<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>پرویز جاهد</title>
      <link>http://radiozamaaneh.com/jahed/</link>
      <description></description>
      <language>en-us</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Thu, 08 May 2008 16:50:01 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>راک، سکس و مواد مخدر</title>
         <description>به مناسبت چهلمین سالگرد شورش‌های ماه می ۱۹۶۸ پاریس، موسیقی فیلم ایزی رایدر (Easy Rider) را برایتان انتخاب کرده‌ام. فیلمی که محصول اواخر دهه‌ی ۶۰ (۱۹۶۹) است و یک سال بعد از جنبش می ۱۹۶۸ ساخته شده. جنبشی که بیانگر خشم و اعتراض نسل جوان و انقلابی نسبت به سیستم‌ سرمایه‌داری و ارزش‌ها، اخلاق و باورهای آن بود و تأثیر عمیقی بر سیاست، فلسفه، هنر، فرهنگ و سینمای جهان گذاشت.

[[sound]]

دیگر داستان‌های کلاسیک هالیوود و سرگذشت قهرمانان آن، نسل معترض و شورشی دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ را ارضا نمی‌کرد. چرا که آن‌ها به سیستم اجتماعی و ارزش‌های اخلاقی و فرهنگی حاکم بر آن معترض بودند و فیلم‌هایی را جست‌وجو می‌کردند که حال و هوا و حس جاری در آن دوره را منعکس کرده و بیانگر روحیات آنارشیستی و نگاه بدبینانه‌ی آن‌ها به زندگی و جهان باشد. 

[[photow01]]

فیلم‌هایی چون «ایزی رایدر» «بانی و کلاید» «فارغ‌التحصیل» «مش» «قله زابریسکی» و «کابوی نیمه‌شب» در پاسخ به نیازها و خواست‌های چنین مخاطبانی به وجود آمد. فیلم‌هایی که سازندگان آن‌ها نسلی را نمایندگی می‌کردند که از سیستم و شیوه‌ی زندگی آمریکایی خسته و دل‌زده بود و راه گریز از این سرخوردگی اجتماعی را در مواد مخدر، سکس، هیپی‌گری و بی‌بند و باری اجتماعی جست‌وجو می‌کرد.

در این میان فیلم «ایزی رایدر» با توجه به شیوه‌ی روایی خود و فرم بیانی خاص و شخصیت‌های غیرمتعارف آن، بیشتر از بقیه با استانداردها و معیارهای متعارف و پذیرفته‌شده هالیوود در تضاد بود. فیلمی که طرح داستانی دقیق و روشنی نداشت و استفاده‌ی گستاخانه‌ی آن از خشونت، سکس و مواد مخدر برای هالیوود غیر قابل تحمل بود.

[[photow02]]

داستان دو جوان هیپی به نام وایات ‌‌(با بازی پیتر فوندا) و بیلی (با بازی دنیس هاپر) که با موتورسیکلت‌های غول‌پیکرشان به دنبال رؤیاهای خود و در جست‌وجوی مفهوم تازه‌ای از زندگی‌، دشت‌ها و جاده‌های آمریکا را زیر پا می‌گذارند، اما ذهنیت سنتی جامعه آمریکا نمی‌تواند رفتار ناهنجار و آنارشیستی آن‌ها را تحمل کند و در نهایت قربانی خشونت کور جامعه می‌شوند.

آن‌ها بعد از فروختن مواد مخدری که با خود از مکزیکو به لس‌آنجلس می‌برند، پول آن را در باک بنزین موتورسیکلتشان جاسازی می کنند و برای شرکت در کارناوال مردی گرس (Mardi Gras) کارناوال بزرگی که همه ساله در نیواورلئان برپا می‌شود، به طرف این ایالت حرکت می‌کنند.

وایات و بیلی، شخصیت‌هایی عاصی و معترض‌اند که با سنت‌ها و نظم متعارف حاکم بر جامعه مشکل دارند و نمی‌توانند خود را در قالب تنگ و محدود آن ببینند. از این رو رفتار آن‌ها بر اساس معیارها و ارزش‌های اخلاقی حاکم بر جامعه‌ی آن روز آمریکا، رفتاری ناهنجار و ضداخلاقی است.

به همین دلیل آن‌ها در مسیر حرکتشان به خاطر ریخت و طرز لباس پوشیدنشان، مورد تحقیر و آزار پلیس و مردم عادی قرار می‌گیرند. آن‌ها کابوی‌های دنیای مدرن‌اند که به جای اسب، موتورسیکلت می‌رانند. حتی نام‌ آن‌ها «وایات» و «بیلی» از نام دو کاراکتر افسانه‌ای و مشهور فیلم‌های وسترن، یعنی «وایات ارپ» و «بیلی د کید» گرفته شده است.

[[photow03]]

«ایزی رایدر»، تصویری واقعی از تضادها و شکاف‌های موجود در فرهنگ و زندگی آمریکایی‌ اواخر دهه‌ی ۶۰ بود و «دنیس هاپر» با یک ذهنیت کاملاً آوانگارد و تحت تأثیر فرهنگ شورشی و آنارشیستی دهه‌ی ۶۰ آن را ساخت. شاید این فیلم امروز خیلی عادی و پیش پا افتاده به نظر برسد؛ اما در زمان خود هم از نظر فرم و هم از نظر محتوا، یک فیلم غیرمتعارف و انقلابی بود.

تأثیر فیلم‌های اکسپریمنتال (تجربی) و آوانگارد فیلم‌سازان غیرمتعارفی چون «کنت انگر» و «مایا درن» در برخی از صحنه‌های فیلم کاملاً پیداست. به علاوه «ایزی رایدر» نخستین فیلم آمریکایی بود که از موسیقی راک به عنوان موسیقی فیلم استفاده کرد. موسیقی این فیلم مجموعه‌ای از آهنگ‌های مختلف از آهنگسازان راک دهه‌ی ۶۰ است که «دنیس هاپر» از کلکسیون شخصی خود انتخاب کرده است.

[[photow04]]

در زمانی که هنوز استفاده از موسیقی راک در فیلم‌ها باب نبود، برای دنیس هاپر چندان سخت نبود که حقوق این آهنگ‌ها را برای استفاده در فیلم‌اش بخرد. ساوند‌ترک آن بعد از انتشار در دهه‌ی ۷۰، بعد از ساوند‌ترک رومئو و ژولیت و آلبوم آثار «نینو روتا» در مقام دوم لیست ۱۰ ساوند‌ترک برتر سال قرار گرفت.

نخستین آهنگی که برایتان از موسیقی این فیلم انتخاب کرده‌ام، آهنگی است ساخته‌ی گروه راک «استپن وولف» (Steppenwolf) با نام «The pusher» یا «فروشنده‌ی مواد مخدر.» درون‌مایه‌ی آن با حرفه‌ی وایات و بیلی که درگیر قاچاق مواد مخدرند، هم‌خوانی دارد.

استپن وولف از معروف‌ترین گروه‌های راک آمریکایی در اواخر دهه‌ی ۶۰ است. گروهی که نقش مهمی در شکل‌گیری موسیقی «Heavy Metal» داشته است. «وحشی بالفطره» (Born to Be Wild) یکی از معروف‌ترین و پرفروش‌ترین آهنگ‌های این گروه در دهه‌ی ۶۰ است که در فیلم «ایزی رایدر» می‌شنوید.

[[photow05]]

حال به آهنگ دیگری از موسیقی فیلم «ایزی رایدر» گوش کنید. آهنگی است با نام «The Weight» از ساخته‌های گروه موسیقی راک «The Band» که در ۱۹۶۸ به وجود آمد. آهنگی است که بر مبنای موتیف مسافر ساخته شده و ارتباط تنگاتنگی با موضوع فیلم «ایزی رایدر» دارد.

سازنده‌ی آن گفته است که برای ساختن آن از فیلم‌های نازارین (Nazarin) و ویریدیانا (Viridiana) لوئیس بونوئل الهام گرفته است. آهنگی درباره‌ی مفهوم خوبی و ناممکن بودن خوب‌ ماندن در یک جامعه‌ی فاسد و آلوده است.

[[photow06]]

«جیمی هندریکس ایکسپرینس» (Jimmi Hendrix Experience) نام یک گروه راک انگلیسی و آمریکایی است که جیمی هندریکس، خواننده و نوازنده گیتار راک آن را به وجود آورد. خواننده‌ای که تحت تأثیر خوانندگان بلوزی چون مادی واترز، بی بی کینگ و المور جیمز بود و در ۱۹۷۰ درگذشت. «If Six Was Nine» نام آهنگی است با صدای او که اکنون خواهید شنید.

دنیس هاپر بعد از ساختن «ایزی رایدر» از «باب دیلن» خواست که در موسیقی این فیلم مشارکت کند؛ ولی دیلن نپذیرفت؛ اما اجازه داد از آهنگ «I am only bleeding» وی استفاده شود. آهنگی که «راجر مک‌گوئین» از گروه راک «Byrds» آن را دوباره اجرا کرده است. 

[[photow07]]

و اما آخرین آهنگ این برنامه، آهنگی است با عنوان «The Ballad of Easy Rider» ساخته‌ی راجر مک‌گوئین آهنگ‌ساز و نوازنده‌ی گیتار گروه راک «Byrds.» مک‌گوئین این آهنگ را نیز با همکاری باب دیلن ساخته؛ اما دیلن ترجیح داده که نامی از او در تیتراژ فیلم برده نشود. این آهنگ یکی از بهترین آهنگ‌های مک‌گوئین است و حس تنهایی و غربت شخصیت‌های فیلم «ایزی رایدر» و تیره‌روزی آن‌ها را به خوبی منتقل می‌کند.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/jahed/2008/05/post_267.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/jahed/2008/05/post_267.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسيقی فيلم</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 08 May 2008 16:50:01 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«مدرک‌ات را بينداز دور»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>گلریز کلاهی، مترجم رخشان بنی‌اعتماد در کارگاه فیلم‌سازی او در لندن بود. وی فارغ‌التحصیل سینما و فیلم‌ساز مستند است و در زمینه‌ی ویدیوآرت کار می‌کند. 

