نشوند.<br />کاش باران، دیگر معجزه نکند، و بر پیکرت نبارد.<br />کاش ماه بتواند بی تو در بیاید.<br />کاش زمین پاهایت را نبوسد.<br />کاش تمام شود منظر مداومت<br />واژه سلیس‌ات ، لبخند کاملت.<br />کاش ناگهان چیزی بیاید و قطعت کند، رگه‌ی داس مانند نوری، دانه‌ی گلوله مانند برفی.<br />کاش دست‌کم، مرگ مرا با خود ببرد، تا تو را اینقدر نبینم، که تو را هماره نبینم، در تک تکِ لحظاتم، در تک تکِ تصوراتم.<br />کاش دست نایافتنی بمانی، حتی در ترانه‌هایم.

و اما از سیلویو و آثارش حرف بسیار دارم، ولی بگذارید بگویم که سیلویو رودریگز مثل میلیون‌ها مردم آمریکای لاتین عاشق «چه‌گوارا»ست و چندین ترانه برای او ساخته و اجرا کرده است. همین امر، و همراهی‌های دیگرش با رژیم کاسترو، مخالفان رژیم را که عمدتا در میامی آمریکا متمرکزند بر آن داشته است که او را سفیر هنری رژیم کاسترو بدانند. 

با این همه آثار او چنان مورد علاقه مردمند که مخالفان رژیم کاسترو از هر دسته در شنیدن ترانه‌های او تردید نمی‌کنند. حالا که از ترانه‌های سیلویو برای چه گوارا حرف زدم بگذارید با هم بخشی از مصاحبه او را در مورد خاطره‌اش از کنسرت دو دوازه سال پیشش در بولیوی (کشوری که چه گوارا در جنگل‌های آن به قتل رسید) بخوانیم: (مصاحبه رودریگز)

«یک‌ وقتی در معادن معروف به قرن بیستم در بولیوی بودم، که بیش از پنج هزار متر ارتفاع دارد تا برای معدن‌کاران کنسرت بدهم، می‌دانی که نیروی نظامی به طور منظم به این محل می‌آیند و کارگران از درآمدشان اسلحه تهیه می‌کنند و هر چند وقت یکبار شورشی به پا می‌شود که با خونریزی خاتمه می‌یابد. بنابراین سندیکای کارگری خیلی قوی است. سندیکا با دوستان من صحبت کردند تا برای کنسرت برویم آنجا. 

اول اینکه وقتی به جاده قرن بیستم بروی چون خیلی ارتفاع دارد کمبود اکسیژن پیدا می‌کنی. بنابراین ما با یک کپسول اکسیژن حرکت می‌کردیم. هر ترانه‌ای هم می‌خواندیم باید یک کمی اکسیژن تنفس می‌کردیم. من بیش از پنج شش ترانه نتوانستم بخوانم. به دوستانم گفتم من در این شرایط بیشتر از این نمی‌توانم بخوانم. در میان کارگران یکی بود که دست بلند کرد و گفت: سیلویو تفنگ مقابل تفنگ رو بحون. 

باور نکردنی بود! باور نکردنی از این نظر که یک معدنکار بولیویایی بعد از اینهمه سال در چنین شرایطی از من می‌خواست ترانه‌ای بخوانم که به چه گوارا تقدیمش کرده بودم. یک‌باره همه جا مثل یک رگه‌ی نور برایم روشن شد و نمی‌دانم از کجا اکسیژن به سینه‌ام رسید که برایش تفنگ مقابل تفنگ را خواندم.»

در سکوت کوهستان<br />آماده برای بدرود، پیش می‌رود.<br />واژه ای که در خاطره دارد انفجار خواهد بود.<br />مرد این سده، در این‌جا گم شد<br />نام و نام فامیلش تفنگ مقابل تفنگ است.

این ترانه را سیلویو رودریگز در جوانی و در آغاز کارش برای چه گوارا ساخت وقتی هنوز دود از لوله‌ی اسلحه بیرون می‌زد. سالیان سال بعد، وقتی در کارش پخته‌تر شد، ترانه‌ای دیگر برای چه گوارا سرود و اجرا کرد که چنان شیوا و ظریف است که به سختی می‌توان آن را در قالبی گنجاند، حتی در قالبی به وسعت چه‌گوارا. 

نام ترانه «یونیکورنیو» است که نام آن جانور افسانه‌ایِ اسب مانندست که دو بال بر گرده، وتک شاخی بر پیشانی دارد. من برای راحتی آن را اسب بال‌دار ترجمه می‌کنم:

اسب بالدار آبی من، دیروز گم شد.<br />به چرا رهایش کردم بودم که ناپدید شد.<br />هر کس خبری از او داشته باشد، پول خوبی از من خواهد گرفت.<br />اسب بالدار آبی من، دیروز گم شد.<br />نمی‌دانم از من قهر کرد، یا راه گم کرد،<br />من چیزی غیر از این اسب بالدار آبی ندارم.<br />اگر کسی خبری از او دارد<br />خواهش می‌کنم اطلاع بدهد<br />و من صد هزار، یا یک میلیون پول به او می‌دهم.<br />اسب بالدار آبی من، دیروز گم شد.<br />رفت.

