رادیو زمانه

تاریخ انتشار: ۱۹ آذر ۱۳۸۶
خاطرات بونوئل ـ فصل دوازدهم

از سایر لذایذ دنیوی

برگردان: علی امینی نجفی


باده‌نوشی بدون سیگار امکان‌ناپذیر است. من از ۱۶ سالگی سیگار کشیدن را شروع کردم و هیچ وقت هم آن را کنار نگذاشتم. راستش به ندرت روزی بیشتر از ۲۰ نخ سیگار کشیده‌ام. همه جور سیگاری هم دود کرده‌ام. اوایل سیگارهای توتون‌سیاه اسپانیایی می‌کشیدم. اما حالا حدود ۲۰ سال است که به سیگارهای فرانسوی عادت کرده‌ام؛ به ژیتن و بیش از آن به سلتیک که از هر سیگاری بیشتر قبولش دارم.

سیگاری که خوب با مشروب بسازد، به نحوی که توتون شاه باشد و باده ملکه، رفیق و شفیق همه زیر و بم‌های زندگی است. یار وفادار لحظات اندوه و شادی است. ما در تنهایی خود یا در حضور جمع سیگاری روشن می‌کنیم تا به یک شادی خوش‌آمد بگوییم یا بر یک اندوه سرپوش بگذاریم.

سیگار برای حواس ما لذت‌بخش است. حواس بینایی، چشایی و بویایی ما را ارضا می‌کند. چه لذتی دارد وقتی ما از ستون مرتب سیگارهای سفید در زیر زرورق نقره‌ایشان سان می‌بینیم!

من که هرگز حاضر نیستم با چشمان بسته سیگار دود کنم. دوست دارم قوطی سیگار را توی جیبم لمس کنم؛ آن را باز کنم؛ سیگار را وسط دو انگشتم فشار بدهم؛ کاغذ آن را روی لبم حس کنم؛ مزه توتون را با زبانم بچشم؛ آتش آن را ببینم؛ به آن نزدیک شوم و بالاخره گرمایش را در درونم احساس کنم.

از دوران دانشجویی با شخصی به اسم دورون‌سورو۱ آشنا بودم که مهندس شد و بعدها به حالت تبعید در مکزیک زندگی می‌کرد. او در اثر بیماری به اصطلاح سرطان دخانیات فوت کرد.

در مکزیکو موقعی که در بیمارستان بستری بود به عیادتش رفتم. به همه جای بدنش لوله وصل کرده بودند و روی صورتش هم یک ماسک اکسیژن بود که دم به دم آن را برمی‌داشت تا بتواند مخفیانه و سریع پکی به سیگار بزند. او تا آخرین ساعت عمرش سیگار دود کرد و به لذتی که او را کشت، وفادار ماند.

در اینجا از خوانندگان محترم اجازه می‌خواهم که در خاتمه عرایضم درباره سیگار و مشروب، که سرچشمه پیوندهای دوستانه و تخیلات بارور ما هستند، این توصیه را اضافه کنم: می ننوشید و سیگار نکشید! این چیزها برای سلامتی شما مضر هستند.

ناگفته نماند که سیگار و مشروب لذت هم‌آغوشی را به کمال می‌رسانند. به عنوان یک اصل می‌توان گفت که مشروب قبل و سیگار بعد از آن توصیه شده است.

از من نباید اعترافات جنسی فوق‌العاده‌ای انتظار داشته باشید. مردان نسل ما، به ویژه در اسپانیا، در برابر زن‌ها کم‌رویی موروثی خاصی داشتند؛ در عین حال که میل جنسی آن‌ها شاید از همه مردهای روی زمین بیشتر بود.

میل تسکین‌ناپذیر نسل ما ثمره طبیعی قرن‌ها سلطه عقیم‌کننده کلیسای کاتولیک بود. هر گونه رابطه جنسی در خارج از چارچوب زناشویی، و حتی در داخل آن، ممنوع بود و هر نوع تصویر یا کلامی که به نحوی با عشق‌ورزی ارتباط داشت، غیرمجاز شمرده می‌شد. این همه باعث می‌شد که شهوت جنسی ابعادی وحشیانه پیدا کند.

وقتی این شهوت با عبور از تمام آن ممنوعیت‌ها ارضا می‌شد، با لذتی فوق‌العاده همراه بود. زیرا همیشه شادی پنهان ارتکاب گناه را هم در بر داشت. یک اسپانیایی بی‌تردید بیشتر از یک فرد چینی یا یک اسکیمو از عشق‌بازی لذت می‌برد.

