<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>عباس معروفی</title>
      <link>http://zamaaneh.com/maroufi/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sat, 20 Mar 2010 19:32:09 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>عیدانه‌ای به رنگ خواسته‌های سبز</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>کاش این بهار که می‌آید، تو بر چوبه‌ی داری که جانت را ربود جوانه بزنی. کاش این بهار که می‌آید، گل‌های سرخ نرویند بر آسفالت شهر. کاش این بهار، بهار دیگری باشد، بهاری مبارک. این شعری بود از وبلاگ ستاره‌ باران.

[[sound]]

دو/سه روزی است که توی وبلاگ‌ها می‌چرخم، شاید یک مطلب امیدبخش عیدانه پیدا کنم، چیزی بهاری، نوروزی، ولی تخمش را ملخ خورده، گیر نمی‌آید. با این حال نا‌امید نیستم.

باز هم می‌چرخم و حالا می‌خواهم ببینم دور و اطراف ادبیات، به ویژه ادبیات مقاومت چه خبر است. مطالب خوبی خوانده‌ام، چند‌تایی هم دست‌چین کرده‌ام برای علاقه‌مندان زمانه، مرضیه‌ی رسولی در وبلاگ «سه روز پیش» مطلبی با عنوان <a href="http://3roozpish.persianblog.ir/post/495/">وضعیت </a>نوشته است:</small></strong>

تمام نامه‌ها‌ی کاغذی که نوشته بودم روی دستم باد کرده. پست بسته است. گفتند برو لشکر. دیروز بعدازظهر رفتم پست مرکزی توی چهارراه لشکر و گفتند بسته است و فردا ساعت ۹ صبح باز می‌شود. باجه‌ی پست شبانه‌روزی هم بسته بود. امروز رفتم گفتند برو باجه‌ی شبانه‌روزی.

جالب است که باجه شبانه‌روزی فقط صبح‌ها باز است. رفتم باجه‌ی شبانه‌روزی و گفت پست به خارج نداریم. پرسیدم پس کی دارید . گفت هفتم بیا. هفتم حتمن دارید؟ اگه نداشتیم پونزدهم بیا. با این حساب نامه‌هایی که تویش از روزهای آخر اسفند نوشته‌ام و از خیابان‌ها و مغازه‌های شلوغ و از عجله‌ام برای راست و ریس کردن کارها می‌ماند بیات می‌شود.

توی نامه‌ها نوشته‌ام نمی‌توانم بلند بنویسم برای اینکه تا قبل از اینکه پست بسته شود باید نامه‌ها را برسانم. بسته‌ها را آوردم ول کردم گوشه‌ی خانه و حس یک نامه‌ی دیگر نوشتن نیست. آن‌وقت شما بگویید چرا بدت می آید. برای‌اینکه همه چیز تق و لق است و همه چیز در این روزهای بنجل غیر ضروری است.

پست بسته است چون نامه نوشتن غیرضروری است. بانک بسته است چون قبض موبایل را پرداخت‌کردن غیر ضروری است. دندانت را نمی‌توانی بکشی، پیش متخصص نمی‌توانی بروی. اگر می‌خواهی بمیری برو بیمارستان چون فقط مردن ضروری است و برایش همه جا باز است.

<strong>و اما وبلاگ «<a href="http://bigsleep.wordpress.com/2010/03/19/comeback-to-hell/">خواب بزرگ</a>» نوشته بود:</strong>

به جهنم برگرد گاو قرمز، نترس. وقتی سم کوبید و نفسش تنوره کشید یادت بیاید کی هستی. این هیولا/گاو را برگردان به همان جهنمی که از آن آمده. به یاد بیاور که زنده‌ای و ۹:۰۲ دقیقه شب را بر همه‌مان مبارک کن.

<strong>پدرام رضایی‌زاده، داستان نویس و نویسنده‌ی وبلاگ «<a href="http://www.natoor.com/2010/03/1800.php">ناتور</a>» با عکس پوریا عالمی در جاده‌های سرسبز شمال، که تابلوی خطر را در دست گرفته چنین نوشته:</strong>

سال اشک، سال امید، سال ترس دارد تمام می‌شود؛ اینکه سهم آدم‌ها از این سه کلمه در سالی که گذشت چه‌قدر بوده و امروز چه‌قدر است را هرکس خود بهتر می‌داند، اما شک ندارم که دیگر کسی نمی‌تواند به سادگی از سهم امید ما کم کند.

<strong>نیما نامداری در وبلاگ «ساز مخالف» مطلبی نوشته است با عنوان، <a href="http://mokhaalef.blogfa.com/post-415.aspx">حکومتی که از سنگ قبر می‌ترسد</a>:</strong>

فکر کن شغلت این باشد که ماتحتت را بر روی سنگ مزار ندا آقا سلطان بگذاری تا کسی نتواند آنجا بیاید و فاتحه‌ای بخواند! چقدر بی‌شرافتی؟

امروز پنج شنبه آخر سال بود و بنا بر سنت بسیاری برای زیارت اهل قبور به بهشت‌زهرا آمده بودند. سه  نفر روی سنگ مزار ندا نشسته بودند، حدود بیست نفر دور مزار او و صدها نفر پلیس و لباس شخصی با بیش از بیست ماشین ون و سه اتوبوس پلیس و ده‌ها موتورسوار حوالی قطعه ۲۵۷ ایستاده بودند که مبادا کسی برای شهدای خرداد ۸۸ فاتحه بخواند. به محض اینکه کسی می‌ایستاد تا فاتحه‌ای بخواند چند نفر به سوی او هجوم آورده و با خشونت و توهین وادارش می‌کردند برود.

مزار سهراب را پیدا نکردیم. مزاری بود که سنگ نداشت (معلوم بود ویرانش کرده‌اند) رویش کلی گل و شمع و پارچه‌های سبز بود می‌گفتند این مزار سهراب است. مزار اشکان سهرابی (چقدر عکس این نوجوان روی سنگ مزارش دردناک است) زیر گل‌هایی که روی سنگ ریخته بودند پنهان شده بود. دایی من در قطعه ۲۰۸ دفن شده که مجاور قطعه ۲۵۷ است. ساعتی نشستیم و اشک ریختیم.

<strong>عیدانه ۱۳۸۹ مطلبی است با عنوان «<a href="http://www.khabgard.com/?id=1882918566">لبخند مشت‌آمیز</a>» از سید رضا شکر‌اللهی نویسنده‌ی وبلاگ «خواب‌گرد»:</strong>

خوشحال از تماشای برفی که همه‌ی زمستان بر تهران نبارید، نشسته بودیم در قهوه‌خانه‌ی ایستگاه پنج توچال به خوردن چای و خرما. ذوق‌زده‌تر از ما، پارسای پنج‌ساله‌ام بود و دختر کوچکِ دوست‌مان که برف به همه‌ی تن‌شان رفته بود از بس غلت زده بودند و سُر خورده بودند و آدم‌برفی درست کرده بودند و گلوله‌ی برفی به ما زده بودند. جمعه بود و ایستگاه و قهوه‌خانه شلوغ از همه جور آدم.

برق ایستگاه رفت، فضا نیمه‌تاریک شد. به رسم ایرانی‌مان، صدای هوووو اوج گرفت و فرود آمد. برق اما نیامد. سکوت شد لحظه‌ای. چند ثانیه بعد، صدایی رسا از گوشه‌ای بلند شد که یا حسین. و بی‌لحظه‌ای مکث، قهوه‌خانه از صدای مردم رفت به آسمان که میرحســـــــین. برقی در نگاه پارسا جهید. یاحسین، میرحسین هم پرواز کرد و به زمین نشست. پارسا که روی لوله‌ی گرم شوفاژ نشسته بود، سر پا شد، دستش را مشت کرد و به هوا برد، و با صدای جیغ‌اش سکوت را شکست: «مرگ بر تیکتاتور!»
در انفجار خنده‌ی جمع کسی متوجهِ آمدن برق نشد. پارسا بلندتر و پی‌درپی فریاد کشید: مرگ بر تیکتاتور! مادرش هراسان شد. خنده‌ی جمع هم با هر شعار او بیش‌تر می‌شد. مادر خنده‌اش را قورت داد، خیز برداشت طرف پارسا و نگاهش را دوخت به نگاه او که هنوز شعار می‌داد. پارسا از نگاه مادر چیزی فهمید؛ ترس نه، وحشت نه، تشر نه، توبیخ هم نه، شاید این که الان وقتش نیست. پارسا ساکت شد. دستش اما مشت و برافراشته بود هنوز. سریع نگاه از مادرش گرفت و به جمع داد که خیره‌اش بودند با لب‌های هنوز از خنده باز. خودش را بالاتر کشید و شروع کرد به خواندن: «تولد، تولد، تولدت مبارک... مبارک، مبارک، تولدت مبارک»، و هم‌چنان مشتِ گره‌کرده‌اش را در هوا تکان می‌داد. ...

سال سبز به سرخ‌آغشته‌ی ۸۸ سرانجام پا از سینه‌مان برداشت. همه‌ی آن‌ها که از هوووی شعف آغاز کرده بودند و به حماسه‌ی یاحسین... رسیدند و خشم و نفرتِ مرگ بر... را زیر دندان جویده‌اند، اکنون چه چاره‌ای دارند جز عید مبارکی گفتن با مشت‌های گره‌کرده؟ به شاگردی پسر پنج‌ساله‌ام، در آستانه‌ی سال ۸۹ که سال صبر و استقامت نام گرفته، لبخند می‌زنم به همه‌ی سبزان و مردمان زجرکشیده‌‌ی تماشاگر و منتظر، و حتا به سرخان و زعمای ایشان. ‌و چون می‌خواهم چند روزی شهر و متعلقاتش را رها کنم، پیشاپیش با مشتی گره‌کرده می‌گویم: «تولدِ عیدِ شما مبارک!»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/03/post_241.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/03/post_241.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 20 Mar 2010 19:32:09 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«سرما»</title>
         <description>صدای زنگ ساعت که برخاست، زن توی جا غلت زد. دقایقی پیش مرد بیدار شده بود و حالا به سقف نگاه می‌کرد. زن دست‏اش را دراز کرد و صدای ساعت را خاموش کرد. بعد لحاف را پس زد و نشست. مرد نگاهش کرد. موهای پریشان زن رو شانه‌هاش ریخته بود.

[[sound]]

مرد گفت: «دیشب خواب بدی دیدم!»

زن برخاست و کرکره‌ی پنجره را بالا کشید: «چه برفی!» و از اتاق بیرون رفت. مرد چشم‌هاش را بست.

صدای سیفون که شنیده شد، مرد لحاف را پس زد و نشست لب تخت.

زن رفت آشپزخانه و قهوه‌جوش را روشن کرد. بعد به اتاق بازگشت. مرد هنوز لب تخت نشسته بود.

زن لباس خواب‏اش را درآورد و آن را به میخ آویزان کرد. بعد در کمد را باز کرد. گفت: «چی بپوشم؟» و ادامه داد: «تو این سرما...!»

مرد گفت: «دیشب خواب بدی دیدم.»

زن لباس‌های تو کمد را به‏هم زد: «نمی‌خوای صورت بشوری؟»

مرد به سقف نگاه می‌کرد: «خسته‌ام»

زن شلوار پشمی‌اش را از زیر لباس‌ها بیرون کشید.

مرد گفت: «دیشب خوب نخوابیدم.»

زن شلوارش را پوشید: «داره دیر می‌شه!»

مرد گفت: «می‌دونی چند ساله این‏جا هستیم؟»

زن داشت بلوزش را از چوب‌رختی برمی‌داشت.

مرد ادامه داد: «از این‏جا حال‏ام به‏هم می‌خوره.»

زن گفت: «سه سال دیگه بازنشسته می‌شی.»

«اون‏وقت شصت و پنج سالمه.»

«اونوقت می‌تونی هر کجا که دل‏ات خواست بری.»

«با کدوم پول؟»

زن از اتاق بیرون رفت.

مرد گردن کشید: «فکر می‌کنی چه قدر به‌ یه بازنشسته می‌دن، هان؟»

زن تو دستشویی موهاش را شانه می‌زد.

مرد ادامه داد: «می‌دونی چی فکر می‌کنم؟ فکر می‌کنم اومدن‏مون اشتباه بود.»

زن نوک مداد را رو ابروش کشید.

مرد گفت: «معتقدم باید تو همون مملکت می‌موندیم.» بعد گفت: «می‌شنفی چی می‌گم؟ می‌گم بهتر بود تو همون مملکت می‌موندیم.»

زن از دستشویی که بیرون آمد، رفت آشپزخانه تا برای خودش یک فنجان قهوه بریزد. گفت: «داره دیر می‌شه.»

مرد گفت: «شنیدی چی گفتم؟»

زن فنجان قهوه را روی میز گذاشت و نشست. گفت: «دیره!» و جرعه‌ای نوشید. بعد از پنجره بیرون را نگاه کرد: «بهتره پاشی یه آب بزنی به صورت‏ات. مگه نمی‌خوای بری سر کار؟»

دانه‌های سفید برف تو قاب پنجره پیدا بود.

مرد گفت: «از کار حال‏ام به هم می‌خوره.» و ادامه داد: «می‌خوام بمونم خونه. می‌خوام فکر کنم.»

زن پرسید: «به چی؟»

«نمی‌دونم.» مرد این را گفت و لحاف را رو صورت‏اش کشید.

زن گفت: «سه سال بیش‌تر نمونده.»

مرد سرش زیرِ لحاف بود: «دیشب خواب بدی دیدم.»

زن جرعه‌ای قهوه نوشید، بعد فنجان را گذاشت رو میز کابینت. گفت: «باید برم، داره دیر می‌شه.»

صدای باز و بسته شدن در که شنیده شد، مرد لحاف را از صورت‏اش پس زد، گفت: «رفتی؟» بعد نگاه کرد به سرما که پشت پنجره کمین کرده بود.

 ▪ ▪ ▪ 

این داستانی بود از امیر مهاجر، با عنوان «سرما». داستانی که سرمای رابطه در آن با قدرت تصویر شده؛ در همین رابطه‏های دو نفره، زن‏ها و شوهرها، زندگی در غربت، فاصله‏ها و فضای سرد و یخ‏زده‏ی بین آدم‏ها.

پیش از این امیر مهاجر در داستان‏های دیگرش نیز این رابطه را در سرمای تبعید ترسیم کرده و نشان داده بود. یکی از ویژگی‏های این نوع داستان‏ها، ویژگی اقلیمی است.

او در سوئد زندگی می‏کند و شرایط آب و هوا، سرما، حقوق، بازنشستگی، چراغ خاموش رابطه، خستگی، خستگی و فرسودگی، چیزهایی است که در فضای این داستان نمود دارد.

بدتر از همه، نشنیدن هم‏دیگر. در طول داستان، مرد بارها از این صحبت می‏کند که دیشب بد خوابیده و خواب بد دیده، اما زن‏اش حتی حاضر نیست بپرسد که این خواب بد چی بوده.

او فقط دیرش شده و دارد خودش را می‏کشاند تا به اداره‏اش برساند. مدادی به ابرو می‏کشد، به لباس‏اش فکر می‏کند، قهوه‏ی خواب‏پران می‏نوشد و فقط این را می‏داند که دیرش شده. هیچ ظرافت و لطافتی نیست. هیچ عاطفه‏ای نیست.

زن منتظر است لابد که مرد ۶۵ ساله و بازنشسته شود و مرد از زندگی حرف می‏زند؛ زندگی‏ای که از دست‏های‏اش گریخته است. گویا اصلا زندگی نکرده او.

زن بر واقعیت‏ها راه می‏رود. بیرون را می‏بیند، مداد ابرو را می‏بیند، رنگ لباس‏ها را می‏بیند و حتی از شوهرش می‏خواهد که آبی به سرو صورت‏اش بزند. اما مرد در رؤیاها و گذشته و آینده‏ی نامعلوم‏اش معلق است. با این همه، اما خواب بدی دیده است و نمی‏داند به کی باید بگوید. چون زن‏اش نمی‏شنود.

دیگر این که در این داستان، شخصیت‏ها هویت ندارند، نام ندارند. یکی زن است و دیگری مرد. شاید هویت‏شان مانند عشق و زندگی‏شان در غربت گم شده است.

یکی از داستان‏های امیر مهاجر تاکسی‏نوشت‏های مردی است که در فضایی جنایی، باز کنار زن‏اش قرار گرفته؛ بی آن‏که آن‏ها هم‏دیگر را بشناسند و بفهمند.

معمولاً تاکسی‏نوشت‏ها داستان نیستند؛ می‏توانند تکه‏ای از یک داستان باشند. اما تاکسی‏نوشت امیر مهاجر داستان شده است. داستانی خوش‏ساخت و قوی.