من و اسب بالدارم رفیق شده بودیم<br />با یک کمی هم از عشق<br />با یک کمی هم از حقیقت.<br />با شاخ نیلی‌اش از آب، ماهیِ ترانه می‌گرفت<br />و مشغله‌اش شراکت دادن دیگران بود.<br />اسب بالدار آبی من، دیروز گم شد.<br />با اینکه دو تا داشتم، ولی من فقط همان را می‌خواهم، <br />برای هر خبری از او، پول می‌دهم<br />اسب بالدار آبی من، دیروز گم شد.<br />رفت.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/music/2008/07/post_206.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/music/2008/07/post_206.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">دست در دست</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 03 Jul 2008 18:17:23 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>شجریان: بزرگان‌مان را برای خودمان نگه داریم</title>
                  <description><![CDATA[[[photow01]]

۲۰ هزار نفر از علاقه‌مندان موسیقی سنتی در کنسرت تابستانه محمدرضا شجریان شرکت کردند. این کنسرت یک هفته‌ای که حواشی بسیاری را هم با خود به همراه داشت، در آخرین شب اجرا در تالار سه هزار نفری وزارت کشور به پایان رسید. 

میهمانان دو شب پایانی این کنسرت محمدرضا لطفی و حسین علیزاده بودند. محمدرضا هنرمند ساخت فیلمی از این کنسرت را برنامه‌ریزی کرده و در دست اجرا دارد.

فارغ از بحث قیمت بلیت‌، تهیه‌ی آن یکی از مشکلات علاقه‌مندان به کنسرت شجریان بوده است. تعداد زیاد علاقه‌مندان و محدود بودن فضای اختصاص یافته به اجراها، همیشه دوستداران کنسرت‌های شجریان را آزار داده است.

شجریان در نشستی با خبرنگاران با اشاره به این مساله گفته بود: «مشکل‌ترین کارها برای ما ارایه‌ی بلیت به شکل عادلانه بوده است. من از سال ۱۳۵۰، همان روزهایی که تالار رودکی یا همین تالار وحدت، نصف بلیت‌ها را به مردم نمی‌داد و دیگر موارد، همیشه معترض بوده‌ام.» 

وی با اعلام اینکه با این کنسرت می‌خواهد توجه ایرانی‌ها را به عارف اندیشمند این سرزمین شمس تبریزی جلب کند، گفته بود: «دل‌مان می‌خواهد بنیادی برای این مرد اندیشه داشته باشیم و بزرگان‌مان را برای خودمان نگه داریم.» 

این در حالی است که او در یک نشست خبری اعلام کرد: «برای پروژه‌ی بم هنوز هم به کمک احتیاج دارم، اما هرگز نگفته‌ام که به پروژه‌ی شمس تبریزی کمک مالی می‌کنم. بلکه قرار است یادآوری و توجه دادنی باشد. عواید این کنسرت صرف ساخت مقبره شمس نمی‌شود.»

[[photow02]]

مشکلاتی که برای تهیه کارت ورود خبرنگاران به وجود آمده بود و عدم اجازه عکاسی از کنسرت‌ها امکان پوشش مناسب خبری را با مشکل مواجه کرده بود. او خود در همان نشست خبری با اشاره‌ به این موضوع گفت:

«اگر عکاسان و خبرنگارها مزاحم کار و تمرکز بیننده‌ها نشوند، کاری به آن‌ها نداریم؛ اما نمی‌توان مردم را معطل گذاشت که عکاسان از این سوی تالار به سوی دیگر بروند، جلوی مردم را بگیرد و مانع از دیدن و شنیدن آن‌ها شود. ما مسؤولیم. همیشه دل‌مان می‌خواسته خوب عنوان شویم، همان‌جور که هستیم، نه بیشتر نه کم‌تر؛ شما خبرنگارها هم کار ما را خداپسندانه و مردم‌پسندانه مطرح کنید.»

او البته اضافه کرد: «مطلقاً توجه ‌نکردن و بی‌حرمتی به خبرنگاران وجود نداشته، برای من هرکدام از مهمانان عزیز است. ما برای مردمی که می‌آیند همه ‌کاری می‌کنیم که با احترام بیایند و بروند.همه‌ی آن‌ها مهمان‌های خاص‌مان هستند.»

با این حال وب‌سایت «شجریانی‌ها» و وبلاگ «همایون شجریان» در مطالبی، گزارش‌های منتشرشده در رسانه‌ها را درباره این کنسرت مغرضانه و بدون پایه‌های علمی دانسته و به طور مثال این‌که: در این سا‌ل‌ها بسیاری از رسانه‌ها در کنار نگارش گزارش‌های مفصل از کنسرت‌ها و ارایه‌ی مداوم اخبار حوزه‌ی استاد آواز ایران، از لحنی مغرضانه استفاده کرده‌اند و سعی می‌کنند در نوشته‌های خود، به گونه‌ای ماهرانه و در لفافه علیه وی موضع‌گیری کنند.

وب سایت شجریانی‌ها، برگزار نشدن کنفرانس خبری پیش از اجرای کنسرت را عامل به وجود آمدن موج منفی از سوی رسانه‌ها دانسته است. 

<a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1153548"><strong>به گزارش ایسنا،</strong></a> اجرای کنسرت محمدرضا شجریان، با گروه شهناز، در تالار بزرگ وزارت کشور، در حالی همراه شد، که این برنامه که طبق اعلام برگزارکنندگان، به خاطر آن‌چه که «مستقر نشدن به موقع حاضران، گیر افتادن تعدادی از عوامل در آسانسور تالار و طولانی بودن صف سرویس‌ها» اعلام شد، با تأخیر یک ساعته، در نخستین شب ساعت ۲۱ آغاز و در شب دوم اجرا هم بدون عنوان‌ شدن این عوامل حوالی ساعت ۲۰:۳۰ اجرا شد.

محمدرضا شفیعی کدکنی و هوشنگ ابتهاج از جمله میهمان‌های ویژه‌ی شجریان به شمار می‌رفتند. برخی از مسئولان و معاونان وزارت کشور نیز در این کنسرت حاضر بودند.

