رادیو زمانه

تاریخ انتشار: ۴ تیر ۱۳۸۶

دلزدگی از رمان؛ يک رهيافت غيرسياسی

طعم گیلاس کیارستمی را که یادتان هست. بدیعی می خواهد خودکشی کند. برای خودش قبری کنده و در به در به دنبال کسی می گردد که بعد از خود کشی چند بیل خاک بریزد روی نعشش.

حالا از بدیعی کات می کنیم به وضعیت امروز ادبیات ایران. از هر نویسنده ای که از کار نوشتنش می پرسی سرش را تکان تکان می دهد و آهی از ته دل می کشد. کتاب های زیر چاپ کم اند. آمار کتابهای درگیر در هزارتوی مجوز گیری ارشاد همین طور بیشتر می شود. از طرفی کتابهای چاپ شده هم عموما با جرح و تعدیل منتشر می شوند. داستانی یا صفحه ای از تن معمولا لاغرشان کنده می شود و کم برگشان می کند. حال نوشتن این روزها چندان خوش نیست. از هرکسی که می پرسی همین را می گوید.

ساده ترین کار این است که همه چیز را بیندازیم به گردن اوضاع سیاسی ایران امروز. و یا سیاستهای کاملا معلوم وزارت ارشاد. این یک راه است. ساده است. درست هم هست.

کمی مته به خشخاش

ولی اگر بخواهیم کمی مته به خشخاش بگذاریم باید چند سالی برگردیم عقب. جریان رمان نویسی ما در چند سال گذشته به سه دسته کلی تقسیم شده است. جریان اول نویسندگان عامه پسند هستند و یا به تعبیری بازاری. تعریفشان هم مشخص است. نسرین ثامنی، فهیمه رحیمی و ... . این نویسنده ها همیشه چاپ می کنند. هیچ اتفاق بدی هم برایشان نیفتاده و تیراژ کتابهایشان جدای از چرخشهای سیاسی جامعه همیشه بالا بوده است.

جریان دوم مربوط به نویسنده های نخبه نویس است. این نویسنده ها در فضای جدی ادبیات ایران داستان می نویسند و بیشتر مخاطبینشان از قشرهای عموما فرهیخته و روشنفکر جامعه هستند. .برای مثال ابوتراب خسروی ، شهریار مندنی پور ، عباس معروفی، محمد رضا صفدری، محمد رضا کاتب و دیگران .

جریان سوم هم مال نویسندگانی است که سعی کرده اند جایگاهی بینابینی بین دو گروه اول برای خودشان پیدا کنند. نویسندگانی که علاوه بر حفظ نسبی قشر فرهیخته کتاب خوان ما جایگاهی در بین خوانندگان عامه به دست آورده اند. زویا پیرزاد شاید شاخص ترین نویسنده این گروه است. محمد محمد علی ، منیرو روانی پور، مصطفی مستور و حسین سناپور ( به خصوص در رمانهایش) هم در این دسته قرار می گیرند.

کارنامه خوانی


حالا نگاهی به کارنامه کاری دو گروه آخر می اندازیم . ویژگی عمده نویسندگان گروه دوم استفاده از زبانی پیچیده و ثقیل در روایت داستان است. به طور مشخص می توان به تجربه زبانی ابوتراب خسروی ( مثلا در رمان رود راوی) اشاره کرد و یا تجربه بسیار خاص و مخاطب گریز محمد رضا صفدری در رمان من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم . ویژگی دیگر این گروه سعی در باز آفرینی تجربیات پست مدرنیستی نویسندگان اروپایی و آمریکایی است. به عنوان مثال می توان به حذف شدن قصه و یا خط روایی در آثار نویسندگانی مثل کاتب، حسن بنی عامری و یا محمد رضا صفدری اشاره کرد. تکه تکه شدن روایت و بازی های پی در پی و بی انتهای زبانی از پیامدهای این باز آفرینی است.

تیراژ کتابهای اغلب نویسندگان این گروه حداگثر 2000 جلد است و کتابهاشان به ندرت به چاپ های بعدی می رسد. حتی جایزه بردن هم عموما تغییری در شرایط این کتابها نمی دهد و حداکثر آنها را به چاپ دوم و به ندرت سوم می رساند. به طور خلاصه می شود گفت که کارهای این گروه برای مخاطبین عامه گنگ ونامفهومند و موجب دل زدگی خواننده عام از این جنس ادبیات شده اند .

