<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>عباس معروفی</title>
      <link>http://radiozamaaneh.com/maroufi/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Thu, 08 May 2008 17:57:07 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>استفاده تک‌بعدی از انرژی در ایران</title>
         <description><![CDATA[ <strong><small>پروفسور سعید ناصری متولد 1324 در زنجان، پس از اتمام تحصیلات  متوسطه و هفت سال کار در تاسیسات حرارت مرکزی رادکو، از 25 سالگی به آلمان آمده و در رشته مکانیک تحصیلات خود را آغاز کرده و به عنوان طراح و مهندس مکانیک در رشته مهندسی فیزیک تحقیقات خودش را ادامه داده است. 

سعید ناصری دکترای خود را در رشته علوم مهندسی فیزیک گرفته و همچنان کار خود را با تحقیقات و انتشار مقالاتی در زمینه فیزیک، مکانیک و آیرودینامیک پی گرفته است. سرانجام در دانشگاه‌های آلمان به عنوان پروفسور به خدمت درآمده و استاد دانشگاه بوده. او 15 سال است که ریاست دانشکده و ریاست دپارتمان ماشین‌سازی مدرسه عالی آکادمی‌های حرفه‌ای برلین را به عهده دارد.

من در کنفرانس انرژی و تغییرات آب و هوا شرکت کردم. کنفرانسی که به همت انجمن مهندسان و متخصصان ایرانی در آلمان برگزار شده بود. و سعید ناصری آغازگر این کنفرانس بود. کنفرانسی که بسیاری از چهره‌های برجسته علمی آلمان و ایران درباره انرژی ایران حرف زدند. پس از پایان کنفرانس با پروفسور سعید ناصری در زمینه انرژی‌های ایران گفتگویی کردم، که می‌شنوید. </small></strong>

[[sound]]

[[photow01]]

<strong>آقای ناصری، فکر می‌کنید روی انرژی ایران مطالعه دقیق شده، چه از طرف روشنفکران ایرانی در خود ایران و چه در خارج از ایران، برای اینکه ما می‌بینیم یک چیزی به عنوان انرژی فسیلی، نفت و گاز، پنج میلیون سال طول کشیده تا تولید شده، و بعد هم یک اتفاقی افتاده که کسانی هم شدند دولتمرد و صاحب آن میراث. شدند میراث خوار آن ثروت ملی و این را دارند می‌فروشند و جای آن اسلحه می‌خرند. 

به عنوان یک روشنفکر، یک آدم تحصیل کرده که این سو هستید و روی این زمینه‌ها، در بحث انرژی کار می‌کنید، فکر می‌کنید اصلا این یک کنترلی روی آن دارد و یا اینکه نه، یک دوره‌ای باید غارت کنند و تمام سرمایه‌های ایران را به باد بدهند برود.</strong>

عرض شود آقای معروفی، اولا خیلی متشکرم. سوال شما برای من سه جنبه را باز کرد. در درجه اول انرژی و اینکه شما گفتید مطالعه شده در ایران و به باور من در این مورد صد درصد مطالعه شده و این مطالعه منتها از دید امروزی باید یک حالت رفورم داشته باشد. بایستی به اصطلاح تکرار بشود، مطالعه عمیق‌تر بشود و مطالعه نه تنها عمیق‌تر بشود بلکه برمبنای داده‌هایی که امروزه در زمینه انرژی وجود دارد، پایه‌گذاری بشود. 

زمینه امروزه انرژی نه تنها دولتمردان و تمام جامعه را دربر گرفته و به قول معروف سورپریز کرده، بلکه بطوری که ما مشاهده می‌کنیم از یک طرف ازدیاد جمعیت و از طرف دیگر راحت زندگی کردن ما، افرادی که در یک جامعه‌ای مثل اروپا هستیم، سبب می‌شود که مصرف انرژی روز به روز فراوان‌تر بشود. 

در مورد کشورمان ایران شاید این قضیه با یک ضریب بیشتری مورد مطالعه قرار بگیرد و معادله‌ای که درمورد ایران می‌شود عنوان کرد این است که نه تنها افراد مملکت ما ایران از نظر جمعیت زیاد می‌شوند، بلکه خب طبیعتا با ترقی تکنولوژی و اینکه رفاه اجتماعی بوجود بیاید، احتیاج به مصرف انرژی بیشتر می‌شود. 

حالا در این زمینه اگر ما این مصرف انرژی را به این سه قسمت تقسیم بکنیم، انرژی که به عنوان الکتریسیته و برق ما لازم داریم؛ من تا آنجایی که خاطرم هست احتیاج به انرژی برق در ایران در سال‌های اخیر بطور تصاعدی بالا می‌رود و باید روی آن توان مطالعه بشود و باید دید که این زیاده احتیاج به انرژی الکتریسیته از چه راه‌هایی تامین می‌شود. به‌خصوص در کنار این کنفرانسی که درمورد انرژی‌های تجدیدپذیر هست در چه جایگاهی این انرژی‌های تجدید پذیر می‌توانند قرار بگیرند، و فقط انرژی فسیلی و یا هسته‌ای و یا غیر تجدید پذیر نباشد. 

روی این حساب در این زمینه باید نه تنها مطالعه بشود بلکه از تکنولوژی و داده‌های علمی دنیای خارج از ایران استفاده بشود. درمورد دوم که احتیاج به بنزین و نفت و غیره است، خب کشور ما دارای نفت هست، منتها این نفت همانطور که شما گفتید مال مردم است و به کسی که به عنوان مسئول انتخاب می‌شود، تعلق ندارد. پول شخصی نیست بلکه ملت ایران باید بتوانند از این منبع انرژی استفاده بکنند. استفاده نه اینکه مصرف بشود بلکه در رابطه با ان صحبتی که قبلا گفتم برای رفاه مردم استفاده بشود. 

یعنی اگر فرض کنیم از استخراج نفت و از طرف دیگر با ازدیاد فروش نفت می‌شود ثروتی بدست آورد، این باید طبیعتا برای تمام مردم ایران مورد استفاده قرار بگیرد در برنامه‌های اجتماعی و غیره اینها پیاده بشود. 

مطلب سوم اینکه تنها نفت نیست. کشور ایران دارای گاز هست که خوشبختانه خیلی هم فراوان است، ولی این باید در یک مقطع زمانی، بصورت دراز مدت، روی آن مطالعه بشود و من فکر می‌کنم اگر این سه مطلب، انرژی برق و برای اتومبیل و غیره در یک طرح خیلی مناسبی قرار بگیرد،‌ طبیعتا هم ملت ایران از این ثروت داده شده می‌توانند یک سهمی داشته باشند و هم اینکه در درازمدت لااقل ما می‌توانیم تامین انرژی را به یک نحوی جور بکنیم که بچه‌ها، نوه‌ها، و نوه‌های نوه‌های ما از این موهبتی که به کشور ما داده شده استفاده بکنند. موهبتی که فقط جنبه منابع نفتی را در نظر می‌گیرد.

<strong>من کارم اصلا این چیزها نیست. شما رییس یک دانشگاه هستید و فضای شما، فضای مهندسی است  و در این زمینه‌ها خیلی راحت با این کلمه‌ها کنار می‌آیید و با آنها بازی می‌کنید. من این فرمول‌ها، این آمارها و این چیزها را که دیدم یکباره این سوال‌ها برای من پیش آمد. 

اینکه احساس کردم همه چیز در قرن گذشته، این قرن و حتی قرن آینده برنامه‌ریزی شده است در دست روشنفکران است و آدم‌ها دارند روی آنها برنامه‌ریزی می‌کنند، انتقاد می‌کنند، بحث می‌کنند؛ ولی یکباره برمی‌گردم در کشور خودم می‌بینم مثلا شمال ایران برق نیست، نفت نیست، گاز نیست، بعد یک دفعه ایران دارد این همه نفت تولید می‌کند، بنزین جیره بندی می‌شود، یا اینکه مثلا گاز را از ترکمنستان می‌خرد، بنزین را از ترکمنستان می‌خرد. 

من احساس می‌کنم در ایران برنامه‌ریزی وجود ندارد. با یک نگاه سطحی فکر می‌کنم چطور ممکن است یک رژیمی این همه ثروت دستش است و دارد اینها را می‌فروشد و یکباره کردستان ما بی‌برق می‌ماند یا بی‌بنزین می‌ماند. از این جهت این سوال‌ها برای من پیش آمده.</strong>

عرض کنم به درستی. شاید امروز برای شما یک حالت غیرآشنا باشد، برای اینکه شما نویسنده و صاحب قلم هستید و صاحب‌نظر در این مورد هستید. سناریو شما برای آینده، سناریوهایی هستند که در چارچوب ادبی، اجتماعی قرار می‌گیرد و شما برای آینده می‌توانید از این نظر چیزهایی بدهید و همین فکر می‌کنم برای شما محاسبات معادلات و غیره یک حالت جدیدی باشد. 

برای ما مهندسان قضیه درست برعکس است. برای اینکه ما به عنوان مهندس باید این چیزها را بدانیم و روی آنها تکیه بکنیم و نقطه عطف و نقطه خوب آن اینست که این دوتا را با هم بتوانیم تلفیق بکنیم. ما مهندسان و شما نویسندگان و هنردوستان و غیره بتوانیم برای ارتقاء جامعه، این دوتا را با هم تلفیق بدهیم. 

درمورد ایران متاسفانه با وجود داشتن منابع سرشار نفت و گاز و غیره، این تلفیق هنوز صورت نگرفته است. یعنی در ایران مهندسان واقعا خیلی قهاری هستند و می‌توانند محاسباتی بکنند که کاملا هم درست هست. ولی چون فرهنگ ما از همان ابتدا این نبوده که این تجارب را به رشته تحریر دربیاوریم و به نسل‌های بعد بدهیم، یک مقدار نقصان در اینجا احساس می‌شود. 

شما آهنگری را در ایران در نظر بگیرید که یک چیز صنعتی هست،‌ آهنگری سنتی که با آن پتک‌های آن چنانی آهنگری می‌کنند، در مورد آهنگری شما نوشته پیدا نمی‌کنید، یا خیلی زیاد پیدا نمی‌کنید. شما فرش‌بافی را، تمام مینیاتور‌کاری و غیره و ذالک ما نوشتار نداریم. و شما سخنوران درست این چیز را دارید و می‌نویسید. 

چقدر خوب بود که ما مهندسین هم می‌توانستیم این چیزها را بنویسیم و ادامه بدهیم که دولت مردان و مسئولان استفاده بکنند و در یک کشوری مثل ایران در شمال آن، یک دفعه مثلا کمبود انرژی پیدا بشود. در صحراهایی که آن چنان از آنها می‌شود انرژی خورشیدی استفاده بشود، همینطوری بماند. یعنی این چیزهایی هست که باید از صورت برنامه‌ریزی و غیره با همدیگر ترتیب داده بشود. چون انرژی، یک بعدی نمی‌شود به آن نگاه کرد. 

انرژی با تمام جوانب دیگر اجتماع، به اصطلاح اجتماع نوین و مترقی، باید در رابطه قرار بگیرد. فرض کنیم اگر مثال عربستان سعودی را بیاوریم، در آنجا خب وفور نفت و غیره هست، ولی می‌بینیم که در تلفیق این انرژی‌ها واقعا یک بعدی است. یعنی در جوانب دیگر از نظر فرهنگ، آن چنان بازتابی پیدا نمی‌کند. روی این حساب فکر می‌کنم اگر ما بتوانیم انرژی و فرهنگ را در ایران با همدیگر تلفیق بدهیم، شاید این کمبودها از نظر ما مهندسان برطرف بشود و کردستان همچنان بتواند نفت و انرژی داشته باشد که فرض کنیم شهر تهران دارد. و کرمان همان را داشته باشد که فرض کنیم تبریز دارد.

<strong>در همین ماجرا در پایان گفتگو می‌خواهم خدمت شما بگویم که انجمن مهندسان و متخصصان ایرانی در آلمان که مرکز آن در برلین هست، خیلی کار کرده در این سال‌ها و من شاهد بودم. من همینجا از همکارانم می‌خواهم که این فضا را فراهم کنند که انجمن مهندسان و متخصصان ایرانی در آلمان بتوانند از این رادیو استفاده بکنند و فضا داشته باشند.</strong>
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/05/post_116.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/05/post_116.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">همین گفتگوی ساده</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 08 May 2008 17:57:07 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«برای من وجه انسانی فوتبال مهم است»</title>
         <description><![CDATA[ <strong><small>فستیوال فیلم برلین‌اله در سال ۲۰۰۸، یک فیلم مستند ایرانی را واجد و مستحق دو جایزه دانست. جایزه بهترین فیلم مستند سال ۲۰۰۸ و جایزه ویژه تماشاگران در بخش تدی، برای فیلم «فوتبال سربسته» به کارگردانی آیت نجفی. در ماه آوریل ۲۰۰۸ فیلم "فوتبال سربسته"، که مربوط به فوتبال زنان است، در چهار سینمای شهر برلین اکران شد. 

وقتی با کارگردان تیزهوش و تحسین شده این فیلم گفتگو می‌کردم، متوجه شدم که بیشترین دغدغه آیت نجفی، حقوق از دست رفته انسان، به‌ویژه حقوق پایمال شده هنرمند ایرانی است. 

آیت نجفی متولد ۱۳۵۵، تحصیلات خود را در رشته تئاتر دانشکده هنر و معماری به پایان رسانده است. او در همان سال‌های جوانی گروه کوچکی تشکیل داده و به کار تئاتر پرداخته است. کارهایی از قبیل بازیگری، طراحی صحنه و سرانجام کارگردانی. 

او نمایش "نیمروز خواب‌آلود" را هفت سال پیش در فرهنگسرای نیاوران به صحنه برده و سه سال بعد در فستیوال هنر بروکسل با نمایش، "اینجا هیچ اتفاقی نخواهد افتاد" درخشیده است و سال بعد نمایش دیگری به صحنه برده با عنوان "لحظات پیش از تراژدی". 