گلریز تاکنون چند فیلم مستند از جمله مستندی درباره‌ی شیرین عبادی، مستندی درباره‌ی مهاجران افغانی در ایران و مستندی درباره‌ی تاثیر دین بر افکار مردم ساخته است.

در روزهای برگزاری مسترکلاس رخشان بنی‌اعتماد در لندن با گلریز کلاهی گفت و گو کردم:</small></strong>

[[sound]]

من در دانشگاه سن مارتین لندن درس خوانده‌ام و ليسانس و فوق ليسانس‌ام را آ‌ن‌جا گرفتم و به عنوان فاين آرتيست‌ فارغ‌التحصیل شدم. کار ویدیو، اینستالیشن و ویدیوآرت می‌کنم و در عین حال فيلم مستند هم می‌سازم.

<strong>تا حالا چه فیلم‌هایی ساخته‌اید؟</strong>

یک فیلم ساختم به اسم طفل نوپا در راه دمکراسی (Toddelr on the path to democracy) که راجع به خانم شیرین عبادی است. در واقع راجع به ‌جنبش دموکراسی است در ایران بعد از جریان جایزه‌ی نوبل و یک فیلم دیگر هم ساخته‌ام به نام پاک سازی قومی (‌Ethnic‌Cleansing ) در باره مهاجران افغانی که در ايران کار می‌کنند.

<strong>اين فيلم‌ها را توی ایران ساختید‌؟</strong>

بله، توی ایران ساختم. من بیشتر فيلم‌هايم را در ایران ساختم. یک فیلم دیگر هم ساختم به اسم سه افسانه (Three Tales) که در مورد این است که چقدر کليشه‌های دین روی افکار مردم تاثیر می‌گذارد و اين‌که چقدر به جای درک واقعی دین، درک‌شان تبدیل به یکسری کلیشه می‌شود.

<strong>این‌ها را خودت ساختی یا با کمک جایی ساختی؟</strong>

نه، همه را خودم ساختم. چون فيلم‌های به اصطلاح لو باجت (کم‌خرج) بود. 

[[photow01]]

<strong>جایی هم نشان داده شده؟</strong>

بله، خیلی. مثلاً در سالن های کوچک دوروبر لندن نشان داده شد. بعد هم کارهای ويدیو آرت من در نمایشگاه‌های مختلف بود، هم در تهران نمایشگاه ویدیوآرت داشتم، هم این‌جا. یک نمایشگاه هم اخیراً در برلین داشتم که آخرین کارهایم بود که در واقع یک حالت بين فيلم مستند و ویدیوآرت بود که کار جالبی از آب درآمد.

<strong>چطور با پروژه‌ی مسترکلاس رخشان بنی‌اعتماد ارتباط پیدا کردی‌؟</strong>

من امید الموتی و پیتر فريزر را از همین کارهایی که در لندن می کنند، شناختم. مثلاً اولین باری که امید را دیدم سر بحث روی یکی از فیلم‌های آقای کیارستمی بود که توی سواس بود و امید خودش صحبت می‌کرد.

در مورد خانم بنی‌اعتماد، امید از من خواست که (به‌عنوان مترجم) بیایم به برنامه‌ی خانم بنی‌اعتماد. چون من فيلم‌ساز بودم و اصطلاحاتی را که می‌خواست استفاده بکند، من راحت‌تر می‌توانستم برایش ترجمه کنم و ارتباط بدهم.

<strong>مهم‌ترین مسایلی که توی این کلاس مطرح شد، چه بود. در باره شیوه‌ی تدریس‌ خانم بنی اعتماد توضیح بدهید که چطور بود.</strong>

برای من شیوه‌ی تدریس خانم بنی‌اعتماد خیلی جالب بود، برای این‌که از روز اول که آمد، ما از او خواستیم تکه‌هايی از کارهای خودش را بگذارد، اما او اين کار را نکرد. گفت که نه، این الان وقت‌اش نیست و من به موقعش این کار را می‌کنم. از بچه‌ها خواست که به او بگویند که چه ایده‌ای دارند و دوست دارند چه فیلمی درست کنند و سعی کرد ایده‌های آن‌ها را در واقع پرداخت کند و کمک کند که آن ایده‌ها شکل پیدا کنند.

در واقع روز اول را کامل بدون این که راجع به خودش حرف بزند یا حتا راجع به شیوه‌ی فیلم‌سازی خودش صحبت کند، راجع به این که اصلاً یک ایده چطور می‌تواند تبدیل به یک فیلم بشود حرف زد و سعی کرد کلاس را با آن پیش ببرد.

بعد روز دوم آمد و در ارتباط با آن ایده‌ها، تکه‌هايی از فیلم‌های خودش را پخش کرد که این برای من خیلی جالب و خیلی آموزنده بود. خانم بنی اعتماد ذهن خلاقی دارند، یعنی واقعاً فرقش را می‌دیدید که چقدر خلاق‌تر از بقیه ذهن‌شان دارد کار می‌کند.

بعدش هم از همان لحظه‌ی اول گفت، یک چیزی که خیلی مهم است این است که آن سوژه‌ای را که برمی‌داری، به قلبت نزدیک باشد. من خودم به‌عنوان فيلمساز احساس می‌کردم که با سوژه‌ای که خودت با آن راحت نیستی، خیلی با آن درگیر نيستی، سخت است تا بتوانی فیلمش کنی. 

<strong>این که ایشان فارسی درس می‌دادند و شما ترجمه می‌کردید، سوال من این است که چقدر این بحث ها توی ترجمه به قول انگلیسی‌ها گم می‌شد و از دست می‌رفت؟</strong>

خانم بنی‌اعتماد تا حد خیلی خوبی خودشان انگلیسی صحبت می‌کنند. ولی یک جاهایی که می‌خواهند احساسی‌تر صحبت بکنند آن‌جاها راحت نبودند. نه، خیلی گم نمی‌شد. نه واقعاً. برای این‌که من فکر می‌کنم همه کلاس با زبان فیلم با هم صحبت می‌کردند.

<strong>چند درصد از بچه‌ها تازه‌کار و چه تعدادشان حرفه‌ای بودند؟ آيا آن‌هایی که حرفه‌ای بودند، بین ديدگاه‌هايشان و آن تجربیات قبلی‌شان با دیدگاه‌های رخشان اختلافی هم بود؟</strong>

تا یک حدی شاید. نگاه کنید، بین بچه‌ها یکی دو نفر بودند که تا حالا فیلم نساخته بودند. یکی دو نفر هم مثلاً حرفه ای بودند، چون کمی سخت است که آدم بگوید واقعاً کی توی فیلم حرفه‌ای می‌شود. ولی دو نفر بودند که فوق لیسانس داشتند در فیلم مستند ساختن.

[[photow02]]

ولی این دلیل نمی‌شود که شما بتوانید کارتان را درست انجام دهيد. در نتیجه خیلی‌هاشان نظرشان این بود که ما توی این یک هفته بیشتر از کل سالی که فوق‌لیسانس‌مان را خواندیم کار یاد گرفتیم. 

مثلاً یکی از بچه‌ها، خودش استاد است توی دانشگاه سواس و تئوری فیلم درس می‌دهد. بنابراين تاثير این ورک‌شاپ خيلی مهم بود. من از روز اول به امید گفتم که واقعاً چقدر جای چنین چیزی توی لندن کم است. این یک شانس بود که آدم‌ هم‌تیپ‌های خودش را ببیند و قضاوت کند که خب، در جامعه‌ی فیلمساز جوانی که دارند اين‌جا کار می‌کنند، من تو چه سطحی هستم. 

و فکر می‌کنم بعد از این ورک‌شاپ خیلی‌ها به این نتیجه می‌رسند که خب ما می‌توانیم باهم از این به بعد همکاری کنیم. چون واقعیت این است که کار فیلم، یک کار تيمی است، فیلم نمی‌تواند کار یک نفر باشد.

<strong>به نظر تو موسسه‌هایی مثل این سایت و مسترکلاس‌هایی که گذاشته می‌شود، چقدر کمک می‌کند که فیلم‌سازهای جوانی مثل‌ شما بتوانند وارد صنعت سینما بشوند؟</strong>

فکر می کنم اعتماد به نفس آدم‌ها را بالا می‌برد. من نمی‌گویم می‌تواند آن‌ها را وارد صنعت فیلم‌سازی بکند. برای این‌که چنین چیزی اصلاً ممکن نیست. همیشه بعد از این‌که از دانشگاه میآیی بیرون، بهت می‌گویند خب، حالا از دانشگاه آمدی بیرون، مدرک‌ات را بنداز بیرون و بلند شو برو دنبال ايجاد ارتباط. برای این‌که اگر ارتباطات کافی را نداشته باشی، نمی‌توانی وارد صنعت بشوی. اصلاً ممکن است بهترین فیلم‌ساز دنیا باشی، ولی اگر اين ارتباطات را نداشته باشی، فايده ندارد.

<strong>خانم بنی‌اعتماد چقدر درگیر توليد فيلم‌های بچه ها بودند، از ایده تا اجرا؟</strong>

همه چیز را دنبال می‌کرد. من واقعاً روز چهارم ورک شاپ وقتی آمدیم بیرون، گفتم چه عجب شما یک ذره لندن را دیدید، برای این‌که سه روز توی آن اتاق همه با هم حرف می‌زدند. ولی با اين‌که درگیر بودند، یک چیز خیلی جالبی که وجود داشت، اين بود که ایده‌ی خودشان را تحمیل نمی‌کردند به فیلم‌ساز.