تم غالب داستان‏های امیر مهاجر، به ویژه داستان «سرما»، زندگی رو به زوال زن و شوهرها است. به نظر می‏رسد، این زندگی زمانی شورو عشق و حالی داشته است. اما کی و در چه زمانی به زوال و تباهی کشیده شده که هیچ ردی از عاطفه و هم‏دردی عادی هم در آن دیده نمی‏شود؟

کسی را نمی‏توان محکوم کرد. حتی زن را که موهاش سیخ سیخ شده و مدام می‏گوید: «دیرم شده» و می‏خواهد از خانه بگریزد. نه نمی‏توان او را مؤاخذه کرد. تنها به نظر می‏آید، چیزی به زوال رسیده. تباه شده. انگار تاریخ مصرف زندگی تمام شده است.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/03/post_240.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/03/post_240.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرسه در متن</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 13 Mar 2010 13:09:53 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«راوی خاموش‌ای که نام‌اش را نمی‌دانیم»</title>
         <description><![CDATA[یکی از وبلاگ‌نویسان جدی ایران که ادب، فرهنگ، ادبیات و مقاومت دغدغه‌ی همیشگی زندگی اوست، سید رضا شکرالهی است که اخیرا پشت پنجره‌ی بسته مانده است و وبلاگ خواب‌گردش را در ایران فیلتر کرده‌اند. پیش از این هم، چند ماه قبل‌تر سایت «هفتان» که زیر نشر سید رضا‌ شکرالهی در باب فرهنگ و ادب و هنر انتشار می‌یافت، فیلتر و تعطیل شده بود. 

[[sound]]

مانده بود همین وبلاگ شخصی‌اش که گاهی چیزی می‌نوشت، گاهی لینکی می‌داد، نشانی، نشانه‌ای، و گاهی نق‌ای به سیاست‌ها و سیاست‌گذاری‌های فرهنگی می‌زد که این‌جای کارتان غلط است و آن جای کار خوب می‌آید. ولی وقتی بنا باشد که جمهوری اسلامی به منتقدان داخل نظام هم رحم نکند، طبیعی است که «هفتان» و «خواب‌گرد» هم، جایی در مطبوعات این روزگار ندارند و نخواهند داشت. 

حالا فضا یک‌دست شده است؛ از دولت و مجلس و نظامیان تا رأس حکومت و مطبوعات و رسانه‌ی ملی و باقی قضایا. همه یک‌دست زیر نظر و فرمان رهبری که تحمل کوچک‌ترین انتقادی را ندارد و خوابش با یک تیتر و یا یک خبر آشفته می‌شود، به پیش می‌رود. پس برای چنین جامعه‌ی ساخته‌ی ولی فقیه تنها یک پراودا می‌توان منتشر کرد تا همه‌ی صداها کانالیزه شده و در انحصار قرار گیرد. 

با این همه، «خواب‌گرد» فیلترشده برای ما خارج‌نشینان قابل روئیت است. من همواره یکی از خوانندگان این صفحه بوده‌ام. کار‌هایش را دوست دارم؛ نوشته‌هایش را، احساسش را. گاهی سرم را به درون پنجره‌اش می‌برم؛ چیزی می‌خوانم، گاهی نگاهی و بعد آرام میگذرم. 

در بین مطالبی که خواب‌گرد می‌نویسد و معمولا تلنگری به خواننده می‌زند، نوشته‌ای برای علاقه‌مندان به زمانه برگزیده‌ام که از هر نظر می‌توان آن را ادبیات مقاومت نام نهاد.

نوشته‌ای که ساعت‌ها و روز‌ها آدم را به فکر فرو می‌برد و نشان از حساسیت و احساس لطیف نویسنده‌ی معاصر آن دارد. 

<strong>راوی خاموش، سید‌رضا‌ شکرالهی نویسنده‌ی وبلاگ خواب‌گرد</strong>

«روز اولی که پیش از انتخابات، محافظ اصلی میرحسین را رودررو همراه‌اش دیدم، به چشم یک مزاحم دیدم. انتخابات برگزاریده شد! روزها از پی هم گذشت، عکس‌ها و فیلم‌ها از مراسم گوناگون منتشر شد، سیاه پوشید، بلندگو به دست گرفت، دوید، دشنام شنید، بیداری کشید، دوید، نجوا کرد، خیره ماند، بغض کرد، اشک ریخت و امید بخشید. در همه‌ی آن‌ها به مرور دیدم که او فقط محافظ‌اش نیست، که عضوی از خانواده‌ی اوست؛ عضوی که فرقش با ما و وجه اشتراک‌اش با آن‌ها، فقط آن بی‌سیم پنهانی ست که سیم پیچ‌خورده‌ی گوشی‌اش را می‌توان در چرخش گاه به گاه سرش دید...

امشب با دیدن این عکس که محافظ میرحسین در مراسم اربعین شهدای عاشورا، همسر خواهر میرحسین را این‌طور فشرده و همدلانه بغل کرده و هم‌زمان یک چشم‌اش نگران جان میرحسین است، یک‌سر به او فکر می‌کنم؛ به همه‌ی سال‌ها همراهی‌اش با میرحسین موسوی، و به آن بی‌سیمی که پس از سال‌ها سکوت و فش و فش خالی، چندماهی ست عجیب‌ترین و هول‌آورترین و ناشنیدنی‌ترین خبرها را دم گوش او می‌خواند. و به خودِ او فکر می‌کنم که جایگاه‌اش در این میانه کجاست؟ 

و به نقش داستانی او فکر می‌کنم؛ شخصیتی اصلی که ظاهراً هیچ جای این رمان پرکشش و هنوزناتمام حضور داستانی ندارد؛ اما شاید بهترین زاویه دید و راوی باشد برای روایت رمانی که این روزها در میان دستان رنجور اما پرامید مردم نوشته می‌شود. او نه اول‌شخص است، نه دانای کل و نه سوم‌شخص محدود، فقط محافظ میرحسین هم نیست، او راوی خاموش و در عین حال داستانی‌ترین شخصیت داستانِ این روزها ست که ما حتا نام‌اش را هم نمی‌دانیم.»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/03/post_239.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/03/post_239.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرسه در متن</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 06 Mar 2010 12:42:32 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سیمین دانشور؛ نامی درخشان در ادبیات مقاومت</title>
         <description><![CDATA[سیمین دانشور، بانوی رمان ایرانی، نویسنده‏ی پرکاری نبوده، اما یکی از محبوب‏ترین چهره‏های ادبی نیم قرن اخیر بوده است. آخرین آثار منتشر شده‏اش، «جزیره‏ی سرگردانی» و «ساربان سرگردان» ۳۰ سال از قلم‏اش کار کشیده و هنوز جلد سوم آن منتشر نشده است.

[[sound]]

دانشور با همین تعداد کتاب «سوشون» «به کی سلام کنم؟» «شهری چون بهشت» «جزیره‏ی سرگردانی» و «ساربان سرگردان» در ادبیات معاصر ما جایگاه ویژه‏ای دارد و کتاب‏های‏اش همواره تجدید چاپ شده و در لیست کتاب‏های پرفروش قرار داشته است.

رمان سوشون او یکی از پرتیراژترین و پرخواننده‏ترین آثار ایرانی است که حدود نیم قرن، در محافل ادبی همیشه بحث آن وجود داشته است. رمانی که همواره در ردیف نام رمان‏های ایرانی، پله‏های نخست را طی می‏کند. 

از این مهم‏تر، سیمین دانشور بیش از نیم قرن گذشته در بیشتر جریانات روشنفکری ایران حضوری فعال و چشم‏گیر داشته است؛ مثلا در کانون نویسندگان. زندگی مشترک او با جلال آل‏احمد جمعاً ۲۰ سال طول کشید و این یکی دیگر از موارد جاذبه و کنجکاوی برانگیز شخصیت او بوده است.

گرچه در مصاحبه‏ای که سال‏ها پیش من و اسماعیل جمشیدی با او انجام دادیم، به روشنی و صراحت به ما گفت که سایه‏ی آل‏احمد روی شخصیت و نثرش وجود ندارد. او گفت: «من سیمین دانشور می‏مانم. من سیمین آل‏احمد نخواهم شد».

دانشور از معدود نویسندگانی است که هر چند کار مطبوعاتی هم کرده، اما به ندرت به مصاحبه و مطبوعات تن داده است و با وجود این که در سال‏های بسیاری نقطه‏ی عطفی در روشنفکری بوده، اما اهل جنجال نبوده است.

سیمین دانشور علاوه بر آثار ادبی و جایگاه‏اش، شخصیتی بوده که با حکومت‏ها کنار نیامده، بلکه کنار مردم ایستاده است. او در نوشته‏ها، مصاحبه‏ها و سخنان‏اش، نامی درخشان در ادبیات مقاومت ایران است.

[[photow01]]

<strong>در آن مصاحبه از او پرسیدیم:

شما از سال ۲۹ فعالیت‏تان را شروع کردید. با یکی از روشنفکران مطرح و برجسته و بانفوذ زندگی مشترک داشتید. در مجموع  می‏خواهم بدانم، شما که بر تمام جریانات هنری و ادبی و روشنفکری وقوف داشتید، جریانات روشنفکری ما همیشه سرگردان بوده و –زیاد به عقب نرویم− حداقل از شهریور ۲۰ به این سو، هیچ‏وقت یک کار منسجم و مستقل روشنفکری نداشته‏ایم. یا درگیر با خود؛ یا درگیر با حکومت. اشکال کار کجاست، به نظر شما؟</strong>

سیمین دانشور گفت: این که من در جریانات هنری و روشنفکری چند دهه‏ی اخیر بوده‏ام درست است. من تقریبا همه‏ی روشنفکران و چهره‏های برجسته‏ی ادبی را دیده‏ام. با آن‏ها گفت‏وگو داشته‏ام. 

اما چرا جریان روشنفکری که من در جریان آن بودم، جریان منسجمی نیست؟ جریان روشنفکری از این جهت که این‏جا ایران است – کاری ندارم که جهان سوم است یا جهان هرچندم − باید توجه داشت. مگر روشنفکر تافته‏ی جدابافته است؟ روشنفکر فقط بخشی و قشری از جامعه است. در همین کشوری روییده که مردم‏اش. درست است؟! 

ضمناً یک مساله‏ی خیلی مهم، میانگین سواد در ملت ایران پایین بوده و هنوز هم هست. ضمناً اکثریت مردم ایران آگاهی چندانی نداشتند. آگاهی اجتماعی، سیاسی. تنها رشته‏ای که مردم ایران را به‏هم می‏پیوست، مذهب بوده و هست. انقلاب هم از همان استفاده کرد. 

اما روشنفکر؛ روشنفکران ما هیچ‏گونه تماس واقعی و رودررو با دیگر مردم نداشته‏اند. میان اقلیت به اصطلاح روشنفکر و اکثریت ناآگاه، فاصله زیاد بود که می‏توانست ریشه‏ی خلاقیت اولی را بخشکاند و توده‏ی مردم را هم‏چنان ناآگاه نگاه دارد. تو داری می‏نویسی، ولی اکثریت نمی‏خواند. جلال دارد از مردم محروم کشورش حرف می‏زند، ولی آن مردم محروم که نمی‏خواندند.

<strong>پرسیدیم: مساله چیز دیگری است؛ زمانی از زنده‏یاد غلامحسین ساعدی هم این سؤال را کردیم و یا احمد شاملو. ولی هریک جواب دیگری دادند. موضوع این است که بعضی چیزها را مثلا مردم عادی نمی‏فهمند، ولی روشنفکر که باید بداند. چون تاریخ خوانده، سیاست و مسائل اجتماعی را می‏داند. به نظر شما، روشنفکران واقعا به وظایف خودشان عمل کرده‏اند؟</strong>

سیمین دانشور گفت: من جواب‏تان را دادم؛ گفتم که میان اقلیت روشنفکر و اکثریت غیرروشنفکر  تماس وجود نداشت. اصلا هم‏دیگر را نمی‏فهمیدند. تنها شریعتی توانست قشر نسبتاً وسیعی از جوانان را جلب کند. دیگر روشنفکران ما غالباً غافل از ریشه‏دار بودن مذهب در میان مردم ایران بوده‏اند و هستند.

<strong>به او گفتیم: به خاطر همین «هستی» رمان جزیره‏ی سرگردانی بر سر دوراهی است و سرگردان؟ بین شریعتی و جلال؟ میان مراد و سلیم؟ آره، همین‏طور است؟</strong>

سیمین دانشور گفت: هستی که میان بسیاری مسائل مُردد است. جلال و شریعتی با هم گفت‏وگوی بسیار داشتند. به نظر من، شریعتی تا حدی بی‏راهه می‏رفت. در این باره رجوع کنید به «فاجعه» که در مجله‏ی گردون چاپ شده است.

<strong>به او گفتیم: جالب‏ترین مساله در زندگی ادبی شما این است که غریب به مدت ۲۰ سال با جلال زندگی کرده‏اید. اما هرگز تحت تاثیر او نبوده‏اید. تحت تاثیر مستقیم شخص دیگری نیز نیستید. چند وقت پیش با سپانلو در باره‏ی رمان شما صحبت می‏کردیم. معتقد بود که رمان جزیره‏ی سرگردانی، بازتاب واقعیت‏های تاریخی است. شما از معدود نویسندگانی هستید که وقایع روزتان را نوشته‏اید.</strong>

سیمین دانشور گفت: سعی کردم که مستقل کار کنم و مستقل بمانم. جلال که زنده بود، خانه‏ی ما مرکز هنرمندان بود. جلال سپانلو را بسیار دوست داشت. به گمان من، سپانلو پسری بود که جلال آرزو داشت که داشته باشد. 

نمی‏دانم به علت شخصیت قوی جلال بود یا ارتعاش‏های روحی‏اش که بیشتر نویسندگان تحت تاثیرش قرار می‏گرفتند. حتی سبک او را تقلید می‏کردند و خیلی از نویسند‏ه‏ها به من می‏گفتند: "من وقتی می‏نویسم، فکر می‏کنم که آیا جلال خواهد پسندید یا نه؟" و من می‏گفتم: آخر چرا جلال باید بپسندد،؟ چرا خودت نیستی؟ خودت باش. 

خودم تحت تاثیر هیچ نویسنده‏ی زمان خودم قرار نگرفتم. هیچ. مطلقا! با وجودی که مدت درازی با جلال زندگی کردم، جلال خودش نوشته که اولین خواننده‏ی آثارش من بودم. البته کارهایش را دربست قبول نمی‏کردم. آخری‏ها هم کار به این‏جا رسید که فقط به طرز تدوین کار او نگاه می‏کردم، نه به طرز تفکرش. وقتی تحت تاثیر جلال قرار نگرفته باشم، چگونه تحت تاثیر نویسنده‏ای دیگر می‏توانستم قرار بگیرم. از کارهای‏ام هم پیداست. 

البته دکتر والاس استانگر در دانشگاه استانکفورد، به من بسیار چیزها آموخت. حالا او هم مرده. در داستان جزیره‏ی سرگردانی، تا حدودی از «رک‏تایم» ای‏‏ال دکترف آموخته‏ام که استناد و تخیل را به‏هم بیامیزم. هرچند از اول خودم هم همین کار را می‏کردم. اما دکترف به من جسارت بیشتری داد.

<strong>به او گفتیم: پس سبک شما جمع میان استناد و تخیل است؟</strong>

سیمین دانشور پاسخ داد: درست است. اجازه بدهید کمی مطلب را بشکافم؛ هنرها به طور کلی پلی هستند میان واقعیت و حقیقت. یا پلی میان علوم و فلسفه. از علوم واقعیت را می‏گیرند که محصول تجربه است و از فلسفه حقیقت را که محصول باقیاس و منطق اندیشیدن است. 

تا زمان ما همیشه فلسفه‏های مسلط زمانه بر هنرها تاثیر گذاشته‏اند. فرض کنید ادبیات کلاسیک یا هنر کلاسیک به طور کلی، تحت تاثیر فسلفه‏ی راسیونالیسم است؛ یعنی اصالت عقل. هنر رمانتیک تحت تاثیر ایده‏الیسم است؛ بیشتر هم در آلمان. هنر رئالیستی تحت تاثیر پوزویتیسم. رئالیسم سوسیالیستی که در شوروی باب شد و در ایران هم تقلید‏هایی شد، تحت تاثیر فلسفه‏ی مارکسیسم است. 

واضح است که واقعیت علمی با واقعیت هنری خیلی فرق دارد. هنرمند هم واقعیت و هم حقیقت را با تخیل و تصور  می‏‏آمیزد. پس این واقعیت و حقیقت هیچ‏کدام‏شان نه فلسفی محض است، نه واقعی واقعی. 

اما در زمان ما، از وقتی که فلسفه‏ی فیزیک باب شد، الان بیشتر هنرها، تکیه‏شان برفلسفه‏ی فیزیک است. فیزیک قوانین طبیعت را کشف می‏کند و هنر طبیعت انسانی را کشف می‏کند. برای مثال، انشتین مساله‏ی زمان یا بعد چهارم را پیش کشید. پیکاسو هم از بعد چهارم، سبک کوبیسم را به‏وجود آورد و حرکت در زمان را نشان داد. بعد نظر هنرمندان برجسته به فلسفه‏ی کوانتوم، ذره و موج و «عدم قطعیت» هایزن‏برگ جلب شد. 