[[photow03]]

پس از اجرای نخستین قطعه‌ در حالی که شجریان از تعداد زیاد دوربین‌های موبایلی که در دستان حاضران به هوا بلند شده بودند، به خشم آمده بود، به حاضران تأکید می‌کرد در صورت ادامه عکاسی و فیلم‌برداری اجرا را ادامه نمی‌دهد. این اعتراض در طول اجرا و شب دوم هم ادامه داشت تا جایی که وی حتی مورد به مورد تذکر می‌داد.

محمدرضا شجریان پیش از برگزاری کنسرت‌ها خواسته بود تا در جمعی دوستانه و غیررسمی با نمایندگان رسانه‌های مختلف خبری گلایه‌ها را بگوید و بشنود. در این نشست عکاسان دعوت شده اجازه عکاسی نداشته و تأکید آن‌ها بر توجه جدی و به خبرنگاران بود.

در این جلسه «درد دل متقابل»، شجریان با تأکید بر اینکه نظر مردم برایش اهمیت دارد، به مشکلات و شایعاتی که در اطراف اجراهای او به وجود می‌آید، اشاره کرد و آن‌ها را نتیجه استقبال بیش از حد مردم دانسته و طبیعی ارزیابی کرد.

شجریان در این نشست درباره همکاری با گروه آوا هم با خبرنگاران سخن گفت. او با اشاره به این‌که از گروه آوا جدا نشده ‌است، بر ادامه همکاری‌اش با حسین علیزاده و کیهان کلهر تأکید کرد و گفت:

«وقتی برای مدتی با هم کار می‌کنیم، دلمان می‌خواهد کسان دیگری هم بیایند؛ پس برای تنوع کار سعی می‌کنیم با گروهی تازه به صحنه بیاییم. این امر به معنی جدایی نیست؛ بلکه می‌خواهیم تعداد بیشتری از هنرمندان را با خود همراه کنیم.»

شجریان در اشاره‌ای به رسانه های داخلی گفت: «از سال ۱۳۴۵ دیگر جایی برای من در تلویزیون نبود. تا حالا هم دیگر به تلویزیون باز نگشته‌ام. عده‌ای کاباره‌‌دار آن‌جا را اداره می‌کردند؛ که البته پس از انقلاب دیگر جایی برای آن‌ها نبود. موسیقی و آواز ایران هم با عنوان سرود و گاهی کم و زیاد می‌شد. در این فضا ما سعی کردیم کار خودمان را بکنیم.»

علاقه‌مندان حاضر در سالن در تمام هفت شب اجرای کنسرت، از شجریان و گروهش خواستند که مرغ سحر، را اجرا کنند و شجریان هر بار خواسته مردم را اجابت کرد.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/music/2008/07/post_220.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/music/2008/07/post_220.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رسانه و موسیقی</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 01 Jul 2008 18:05:30 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«شاهنامه، در حد آثار شکسپیر است»</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>تابستان امسال دو واقعه‌ی بزرگ فرهنگی­ هنری ایرانی در شهر تورنتو برگزار خواهد‌ شد که انتظار می‌رود توجه بسیاری را به خود جلب کند. فستیوال «تیرگان» که در تاریخ ۱۷ تا ۲۰ ماه ژوییه و چند روزی پس از آن، همایش دوسالانه‌ی انجمن جهانی مطالعات ایران‌شناسی که از ۲۹ ژوییه تا دوم اوت برگزار خواهد شد.

در حاشیه‌ی همایش دوسالانه‌ی انجمن جهانی مطالعات ایران‌شناسی، امسال واقعه‌ی دیگری اتفاق می‌افتد که برگزاری کنسرت هزاره‌ی شاهنامه‌ است. در این کنسرت بی‌سابقه، یک اثر موسیقی کلاسیک غربی و الهام‌‌گرفته از داستان‌های شاهنامه، به نام «سه‌گانه‌ی پارسی» همراه با نقالی و پرده‌خوانی یکی از پیشکسوتان نقالی ایران، با اجرای ارکستر سمفونی تورنتو به صحنه می‌رود که سازنده‌ی این اثر کلاسیک بهزاد رنجبران موسیقی‌دان ایرانی مقیم آمریکاست.

با بهزاد رنجبران در دیدار یک‌روزه‌اش از تورنتو گفت‌وگو کردم. نخست از او می‌پرسم، چه طور شاهنامه‌ی فردوسی، الهام‌بخش وی در ساختن اثری در موسیقی غربی برای ارکستر سمفونی شد؟</small></strong>

[[sound]]

شاهنامه‌ی فردوسی نه تنها از جنبه‌ی تاریخی، بلکه از جنبه‌ی دراماتیک‌اش هم مد نظر من بوده است. تنوع داستان‌ها و هم‌چنین شخصیت واقعی افراد اصلی در شاهنامه هر کسی را جلب کرده است و نقاشان و هم‌چنین شاعران مختلف از آن الهام گرفته‌اند. 

در سنین نوجوانی این داستان‌ها آن قدر روی من تأثیر عمیقی گذاشته بود که علاقه‌مند بودم به‌عنوان آهنگساز، قطعاتی در این مورد بنویسم. منتها ‌در سن ۱۱­- ۱۰سالگی امکاناتی نداشتم و می‌باید سال‌ها صبر می‌کردم.

این پروژه حدود بیست سال پیش شروع شد و سال ۲۰۰۰، سومین قطعه‌ی این «سه‌گانه پارسی» تمام شد. در حقیقت از یک زبان بین‌المللی که موسیقی کلاسیک باشد من استفاده کردم که این گنجینه‌ی ملی خودمان را در ارتباط با عرصه‌ی جهانی بگذارم.