<strong>در مرحله‌ی مونتاژ چی؟ در تدوين فیلم‌ها؟</strong>

دایم، دایم.

<strong>آن‌جا هم ایده می‌دادند؟</strong>

صددرصد. اصلاً خیلی از بچه‌ها آن‌جا یاد گرفتند. برای این‌که همیشه می‌گویند، فیلم دوتا زندگی دارد. یک زندگی‌اش را از موقعی که ایده می‌شود تا موقعی که فيلمبرداری می‌شود می‌کند، و یک زندگی‌اش را توی اتاق مونتاژ می‌کند و در واقع آن‌جاست که فيلم به وجود می‌آید. 

همیشه یک فیلم خیلی بد با تدوين خیلی خوب می‌تواند واقعاً زنده بماند. ایشان در مرحله مونتاژ، همه‌اش به بچه‌ها یادآوری می‌کردند که هدفت این بود، تو می‌خواستی مثلاً خطر دوچرخه‌سواری را نشان بدهی، تو می‌خواستی این را نشان بدهی و این را یادت نرود توی فیلم و فقط برای این‌که تصویرت قشنگ است، این را بینداز دور.

من خیلی وقت‌ها توی فیلم خودم یک چیزی را که عاشقش بودم مجبور شدم اصلاً ازش استفاده نکنم. آن چیزی که مهم است فیلم، است، نه آن چیزی که تو دوست داری. شخصیت تو نفر سوم است، خودت را بکش کنار از فیلم‌ات. شخصاً یکی از بهترین جاهای ورک‌شاپ که برایم خیلی آموزنده بود، رفتار ایشان با تصاویر بود.

<strong>سوالی دارم در مورد کارگاه‌های فيلم‌سازی که با فیلم‌سازان ایرانی گذاشته می‌شود. به نظر تو فیلم‌سازهای ایرانی واقعاً چه چیز جدیدی دارند که می‌توانند توی این کلاس‌ها عرضه کنند و برای دانشجویان سینما در کشورهایی مثل انگلستان و کشورهای دیگر غربی جالب باشد؟</strong>

نگاه کنید، مساله این است که فیلم‌سازهای ایرانی، چون همیشه با یک سری محدودیت‌ها و سانسور کار کرده‌اند و یک جوری خودشان را محکم کرده‌اند در جامعه؛ برای همین خیلی صنعتی نشدند. می‌دانید چه می‌گویم؟ هنوز آن خلاقيت هنری توی فیلم های ایرانی وجود دارد. فیلم‌سازهای ايرانی هنوز با واقعيت فیلم ساختن در تماس‌اند.

<strong>تو هم در دانشگاه‌های این‌جا درس خواندی و هم در کلاس‌های فیلم‌سازی اين‌جا بودی. می‌خواهم بدانم بودن در کارگاه فيلمسازی رخشان چه ویژگی برجسته‌ای داشت که در کلاس‌های اين‌جا وجود ندارد و نمی‌توان آموخت. </strong>

خیلی، برای این که شما کنار کسی می‌نشینید که خودش را به دنیا معرفی کرده و شناسانده است.
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/jahed/2008/05/post_266.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/jahed/2008/05/post_266.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کلاکت</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 07 May 2008 17:44:41 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مه ۶۸ به روايت برتولوچی </title>
         <description>در این برنامه به مناسبت چهلمین سال بزرگداشت شورش‌های ماه مه ۱۹۶۸ پاریس، فیلمی را انتخاب کرده‌ام که ارتباط تنگاتنگی با این رویداد مهم سیاسی تاریخ معاصر جهان دارد. 

[[sound]]

رؤیابین‌ها (Dreamers) ساخته برناردو برتولوچی، بازسازی پاریس ۱۹۶۸ و روزهای پرالتهاب آن است. برتولوچی این فیلم را بر اساس رمان معصومین مقدس (HolyInnocents) نوشته ژیلبر ادر (Gilbert Adair) نویسنده فرانسوی ساخته که درباره بیداری سیاسی، بحران بلوغ و آزادی جنسی در بستر رویدادهای مه ۱۹۶۸ پاریس است.

‌اما برتولوچی با تغییرات زیادی که در رمان ژیلبر می‌دهد، آن را به فیلمی درباره عشق به سینما تبدیل می‌کند. رویکرد رمان به سکس نسبت به فیلم بی‌پرواتر و گستاخانه‌تر است. به‌ویژه رابطه همجنس‌گرایانه بین دو شخصیت فیلم، تئو و متیو که برتولوچی آن را کاملاً حذف کرده است.

داستان از زاویه دید متیو یک جوان آمریکایی بیان می‌شود که در آستانه شورش مه ۱۹۶۸ در پاریس درس می‌خواند. متیو در مقابل در بسته سینماتک پاریس با ایزابل و برادر دوقلوی او تئو آشنا می‌شود که در تظاهراتی که به نفع هانری لانگلوآ از سوی گدار، تروفو و دیگر موج نویی‌های فرانسه برپا شده، شرکت کرده‌اند.

این، دوره‌ای است که آندره مالرو، وزیر فرهنگ فرانسه، بودجه سینماتک پاریس را قطع کرده و هانری لانگلوا را از مدیریت سینماتک برکنار کرده است و این موضوع واکنش اعتراضی تند سینماگران و روشنفکران فرانسوی را برانگیخته است.

[[photow01]]

سه جوان فیلم چنان که برتولوچی خود گفته است، نماینده سه مؤلفه اصلی شورش مه ۱۹۶۸و اتوپیاهایی است که آن را احاطه کرده است: سینما، سکس و انقلاب. 

برتولوچی تصاویر آرشیوی و مستند از شورش‌های مه ۶۸ و تصاویر تظاهرات مقابل سینماتک را با صحنه‌های بازسازی‌شده مربوط به آن دوره تلفیق کرده و در پیوند با نماهایی از فیلم‌های کلاسیک سینما و موج نو فرانسه مثل کریدور شوک، دسته غریبه‌ها و پیرو خله؛ خاطره آن عصر را گرامی داشته است.

برتولوچی با انتخاب این سه دانشجوی جوان و قرار دادن آن‌ها در یک بستر تاریخی به بازخوانی این دوران با رویکردی فرویدی مارکسیستی پرداخته است. داستان بر روی سه جوان دانشجو مترکز شده که عاشق سینما تک پاریس، فرهنگ و موسیقی دهه ۶۰ هستند: موسیقی جانیس جوپلین، جیمی هندریکس، فیلم‌های گدار و کتاب سرخ مائو. رابطه میان آن‌ها و گفتگوها و بحث‌های طولانی‌شان پیرامون سکس، عشق، سیاست و جنگ ویتنام؛ بازتاب فضای فلسفی و سیاسی آن روزگار است.

برتولوچی این سه شخصیت را با الهام از مثلث عشقی دسته غریبه‌ها (Band apart)ی گدار ساخته است. در صحنه‌ای از فیلم آن‌ها برای شکستن رکورد دو قهرمانان دسته غریبه‌ها در موزه لوور فرانسه، عین حرکت آن‌ها ر ا تکرار می‌کنند. آن‌ها در غیاب پدر و مادر تئو و ایزابل،‌ خود را در آپارتمان آن‌ها حبس کرده و به بازی سکس و سینما مشغول می‌شوند.

[[photow02]]

رؤیابین‌ها تصویر عصیان یک نسل طغیانگر و ساختارشکن است. برهنگی، اروتیسم،‌ مصرف مواد مخدر و لاس زدن با فلسفه، سیاست و سینما در رؤیابین‌ها بازتاب طبیعی و واقع گرایانه فضای فرهنگی دهه ۶۰ است. ماکسی میلیان لیکی آن را استمناء فانتزی برتولوچی درباره رویدادهای مه ۶۸ خوانده است. 

به اعتقاد او، آن‌ها که دنبال روح انقلابی و ستیزه‌جویانه رویدادهای مه ۶۸، اعتصابات کارگری، تصویر کارخانه‌ها و دانشگاه‌ها و بیانیه‌های سیاسی هستند، با دیدن فیلم برتولوچی سرخورده می‌شوند.

به نظر او رؤیابین‌ها بین این واقعیت‌ها و موقعیت اگزیستانسیالیستی سه جوان دانشجوی فیلم فاصله گذاری می‌کند. فیلم برتولوچی چنان که خود گفته است، تصویر دقیق مه ۶۸ نیست، بلکه رویای آن است.

سه شخصیت اصلی فیلم بدون توجه به رویدادهای پیرامونشان خود را در آپارتمان و دنیای ذهنی ساخته خود که آمیخته‌ای از سینما، سکس، مواد مخدر و لاس زدن سیاسی با اندیشه‌های مائو است، حبس کرده‌اند و با بحران‌های جنسی و هویتی خود درگیر هستند.

آن‌ها چنان که از عنوان فیلم برمی‌آید، رؤیابین‌هایی هستند که در رویاهای خود زندگی می‌کنند و با فانتزی‌های خود سرگرم اند. از این زاویه، رویکرد برتولوچی در این فیلم، رویکردی لیبرال است تا رویکردی رادیکال که با خواسته‌های جنبش مه ۶۸ همخوان باشد. 

[[photow03]]

متیو شخصیتی محافظه‌کار و نماینده یک آمریکایی ساده‌لوح است. در مقابل ایزابل شخصیتی ستیزه جوست که با اغواگری جنسی‌اش می خواهد توجه متیو را جلب کند. 