از موارد استثنایی که بگذریم، در جوانی ما برای رابطه جنسی فقط دو راه وجود داشت: فاحشه‌خانه یا ازدواج. در سال ۱۹۲۵ که اولین بار به فرانسه رفتم، به نظرم واقعاً شگفت‌آور و زننده آمد که می‌دیدم زن و مرد در خیابان همدیگر را می‌بوسند یا بدون ازدواج با هم زندگی می‌کنند. قبول این امور «منافی عفت» برایم واقعاً دشوار بود.

زمانه از آن سال‌های دور خیلی عوض شده است. در سال‌های اخیر من زوال تدریجی و سرانجام نابودی کامل غریزه جنسی‌ام را حتی در عالم خیال، تجربه کرده‌ام. حالا از وضع فعلی خیلی راضی هستم، گویی از شر هیولایی مستبد راحت شده‌ام.

اگر روزی ابلیس بر من ظاهر شود و پیشنهاد کند که شهوت جنسی‌ام را به من برگرداند، به او خواهم گفت: «نه، خیلی متشکرم. همین جوری خوب است، اما اگر می‌توانی کبد و ریه‌های مرا قوی کن تا بتوانم بیشتر باده بنوشم و سیگار دود کنم.»


با آگاهی کامل از وسوسه‌های انحراف‌آمیز برخی پیرمردان سال‌خورده، امروز فاحشه‌های مادرید، روسپی‌خانه‌های پاریس و دختران تاکسی‌سوار نیویورک را به یاد می‌آورم؛ با وجدان آسوده و بدون ذره‌ای پشیمانی.

غیر از چند نمایش زنان برهنه که در کاباره‌های پاریس دیده‌ام، فکر می‌کنم در سراسر زندگی فقط یک فیلم لختی یا پورنو دیده‌ام که عنوان جالبی هم داشت: خواهر وازلین۲. داستان راهبه‌ای بود که در باغ صومعه با باغبان معاشقه می‌کرد و باغبان هم به نوبت خود با یک راهب غلام‌باره رابطه داشت و بالاخره هر سه با هم رابطه‌ای سه‌جانبه را شروع می‌کنند.

جوراب‌های سیاه و ساق‌بلند راهبه را هنوز به خاطر دارم که تا بالای زانویش می‌رسید. ژان موکلر۳ که از همکاران شرکت سینمایی «استودیو ۲۸» بود، این فیلم را به من هدیه داد. اما آن را گم کردم.

با رنه شار۴ که مثل خودم قوی‌هیکل بود، قصد داشتیم به یک سینمای کودکان حمله کنیم؛ دست و پای آپاراتچی را ببندیم و برای بچه‌های معصوم فیلم خواهر وازلین را نمایش بدهیم. وا شریعتا، وا اخلاقا۵!

می‌دانید که برای سوررئالیست‌ها از راه به در بردن بچه‌ها یکی از جذاب‌ترین اشکال پرخاش و اعتراض بود. البته در این مورد خاص ما کاری نکردیم.

حالا می‌خواهم چند کلمه هم از عیاشی‌های ناکامم برایتان بگویم. شرکت در مجالس فسق و فجور برای ما بی‌نهایت هیجان‌انگیز بود. یک بار در هالیوود چارلی چاپلین برای من و دو اسپانیایی دیگر بساط عیاشی راه انداخت. سه دختر ماه‌پیکر که اهل پاسادنا بودند به مجلس آمدند. اما از بخت بد ما با هم جنگشان گرفت؛ چون هر سه می‌خواستند با چاپلین باشند؛ و به این ترتیب راهشان را کشیدند و رفتند.

یک بار دیگر من و رفیقم اوگارته۶ در لوس‌آنجلس لیا لیس۷ را که در فیلم عصر طلایی نقش ایفا کرده بود، با یکی از دوستانش به خانه کشاندیم و بساط عیش را فراهم کردیم: گل و شامپانی و همه چیز. یک ناکامی دیگر: خانم‌ها یک ساعتی ماندند و فلنگ را بستند.

در همان سال‌ها یک فیلم‌ساز روسی که اسمش را فراموش کرده‌ام، برای دیداری رسمی به فرانسه آمد و یک بار از من خواست که برایش یک عشرت مختصر پاریسی رو به راه کنم. او سراغ بد کسی آمده بود.

موضوع را با آراگون در میان گذاشتم و او به من گفت: «ببینم رفیق، نکند تو افتاده‌ای به...؟» در اینجا آراگون با ظریف‌ترین طبع دنیا کلمه‌ای را به زبان آورد که شما حدس می‌زنید؛ اما من از تکرار آن می‌پرهیزم.