[[photow01]]

من فکر می‌کنم شاهنامه نه فقط متعلق به ایرانیان، بلکه متعلق به تمام دنیاست و باید هرچه بیشتر بتوانیم آن را جهانی‌تر کنیم، چون شخصیت‌های داستان، شخصیت‌هایی انسانی هستند که در هر جایی می‌توانند وجود داشته باشند. 

این شخصیت ها در شاهنامه اسم‌های ایرانی دارند، ولی خصوصیات انسانی‌شان مشترک با همه جای دنیاست. نکته‌ی دوم این است که شاهنامه یک منبع مهم الهام‌بخش برای من به‌عنوان یک آهنگساز است. 

من ترجیح می‌دهم از اسطوره‌های ایرانی الهام بگیرم تا از اسطوره‌های آمریکای جنوبی که برایم بیگانه است. البته اگر در اسطوره های غیرایرانی موضوع، دراماتیک جالبی باشد، برایم جذاب است، ولی جذابیت اسطوره‌های ایرانی برای من خیلی طبیعی‌ست. 

البته باید بگویم که موسیقی زبان بین‌المللی‌ست، منتها شیوه‌ی بیان ورنگ‌آمیزی‌ «سه گانه پارسی» و یک‌سری از ملودی‌هایش، رنگ‌آمیزی ایرانی دارد. ولی من قصد هارمونیزه کردن ملودی یا ترانه‌های محلی و یا دستگاههای ایرانی را در این راستا نداشتم، و این «سه‌گانه‌ پارسی» در حقیقت فضای دراماتیک شاهنامه را از نظر من حفظ می‌کند.

<strong>کسانی که در اجراهای مختلفی که در گوشه و کنار دنیا داشتید «سه‌گانه پارسی» را شنیده‌اند، عکس‌العمل‌شان چه بوده؟ آیا فکر می‌کنید توانسته‌اید از طریق «سه‌گانه پارسی» هدفی را که داشتید به شنوندگان‌تان منتقل کنید یا نه؟</strong>

اتفاقاً وقتی سی‌دی «سه‌گانه پارسی» درآمد، یکی از منتقدین بزرگ آمریکا در مقاله‌اش نوشت که حماسه‌ی بزرگ ملی ایران ازطریق این سی‌دی به ما معرفی شده است. و این برای من یک لوح افتخار بود که از طریق این موسیقی، افرادی با حماسه‌های ملی ایران آشنا می‌شوند.

البته باز تاکید می‌کنم که من از جنبه‌ی دراماتیک به این داستان‌ها نگاه می‌کنم و در آن حالت ملی‌گرایی افراطی نمی‌بینم. چون احساس می‌کنم این گنجینه متعلق به همه‌ی دنیاست. همه‌ی انسان‌ها هرچقدر بیشتر شاهنامه را بخوانند، مثل همه‌ی ما ایرانیان لذت خواهند برد و مانند شکسپیر یا ایلیاد، شاهنامه نیز باید متعلق به همه‌ی جامعه‌ی بشری باشد.

<strong>‌‌معمولاً مردم با آثار ادبی کلاسیک از روی متن و کتاب آشنا هستند، و بعد اگر نوعی موسیقی‌ در رابطه با آن آثار ساخته شده باشد، ‌بیشتر‌ با آن آشنا می‌شوند و ‌موسیقی‌ در واقع تکمیل‌کننده است. برای غربی‌ها ظاهراً در مورد «سه‌گانه پارسی» شما باید برعکس باشد. یعنی شاید بسیاری اصلاً با شاهنامه آشنا نیستند، اما موسیقی و اثر کلاسیک شما را می‌شنوند. این رابطه‌ی برعکس را آیا متوجه شده‌اید و موردی برای‌تان به‌وجود آمده است یا نه؟</strong>

در دوره‌ای در دهه‌ی ۶۰­-۱۹۵۰، شاهنامه رواج وسیعی بین آکادمسین‌ها داشت، ولی ‌در این میان‌ وقفه‌ای افتاد. اما الان به خاطر هزاره اختتام شاهنامه، یک فرصت طلایی ‌پیش آمده‌ که همه‌ی ایرانیان باید هر نوع امکانی که دارند، در جهت معرفی شاهنامه به‌کار ببرند. 

به خاطر جنبه‌ی ملی‌گرایی روی آن تکیه نمی‌کنم، بلکه به خاطر جهانی‌بودنش تکیه می‌کنم که این اثر متعلق به تمام دنیاست و اگر موسیقی من بتواند یک قدم نیز در این راه بردارد، من خیلی خوشحال هستم و برای من یک افتخار ا‌ست. 

البته من قطعات دیگری دارم که قطعات مفصلی‌ست، ولی این سه گانه برای من ارزش زیادی دارد. چون برمی‌گردد به آن احساسات شخصی و آن غرور ملی‌ که دارم و می‌خواهم آن را با همه‌ی دنیا شریک بشوم. 

<strong>در لیست آثارتان، چندتا اثر هم دارید که با الهام ازادبیات معاصر ایران، مثل اشعار نیمایوشیج، شاملو و اخوان ثالث ساخته‌اید. ادبیات معاصر ایران چقدر به شما الهام می‌دهد؟</strong>

‌این زمینه‌ای‌ست که بیشتر می‌خواهم کار بکنم. علاقمند هستم همکاری بیشتری با شاعران معاصر یا قرن بیستم ایران داشته باشم. روی ‌اشعار‌ شاعرانی که کار کرده‌ام، یکی رباعیات عمر خیام ‌بوده‌ که قطعاتی با عنوان «آوازهای ابدیت» برای سوپرانو و ارکستر نوشتم یا قطعاتی که روی آثار مولوی است. 