در تمام این سال‌ها آیت نجفی به موازات کار تئاتر، فیلم هم ساخته است. "اخباری از تهران"، فیلم مستند ۱۳۸۳ – "تغییرش بده"، فیلم کوتاه ۱۳۸۳ – "ترس مهاجم از ضربه پنالتی"، فیلم مستند ۱۳۸۴ و در همان سال فیلم کوتاه "بی‌خیالش". 

آیت نجفی سه سال روی فیلم مستند "فوتبال سربسته" کار کرده و سرانجام برنده دو جایزه از فستیوال برلین در سال ۲۰۰۸ شده است. 

همزمان با اکران فیلم "فوتبال سربسته"، فرصتی پیش آمد که با آیت نجفی حرف بزنم. حرف‌هایی که شبیه مصاحبه نیست. درددلی است شاید، گفت و شنودی و همین. همین گفتگوی ساده. </small></strong>

[[sound]]
[[photow01]]


<strong>علاقه شما بیشتر به فوتبال است یا سینما؟</strong>

طبیعتا به سینما. من طرفدار فوتبال هستم و فوتبال نگاه می‌کنم و همه این حرف‌ها، ولی هیچوقت علاقه نداشتم فیلم راجع به فوتبال بسازم. اگر هم در این پروژه موضوع فیلم فوتبال است به خاطر وجه زنانه آن است.

<strong>شما فمینیست هستید؟</strong>

والا خیلی سخت است این حرف را زدن، ولی حداقل می‌توانم بگویم که طرفدار حقوق خانم‌ها هستم و در چند سال گذشته، همه کارهای من حول این محور بوده است.

<strong>در این فیلم، "فوتبال سربسته"، که شما سه سال روی آن وقت گذاشتید، آن چیزی را که دنبال آن بودید، آن هدفی که دنبال می‌کردید، در این سه سال حاصل شد، بدست آوردید؟</strong>

بخش خیلی زیادی از آن، بله. ببینید من در واقع وقتی که آن فیلم را شروع کردیم با "ماردی اثمر"، که با همدیگر در فستیوال برلین آشنا شده بودیم با دو تا فیلم کوتاه راجع به فوتبال خانم‌ها، درواقع ما با دو تا مساله برخورد داشتیم. یکی اینکه در دو فیلم یک موضوع مشترک وجود دارد ولی کاملا فیلم‌های متفاوتی هستند. 

تفاوت این فیلم‌ها دو دلیل عمده داشت، یکی تفاوت دنیای فوتبال خانم‌ها در دو کشور و بعد تفاوت نگاه هنرمندانه‌ای که پشت آن بود. ما فکر کردیم که با برخورد دادن این دو تا فیلم، می‌توانیم یک دیالوگ بین این دو تا موضوع برقرار کنیم. یعنی بین فوتبال و سینما در دو کشور و طبیعتا بین دو تا فرهنگ. 

بخش عمده‌ای از آن، بله، صورت گرفت، برای اینکه در سه سال گذشته با وجود مشکلات خیلی زیادی که داشتیم؛ به خاطر اینکه هردو طرف به خوبی با هم گفتگو می‌کردیم و با مشکلات مدارا می‌کردیم و خیلی خوب همدیگر را می‌فهمیدیم، توانستیم فیلمی ارائه کنیم که تا اینجا به‌ هرحال موفق بوده.

<strong>چه شد که اصلا به صرافت ساختن یک فیلمی راجع به فوتبال زنان افتادید، یعنی اینکه کلید آن کجا در ذهن شما خورد؟</strong>

والا کلید اول اول آن که با فیلم کوتاه باید باشد و نه با فیلم بلند، از جایی شروع شد که من اساسا با پدیده‌ای به اسم فوتبال خانم‌ها آشنا شدم. زمانی بود که علاقمند شده بودم به حرکت‌های زن‌ها و تا حد و توان خودم پیگیری می‌کردم؛ وقتی با این موضوعات آشنا شدم فکر کردم موضوع خیلی خوبی است برای ساختن فیلم. 

یعنی باور کنید که اولین جمله‌ای که شنیدم یک کسی به من گفت که آره من دیروز با یک فوتبالیست دختر ملاقات کردم، همان لحظه به سرم زد که باید یک چنین فیلمی راجع به فوتبال خانم‌ها ساخته بشود. البته ساده نبود پیدا کردن فوتبالیست زن ولی به محض اینکه من یک فوتبالیست بالاخره پیدا کردم، شروع کردم با او در ارتباط بودن و مصاحبه کردن و اینها و امکان ساخت فیلم را پیگیری کردم. 

چراش، اینکه من فکر کردم فوتبال به‌خاطر یک جذابیتی که دارد، اکتیو بودن آن و دوم جهانی بودن آن، می‌تواند بهانه خیلی خوبی باشد برای نشان دادن یک دنیا. ضمن اینکه با اولین برخوردی که من با آن فوتبالیست دختر داشتم و بعدا چند‌تای دیگری که به مرور دیدم؛ خیلی سریع متوجه می‌شدم که فوتبال برای اینها یک دریچه است، دریچه‌ای که اینها تلاش می‌کنند تا از آن استفاده کنند و وارد یک دنیای دیگر بشوند. 

یعنی درست است که عین دخترهایی که در برلین فوتبال بازی می‌کنند، عاشق فوتبال هستند، ولی مشکلات و محدودیت‌هایی که دارند و اینکه هیچ اعتنایی به آنها نمی‌کنند و با تمام وجود بازی می‌کنند، به من می‌گفت که اینها دارند از فوتبال استفاده می‌کنند برای اینکه آن واقعیت انکار‌شده‌شان را بروز بدهند. 

می‌دانید، آن تحقیرها، آن محدودیت‌ها؛ برای ماها هم هست در ایران، برای هرکسی که در ایران بخواهد متفاوت فکر کند، اعم از مرد و زن و مذاهب مختلف و قوم‌های مختلف، این مشکل وجود دارد، ولی برای زن‌ها در هرحال چون مشکل شکل پرفرماتیک دارد، یعنی حتی نوع لباس‌پوشیدن آنها هم تحت کنترل است؛ طبیعتا این مشکلات دوچندان است و بیشتر هم دیده می‌شود. من فکر کردم خیلی خیلی می‌تواند موضوع خوبی باشد و می‌تواند برد جهانی داشته باشد برای نشان دادن یک‌دسته از مشکلاتی که وجود دارد.

<strong>علاوه بر اینکه زن، نیمی از جامعه است؛‌ یعنی مرد و زن هرکدام بخشی از جامعه هستند، اینجا اصلا یک بحث دیگر است، ولی بطور کلی من تصاویری که در تهران می‌دیدم، مثلا بچه ۶ ساله، دختر ۷ ساله که دارد می‌رود مدرسه، یک دفعه می‌بینید که یک حجاب تیره‌ای روی سرش کشیدند و پرتابش کردند به ۶۰ – ۷۰ سالگی، دلم می‌گرفت و احساس می‌کردم جامعه از یک زیبایی محروم شده. 

یعنی زیبایی که فرض کنید دختر کوچولویی یک روبانی به موهایش زده و مثلا یک لباسی که رنگ به جامعه می‌دهد. می‌خواهم از این حرفم به اینجا برسم که امروزه فوتبال به خصوص فوتبال جام جهانی یا جام ملت‌های اروپا یا در همین سطوح بازی زیبایی است. اصلا به نظرم می‌آید یک کار هنری شده و تبدیل شده به یک هنر و کسانی که در سطح حرفه‌ای بازی می‌کنند، یک زیبایی ارائه می‌دهند و بازی آنها یک جلوه‌ای دارد که آدم مبهوت می‌شود، ساعت‌ها می‌نشیند نگاه می‌کند، فارغ از برد و باخت. 

من متاسفانه تا حالا در فوتبال زن‌ها، زیبایی ندیدم. در والیبال دیدم ولی در فوتبال آنها بازی خوب ندیدم. درحالی که فکر می‌کنم زن بخشی از زیبایی طبیعت و دنیا است. ولی برای من این سوال پیش می‌آید، وقتی این موجود زیبا می‌آید یک بازی بد و غیر زیبا ارائه بدهد. شما با چنین چیزی مواجه بودید؟</strong>

من می‌توانم به شما بگویم که این بازی فوتبالی که در تهران برگزار شد و ما در فیلم خواهیم دید، پر از لحظات زیبا است. ممکن است این لحظات زیبا در تکنیک‌های فوتبالی نباشد، کما اینکه به لحاظ فوتبالی هم به هرحال زیبایی خودش را دارد؛ ولی زیبا است به‌خاطر اینکه در آن یک اتفاق انسانی دارد می‌افتد. 

هنوز بعد از گذشت این همه سال، یعنی دو سال از بازی گذشته و تمام این مدت من درگیر ساخت این فیلم، یعنی مونتاژ و کارهای بعدی آن بودم، من این بازی را می‌توانم بگویم یک مدتی هرروز می‌دیدم. و این مدت هم که نمایش داده شده ولی هنوز سیر نمی‌شوم از دیدن لحظاتی که گلاب سمند می‌رسد، واکنشی که تماشاگران نشان می‌دهند و عشقی که دو تا تیم فوتبال به همدیگر دارند در حین اینکه دارند با همدیگر مسابقه می‌دهند. 

هرچند که من از دیدن این تجربه محروم شدم و بیرون در ماندم که خودش یکی از لحظات بانمکی شده بود ولی واقعا بازی زیبایی بود. ولی در تایید چیزی که پیش از این گفتید، می‌خواهم دو تا لحظه را به شما بگویم که در این مدت که من آلمان بودم، این دو لحظه از فیلم ما بیشتر از همه، می‌شود گفت، که من را دلگیر کرد. یعنی واقعا من را رنجاند. 

یکی اینکه یک تصویری ما داریم در فیلم که وقتی تماشاگران فوتبال، خانم‌ها دارند می‌روند به سمت استادیوم و یک دختر خانم کوچکی در این تماشاگران هست که بی‌حجاب است و مونتور فیلم ما که آلمانی است پرسید که چرا این دختر بی‌حجاب است؟ یعنی از این سن مگر نباید روسری سر کند و بعد از من پرسید که از چه سنی دخترها باید روسری سر کنند. 

آنقدر من حالم بد شد که خب جواب آن ۹ سالگی است دیگر و در ۹ سالگی آن دختر جذاب و کوچک و شیطانی که شما گفتید به زیبایی و نشاط احتیاج دارد و، هرچند نمی‌خواهم بگویم دختر ۱۵ ساله باید روسری سر کند یا ۱۸ ساله، اصلا منظورم این نیست. ولی در تایید حرف شما گفتم. 

و بعد یادم آمد که وقتی اینها از شش هفت سالگی می‌روند مدرسه باید سر کنند و بعد یادم آمد که حتی در مهد کودک هم، بعضی از مهد کودک‌های دولتی، اینها باید روسری سر کنند. یعنی همین‌طور می‌آید پایین‌تر و من کم‌کم می‌ترسم یک روزی دختر از توی بیمارستان یک چیزی بکنند سر او و بگویند برود. خیلی لحظه تلخی بود. یعنی آنقدر حال من بد شد که آن روز من خواهش کردم که اگر بشود من کار را تعطیل کنم و بروم خانه. یعنی نمی‌توانستم ادامه بدهم.

[[photow02]]

<strong>نه تنها زیبایی را از خود آن بچه می‌گیرند، بلکه از جامعه هم می‌گیرند. یعنی آدم احساس می‌کند جامعه از یک رنگ و از یک زیبایی محروم شده. درحالی که اگر حجابی هست باید در نگاه من باشد. من به عنوان یک مرد دارم نگاه می‌کنم به جامعه، در نگاهم باید این حجاب را ایجاد بکنم. یعنی او را به عنوان یک جنس نبینم و به عنوان یک انسان ببینم.

خب من فکر می‌کنم مشکل از آنجا شروع می‌شود که زن را به عنوان یک جنس نگاه می‌کنند علما و خب اینجا در واقع مسابقه ما شروع می‌شود با این ماجرا. البته در سوال قبلی منظورم این نبود که لحظه‌های زیبا ندارد. 

معلوم است خب در یک بازی فوتبال زنان خیلی لحظه‌های زیبا وجود دارد. من منظورم در استانداردهای بین‌المللی، فوتبال زیبا؛ چون در قاعده بازی فوتبال تیم مردان را که نگاه می‌کنیم مثلا برزیل با اسپانیا یا آلمان حتی با ایران، خب این یک بازی زیبا ارائه می‌دهند در چارچوب و قاعده بازی فوتبال. من از این نظر پرسیدم. شما این تفاوت را متوجه می‌شدید؟</strong>

حرف شما را الان متوجه شدم. بله. حرف شما کاملا درست است ولی می‌خواهم بگویم که فوتبال خانم‌ها به هرحال پدیده جوانی است و دارد پیشرفت می‌کند. یعنی تازه دارند تیم‌های بزرگ خودشان را پیدا می‌کنند.
مثل مثلا آلمان که یک دو دوره‌ای قهرمان جام جهانی شده. ولی یادمان باشد در همین کشور آلمان تا دهه ۸۰ و حتی فکر کنم تا سال ۸۵؛ فوتبال خانم‌ها ممنوع بوده. یعنی در ایران پیش از انقلاب زودتر از آلمان فوتبال خانم‌ها داشته است. اواخر دهه ۶۰ میلادی ۶۸ – ۶۹ اولین بار فوتبال برای خانم‌ها راه افتاد. 

این جوان بودن پدیده به آن فرمایشی که شما کردید کمک می‌کند. یعنی احتیاج دارند که خودشان را پیدا بکنند. ولی چیزی که در "فوتبال سربسته" حالا برای من خیلی مهم بود؛ از ابتدا و به عنوان یک هنرمند، اگر بتوانم اسمم را هنرمند بگذارم، درواقع آن وجه انسانی فوتبال است. 

من اتفاق‌هایی در همین فوتبال خانم‌ها در همین حول و حوش برلین می‌بینم که واقعا می‌توانم بگویم که برای من پدیده فوق‌العاده تحسین‌برانگیزی است. برای اینکه مثلا همین باشگاهی که ما با آنها کار کردیم، باشگاهی که از کریزبرگ می‌آید؛ نوع تورنمنت‌هایی که اینها شرکت می‌کنند من به شما می‌گویم. 