کلمه را ذره حساب کنید، جمله را عنصر ساخت حساب کنید. هر جمله‏ای بایستی جمله‏ی دیگر را به حرکت دربیاورد. تحول کاری من بیشتر به علت توجه به فلسفه‏ی فیزیک است. بهتر است وارد جزییات نشوم. خواننده می‏تواند و بهتر است که خودش برود و دست‏کم فلسفه‏ی هایزنبرگ را بخواند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/02/post_238.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/02/post_238.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 27 Feb 2010 15:41:07 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>من، تو، او؛ یا  شناسه‌های جدای زندگی من</title>
         <description><![CDATA[کلاس پر از صدای خنده است. طوری که می‏توانی تصور کنی هیچ کس این سه کلمه را روی تخته سیاه نمی‌بیند.

«من…تو…او…»

معلم دارد تخته را پاک می‏کند.

[[sound]]

من از این او می‏ترسم. از همان موقع که با تو آشنا شدم انگار یک «او» مراقبمان بود. وقتی دست هم‏دیگر را می‏گرفتیم و قدم می‏زدیم انگار یک او نگاهمان می‏کرد.شاید برای همین بود که وقتی با هم قدم می‏زدیم مدام به اطراف نگاه می‏کردم. وقتی می‏گفتی :«باز دنبال چی می‏گردی؟» به تو، به چشم هایت نگاه می‏کردم: «هیچی عزیزم، هیچی»

هر بار که صدای دیرینگ، دیرینگ موبایلت را می‏شنیدم، با خودم فکر می‏کردم اوست؟

این او همیشه با من بوده از بچگی تا حالا.

در بچگی این او فقط برادر، پسرخاله یا پسر همسایه بود. هنوز حرف‏های مادرم توی گوشم هست: «به اون نگا کن، ماشاا..،همیشه کتاب به‏دسته». اما حالا این او هر کسی می‏تواند باشد. هر مردی یا هر پسری که از کنارت می‏گذرد.

حتما زبان‏شناس‏ها هم این او را می‏شناسند وگرنه از کجا فهمیده‏اند که باید تو را بین من و او بنویسند.‏ هان؟

معلم «تو» را پاک می کند. حالا «من» و «او» روی تخته سیاه، رو به روی هم هستیم. مثل دیشب که من و پدرم رو به روی هم بودیم. همان موقع یکی خواباند بیخ گوشم. گفت :«اگه یه بار دیگه دور و بر این دختره ببینمت، به شرفم...» کاش شرف هم گردن داشت. تا دستم را می‏انداختم دور گلویش، خفه‏اش می‏کردم. شرف همه را می‏کشتم. حتی شرف آن پسری را که از کنارت می‏گذرد. ‏به چشم‏های سیاهت نگاه می‏کند. بعد نگاهش را می‏اندازد روی لب‏های قرمزت.

لب‏های قرمز، شاید دلیل آشنایی ما همین باشد. این لب ها، رؤیای زیبایی بودند اما حالا کابوسی هستند که هر روز در خواب لب او آن را می‏بوسد.

معلم «من» را هم پاک می‏کند.
فقط «او» مانده روی یک تکه سیاهی. این سیاهی مرا به یاد آن شب می‏اندازد. شاید یادت نباشد! هوا تاریک بود. دست‏ات را گرفته بودم، از جلو رستوران کاکتوس می‏گذشتیم.

گفتم: «می دونی چرا ازت خوش‏ام میاد؟»

دست چپت را کنار گوشت گرفتی: «خیر قربان» و خندیدی.

: «دوستت دارم، چون همیشه یه پات روی زمین نیست، اصلا نمی‏شه فهمید از کجا می‏آی؟ به کجا می‏ری؟»
اما حتما یادت هست که با صدای بلند خندیدی و دست راست مرا فشار دادی. داغ شدم. داشتی می‏گفتی: «خب می دونی من هم تو رو....» باز هم دیرینگ، دیرینگ، دیرینگ و ساکت شدی.
معلم «او» را هم پاک می‏کند.

تازه چشم‏ام می‏افتد به این اسم‏ها. تنها «من»، «تو» و «او» نیستیم. پدرام، امیر، فرزاد و همه‏ی این اسم‏های لعنتی هم هستند.

دیروز، پدرام دستش را انداخت روی شانه‏ام و گفت: «اون یه دانشجوه، کار هم که نمی‏کنه. پس فکر می‏کنی از کجا می‏آره دم به دیقه مانتو و روسری عوض می کنه؟  فکر کردی چی؟ اون یه ...» یکی زدم توی گوشش. اما اگر راست گفته باشد چه؟ حتما دروغ می گوید تا من بروم، او بماند و تو. اما اگر راست گفته باشد؟

نمی‏دانم باید برگردم به گذشته‏ی تنهای خودم، یا آرام توی دلم بگویم: «به تخم‏ام» و اصلا به این فکر نکنم که او راست گفته یا دروغ.

دلم می‏خواهد یک نفر صدایم کند. بگوید که باید بروم یا بمانم.

:«نظری؟؟؟؟؟، شناسه‏های جدا رو نام ببر؟؟؟؟؟»<br>:«آقا اجازه..؟؟؟ من.....تو..... »

<strong>این داستان کوتاهی بود از محمد حسین جدیدی‏نژاد که در کلاس درس شروع شده و همان‏جا به پایان می‏رسد. داستان در ذهن راوی می‏گذرد. راوی عاشقی است که در «من» و «تو» و «او» معلق است. داستانی که در پایان‏اش با یک تکان و هول راوی را منقلب می‏کند.

اما هنوز در داستان، تجربه‏های عاشقی به پختگی نرسیده‏ است. شنیده‏ها و پیش‏داوری‏ها در باره‏ی معشوق موضوعی است که بسیاری ازآدم‏ها هرروزه با آن سروکار دارند و با آن درگیرند؛ و این همان بخش از زندگی یا داستان است که مثل کوه یخ قسمت اعظم‏اش زیر آب می‏مانند و بخشی کوچک از دماغه‏ی کوه یخ پیداست.
«اگر راست گفته باشد؟ 

"او یک دانشجو است، کار هم که نمی‏کند. پس فکر می‏کنی از کجا می‏آورد دم به دقیقه مانتو و روسری عوض می کند؟"<br>اگر راست گفته باشد؟»

محمد حسین جدیدی‏نژاد برای زمانه چهار داستان فرستاده که این یکی را برای علاقه‏مندان زمانه انتخاب کردم. اما او برای من نوشته است که ۲۰ ساله است و حالا دست به کار یک رمان هم شده.

داستان کوتاه را در یک نظر می‏توان در چشم و ذهن آورد و بالا و پایین آن را سنجید که همه چیز به‏اندازه باشد. بی‏قواره نباشد. اما آن‏چه در داستان کوتاه جدیدی‏نژاد می‏بینم، به‏نظر می‏آید از پس رمان هم بربیاید. تنها می‏ماند تجربه‏های زندگی و عشق که در طول سال‏های زندگی آن را هم کسب خواهد کرد. 

در داستان کوتاهش البته کاش چند تصویر از چهره‏ی معشوق می‏داد؛ یکی دو دیالوگ، یکی دو شیرین‏ زبانی، که خواننده با همزاد پنداری نسبت به شخصیت‏ها علاقه و وابستگی پیدا کند. در این داستان، من از چهره و اندام و صدای معشوق یا راوی هیچ نمی‏دانم. از رفتار و گفتارشان هم نصیب چندانی نمی‏برم. شاید با یکی دو فلاش‏بک بتوان چیزهایی از آدم‏های داستان نشان داد که خواننده خیال کند آن‏ها را دیده است و می‏شناسد. 

به‏نظر می‏رسد شناسه‏های جدید زندگی، در ذهن راوی جا مانده و نویسنده نتوانسته همه را بر کاغذ بیاورد. کاری که برای محمد حسین جدیدی‏نژاد نباید دشوار باشد. کاری که او به‏سادگی می‏تواند انجام دهد. با یکی دو تا شلنگی چهره‏ها را درآورد و این کاری است که داستان بدان نیاز دارد.</strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/02/post_237.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/02/post_237.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگاه داستان</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 20 Feb 2010 17:03:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>داستان کوتاه، راوی زندگی انسان امروز</title>
         <description>ادبیات و هنر شکل‏ها و انواعی دارد که بنا به ضرورت و انگیزه در قالب‏ها و فرم‏های گوناگون در دوره‏های مختلف زندگی و اجتماع پدید می‏‏آید.

[[sound]]

ادبیات گل و بلبل در زمانه‏ای تولید می‏شود که جامعه و نویسندگانش غمی نداشته باشند تا هنر بتواند در این زمینه پا سفت کند و می‏بینیم که حاصل دوره‏هایی از تاریخ‏ است که شاعران درباری گوی سبقت از هم‏دیگر می‏ربودند تا در وصف شکار و زن و عشق، و در نهایت در نعت و تقدیس شخصیتی، طبع ادبی خود را بیازمایند. همان‏طور نقاشانی که طبیعت را به بوم می‏نشاندند و پیکرتراشانی در اندام‏ها روح خود را صیقل می‏دادند.

اما همواره نوع دیگری از ادبیات و هنر وجود داشته و دارد که معترض است و کژی و نامردمی و ظلم و بیداد را برنمی‏تابد و از سر رنج و درد، به خلاقیت و آفرینش دست می‏زند. ادبیات مبارز و مهاجم بخشی از ادبیات جهان است. اما گسترده‏ترین بخش ادبیات جهان در دسته‏ی ادبیات مقاومت شکل می‏گیرد.

ادبیات مقاومت در طول بقای خویش نشان داده که جامعه هنوز نمرده و خون در رگ‏های آن می‏دود. احمق و خائن نیست، فریب نمی‏خورد، کنار مردم می‏ایستد و از بی‏عدالتی رنج می‏برد.

داستان کوتاه از ابتدای پیدایش خود در زمره‏ی ادبیات مقاومت شکل می‏بندد و نشان می‏دهد که اگر حتی نسبت به مردم و زندگی آنان منتقد باشد، اما در خدمت مردم و منافع آنان قرار دارد و خاستگاه‏اش جامعه‏ی متوسط به پایین است.

نویسندگان بارور و صاحب صدایی هم‏چون گوگول، ادگار آلن‏پو،  گی‏دومو پاسان، آنتوان چخوف، ایزاک بابل، فرانک اوکانر، ارنست همینگوی، ویلیام فاکنر و بسیارانی دیگر در طول زندگی ادبی خویش بر همین حقیقت پای فشرده‏اند. از دورانی در قرن نوزدهم، داستان کوتاه قالبی برگزیده شد برای بیان دردهای بشری، برای اعتراض، برای مقاومت، برای انسان.

فرانک اوکانر، داستان‏نویس و منتقد نام‏دار ایرلندی در باره‏ی داستان کوتاه گفته است که داستان کوتاه از آغاز با افراد تنها، منزوی و غم‏زده، با چیزی که او آن‏‏ها را جمعیت غریق می‏نامد، سروکار داشته است. اوکانر می‏نویسد:

«در داستان کوتاه همیشه شخصیت‏های رانده شده و محرومی می‏بینیم که در حاشیه‏ی جامعه سرگردانند و گاهی جای شخصیت‏های نمادینی می‏نشینند که خود کاریکاتور یا برگردانی از آنان‏اند؛ شخصیت‏هایی مانند مسیح، سقراط، موسی.»

صفدر تقی‏زاده، منتقد، استاد و کارشناس داستان در باره‏ی شخصیت‏های داستان می‏نویسد:

«این خویشتن منزوی که از خود بیگانه مانده، خشمگین است یا نسبت به خود دل می‏سوزاند، برای داستان کوتاه مهم‏ترین موضوع و درون‏مایه را فراهم می‏‏آورد.»

تقی‏زاده در مورد پیدایش و جایگاه و سیر تطور داستان کوتاه می‏گوید:

«داستان کوتاه به عنوان یک قالب تازه و متشخص ادبی شناخته شد؛ قالبی متفاوت، با قصه‏هایی کوتاه و استدلالی قدیمی و نیز متفاوت با رمان کوتاه کم‏مایه، اما کش‏دار. البته از یک جنبه‏ی مهم، استادان اولیه‏ی داستان کوتاه از اصول و نظرات ادگار آلن‏پو پیروی نکردند. برخلاف پو که با موضوعات غریب و خارق‏العاده سروکار داشت، امور معمولی و روزمر‏ه‏ی زندگی بشری و شخصیت‏ها و مردم عادی و حال و روز واقعی‏شان را کارمایه‏ی داستان‏های خود قرار داده‏اند و به تصویر حالات آنان پرداخته‏اند.

در این زمان داستان هنری در روزنامه‏ها و مجله‏هایی که در قرن نوزدهم در سراسر اروپا و امریکا رشد و رواج فراوان یافته بود، وسیله‏ی انتشار آماده و راحتی پیدا کرد.

این نشریات که در واقع به خاطر ارضای نیاز ادبی بورژوازی رو به توسعه طرح و منتشر می‏شد، نقش بس حیاتی در نگهداری و حمایت و پیشرفت داستان کوتاه جدید ایفا کرد. بسیاری از زیباترین داستان‏های موپاسان نخستین بار در نشریات روزانه‏ی پاریس ظاهر شد و اهمیت مجله‏های ادبی و هنری برای نویسندگان داستان کوتاه امریکایی، طی ۱۰۰ سال گذشته نیز انکارناپذیر است.»

صفدر تقی‏زاده در ادامه می‏نویسد:

«داستان قرن بیستم، چه داستان بلند و چه کوتاه، مسئولیت دردناک و دشوار بازگویی حقیقت وضع و حال انسان امروز و نیز برگردان تصویر روشنی از پیچیدگی زندگی مدرن را بر عهده داشته است.

نویسندگان امروز دیگر آن اعتماد به‏نفس ساده‏دلانه را ندارند که هم‏چون نویسندگان قرن نوزدهم به پرسش‏های کلی و پرطمطراق زندگی بپردازند و ناگزیرند بر اثر وضع و موقعیت زندگی، در اهداف خود بسیار فروتن باشند. آن‏ها امیدوارند که بینش‏های به‏ظاهر جزیی، اما پرمعنی و مهم مربوط به تجربه‏ی بشری را دریابند و به‏نمایش بگذارند. در دنیایی که در آن همه چیز در گردابی جاری و چرخان است، داستان کوتاه ظاهراً قالبی بس درخور و متناسب برای گزینش تکه‏هایی از این تجربه و تعبیر و تفسیر آن‏ها است.»

ویلیام پدن گفته است:

«داستان کوتاه در ادبیات به صورت آیینه‏ای است، منعکس کننده‏ی زمانه‏ای که در آن هر چیز تازه، روز بعد میل به کهنه شدن دارد؛ که در آن فقط دگرگونی پایدار به نظر می‏رسد و تنها واقعیت ویرانی غایی است؛ که در آن ارزش‏های قدیمی، آداب و رسوم قدیمی، اندیشه‏های قدیمی جملگی برحسب عنوان‏های روزنامه‏های هفته‏ی بعد ارزیابی می‏شوند.»

ادبیات داستانی امروز ادبیات مقاومت است. کنار مردم می‏ایستد تا انسان‏های محروم و در حاشیه را به‏نمایش درآورد. از محرومیت‏های فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی می‏گوید؛ از تنهایی. از بلایی که انسان سر انسان می‏آورد؛ از برادر کشی. از عدالت ناباب که به انسان و انسانیت رکاب نمی‏دهد و در خدمت زر و زور و تزویر درآمده؛ از فریاد آدم‏هایی که در چاه محرومیت‏ها و تنهایی‏ها خاموش می‏شود.

به همین خاطر ادبیات داستانی در طول ۳۰ سال حکومت جمهوری اسلامی بیش از هر کتاب و اثر دیگری مورد کنکاش و بررسی و سانسور قرار گرفته و بیش از هر کتاب دیگری به تیغ و محاق گرفتار آمده است. چه این که ادبیات داستانی بخشی از تاریخ زنده و تپنده و پرخون جامعه است که هم‏چون آیینه‏ای تمام قد، همه‏ چیز را از متن تا حاشیه به نمایش می‏گذارد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/02/post_236.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/02/post_236.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرسه در متن</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 17 Feb 2010 13:16:09 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«آن روز همه عجیب بودند انگاری»</title>
         <description>آن روز همه عجیب بودند انگاری، چهل عدد نان سنگک با ضرب آهنگ قدم‌های آن جوان ریشو می‌رقصید، توی دست‌هایش که گه‌گاه نقطه‌ای فیروزه‌ای که روی انگشتش آرام گشته بود پنهان می‌شد، و گاهی هم آشکارا همراه ضرب آهنگ قدم‌ها جایش را تغییر می‌داد.