سه قطعه هم که اخیراً ساخته‌ام، مجموعه‌ای کوچک است که ‌ملهم از شیراز، اصفهان و دیگری هم از باغ فین کاشان است. به‌خصوص باغ فین کاشان که در حقیقت مرثیه‌ای برای امیرکبیر است. چون همان‌طور که می‌دانیم، امیرکبیر مرد بزرگ تاریخ ایران در حمام فین به قتل رسید و این قطعه نه تنها زیبایی این باغ را توصیف می‌کند، بلکه حزنی را بیان می‌کند که به آدم از سفرش به این باغ دست می‌دهد. 

[[photow02]]

در واقع این احساس شخصی من است که یک حالت مرثیه برای امیر کبیر است. به‌هرحال همه‌ی این‌ها برای من جنبه‌های خیلی شخصی دارند.

<strong>شما از سنین نوجوانی برای ادامه‌ی تحصیلات‌تان، به خارج از کشور آمدید. بیشتر سال‌های عمرتان را از سن هجده نوزده سالگی در خارج از کشور گذراندید یا داخل ایران؟</strong>

من هجده سالگی آمدم خارج و فقط در طی سی و پنج سال اخیر دو سه بار رفتم ایران. ولی حال و هوای ایران هنوز در ذهن من، خیلی خیلی تازه است. واقعیت‌اش این است که وقتی از آدم‌ها می‌پرسند که شما مال کجا هستید، یعنی کجا به‌دنیا آمدید و کجا بزرگ شدید، مهم این نیست که کجا زندگی می‌کنید، چون آن‌قدر ممکن است تاثیربخش نباشد. ولی ‌محیط زندگی‌ در سنین اولیه، حداقل برای من و برای خیلی‌ها، بسیار اهمیت داشته است. 

یکی از قطعاتی که سه هفته پیش در آتلانتا اجرا شد، یک کنسرت پیانو بود که ارکستر سمفونیک آتلانتا سفارش داده بود. برای این کنسرت ‌ مد‌نظرم ساز «درازنای» بود که در تخت جمشید وقتی شخصیت‌های بزرگ می‌آمدند، با ساز «درازنای» ورود این پادشاهان را اعلام می‌کردند و همچنین در تعزیه از این «درازنای» استفاده می‌شده است. 

من با الهام از این دو بخش، تخت جمشید و تعزیه، از این ساز و همچنین ساز دف در این کنسرت پیانو استفاده کردم. در واقع سعی می‌کنم اجزای موسیقی و فرهنگ ایران را در زبان خودم بگنجانم.

<strong>فکر می‌کنید اگر ادبیات کلاسیک یا ادبیات معاصر ایران، به زبان‌های غیرایرانی ترجمه شده بود، شما را راحت‌تر به هدف‌تان می‌رساند؟ یعنی مردم نخست با متون ادبی آشنا بودند، و بعد با موسیقی و اثر شما آشنا می‌شدند و یا این وضعیتی که الان وجود دارد، کار شما را سخت‌تر نمی‌کند و می‌توانید آن حس و هدفی را که دارید به مخاطب خودتان منتقل کنید‌؟</strong>

راستش آرزوی من است که یک‌روزی شاهنامه، مانند شکسپیر، جزو دروس درسی همه‌ی دنیا قرار بگیرد. یعنی شاهنامه در حد ادبی شکسپیر است. 

منتها موسیقی به‌خصوص به‌خاطر وسایل ارتباط جمعی وسیعی که موجود است، یک ارتباطِ بلافاصله ایجاد می‌کند که برای شعر مهیا نیست، چون اولاً شعر کلاسیک برای خود ایرانی‌ها هم آسان نیست و اگر از آن‌ها بپرسید، شاید خیلی‌هاشان شاهنامه را نخوانده و یا آشنا نباشند. ولی به طور کلی ما ابیاتش را حفظ کرده‌ایم و می‌توانیم بیانش کنیم و می‌دانیم که شاهنامه در مورد چیست. 

من خودم همیشه یک نکته یادم می‌آید که برایم خیلی باارزش بود. یک‌بار وقتی قطعه‌ی «هفتخوان رستم» در کالیفرنیا اجرا شد، بعد از برنامه وقتی داشتم مصاحبه‌ی رادیویی می‌کردم، یک آقایی روی خط آمد و گفت‌ امشب وقتی من برنامه‌ی هفتخوان را با ارکستر سمفونیک شنیدم، آنقدر به من غرور ملی دست داد که می‌خواهم بروم شاهنامه را بردارم و بخوانم و همچنین می‌خواهم این شاهنامه را برای دخترم هم بخوانم و با آن آشنایش کنم. در حقیقت این زمینه‌ای ایجاد می‌کند که بازگشتی به فرهنگ خودمان داشته باشیم.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/music/2008/06/post_219.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/music/2008/06/post_219.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 23 Jun 2008 17:39:15 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>کریس دی‌برگ: «تهران از لندن و نیویورک امن‌تر است»</title>
                  <description>کریس دی برگ، خواننده‌ی ۵۹ ساله‌ی ایرلندی در کنفرانس مطبوعاتی امروز، صحبت‌هایش را با تعریف و تمجید از فرهنگ ایران شروع کرد و گفت: «آمدن به ایران آرزویی بود که از زمان کودکی داشتم. زمانی که در داستان‌ها و افسانه‌ها تمدن پارسی و تاریخ ایران را می‌خواندم و خیلی علاقمند بودم از دیار داریوش و کورش دیدن کنم».