به دنبال پلی برای ديدار با مخاطب

گروه سوم با جدا شدن از این نوع خاص نخبه گرایی سعی کرد که تا حدودی فاصله اش را با مخاطب کمتر کند. نویسندگان این جریان با کم کردن بازی های زبانی و فرمالیستی و حرکت به سمت روایتهای سر راست و قصه پرداز حرکتی منطقی و هوشمندانه را به سمت مخاطب شروع کردند. اما به استثنا نویسندگانی مثل زویا پیرزاد موفقیت چندانی در آشتی با خواننده به دست نیاوردند. در حقیقت غیبت چندین و چند ساله این جریان در بدنه ادبیات داستانی ایران ارتباط مخاطب عام با ادبیات داستانی را به نابودی کشانده است.

باید بدانیم که بدنه کلی جامعه به داستانی نیاز دارد که بتواند آن را بفهمد. داستانی که او را فیلسوف، تاریخدان و یا زبان شناس فرض نکند و به عنوان یک خواننده محترم بشماردش.

بی دولتی داستان کوتاه


اوضاع داستان کوتاه چندین و چند بار بد تر است . اصولا داستان کوتاه به خاطر ذات فنی ترش مخاطبین محدودتری دارد و به همین خاطر هم آن چند گانگی که در حوزه رمان به آن اشاره شد در این گونه به وجود نیامده است. البته پیشرفت داستان کوتاه در چند سال اخیر پیشرفت سالم و علمی تری بوده است اما همین علمی تر بودنش، مخاطبینش را محدودتر کرده است. والبته سایه چند ساله بعضی جریانات ادبی نظیر کاروری نویسی، خواننده های عام این گونه ادبی را هر چه بیشتر دلزده کرده است .

ربطی به سياست ندارد

خب، حالا یک بار دیگر مطالب بالا را توی ذهنمان مرور کنیم . ادبیات داستانی ما مدتهاست که مخاطبش را از دست داده است. نویسندگان ما هم اغلب ترجیح می دهند که نخبه نویس باشند و با روشنفکر بودنشان دلخوش ، تا خطر حرکت به سمت مخاطب و پس خوردن قریب به یقینش را به جان بخرند. کتابهای ما خواننده ندارد. این یک واقعیت است. درست است و هیچ ربطی به اوضاع سیاسی فعلی ندارد.

مطابق آمار 35 هزار اهل قلم در ایران زندگی می کنند . آنهایی که یک جای کارشان به کتاب و نوشتن گیر است. حالا اگر این آمار را با تیراز حداکثر 3000 تایی کتابهای چاپ شده مقایسه کنیم به عدد هشت و پنجاه و هفت صدم درصد می رسیم. فقط هشت و پنجاه و هفت صدم درصد آنهایی که زندگیشان با کتاب و نوشتن در گیر است مخاطب ادبیات امروز ما هستند. مخاطب عام بماند برای زمان ساییدن کشکها!

بی مخاطب می ميريم

ادبیات بی مخاطب، ادبیات مرده است. این ادبیات برای خودش گوری کنده و در به در به دنبال کسی می گردد که چند بیل خاک روی تن بی جانش بریزد. ادبیات امروز ما تبدیل شده به اقای بدیعی عباس کیارستمی . ارشاد هم شده آن بیل به دست فیلسوف مفلوک که باید زحمت آن چند بیل خاک را بکشد. ادبیات امروز ما، رخوت زده و نحیف، به جای آقای بدیعی خوابیده توی توی آن دو متر جا .
ولی خب، اینجا هم با یک پایان باز طرفیم. معلوم نیست که آن چند بیل خاک ریخته بشود توی آن گودال یا نشود. دل ما هم هنوز به طعم شیرین و گذرای گیلاس هایش خوش است .



ماکان انصاری

نظرهای خوانندگان

بنظرم مصاحبه خسرو ناقد با ايسنا هم يه جورايی مکمل نوشته شماست.
تيترش اينه
خسرو ناقد:
چرا با تحقير به ادبيات عامه‌پسند مي‌نگرند؟
"بامداد خمار" در آلمان تجديد چاپ مي‌شود؛ كتاب‌هاي گلشيري مانده‌اند
لينکش هم اينه
http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-781585

-- جمشيد نهاوندی ، Sep 5, 2006 در ساعت 12:23 AM


Strip Poker

-- wtelfu ، Jun 25, 2007 در ساعت 12:23 AM