[[sound]]

آدم‌هایی که در آن گرگ و میش سراپا سیاهی بودند و مجنون‌وار می‌دویدند و بخار دهان شان برمی‌خواست و پخش می‌شد توی آسمان، آسمان هم سراپا سیاهی بود، سکوتی محض کوچه را در بر گرفته بود، صدایی گنگ خانه‌اش را آکنده بود، ناله و شیونی که امان پیرمرد را بریده بود.

صدایی دهشتناک لمبر می‌خورد می‌پیچید توی اعصابش که تک و تنها در آن ویرانه منتظر روی ویلچر، آرام گرفته بود، نمی‌توانست تاب بیاورد، نمی‌توانست نشنود، صدا را دنبال کرد ولی بی‌فایده بود، چیست همچون صدایی، کیست، همین‌ها بود که اعصابش را ریز ریز کرده بود، گویی رخت می‌شستند درون دلش و مغزش بازار مس‌گرها شده بود، دیوانه شده بود انگار، شیون‌ها آشنا می‌آمدند، گویی سال‌ها پیش شنیده بود همچون صدایی، ضرب صدا آشنا بود.

آن روز جمعه بود که برای دوا درمان اجیرش کردند برود زندان کمیته مشترک، کمیته مشترک ضد خراب‌کاری، همین ناله را آن جا شنیده بود، در اثنای بگو بخند با رئیس زندان بود، که همان صدا بار دیگر آرامشش را بر هم زد، صدا از درز و رخنه‌های سلول‌ها برمی‌خواست و یک دست می‌شد و بند را می‌گرفت، بعد می‌پیچید توی راه‌روها و دم آخری لمبر می‌خورد و می‌رفت توی اتاق رئیس، خنده‌هایش را خورد.

همانند امروز چشم‌هایش رد صدا را گرفت، چند بار خودش را نزدیک کرد و فحش را گرفت به جان آن‌هایی که روز روشن گرم جنایت بودند. آفتاب بالا زده بود و زندان تاریک و نمورش را روشن کرده بود و حالا پیرمرد گیج و منگ کنار پنجره جستجو می کرد رد صدا را؛ آقا نکن، کشتیش، آهای کیه، شروع کرد و چشمانش را ریز کرد روی ویلایی‌های روبه رو، گردنش همین‌طور چرخ می‌خورد و مردمک چشمش وامانده بود وکند و کاو می‌کرد.

چل‌چله‌ها گرم کرده بودند و نوایشان با آن صدا در هم تنیده می شد. همه این‌ها به چشمش می‌آمد که روی بوغ سر در مسجد قفل شد، صدا از آن‌جا بود، صدا از آن‌جا بود، طبقه اول زندان، بند آخری چسبیده به حمام، آن روز هم رد صدا را که یافت بی‌درنگ دست برد ساعت جیبیش را از جیب پشتی کتش درآورد و ساعت و تاریخ را نگاه کرد، هفت صبح جمعه، 15 بهمن 1353، هفت صبح جمعه، 15 بهمن 1368، ساعتش را بست و بار دیگر نزدیک پنجره شد، این‌بار صورت شش تیغه پیرمرد نمناک بود.

داستانی بسیار کوتاه، که مانند بسیاری از داستان‌های این روزگار فضای زندان و شکنجه‌گاه را ترسیم می‌کند، اما هنوز درنیامده، اگر روزی، روزگاری در گوشه و کناری، یک زندان وجود داشت، حالا علاوه بر زندان‌های رسمی و متعدد، زندان‌ها و خانه‌های امن و شکنجه‌گاه‌ها در هر شهر و محله‌ای به حد نیاز فراهم شده، که در هر منطقه در اختیار ذوب‌شدگان ولایت باشد.

مثل درمانگاه که باید در هر منطقه‌ای به اندازه نیاز وجود داشته باشد، حالا خانه‌های امن و مخفی در حد نیاز ایجاد شده است. من این خانه‌ها را دیده‌ام خانه‌هایی بی‌پلاک مثل بقیه خانه‌هاست، جایی در دل شهر، اما وقتی وارد می‌شوید دیگر آن‌جا را خانه نمی‌بینید، میز، صندلی، اسلحه، کامپیوتر، مأمور، چشمت را پر می‌کند و صدای ناله و التماس و گریه از جایی می‌آید.

در دهه اول و دوم پس از انقلاب، درصد بسیار بالایی از داستان‌ها فضای گورستانی داشتند، پرنده عشق در گورستان تخم می گذاشت، قرار عروسی را کنار قبر می‌گذاشتند و یک‌باره همه ما دریافتیم بسیاری از داستان‌های دو دهه گورستانی است.

و حالا درصد بسیار بالایی از داستان‌ها فضای زندان، شکنجه‌گاه و خانه‌های مخوف را ترسیم می‌کند، در این که نویسندگان روزگار خود را ثبت می‌کنند و رنگش را شهادت می‌دهند شکی نیست، اما این که نویسندگان معاصر بتوانند این همه تاریکی، سیاهی و خشونت را به تصویر بکشند باید دید. این که نویسندگان از پس این همه جنایت و خشونت و غارت برآیند باید صبر کرد.

من معتقدم روزگار به نسبت فشاری که بر جامعه می‌آید نویسندگانش را هم تربیت می‌کند، نویسندگانی که مشغول تصویر کردن اتاق تمشیت چشم و گوش و دست را به فرمان نوشتن در می‌آورند، و راهی جز نوشتن ندارند.

محمدمهدی آقامیری نیز از همین دست داستان‌ها نوشته و در دو فضا چرخیده است، یکی 1353 و یکی 1368، شکنجه و فشار بر زندانی برای راوی داستانش، امری عادی شده است و او انگار که در سنگکی ایستاده و منتظر است نانش از تنور درآید، وضعیت را روایت می‌کند.

اما نانش هنوز درنیامده، نپخته، باید تصویرسازی‌ها را جدی‌تر بگیرد، کار نویسنده باهوش جزء به جزء گفتن و خاک‌ریز به خاک‌ریز داستان را از دست دشمن درآوردن است. این روزها داستان در خانه دشمن است و کار نویسنده سرکشیدن به این خانه و داستان را مانند آتش به مردم هدیه کردن است. و این روزها گذر عمر در اتاق تمشیت ریزتر است.

در داستان محمدمهدی آقامیری، راوی یکی از  همین ذوب شده‌هاست که برای کار در اتاق تمشیت اجیر می‌شود، عادی شدن فضا و رفتار در این داستان توانی است که از نظر روان‌شناسی نویسنده به آن دست یافته است، اما در ساختن فضا، تصویرسازی و شخصیت‌پردازی، از پس کار برنیامده است و باید داستانش را با قدرت از نو بسازد، داستانی که کسی نتواند بهتر از آن را بنویسد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/02/post_235.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/02/post_235.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگاه داستان</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 07 Feb 2010 15:23:02 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عشق گمشده‌ی شما؟ </title>
         <description><![CDATA[<strong>ایستگاه طرشت، یکی از همین روزها<br>داستانی از: آناهیتا حسینی</strong>

[[sound]]

نه آقا من عشق گمشده‌ی شما نیستم.<br>بهتر بگویم، من عشق گمشده‌ی هیچ‌کس نیستم. 

من خودم این راه را رفته‌ام، هزار بار، و هیچ وقت عشق گمشده‌ام را پیدا نکرده‌ام. فقط گاهی مأمور قطار می‌آید، آرام از پشت سرم، و انگشت اشاره‌اش را تا نزدیک شانه‌ام پایین می‌آورد. برمی‌گردم و پشیمان می‌شوم که چرا باز فراموش کرده‌ام و راه را تا آخر آمده‌ام. 

می‌‌نشینم روی زمین. نزدیک لبه‌ی سکو و مأمور قطار همه‌اش را می‌برد. حتا دو بسته تمبرهندی و لواشکی را که امروز صبح عطیه داده بود که ببرم برای مریم. و من باز فراموش می‌کنم که هرگز نباید این راه را تا آخر آمد.

هرچند فاطی خانم هر روز صبح که در ایستگاه خزانه سوار می‌شود، با دو کیسه‌ زباله‌ی بزرگ سیاه، پر از لباس زیر، قبل از این که از درد واریس پایش بنالد، و حتا قبل از این که بگوید: «این بابای بچه‌ها مرد که نیست!». یادم می‌اندازد که یک ایستگاه مانده به آخر حتماً پیاده شوم. اما همیشه یک ایستگاه مانده به آخر یک نفر هست که مردد نگاه می‌کند که بخرد یا نخرد. نه آقا، من عشق گمشده‌ی شما نیستم. اگر بودم، به جای عطیه و فائزه لابد با چندتا از همین دخترهایی دوست بودم که تا از در تو می‌آیند، شروع می‌کنند که «اوه، اوه چه شلوغه!»

یکی از همان دخترهایی که همه‌ی لباس‌ها را زیرورو می‌کنند و بعد به بغل‌دستی‌شان می‌گویند: «اصل نیست»، و من جوابی نمی‌دهم. دوباره همه چیز را مرتب می‌کنم و سر جایشان می‌گذارم.

اما اگر عطیه آن دوروبرها باشد، می‌گوید: «با دو تومن می‌خوای اصل هم باشه!». اما اگر فائزه باشد، می‌گوید: «خرج یه خونه‌ رو دوششه به علی... باباش دو سال پیش که کار بنایی می‌کرده، از طبقه‌ی...» و اگر ساکت‌اش نکنی، تمام زندگیت را برایشان تعریف می‌کند. 

فائزه از همه بیشتر فروش می‌کند. به خاطر شکم برآمده‌اش و امیرحسین فسقلی‌اش که هر که می‌بیند، فوراً عاشقش می‌شود. می‌گوید، شوهرش سرباز است. اما به نظر فاطی خانم دروغ می‌گوید طفلک، شوهرش زندان است. این هم مانده با این یک وجب بچه و این شکم ورآمده.

برای من مهم نیست. حتا برای همین دخترهایی که اگر من عشق گمشده‌ی شما بودم، لابد با آن‌ها دوست بودم هم، مهم نیست. چون تمام فال‌هایش را ظهر نشده می‌خرند و هیچ وقت هم نمی‌گویند، اصل نیست! 

نه آقا من عشق گمشده‌ی شما نیستم که اگر بودم، همین ایستگاه بعد پیاده می‌شدم. نه! پیاده می‌شدم و شما من را به یک نسکافه‌ی داغ که من هیچ دوست ندارم، دعوت می‌کردید. روبه‌روی هم می‌نشستیم و شما به من نگاه می‌کردید. 

و من لبخند می‌زدم و خیره می‌شدم به جعبه‌ی سیاه بزرگ کنار میز و تا آخرش هم نمی‌فهمیدم چه سازی می‌تواند باشد و فکر می‌کردم هرچه هست، باید از بار دستمال‌ها و روسری‌ها و گل سرها و بلوزها سنگین‌تر باشد و دلم برایتان می‌سوخت که شما هم هر شب با درد کتف و کمر به خانه می‌روید.

حتماً شما می‌پرسیدید که آیا امروز تربیت بدنی ۲ داشتم؟ و با سر به ساک سرمه‌ای آدیداس نشان اشاره می‌کردید. و لابد اگر من عشق گمشده‌ی شما بودم، توی ساکم به جای گل سر و دستمال، یک دست گرمکن و یک جفت کفش آدیداس اصل داشتم و می‌گفتم: «آره». یا نه، فقط سرم را تکان می‌دادم و چشم‌هایم را می‌بستم و لبخند می‌زدم، و شما قهوه‌‌تان را به نصف که می‌رسید، با دست کنار می‌زدید. 

دست‌تان را توی کیف‌تان می‌کردید و با یکی از همان کتاب‌هایی بیرون می‌آوردید که داود خاله سهیلا می‌گفت: «با هزار و یک مصیبت می‌خره و این مرتیکه‌ی لاکردار هروقت کیفش بکشه، می‌بره به مفت می‌فروشه و پولشو دود می‌کنه.» بعد به من نگاه می‌کردید و صدایتان را می‌آوردید پایین که: «نویسنده‌ش رو می‌شناسی؟»

من می‌خندیم و می‌پرسیدم: «کتاب خوبی‌یه؟»<br>و شما کتاب را باز می‌کردید و می‌خواندید:

«باشد. من دست خالی می‌‌نمودم، اما از خودم مطمئن بودم. مطمئن از همه چیز. مطمئن‌تر از آنچه او بود. مطمئن از زندگی‌ام و مرگی که فرامی‌رسید. بله، تنها همین را داشتم. ولی دست‌کم این حقیقت را به همان اندازه در اختیار داشتم، که آن من را در اختیار داشت.»

«شاهکاره، نیست؟»

و من می‌گفتم: «قشنگ بود.» و انگشت‌هایم را طوری دور فنجانی که شما خیره‌اش بودید، حلقه می‌کردم که انگشت‌های کشیده‌ام را خوب ببینید. 

می‌پرسیدید: «چه جور کتاب‌هایی می‌خونی؟» ولی از انگشتانم چشم نمی‌گرداندید و من هرچه فکر می‌کردم نویسنده‌ی کتابی که داود تعریفش را کرده بود یادم نمی‌آمد. همان که یکی صبح بیدار می‌شد و می‌دید که تبدیل به سوسک شده. حتا اسم کتاب هم یادم نمی‌آمد. با انگشت‌هایم روی دسته‌ی فنجان ضرب می‌گرفتم و می‌گفتم: «بیشتر مجله و اینا می‌خونم.»

اما با همه‌ی این‌ها هنوز هم می‌گویم که من عشق گمشده‌ی شما نیستم. و این را بگویم که از همان اول که پله‌های یکی از ایستگاه‌های خط آبی را که یادم نمی‌آید، حر بود یا نواب، دوتا یکی پایین می‌پریدم و شما داشتید بالا می‌رفتید، این را فهمیده بودم. از همان لحظه‌ای که روی پله مکث کردید، به من خیره شدید و رفتید. حتا وقتی من منتظر متروی بعدی نشسته بودم و شما برگشتید و چند صندلی آن‌طرف‌تر نشستید و خیره شدید به روبه‌رو. حتا همان موقع هم نظرم عوض نشد.

هرچند باید این را هم بگویم که وقتی در قطار بسته شد، کاملاً یادم رفته بود که امروز روسری‌های پشمینه را ۲۵۰۰ تومان بفروشم تا جنس‌های خانم برزگر بیش‌تر فروش کند، که برسد امشب کرایه‌ خانه را سر وقت... 

خب من باید همین ایستگاه پیاده شوم. اما این روسری‌های پشمینه عالی‌اند و این یکی‌اش الآن سه ماه است که سر خودم است. رنگ‌بندی هم دارد. این کلیپس‌های نگین‌دار هم توی مغازه ۲۰۰۰ تومان است. اما من می‌دهم ۲۵۰۰ تومان. این حلقه‌های روسری هم هست که می‌شود جای انگشتر... 

نه آقا من عشق گمشده‌ی شما نیستم و هیچ وقت هم نبوده‌ام.

<strong>مرور</strong>

این داستانی بود با عنوان «ایستگاه طرشت، یکی از همین روزها». داستانی که امروز آناهیتا حسینی را زیر خود دارد. در تاریخ آبان ۱۳۸۷، متروی تهران کرج. داستانی که در چند زمان دراماتیک به طور موازی پیش می‌رود. در زمان‌های گوناگون در ذهن معصومانه‌ی راوی جلوه‌هایی از شخصیت او را نشان می‌دهد.

داستان در مترو می‌گذرد. لابه‌لای بساط دستفروش‌ها، در کنار دستفروش‌ها و میان رقابت و چشم‌وهم‌چشمی‌های دستفروش‌ها. داستان از زاویه‌ی بسته روایت می‌شود. از کنج ذهن راوی که بالطبع بخش‌های عمده‌ای از زندگی این دختر را نشان نمی‌دهد، و همین هم آن را برجسته می‌کند.

آناهیتا حسینی روایت با دروبین محدود را به خوبی بلد است. یعنی آنجا که نویسنده فقط از سوراخ کلید می‌بیند. و هنگامی که از سوراخ کلید داستانت را تعریف می‌کنی، بسیار چیزهای زائد را نمی‌بینی. حتا چیزهای مهم را هم نمی‌بینی، فقط چیزی را می‌بینی که لازم داری. هر چیز که از زاویه‌ی سوراخ کلید دیده نشود، تو هم نمی‌بینی. و همین به دوربین‌ات توان و قدرت فوق‌العاده‌ای می‌بخشد که هر نشانه و حرکت و جنبشی را با دقتی خاص ثبت کنی. 

انگار همه‌ی حس‌ها بسته است و تو فقط با حس بینایی می‌خواهی حس‌های دیگرت را ارضا کنی؛ نوشتن با دوربین بسته چنین قدرتی به تو می‌بخشد.