[[sound]]

کریس دی‌برگ در مرکز همایش‌های رایزن، در مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، همراه با مدیر شرکت «ترانه‌‌ی شرقی» و آهنگساز گروه «آریان» و مدیر برنامه‌های خودش صحبت می‌کرد. 

کریس دی‌برگ در این صحبت‌ها گفت که قبل از آمدن به ایران در روسیه برنامه داشته، ولی آن‌جا چند بادی‌گارد و محافظ از او محافظت می‌کردند. در حالی که در ایران، آزاد و راحت به یکی از رستوران‌ها رفته و توانسته است در یک فضای آزاد با ایرانی‌ها به گفت‌وگو بنشیند.

[[photow01]]

خبرنگاری از این خواننده پرسید: «قبل از این که شما به ایران بیایید، خیلی از رسانه‌های غربی که وابسته به دولت‌های اروپایی و آمریکایی هستند، شما را حذر دادند از سفر به ایران. حتا پا فراتر گذاشتند و گفتند که ممکن است شما را در ایران ترور کنند.

کدام دست رسانه‌ها بودند؟ یا چه کشورهایی بودند؟ اگر دوست دارید بگویید. ضمن این‌که آیا در این مدتی که شما در این‌جا بودید، چنین حسی به شما القا شده؟ این امکان اساساً در ایران وجود دارد که یک هنرمند یا تنها یک شهروند اروپایی را در ایران ترور بکنند‌؟»

و کریس دی‌برگ جواب داد که سه روز گشت و گذارش در تهران به او ثابت کرده است که تهران امن‌تر از لس‌آنجلس و لندن است.

کریس دی‌برگ در مورد استفاده از شعر فارسی گفت: «‌فردوسی یکی از شاعران حماسی ایران است که تأثیر بسیار زیادی در شعر فارسی گذاشته است بنابراین اجرای اشعار این چنینی خیلی راحت نیست، اما به شما اطمینان می‌دهم که در پی سفرم به این‌جا، قطعاً کار خواهیم کرد‌».

گروه آریان در آلبوم جدید خود، آهنگی با عنوان «کلماتی که دوستشان دارم» را با کریس دی‌برگ مشترک به صورت دو زبانه، انگلیسی و فارسی، اجرا کردند. گروه آریان نخستین گروه پاپ ایرانی‌ست که در سال ۱۹۹۹ مجوز اجرای کنسرت را درایران گرفت.

[[photow02]]

کریس دی‌برگ در این مصاحبه‌ی مطبوعاتی چندبار تاکید کرد که از محدودیت‌های موجود در اجرای کنسرت‌های موسیقی پاپ در ایران آگاهی دارد. او تاکید کرد که برای مردم عادی در ایران حاضر شده است، همان‌طور که بعد از جنگ داخلی ۱۹۷۵ تا ۱۹۹۰ در لبنان هم به این کشور سفر کرده و کنسرت برگزار کرده بود.

در ادامه‌ی این گفت‌وگوی مطبوعاتی مدیر شرکت برگزارکننده‌ی کنسرت موسیقی پاپ در ایران اعلام کرد که امیدوار است دست‌کم یکی از کنسرت‌های کریس دی‌برگ در ماه اکتبر یا نوامبر سال جاری در ایران برگزار بشود و اطمینان داد که وزارت فرهنگ و ارشاد مجوز این کنسرت را می‌دهد و قبلاً جواب مثبت شفاهی را برای اجرای کنسرت کریس دی‌برگ در ایران دریافت کرده است.
</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/music/2008/05/post_218.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/music/2008/05/post_218.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رسانه و موسیقی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 28 May 2008 19:02:09 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>چه زیباست اورامان</title>
                  <description>گاه در میان آهنگ‌سازان، تنها یک آهنگ واحد سبب شهرت آن‌ها می‌شود، ولو که این آهنگ،  کوتاه‌ترین اثر آهنگساز باشد.

[[sound]]

برجسته‌ترین نمونه را در مورد لوییجی بوکرینی می‌توان یافت که با آن‌که یازده کنسرتو و چندین کوارتت و کوینتت برای گیتار و فلوت و ویلون سل آفریده است، تنها یکی از کوینتت‌ها، آن‌ها یک بخشی از آن، شهرت این آهنگساز ایتالیایی قرن هجدهم را جهانگیر ساخته است.

لویی جیبوکرینی در جوانی از ایتالیا به وین و پاریس مهاجرت کرد و بعد به اسپانیا رفت و تا آخر عمر در آن دیار ماند. یک نکته‌ی دیگر هم زندگی بوکرینی را از بسیار از همتایان او متمایز می‌سازد.

[[photow01]]

با آن‌که هرجا رفت و رسید، قدر دید و در صدر نشست، در منتهای فقر و تنگدستی از دار دنیا رفت. و اما قطعه‌ای که سبب شهرت جهانگیر او شده است، منوئتی است از یکی از کوینتت‌های ذهنی او که تا زمانه‌ی ما نقش آهنگ‌های اورگرین یا همیشه ماندگار را ایفا کرده است.

خانواده‌ی کامکارها را کیست که نشناسد. از پدربزرگ و پدر گرفته تا فرزند و نوه همه سری در موسیقی و دستی به ساز دارند. آنها زاده‌ی کردستان‌اند که خون شاد موسیقی در رگ‌هایش جاری‌ست.

به راستی کمتر ولایت و ایالتی را در ایران می‌توان یافت که موسیقی‌اش از نظر شادابی و سرزندگی به پای کردستان برسد.