مثلا اولین تورنمنتی که من تازه با آن‌ها آشنا شده بودم و این‌ها رفتند، شمال ایتالیا بود برای ضد نژادپرستی. بلافاصله بعد از آن من اینجا در برلین بودم در یک تورنمنت دفاع از حقوق همجنسگراها شرکت کردم. بعد در یک تورنمنتی گفتگوی بین مذاهب. و در آن تورتمنت گفتگوی بین مذاهب، رییس مجلس آلمان جزو داوران بود. چون او هم یک طرفدار فوتبال است و خیلی برای من جالب بود که رییس مجلس آلمان دارد در زمین می‌دود و بازی فوتبال را داوری می‌کند. 

می‌خواهم بگویم که این اتفاق‌ها دارد می‌افتد در فوتبال خانم‌ها، اینجا و در کشور ما ایران فوتبال خانم‌ها دارد تبدیل می‌شود به یک میدان نبرد برای احقاق حق، هم برای دیدن فوتبال، درواقع این حقی که ما باید فوتبال ببینیم و این حقی که ما باید فوتبال بازی بکنیم. طبیعتا همه اینها یک جنبه حقوق‌بشری و جنبه دوستی بین آدم‌ها و گفتگوی بین انسان‌ها دارد ایجاد می‌کند و من از اینکه در این سه سال وقتم را با فوتبال خانم‌ها گذراندم خیلی خوشحال هستم و خیلی چیز یاد گرفتم.
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/05/post_115.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/05/post_115.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">همین گفتگوی ساده</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 01 May 2008 18:54:51 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«ایران یعنی گهواره ما»</title>
         <description><![CDATA[ <strong><small>پروفسور دکتر مجتبی ناصری، جراح و پزشک سرشناس ایرانی ساکن برلین، بیش از ۵۰ سال در شهر برلین تحصیل، تدریس و تحقیق کرده است. 

هنوز خاطره‌ای عظیم از علم پزشکی که در سال‌های نوجوانی ما در مطبوعات جهان منتشر شد، برابر چشمان ما زنده و تازه است. انگار همین دیروز بود که پروفسور بارنارد و پروفسور مجتبی ناصری به همراه تیم‌شان عمل جراحی پیوند قلب باز را انجام دادند. 

انگار همین دیروز بود که کودکی هفت ساله در سانحه تصادف قطار شهری دستش از آرنج قطع شد و وقتی او را به بیمارستان رساندند، دکتر ناصری پرسید: «پس دست این بچه کجا است؟» 

روزنامه‌های آلمان در صفحه اول عکس پلیسی را چاپ کردند که دست پسر بچه را در ریل قطار یافته و آن را در روزنامه‌ای پیچیده و به بیمارستان رسانده است. دو ساعت بعد، عمل جراحی شگفت انگیز آغاز می‌‌شود و شش ساعت بعد آن کودک دست خود را باز می‌یابد. 

کودک حالا مردی حدودا چهل ساله است که با هر دو دست بطور طبیعی کار می‌کند. اینها یکی دو نمونه از قدرت و جایگاه و توان علمی مردی ریزه میزه است که سال‌ها عضو هیات علمی شریف برلین بوده. رییس جمهور آلمان مدال شهروند برجسته آلمان را به گردن او آویخته و کتاب دانشنامه‌ی جراحی یکی از تالیفات او است. 

مجتبی ناصری عکاسی هم می‌کند. نقاشی هم می‌کند. و در آستانه هشتاد سالگی هنوز شور و شوق چهل سالگی‌اش را دارد. از او پرسیدم ایران یعنی چه؟ </small></strong>

[[sound]]
[[photow01]]

<strong>آقای ناصری، ایران یعنی چه؟</strong>

ایران یعنی گهواره ما. جایی که ما به دنیا آمدیم و بزرگ شدیم. هرجا هم که باشیم، یک نظر ما در ایران است. از آنجا ما سرچشمه گرفتیم.

<strong>قشنگ‌ترین تجربه‌ای که در عمر خود داشتید، چیست؟</strong>

قشنگ‌ترین تجربه آن موقعی است که آدم مطمئن باشد که به یک نفر واقعا کمک حقیقی کرده و آن کمک باعث شده که این شخص بتواند دوباره زندگی معمولی خود را ادامه بدهد. 

هرچند که من فقط کلاس ششم ابتدایی را داشتم، یک اتفاق‌هایی افتادند که من متوجه شدم که انسان باید خودش برای پیشرفت خودش دست و پا بزند. من هم فقط یک بچه ۱۱-۱۲ ساله بودم که فقط کلاس شش را داشتم. و از آنجا اتفاقاتی افتاد، که به من راه را نشان داد که چکارهایی باید بکنم. 

اصلا من خودم نمی‌دانستم. غیر ممکن بود که من تصور کنم که من بتوانم یک روزی از ایران بیرون بیایم و تحصیلاتم را در خارج ادامه بدهم.

<strong>بدترین تجربه‌ای را که در عمر خود داشتید، چیست؟</strong>

یک دفعه ناپدید شدن فامیل و خانواده من است.
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_114.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_114.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">هفتاد ثانیه با چهره‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 30 Apr 2008 18:12:34 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«من عاشق ایرانم»</title>
         <description><![CDATA[[[sound]]

<small><strong>پروفسور مسعود خاتمی متولد ۱۹۳۶ مشهد، در سال ۱۹۶۱ از دانشگاه پهلوی شیراز در رشته پزشکی زنان و زایمان فارغ‌التحصیل شد و از آن زمان تا کنون دارای هفت دوره همکاری علمی با دانشگاه‌های معتبر جهان از جمله دانشگاه آکسفورد است.

وی پزشک برگزیده سال ‌های ۲۰۰۲، ۲۰۰۳، کاخ سفید و پزشک برگزیده کنگره آمریکا در سال ۲۰۰۳ و جزو ۱۰ پزشک برتر آمریکا است. مؤسسه بریتانیایی ان بی آی، وی را جزو ۱۰ ایرانی - آمریکایی برتر که در زمینه علمی و فرهنگی فعالیت دارند، برشمرده است.

تنها دغدغه دکتر مسعود خاتمی، حفظ ارزش‌ها و میراث ایران است. او هم‌اکنون در همکاری با بازسازی شهر بم نقش بسزایی دارد. باز هم دوستم، افشین رفاعت به یاری من شتافت و بار من را بر دوش کشید تا از پروفسور مسعود خاتمی بپرسم «ایران یعنی چه؟»</strong></small>

[[photow01]]

<strong>آقای پروفسور خاتمی، ایران یعنی چه؟</strong>

ایران یعنی عشق من. آی لاو ایران. من عاشق ایرانم.  یعنی به فکر ایران می‌خوابم؛ به فکر ایران بلند می‌شوم و با وجودی که این‌جا هستم، فکر می‌کنم که ما در آمریکا شاید بهتر بتوانیم به مملکت‌مان خدمت بکنیم تا در ایران باشیم.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_105.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_105.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">هفتاد ثانیه با چهره‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 27 Apr 2008 18:35:28 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ما ایرانی‌ها نمی‌توانیم به یکدیگر اعتماد کنیم</title>
         <description><![CDATA[ <strong><small>پروفسور دکتر مسعود خاتمی، متولد ۱۹۳۶ مشهد، در سال ۱۹۶۱ از دانشگاه پهلوی شیراز در رشته پزشکی زنان و زایمان فارغ‌التحصیل شده و از آن زمان تا کنون دارای هفت همکاری علمی با دانشگاه‌های معتبر جهان، از جمله دانشگاه آکسفورد، است. 

وی پزشک برگزیده سال ۲۰۰۲ – ۲۰۰۳  کاخ سفید و پزشک برگزیده کنگره آمریکا در سال ۲۰۰۳ و جزو ده پزشک برتر آمریکا است. موسسه بریتانیایی «ان بی ‌آی» وی را جزو ده نفر اول ایرانیان آمریکایی که در زمینه علمی و فرهنگی فعالیت دارند، برشمرده است. 

تنها دغدغه دکتر مسعود خاتمی، حفظ ارزش‌ها و میراث ایران است. او هم اکنون در همکاری با بازسازی شهر بم، نقش بسزایی دارد. مسعود خاتمی، استاد دانشگاه نیویورک، اولین ایرانی است که به رییس‌جمهور وقت – بیل کلینتون – نامه نوشت و از وی خواست که عید نوروز را به ایرانیان تبریک بگوید. گفتگوی همکارم افشین رفاعت با پروفسور مسعود خاتمی را می‌شنوید. </small></strong>


[[sound]]
[[photow01]]

خیلی متشکرم. اینطور کارها خیلی دردسر و پشتکار دارد. ما برای اولین بار با پیگیری بسیار زیاد و نامه‌هایی که برای کلینتون گذاشتیم؛ در سال ۱۹۹۶ مکاتباتی کردیم و قول این را گرفتیم که پرزیدنت کلینتون یک پیغامی بدهد که نوروز را به ایرانیان تبریک بگوید. 

و برای اولین بار، ما این نامه را گرفتیم و در آن نامه، پرزیدنت کلینتون اظهار کرد که خیلی خوشبخت است که به این وسیله ممکن است که بین دو ملت عظیم و دو تمدن بزرگ و کهنسال مثل ایران و آمریکا بتواند یک رابطه‌ای برقرار بشود، که البته متاسفانه نشد.  

از آن موقع تاکنون ما از تمام روسای جمهوری‌ها، از جمله پرزیدنت بوش هم دوبار، سه بار نامه Proclamation (ابلاغیه) گرفتیم و همینطور از دولت مردان و سناتورها. دو، سه تا مساله دیگر هم هست که ما داریم روی آن کار می‌کنیم. یک مساله این بود که در گریسی منشن یا عمارت گِریسی (Gracie Mansion) نیویورک، ما بتوانیم برای اولین بار نوروز را جشن بگیریم و سه سال پیش این کار را کردیم. مخارج آن را هم من تقبل کردم و برای اولین بار، سفره هفت سین را خانم من در گریسی منشن یا عمارت گِریسی (Gracie Mansion) انداخت.

<strong>در خانه شهردار.....</strong>

بله. خانه شهردار نیویورک است که یک چیز سمبلیک است و بسیار پرسروصدا بود و ما حدود ۵۰۰ نفر میهمان داشتیم.

<strong>۳ سال پیش؟</strong>

۳ سال پیش. دو سال پیش هم این کار انجام شد. امسال هم دارد انجام می‌شود. ۲۴ مارچ ما در منزل شهردار ملاقات داریم منتها امسال میهمانی را خیلی خلاصه کردند و می‌خواهند با کسانی که در جامعه ایرانی کارهای زیادی انجام می‌دهند برای شناختن این اقلیت، مصاحبه بکنند و یک به یک صحبت بکنند. 

یعنی یک چیز خیلی بزرگی نیست، یک چیز کوتاهی است. کار دیگری که من چهار سال است روی آن کار کردم این بود که بلکه ما بتوانیم در کاخ سفید هم این کار را بکنیم. هر سال این را به ما قول دادند ولی نشد. 

ولی همین امروز که من داشتم می‌آمدم اینجا، نامه‌ای رسید – که به شما هم نشان دادم – که خانم لورا بوش از یک عده‌ای، مِن‌جمله من و همسرم، دعوت کرده که برای اولین بار در کاخ سفید نوروز را جشن می‌گیرند. بنابراین چهارشنبه ما به کاخ سفید می‌رویم برای جشن نوروزی. 

این کار، سمبلیک است برای اینکه در طول تاریخ این کار انجام نشده و برای اولین بار، من آن را پیگیری کردم و این برنامه، امسال انجام می‌شود و امیدواریم که هرسال انجام بشود.

<strong>آقای دکتر، شما استاد دانشگاه نیویورک هستید و در حرفه طب مشغول به کار هستید و گرفتاری شغلی زیادی دارید. شما در چه زمینه‌های دیگری فعالیت می‌کنید؟</strong>

من، به قول معروف، یک سر دارم و هزار سودا. کار طبابت من که یک طرف، مثلا من همین امروز به مطب رفتم و دو سه تا مریض نازایی داشتم که جنین را در رحم آنها کاشتیم و فردا هم که یکشنبه است، دوباره باید این کار را انجام بدهم. 

تمام مدت ساعات بیکاری من صرف حمایت و حراست از میراث‌های فرهنگی ایران است. چه برای دایرة‌المعارف ایرانیکا، چه برای نوروز و مسائل دیگر. البته من فعالیت‌های سیاسی ندارم، بجز اینکه در رپاپلیکن پارتی یک مقدار فعالیت داریم. ولی درمورد زمینه‌های سیاسی ایرانی، ما هیچ نوع فعالیتی نداریم. بیشتر فعالیت‌های ما، فعالیت‌های فرهنگی و میراثی و عام المنفعه است.

<strong>در موسسه ایرانیکا هم شما مشغول به کار هستید و همکاری می‌کنید؟</strong>

بله. من پارسال برای دایرة‌المعارف ایرانیکا، یک کنسرت مفصلی در لینکن سنتر گذاشتیم. بیژن مرتضوی آمد و ما در آن شب حدود ۹۵۰۰۰ دلار پول جمع کردیم، که البته نصف آن خرج شد و حدود ۴۰۰۰۰ دلار آن را به دائرة‌المعارف ایرانیکا هدیه کردیم.

<strong>آقای دکتر چرا ما ایرانی‌ها در کارهای فردی بسیار قوی هستیم ولی در کارهای جمعی بسیار ضعیف هستیم؟ چرا فردیت ما بر جمعیت ما ارجحیت دارد؟</strong>

اینجا مایه بسیار بسیار تاسف است. برای اینکه واقعا اقلیت ایرانی که در آمریکا است – در حدود یک میلیون – اگر آن انسجامی که بقیه اقلیت‌ها داشتند؛ ما خیلی خیلی بیشتر از این‌ها می‌توانستیم پیشرفت کنیم. این مساله، مساله تاریخی است. سنتی است. 