یکی از بزرگ‌ترین و بهترین استادان این نمونه‌ داستان‌ها، ارنست همینگوی نویسنده‌ی آمریکایی است که به خوبی بلد است ماجرایی را به عنوان تم فرعی تعریف کند و داستان اصلی را در حاشیه‌اش بسازد. انگار لنز دوربین‌اش را روی اشیا و شخصیت‌های نزدیک فلو کرده یا تار کرده، تا در حاشیه‌ی آن در بکراند تصویر، در انتهای موضوع، یک چیز دندان‌گیری را برجسته و شارپ و روشن تصویر کند و بسازد.

داستان «ایستگاه طرشت یکی از همین روزها»، از نگاه دختری دستفروش که هر دم حادثه‌ای در کمین‌اش نشسته است، از همین زاویه‌ی بسته، بخش عمده‌ای از حس و روز و روزگارش را به خوبی و با قدرت تصویر کرده است.

و شاید اگر کمی از زنانگی، کمی از چهره و اندامش، جایی از آئینه‌ای به چشم می‌آمد، کاری به تمام بود. 

آناهیتا حسینی با استفاده‌ از جمله‌ای فریبکارانه که شاید هر روز از زبان مردان می‌شنود، داستان را با ضربآهنگی تکان‌دهنده برجسته‌تر کرده است و در خلال همین جمله‌ی فریبکارانه، معصومیت دختر جوانی را به تصویر می‌کشد که:

«نه آقا، من عشق گمشده‌ی شما نیستم و هیچ وقت نبوده‌ام».

<strong>تا داستانی ديگر و برنامه‌ای ديگر<br>خدا نگهدار</strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/01/post_234.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/01/post_234.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگاه داستان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 11 Jan 2010 17:00:24 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خرج کردن واژه</title>
         <description><![CDATA[<strong>از دور</strong>
 
<strong><small>می‌شمارد<br>بر سپیده ضربه‌های چاقو را<br>خیال سنگی، شهر،<br>وقتی که بال بر بلاد کلاغ می‌زنم

چشم من از مضراب<br>می‌ریزد و  گوشم<br>چند قطره خون می‌شود<br>

کِی غبار از جای خالی بر می‌دارد؟</small></strong>

[[sound]]

این شعر تازه‏ای بود با عنوان «از دور» از یدالله رؤیایی، شاعر بزرگ معاصر ما که تابستان ۱۳۸۸ در پاریس سروده و در وبلاگش قرار داده است.

معمولاً ادیبان و شاعران و نویسندگان بزرگ، سخت نسبت به حوادث سیاسی روز واکنش نشان می‏دهند. قدر واژه را می‏دانند و به سادگی در باره‏ی هر موضوعی، به ویژه مسایل سیاسی، قلم نمی‏زنند. حتماً باید تسونامی رخ داده باشد، اتفاق عجیبی بیفتد تا آدمی، شاعری مثل یدالله رؤیایی، با چند کلمه حس‏اش را بیان کند.

او در یکی از نامه‏های‏اش با عنوان «صدای سکوت» نوشته است:

<strong>صدای سکوت</strong>

عباس عزیز،

ساموئل بکت در قصه‏ی «دنیا و شلوار» در ابتدای متن خود داستان با مزه‏ای را نقل می کند:

مشتری: «خدا دنیا را ظرف شش روز ساخت، شما شلوار منو شش ماه طولش دادین. خسته نشدین؟»

خیاط: «ولی آقای عزیز، یک نگاه به دنیا بندازید، یک نگاه هم به شلوارتون.»

دنيای امروز‌ما مصداق حرف خياط است. دنیای کثیفی داریم. دنيای کثيف را سياست‏مدارهاش کثيف کرده‌اند و روزها می‏گذرند و کثیف‏تر‌از دنیا، سکوت دنیاست در‌برابر آنچه در ايران می‌گذرد. صدای دنیا صدای سکوت شده است. 

ما در‌ایران کشته‏هامان را می‏شماریم و آخوند‌ها در‌ دنیا دندان دنیا را.
        									تا وقت دیگر قربانت  

در چنین مواقع و وقایعی که فاجعه از حد می‏گذرد و رذالت‏های بشری و دروغ به عقد هم درمی‏آیند، زبان تراژدی الکن می‏شود و از کار می‏افتد. آن‏گاه زبان طنز پر و بال می‏گشاید. دیگر نمی‏توان در برابر دروغ‏ها و جنایت و خیانت‏های بزرگ بشری در این نظام توتالیتر واکنش‏های برابر نشان داد.

شاعران نمی‏توانند واژه را خرج روزمرگی و اين خباثت‏ها کنند. گاه با کلامی چند در قالب شعر یا نوشته یا داستان، روزگار را به ثبت می‏رسانند، و تاریخ را ورق می‏زنند.

یدالله رؤیایی در سال‏های اخیر بسیاری از حس‏های خود را در قالب نامه بیان کرده است؛ نامه‏های کوتاهی که خطاب به من می‏نویسد. کوتاه، موجز و مؤثر.

او در تازه‏ترین نامه‏اش با عنوان «مذهب سیاسی، مذهب بایر» نوشته است:

<strong>مذهب سیاسی: مذهب بایر</strong>

عباس عزیز،

سیاست مذهب را که قبول کنیم، مذهب را وارد سیاست کرده‏ایم و هردو بایر می‏مانند، در این میانه هنر نیز. مذهب هیچ‏وقت هنر نداشته است. هنرهایی هم که از مقدسات برخاسته‏اند، رانده‏ی مقدسات بوده‏اند و درمانده‏ی مقدسات. 

نمونه‏هایی که مذهب‏ها در تاریخ ارائه کرده‏اند، ارائه‏ای بوده عقیم و بربر و وحشی که به جهت مردمی بودنش و یا شدنش، سنت وحشت را از وحشی می‏گرفته است. هنوز هم می‏گیرد. مثل ایرانیان عصر ساسانی در هجوم عرب و مثل مردم عصر ما در خیابان‏های عصر. 

آن‏ها در برابر قدرت شمشیر و شتر، و این‏ها در برابر قدرت باتوم و موتور؛ و هر دو اهل مدارا، و مخملی. هر دو خودشان را به کلمه داده‏اند. به قدرت کلمه.

حساسیت ما در برابر کلمه، همیشه ما را به تسلیم و قربانی شدن کشانده است. ایرانی‏ها بر خلاف اسطوره‏های قهرمانی شاهنامه، شجاع نبودند و اگر بودند، در شجاعت وحشی نبودند. 

فتح را هم کلمه کرد که «نزد خدا بود»، نه در فرهنگ عرب. امروز هم در خیابان‏های ایران، وقتی که «الله‏اکبر» تبدیل به «مرگ بر دیکتاتور» می‏شود، یعنی ما به دمکراسی احتیاج داریم و دمکراسی احتیاج به خدا ندارد.

تا وقت دیگر قربانت
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/01/post_233.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/01/post_233.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 10 Jan 2010 14:24:36 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رنج‌نامه‌ای که مهجور ماند</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>ناامنی و هراس از زیستن در جامعه به جایی رسیده است که هرچند زنان و دختران ایران شیوه‏ی آمد و شد خود را در شهر تغییر داده‏اند، اما هنوز سایه‏ی وحشت در شهرها چنان گسترد‏ه‏است که به نظر می‏رسد کاری از دست کسی ساخته نیست.

این روزها مدام در خبرها می‏شنویم که زنی را ربودند یا به دختری تجاوز شد. خبرهایی که شنیدن هر کدامش، پوست تن آدم را می‏شکافد، چه رسد به ‏این که چنین بلایی سر زن یا دختری یا خانواده‏ای بیاید.

[[sound]]

در چنین وضعیتی، روزنامه‏نگاران و اهل قلم نیز شیوه‏ی نگارش خود را تغییر داده‏اند و با مکانیسم جامعه‏ای ترس‏خورده می‏نویسند. آن هم با وحشت، دست به عصا و محتاط. بله، نوشتن موضوعی چنین ساده، این روزها وحشتناک شده. انتقاد کردن، این روزها یعنی پا به ورطه‏ی سیاست گذاردن و وقتی سیاسی شوی، در یک نظام توتالیتر عواقبش پای خودت است.

«محمد بلوری»، روزنامه‏نگار قدیمی ‏و سرشناس که سال‏ها سردبیری نشریات معتبر را بر عهده‏ داشته و چند دهه در مطبوعات ایران قلم زده، در روزهای اخیر به موضوعی پرداخته که به نظر می‏آید با جمع همکاران قدیمی‏اش، در باره‏ی آن مشورت‏ها کرده و آن‏قدر فشار بر گرده‏اش سنگین بوده که با تمثیل تظلم زنی یهودی در جامعه‏ی اسلامی، مطلبش را آغاز کرد‏ه‏است؛ موضوعی که باید صدای تمام نشریات را در آورد، در گوشه‏ای مهجور به دردنامه‏ای می‏ماند که‏ از سوی اقلیتی در استیصال، انتشار یافته‏ است.</small></strong>

محمد بلوری نوشته است:

در تاریکی شب، صدای گریه و شیون یک زن، سکوت وهم‏انگیز بیابان را می‏شکند. این صدای تظلم یک زن یهودی نیست که خلخال از پایش می‏دزدند؛ این ضجه‏های یک زن مسلمان است که در داخل یک اتومبیل برای نجات از چنگ دو مرد گرگ‌صفت می‏گرید و التماس می‏کند؛ مادر جوانی است که هنگام غروب پس از خرید، برای بازگشت به خانه سوار «مسافرکش» شد‏ه‏، اما راننده و دوست همراهش او را به جای رساندن به مقصد، به بیابان کشانده‏اند. 

زن به گریه و تمنا می‏گوید: «رحم کنین، بچه‏ام منتظره...» 

تراوش شیر روی سینه‏ی پیراهنش، گواهی می‏دهد که او مادر یک کودک شیرخوار‏ه ‏است.

- «رحم کنین، التماس می‌کنم...»

دو مرد؛ دو گرگ‌صفت درنده‌خوی که شراره‏های حیوانی در چشمان‏شان نشان می‏دهد، رحمی‏‏‏ به دل‏شان نیست...

زن برای رهایی از چنگ‏شان دست و پایی می‏زند و با بغض در گلو می‏نالد: «رحم کنین، من دو تا بچه دارم. شوهر دارم...» 

رحمی ‏در کار نیست. پنجه‏ی یکی از مردها دور گلوی زن چنبره می‏زند و با مشتی که بر سرش می‏کوبد، هق هق گریه در تنگنای گلویش می‏شکند. دست و پایی می‏زند. دو گرگ هار، جنون دریدن دارند...

فردای آن شب، زن دردمند، با چهره‏‌ای زخمی ‏و کبود در برابر بازپرس نشسته بود و با چشمانی گریان از شقاوتی که بر او رفته بود، سخن می‏گفت. 

بریده‌بریده می‏گفت و بغض گریه راه گلویش را می‏بست... هنوز هم صدای هق هق گریه‏های این زن در ذهنم می‏پیچد و عذابم می‏دهد.

روز بعد در برابر قاضی‏، دختر جوانی‏ نشسته بود تا حادثه دردناکی‏ را که بر او گذشته بود، شرح دهد. می‏‏گفت هنگام غروب سوار یک اتومبیل مسافرکش شده، اما راننده او را به بیابان کشانده و پس از تعرض رهایش کرده است. 

صدای ضجه و فریاد این گونه زنان و دختران که از گوشه و کنار شهر بلند است، گویی‏ سر خاموشی‏ ندارد و هر هفته صفحات حوادث روزنامه‏ها، روایت‏گر سرنوشت دردناک چند زن و دختر جوانی‏ است که طعمه‏ی ربایندگان می‏‏شوند. گاهی‏ هم جامعه با قتل‏های سریالی‏ زنان ربوده شده‏ای روبه‌رو می‏‏شود که توسط این گونه تبه‌کاران انجام می‏‏گیرد. 

از ماجرای هولناک خفاش شب که زنان جوان را پس از سوار کردن می‏کشت و اجسادشان را در حاشیه‏ی شهرک چشمه‏ی تهران می‏‏سوزاند تا به امروز که احساسات جریحه‏دار عمومی ‏‏تحت تاثیر قتل سریالی‏ ۱۰ زن در کرج و واقعه‏ی تجاوز شش مرد جوان به یک زن در «قیام‏دشت» و فجایع دیگر در «لواسان» و غیره قرار گرفته، صدها زن و دختر قربانی‏ تعرض و تجاوز و قتل شده‏اند. 

با نگاهی‏ به چند مورد، درمی‏‏یابیم که این گونه تبه‌کاران تا چه حد امنیت اجتماعی‏ بانوان را با خطر روبه‌رو کرده‏اند. 

- مردی‏ که به بهانه‏ی مسافرکشی‏ زنان و دختران را می‏‏ربود و پس از وارد آوردن شوک الکتریکی،‏ به آن‏ها تعرض می‏کرد، پس از دستگیری‏ اعتراف کرد که تاکنون با همین شیوه، به ۳۰ زن و دختر تجاوز کرده است. 

- مردی‏ که با یک پراید مسافرکشی‏ می‏کرد، در بازجویی‏ گفته بود ۱۱ زن جوان را در تاریکی‏ شب به یک پارک خلوت کشانده و به آن‏ها تعرض کرده است.

- یک مسافرکش پس از دستگیری‏ اعتراف کرد تاکنون ۳۰ زن و دختر را به «گردنه‏ی حسن آباد» کشانده و به آن‌ها تجاوز کرده است.

- اعضای چند باند هم که دستگیر شده‏اند، چندین زن جوان را ربوده و مورد تعرض قرار داده‏اند.

- افراد چند باند هم در بازجویی‏ گفته‌اند پس از ربودن دختران و زنان جوان، هنگام تعرض به آن‏ها، فیلم تهیه می‏کردند و به این وسیله از آن‌ها باج می‏‏گرفتند.

چه بسیار زنانی‏ که گرفتار ربایندگان شده و مورد تعرض قرار گرفته‏اند ولی‏ از ترس آبروی‏ خود و خانواده‏شان حاضر نشده‏اند با طرح شکایت، سبب دستگیری‏ ربایندگان شوند.

با مروری‏ بر این حوادث به دو نکته‏ی اساسی‏ پی‏ می‏‏بریم:

۱ـ اکثر ربایندگان برای شکار زنان، مسافرکشی‏ را انتخاب می‏کنند. آن‏ها سریع‏ترین و بی‏خطرترین شیوه برای به دام انداختن طعمه را در مسافرکشی‏ می‏‏بینند. چرا که می‏‏توان به عنوان مسافرکش با اتومبیل آزادانه در خیابان‏ها به راه افتاد و بدون این‏که مورد سوءظن یا کنترل پلیس قرار گرفت، چند قدم آن طرف‏تر طعمه‏ی مورد نظر را انتخاب کرد. 

۲ـ می‏بینیم بسیاری‏ از این تبه‌کاران ماه‏ها، یا بیشتر از یک سال به فعالیت مجرمانه‏ی خود در ربودن بانوان (یا در مواردی‏ قتل زنان ربوده شده) ادامه داده‏اند و پس از دستگیری‏ به ده‏ها مورد جنایت اعتراف کرده‏اند. اگر این‏گونه تبه‌کاران پس از ارتکاب اولین یا حتی‏ دومین عمل مجرمانه دستگیر می‏‏شدند، از تعرض یا قتل قربانیان بعدی‏ جلوگیری‏ می‏‏شد. 

این توفیق زمانی‏ حاصل می‏‏شود که ماموران پلیس با برخورداری‏ از آخرین فناوری‏‏های کشف جرم، با شیوه‏های علمی کشف جرم در ارزیابی‏ سرنخ‏های به جا مانده آشنا شوند و برای تعقیب و شناسایی‏ تبه‌کاران، ضمن تجهیز آزمایشگاه‏های جنایی‏ پلیس که اینک به یک نیاز تبدیل شده، از تخصص‏های کارشناسان در نهادهای مختلف نیروی‏ انتظامی ‏‏و محققان دانشگاهی‏ در این رشته بهره‏گیری‏ کنند.

چندی پیش در صفحه‏ی حوادث «اعتماد»، گزارش‏های تکان‏دهنده‏ای در باره‏ی یک جنایت‏کار خواندیم که پس از کشتن ۱۰ زن در کرج و دو زن در شمال کشور دستگیر شد‏ه‏است. این مرد شب ها در محدوده خاصی از کرج، به عنوان مسافرکش پرسه می‏زد و هر زنی را که سوار می‏کرد به خانه‏اش می‏کشاند و پس از خفه کردن او، جسدش را در نقطه‏ی خلوتی می‏انداخت.