از چند سال پیش میان نویسندگان و هنرمندان ما عادت بدی رایج شده است که در نوشته‌ها و مصاحبه‌هایشان بی‌دریغ و بی‌هیچ دلیلی، کلمات زشت و رکیک به کار می‌برند. من این به اصطلاح آزادی‌گرایی را چیزی جز مضحکه کردن آزادی نمی‌دانم و به همین خاطر از هرزه‌گویی و پرده‌دری‌های وقیحانه دوری می‌کنم.

به هرحال آن روز به آراگون جواب دادم: «نه، به هیچ وجه.» سپس او توصیه کرد که زیر بار این جور سفارش‌ها نروم و دوست روس ما هم، ناکام به اتحاد شوروی برگشت.

۱- Dorronsoro

۲- Soeur Vaseline

۳- Jean Mauclair

۴- René Char (تولد: ۱۹۰۷، مرگ: ۱۹۸۸) شاعر فرانسوی از گروه سوررئالیست‌ها.

۵- اصطلاح لاتین: O tempora, o mores!

۶- Ugarte

۷- «ya «ys (تولد: ۱۹۱۰، مرگ: ۱۹۸۶)

نظرهای خوانندگان

سلام، ديشب يك خاطره نوشتم از زنانى كه از فاحشه هاى مذّكر براى خوش گذراني استفاده ميكنند. شما مطلب من را نديده گرفتي. چرا؟!نكنه به غيرت مردانِه ات برخورد؟!
اين مطلب كه من نوشتم با مطلبى كه شما ترجمه كردى و اينجا گذاشتى هيچ تفاوتى نداره، فقط جاى جنسيت ها عوض شده. تو مطلب شما زن كه اينجا ازش با نام فاحشه ياد شده مثل مشروب و سيگار باعث خوشى و شادى مرد هست، و تو مطلب من مرد درست مثل مشروب و سيگار باعث تفريح و عيش زن. اگر لذت جنسى حق همه هست چرا وقتى زن مى خواهد لذت ببره زود برچسب فاحشه ميخوره و پائين مياد، اما براى مرد اين يك امر بديهى قلمداد ميشه؟! شما مرد مدرن هستى و معتقد به برابرى حقوق زن و مرد؟ يا از اين مرد سالارها كه يك طرفه ميبينه و قضاوت ميكنه؟ مطلب من هم يك خاطره عادى بود كه الان تو دخترها رواج پيدا كرده، ميدوني، دنيا عوض شده و ديگه كمتر زن، موجودى در اختيار و در چنگ مرد هست. اين يك واقعيته چه به مذاق شما خوش بياد چه نياد.

-- zan-e modern ، Nov 27, 2007 در ساعت 01:53 PM

سلام به زمانه و آقاى نجفى،
آقا شما هم رفتى چه متنى را ترجمه كردى گذاشتى اينجا، ما آدم هاى مدرن در قرن ۲۱ كه ادعائي هم داريم كه نويسنده، صاحب راديو، سايت و... هستيم آيا يك وظيفه بزرگ بر دوش نداريم كه آن آگاه كردن و بالا بردن سطح فرهنگ و انديشه مردم است؟! شما با اين متن عجيب غريب كه زن را با بساط عيش و نوش برابر ميداند چى را ميخواهى بيان كنى؟ من يك زن هستم تحصيلاتي كردم، كار ميكنم و از نظر اقتصادي متكى به خودم هستم و بى دين اما با ايمان. وقتى يك چنين متني را ميخوانم كه مرد ها بعضى ها شان چه فكر ميكنند و چگونه به زن نگاه ميكنند، عصبانى ميشم. مرد ها چه مذهبى چه بى دين گاهى حتى به اصطلاح مدرن، هنوز بايد رشد كنند و درك و انديشه شان را عوض كنند.چشمهاتان را بشوئيد و جور ديگرى نگاه كنيد. عزيز جان اگر فاحشه بد است، كسى كه از فاحشه استفاده ميكند حتى بد تر است، كه مى دونه داره از يه چيز بد استفاده ميکنه، ولی اگر فاحشه ها هم مثل بقيه آدم اند و حق زندگى و احترام دارند چرا اينقدر با تمسخر نگاه ميشوند؟ اين را البته بايد به خود زن ها هم گفت كه اگر كسى به عنوان روسپي ميخواهد كار كند، به انتخاب خود اين كار را كرده و به من و شما ربطى نداره كه به او برچسب خوب يا بد بودن بزنيم، هر چند اگر زنی امکان رشد، تحصيل و درامد کافی داشت، کمتر حاضرميشه بخاطر پول همبستر غريبه ها بشه، حالا اگر زنی فقط بخاطر خوشگذرانی و لذت اين را با آدمهای مطلوبش انجام ميده، ديگه به خودش مربوطه وانتخاب خودشه. به عبارت ديگر: بهم احترام بگذاريم و بذاريم آدم ها آزاد باشند تا جائى كه آزادى آنها، آزادى ما را مختل نكند. عياشى، خوش گذراني و لذت بردن از غريزه جنسى چيز بدى نيست و بايد تو زندگى همه جا داشته باشه، اما لطفا ان را مختص مردان ندانيد و فکر نکنيد که ای بابا اين فقط يک فاحشه خوشگله و من ازش استفاده ميکنم! زنى که درس ميخونه بعد بقيه عمر ش تمام هفته را پا به پاى مرد ها كار ميكنه، او هم حق داره گاهى عياشى كنه خوش بگذرونه و اون جور كه مى خواهد زندگى كنه. خلاصه كنم زن، عيش و نوش، دود و دم، مشروب ديگه باهم مقايسه نمى شن كه زن و مرد هر دو محترمند در درجه اول فقط به اين خاطر كه هر دو انسان هستند.