در این میان تئو، شخصیتی بینابین و خنثی است که میان دو نیروی متضاد یعنی متیوی محافظه‌کار و ایزابل شورشی که بر او تسلط دارد، سرگردان مانده. او از نظر جنسی نیز در فیلم منفعل و بیشتر نظاره‌گر است و بین دو جهان زنانه و مردانه معلق مانده و تنها زمانی قادر است خود را ارضا کند که ایزابل به او دستور دهد.

[[photow04]]

‌این واقعیت را حتی پدر تئو نیز دریافته و در صحنه‌ای از فیلم که آن‌ها دور میز شام نشسته اند و بحث سیاسی می کنند، به او یادآور می شود. پدر که دل خوشی از حرکت های سیاسی رادیکال و اعتراضی بیرون ندارد و آن را هرج و مرج می داند، تئو را سرزنش کرده و می گوید تو نمی توانی با نظاره کردن از بیرون جهان را تغییر بدهی بدون اینکه در آن مشارکت داشته باشی.

‌بخش مهمی از فیلم در درون آپارتمان تئو و ایزابل می‌گذرد. زمانی که بیرون از آپارتمان آن‌ها دانشجویان و کارگران درگیر قیام و مبارزه هستند. تضاد بین رویدادهای خارجی و داخلی کاملا پیدا است.

اما این ظاهر قضیه است و این دیالکتیک بین درون و بیرون است که در نهایت منجر به خودآگاهی و بلوغ کاراکترها می‌شود. سنگی که در پایان فیلم به شیشه آپارتمان آن‌ها می‌خورد، زنگ بیداری و خودآگاهی آن‌ها‌ست و فراخوانی است برای پیوستن آن‌ها به شورش. اما این ایزابل و تئو هستند که در نهایت به شورش ملحق می‌شوند و متیوی محافظه کار و غیر انقلابی ترجیح می‌دهد کنار بایستد و نظاره گر آن‌ها باشد.


موسیقی فیلم ترکیبی از آهنگ‌های دهه ۶۰ و موسیقی برخی از فیلم‌های موج نویی گدار مثل پیرو خله و دسته غریبه‌ها ست. تمام آهنگ‌هایی که در فیلم شنیده می‌شود، آهنگ‌های قدیمی مربوط به دهه ۶۰ از خوانندگان آمریکایی و فرانسوی مثل باب دیلن، جیمی اندریکس و ادیت پیاف است. 

تنها آهنگ اوریژینال که در فیلم اجرا می‌شود، آهنگی است به نام هی جو (Hey Joe) که در اصل متعلق به جیمی هندریکس است اما در این فیلم آن را با صدای مایکل پیت، بازیگر نقش متیو می شنویم. این آهنگ در صحنه‌ای از فیلم که سه جوان به جای کافه‌های روشنفکری پاریس در وان حمام، ماری جوآنا مصرف می‌کنند و درباره سیاست و جنگ ویتنام بحث می‌کنند، به گوش می رسد.

[[photow05]]

برتولوچی درباره موسیقی فیلم رؤیابین‌ها گفته است:

«‌در بیشتر فیلم‌هایم، این خود فیلم است که موسیقی را دیکته می‌کند. در رؤیابین‌ها به هرحال تمام موسیقی مربوط به آهنگ‌های اواخر دهه ۶۰ است، سال‌ها قبل از اینکه فیلم من ساخته شود. الان می‌فهمم که برخی از صحنه‌های فیلم‌ام تحت تاثیر این آهنگ‌ها ساخته شده.»

‌فردیناند، نام قطعه‌ای است از موسیقی فیلم پیرو خله (و در ضمن نام شخصیت اصلی این فیلم) که آنتوان دو هامل، آهنگساز فرانسوی برای گدار ساخته است. او آهنگساز فیلم تعطیلات آخرهفته (Weekend) گدار نیز بوده است. درواقع برتولوچی با ارجاع به قسمتی از فیلم از نفس افتاده در صحنه‌ای که جین سیبرگ روزنامه هرالد تریبیون نیویورک را در پاریس فریاد می‌زند و استفاده از موسیقی فیلم پیروخله، به این فیلم های خاطره انگیز گدار ادای دین کرده است.

اینک به آهنگی از گروه دورز (Doors) با عنوان جاسوس (The Spy )گوش می‌دهیم. گروه راک آمریکایی که در ۱۹۶۵ به‌وجود امد و خواننده اصلی آن جیم موریسون بود. 

این آهنگ مربوط به صحنه‌ای است که متیو برای نخستین بار وارد اتاق ایزابل می‌شود و درباره متعلقات شخصی او و اشیای آیکونیک داخل اتاق او کنجکاوی می‌کند.

اهنگ لامر (La Mer) از آهنگ‌های زیبا و خاطره‌انگیز فرانسوی است که در فیلم‌های بسیاری از جمله ماه تلخ پولانسکی، نجات سرباز رایان و رفقای خوب اسکورسیزی از آن استفاده شده است. آهنگساز و خواننده آن شارل ترنه فرانسوی است که آن را در ۱۹۴۳ هنگام مسافرت با قطار نوشت. خواننده ای که در سال ۲۰۰۱ درگذشت. 

[[photow06]]

این آهنگ زیبا را آخرین بار در فیلم پروانه و لباس غواصی جولیان اشنابل شنیدیم. در رؤیابین‌ها هنگامی که ایزابل با متیو سرگرم عشق‌بازی است،‌ با شنیدن این آهنگ که از اتاق تئو به گوش می‌رسد، منقلب شده و می‌گرید. این صحنه نشان‌دهنده رابطه عمیق و پیچیده دو جوان است که از سطح یک رابطه خواهر برادری فراتر می‌رود.

نیویورک هرالد تریبیون (New York Herald Tribune) نام آهنگی است از فیلم ازنفس افتاده گدار که ماریتال سولاس، آهنگساز الجزایری‌تبار فرانسوی آن را ساخته. سولاس آهنگساز جاز و پیانیست برجسته ای بود که با موسیقی دانان بزرگ جاز مثل جینگو رینهارت و سیدنی بشی کار کرده و یکی از مشهورترین کارهایش در سینما ساختن موسیقی فیلم از نفس افتاده گدار است.

اما آخرین قطعه از موسیقی امشب مربوط است به آهنگی به نام من پشیمان نیستم (I’m Not Regret) با صدای ادی پیاف،‌ خواننده ملی و افسانه‌ای فرانسه که در دهه ۶۰ درگذشت.

آهنگی که پیاف آن را در زمانی که دولت فرانسه درگیر جنگ الجزایر بود، به لژیون خارجی فرانسه تقدیم کرد. این آهنگ را در آخر فیلم رؤیابین‌ها، زمانی که دانشجویان شورشی در خیابان‌های پاریس سنگربندی کرده‌اند و با کوکتل مولوتوف به نیروهای پلیس حمله می‌کنند، می‌شنویم. صحنه‌ای است که ایزابل و تئو نیز به صف انقلابیون می‌پیوندند. اما متیو، درمانده و مستاصل به آن‌ها نگاه می‌کند.

متیو تا آن‌جا که به سینما و سکس مربوط بود در کنار آن‌ها ماند اما وقتی پای سیاست و انقلاب پیش آمد، پا پس کشید و در مقابل گرایش‌های آنارشیستی و هنجارشکنانه آن‌ها ایستاد.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/jahed/2008/05/post_265.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/jahed/2008/05/post_265.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسيقی فيلم</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 05 May 2008 17:20:41 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مدرسه‌ای جديد برای آموزش سينما</title>
         <description><![CDATA[[[sound]]

<strong><small>امید الموتی (دیوید الموتی) فارغ‌ التحصیل سینما از دانشگاه سواس (SOAS) لندن است. امید به همراه پیتر فریزر موسسه‌ی «این سایت»» (In Sight) را راه‌ انداخته‌اند. همان موسسه‌ای که مسئولیت برگزاری کارگاه فیلمسازی رخشان بنی‌اعتماد در لندن را به عهده داشته است. 

موسسه‌ی «این سایت» با انگیزه‌ی ایجاد یک روش آموزشی نوین در عرصه‌ی سینما پایه‌گذاری شده است. این موسسه قرار است جایی باشد که دانشجویان در آن، سینما را نه آنطور که در دانشکده‌های فیلمسازی تدریس می‌شود، یاد بگیرند. 

يکی از خوبی‌ها و ويژگی‌های اين موسسه اين است که ارتباط تنگاتنگی با بخش مطالعات سينمايی دانشکده‌ی سواس لندن و موسسه بی اف آی (BFI) دارد. بسياری از کلاس‌ها و جلسات نمايش فيلم اين موسسه در سواس يا سالن‌های بی اف آی برگزار می‌شود و آنها بر اساس برنامه‌های ماهانه‌ی نمايش فيلم بی اف آی و مرور بر آثار سينماگران برجسته‌ی جهان در اين موسسه، برنامه‌های آموزشی خود را تدوين می‌کنند.
 
با امید الموتی درباره‌ی «این سایت» و اهداف آن گفت‌وگویی کرده‌ام. امید با آنکه ایرانی است، اما فارسی را به زحمت صحبت می‌کند. از این رو به ناچار بخشی از این گفت‌وگو به فارسی و بخش دیگر به انگلیسی انجام شده است.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>امید الموتی یا دیوید الموتی. چرا امید و چرا دیوید؟</strong>

داستانش طولانی است. اسم اول من داود است و وقتی بچه بودم و آمدم انگلیس، داود را ترجمه کردند به دیوید و این اسم الان ۲۴ سال است که روی من مانده است. خانواده‌ام به من می‌گویند امید، و توی زندگی کاری‌ام شده دیوید­ امید. یا دوستانم به من می‌گویند امید و آن کسانی که با آنها کار می‌کنم به من می‌گویند دیوید. ولی هرجوری شما راحت هستید، صدایم کنید.