قتل یکسان زنان، پیدا شدن اجساد نیمه برهنه‏ی قربانیان در یک محدوده‏ی مشخص و آثار به جا ماند‏ه ‏از لاستیک اتومبیل و بقیه‏‏ی آثار و نشانه‏ها می‏توانست سرنخ‏های موثر پلیسی برای ردیابی و شناسایی قاتل باشد و پلیس می‏توانست با همکاری کارآگاهان با تجربه‏ی پلیس آگاهی تهران، با در دست داشتن این سرنخ‏ها، با گشت شبانه ماموران در همان محدوده یا قرار دادن طعمه، به عنوان زن مسافر، موفق به شناسایی قاتل شود و تعداد قربانیان کاهش یابد. 

ولی متاسفانه بی‏توجهی به نظارت مستمر بر محدوده‏ی جنایت، باعث شده بود جسد یکی از زنان مدت شش روز در محل رها شدن باقی بماند و متعفن شود. جالب این‌که حتی یک زن جوان توانسته بود از چنگ قاتل مسافرکش فرار کند و به پلیس خبر بدهد. ماموران پلیس می‏توانستند با کمک این زن، اقدام به چهره‏نگاری از مرد جانی کنند و با راهنمایی او به تعقیب و دستگیری این مرد بپردازند.

نکته‏ی مهم دیگر، عدم اطلاع رسانی به مردم در جریان قتل بود و پلیس محلی با وجود پافشاری خبرنگاران، سعی داشت تا زمان دستگیری قاتل، این واقعه را از شهروندان پنهان دارد.

در بسیاری از کشورها وقتی پلیس در شهری با یک تبه‌کار فراری برخورد می‏کند، در اولین اقدام، ضمن همکاری با بخش‏های مختلف پلیس و جلب همکاری کارشناسان، خانواده‏ها را از وجود یک تبه‌کار فراری آگاه می‏کند و ضمن هشدار به خانواده‏ها، از شهروندان برای دستگیری مرد جانی کمک می‏خواهد.

دیرزمانی است که در تهران و برخی از شهرها، تکرار وقایع تلخ و ناگواری چون فجایع اخیر، امنیت اجتماعی بانوان را به خطر انداخته‏ است. ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/01/post_232.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/01/post_232.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 07 Jan 2010 12:28:10 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>داستانی بر مبنای طنز</title>
         <description><![CDATA[<strong>«دوستان، یا داستان کوتاه ساییدگی»</strong> 
داستان کوتاه
<strong>ایثار ابومحبوب</strong>

[[sound]]

آخرین بار که "خانم ویرگول" را دیدم، لحظه‏ای درنگ کردم و سپس به راهم ادامه دادم. پیر و خمیده شده بود؛ حتا متوجه من هم نشد. در درون خودش گره خورده بود و با خودش حرف می‏زد.
وقتی می‏گویم حرف می‏زد، منظورم این نیست که دهانش تکان می‏خورد، نه! فقط اخم‏هایش بدجوری گره خورده بود. طوری که آدم احساس می‏کرد حتماً از دست خودش یا همه عصبانی است و بدون امید به نجات، صبورانه اما بداخلاق به صداها و مجادله‏هایی در درون سرش گوش می‏دهد.
انگار ابروها و چین‏های چهره، همه به سمت نقطه‏ای در مرکز صورت ردیف شده‏اند که احتمالاً به درون مغز راه دارد تا اجزای خود یا مثلاً اجزای صورت، بر شنیدن صداهایی که به آن نقطه‏ی درون مغز مربوط می‏شود، متمرکز شود.
مثل وقتی که آدم گوشش را به سوراخ کلید می‏چسباند یا حتا چشمش را؛ همه‏ی خطوط صورت و بدن طوری جهت می‏گیرند که بدن همه‏ی قوایش را به سوی گوش یا چشمی که دهانه‏ی خود شده به سمت جهان آن سوی سوراخ کلید گسیل دارد و متمرکز شود.
حالا خانم ویرگول هم همین شکلی شده بود. منتها طوری که انگار سوراخ کلید جایی وسط صورت خودش باشد و رو به درون خودش.
البته همان‏طوری که گفتم، لحظه‏ای بیشتر درنگ نکردم و گذشتم. اما همان درنگ کافی بود که این افکار در طول باقی مسیر، برایم پیش بیاید و به یاد دورانی بیفتم که در دانشگاه عاشق ویرگول بودم.
البته نه عشقی چندان استثنایی؛ من در دوران دانشگاه به نوبت عاشق تمام دخترهایی که برورویی داشتند، شده بودم و البته با آخرین‏شان در سال آخر تحصیلات ازدواج کردم که بیش از هر کس دیگر، به هم شبیه بودیم. 
او هم سر پر سودا و حس قوی و گیرا داشت و عاشق تمام پسرهایی که کور و کچل و بسیجی نبودند، شده بود و وقتی مطمئن شده بود که بهتر از من دیگر پیدا نخواهد کرد، به عنوان آخرین امکان، عشق مرا مشتاقانه و با تعجب پذیرفت.
همان‏ موقع بود که ما دریافتیم، مهم‏ترین تشابه‏مان همین است که آخرین امکان و شانس هم‏دیگر بوده‏ایم و تصمیم گرفتیم همین‏طور بماند. چاره‏ی دیگری هم نداشتیم.
به هرحال، ویرگول هم یکی از همان دخترهایی بود که چون نه کور بود، نه کچل، نه خیلی خرمقدس، عاشقش شدم. اما خیلی گرفتار این عشق نماندم و پس از درنگی کوتاه فراموشش کردم و گذشتم. حتا به او نگفتم. گفتن نداشت؛ چون او خیلی سریع از کنار آدم رد می‏شد یا آدم احساس می‏کرد که زود باید رد شود.
یادم نمی‏آید کس دیگری از بچه‏های دانشگاه را هم مدت زیادی با خانم ویرگول دیده باشم. البته می‏گفتند یک بار آقای "زردآلوهای متحدالمرکز" ترتیب خانم ویرگول را داده، بعد هم ولش کرده. یا حتا می‏گفتند وسط کار از خانه بیرونش کرده و مانتو روسری‏اش را هم از در پرت کرده بیرون و در را هم بسته است. معلوم نیست؛ هزار جور دیگر هم این ماجرا را تعریف می‏کردند. معلوم نیست راست باشد.
از این چیزها در باره‏ی همه‏ی دخترها می‏گفتند. به جز همان‏ها که کور و کچل بودند و شاید چند تا از دخترهای دیگر که زن من هم وقت دختریش جزو همان چندتا بود. ظاهراً خیلی جلب توجه نمی‏کرده است. با آن که خودش معتقد است چند تا از بچه‏ها به او نظر داشته‏اند، من متوجه شدم که وقتی بعد از چند سال بچه‏های قدیم را می‏بینیم و من او را به عنوان همسرم معرفی می‏کنم، اغلب به سختی او را به یاد می‏آورند.
تابستان پیش که در سفر شمال به زردآلوهای متحدالمرکز برخوردیم، اوضاع از همیشه بدتر بود. چون با جدیت انکار می‏کرد که او را دیده است و فقط وقتی حاضر شد قبول کند که همسرم چند تا از چشمه‏هایی را که زردآلوهای متحدالمرکز در کلاس پیاده کرده بود، برایش تعریف کرد. 
بیچاره همسرم، خیلی پکر شد. چون فکر می‏کرد زردآلوهای متحدالمرکز به او نظر سوء داشته و روی نظر او خیلی حساب باز کرده بود. خیال می‏کرد فرق او با بقیه‏ی آن دخترها این بوده که هیچ‏وقت فریب زردآلودهای متحدالمرکز را نخورده و با وقارش او را ناکام گذاشته است.
البته زردآلوهای متحدالمرکز که اتفاقی او را در بازار ماهی فروش‏ها به همراه همسرش دیده بودیم، وقتی درماندگی و تلاش همسرم را دید، تأیید کرد که همسرم را به یاد می‏آورد و آن وقاری را که می‏گفتیم را هم همین‏طور. اما من را تا همین حد هم به یاد نیاورد.
خلاصه، آن ماجرای بین خانم ویرگول و آقای زردآلوهای متحدالمرکز، تا مدتی دهن به دهن می‏چرخید. اما من هیچ‏وقت متوجه تغییر خاصی در رفتار ویرگول نشدم. 
دانشگاهم که تمام شد، دیگر خبری ازش نداشتم تا همان دیدار اتفاقی که آخرین باری بود که خانم ویرگول را دیدم. تقریباً پنج ماه پیش؛ من از سر جمال‏زاده به سمت انقلاب می‏رفتم که چشمم به ویرگول خورد و لحظه‏ای درنگ کردم.
اما تازه دو سه روز پیش بود که از سرانجام ویرگول خبردار شدم. در حقیقت، یکی از دوستان قدیمی که هرازگاهی خبری از هم می‏گیریم، گفت که چه اتفاق شگفت‏انگیزی برای خانم ویرگول افتاده است. با آن دوست در کافه نشسته بودم، قهوه سفارش دادیم و من به "علامت تعجب" گفتم: «راستی بگو چند وقت پیش کی‏رو دیدم؟»
علامت تعجب گفت: «کی؟»
گفتم: «ویرگول!»
و او از بی‏خبری من ابراز تعجب کرد.
آن‏طور که او می‏گفت، حتا گوشه کنار، بعضی روزنامه‏ها هم چیزهایی نوشته بودند. من ناراحت شدم که چرا یکی از احمق‏ترین بچه‏های آن دانشگاه که حتا از من هم در آن دوران از نظر عاطفی فعال‏تر بود و همیشه آخرین نفری بود که از چیزی باخبر می‏شد، باید از چیزی خبر داشته باشد که من ندارم و تازه نصف تهران هم از آن باخبرند.
می‏گفت ظاهراً پنج ماه پیش (دقت کنید!  پنج ماه پیش)، همین‏طور که خانم ویرگول فاصله‏ی جمالزاده تا اسکندری را طبق معمول هر روزش قدم می‏زده، ناگهان از جایی حوالی وسط صورتش، شکاف برمی‏دارد و پشت‏و‏رو می‏شود. دکترها گفته‏اند: مال این بوده که زیاد در خودش فرو رفته است. همین امر باعث شده همه‏ی صداهای درونش بیرون بریزند. 
وقتی هم که صداها بیرون ریخته، روزنامه‏ها برخی از آن گفت‏وگوهای درونی را که حالا به علت پشت‏ورو شدن خانم ویرگول، بیرونی شده بودند، چاپ کرده‏اند. اما بیشتر آن صداها در هوا پخش شده و معلوم نیست چه شده‏اند.
حالا هم خانم ویرگول که بستری است، ظاهرا بدون این که با خودش حرف بزند، هر روز زانوی غم بغل می‏گیرد و با شانه‏های خمیده روی تخت می‏نشیند. سرش را روی زانویش می‏گذارد و وقتی ازش می‏پرسند: «چه‏کار می‏کنی؟» می‏‏‏گوید به شکمش نگاه می‏کند.
دوستم می‏گفت: «این‏ها را دکترش در یک مصاحبه می‏گفته است.»
به علامت تعجب گفتم: «من می‏دانم چرا این کار را می‏کند. می‏خواهد متمرکز شود.»
دوستم، علامت تعجب، به فکر فرو رفت. من به علامت تعجب نگاه می‏کردم و علامت تعجب به فنجان قهوه.

<strong>مرور</strong>
این داستانی بود از ایثار ابومحبوب، با عنوان «دوستان یا داستان کوتاه ساییدگی».
داستانی که بر مبنای طنز ساختار گرفته و حتا شخصیت‏ها را با علامت‏های رسم‏المشق تشبیه کرده و سعی نموده که آن‏ها را با همین علامت‏ها تصویرپردازی کند.
آدم‏های این داستان؛ خانم ویرگول، علامت تعجب و زردآلوهای متحدالمرکز، همه شخصیت‏های واقعی از فضاهای آشنا هستند. آدم‏هایی که در ذهن هر کسی می‏توانند تصویری دیگر از آن‏چه هستند، داشته باشند. شبیه شخصیتی به نام "کاغذ سیگار" در رمان «مرگ کسب و کار من است»، نوشته‏ی روبر مِرل، ترجمه‏ی احمد شاملو. که در جايی از آن رمان می‏فهیم، چرا آن شخصیت اسمش کاغذ سیگار است.
بسیار دیده شده که شخصیت‏ها در داستان‏ها و رمان‏های نویسندگان بزرگ دنیا به یک شئ تشبیه شده‏اند. همینگوی، فاکنر، سالینجر، روبر مرل، کافکا و بسیاری دیگر از نویسندگان، چنین شخصیت‏هایی آفریده‏اند.
اما ایثار ابومحبوب در داستان کوتاه خود، همه‏ی شخصیت‏ها را بر این مبنا آفریده است. شاید اگر این داستان به یک مجموعه داستان دنباله‏دار تبدیل شود، رمانی شاد با گره‏ها، سوژه‏ها و موضوعات مختلف، بر یک شاه‏راه اصلی از يک موضوع اجتماعی سياسی به‏وجود خواهد آمد که ادبیات داستانی ما به آن نیاز دارد.
تنها ایرادی که می‏توان بر این داستان وارد ساخت، این است که برخی جمله‏ها بحرطویل شده‏اند و کاش ایثار ابومحبوب از جمله‏های کوتاه‏تر با مفاهیم کامل‏تر، استفاده کند. جمله‏های بلند پر از صفت‏های تکراری، داستان را از قواره می‏اندازد.
یکی دیگر از کارهای مهمی که ایثار ابومحبوب انجام داده، بال و پر دادن داستان، بر اساس شنیده‏ها و شایعات و افواه است که خواننده نمی‏داند به قول راوی استناد کند یا به شایعات.
اما هرچه هست، این مجموعه، داستانش را می‏سازد و علاوه بر این‏ها، فضای این داستان، فضای دانشگاه‏ها را در همین روزگار ترسیم می‏کند که روابط بین دانشجوها، استادان با دانشجوها و بالعکس مدیریت، جهاد دانشگاهی و گروه بسیج دانشگاه و بسیار چیزهای دیگر، همه و همه همان چیزهایی است که باز هم ادبیات داستانی ما، با همین زبان طنز و این ترفند نام‏گذاری، بدان نیازمند است.
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_230.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_230.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگاه داستان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 28 Dec 2009 18:27:50 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خطاب به معاويه</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>شعر هجوی در یکی از وبلاگ‏ها خواندم که مدت‏ها است چنین آثاری در گوشه و کنار کشورمان بر لوح روزگار ثبت است و هم‏چون آیینه‏ای تمام‏نما نشان می‏دهد که ملت ایران چقدر نسبت به ظلم و ستم رفته، خشم‏گین است.
من بدون نظر یا شرحی، متن منتشر شده را برای علاقه‏مندان زمانه می‏خوانم:</small></strong>

[[sound]]

روز یکشنبه در تالار فردوسی دانشگاه تهران مراسم شعرخوانی برای بزرگداشت قیصر امین‌پور برگزار شده بود. یکی از کسانی که شعر خواند، بزرگواری بود به نام حامد احمدی. 

این شاعر عزیز و شجاع ابتدا به روان قیصر امین‌پور درود فرستاد که علوی بود و معاویه‌ای نبود. بر شرف دکتر تُرکی هم درود فرستاد؛ به خاطر شعر پرمغز و مناسب مسائل روزی که پیش‏تر خوانده بود و گفت: «قصیده‌ای سروده‌ام خطاب به معاویه». قصیده‏ای مطنطن با قافیه‌ای زیبا به سبک خراسانی. 

دو ثلث شعر را خوانده بود که مردکی به پای تریبون رفت و او را از خواندن بقیه شعرش باز داشت. بعد از تشویق طولانی حاضرین، حامد احمدی از تالار خارج شد. عده‌ای از حضار مقابل در دانشگاه ادبیات از او تشکر کردند و او با حضور جمعی از این حضار که چندان کمتر از حاضران در تالار نبودند، شعرش را به طور کامل خواند. 

بسیاری ضبط کردند و من هم متن کامل شعر را از وبلاگی گرفتم و برای عزیزان گذاشتم. درود به شرف او.