-- بدون نام ، Nov 28, 2007 در ساعت 01:53 PM

ای بابا! این حرفها چیه؟

-- بدون نام ، Dec 1, 2007 در ساعت 01:53 PM

سلام خدمت خانم بی نام نویسنده دو نظر اول! من دو اظهار نظر شما را خواندم. دقیق هم خواندم دو سه بار هم خواندم ولی باور بفرمایید که ایراد شما را متوجه نشدم. کاش انتقادهای خود را روشن تر و مشخص تر بیان می کردید. اما گذشته از این حرفها خدمت شما عرض می کنم که این نوشته خاطرات یکی از مهمترین هنرمندان قرن بیستم است که آگاهی از نظراتش سودمند است. و می توانم به شما اطمینان بدهم که او دیدگاهی مدرن داشته و در عین حال به اصول به اصطلاح اخلاقی نیز سخت پای بند بوده است و کهنه پرستی با بی حرمتی به زنان به او نمی چسبد. حتما ایراد در نگاه و فهم ما از گفته های اوست. در پایان نیز یادآوری می کنم که من مرید یا مقلد نویسنده کتاب نیستم و با دیدگاه او صد در صد همراه و موافق نیستم و تنها تلاش کرده ام حرف های او را با امانت به خواننده ایرانی منتقل کنم. همین و موفق باشید

-- امینی ، Dec 4, 2007 در ساعت 01:53 PM

سپاس بسیار آقای نجفی عزیز
با اجازه ی شما مطلب بخش هایی از این برگردان را در وبلاگ سیاه خانه درج و به این مجموعه لینک کردم

-- محمد رضا لطفی ، Dec 8, 2007 در ساعت 01:53 PM

سلام آقاى امينى، متشكرم كه پاسخ من را داديد. من البته احساساتى شدم وقتى نويسنده مورد نظر شما مثل خيلى از مرد هاى دنيا، زن را پديده و وسيله لذت مى دونه آنجا كه اشاره ميکنه وسائل عيش فراهم آورديم و عصبانى بودم كه چرا شما يك چنين متنى را ترجمه كرده و اينجا گذشتيد. شما زن نيستى كه متوجهِ احساس خيلى از زنها بشى، وقتى در كوچه و بازار يا حتى در متون ادبى از [زن و شراب] به عنوان وسيله لذت و عيش نام برده ميشه و اگر به همين زن كه وسيله خوشي مرد بوده برچسب هر جايى يا فاحشه زده بشه.[موجودی که بخودی خود بی ارزش يا حتی ضد ارزش هست و فقط قابل لذت بردن است] اينجا شما فقط بايد يك زن باشى تا درك كنى چه غم انگيز است قضاوت و فكر يك مرد سالار. مسلما همه مرد ها مرد سالار نيستند، نويسنده مطلوب شما هم شايد نبوده اما اشاراتی به زن و لذت کرده. اميدوارم شما هم مردسالار نباشيد و به اميد برابرى حق زن و مرد.

-- بدون نام ، Dec 10, 2007 در ساعت 01:53 PM

مدت ها بود از خوندن متنی تا له این حد به وجد نیومده بودم احساس کردم حرف های بونوءل حرف های خود منه .من برای یه روسپی به انداره هزار تا زن پر مدعا که هیچ چیزی برای ارایه ندارن جز ... ارزش قایلم. روسپی ها حق زیادی به گردن جامعه دارن ضمن اینکه کاملا می فهمم که چرا یه مرد سیگار و مشروب رو به سکس با یه زن ترجیح میده.... خیلی ممنون از ترجمه قشنگتون آقای نجفی.

-- بهزاد ، Dec 10, 2007 در ساعت 01:53 PM