<strong>امید، ممکن است موسسه‌ی «این سایت» را کمی معرفی کنی.</strong>

سعی می‌کنم. چون فارسی‌ام یک ذره قراضه است، برای همین صبر دارید. کار «اين سایت» را ما از دو سال پیش شروع کردیم. دلیل شروع کردن «این سایت» این بود که اقتصاد فیلم انگلیس خیلی ضعیف است و در سنت سينمای بريتانيايی آنها نمی‌توانند به خارج از مرزهايشان نگاه کنند. ما هم فکر کردیم یک دلیل این ضعف این است که چون مدرسه‌ی فیلمسازی‌شان سطح و کيفيت درسی‌شان خیلی پایین است و یک فیلمسازی خیلی اقتصادی (منظور تجاری است) درس می‌دهند. خیلی تجاری که همه فیلم‌ها یک جور تمام شود، یک جور داستان باشد و اگر سوژه یا پروژه‌‌ای خیلی فرق کند، فرصت پول گرفتن برای ساختن آن خیلی کم است. 

<strong>تو خودت اینجا (در لندن) سینما خواندی؟</strong>

بله، من سینما خواندم.

<strong>در کدام دانشگاه؟</strong>

دانشگاه سواس.

<strong>فیلمسازی خواندی یا مطالعات فیلم؟</strong>

مطالعات فیلم، فیلمسازی را هم با «اين سايت» یاد گرفتم؛ هم فیلمسازی و هم فلسفه‌ی فیلم. دلیل شروع کردن «این سایت» هم این بود که می‌خواستیم یک مدرسه داشته باشیم که دانشجویان‌مان بتوانند فلسفه‌ی ديگری یاد بگیرند و روش فیلمسازی آن با مدل انگلیس فرق کند. فلسفه‌ی ما اين است که به سينما يک جنبه‌ی بين‌المللی بدهيم چون سينما يک هنر بين‌المللی است.

<strong>چه مدلی مورد نظر شما بود؟</strong>

ما فیلم را مثل هنر می‌دانیم، فیلم برای ما فقط فيلم اقتصادی (تجاری) نیست. فقط یک چیزی‌ست، این که در ایران خیلی خوب است. چون ایران مشکل خودش را دارد، فقط ایران اقتصادش یک جوری درست شده که فیلم‌های هنری کنار فیلم‌های اقتصادی زندگی می‌کنند. برای همین توی ایران ما هنر فيلمسازی قوی‌ای داریم، هم فیلم‌های اقتصادی داریم و هم هنری.

[[photow02]]

<strong>خب ببینید، من فکر می‌کنم شما منظورتان سینمای مستقل است که در همه جای دنيا با مشکل مواجه است. فکر می‌کنید که موسسه‌ی شما چه کاری می‌تواند برای فیلمسازهای مستقل بکند؟</strong>

بله، من این حرف‌تان را قبول دارم. همه جا برای سینمای مستقل این مشکلات هست. اما در انگلیس یک ذره اين مشکل بيشتر است، چون زبان‌شان هم‌زبان آمریکاست و آمریکا هم بزرگ‌ترین اقتصاد فیملسازی دنیاست. برای همين، فیلم‌های آمریکایی خیلی آسان می‌آید به انگلیس. یعنی کاملا اقتصاد فيلم انگلیس را خراب کرده است.

<strong>يعنی فرهنگ آمریکا مسلط و غالب است.</strong>

مثلا در فرانسه این مشکل را ندارند و می‌توانند پشت زبان‌شان قایم بشوند، چون هم‌زبان آمریکا نیستند و انگلیسی حرف نمی‌زنند. فرهنگشان ربطی به فرهنگ انگلیسی ندارد. به همین دلیل بود که ما تصميم گرفتيم اين سايت را راه بيندازيم که یک جایی باشد که دانشجویان بتوانند یک فلسفه‌ی تازه در زمينه‌ی سينما یاد بگیرند، یک جور دیگر کار بکنند و یک فیلم دیگر بسازند.

<strong>الان چه پروژه‌هایی را در دست دارید، در «این سایت» چه برنامه‌هایی را دنبال می‌کنید؟</strong>

«اين سايت» يک موسسه‌ی کوچک مستقل و غيرانتفاعی است که با سواس و بی اف آی کار می‌کند. در اينجا مدارس فيلمسازی خيلی گران هستند و همه نمی‌توانند هزينه‌ی تحصيل در آنجا را فراهم کنند. از اين رو ما تصميم گرفتيم که با کورس‌های فشرده (واحدهای درسی) کوتاه مدت و ارزان، سينما را به علاقمندان ياد بدهيم. ما هم از نظر فنی و هم از نظر اجرايی از فيلمسازان جوان حمايت می‌کنيم. 

ما در اين سایت بيشتر درس می‌دهیم، درس‌های کوتاه مدت و درس‌های بلند مدت درباره‌ی انواع  فیلمسازی مثل مستند، داستانی و این که چه جوری از دوربين استفاده کنیم، از صدا چه طور استفاده کنیم و مونتاژ. روش ما ترکيبی از تئوری و عمل فيلمسازی است. همه‌ی این پروژه‌ها از یک دید تازه عملی می‌شود.

<strong>یعنی متد تازه‌ای برای تدریس دارید؟</strong>

یک متد تازه، بله.

<strong>این متد را از کجا آوردید، خودتان درست کردید یا از فیلمسازها گرفتید؟</strong>

بله، دقیقا. ما به فیلم‌های فیلمسازهایی مثل خانم بنی‌اعتماد نگاه می‌کنیم و می‌بینیم که فیلم‌هایشان خیلی تازه‌اند و با دیدن آنها سعی می‌کنیم یک درس تازه بگیریم. به نظر من داستان گويی در سينما خيلی اهميت دارد و بدون يک داستان قوی، نتيجه يک فيلم بسيار ضعيف خواهد بود.

<strong>اما در مورد فيلم‌های اکسپريمنتال اينطور نيست.</strong>

حتی فيلم‌های اکسپريمنتال هم نياز به داستان دارند. وقتی می‌گويم داستان منظورم شکل کلاسيک آن نيست. درک اينکه چگونه تجربه کنی، خودش فهميدن چگونه داستان گفتن است. حتی فيلمسازان بزرگی مثل گدار و کيارستمی هم می‌دانند چگونه داستان بگويند و با داستان‌هايشان با مردم ارتباط برقرار کنند. ما نبايد داستان گويی را در سينما فراموش کنيم.

[[photow03]]

<strong>چقدر این کلاس‌های خانم بنی‌اعتماد راضی‌کننده بود برای شما، چقدر به هدف‌هایتان رسیدید؟</strong>

می‌توانم انگلیسی حرف بزنم؟ چون اينطوری خيلی راحت ترم.

<strong>بله نگران نباش.</strong>

می‌خواهم یک چیزی راجع به خانم بنی‌اعتماد بگویم که احساس‌ام فارسی‌ست، اما وقتی می‌خواهم بگویم، فقط به زبان انگلیسی می‌توانم.

فکر می‌کنم در این کلاس ما در یک چیز باهم هم‌عقیده‌ایم. و آن این است که ما از خانم بنی‌اعتماد خیلی یاد گرفتیم. حتی من و پیتر که موسسه را می‌چرخانیم، به عنوان فیلمساز از ایشان خیلی چیزها یاد گرفتیم. چه از نظر تکنیک‌های فیلمسازی و چه سینما به طور کلی. این فقط به فیلمسازی مربوط نمی‌شود، بلکه به زندگی به طور کلی مربوط است و این که او چه انسان نازنینی است. 

بنی‌اعتماد یکی از صمیمی‌ترین آدم‌هایی است که من در عمرم دیده‌ام. و یکی ازچیزهای الهام‌بخش او برای من این بود که هرچه انجام داده، با تمام وجودش این کار را کرده است. 

ما با او در لندن قدم زدیم و ساعت‌های خوبی باهم داشتیم و او سیزده تا چهارده ساعت پای میز مونتاژ بچه‌ها وقت گذاشت. اما هرچه کرد، با صددرصد وجودش کرد. من او را خیلی تحسین می‌کنم. او انرژی زیادی برای این کار گذاشت و این انرژی از عمق وجود و درونش می‌آید. این درس با ارزشی برای ما بود.

<strong>خب فیلم‌ها چه طور بود؟</strong>

همه‌ شاگردان توانستند در یک مدت فشرده فیلم‌های خوبی بسازند. تکنیک آنها خیلی متحول شد. آنها چیزهای زیادی درباره‌ی ساختار داستانی، تکنیک‌های مصاحبه و تدوین یاد گرفتند. این مستر کلاس فقط درباره‌ی تدریس نبود، بلکه فراتر از آن بود. روش تدریس ایشان خیلی عالی بود.

<strong>آیا قرار است با فیلمسازان ایرانی دیگری هم مستر کلاس داشته باشید؟</strong>

بله. ما فیلمسازان دیگری را هم از ایران دعوت کرده‌ایم و بسیاری از آنها دعوت ما را قبول کرده‌اند. ما در گذشته مستر کلاس‌های زیادی داشتیم، اما این نخستین مستر کلاس یک فیلمساز ایرانی بود. من شخصا به سینمای ایران خیلی علاقه دارم و به نظر من یکی از بیانی‌ترین نوع سینمای امروز جهان است. 

به علاوه، آوردن یک فیلمساز از ایران به لندن در موقعیت سیاسی فعلی خیلی اهمیت دارد و این یک همکاری بین‌المللی‌ست و کلاس‌های ما هم جنبه‌ی بین‌المللی دارد. در چنین فضای سیاسی که ملت‌ها با هم دشمنی می‌کنند، این کلاس‌ها می‌تواند بین دو ملت و دو فرهنگ پیوند به وجود آورد و ما امیدواریم فیلمسازهای ایرانی بیشتری را دعوت کنیم.