<strong>خطاب به معاویه</strong>

وقت است که گورت بکشد یک تنه در بر
زود است که کاخ تو کند خاک به سر بر

مُهرت «خَتَمَ اللهُ عَلی قَلبِکَ» بردل
بی پرده غشاوه ست تو را روی بصر بر

تاچند بُوَد بین تو و ملّت، دربان؟
تا چند بمانند چنان حلقه به در بر؟

اسفندصفت در دل آذر به خروشند
کز دور بُوَد دست علیلت به شرر بر

یک دست به ریش اندر در کار تشبّث
وان دست دگر نیز به آن کار دگر بر

مردی نه به ریش است، «قفا ریش» مخنّث
برچسب دغل خورده تو را روی ذکر بر

بار گنهت را بمینداز و میاویز
بر گردن باریک قضا و به قدر بر

کس گفت گران گوشت اگر، گوش بریدیش
گوشت هم ازین روست به آژیر خطر بر

هیهوم! که اقبال تو ای مایه ادبار
آویخته چون برگ خزانی به شجر بر

 بدبختی دنیات ندارد کم از عُقبات
می‌باش ازین موج خروشان به حذر بر

خشتت نبود راست که کشتت ندهد بار
کلّا! ندمد موی یکی بر سر گر بر

سرمایه اندک بنماند! بندیدی
رفت آبروی مختصرت هم به هدر بر؟

ای موشِ بسی گشته و سوراخ ندیده
زین ولوله راهی نگشایی به مفر بر

ای سینه شیران وطن خسته به خنجر
فرداست که خود بفکنی از دست، سپر بر

ای هرزه بروییده که نَه‌ت سایه و نه‌ت بر
نتوان سخنی گفت ترا جز به تبر بر

بام تو نفرجامد جز شام مکدّر
شام تو نیانجامد هرگز به سحر بر

غرّه مشو ای شوخ به جوقی متملّق
تکیه مکن ای شیخ به یک مشت خبربر

از دشمنی و دوستی بر سر خونت
مانده به دل پیرزنان داغ پسر بر

بسیار نفر را نتوان برد و زد و رفت
با چند نفر یا تو بگو چند نفربر

که‌ت گفت برین مردم آزاد بنه بند؟
که‌ت گفت ازین مرتع آباد ببر بر؟

که‌ت گفت که در خون مسلمان ببری دست؟
که‌ت گفت بسیج آوری یک لشکر بربر؟

کردی و نکردی ز بد و خوب بدان سان
کز دست تو گفتند که رحمت به عُمَر* بر

قرآن ببریدی سر و بردی سر نیزه
بادا که زند زود نمازت به کمر بر

این سنگ روان بهمن بنیان‌کن ظلم است
اکنونت اگرچند نیاید به نظر بر

گفتی که نسیم فرجی می‌وزد اما
گر هر پسر افتد به همان راه پدر بر

هین! شور میانگیز درین مزرع خون‌خیز
هان! دست میاویز به «اما و اگر» بر

آسان نشود مشکل این جوق هراسان
شیرین نشود کام تو با بوک و مگر بر

مگذار بگویم که چسان داغ سرینت
خود لکّه ننگیست بر ابنای بشر بر!

سگجانی و عمرت زده پهلو به کلاغان
خر مغزی و مغزت زده سوری به بَقَر بر

قلبت حجرالاسود و لیکن نه ازان دست
خود طعنه زند عصر تو بر عصر حجر بر

نیش تو اگرچند زند خنده به اژدر
تسخر زند - ای خنده - دهای تو به خر بر

این پای تو در توبره وان پای به آخور
یک دست به خیر اندر و یک دست به شر بر

بارانده زغن‌های عفن را به وطن در
تارانده جوانان وطن را به ددر بر

هشدار مده‌مان که بَدان دست به کارند
ترجیح دهیم این همه بد را به بتر بر

تیری‌ت مسلسل زدم البتّه به هر بیت
نیشی‌ت مردّف زدم القصّه به هر «بر»

کز طاعت یزدان و مسلمانی شیطان
داغی به جبین دارم و داغی به جگر بر

*  عمرو عاص

]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_229.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_229.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 23 Dec 2009 19:15:53 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«ریشه‌ها»</title>
         <description><![CDATA[<strong>بررسی دو داستان از «سمیرا قوامی شهیدی»</strong>

[[sound]]

مادرم برایم مداد رنگی نمی‌خرد، اما انواع و اقسام مدادهای سیاه را می‌خرد؛ از نرم نرم تا سخت و سفت مثل سنگ. خودش مدادهایی را که ته‌شان پاک هم دارد خیلی دوست دارد. من هم فکر می‌کنم که آن‌ها را بیشتر دوست دارم. برایم کلی کاغذ هم می‌خرد. هم کاغذ سفید هم کاغذهای کاهی. 

و زمان‌هایی که می‌نشیند و کاری می‌کند، مثلاً دکمه‌ی لباس‌ها را سفت می‌کند، کتاب می‌خواند یا با کامپیوترش ور می‌رود، به من می‌گوید که بنشینم و نقاشی‌اش کنم. مادرم مدل نقاشی‌ام است. بعد نقاشی‌هایم را به دیوار اتاقش می‌چسباند. از سقف تا پایین نقاشی‌های من است و خودش در نقاشی‌ها؛ نشسته روی مبل، خم شده، ایستاده کنار پنجره. حتی اجازه دارم که هر طور که می‌خواهم نقاشی‌اش کنم. لباسش را، صورتش را. 

بعضی ‌وقت‌ها سبیل هم برایش می‌گذارم و او مرد می‌شود. یک‌بار فقط دوتا چشم‌هایش را کشیدم. نقاشی را دقایق طولانی نگاه کرد و گریه کرد. می‌دانم که خیلی وقت‌ها در تخت‌اش دراز می‌کشد و به نقاشی‌ها نگاه می‌کند و گریه می‌کند. دوست دارم گریه کند؛ چون می‌دانم که راحت می‌شود از چیزی به نام غم و اندوه. 

غم و اندوه را هنوز کاملاً خودم تجربه نکرده‌ام. بیشتر از کتاب‌هایی که برایم می‌خواند تجربه کرده‌ام. حالا نشسته و دارد مجله می‌خواند. نقاشی‌اش را می‌کشم. زنی را می‌کشم که زیر آفتاب ایستاده و دامن چین‌دار پوشیده است. این‌جاست که دلم مداد رنگی می‌خواست تا دامنش را قرمز می‌کردم. 

موهایم لخت است. مادرم عاشق این است که موهایم را نوازش کند. من عاشق این هستم که موهایم را نوازش کند. دست‌هایش را می‌بوسم. دست‌هایم را می‌بوسد. هم‌دیگر را بغل می‌کنیم و صمیمانه گریه می‌کنیم. 

مادرم مثل هیچ مادر دیگری نیست؛ درس‌هایم را که می‌پرسد، دیکته که می‌گوید و دفترهایم را که ورق می‌زند، چشم‌هایش یک‌جوری می‌شوند؛ یک‌جوری شبیه یک دنیا می‌شوند. یک دنیا شبیه حباب. شبیه اقیانوس. و چقدر می‌خواهم وارد آن دنیا شوم. 

وقتی که دفتر مشق‌ام را ورق می‌زند، یاد بچگی‌های خودش می‌افتد. این را خودش یک‌بار گفت و یاد آن جامدادی دکمه‌داری که مادرش برایش خرید، یاد کوچه‌ی تاریکی می‌افتد که نرفتم و نمی‌دانم کجاست. و این‌جور وقت‌هاست که می‌دانم و مطمئنم معنی یک کلمه را به خوبی می‌دانم. کلمه این است: عشق! اما هرگز برای من فقط یک کلمه نیست. برای من یک حس عجیب است که حس می‌کنم مرا خواهد کشت. 

▪ ▪ ▪ 

این داستانی بود از «سمیرا قوامی شهیدی» که عنوان ندارد. او سه داستان برای زمانه فرستاده و بالای هرکدام به ترتیب شماره زده است. من داستان دومش را خواندم و عنوانش را گذاشتم «مداد رنگی». 

فضاهای داستان‌های سمیرا خالی از تجربه‌اند. خالی از برادرکشی و کینه و انتقام و معامله و دلالی. او با تخیل دخترانه‌ای کار کرده که هنوز کودک و نوجوانش در او جاری‌ است. نمی‌دانم چند ساله است. اما نوشتن و به‌ویژه داستان نوشتن را بلد است. تنها نداشتن تجربه‌ی زندگی و تجربه‌های دیگر به او مجال نوشتن داستان‌های دیگر نداده است. 

در داستان سمیرا قوامی تخیل مبتنی و سوار بر واقعیت است و با همین ابزار واقعیت مثل مداد رنگی و نقاشی به موضوع وارد می‌شود و از هر طرف که راه پیدا کند، خود را به درون می‌کشد تا چیزی از پشت آن‌ها بیابد و تعریف کند. 

او در این داستان به جلد کودکی رفته که بسیاری نشانه‌ها برایش ناشناخته است. حتی هنگامی که مادرش دفترچه‌ی او را ورق می‌زند، فرصتی می‌یابد تا به خاطرات مادرش راه یابد، اما بازهم دستش به جایی بند نمی‌شود و به تاریکی می‌افتد. با این همه چیزی در فضای خانه‌ی آن‌ها بسیار مرسوم است؛ گریه‌کردن. 

گریه‌کردن در فرهنگ ما ایرانی‌ها و شاید بتوان گفت در فرهنگ شیعی یک عمل تأییدشده، ضروری، نشانه‌ی صمیمیت و مظلومیت و بی‌گناهی و امری‌ست پسندیده. در بسیاری موارد آرام‌کننده و پاک‌کننده و مقبول است. حال این که در فرهنگ‌های دیگر گریستن حاصل درد است؛ آن‌جا که انسان عمیقاً به درد می‌آید، می‌گرید. 

گریستن در فرهنگ‌های غیر شیعی و غیرایرانی، کاری دم دستی نیست که هردم کسی بتواند شیر گریه‌اش را باز کند. شاید در همان فرهنگ و با همان خوانندگان گریه‌های این داستان را بتوان تحمل کرد و با آن کنار آمد و نیز، با آن نشانه‌هایی یافت. اما خارج از این دایره خواننده‌ی اروپایی می‌پرسد، چرا همدیگر را بغل می‌کنند و صمیمانه گریه می‌کنند؟ مثل باران که در داستا‌ن‌های ما علاوه بر رحمت‌ بودن نشانه‌های زیبایی‌ست و معمولاً فضاهای رمانتیک را می‌توان با آن ساخت. اما در داستان‌های نویسندگان اروپایی، باران نشانه‌ی زحمت است. 

سمیرا قوامی شهیدی حس‌های نابی از فضاهای دخترانه بروز می‌دهد و با داستان‌های تخیلی‌اش می‌خواهد به حس‌های دیگری راه یابد. چنان‌چه در داستان مداد رنگی عاقبت خواننده را می‌کشاند تا برساند به آن کلمه‌ی جادویی، به عشق، که هرگز برای او یک کلمه نیست. برای او حس عجیبی‌ست که حس می‌کند او را خواهد کشت. با این حال بد نیست داستان سومش را هم بخوانم تا ببینم چرا گریه‌ کردن را این‌قدر می‌پسندد. این داستان هم عنوان ندارد؛ من عنوان «ریشه‌ها» را برایش برمی‌گزینم.  

▪ ▪ ▪ 

قرار شده که همه جمع بشویم، بعد به همه‌مان لباس‌های مخصوص بدهند، همه را بریزند پشت کامیون و راه بیفتیم. جاده آن قدر دست‌انداز دارد که یکی‌مان بالا می‌آورد. خلاصه بعد که می‌رسیم، باید نفری یک بیل برداریم؛ ردیف بشویم با فاصله‌ی یک متر، طول و عرض یک متر و ارتفاع دو متر را تو زمین بکنیم. 

کار پدردرآوری است. من در تمام طول این کار گریه می‌کنم. خاک‌ها گل می‌شوند و کندنشان و پرت کردنشان بالا سخت‌تر می‌شود. یواش‌یواش می‌رویم پایین و دیگر هم‌دیگر را نمی‌بینیم. یک نفر سوت می‌زند. بوی عطر زنانه‌ی خوبی هم می‌آید. بوی سیگار هم، از آن سیگارها، از آن سیگارها. 

دلم می‌خواهد تا آخر دنیا زمین را بکنم و برسم به قلبش‌. به قلب کوفتی‌اش. ببینم چه کار کرده که این همه مدت دوام آورده. بعد می‌گیریم می‌نشینم همان تو. دومترم را کندم. یکی می‌آید بالای سرم می‌گوید، تمام شد؟ می‌خواهی بیایی بالا؟ می‌گویم نه! یک نخ سیگار با کبریت برایم پرت می‌کند پایین. 

بوی خاک محشره، دیوانه‌ام می‌کند، نمی‌دانی. فقط گریه می‌کنم. نمی‌دونی، نمی‌دانم. فقط گریه می‌کنم. ریشه‌ی یک درختی از دیواره زده بیرون. می‌کنم و می‌خورمش. خوشمزه است. بازهم ریشه می‌خواهم. با دست‌هایم باز هم می‌کنم که ریشه پیدا کنم. 

باید برویم. یکی می‌آید دستم را می‌گیرد، من را می‌کشد بالا. با آستین‌اش صورتم را پاک می‌کند. دوباره پاک می‌کند. بعدش هم می‌زند پشت‌ام می‌گوید، راه بیفت. یک درخت می‌بینم. فکر می‌کنم که ریشه‌ی همین درخت بود که می‌خوردم. روی درخت پر از پرنده است. پرنده‌های رنگارنگ. 

می‌خواهم داد بزنم. نمی‌توانم. می‌خواهم یکی را صدا کنم. اسمش را یادم نمی‌آید. ای وای، پرنده‌ها هزارتا رنگ دارند. هیچ‌کس نمی‌بیند. می‌خواهم یک کسی را صدا کنم، می‌خواهم بگویم. اما اصلاً نمی‌دانم چی می‌خواهم بگویم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_228.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_228.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگاه داستان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 21 Dec 2009 16:45:06 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آلبوم‌های عکس قدیمی</title>
         <description>اخیراً وبلاگ نویسان و روزنامه‌نگاران و فعالان سیاسی در کنار فعالیت‌های عادی خود دست به‌کار نمایش چیزی شده‌اند که سال‌ها در ذهن‌ها جا مانده بود. آلبوم‌های عکس قدیمی!

[[sound]]

بسیاری به آلبوم‌های عکس روی می‌آورند و عکس‌های سال‌های گذشته و قدیمی را ورق می‌زنند. عکس‌هایی از سال‌های نخست انقلاب، و این که کی کنار کی قرار گرفته، چه کسانی به رهبر انقلاب نزدیکتر بوده‌اند و چه کسانی کنار همدیگر در یک عکس جا گرفته‌اند. 

به نظر می‌رسد که عکس‌ها پاره شده‌اند و پاره‌شدن عکس رهبر انقلاب نیز، بر همین مسأله صحه می‌گذارد. چه کسی عکس‌ها را پاره کرده است؟

آیا پاره‌گی عکس‌ها نماد پاره‌گی رابطه‌هاست؟ بدین معنا که هر عکسی را باید از بالا به پایین چندبار پاره پاره کرد تا مهجوری افراد به چشم بیاید؟ زمانی آدم‌ها به سراغ آلبوم‌های قدیمی می‌روند که یکجا بخواهند از آغاز همه چیز را آغاز کنند. می‌خواهند ببینید، خب، آنجا آنها در کنارهم خوش و خندان متحد شده بودند که مخالفان خود را به هر قیمتی و با هر ترفند و برچسبی نابود کنند و حالا برخی از آدم‌های عکس‌ها خود به سرنوشت قربانیان خود گرفتار آمده‌اند.

اگر در آلبوم‌ها بگردیم و بتوانیم همه عکس‌ها را پیدا کنیم، بسیاری از اعدام‌شدگان آن دوره در بسیاری از عکس‌ها خوش و خندان به دوربین نگاه می‌کنند. اما انگار دریچه‌ی دوربین کالیبر اسلحه‌ای بوده که گلوله‌ای چرخان از دهانه‌اش بیرون زده و قلب چهره‌ای خندان را خاموش کرده است.

این رسم روزگار است. دنیا اثر وضعی دارد. آنان که برای اعدام سران رژیم یا مخالفان انقلاب یا منتقدان نظام، و یا آنان که اعدام جوانان شعارنویس را تأیید کردند و برآن هورا کشیدند و کف زدند و احسنت گفتند، خود به این فتوای خود گرفتار آمدند و با همان چیزی که مهر تأیید زده بودند، راهی گورستان شدند.

آنان که جشن عروسی و تولد و میهمانی خانوادگی مردم را سم‌کوب کردند و حریمش را شکستند، فرصت نیافتند که مراسم کمیل و ندبه‌‌شان را در فضای امن برگزار کنند؛ تا چشم بهم زدند، کمیل و ندبه‌شان سم‌کوب همان فتنه‌ای شد که نامش تجاوز به حریم شخصی نام دارد.

قانون اساسی آلمان با این جمله آغاز می‌شود: هر آدمی حق  دارد...

تا زمانی که حق آدم‌ها در قانون اساسی حراست و اجرایی نشود و تا زمانی که حق آدم‌ها به حریم شخصی در ذهن مردم نهادینه نگردد، در بر همین پاشنه خواهد چرخید. 

روزی به دفتر مجله‌ها و کافه‌های روشنفکری و میهمانی‌ها و حریم‌های شخصی و مکان‌های محترم افراد حمله می‌شد و آدم‌هایش را به شکل توهین‌آمیز با اتوبوس و مینی‌بوس فله‌ای به دادگاه‌ها و زندان‌ها بردند. روزی دیگر برگزارکنندگان دعای کمیل به همان سرنوشت دچار می‌شوند، چرا که خود روزی روزگاری سردمدار و حکومتگر و دولتمرد بودند و خودشان فتوای حمله و تجاوز را صادر کردند. 