براداران کامکار از سال‌ها پیش با دقت و ظرافت بسیار زیبایی‌های موسیقی سرزمین خود را جلوه‌گر ساخته‌اند. نمونه‌های برجسته‌ی این جلوه‌گر را در سی.دی «گل‌ نشان» می‌توان یافت که شامل ۸ آهنگ کردی است و در صدر آن‌ها ترانه‌ای‌ست که به توصیف منطقه‌ی اورامان پرداخته است. «اورامان زیبا» یا «چه زیباست اورامان» آنچنان پرشور و حال اجرا شده که به‌قول سعدی سرو و بید و چنار را هم در باغ به رقص درمی‌آورد.
</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/music/2008/05/post_217.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/music/2008/05/post_217.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی ایرانی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 17 May 2008 15:16:01 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>با موسیقی رؤیاها را تصویر کنیم</title>
                  <description><![CDATA[[[sound]]

در میان آهنگ‌سازان رمانتیک قرن نوزدهم، سه تن را می‌توان به عنوان پرشورترین‌ها به شمار آورد: شوپن، شوبرت و شومان.

هر چه شوپن و شوبرت برون‌گرا هستند، شومان درون‌گراست. از همین رو نیز آفریده‌هایش ژرفای بیشتری دارد. روبرت شومان زاده‌ی شرق آلمان بود و پدر و مادرش هر دو اهل فرهنگ بودند. پدر کتاب‌فروشی داشت و مادر خواننده‌ی آریاهای اپرایی بود.

روبرت استعداد ادبیاتی را از پدر و قریحه پرتوان موسیقی را از مادر به ارث برده بود. از همین رو آثار او غالباً رنگ و بویی شاعرانه دارد. او مدتی را نیز به اصرار مادر به تحصیل حقوق پرداخت؛ ولی خیلی زود به عرصه‌ی اصلی قریحه و استعداد خود بازگشت. 

از روبرت شومان آثاری در فرم‌های مختلف سازی، آوازی و ارکستری باقی مانده است. از میان انبوه آن‌ها قطعه‌ای را از مجموعه صحنه‌های کودکانه برای شبانه خود برگزیده‌ایم که حس و حال شاعرانه او را به درستی نشانه می‌زند. 

نام قطعه «رؤیاپردازی» است. با موسیقی بهتر از این نمی‌شود رؤیاها را تصویر کرد. رویاهایی که او را تا مرز جنون همراهی کرد و زودهنگام به دست مرگش سپرد.

[[photow01]]

هر چه ترانه‌پردازان قدیمی برای متن ترانه‌های خود به سراغ سعدی و حافظ می‌رفتند، ترانه‌پردازان زمان ما به غزلیات مولوی گرایش دارند. ظاهراً موسیقی درونی غزلیات مولوی آن‌ها را به این کار راغب می‌کند؛ ولی نمی‌دانند که همین موسیقی پنهان درخشان وبال گردن‌شان می‌شود و نمی‌گذارد از این ورطه سالم به در آیند. یا باید از ریتم موسیقی مولوی پیروی کنند که دیگر تحصیل حاصل است و یا ریتم‌های او را بشکنند که در این صورت مولوی را خراب کرده‌اند. 

با این همه گاه در میان آنانی که از موسیقی مولوی تبعیت می‌کنند، بعضی دست کم سبب برجسته شدن کار او می‌شوند. به عنوان نمونه ترانه‌ای را بشنوید از محمد حیدری و با صدای شکیلا، خواننده ایرانی مقیم آمریکا که در آن محتوای غزلی از مولوی را برجسته کرده‌اند. غزلی که گویی روزگار امروز ما غریبان را تصویر می‌کند.

<center><em>جانا به غریبستان، چندین به چه می‌مانی<br>باز آی تو از این غربت، تا چند پریشانی</em></center>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/music/2008/05/post_216.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/music/2008/05/post_216.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی کلاسیک</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 11 May 2008 15:32:51 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>کریس دی برگ:‌ «در ایران برای مردم می‌خوانم، نه دولت»</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>از سی سال پیش که در ايران انقلاب شده است، هيچ خواننده‌ی غربی در ايران برنامه‌ای اجرا نکرده است. اما کريس دی‌ برگ که اکنون اين‌جاست، قرار است اين تابستان در ايران برنامه داشته باشد، علی‌رغم تمام جنجال‌هايی که بر سر وضعيت حقوق بشر و مسايل انرژی هسته‌ای‌ در ايران وجود دارد.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>کريس عده‌ای هستند که می‌پرسند چرا می‌روی ايران و اصلاً آیا نگرانی‌ای وجود دارد يا نه؟</strong>

بله، البته. من و دوستان‌ام در ديدگاه‌های سياسی‌مان ساده‌لوح نیستيم. من خيلی خوش‌اقبال بوده‌ام که موسيقی من بيش از بيست سال است که در ايران از استقبال خوبی برخوردار بوده است. حدود دوازده سال پيش به فکر رفتن به ايران افتاديم و در نتيجه اين برنامه‌ يک روند طولانی است. 

در مورد حرف کسانی که می‌گويند، چرا می‌روم ايران می‌گويم اگر شما با وضعيت حقوق بشر در چين موافق نيستيد، چرا با چين روابط تجاری دارید؟ در واقع من بسيار  طرف‌دار ورزشکاران المپيک هستم که هنوز بر سر این قضيه مشکل دارند. نبايد به آنها گفت که نبايد بروند چين. مسأله، مسأله‌ی تجارت است و آنها هم خیلی در این مورد احساس پرشوری دارند.