<strong>برنامه‌ی آینده‌ی شما چیست؟</strong>

ما در ماه می یک جلسه‌ی پرسش و پاسخ با یکی از بهترین کارگردانان انگلیسی، یعنی با مارک لی داریم. در ماه سپتامبر ترم‌های بلندمدت خواهیم داشت و کارگردانانی را دعوت خواهیم کرد که یکی از آنها از بزرگ‌ترین فیلمسازان ایرانی است. اما نمی‌خواهم نام او را فعلا افشا کنم.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/jahed/2008/05/post_264.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/jahed/2008/05/post_264.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کلاکت</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 04 May 2008 13:38:29 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>موسیقی فیلمِ «خون به پا می‌شود»</title>
         <description>برنامه‌ی این هفته اختصاص دارد به موسیقی فیلم «خون به پا می‌شود» (There Will Be Blood) کار آهنگسازی به‌نام «جانی گرین وود» از اعضای گروه موسیقی راک ريديوهد (Radio Head). 

[[sound]]

«خون به پا می‌شود»، ساخته‌ی پل تامس آندرسن، کارگردان جوان آمریکایی و سازنده‌ی فیلم‌های خوبی چون «ماگنولیا» و «شب‌های عیاشی» است. وی سال‌ها دستیار رابرت آلتمن بوده و تاثیر زیادی از سبک و نگاه آلتمن گرفته است.

آندرسن، «خون به پا می‌شود» را براساس رمان «آپتون سینکلر»، نویسنده‌ی چپ‌گرای آمریکایی و خالق رمان مشهور «جنگل» ساخته است. فیلمی که امسال نامزد دریافت هشت جایزه‌ی اسکار بود، اما موفق شد تنها جایزه‌ی اسکار بهترین بازیگر مرد نقش اول را برای «دنیل دی لوییس» و بهترین فیلمبرداری را برای «رابرت الس ويت» به‌دست آورد. 

[[photow01]]

تفاوت فیلم آندرسن با رمان سینکلر دراین است که وی به جای رویکرد مارکسیستی سینکلر در رمان که به انگیزه‌های طبقاتی شخصیت‌ها می‌پردازد، در فیلم خود با رویکردی روانشناسانه به انگیزه‌های روانشناختی آنها توجه کرده است.

داستان خون به پا می‌شود در اوایل قرن بیستم در کالیفرنیای آمریکا می‌گذرد و درباره‌ی اکتشاف نفت و جنون آن است. زمانی که تب نفت، مثل تب طلا به جان مردم آمریکا افتاده بود و آنها را به  تدریج به سمت جنون می‌برد.

به گفته‌ی پل تامس آندرسن، فیلم‌های «گنج‌های سیرامادره»، جان هیوستن و «غول» جورج استیونس الهام‌بخش او در ساختن این اثر حماسی بوده است. 

[[photow02]]

خون به پا می‌شود، فیلمی شخصیت‌محور است و بر محور شخصیت معدن‌ کار خرده‌پایی بنام «دنیل پلین ويو» ساخته شده که به تدریج از یک جوینده‌ی ساده فقیر نقره و نفت به یک غول بزرگی نفتی آمریکا تبدیل می‌شود. 

آندرسن برای خلق شخصيت دنيل پلين ويو، به کاراکتر جان هيوستون در محله چينی‌ها نظر داشته است. او شخصیتی با اراده، محکم، سخت‌کوش و جاه‌طلب است که در سودای دستیابی به ثروت، قدرت و رفاه، تمام اصول و ارزش‌های اخلاقی و انسانی را زیرپا می‌گذارد.

پلین ويو، مردی‌ است که به هیچ چیز جز پول و نفت نمی‌اندیشد و جز نفت به هیچ چیز اعتقادی ندارد. او شباهت زیادی به «چارلز فاستر کین»، شخصیت اصلی فیلم «همشهری کین» «اورسن ولز» دارد.

[[photow03]]

ولز، فاستر کين را با الهام از شخصيت واقعی ويليام راندلف هرست، سرمايه‌دار بزرگ آمريکايی ساخت و اين فيلم نيز بر اساس زندگی ادوارد ال دوهنی يکی از غول‌های نفتی آمريکا در اوايل قرن بيستم ساخته است. او نماینده‌ی سرمایه‌داری بی‌اخلاق، ماتریالیست و ضدانسانی مدرن است که با حرص و طمع بی‌پایانش به زراندوزی، دست به غارت منابع طبیعی می‌زند. 

او تمثیلی از امپریالیسم نفت‌خوار دنیای امروز است که برای گسترش امپراتوری نفتی خود خون به پا کرده و کشتی نفتی خود را در دنیای خون می‌راند. او با کلاهبرداری، دروغ و نیرنگ زمین‌های خانواده‌ی «سان دی» را از چنگ آن‌ها بیرون می‌کشد. مردی را که ادعا می‌کند برادر ناتنی‌اش است، بی‌رحمانه از بین می‌برد و انفجار چاه نفت‌اش باعث کر شدن فرزندخوانده‌اش «اچ. دبلیو» می‌شود.

[[photow04]]

«پلین ويو» با این‌که به خدا، کلیسا و مذهب اعتقادی ندارد، اما برای گسترش پایه‌های نفتی‌اش حاضر می‌شود برای غسل تعمید شدن به کلیسای دشمن خود الای رفته و از طرف او تحقیر شود. 

او هیچ تعلق خاطر و دلبستگی به کسی ندارد. عشق، محبت پدری، مهر برادری و عطوفت انسانی در دل او نیست. او از مردم متنفر است و از ساده‌دلی و حماقت آن‌ها سوء استفاده می‌کند. «پل تامس آندرسن» با استفاده از قالب رمان سینکلر، مراحل تحول شخصیت «پلین ويو» را از یک معدنچی خرده‌پا به یک غول نفتی به خوبی نشان می‌دهد و این که او در این مسیر چگونه بسیاری از آدم‌ها را فدای اهداف شخصی خود ساخته و دکل‌های حفاری‌اش را بر روی خون آدم‌های بی‌گناه بنا می‌کند.

درک نشانه‌های فیلم، چندان دشوار نیست. همه چیز از عنوان گرفته تا نام شخصیت‌ها دربردارنده‌ی مفهومی استعاری‌اند.‌ نام پلین ويو، به معنی دید ساده، نشانگر نگاه سطحی و یک بعدی شخصیت اصلی فیلم به جهان است.

[[photow05]]

او ارزشی برای انسان‌ها قایل نیست و همه چیز حکم کالا را برای او دارد. او تجسم واقعی مفهوم شی‌وارگی‌ است. پلین ويو، خدا را هم قبول ندارد، چرا که خود را در جایگاه خدایی می‌بیند. 

در پایان فیلم او از الای واعظ مسیحی می‌خواهد که وجود خداوند را انکار کند. او آدمی سلطه‌جو و مقتدر است و در تمام طول فيلم با لحنی تحکم‌آميز حرف می‌زند. دنیل دی لوییس، بازیگر پرقدرت و کم‌کار انگلیسی در نقش دنیل پلین ويو، بدون شک یکی از بهترین نقش‌های سینمایی‌اش را ارایه کرده است.

پل تامس آندرسن، کارگردان فیلم از شیفتگان گروه موسیقی ريديو هد است و از کارهای جانی گرین وود (نوازنده گيتار باس و سينتی سايزر) و همکارش تام یورک (خواننده و نوازنده پيانو و گيتار) در این گروه، خصوصا آهنگ «Popcorn Superhet Receiver» خیلی خوشش می‌آید. آهنگی که مبنای ساختن برخی از قطعات موسیقی این فیلم شده است. 

موسیقی خون به پا می‌شود، تحولی در کار جانی گرین وود و آهنگسازی ارکسترال او محسوب می‌شود. روش گرین وود در این کار، پرهیز از ساخت موسیقی تماتیک است. یعنی موسیقی این فیلم براساس تم خاصی ساخته نشده، بلکه تنها با هدف فضاسازی و القای حس و حال مشخصی خلق شده است و گرين وود با آن خلاقيت و توانايی بالای خود را در تلفيق موسيقی سمفونيک و موسيقی الکترونيک و بدين گونه خلق موسيقی‌ای گيرا و تاثير گذار برای فيلم اثبات کرده است.  

تمام قطعات موسيقی اين فيلم علي‌رغم تفاوت‌های ظاهری، از ريتم و لحن تقريباً يکسانی پيروی می‌کنند. قطعاتی که پر از حس تشويش و نگرانی‌اند. شايد اين لحن ممتد و ‌تا حدی يکسان، نقطه ضعفی برای موسيقی يک فيلم باشد. اما در مورد موسيقی اين فيلم برعکس است و نقطه قوت آن محسوب می‌شود. 
                                                                                                                                                       گرین وود با این که خود نوازنده‌ی برجسته‌ی گیتار الکترونیک است، اما قطعات موسیقی این فیلم را برای سازهای زهی نوشته است. قطعه‌ی «Open Space» مربوط به شروع فیلم است که نمايی لانگ شات از دشت‌های کاليفرنيا ست. نمای بعدی، نمايی از درون معدن است که مثل قير سياه و ترسناک است و مردی (پلين ويو) را در تاريکی سرگرم کندن زمين می‌بينيم. ‌قطعه‌ای ملموس، جادویی و وهمناک است که حس موهوم و ناشناخته‌ای از ترس را به بیننده منتقل می‌کند. 