در طول تاریخ ما مورد هجوم اعراب و چنگیزخان و غیره قرار گرفتیم و ما به همدیگر اعتماد نمی‌توانیم بکنیم. با همدیگر تعارف می‌کنیم، روبرو تعظیم می‌کنیم و در پشت سر به همدیگر بد و بیراه می‌گوییم. این موضوعی فلسفی و روانشناسی است که من نمی‌خواهم وارد آن بشوم.

آن‌چه مسلم است، فرد فرد ما با وجودی که با هم انسجام نداریم، ولی فعالیت‌های بسیار چشمگیری انجام می‌دهیم. فکر می‌کنید همین مساله برنامه‌ریزی در کاخ سفید، کار ساده‌ای است. من صرفا تنهایی چهار سال است، مرتب قبل از نوروز، سه ماه، چهار ماه قبل از نوروز؛ ده تا پانزده تا نامه و تلگراف و تلفن و فکس به کاخ سفید زدم تا بالاخره امسال انجام شد. 

این مملکت، مملکت آزادی است. اگر شما یک هدف خوبی داشته باشید و پشتکار داشته باشید، مطمئن باشید که انجام می‌شود. من اصلا باور کنید امروز که نامه‌ای را از خانم لورا بوش دریافت کردم، اصلا باورم نمی‌شد. باورم نمی‌شد که یک چنین کاری را ما توانستیم بکنیم. خب این خیلی ارزنده است. 

یک کار دیگری که می‌خواهیم بکنیم و الان چهار سال است که دنبال آن هستم، می‌خواهیم ساختمان ایمپایر اِستیت ((Empire State را در شب نوروز به رنگ پرچم ایران دربیاوریم. این را هم چهار سال است که داریم انجام می‌دهیم و هنوز نشده است. ولی سال دیگر به احتمال ۹۹ درصد این کار هم انجام خواهد شد. و من افتخار می‌کنم. 

ببینید، نباید گفت که جامعه ایرانی با همدیگر نمی‌سازند، پس کاری نکنید. هرکدام از ما می‌توانیم مثمرثمر باشیم و اگر هم نمی‌توانیم با همدیگر بسازیم، برویم و تنهایی یک کاری را انجام بدهیم. این فلسفه من است.

<strong>درست است. ولی قدرت جمع خیلی بیشتر از فرد است. ولی ما نه تنها در جنبه سیاسی، چون شما فقط کار فرهنگی می‌کنید از این بابت پرسیدم، چون گروه اپوزیسیون ما، هیچ وقت نمی‌تواند با هم متحد بشود که یک جمعیتی هستند. در زمینه کار فرهنگی هم که شما خودتان فعالیت می‌کنید؛ من شاهد هستم که تمام کارها را، شما به تنهایی پیگیری می‌کنید. و حتی در زمینه فرهنگی هم، جمعی بوجود نیامده و فردیت و فردگرایی، اهمیتش بیشتر است. یا هرکسی باید به‌صورت تکی این کار را انجام بدهد.</strong>

این جای تاسف دارد ولی خب، کاری نمی‌توان کرد. این چیزها هست ولی نمی‌شود مایوس شد. یعنی بصورت تنهایی هم باید دنبال آن رفت و این‌جا هم مملکتی است که با همه بدی‌هایی که دارد ولی واقعا مملکت جالبی است. 

یک دموکراسی است که یک فردی مثل من، بارها به کنگره رفتم در واشنگتن و با اعضای مهم کنگره، فرداً صحبت کردم و مسائل مهم پزشکی را مطرح کردم و درمورد مسائل نازایی، پروژه‌های مختلفی را داریم از کنگره می‌گیریم و روی آن کار می‌کنیم و امیدواریم که یک روزی به ثمر برسد. بنابراین می‌شود کار انجام داد، حتی بصورت فردی.
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_113.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_113.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">همین گفتگوی ساده</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 26 Apr 2008 19:33:53 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«ایران،‌ آن یک تکه خاک و  زمین نیست»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>احمد رأفت یکی از سرشناس‌ترین روزنامه‌نگاران ایتالیا و اسپانیا است که در حال حاضر ریاست دومین آژانس خبری ایتالیا را به‌عهده‌ دارد. پیش‌ترها او رییس اتحادیه روزنامه‌نگاران ایتالیا نیز بوده است. احمد رأفت ۵۵ ساله است. بیش از سی سال در عرصه‌ی مطبوعات حرفه‌ای ایتالیا قلم زده و نزد اهل قلم ایتالیا و اسپانیا از محبوبیت فراوانی برخوردار است. 

سهمی، سهم بزرگی از عمر او در جنگ‌ها گذشته است و احمد رأفت یا «احمد بن بن»، بعنوان خبرنگار منطقه‌ی جنگی، صحنه‌های چندین جنگ را با ذهن و تن و قلم‌اش مرور کرده و مانند فولادی آبدیده از خود آدمی ساخته است با تحمل‌پذیری بالا، آزادگی، ذهن آزاد و قلمی توانا. حاصل کارها و تجربه‌های او چند کتاب است به زبان ایتالیایی و اسپانیایی. در سفری که به رم داشتم و میهمان احمد رأفت بودم، به‌طور ناگهانی‌ پرسش‌ام را با او درمیان گذاشتم: ایران یعنی چه؟ </small></strong>

[[sound]]

[[photow01]] 

خب، ایران واسه من یعنی ریشه‌ام، کودکی‌ام، نوجوانی‌ام، پنجاه درصد فرهنگ‌ام. چون بخاطر این که مادرم ایتالیایی است، من دو فرهنگی بزرگ شده‌ام. پنجاه درصد فرهنگ‌ام، پنجاه درصد اخلاق‌ام، پنجاه درصد اعتقاداتم، نه اعتقادات مذهبی، بلکه به‌هرحال هر کسی اتیک و اخلاق خودش را دارد، پنجاه درصدش را از ایران گرفتم و پنجاه درصدش را البته از ایتالیا و فرهنگ غرب. 

ولی چون در غرب زندگی می‌کنم و با غرب تماس روزمره دارم، آن فرهنگی که من سعی می‌کنم همیشه زنده نگه دارم، بیشتر بهش برسم، آن بخش فرهنگ ایرانی‌ام است. چون به‌هیچ وجه نمی‌خواهم این درصد بهم بخورد، این پنجاه‌­ پنجاه. و این که وظیفه‌ی خودم می‌دانم به فرزندانم که در اروپا به‌دنیا آمده‌اند و اینجا بزرگ شده‌اند، آن پنجاه‌ درصد را بهشان بدهم. 

بنابراین تنها از طریق... اگر آدم بخواهد فرهنگ را یک نهال بداند، آبیاری روزمره است که من می‌توانم فرزندانم را مجبور کنم یک بخش از این فرهنگ را جذبش بکنند که با وجود این که تو خارج به‌دنیا آمده‌اند، اینجا بزرگ شده‌اند، یک مقداری خودشان را ایرانی بدانند و علاقه داشته باشند به آنچه فرهنگ ایران است و تا حد زیادی هم سر این مسئله موفق بوده‌ام. یعنی پسرهای من حساسیت بسیاری روی مسئله‌ی ایران دارند و این باز من را تشویق می‌کند که به این فرهنگ ایرانی بیشتر برسم. ایران واسه‌ی من این چیزهاست. 

ایران،‌ آن تکه خاک و یک تکه زمین نیست. چون خیلی وقت‌ها که با کسانی صحبت می‌کنم، برایشان سانتی‌مترهای خاک مطرح است که اگر مثلا یک سانتی‌متر از خاک به دست کسی بیفتد، تراژدی است. در صورتی که برای من اگر تکه‌ای از آن فرهنگ از بین برود، تراژدی است. اگر من بدانم که یکروزی در مقابل یک دو راهی قرار می‌گیرم که نصف خاک ایران از آن یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار کیلومترمربعی که از کلاس دوم دبستان تا حالا یادم هست، نصف‌اش را کسی بگیرد، ولی به فرهنگ ایران هیچ لطمه‌ای نمی‌خورد، اصلا مشکلی با آن کیلومترهای خاک ندارم. برای من فرهنگ ایران مهم است. بخاطر این که معتقدم فرهنگی است که در دنیا کم‌ سابقه است. 

من فکر نمی‌کنم بسیار باشند کشورهایی که بتوانند هفت‌هزار سال فرهنگ‌شان را بگذارند روی میز. با چیزهایی که پیدا شده، با چیزهایی که وجود دارد. با مدرک بگذارند روی میز، نه اینکه راجع‌ به آن تخیلی صحبت کنند. خب این وظیفه‌ی هر ایرانی است که حس بکند، و واسه‌ی من ایران آن است. واسه‌ی من ایران شهر سوخته است، واسه من ایران پاسارگاد است، واسه من ایران این چیزهاست. 

و ایران،‌ ایرانیت است، یعنی آن ایرانیتی که امروز اتفاقا در سالهای اخیر می‌بینم به آن دارد خدشه وارد می‌شود، یک‌جوری مورد حمله قرار گرفته است. از یکسو مورد حمله‌ی کسانی که می‌خواهند یک فرهنگ دیگر را، که ایرانی نیست، جانشین فرهنگ ایرانی کنند که هم از یکسو یک بخش‌شان آدمهای مذهبی‌اند و از سوی دیگر بخش‌شان آدمهایی‌‌اند غیر مذهبی که فکر می‌کنند باید فرهنگی را که داریم با فرهنگی که از یکور دیگر دنیا می‌آید، که احتمالا چیزهای خیلی بهتر از ما می‌تواند داشته باشد، آن را جانشین کنند. نه این که خوبش را بگیرند بیاورند، توی ایران بکارند، آنجا رشد بکند. 

همیشه وقتی از من راجع به دموکراسی می‌پرسند یا از این مقولات مدرنتر، می‌گویم آقا دموکراسی خریدنی‌ نیست، بردنی نیست، هدیه هم نیست. نمی‌شود از سوپرمارکت یک قوطی دموکراسی خرید و برد ایران. 

دموکراسی فوقش می‌تواند یک تخم باشد، بذری باشد و آدم ببرد آنجا بکارد و به حالت ایرانی دربیاید. من نعناع ایرانی را که اینجا توی رم می‌کارم، طعم نعنای ایران را نمی‌دهد، یکذره فرق دارد. برای اینکه آب و هوا فرق دارد، جو فرق دارد، آب فرق دارد. آن دموکراسی هم که توی آمریکا یا نمی‌دانم، آلمان و ایتالیا هست، نمی‌شود این‌طوری پاکتش کرد و گذاشت توی چمدان و برد ایران. باید پرنسیپ دموکراسی را ببری آنجا رشد بکند. با مدل خودش، توی محیط خودش، با ضرورتهای خودش و با اخلاق خودش. 

روی این حساب تمام کسانی که می‌خواهند چیزی از خارج بیاورند به ایران و به فرهنگ ایران به زور قالب کنند، حالا چه از مدل مذهبی‌اش باشد و چه مدل لائیک‌اش باشد، این من را وادار می‌کند، یعنی چون این خطر را می‌بینم، که بیشتر ایران را بقول معروف و بقول اروپایی‌ها با الف بزرگ بنویسم، در مغز خودم هر صبح. یعنی گنده‌ترش کنم. چون ایران باید همان‌طور ایران بماند. اگرچه هزارتا عیب دارد. عیب‌هایش را باید رفع کرد. منتها نمی‌شود ایران را با یک چیز دیگر عوض کرد.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_111.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_111.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">هفتاد ثانیه با چهره‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 21 Apr 2008 18:35:49 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نجات‌دادن کتاب‌ها از دل خاک</title>
         <description><![CDATA[ <strong><small>من در شهر وین هستم. در کتابخانه‌ی ایرانیان وین که به همت دوست عزیزم گرجی مرزبان راه‌اندازی شده است. کاری که انجام شده به نظر من کمی هیجان‌انگیز است. من دلم می‌خواهد این شیوه و این نوع کاری که گرجی مرزبان انجام داده است، کمی راجع به آن صحبت بکند که ببینیم آیا می‌توانیم این فکر را در سراسر جهان تکثیر بکنیم؟ بدین خاطر که گرجی مرزبان رشته‌اش میکروبیولوژی هست، در آن زمینه خودش موفق است، صدها مقاله نوشته و شهرت خودش را دارد. توی این زمینه خودش را پنهان می‌کند، معمولا با اسم خودش پز نمی‌دهد، حرکت نمی‌کند. فقط کار می‌کند، بدون بودجه، فقط با یک کلمه: «اعتماد». 

چیزی که در شهر وین من دیدم ایرانی‌ها به گرجی مرزبان اعتماد دارند. قبولش دارند. آدمی‌ست که هیچ خط سیاسی را برنمی‌تابد و هیچ خطی را با خودش نمی‌کشد. فقط مسئله‌ی حقوق بشر هست، مسئله‌ی انسانیت هست و مسئله‌ی منشور «کانون نویسندگان ایران»: آزادی بیان! و یک کتابخانه‌ی بسیار قشنگ درست کرده‌اند در مرکز شهر وین. </small></strong>

[[sound]]

<strong>فقط می‌خواهم بپرسم این فکر چه جوری توی شما شکل گرفت؟</strong>

خب این یک آرزو بوده‌ است، برای من در تمام عمرم که کتابخانه‌ای وجود داشته باشد که در آن آثار ادبی صدسال اخیر ایران را بشود جمع‌آوری کرد. (علتش نیز) چنین هست که من فکر می‌کنم تاریخ فرهنگی‌­ اجتماعی هر ملتی را می‌شود از طریق ادبیات داستانی و شعرش منتقل کرد، به نسل کنونی، به نسل بعدی. 

من اشاره می‌کنم به دو اثر در ادبیات قبل که معتقد هستم این دو اثر یک چنین نزدیکی‌هایی را خیلی خوب انجام‌ داده‌اند. یکی کتاب «جنگ و صلح» لئو تولستوی هست و یکی هم کتاب «۴۵۱ درجه‌ی فارنهایت» از "ری برادبری" یک نویسنده‌ی آمریکایی که درسال ۱۹۵۳ کتابی را می‌نویسد که در آن اشاره به مسئله‌ی کتابسوزی می‌کند. خیلی مسئله‌ی جالب و بحث‌برانگیز است که این نویسنده در آمریکا یک چنین کتابی را می‌نویسد. 