در این بین عکس‌های بسیاری هم پاره می‌شوند. عکس‌هایی که این روزها از آلبوم‌ها درآمده‌اند و در سایت‌ها و وبلاگ‌ها چیده شده‌اند تا بگویند روزی روزگاری این‌ آدم‌ها کنار همدیگر خوش و خندان بودند و باهم بودند و در کار شکار دشمن بودند.

اما دشمن که بود؟

چیزهایی را که همان وقت‌ها لگدمال کردند، در اصل حق آدم‌ها بود. چیزی را یادشان رفت مرور کنند؛ حق مخالف و منتقد. یادشان رفت جای منتقدان و مخالفان را حفظ کنند و برای آن حقی قائل باشند. یادشان رفت که جامعه‌ی سالم جامعه‌ای است که منتقد و مخالف داشته باشد، وگرنه آب بی‌چرخش می‌گندد.

آنقدر به سرکوب مخالفان سرگرم بودند، یادشان رفت &quot;انتقاد و مخالفت یک حق است نه امتیاز&quot;. سی سال گذشت و چنین شد که می‌بینیم. و امروز هزینه‌ی گزافی پرداخت شده است. 

شاید یاد بگیریم هرآنچه را که نداریم و حالا در روزگار سخت بدان نیاز داریم، به عنوان حق بشناسیم و آن را قانون کنیم و به حراستش گردن نهیم. و زمانی به این گوهر دست می‌یابیم که موقع وضع قانون حق خریدار و مشتری را به یک چشم بخوانیم و به یک چشم ببینیم و به یک چشم بخواهیم.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_227.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_227.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 20 Dec 2009 20:11:12 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اهل‏الهوا، و مردمان عاشق</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>اولین بار که برنامه‏ی موسیقی بوشهری سعید شنبه‏زاده را دیدم و شنیدم، سال ۲۰۰۴ بود؛ در سالن بزرگ «خانه‏ی فرهنگ‏های جهان» برلین، که ۱۶۰۰−۱۷۰۰ نفر همراه با موزیک کش و قوس می‏آمدند و نوازندگان و خوانندگان را همراهی می‏کردند. 
جمعیتی که بیش‌ترشان آلمانی بودند و برای آشنایی با نوعی موزیک و فرهنگ ایرانی به آن‏جا آمده بودند و با حالتی شادمان صحنه را رقص‏کنان، به سختی ترک کردند.

سعید شنبه‏زاده، موزیسین نام‏دار ایرانی که سال‏ها است در فرانسه کار و زندگی می‏کند، موزیک بندری را با موزیک جاز تلفیق کرده و با استفاده از نی‏انبان بوشهر در کنار ساکسی‌فون و ترومپت به نقطه‏ی تازه‏ای در موزیک بوشهری رسیده که چاووشی‏ خوانی‏ها، یزله ‏خوانی‏ها و شروه‏خوانی‏ها را ارتقا بخشیده است. اما نکته‏ی قابل توجه، شعرهایی است که از ادبيات مقاومت در این موسیقی به کار گرفته می‏شود.
به بهانه‏ی کنسرتی که سعید شنبه‏زاده با موزیک «زار»ش، روز ۴ دسامبر در شهر هانوفر آلمان برگزار خواهد کرد، با او گپی زده‏ام که شاید گوشه‏ای از این نوع موسیقی و شعر مقاومت را نشان دهم.</small></strong>

[[sound]]

<strong>آقای شنبه‏زاده، نوع موزیک شما شروه‏خوانی است یا نوحه خوانی؟ یعنی چه نوع موزیکی از موزیک بوشهری است؟</strong>

پیش از این که به طور رسمی شروع به کار کنم، موسیقی‏ای را می‏شنیدم که به «موسیقی بندری» مشهور بود. در حالی که فقط بخشی از موسیقی عروسی بود که روی صحنه تحت عنوان موسیقی جنوب ایران اجرا می‏شد.
وقتی شروع به کار کردم، با شناختی که از فرهنگ و منطقه‏ام داشتم، می‏دانستم که گستره‏ی موسیقی بوشهر یا به طور کلی موسیقی جنوب ایران، موسیقی خوزستان و یا هرمزگان خیلی فراتر از رپرتوارهایی است که فقط در عروسی‏ها اجرا می‏شود.

<strong>وقتی کار شما را شنیدم، متوجه شدم که جهانش با آن نوع موسیقی، اساساً متفاوت است. احساس کردم نوع موزیک شما، موزیک مقاومت نسبت به زندگی، به سختی روزگار و به سختی کار است. حتا کلام و شعرش هم همین‏طور است، نه؟</strong>

کاملاً درست می‏گویید. چون موسیقی جنوب ایران، همان‏طور که گفتم، بخش‏های مختلفی دارد. بندری فقط ملودی‏هایی است که در عروسی‏های جنوب ایران اجرا می‏کنند. تازه آن موسیقی بندری‏ای که متداول شده و مردم در ایران به این نام می‏شناسند، حتی همان فرم اصیلی که مثلا در بندرعباس و یا بوشهر اجرا می‏شود، نیست.

من به عنوان اولین کسی که این کار را شروع کردم، تلاش‏ام این بود که به شنونده و مخاطب‏‏ام شناختی واقعی از فرهنگ موسیقیایی بوشهر و جنوب ایران و حاشیه‏ی خلیج فارس بدهم. 
با این هدف، روی بخش‏های مختلف مراسم و آداب و رسوم‏هایی که با موسیقی توأم بود، یعنی از موسیقی به عنوان ابزاری برای اجرای آن مراسم استفاده می‏شد، کار کردم و آن‏ها را روی صحنه آوردم.

گستره‏ی این کار خیلی وسیع‏تر شد و طوری شد که در حالی که ما داشتیم موسیقی سنتی‏ای را که قدمت زیادی داشت اجرا می‏کردیم، شنونده‏های ما و حتی آن‏هایی که بومی بودند، فکر می‏کردند ما نوآوری کرده‏ایم و کار جدیدی را داریم انجام می‏دهیم. 
در صورتی که چیز جدیدی نبود. کاری بود که در فرهنگ ما وجود داشت، ولی مورد استفاده قرار نمی‏گرفت. کسی فکر نمی‏کرد که این‏ها هم موسیقی هستند. وقتی صحبت از موسیقی جنوب می‏شد، تصور می‏کردند سازی است که فقط در مراسم عروسی نواخته می‏شود. 
ما این را گسترش دادیم و تمام آواها و نواهایی را که مثلا در موسیقی کار به نام «نَی‏مه‏» معروف هستند، همین‏طور شروه‏خوانی‏ها، زید‏خوانی‏ها، یزله‏خوانی‏ها، چاووشی‏خوانی‏ها و… را به صورت داستان و به حالت روایتی که مثلاً یک کسی در جنوب چگونه زندگی می‏کند و با چه چیزهایی سرو کار دارد، اجرا کردیم که توانست خیلی موفق باشد.
من این کار را در بخش اجرای موسیقی سنتی و با اجرای سازهای سنتی بوشهر، دو ماه ادامه دادم.
چیز دیگری که به فکرم رسید، این بود که چطور می‏توانیم بخش‏های مختلف موسیقی سنتی جنوب را با فرهنگ‏های موسیقایی دیگر دنیا و فرم‏های دیگر موسیقی‏ای که در دنیا وجود دارد، با هم تلفیق کنیم و به چیز جدیدی برسیم. چون این‏جا دیگر ابداع شخصی من بود و پا را از سنت بوشهر فراتر گذاشته بودم.
اولین حرکتی که کردم، تلفیق این موسیقی و رقص‏ها با موسیقی جاز بود. یا تلفیق رقص و موسیقی جنوب ایران با رقص مدرن، موسیقی باروک و حتی موسیقی و رقص هیپ‏هاپ. 
بخش دیگری در کنار اجرای صرف موسیقی سنتی بوشهر برای خودم انتخاب کردم، یعنی تلفیق این موسیقی با فرهنگ‏های دیگر موسیقی که آن‏ها هم دارای اصالتی بودند. چون اگر موسیقی بوشهر را  با چیزی که اصالت نداشت تلفیق می‏کردیم، باز به همان موسیقی بندری متداولی که فقط بخواهیم سر و صدایی ایجاد کنیم و هیچ فلسفه‏ای پشت آن نباشد.

<strong>وقتی کار شما را شنیدم، جایی که مثلا از موزیک جاز استفاده کرده‏اید  و نحوه‏ی استفاده از ترومپت، ساکسفون و یا سازهایی که متعلق به موزیک جاز است، به گونه‏ای بود که من یک لحظه احساس کردم این موسیقی جایی در موزیک بوشهری، در همان چاووشی‏ خوانی‏ها یا یزله‏خوانی‏ها، بوده و گم بوده است. 
خُب این مستلزم دانشی است که آدم بتواند این‏ها را با هم درست تلفیق کند و طوری فراهم کند که مردم فکر کنند بوده. من خودم فکر کردم این موسیقی بوده و من نشنیده بودم. چه نکته‏ای وزنه‏ی سنگینش بود که باعث شد موزیک بوشهری را با جاز ترکیب کنید؟</strong>

مثال خیلی ساده‏ای از تخصص خود شما می‏زنم؛ یک نویسنده یا رمان نویس ایرانی یا آلمانی، قبل از این که بخواهد آلمانی، ایرانی و یا چینی باشد، باید یک رمان نویس باشد. یعنی دانش نویسندگی و نوشتن رمان را بداند. بعد از آن است که  ماتریالی که استفاده می‏کند، گونه‏ای که داستانش را می‏پروراند و یا موضوعاتی که به آن می‏پردازد، رنگ و بوی ملیت‏اش را به خود می‏گیرد و این‏جاست که مقداری جدا سازی می‏شود.
در موسیقی هم وقتی می‏گوییم موسیقی بوشهر، موسیقی خراسان، موسیقی هند، موسیقی سنتی ایرانی؛ قبل از این که بخواهد سنتی ایرانی باشد، باید موسیقی باشد یا قبل از این که بخواهد هندی باشد، باید اول موسیقی باشد. شاید بعضی‏ جاها این مساله گم شده بود که مثلا کسی که نی‏انبونه می‏زد، فقط می‏خواست صدای این نی‏انبونه را دربیاورد، بدون این که فهمی از موسیقی داشته باشد.

موسیقی به هر صورت یک هنر است، علم و فلسفه‏ای هم پشت آن هست و چهارچوبی دارد. تمام موسیقی‏های دنیا از چهارچوب مشخصی پیروی می‏کنند. هر موزیسینی، هر سازی  از هر نقطه‏ی دنیا را که بخواهد بزند، اول باید این چهارچوب مشخص را بشناسد و این اطلاع را به عنوان یک موزیسین داشته باشد.
اگر موزیسین نباشد، داستانش فرق می‏کند؛ مثلا کسی که در خانقاه دف می‏زند، احتیاجی ندارد موسیقی‏دان و موزیسین باشد. اسمش هم موزیسین نیست و حتی خودش نیز قبول ندارد آن‏چه می‏زند، یک قطعه‏ی موسیقی است. او دارد به خاطر اجرای یک مراسم، صدایی را تولید می‏کند و آن صدا تا زمانی که در خدمت این مراسم باشد، قابل قبول است. 
حتا اگر شما تکنیک خیلی بالایی از نظر اجرای موسیقی داشته باشید، استفاده از آن در خانقاه به‏درد نمی‏خورد. پس این‏جا بحث استفاده‏ی ابزاری از وسیله‏ای است که صدا تولید می‏کند و این صدا هم باید در خدمت موضوع مشخصی باشد.

وقتی شناختی جزیی پیدا کردم (هنوز هم دارم ادامه می‏دهم، کنسرواتوار می‏روم و درس موسیقی می‏خوانم. داستان کنکاش کردن و دنبال گشتن من هنوز تمام نشده)، به ریشه‏های مشترکی رسیدم و وقتی این ریشه‏ها را پیدا کردم، دیدم که در موسیقی جاز هم این‏ها هست؛ چهارچوب آن و این که صداها به چه صورت باشد، حتا شیوه‏ی قرار گرفتن موزیسین‏ها و شیوه‏ی به دست گرفتن سازها. مقداری نیاز به این بود که دقت بیشتری بکنیم. چیزی وجود داشته اما بعضی‏ وقت‏ها به خاطر عدم دقت و این که ما خوب نگاه نکرده‏ایم، یا خوب نشنیده‏ایم، آن را گم کرده‏ایم.

من همیشه به همشهری‏هام می‏گفتم: ما کنار دریا زندگی می‏کنیم، اما چون برای ما خیلی عادی شده،  هیچ ‏وقت دریا را ندیده‏ايم، هیچ وقت صدای دریا را نمی‏شنویم. روزهای پنجشنبه و جمعه مردم می‏روند کنار دریا می‏ایستند، صدای ضبط ماشین‏شان را بلند می‏کنند، اما صدای زیبایی دریا را اصلا نمی‏شنوند. انگار چیزی وجود ندارد و ما هم هیچ وقت آن را ندیده‏ایم.

عمده‏ی مشکل ما این‏جاست که آن‏چه را داشته‏ایم، هیچ وقت نشنیدیم، هیچ وقت نچشیدیم و هیچ وقت لمس‏اش نکردیم. به خاطر این که خیلی طبیعی بوده، از وقتی که دنیا آمده‏ایم، کنار ما بوده و همین مساله‏ی طبیعی بودنش باعث شده که ما آن را کم‏تر ببینیم.

<strong>مثلاً در طبیعت، وقتی ما همین‏طور از خانه بیرون می‏رویم، درخت‏ها را نمی‏بینیم. کور می‏شویم. یعنی دچار کوررنگی می‏شویم و چیزهایی دیگر برایمان عادی می‏شود. درست می‏گویی. 
من چه وقتی کارهای تو را می‏شنوم و چه موقعی که آن‏ها را روی صحنه دیده‏ام، احساس می‏کنم این موسیقی از کنار دریا می‏آید. چیزی هم که در آن خیلی مهم بود، بحث مقاومتش بود؛ تمام شعرهایش و نوع موزیک حالت مقاومت دارد. نه به خاطر سیاست؛ مقاومت نسبت به سختی روزگار، نسبت به…</strong>

چه موسیقی عزا، چه موسیقی عروسی و چه موسیقی کار، (فلسفه‏ی وجودی‏اش) ایجاد جنبش و حرکت است. موسیقی اگر حرکت ایجاد نکند، اصلا در هیچ مراسمی قابل قبول نیست؛ این از جهت سنتی آن.

یک موزیسین وقتی به کیفیت موسیقی و کیفیت صدا اهمیت بدهد، باید به این موضوع توجه داشته باشد که یکی از مسایل مهم در این موسیقی‏ها، ایجاد تحرک است. حال می‏خواهد عزا، عروسی، کار، لالایی خواندن و یا هر بخش دیگری که می‏خواهد باشد. حتی شروه که شاید آواز خیلی غمناکی به نظر برسد، وقتی به عمق آن می‏روی، می‏بینی می‏خواهد تو را به تفکر وادارد و در نهایت به تحرک وابدارد. فلسفه‏ی وجودی این موسیقی در این فرهنگ این است که به تو بگوید: بیکار نمان و بيکار ننشین.

مراسمی در جنوب هست به نام «زار»؛ زار نوعی بیماری است. بیماری است که یک آدم منفعل، کسی که از نظر اقتصادی هیچ درآمدی نداشته باشد و هیچ حرکتی نکند، به آن دچار می‏شود.
«بابازار» و «مامازار»ها و گروهی به نام «اهل‏الهوا» که می‏آیند و به اجرای موسیقی می‏پردازند (مرحوم غلامحسین ساعدی به اشتباه اهل هوا نوشته‏اند و خیلی‏ها به اشتباه افتاده اند. اهل الهوا به معنای کسانی که فضایی هستند نیست. اهل الهوا یعنی آدم‏های عاشق، آدم‏هایی که دنبال نهایت عشق می‏گردند) تمام سعی و تلاش‏شان این است که مریض را به حرکت وا بدارند. 
یعنی با موسیقی، با آواز، با آواها و نواها کاری کنند که این بیمار تحرک پیدا کند و با این تحرک بیماری از وجودش بیرون بیاید.

این مساله‏ای بود که من روی آن فکر می‏کردم که چرا به این موسیقی، خیلی آگاهانه جهتی داده‏اند که یک حالت مطربی پیدا کند و چیزی در حد بشکن و بالابنداز باشد. افراد غیربومی و بعضا افراد بومی به خاطر این که چرخ زندگی‏شان بچرخد و دو دلار پول دربیاورند، اشعار این موسیقی را نیز عوض کرده‏اند.
شعرهایی که در اصل فرهنگ جنوب ایران، در بوشهر، بندرعباس و… هست، شعرهایی است که حقیقت روز و روزگار و زندگی را دنبال می‏کند.


]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_226.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_226.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 02 Dec 2009 17:58:52 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