اگرچه موسیقی گرین وود، تماتیک نیست و براساس تم یا شخصیت مشخصی خلق نشده، اما به‌خوبی حرص و طمعی را که در وجود شخصیت‌ها‌ی اصلی نهفته است، توصیف می‌کند. قطعه‌ی Future Markets، یک قطعه‌ی ارکسترال و کلاسیک درخشان است. ‌کشیده ‌شدن تند آرشه‌ها بر روی ویلون ها، تدریجاً مثل نفتی که ذره ذره از زمین بجوشد، اوج می‌گیرد.

[[photow06]]

‌فضای فیلم «آندرسن» فضایی سرد و گرفته است. به همین دلیل قطعاتی که «گرین وود» برای این فیلم ساخته، لحن سرد و غمناکی دارند. قطعه‌ی Prospectors Arrive ترکیبی از پیانو سولو و سينتی سايزر و نمونه‌ای زیبا از تلفیق موسیقی الکترونیک و موسیقی کلاسیک است.

قطعه‌ی «هنری پلین ويو» با اینکه نام شخصیتی را دارد که در میانه فیلم وارد داستان شده و ادعا می‌کند که برادر ناتنی دنیل است، اما در واقع برای این شخصیت ساخته نشده، بلکه قطعه‌‌ای است که براساس یکی از آهنگ‌های قبلی «گرین وود»، یعنی «Popcorn Superhet Receiver» ساخته شده است که مورد علاقه‌ی کارگردان فیلم بوده است. این قطعه نیز همانند برای خلق شخصيت دنيل پلين ويو، شخصيت محوری فيلم نيز او به کاراکتر جان هيوستون در محله چينی ها نظر داشته است.  قطعه‌ی «Open Space» قطعه‌ای پررمز و راز هیجان‌انگیز و تا حدی ترسناک است.

و اما قطعه‌ی نفت (Oil) ‌مهم‌ترین و زیباترین قطعه‌ موسیقی این فیلم است. تکنوازی ویلون سل در برابر ساز ویلون در پس زمینه یک دوئت زیبا و شنیدنی‌ست و لحن غمناک آن تاکیدی‌ست بر همه‌ی فجایعی که بنام نفت، این ماده‌ی سیاه و ارزشمند جهان انجام گرفته و می‌گیرد. 

این برنامه با قطعه‌ی دیگری از موسیقی فیلم «خون به پا می‌شود» به پایان می‌برم. یک کوارتت زهی آرام و زیبا، با لحنی بسیار محزون و غمناک. مرثیه‌ای برای همه‌ی خون‌هایی که در راه رسیدن به نفت ریخته شده است.
</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/jahed/2008/04/post_263.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/jahed/2008/04/post_263.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسيقی فيلم</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 30 Apr 2008 16:31:43 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بنی‌اعتماد: «مستندساز، يک چريک است»</title>
         <description><![CDATA[کارگاه آموزشی حرفه‌ای رخشان بنی‌اعتماد، کارگاه فیلم‌سازی فشرده‌ای بود که از هفتم تا دوازدهم آوریل در دانشگاه سواس (SOAS) لندن برگزار شد و حاصل آن پنج فیلم مستند بود که شرکت کنندگان در این کارگاه زیر نظر رخشان بنی اعتماد درباره شهر لندن ساختند. 

[[sound]]

برگزار‌کننده اصلی این کارگاه فیلم‌سازی، موسسه «این سایت» (In Sight) بود که یکی از برنامه‌هایش برگزاری کارگاه‌های فیلمسازی با حضور فیلم‌سازان مطرح دنیاست. به گفته امید (ديويد) الموتی یکی از مسوولان ایرانی «این سایت»، بیش از صدها نفر از ملیت‌های مختلف برای شرکت در این کلاس تقاضا داده بودند که در نهایت تعداد دوازده نفر از میان آن‌ها که قبلاً تجربه فیلم‌سازی داشته و با فیلم‌های بنی‌اعتماد آشنا بودند، انتخاب شدند. 

هیچ محدودیتی از نظر جنسیت یا سن و سال در این انتخاب مطرح نبود و شرکت کنندگان که اغلب آن‌ها دانشجوی سینما بودند، موفق شدند به طور مشترک و به صورت تیمی فیلم‌های کوتاه ده دقیقه‌ای خود را با موضوع لندن و با نظارت رخشان بنی‌اعتماد بسازند.

[[photow01]]

الموتی درباره نحوه تشکیل این کارگاه گفت: «‌دو روز اول این کارگاه مقدمه‌ای تئوریک بود که در آن رخشان درباره روش فیلمسازی‌اش حرف زد و بچه‌ها ایده‌های خود را مطرح کردند. زمان بسیار فشرده بود و بچه‌ها فرصت کمی برای تحقیق که لازمه کار مستند است، داشتند. برای فیلمبرداری هم فقط یک روز وقت داشتند. و دو روز هم برای مونتاژ فیلم‌های‌شان در نظر گرفته شد».

‌روز چهاردهم آوریل این فیلم‌ها با حضور رخشان بنی‌اعتماد در سالن ان‌اف‌تی(NFT) لندن به نمایش درآمد و سازندگان آن‌ها بعد از نمایش فیلم از تجربه شرکت خود در این کلاس سخن گفتند. 

مریم قربان کریمی که دانشجوی دوره دکترای سینما در دانشگاه ادینبرا است و فیلم پست آفیس (Post Office) را با همکاری سايمن فاستر و تدی پاول ساخته درباره این کارگاه چنین می‌گوید:

«من لیسانس و فوق لیسانسم را در رشته سینما گرفتم و به سینمای ایران علاقمندم و پی‌اچ‌ دی ام را نيز راجع به سینمای ایران انجام می‌دهم. این فرصت بزرگی است که ایرانی باشی، در بریتانیا زندگی کنی و در کلاس رخشان هم شرکت کنی. ما اصلاً تحقیق نکردیم، دو روز برای مونتاژ وقت داشتیم. کار چالش برانگیزی بود. اما کار با خانم بنی‌اعتماد تجربه بزرگی بود و راهنمایی‌های او واقعاً به شکل‌گیری این فیلم کمک کرد.

[[photow02]]

سازندگان فیلم پست آفیس، انگشت روی موضوع اجتماعی جالبی گذاشته بودند که مساله روز جامعه بریتانیا است و نقش مهمی در انتخاب شهردار آینده لندن دارد. دفاتر پست محلی که مکان خوبی برای ایجاد پیوند و رابطه بین اهالی یک محله بود، یکی بعد از دیگری بسته می‌شوند. 

فیلم‌سازان به سراغ مردم محل و مغازه‌داران اطراف اداره پست رفته و نظرات آنها را در این مورد منعکس کرده‌اند. اگرچه به آنها اجازه داده نشد که با مدیران اداره پست لندن گفتگو کنند. 

سایمن فاستر، یکی دیگر از شرکت کنندگان کلاس بنی‌اعتماد که خود فیلمساز است و ایده ساختن این فیلم هم از او بوده، درباره کار با بنی اعتماد چنین می‌گوید: «بنی اعتماد چشمان من را به سینمای مستند باز کرد. او به ما کمک کرد این حوزه را کشف کنیم. من از یک بک‌گراند داستانی آمده بودم و هرگز فیلم مستند نساخته بودم. وقتی مجبوری در يک فرصت کم و با عجله کار کنی، بنابراين آمادگی کافی نداری و فرصت نداری با افراد ديگر گروه در باره کار حرف بزنی. به علاوه چون کار يک کار تيمی است، ديگر مولف بودن کارگردان در اين جا مطرح نيست.»

[[photow03]]

متشکرم برای آمدن (Thank You For Coming)، نام فیلمی بود که الهام شاکری‌فر، دانشجوی ایرانی و ماریو ادوارد از برزیل آن را مشترکاً ساخته‌اند. آن‌ها در فیلم خود موقعیتی می‌سازند که دو زن مسن ایرانی و برزیلی که زبان هم را نمی‌فهمند و انگلیسی هم نمی‌دانند، با هم مواجه می‌شوند. 

برخورد آن‌ها که در آپارتمان خانم ایرانی روی می‌دهد، موقعیتی کمدی ایجاد می‌کند و تماشاگران را می‌خنداند. پیرزن ایرانی خیلی طبیعی رفتار می‌کند و در مقابل دوربین بسیار راحت است. او بدون توجه به اینکه میهمان برزیلی‌اش، حرفش را می‌فهمد یا نه، به زبان فارسی با او صحبت می‌کند.

الهام شاکری‌فر که مستند‌ساز است و مردم‌شناسی بصری (ويژوال آنتروپولوژی)  می‌خواند، درباره علت شرکت خود در کارگاه فیلمسازی رخشان چنین توضیح می‌دهد: «من یک مستند‌ساز هستم و به روش فیلم‌سازی مستند و داستانی رخشان و این‌که از زندگی واقعی الهام می‌گیرد، علاقمند بودم. رویکرد رخشان، رویکردی مردم شناسانه است و برای من جالب بود.»

[[photow04]]

الهام در باره موضوع فيلم خود می گويد: «ما موضوع خوبی داشتيم. کار ما کاملاً تجربی بود و اين فرصتی بود که ما کاری را انجام دهيم که معمولاً نمی کنيم. طبيعتاً من ايرانی بودم و می‌خواستم روی ايران متمرکز شوم و ماريا برزيلی بود و می‌خواست در باره برزيل فيلم بسازد.

بنابراين تصميم گرفتيم يک جور تبادل فرهنگی داشته باشيم. ما به شمسی (بازيگر ايرانی فيلم) گفتيم که فردا يک خانمی به ديدارت می‌آید که تو نمی شناسی و نمی توانی باهاش حرف بزنی و ما می‌خواهيم از اين صحنه فيلم بگيريم و به اين ترتيب آن‌ها را در موقعيت غريب قرار داديم.»