در مملکتی که مهد آزادی محسوب می‌شود و ما می‌دانیم که در بین سالهای ۱۹۰۰ تا ۲۰۰۰ حدود ۱۰۰ کتاب وجود دارند که در آمریکا در لیست کتابهای ممنوعه قرار گرفته‌اند. این کتابها بیشترشان رمان و داستان هستند. چرا رمان و داستان؟ همیشه در طول تاریخ در هرکجای دنیا که بوده مورد تحدید قرار گرفته. علت‌اش هم این است که کتابهای داستانی روحیه‌ی زمان خودشان را توصیف می‌کنند. یعنی به تاریخ از زبان افراد، از زبان کسانی که در آن زمان زندگی کرده‌اند اشاره می‌کند. نه از طریق بیان کردن واقعیت‌ها یا اشاره به تاریخ، روز، مکان و محل، بلکه شما می‌توانید ببینید آدمی که در آن زمان زندگی کرده چه احساسی داشته است، وقتی در خیابان حرکت می‌کرده. شما با یک داستان وارد آن محل می‌شوید، آن محل را می‌بینید، حتا زبانی را که در آن زمان با آن صحبت می‌شده، می‌توانید بشناسید و حس بکنید. 

ما در وین جامعه‌ای داریم که در آن حدود ۱۲هزار نفر ایرانی یا ایرانی‌الاصل زندگی می‌کنند. اینها در طول ۲۸ سال گذشته به عناوین مختلف ایران را ترک کردند. خیلی‌هاشان آدمهای جوانی هستند که می‌آیند اینجا فقط برای اینکه تحصیل بکنند. در نتیجه مشکلاتی اوایل اقامت‌شان در این مملکت دارند که یک زبان کاملا غریبه است، یک فرهنگ کاملا غریبه است. آنقدر تحت فشارهای روحی قرار می‌گیرند که بخاطر مسایل مالی، هزینه‌های سنگین نمی‌توانند به مملکت‌شان برگردند و معمولا دچار فضایی از افسردگی، تنهایی و جدایی هستند. دسترسی به کتاب و ادبیات فارسی تقریبا می‌شود گفت که برایشان غیرممکن است. خیلی هنر داشته باشند، یک حافظ با خودشان می‌آورند. خیلی بیشتر هنر داشته باشند، یک فروغ با خودشان می‌‌آورند. این فروغ هم معمولا به صورت کتاب یا کتابچه‌ی پرپرشده‌ای درمی‌آید. چون از این دست به آن دست منتقل می‌شود. 

ما حدود یکسال پیش با این سوال مواجه شدیم، نه فقط کسانی به‌خاطر علاقه‌ی شخصی‌شان به کتاب، بلکه دیدیم عده‌ای از بچه‌های دانشگاه وین در رشته‌ی ژرمانیستیک هم علاقه دارند که سمینارهایی در رابطه با ادبیات فارسی داشته باشند. ولی کو کتاب؟ آمدند از من این سوال را کردند، بخاطر اینکه من خودم یک کتابخانه‌ی خصوصی خیلی مجمعی در اینجا داشتم برای خودم، که آقای مرزبان آیا امکانی هست که ما بتوانیم، یک کتابخانه‌ای وجود دارد اصلا اینجا؟ که در حقیقت من چنین چیزی را نمی‌شناختم و نمی‌دانستم چنین چیزی هست اصلا. سوال هم کردم. گفتند، نه. 

کتابخانه‌های کوچکی هستند، ولی اینها در دسترس نیستند. چرا؟ چون گروهک‌ها یا جوامعی این کتابخانه‌ها را دارند که از مردم دور هستند و افراد هم حاضر نیستند خودشان را با انگ‌های سیاسی‌ای آلوده بکنند که ممکن است در آنجا با آن برخورد بکنند. بنابراین این کتابها به صورت یک موجود تنهایی درآمدند و دیگر در دسترس نیستند. اولین فکری که من کردم این بود که خب، ما می‌توانیم برویم بپرسیم از یک کتابخانه‌ی عمومی که آیا آنها حاضرند به ما کمک بکنند، آیا جایی را به ما می‌دهند؟ چون نگهداشتن یک مقدار کتاب، بدون داشتن ساختارهای یک کتابخانه کار بسیار مشکلی است. نمی‌توانیم تامین بکنیم که این کتابها وقتی قرض گرفته می‌شوند، برگردانده بشوند که بقیه بتوانند استفاده کنند. 

خوشبختانه کسانی که من با آنها برخورد کردم در کتابخانه‌ی مرکزی شهر وین، برای این ایده خیلی هم احساس خوبی داشتند. می‌گفتند، چرا نه! شروع می‌کنیم، با صد کتاب شروع می‌کنیم. علت این که با صد کتاب شروع کنیم هم این بود که ما اولین اقلیتی بودیم که در اتریش تصمیم داشتیم چنین کاری را بکنیم. ولی متاسفانه دست‌راستی‌هایی که در وین بودند احساس خطر می‌کردند از اینکه اقلیتی که مربوط به حوزه‌ی سیاسی اروپا نیست، دست به چنین عملی بزند و از این وحشت داشتند که مبادا آنها اعتراض بکنند که چرا اقلیتی در وین چنین کاری را می‌خواهد بکند و شاید این موضوع باعث بشود که ادبیات آلمانی به اصطلاح تا حدی در انزوا قرار بگیرد. برای همین هم به ما صدتا کتاب دادند. 

مجبور بودیم بخاطر این که محدودیت تعداد کتاب وجود دارد، به عده‌ای در ایران رجوع بکنیم. به چند نفر مراجعه کردیم. دکتر محمد دهقانی، دکتر ابراهیم قیصری و آقای دیگری از دانشگاه تهران و بنا شد که صد کتاب برگزیده از ادبیات شعر و ادبیات داستانی ایران انتخاب بکنند و به ما توصیه بکنند. چون ما بهرحال می‌باید انتخابی می‌داشتیم که یک نماینده‌ خوبی باشد این صد کتاب. و البته کتاب سمفونی مردگان آقای معروفی هم یکی از این صد کتابی بود که در این مجموعه به ما توصیه کردند. 

به‌دست‌آوردن این صد کتاب ولی به صورت یک ماموریت غیرممکن درآمد. بخاطر اینکه بسیاری از این کتاب‌ها، کتاب‌هایی بودند که در ایران تجدید چاپ نشده بودند، و ما می‌بایست برای تهیه‌ی این کتاب‌ها می‌رفتیم زیرزمین‌های ایران و تهران را می‌گشتیم تا می‌توانستیم این کتاب‌ها را به اینجا بیاوریم. حتا آوردن این کتابها هم به وین با دشواری‌های زیادی مواجه شد. 

بهرحال، این کار را ما شروع کردیم و آقای معروفی به ما حدود ۸۰ کتاب از ادبیات تبعید به این کتابخانه هدیه کردند که این کار خیلی خیلی بزرگی بوده است. من ۵۰ درصد این کتاب‌ها را از کتابخانه‌ی شخصی خودم به این کتابخانه هدیه کردم، تا بتوانیم خیلی سریع به این تعداد کتاب برسیم. به آن چیزی که ما برخورد کردیم، این بود که در ظرف مدت شش ماه اولی که ما این مجموعه را درست کردیم، تعداد دفعاتی که کتابها به قرض گرفته شده بودند به قدری این تعداد زیاد بود که هیچ کتابی از ادبیات اروپا به گرد پای این کتاب‌ها نرسیدند.

<strong>وقتی که تعداد مراجعه‌کنندگان را من از دوست عزیزم گرجی مرزبان می‌شنوم، چشمانش می‌درخشد. و این خیلی برای من قشنگ است. فکر می‌کنم همه‌ی این برمی‌گردد به انتخاب. یعنی این که این کتابخانه بیشتر کتابخانه‌ای ادبی و فرهنگی هست و این کسی که بنیانگذار این کتابخانه است، این کتاب‌ها را با هوشمندی برگزیده و انتخاب کرده و حالا نشسته است و تماشا می‌کند به تعداد مراجعه‌کنندگان. 

دقیقا برای هر شغلی، هر کاری، هر حرفه‌ای این مسئله خیلی مهم است که آیا یک‌جایی را که باز کردیم، کسی اصلا رد می‌شود؟ یا نه، تعداد مراجعه‌کنندگان زیاد است. این خوشحالی را وقتی من می‌بینم، احساس می‌کنم کنار آن اعتماد، شناخت هم وجود دارد. می‌خواهم ازتان بپرسم شما و همسرتان خانم مهرزاد، پسرتان، همه دارید با هم، خانوادگی، می‌دوید، هیچ منافعی هم نمی‌برید، ولی عاشقانه دارید این کار را انجام می‌دهید. چه جوری این اعتماد را می‌سازید شما؟ من می‌خواهم این تجربه را شما منتقل کنید به جوامع دیگر. 

یعنی مثلا در فنلاند، درسوئد، در فرانسه در جاهای مختلف خیلی‌ها هستند که مثل شما فکر می‌کنند، ولی این امکان را ندارند. شما اول این اعتماد را چه جوری توی جامعه تخم‌اش را کاشتید که یک چنین درختی داد؟</strong>

این یک سوال خیلی دشواری است. جواب دادن به این سوال خیلی دشوار است به نظر من. ولی آنچه مسلم است، این بود که من خودم شخصا در یک فاصله‌ی خیلی خیلی زیادی از جریانهای سیاسی زندگی می‌کنم. این معنایش این نیست که من یک اعتقاد سیاسی ندارم. ولی این را برای خودم آزادی شخصی خودم می‌دانم که بتوانم مثل هرآدمی دیگری... بهرحال من هم تمایل سیاسی خودم را دارم، ولی این تمایل سیاسی این فرم و این شکل را ندارد که برای آن بخواهم در یک حزب قرار بگیرم و با یک گروه فعالیت بکنم. 

آنچه مسلم است، من به یک چیز خیلی معتقد هستم و آن هم آزادی بشر است. آزادی برای گفتن و برای خلاقیت. برای این من زندگی می‌کنم. و فکر می‌کنم کسانی هم که من را می‌شناسند، می‌دانند که من در مقابل تمام عقیده‌ها، تمام روشهای هنری، تمام سبک‌های ادبی، آدمی هستم که کاملا نسبت به همه‌ی اینها باز هستم. نسبت به هیچ چیز هیچ تعصب خاصی ندارم. هر کسی با هر شکل و قیافه‌ای پیش من بیاید، برای من یکسان است و همه هم من را به این شکل می‌شناسند. جز این نیست. 

ما خودمان را معروفی کردیم به مردم و ما به مردم گفتیم، در طی دو جلسه، در دو جشن. در یک جشن بازگشایی یا افتتاح این مجموعه و در یک جلسه‌ای که الان داشتیم. با دعوت‌کردن نویسنده‌ها به این محل، به‌خصوص خود آقای معروفی که به این بار دوم تشریف آوردند، و آقای حمید صدر. هر دوی اینها شخصیت‌هایی هستند که زمینه‌ی سیاسی دارند. حتا شاید بشود گفت  زمینه‌های سیاسی‌ای دارند که برای خودم من شاید قابل قبول هم نباشد. ولی برای من کار این افراد مهم است. برای من اثری که اینها بوجود آوردند مهم است. 

آن کارهایی که انسانها از نظر سیاسی و عقیدتی انجام می‌دهند به خودشان مربوط است. اینها خودشان باید از آن دفاع بکنند، نه من. و ما این افراد را آوردیم و در کنار همدیگر قرار دادیم . و اینها آمدند و آثارشان را معرفی کردند به مردم. و من احساس کردم که آنها، کسی که آمدند، دعوت شده بودند یا اینکه خودشان بخاطر علاقمندی آمده بودند به این جلسات کتابخوانی، متوجه شدند که ما واقعا به اصل آزادی بیان معتقد هستیم و اینکه حتا آدم‌هایی که عقاید سیاسی‌شان با همدیگر موافق نباشد، در کنارهم خیلی متمدن می‌توانند بنشینند کارشان را انجام بدهند.

<strong>یک اتفاق خیلی مهمی که همیشه کنار گوشمان هست و زنگ می‌زند و خودش را اخطار می‌کند، مسئله‌ی جنگ‌ها، غارت‌ها، آتش‌سوزی‌ها و در نهایت در کشوری که ما زندگی می‌کنیم، کشوری‌ست که کتابسوزی به شکل‌های مختلف وجود داشته است. یعنی اینکه ما در معرض این خطر هستیم که ممکن است فلان کتاب را دیگر نداشته باشیم. یعنی یکباره کتابی تخم‌اش را ملخ بخورد و اصلا نابود بشود. شما تا چه حد به این ماجرا واقف هستید که دارید یک آرشیو ایجاد می‌کنید، گنجینه‌ای که یکروزی اگر کشور ما نیاز داشته باشد، یک نسخه از این وجود دارد. اصلا بهش فکر کرده‌اید؟</strong>

من خوشحالم از این که شما به این مسئله اشاره می‌کنید. برای این که در نهایت امر ما فکر می‌کردیم که به این ترتیب حداقل می‌توانیم یک جلد از یک کتاب را، که شاید دیگر تجدید چاپ نشود، در وین نجات بدهیم. من خودم در سال ۱۳۵۹ و ۱۳۶۱ بیشتر از ۵۰۰ کتابم را در نزدیکی تهران دفن کردم. بخاطر این که از دستگیری یا مسایل دیگر ابا داشتم. و من الان تاسیس این کتابخانه را به معنای بازکردن آن قبر و نجات‌دادن کتاب‌ها از دل خاک می‌بینم.