<strong><a href="http://www.youtube.com/watch?v=Zs4UrOdupLw">ویدئوی مصاحبه با کریس دی برگ را اینجا ببنید</a></strong>

<strong>فکر می‌کنم اين‌که می‌گوييد خيلی جالب است که اغلب افراد مشهوری مثل ورزشکاران و هنرمندان هستند که اين‌جا ملامت می‌شوند در حالی که گروه‌های بی‌شمار دیگری هم هستند که با اين کشورها سر و کار دارند.</strong>

صددرصد. من فکر می‌کنم اين مسأله‌ی تجارت است که مهم است و نکته‌ی ديگر اين است که من می‌روم برای مردم بخوانم، نمی‌روم برای دولت بخوانم. برای اين‌که همه چيز برای همه روشن باشد، می‌گويم که من و دوستان‌ام آخر ماه آينده می‌رويم ايران با عده‌ای از افراد متخصص امور فنی برای اين‌که مطمئن باشيم واقعاً می‌توانيم اين کار را انجام دهيم و بعد ما هستيم که تصميم می‌گيريم. 

اين‌جوری نيست. بله ما می‌رويم و دعوت‌نامه را قبول کرده‌ايم و دست شما درد نکند و بله ما می‌آييم. ما خيلی نسبت به موضوع فکر کرده‌ايم. من اولين آدمی بودم که بعد از جنگ بيست ساله در بيروت برنامه اجرا کردم. من در ايام سخت آپارتايد رفتم آفريقای جنوبی برای اين‌که سعی کنم چيزی را عوض کنم. 

به آنها که می‌گويند چرا می‌روی آن‌جا می‌گويم خوب شما خودتان چه کار می‌کنيد که تفاوتی ايجاد کنيد. من می‌خواهم تفاوتی ايجاد کنم و چيزی عوض بشود.

<strong>اين نکته هم جالب است که مخاطب‌ات چه کسانی خواهند بود. فقط مخاطبان خارجی ساکن در ايران خواهند بود؟</strong>

نه، نه. اينها مردم ايران خواهند بود. عده‌ی خيلی زيادی از جوان‌ها خواهند بود. وقتی اولين بار در بيروت برنامه اجرا کردم، هر شب، در آن دو شب، بيست هزار نفر آمده بودند و همين شادمانی که در چهره‌شان بود، می‌گفت که متشکريم از اين‌که آمده‌ای اين‌جا. 

در وب‌سايت‌ام ميزان ويزيتورها بسيار بالاست و من سی و چهار سال است که کارم اين است و به همين دليل است که الآن به اين‌جا رسيده‌ام و من آلبوم تازه‌ای دارم به اسم «اکنون و آن وقت» که شامل تمام دور‌ه‌ی کار حرفه‌ای من است. می‌خواهم اين نوع موسيقی، آن موسيقی‌ای باشد که اگر بروم (ایران) اجرا شود.

<strong>ما اين‌جا در اسکای نيوز برای تمام دنيا برنامه اجرا می‌کنم و از محبوبيت‌ات در سراسر جهان خبر دارم و انگلیس تنها بخش کوچکی از آن است. هيچ وقت نشسته‌ای با خودت فکر کنی که چگونه به دل فرهنگ‌هاو کشورهای مختلف نفوذ کرده‌ای؟</strong>

خيلی باور نکردنی است. آلبوم‌های من ۴۵ ميليون فروش داشته‌اند و من خودم هم نتوانسته‌ام بفهمم چطور شده است که رسيده است به ۴۵ ميليون که رقمی است بسيار بالا. من خيلی خوش شانس‌ام که بعد از ۳۴ سال کار ستاره‌ی بين‌المللی شدم و هنوز هم دارم کار می‌کنم. 

در همين سه هفته‌ی گذشته من در روسيه، لاتويا، ليتوانی، بيروت، آلمان و دانمارک و با گروه‌ام کنسرت داده‌ام و دليل‌اش اين است که به کاری که می‌کنم عشق می‌ورزم. ]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/music/2008/04/post_215.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/music/2008/04/post_215.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی ملل</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 27 Apr 2008 16:27:07 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>مهرک، حسین تهی و خلیج فارس در «رادیو دیوار»</title>
                  <description><![CDATA[[[photow01]]

«رادیو دیوار» یک رادیوی اینترنتی است که به موسیقی رپ و هیپ‌هاپ فارسی می‌پردازد و هر جمعه پیش از برنامه‌های زنده، از رادیو زمانه زمانه پخش می‌شود.

برنامه این هفته رادیو دیوار با آخرین خبرهای رپ فارسی تا چهارم اردیبهشت‌ماه آغاز می‌شود<br>سپس مصاحبه‌ی دیوار را با «مهرک» (Reveal) می‌شنوید؛ رپ‌خوان ایرانی‌الاصلی که در انگلستان بزرگ شده و گفتگویی واقعاً شنیدنی هم هست.<br>برنامه «هر هفته یک صدا» این بار به معرفی «حسین تهی» می‌پردازد.<br>برنامه «تازه‌ها» هم این بار دو آهنگ از خواننده‌های تازه‌کار پخش می‌کند.

هم‌چنین در طول این برنامه آهنگ گروه «7th Arena» را می‌شنوید که برای تغییر نام خلیج فارس به نامی مجعول در «Google Earth» است.<br>آهنگی هم از گروه «داد» به اسم «اگه این» پخش می‌شود.

در طول اخبار این برنامه، مصاحبه‌هایی تلفنی با بهرام (خواننده «نامه‌ای به رییس‌جمهور») و نماینده‌ای از خواننده‌های صامت هم انجام می‌شود.

[[sound]]]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/music/2008/04/post_214.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/music/2008/04/post_214.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی زیرزمینی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 26 Apr 2008 13:21:32 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>