<strong>من به شما تبریک می‌گویم و فکر می‌کنم چیزی که شما باز کردید، نه تنها ۵۰۰ کتاب و بسیاری از آن ۵۰۰ کتاب‌ها نجات پیدا می‌کند.
</strong>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_112.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_112.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">همین گفتگوی ساده</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 19 Apr 2008 19:20:01 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کشتی،‌ پلی برای پیروزی</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>گفتگوی من با حمید مجتهدی، قهرمان کشتی آزاد جهان، به درازا کشید. هوای رم آفتابی بود و ما در گوشه‌ای از اتاق کار او در شهرکی نزدیک رم، از هر دری حرف زدیم. از صفر شروع کردن، از موفقیت آدم‌ها، از کشتی، ورزش، ایران، تجربه و رسیدیم به شغل اصلی حمید مجتهدی که در رشته استئوپدی، تحصیلاتش را تا فوق دکترا ادامه داده است. 

او در مطب خود هر روزه بیماران زیادی را مداوا می‌کند و همچنان به تحصیلش ادامه می‌دهد. حمید مجتهدی معتقد است که هیچ چیزی پایان ندارد. اما فقط راه آن است که مهم است و رفتن به آن راه. بخش نخست گفتگوی من با حمید مجتهدی که برای رادیو زمانه تهیه شده، درمورد ورزش و تلاش بود و اینکه چطور حمید مجتهدی توانست از پله‌های قهرمانی جهان بالا برود و مدال طلا را به گردنش بیاویزد. 

در این بخش درمورد رشته‌ای که حمید تحصیلاتش را ادامه داده حرف می‌زنیم؛ درمورد بخشی از علم پزشکی که نسبتا جدید و تازه است.</small></strong>

[[sound]]

[[photow01]]

<strong>کاری که تو در مطب خود می‌کنی، در دوتا از شهرهایی که من هر دو تا مطب تو را دیدم، کاری که می‌کنی دقیقا چیست؟</strong>

کار من در اصل استوئپدی است. استوئپیدی یک رشته‌ای است که از آمریکا آمده است. یک شخصی به نام استیل تیلور، این را حدود صد سال قبل کشف می‌کند و الان  بیست سی سال است که درحال رشد است. در کشورهایی مثل آمریکا و انگلیس و نیوزلند و استرالیا و فرانسه و نیز این اواخر در ایتالیا دارد رشد سریعی می‌کند. 

این یک رشته‌ای است که می‌توانیم بگوییم هیچ دارویی نمی‌خواهد. یعنی اگر من بتوانم شما را معالجه بکنم، می‌آیم معالجه می‌کنم به این طریق که همه چیز از طریق دست انجام می‌شود. از طریق دست، یعنی باید شناخت قبلی داشته باشید، یعنی دست زیادی می‌خواهد، شناخت کامل حتی رشته روانشناسی. 

من با دست زدن به معده شما، به روده شما، به سر شما؛ حالت‌های معده و روده را می‌بینم و مقایسه می‌کنم با حرکت‌های فیزیولوژیک آنها. اگر اسکیولوژیک نیستند، اینها را سر جایشان می‌گذارم، فیزیولوژیک می‌شوند و شما به این شکل، زندگی عادی خود را ادامه می‌دهید. یعنی کاری که فارماکو، رو انجام می‌دهد، من از طریق دستم انجام می‌دهم.

<strong>در مواقعی این امکان را داشتم که تو را در مطب و گاهی با بیمارانت ببینم. جالب است که بگویم من حتی بیمارانت را دیدم که به تو درحد یک جادوگر نگاه کردند.</strong>

بله. متاسفانه، به خصوص اینکه من از شرق می‌آیم، بعد یک مدت اینجا مد شده بود که غربی‌ها می‌روند به سمت شرق و من را هم جزو جادوگر‌های شرق می‌بینند که من متاسفانه اوایل خیلی با این جریان بد برخورد می‌کردم. بعد خیلی برای من عادی شد و توانستم با کار خودم نشان بدهم که این کاری که من می‌کنم، جادوگری نیست بلکه علم است و حقیقت دارد.

<strong>گاهی اوقات این را حس نمی‌کنی که با کار خودت، داری جادو می‌کنی؟</strong>

به​هیچ​وجه، به​هیچ​وجه. 

<strong>چون لحظه‌ای به سر کسی دست می‌کشی، یا معده بیماری را معاینه می‌کنی یا به اندام یک کسی دست می‌زنی، معاینه‌اش می‌کنی، یا مثلا یک بیماری را افشا می‌کنی. مثلا به یک بیمار می‌گویی که یک پای او کوتاه‌تر از آن پای دیگرش است. من خودم البته این صحنه را شاهد بودم. گاهی حیرت آنها را دیدم یا خنده‌ی آنها را. حتی یک لحظه هم این احساس به تو دست نداده که با کارت داری جادو می‌کنی؟</strong>

من اگر می‌توانستم استوئپدی را جزو هنر قرار بدهم، واقعا این کار را انجام می‌دادم. استئوپدی برای من یک هنر است. یعنی ساده نیست که شما مثلا سر را به پا ربط بدهید. یعنی مشکل یک نفر را در پای او پیدا بکنی یا در سرش پیدا بکنی یا در مهره‌های ستوان فقراتش پیدا کنی. 

من فکر می‌کنم این هم یک هنر است و دنبال هنر، خیلی باید انسان، عمیق فکر بکند. و خیلی باید با احساسش توام باشد. و پشت این احساس، صبور آنها باشد. اینها را اگر همه را با هم توام بکنید، من فکر می‌کنم نتیجه می‌دهد.

<strong>دلم می‌خواهد که راجع به رشته‌ی تو، بیشتر بدانم. یعنی مایلم برای مردم بیشتر باز بشود که اصلا بشناسند این چه نوع پزشکی است که دارو نمی‌خواهد. می‌توانی بیشتر توضیح بدهی؟</strong>

می‌توانم به این شکل توضیح بدهم که شاید من یکی از حربه‌هایم این باشد که مردم‌ من را خیلی خوب می‌شناسند در این مناطق و می‌دانند من علیرغم اینکه این کارها را انجام می‌دهم، داروخانه هم دارم. و می‌بینند علیرغم اینکه داروخانه دارم؛ من آنها را به آن داروخانه – که مدیریت آن بر عهده خانم بنده است – نمی‌فرستم. سعی می‌کنم که با فنی که بلد هستم، مشکل آنها را برطرف بکنم. دارو اگر لازم باشد، باید استفاده کرد. 

شما وقتی پیش یک پزشک می‌روید، پزشک هیچ موقع نمی‌تواند بگوید که شما مشکلت این و این است. ابتدا شما را می‌فرستد برای آزمایش خون، آزمایش ادرار و مسائل دیگر؛ بعد برای شما دارو می‌نویسد. اگر دارو در یک تا دو هفته نتیجه داد که هیچ و اگر نتیجه نداد، دارو را عوض می‌کند. بنابراین روی شما دارد مطالعه می‌کند. ولی وقتی شما پیش من می‌آیید، من تست‌های خودم را انجام می‌دهم. می‌بینم اگر مشکل شما، مشکلی باشد که من بتوانم حل کنم؛ مطمئن باشید که مشکل شما را بدون دارو حل می‌کنم.

<strong>دلم می‌خواهد بدانم بعد از این همه سال تجربه در ورزش و رسیدن به قهرمانی جهان، حالا که یک پزشک هستی، رابطه‌ی این دو تا جهان را چطوری ارزیابی می‌کنی؟ ورزش کشتی چه کمکی به تو کرد؟</strong>

چیزی که می‌توانم بگویم این است که کشتی پل بود. پلی بود برای اینکه من به موفقیت دیگری برسم. من زمانی که موقعیتی فراهم شد تا مدال بین‌المللی بگیرم به این شکل؛ فکر می‌کردم که دنیا را فتح کردم. یعنی اول قهرمان اول دنیا است و بعد از آن هم خدا. 

ولی وقتی که پایین آمدم دیدم که همه چیز تعطیل شد. دیگر کسی من را نمی‌شناسد. تا لحظه‌ای که روی سکو بودم، دیدم که خیلی قابل احترام هستم و یکی دو روز بعد از آن هم من را به اینجا و آنجا دعوت می‌کردند. کلی از خبرنگاران آمدند و نوشتند و اینور و آنور، حتی می‌خواستند عکس‌های لخت من را چاپ کنند و خلاصه چهره روز شده بودم. یک خارجی آمده، تشکر از ایتالیا که... 

به هرحال دیدم نه، آن چیزی که من می‌خواستم این نیست. با یک کلام آنها را دور کردم،‌برای اینکه من دنبال این جریان نبودم. من دنبال آرامش درونی خودم هستم. آن کاری که انجام دادم برای شهرت نبود، برای خودم بود. همان چیزی که امروز به آن رسیدم. تعادلی که امروز کشف کردم. و امروز به آن رسیدم. این تعادل را می‌توانم منتقل کنم به دوستان دیگرم، به بیمارانم و به خانواده‌ام، به بچه‌ام، به همسرم و به جامعه کوچکی که در آن زندگی می‌کنم. شاید تمام آن، نتیجه‌ی تلاشی باشد که من در ورزش کردم.

<strong>من قبل از آنکه نویسنده بشوم، یک دو سه سالی هم کشتی می‌گرفتم. منتها به شکل آماتور نه برای قهرمانی. در همان باشگاه هم تو قهرمان بودی و به هرحال من به سختی می‌توانستم به تو دسترسی پیدا بکنم. 

کشتی برای من پل بود. یعنی خیلی چیزها یاد گرفتم. حتی در نویسندگی از فنون کشتی، نه فنون روی تشک بلکه فنون انسانی که در آن وجود دارد؛ چیزهای خیلی خوبی یاد گرفتم. یکی از آنها مثلا آیین جوانمردی است که اصلا آدم بزرگ منش باشد. از بالا به ماجرا نگاه کند. حقیر نباشد. بهترین چیزی که تو در کشتی آموختی و درس زندگی و حلقه‌ی گوش تو شده، چیست؟</strong>

صبور بودن و تحمل شکست را داشتن. یعنی اینکه شما نمی‌توانی بیایید و یکباره برنده بشوید. بارها باید شکست بخورید و این شکست را قبول بکنید. این شکست‌ها است که بعدا پلی برای پیروزی می‌شود. این باید فلسفه شما باشد. یعنی این شکست‌ها است که برای شما تجربه می‌شود که بعدها شما، این شکست‌ها را تکرار نکنید. اینها بعد پیروزی می‌شود. این موضوع چیزی بود که من در کشتی آموختم.

<strong>من فکر کنم همین جمله آخر تو، یک درس بزرگ است. یعنی یک جمع‌بندی از یک زندگی 52 ساله، از یک آدمی که قهرمان جهان بوده و حالا اینها، در یک جمله جمع بندی و در پایان گفتگوی ما بیان شد.</strong>


<a href="http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_107.html">بخش نخست مصاحبه با حمید مجتهدی</a>

]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_110.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_110.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">همین گفتگوی ساده</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 12 Apr 2008 18:55:35 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«ایران همین جاهاست»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>نسیم خاکسار نویسنده‌ی سرشناس ایران ساکن هلند بیش از چهل‌ سال در ادبیات داستانی قلم زده و همواره یکی از نویسندگان محبوب و مطرح، با آرامشی در چهره و صدا و رفتار، بخش طلایی عمر خویش را در تبعید سپری کرده است. سال‌هایی از عمر یک نویسنده که معمولا چهل‌ سالگی و پنجاه‌ سالگی‌اش بخش طلایی عمر محسوب می‌شود، نسیم در وطنش ایران نبوده، سر جای اصلی‌اش نبوده است. اما این ناچاری را به اثر خلاقه تبدیل کرده است. 

او تاکنون حدود ۳۰ کتاب در زمینه‌ی ادبیات داستانی انتشار داده و همچنان پا در رکاب سواره می‌نویسد و کم نمی‌آورد. جایزه‌ی بین‌المللی نویسندگان آزاده‌ی جهان که در سال ۱۳۷۱ در نیویورک به نسیم خاکسار تقدیم شده است، شاید اشاره‌ای باشد در تعریف این چهره‌ی ارجمند ادبیات داستانی. این که چقدر با نسیم خاکسار لحظه‌های ناب داشته‌ام، بماند برای خودم و یا نوشتن‌ام. اما این که آدمها وقتی حرف می‌زنند خودشان را بیان می‌کنند، برای شما. از او پرسیدم: نسیم خاکسار ایران یعنی چی؟</small></strong>

[[sound]]

[[photow01]]

ایران... چه سوالی کردی از من! ایران یعنی مادرم، ایران یعنی سعید سلطانپور، ایران یعنی محمد مختاری، ایران شاملو. واقعا هر موقع من به ایران فکر می‌کنم، اینها به‌ خاطرم می‌آید. ایران شاید گاهی وقتها زادگاه من میشه، کوچه‌ای که توش بزرگ شدم. بعد... خیابان‌هایی که توش قدم می‌زنم. کتابفروشی‌ای که می‌رفتم از آنجا و با چه عشقی نگاه می‌کردم به ویترین‌اش که آیا کتاب تازه‌ای آمده یا نه. و بعد به محض اینکه یک کتاب تازه آمده بود، می‌خریدمش و تا توی خونه می‌دویدم. 

ایران دستگیری خودمه که بار دوم... هرگز فراموشش نمی‌کنم که من را از آبادان وقتی دستگیرم کردند با لوانتور با دستبند آوردنم تهران. و بعد من همیشه تو خاطرم هست، که انگار وطنم را با دستبند سفر کردم. و بعد انگار این سرنوشت ادبیات ماست، نویسنده‌های ماست. ایران همین‌ جاهاست. ]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_109.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_109.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">هفتاد ثانیه با چهره‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 06 Apr 2008 18:26:39 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آن همه پرچم خریدار نداشت </title>
         <description><![CDATA[<strong><small>دوستی در امريکا به من خبر داد که می‌خواهد به مراسم رژه ايرانی‌ها برود. از او خواستم از کم و کيف رژه، و اوضاع و احوال آن روز برايم عکس و گزارش بفرستد. لطف کرد و چيزهايی برای من فرستاد. و بعد ما در احوالات پرچم ايران که بحث داغ مردم پس از مراسم بوده حرف زديم. ماجرای پرچم ايران باز هم همان بحث‌های ميدان فوتبال را به ميان می‌آورد. حس و حال راوی را نقل می‌کنم، قضاوتش با خوانندگان عزيز زمانه.</small></strong>

اگر نوروز امسال در کشورمان ایران بی‌ساز و دهل آغاز شد و خبری از رنگ و برگ بهاری، و مرغ و ماهی مشهور نبود اما در نیویورک به مناسبت فرارسیدن نوروز و فصل بهار، ایرانیان رژه‌ای برگزار کردند که آمریکایی‌ها هم با نوروز باستانی ما آشنا شوند. 

[[photow01]]

این رژه‌ی پرشکوه و پرجلال و پر از شور و غوغا از خیابان چهل و یکم آغاز می‌شد که به خیابان بیست و هفتم ختم شود. رژه ای که در ميان جماعت حاجی‌فیروز رقص کنان و آواز خوانان سلام و علیک می‌کرد:
"ابراب خودم سامبولی بلیکم!، ابراب خودم بز بز قندی، ابراب خودم چرا نمی‌خندی!"
پشت سر حاجی فیروز، عمو نوروز هم خندان و شادان سال نو را تبریک می‌گفت، بچه‌ها را بغل می کرد و عیدی می‌داد و فریاد می‌زد: "نوروز آمد"

تقريباً تمام اقوام و اقلیت‌های ایرانی در این مراسم شرکت کرده بودند. بسیار ی از زنان و مردان با لباس ساسانی، بختیاری، کردی، گیلکی، قشقایی، قاجاری  با حرکت‌های هماهنگ، طول مسیر را طی می‌کردند و شادباش می‌گفتند.

در این مراسم بسیاری از چهره‌های مشهور هم بودند: زرتشت، مولانا، رستم، سهراب که در میان جماعت حضورشان را نشان می‌دادند. 
درویشان سماع می‌کردند و به دور خود می چرخیدند؛ دستی به آسمان و دستی به زمین.
پهلوانان و بزرگ‌مردان ایرانی هم بودند. یکی جهان پهلوان بود، یکی ببر مازندران. 

[[photow02]]

در جایی هم ورزش و نرمش و حرکت‌های زورخانه ای اجرا می‌شد آن‌هم به وسیله‌ی آدم شناخته شده‌ای به نام "اردوان مفید".
"مری آپیک" هم بود. یعنی همه بودند، همه‌ی کسانی که برای ایران گریه کرده‌اند، همه ایرانیان غربت‌نشین. فقط کسانی که از لغو داد و ستدشان با جمهوری اسلامی هراس داشتند، نیامده بودند که مبادا مشکلی برایشان فراهم شود. 

هوا سرد بود اما مردم به هم گرما می‌دادند و رژه را تماشا می‌کردند، دست می‌زدند، شادی می‌کردند، و پرچم‌های شیر و خورشیدشان را در وزش باد بهار تکان می‌دادند. و هنگامی که پرچم بزرگ شیر و خورشید ایران را بر زمین گستردند همگی با هم هلهله کردند و اشک ریختند. 
یکی از چیزهای جالب این مراسم توزیع رایگان پرچم جمهوری اسلامی بود که خریدار نداشت. و مردم تا پرچم را می‌دیدند انگار مار دوسر می‌بینند، خودشان را پس می‌کشیدند.

[[photow03]]

دوره گردی امريکايی در گاری‌اش پرچم آمریکا و بوق و شیپور و نوار رنگی و شمشیر ذوالفقار و پرچم جمهوری اسلامی پخش می‌کرد. 
نبش خیابان بیست و چهارم ایستاده بود و پرچم جمهوری اسلامی را به مردم می داد، ولی کسی از او نمی‌گرفت. وقتی از آنجا رد می‌شدم یک پرچم به‌طرف من دراز کرد و کفت: "این هم برای شما."
گفتم: "می‌دانی این پرچم‌ها طرفدار و خریدار ندارد؟"

گفت: "آره. متوجه شده‌ام. من این بوق و شیپورها را برای فروش آورده‌ام، کارم همین است. هر رژه و کارناوالی که باشد من از این چیز‌ها می‌فروشم. اما امروز یک آقایی  در خیابان بیست و هفتم این پرچم‌ها و شمشیرها را به من داد و گفت مجانی بین مردم توزیع کن."
گفتم: "نفهمیدی کی بود؟"

گفت: "نمی‌دانم. مرد قد بلندی بود با کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید. که مقداری شمشیر به من داد و اینهمه پرچم. کلی هم پول به من داد و گفت تو فقط پخش کن، یک پرچم آمریکا بده، یک پرچم ایران. اما نمی‌داننم چرا هیچکس این پرچم‌ها را از من نمی‌گیرد. راستی شما ایرانی‌ها پرچم کشورتان را دوست ندارید؟"

[[photow04]]

لبخند زدم.
گفت: "یک آقایی هم  تا این پرچم‌ها را دید گفت اگر این‌ها را دور نریزی خودم همه‌شان را آتش می‌زنم. من هم ترسیدم و پنهانش کردم توی کیسه."
گفتم: "بهتر است که همان بوق و شیپورهات را بفروشی." 

دوره‌گرد، آمریکایی آرامی بود. موقعی که باهاش خداحافظی می‌کردم گفت: "راستی آقا تفاوت این پرچم‌ها با آنهایی که مردم در دستشان دارند چیه؟ چرا این پرچم‌ها طرفدار نداره."
گفتم: "موضوعش مفصل است." و به صرافت رژه بهاری خودمان افتادم و همه‌اش به این فکر بودم که، راستی پرچم ما کدام است؟ در جام جهانی فوتبال هم با این صحنه‌ها مواجه بودم و این سوال مدام در ذهنم تکرار می‌شد.

[[photow05]]

و راستی چرا مردم به "ميدان سپه" و "ميدان امام خمينی" می‌گويند: "توپخانه". به راستی که اگر مردم چيزی را دوست نداشته باشند جا نمی‌افتد.
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_108.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_108.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 05 Apr 2008 03:04:12 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«با خودم شرط می‌بستم که همه چیز شدنی است»</title>
         <description><![CDATA[[[sound]]

<strong><small>من الان در رم هستم در یکی از شهرهای کوچک رم در ایتالیا، در منزل حمید مجتهدی، قهرمان کشتی که زمانی قهرمان ایران بوده و بعد مدال جهانی را به گردن او آویختند و توانسته از پله‌های قهرمانی جهان بالا برود و بر سکوی اول بایستد. حمید مجتهدی سال‌ها سرمربی تیم پلیس رم بوده است. اتفاقی که برای یک خارجی به ندرت پیش می‌آید و حمید مجتهدی توانسته در کشتی ایتالیا نیز نقش داشته باشد و سرمربی تیم پلیس رم باشد. 

این مختصر، یک بعد از شخصیت او را نشان می‌دهد و معرفی می‌کند. شخصیت یک کشتی گیر و ورزشکار ایرانی که در کشور خودش، نتوانسته جای خودش را پیدا بکند. در ایران، آنطوری که حق او بوده، به چشم نیامده، دیده نشده یا شاید با کلمات و ادبیات آنجا نتوانسته کنار بیاید. او آمده در سرزمینی دیگر، در اروپا و از صفر شروع کرده و از پله‌های قهرمانی جهان بالا رفته است. 

یادم می‌آید حمید در آن سال‌های دور، ساعت چهار صبح در سرمای زمستان بلند می‌شد، با روزنامه پهن کردن و کارهای بسیار ساده ولی سخت، می‌دوید و می‌دوید و آنقدر تلاش کرد که امروز یکی از چهره‌های محبوب، بین مردم شهر خود است. 

او اکنون جایگاه بسیار خوبی دارد. دو تا مطب دارد. مطب یا استودیوی استئوپدی که بیماران زیادی را روزانه معالجه می‌کند. آن هم با روش علمی نسبتا جدیدی که دیدنی است و کمی حیرت انگیز و استئوپدی نام دارد. بیماران او که به سراغش می‌آیند، به اندام آنها یا سر و استخوان و یا دیگر اعضای آنها دست می‌زند و می‌فهمد که کجای بدن آنها مشکل دارد. یک نوع پزشکی که کمتر با دارو سروکار دارد. 

در رشته استئوپدی حمید مجتهدی به درجه فوق دکترا رسیده و هنوز هم دارد می‌خواند و رشته تحصیلی‌اش را ادامه می‌دهد. یادم می‌آید آن سال‌های دور که حمید به من می‌گفت، می‌خواهم بدانم چرا آدم سر درد می‌گیرد، چرا صورت آدم جوش می‌زند و چرا دچار بی‌خوابی می‌شویم. می‌خواهم خودم را کشف کنم. می‌خواهم ببینم بدن من چیست. می‌خواهم خودم را بشناسم. این جستجو و تلاش همیشه برای من قیمتی بود. همیشه با تحسین به او نگاه می‌کردم. در دلم برای او هورا می‌کشیدم. 

حالا فرصتی دست داده تا با او گفتگو کنم. با آدمی که از صفر شروع کرده و به این نقطه از موفقیت رسیده. هم در علم پزشکی و هم در ورزش. دلم می‌خواهد راجع به موفقیت‌هایش با او حرف بزنم. دلم می‌خواهد این چهره گریزان از هیاهو تبلیغات را به خوانندگان و شنوندگان برنامه‌هایم معرفی بکنم.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>حمید، یا بهتر است بگویم آقای مجتهدی تو اگر در ایران بودی، فکر می‌کنی به این نقطه‌ای که الان هستی می‌رسیدی؟</strong>

نه. الان که فکر می‌کنم نه. به خاطر همین شاید من از ایران بیرون آمدم. اگر در ایران می‌بودم، قطعا برای من فضایی نبود. ولی این فضا را من اینجا پیدا کردم. این فرصت را من اینجا پیدا کردم تا از استعدادهای خودم استفاده بکنم.

<strong>دوره‌های سختی را که اینجا گذراندی، حتما به یاد داری. دوره‌های تلخ و سختی که عرصه زندگی برایت تنگ می‌شد. در طی آن روزها فکر می‌کردی به این نقطه و این جایگاه برسی؟</strong>

نه. هیچ موقع فکر نمی‌کردم ولی دوره‌های سختی را گذراندم. زمانی که دور از وطن، خانواده، فامیل و آشنا زندگی می‌کنی، خب لحظاتی هست که واقعا خودت هستی و خودت. یادم می‌آید که از ناحیه کتف راست به شدت آسیب دیده بودم، تنها و در یک اتاق و واقعا هیچکس را نداشتم، هیچکسی را نداشتم؛ نه می‌توانستم گریه بکنم، نه می‌توانستم داد بزنم و نه می‌توانستم با کسی صحبت بکنم. هیچ. یادم می‌آید که تا صبح متکای من در دهان من بود. و صبح بیدار شدم با متکای خیس. این لحظات بوده و زیاد هم بوده. 

ولی خوشبختانه لحظه‌ای بوده و بزودی آن مشکلات را پشت سر گذاشتم. خوشبختانه. و حالا هم زندگی که می‌خواستم، نه اینکه بگویم زندگی استاندارد می‌خواستم، نه این استاندارد وجود ندارد ولی زندگی برای من، اینطوری می‌توانم توضیح بدهم که زندگی فقط تلاش است. تلاش است و حاصل تلاش خود را باید ببینی. 

و تمام موفقیت‌هایی که بدست آوردم، سعی کردم همیشه پایم در زمین باشد. این خیلی مهم است. یادم باشد از کجا می‌آیم و به کجا می‌روم. همین لحظه هم که دارم این مصاحبه را انجام می‌دهم، خب طبیعی است که خیلی لذت می‌برم، هم به خاطر اینکه یکی از دوستان قدیمی من پیش من است، یکی از عزیزان من کنارم است ولی درمقابل این دوستم و خیلی از دوستان دیگر که خیلی کم هستند، همیشه خاکی بودم و مطیع و درخدمت.

<strong>انگیزه تو برای بالا رفتن از پله‌های قهرمانی و رشد، چه بوده همیشه؟</strong>

انگیزه، شرطی بود که با خودم می‌کردم.

<strong>شرطت چه بود؟</strong>

شرطی که با خودم می‌کردم که قدرت خودم را بسنجم. استعداد خودم را بسنجم. و شرطی که می‌بستم که همه چیز شدنی است و به هر چیزی که بخواهی با تلاش می‌توانی برسی. نه خواب، با تلاش. ورزش به من خیلی چیزها داد. یعنی شما بدون تمرین نمی‌توانی قهرمان بشوی. تمرین یعنی تلاش، یعنی درد زانو کشیدن، شب نخوابیدن. اینها زندگی من بود. با تلاش. با تلاش زیاد می‌توانی. باید راه‌های آن را پیدا کرد.

<strong>روزی که مدال طلای جهان به  گردنت بود و از پله‌های سکوی قهرمانی بالا می‌رفتی به عنوان نفر اول، ایتالیایی بودی یا ایرانی؟</strong>

من همیشه ایرانی هستم.

[[photow02]]

<strong>آنجا برای ایتالیا مدال گرفتی.</strong>

بله. ولی من انگیزه‌ام این بود که نه برای ایتالیا، من برای خودم کشتی گرفتم و برای بچه‌هایم. همین. ولی همیشه گفتم که من یک ایرانی هستم. هرچه هم یاد گرفتم و دارم از ایران است. این را هیچکس از من نمی‌تواند بگیرد. و همیشه هم خیلی افتخار می‌کنم. و اسم خودم را هم خیلی بزرگ زدم جلوی استودیو خودم و هر کسی هم می‌گوید از کجا؟ می‌گویم از ایران. و افتخار می‌کنند با من صحبت می‌کنند.

<strong>از کشورت ایران، چه توقعاتی داری؟</strong>

توقع خاصی ندارم.

<strong>نه برای خودت. برای خود ایران. برای مردم. برای حمید مجتهدی‌های دیگری که دارند در ایران تلاش می‌کنند و بعدها خواهند آمد. برای قهرمان‌هایی که روزی از پله‌های قهرمانی و سکوهای جهانی بالا می‌روند. چه توقعی از کشورت برای آنها داری؟</strong>

من فکر می‌کنم مشکل ایران، مشکل عمومی است. یک مشکل عمومی است و نباید فقط درس‌های ورزش دید و مراحل دیگر. من فکر می‌کنم دارد کار می‌شود و باید بیشتر از این کار بشود. 

آن چیزی که از دور دارم نگاه می‌کنم، مساله ضعف مدیریت بوده همیشه در ایران و من در کار خودم که ورزش بوده، همیشه دیدم که ضعف عمده ما مدیریت بوده است. این مشکل عمده، لطمه زده به ورزش ما، ورزش کشتی و ورزش‌های دیگر که همیشه تا لحظه آخر، هنوز مدیریت مشخص نیست، بودجه مشخص نیست و چه چه چه. امیدوارم بتوانند این مساله را حل بکنند.

<strong>یکی از چیزهایی که جزو شخصیت تو هست، این است که هیچ‌وقت تلاش نکردی خودت را جلوی دوربین، تابلو کنی و دائم خودت را نشان بدهی و پنهان بودی. حتی برای همین گفتگویی که من می‌خواهم برای رادیو زمانه با تو انجام بدهم، برایت سخت بود. همیشه می‌گفتی چه می‌خواهی بگویم. من کاری نکردم.</strong>

خب، دلیل آن همان چیزهایی بود که تو گفتی. دلیل آن این است که فکر می‌کنم کار زیادی انجام ندادم. من فکر می‌کنم همه همینطور هستند. من شاید خودم را زودتر از خیلی‌ها کشف کردم. همه ما می‌توانیم این باشیم. یک چیز معمولی است.

<strong>ولی اینطور نیست. تو یک آدم موفق هستی اینجا. به هرحال مدال طلا گرفتی، از سکو...</strong>

این فکر کنم که مشکل من باشد. من که آدم موفقی هستم؛ از کسی هم توقعی ندارم. شاید موفقیت باشد. این موفقیت را کسب کردم، نه به خاطر اینکه از کسی جایزه بگیرم؛ به خاطر اینکه یک جوابی برای خودم داشته باشم. به خاطر اینکه جوابی برای بچه‌هایم باشد.

ی<strong>کی دیگر از ویژگی‌های شخصیتی تو، مطالعه بود. همیشه. یعنی تو یکی از معدود ورزشکارانی بودی که مدام کتاب می‌خواندی و من همیشه تو را مسلط به اوضاع فرهنگی و سیاسی و اجتماعی می‌دیدم. همیشه آپ‌تو‌دیت بودی. یک کشتی‌گیر که خوب فیلم می‌بیند، خوب موزیک گوش می‌دهد، به ادبیات علاقه دارد، اوضاع اجتماعی را می‌شناسد، تاریخ و جغرافیا می‌داند. فکر می‌کنی چرا 90 درصد از ورزشکاران ما کمتر به کتاب علاقه نشان می‌دهند؟ دلیل این فاصله از علم و دانش چیست؟</strong>

این را نباید عمومی دید. یعنی اینکه می‌تواند در رابطه با ورزش باشد. در رابطه با خصوصیات خود آدم ورزشکار باشد، کارگر شرکت نفت باشد. این چیزی است که خصوصی است. یعنی به ورزش هیچ ارتباطی ندارد. من اینطوری نگاه می‌کنم. 

همانطور که در بین ورزشکاران، کمتر کتاب می‌خوانند، همانطور هم بین کارگران شرکت نفت هم کسی کتاب نمی‌خواند. کسانی که حتی در رادیو و تلویزیون کار می‌کنند، کسی کتاب نمی‌خواند. من فکر می‌کنم یک چیز خصوصی دررابطه با خود آدم است. یعنی اینکه من خودم خواستم؛ نه اینکه فرقی بگذارم بین خودم و دیگران، من همیشه به مطالعه علاقمند بودم. 

برای اینکه مطالعه به من اینفورماسیون می‌دهد برای بهتر زندگی کردن. من از طریق مطالعه بود که شاید توانستم یک ثباتی پیدا بکنم، یک تعادلی در زندگی پیدا بکنم.

<strong>اگر یکبار دیگر زندگی کنی و از اول شروع کنی، چکار می‌کنی؟</strong>

شاید همین کارهایی که تا همینجا کردم را انجام بدهم.

<strong>من تو را بیشتر از سی سال است که می‌شناسم. با آن شناختی که از تو دارم، گاهی اوقات فکر می‌کنم از تو بپرسم آیا پله‌های دیگری هم در زندگی‌ات وجود داشته که تو می‌خواستی از آن بالا بروی و نرفتی و یا نتوانستی بروی؟</strong>

صد در صد. من در زندگی خودم جدای از ورزش به هنر علاقمند بودم. کار سینما را خیلی دوست داشتم. و اینجا موقعیتی پیش آمد که بتوانم تحصیلی در این زمینه بکنم. ولی متاسفانه شرایط جور نبود تا آنطور که باید در این زمینه کار بکنم. از این بابت خیلی تاسف می‌خورم. این را کم دارم. 

ولی شاید همین باعث شد که من خیلی به کتاب رجوع بکنم. یعنی درس خواندن در قسمت سینما باعث شد که من کتاب بیشتر مطالع کنم و خیلی هم فیلم نگاه کنم. و امروزه فیلمی که من نگاه می‌کنم، شاید بهتر می‌توانم نقد بکنم نسبت به آدم‌های معمولی. درمجموع کاری را من می‌خواستم بکنم تا از آن طریق با مردم صحبت کنم. دنبال سینما بودم به خاطر همین. نه به عنوان بازیگری، بلکه به عنوان کارگردان. نمی‌توانم بگویم نویسنده، ولی کارگردان تا یک چیزی را بسازم و از آن طریق بتوانم با مردم در ارتباط باشم. 

خوشبختانه از این طرف کاری را پیدا کردم که این رابطه را کماکان دارم ادامه می‌دهم. یعنی مردمی که اجازه می‌دهند من به آنها دست بزنم. و همین دست زدن باعث می‌شود که انگیزه‌ای بشود برای راه یافتن حتی به مسائل خصوصی آنها که هر کدام از این مردم، داستان‌های خود را برای من تعریف می‌کنند و من با شنیدن داستان‌های آنها، می‌بینم هر روز از نظر فرهنگی، ثروتمندتر و غنی‌تر می‌شوم. از اینکه فرق خودم را با دیگری می‌بینم، در زندگی‌ام تعادل پیدا می‌کنم.
  ]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_107.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/04/post_107.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">همین گفتگوی ساده</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 01 Apr 2008 15:05:16 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>طنز،‌ آن روی سکه تراژدی</title>
         <description><![CDATA[[[sound]]

<strong><small>ابوالفضل اردوخانی متولد 1320 تهران، تا کنون بیش از ده‌ها کتاب در زمینه‌ی طنز و ادبیات داستانی منتشر کرده است. بخش‌هایی از خاطرات او هست. بخش‌هایی از نوشته‌های او به عنوان مواد خام ادبی نیز برای نویسندگان نسل بعد، ارزش‌های والایی خواهد داشت. مثلاً از کتاب‌های خوب ابوالفضل اردوخانی، "آ مهدی" و "کلونتچه، دیوانه‌ی بلژیکی" است. بخش‌هایی از این نوشته‌ها؛ ‌تجربه‌های وی است در زندگی پر فراز و نشیبش در اروپا. سال‌ها در بروکسل زندگی کرده و هر کاری را هم که یک انسان ممکن است انجام دهد، ایشان کرده است. یعنی تجربه‌های مختلفی در همه‌ی زمینه‌ها دارد.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>آقای اردوخانی، پیش از هر چیزی سلام می‌کنم به شما و خوشامد می‌گویم که در رادیو زمانه میهمان ما هستید. می‌خواستم از شما بپرسم طنز یعنی چه؟</strong>

من، وقتی مطلبی، دردی را احساس کنم و نتوانم آن را بیان کنم یا نتوانم بصورت داستان یا مقاله بنویسم، آن موقع آن مطلب را یا آن حادثه را به طنز می‌کشم.

<strong>خب، این همان چیزی است که در تعاریف تراژدی و کمدی، مثلاً در کارهای شکسپیر مطرح است. آن‌جایی که تراژدی ناتوان می‌شود و به ستوه می‌آید و کم می‌آورد؛ زبان طنز آغاز می‌شود. زبان طنز، زبان شلاق‌کشی است.</strong>

همان طور که گفتم برای من طنز، نهایت دردم است و وقتی مطلبی به طنز کشیده بشود، جواب ندارد. در حقیقت من با طنز گفتن، تراژدی را قابل تحمل می‌کنم، هم برای خودم و برای دیگران. یک تراژدی آن‌ها را به خنده‌ی غمگین وا می‌دارم.

<strong>بارها شده سر یک چیز کوچک، به خصوص موقعی که راجع به بچه‌ها و دلخوشی‌های بچه‌ها حرف می‌زنید، در تمام این 10-12 سالی که من در اروپا بودم و با شما نشست و برخاست داشتم، یک لحظه‌هایی که صحبت بچه‌ها و دلخوشی‌ها و خواسته‌ها و آرزوهای آن‌ها شده،‌ اشک‌های تو را دیدم. یعنی دیدم به یکباره گریه کردی. درحالی که آدمی هستی که زبان شلاق کشی داری. چگونه این دو تا را با هم بالانس می‌کنی؟</strong>

من این تضاد روحی‌ام را یعنی تضادی که در من هست را بصورت نوشته یا بصورت طنز درمی‌آورم که هم برای خودم قابل تحمل است و هم برای دیگران. گاهی مسائل مربوط به خودم است. مسائلی است که خودم شخصا تجربه کردم. گاهی تجربه دیگران را در دیگران به قدری حس می‌کنم که می‌توانم از زبان آن‌ها، دردشان را بگویم.

بالاخره من درد آن‌ها را کشیدم و آن موقع است که من اشک می‌ریزم. می‌نویسم و بدون اغراق و بدون این‌که بخواهم خودم را حساس‌تر از دیگران نشان بدهم؛ درد می‌کشم حتی بعد از ده بار، بیست بار خواندن، باز هم زجز می‌کشم. آن درد آن شخص را یا آن بچه یا آن مادر یا آن پدر را احساس می‌کنم.

<strong>این درست است که تمام کسانی که دلقک هستند و در سیرک‌ها کار می‌کنند و مردم را به خنده می‌اندازند، پشت صحنه گریه می‌کنند؟</strong>

این را من نمی‌توانم بگویم، تجربه‌ای که من داشتم با دلقک‌های معروف، اولک پوپو دیدم که دلقکی برای او هنر شده و هنرش تبدیل به یک عمل مکانیکی شده و خندان برای او یک عمل اتوماتیک است و پشت صحنه غم او را ندیدم. بیشتر عمل او را مکانیکی دیدم. 

ولی وقتی به صورت آماتور است؛ یعنی کسی که به آن مرحله از حرفه‌ای بودن نرسیده باشد، پشت صحنه ممکن است گریه کند. ولی وقتی حرفه‌ای شد، این نوآفرینی می‌کند بدون این‌که از جامعه حتی خبر داشته باشد، بدون این‌که از همسرش یا کس دیگری خبر داشته باشد. او در فکر نوآفرینی است. در عین حال هنرش به حد اعلی می‌رسد. او فقط تمام فکر و ذکرش این است که چه نوآوری بکند که مردم را بخنداند و این هم هنری است که باید آموخت، باید سال‌ها تمرین کرد. همان طور که در کتاب کلومچه گفتم، استعداد باید داشت و روی این استعداد باید سال‌ها کار کرد.

<strong>من در مقدمه‌ی کتاب کلومچه، یک چیزی را درباره‌ی شخصیت ابوالفضل اردوخانی نوشتم و آن نکته‌ی برجسته‌ای است که من همیشه در شما می‌بینم. یک کودک. کودکی که مدام زنده است و پر از جوانه است. یعنی من فکر می‌کنم انسان وقتی کودک درونش می‌میرد، دیگر قابل ترحم می‌شود.</strong>

امروز هم به این مطلب فکر می‌کردم. گفتم خوشبختی من در زندگی این است که من دیوانه‌ام و با دیوانه‌ها سر و کار دارم. دیوانه‌هایی که یک انگشت به زمین دارند و بقیه‌ی جسم و روحشان را، خیال‌پردازی می‌کنند. آرمان‌گرا هستند. دیوانه‌ها اهل حساب نیستند. و آن‌چه که شما گفتید، این آرزوی من بود. 

وقتی بچه بودم هر سال چندین بار می‌دیدم که همه‌ی فامیل برای این امام یا آن امام روضه خوانی می‌کنند و گریه می‌کنند؛ این من را به درد می‌آورد. و همیشه وقتی یکی از بستگان می‌مرد، من مسخره بازی می‌کردم. حتی موقعی که پدر و مادر خودم هم مردند، من خندیدم و شروع کردم به مسخره بازی. همه گفتند تو احساس نداری. من گریه‌ام را در تنهایی کردم و نخواستم جلوی دیگران اشک بریزم. و دلم می‌خواهد همیشه غمم را برای خودم نگه دارم و دیگران در خوشحالی و خوشبختی من شریک باشند.

<strong>چیزی که برای من جالب است، این است که هر وقت با شما راه رفتم یا هم‌قطار شدم یا هم صحبت شدم؛ همیشه احساس کردم یک پسر 14 – 15 ساله کنار من ایستاده است و من خودم هم یک آدمی هستم 13 – 14 ساله. آقای اردوخانی شما چند سال دارید؟</strong>

من 65 سال دارم ولی یک بار نوشتم من غمگین هستم، برای کودک درون خود مردگان، غمگینم. کسی که کودکش در درونش بمیرد، واقعا مرده است. این کودک باید همیشه زنده باشد. لذت بردن از زندگی همیشه همراه با زجر است. این نمی‌شود که همیشه زجر کشید یا همیشه لذت برد. لذت، عادت می‌شود و وقتی عادت شد، دیگر لذت نیست.

از چیزهای کوچک لذت بردم. مثلاً من از تماشای یک عنکبوت در تارش، بسیار لذت می‌برم و هستی را در این تار عنکبوت می‌بینم. 