ماریو ادوارد،‌ دانشجوی برزیلی نیز درباره علت انتخاب این موضوع می‌گوید: «ما می‌خواستیم نگاه تازه‌ای به مهاجرت داشته باشیم. از این رو تصمیم گرفتیم فیلمی درباره زبان بسازیم. این‌که چطور عده زیادی از مردم در لندن زندگی می‌کنند، اما بعد از سال‌ها زندگی در این کشور هنوز نمی‌توانند انگلیسی حرف بزنند. رخشان به ما گفت درباره موضوعی فیلم بسازید که قلبا به آن نزدیک باشید. او ما را تشویق کرد سعی‌مان را بکنیم و ما خیلی خوش شانس بودیم که این کار را کردیم.»

[[photow05]]

فیلم کوتاه پرسه (Saunter) ساخته راس مک الوین، به اعتقاد من بهترین فیلم این مجموعه بود که ساختار مستند دقیق و هوشمندانه‌ای داشت. فیلم‌ساز با دوربین روی دست،‌ ايان سینکلر (Iain Sinclair) نویسنده سرشناس انگلیسی را که عمدتا درباره لندن و جغرافیای آن می‌نویسد، دنبال می‌کند. 

مهم‌ترين کتاب سينکلر کمربندی لندن (London Orbital) است که وی در آن از تجربيات و مشاهدات خود هنگامی که پای پياده کمربند دور لندن (M25) را طی می کرد، حرف زده است.

در فيلم پرسه، راس مک الوين، همزمان به طور موازی دو برادر دوقلوی مهاجر را نشان می‌دهد که در گوشه میدان ایستاده‌اند و اطرافشان را نگاه می‌کنند. اين سینکلر به آن‌ها می‌رسد و آن‌ها جلو رفته و از او می‌پرسند که وقتی در خیابان پرسه می‌زند، آیا به ساختمان‌های اطراف و معماری آن‌ها نیز توجه دارد؟ این پرسش تبدیل به گفتگویی جذاب بین آن‌ها در باره پیاده‌روی در لندن و عمل مشاهده می‌شود.

یانز فرنز و مریم موفق در فيلم راه مال کيست (Whose Lane Is It?)، مشکل دوچرخه‌ سواری در لندن را سوژه خود کرده بودند. در این فیلم مریم را می‌بینیم که سوار بر دوچرخه خود می‌شود و در خیابان‌های لندن گردش می‌کند و با دوچرخه سوارهای دیگر و رانندگان اتوبوس درباره مشکلات دوچرخه سوارها در لندن حرف می‌زند. 

[[photow06]]

فیلم شروع خوبی دارد. فیلم‌ساز دوربینش را جلوی دوچرخه می‌بندد و نمای بعدی نمای زاویه دید فیلم‌ساز است که در خیابان حرکت می‌کند. اما دو فیلم‌ساز نتوانستند به خوبی این موضوع را پرداخت کنند و تماشاگر در پایان به نتیجه روشنی نمی‌رسد.

یانز فرنز درباره این تجربه خود می‌گوید: «اين یک تجربه شهری بود و ما در پروسه فیلمسازی فهمیدیم که چه تعبیرهای متعددی درباره دوچرخه سواری وجود دارد.»

اما فیلم سیمرغ، محصول همکاری سه دانشجوی ایرانی، ژاپنی و انگلیسی درباره یک گروه موسیقی زیرزمینی ایرانی در لندن بود. فیلم‌سازان در فرصت اندکی که در اختیار داشتند، توانستند افراد گروه و انگیزه‌های آن‌ها را برای تشکیل این گروه موسیقی در لندن بشناسانند. 

فیلم، تدوین حرفه‌ای و دقیقی داشت؛ اما در مجموع از سطح یک ویدئو کلیپ زیبا درباره یک دسته موسیقی فراتر نمی‌رفت. کیوکا دانشجوی ژاپنی و سازندگان این فیلم درباره آن چنین می‌گویند: «این فیلم درباره همکاری یک عده موسیقی‌دان در یک کانتکست غیر بریتانیایی بود. این فیلم انعکاسی از زندگی همه ما خارجی‌ها در لندن است. فرقی نمی‌کند شما ایرانی باشید یا از ملیت دیگر.»
 
مهرنوش فیلم‌ساز ایرانی گروه، درباره تجربه خود از شرکت در کارگاه فیلم‌سازی رخشان بنی‌اعتماد می‌گوید: «برای ما فرصت بزرگی بود که با خانم بنی‌اعتماد و تحت راهنمایی او باشیم. من قبلاً فقط یک مستند سه دقیقه‌ای ساخته بودم. اما در این کلاس به اندازه یک سال چیز یاد گرفتم.»

وی درباره ایده ساختن فیلم سیمرغ می‌گوید: «من می‌خواستم یک فیلم درباره موسیقی آندرگراند ایرانی بسازم و این گروه را در یوتیوپ پیدا کردم و دوست داشتم و می‌خواستم بیشتر آن‌ها را بشناسم. شعرهای این گروه درباره درد و غم غربت و جدایی از وطن است، اما آن‌ها این درد و غم را تبدیل به شادی کرده‌اند.»

‌در پایان این جلسه رخشان بنی اعتماد برداشت خود از این کارگاه پنج روزه فیلم‌سازی را چنین جمع‌بندی کرد: «واقعیت اینکه این وورک شاپ در یک زمان خیلی کوتاهی برگزار می‌شد و من همه تلاشم را کردم که در این زمان کوتاه بتوانیم بهترین بازده را داشته باشیم. 

نه مسابقه‌ای در کار بود که کسی بهترین فیلم را بسازد و نه قرار بود که فیلم‌های عجیب و غریبی حاصل این وورک‌شاپ باشد. درواقع برای من بهترین نتیجه آن تلاشی بود که باید در طول این پنج روز بچه‌ها می‌کردند. 

من همیشه فکر می‌کنم یک مستند‌ساز در وهله اول یک چریک است. یعنی کسی است که بتواند بلافاصله در شرایط مختلف، موقعیت خودش را درک بکند و تصمیم بگیرد. و خلاصه اين‌که بايد شجاعت داشته باشد. 

باید حتماً یک راه و مسیری را من انتخاب می‌کردم که عملی باشد که در طول پنج روز، بعضی از بچه‌هایی که اصلاً تا حالا فیلم هم نساخته بودند، بتوانند این کار را انجام بدهند. شبیه بچه‌ای بود که هنوز راه رفتن بلد نیست و تو بايد به آن‌ها شنا ياد بدهی. من از اين تجربه‌ای که داشتم خيلی خوشحالم.

<hr>

<small>در همین زمینه:
<a href="/jahed/2008/04/post_261.html">رخشان بنی‌اعتماد: پرچم دستم نمی‌گيرم و شعار نمی‌دهم</a>
<a href="/jahed/2008/04/post_260.html">«مشکل سینمای ایران، اقتصادی است» </a>

]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/jahed/2008/04/post_262.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/jahed/2008/04/post_262.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کلاکت</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 27 Apr 2008 15:47:05 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رخشان بنی‌اعتماد: پرچم دستم نمی‌گيرم و شعار نمی‌دهم</title>
         <description><![CDATA[«سینمای رخشان بنی‌اعتماد» عنوان کنفرانس یک‌روزه‌ای بود که در ادامه‌ی برنامه‌ی بزرگداشت این فیلم‌ساز ارزشمند ایرانی روز شنبه ۱۹ آوریل (۳۱ فروردین) در دانشگاه سواس لندن برگزار شد.

در این کنفرانس که جنبه‌ی آکادمیک داشت، مثل اغلب کنفرانس‌های دانشگاهی، مقاله‌هايی درباره‌ی ویژ‌گی‌های مختلف آثار بنی‌اعتماد ارائه شد و سخنرانان هر کدام بعد از خواندن مقاله‌ی خود به پرسش‌های حاضران در کنفرانس پاسخ دادند.

[[sound]]

پروفسور آنابل سربرنی (Annabelle Sreberny) استاد مطالعات رسانه‌ای در دانشگاه سواس لندن و دکتر سعيد زيدآبادی‌نژاد مدرس سينما در سواس، رياست پنل‌ها را به عهده داشتند.

نخستین سخنران، رکسان ورزی دکترای مردم‌شناسی از دانشگاه کلمبیا بود که مقاله‌ی خود را درباره‌ی مفهوم مادری، ایثار و پیامدهای بعد از جنگ در فیلم‌های «بانوی اردیبهشت» و «گیلانه» بنی‌اعتماد ارائه کرد.

به اعتقاد ورزی برای سال‌ها دو گفتمان عمومی در جامعه ايران بعد از جنگ وجود داشته: گفتمان سکولار که جنگ را ناديده گرفته يا از آن شانه خالی کرده و گفتمان دولتی که گفتمانی ايدئولوژيک و مذهبی بود و فرهنگ شهادت را تبليغ می کرد. اما به نظر ورزی، زنان در فيلم‌های رخشان در جايگاهی ميان اين دو گفتمان مسلط قرار دارند و بر سر حق زن بودن خود با بخش مادرانه خود در حال چانه‌زنی اند. 

[[photow01]]

ورزی با اشاره به شخصیت «فروغ کیا» در فیلم بانوی اردیبهشت گفت، که رخشان در این فیلم زنانگی و مادر بودن را کنارهم قرار داده و به فروغ اجازه می‌دهد که یک زن و در عین‌حال یک مادر باشد و از این نظر این فیلم فیلمی رادیکال است. 

به گفته‌ی‌ وی، بنی‌‌اعتماد در گیلانه نیز نشان می‌دهد که چگونه مسئولیت خانواده و دولت در نهایت بر دوش زنان می‌افتد، خصوصا در زمانی که پروژه‌ی دولتی شهادت شکست می‌خورد.

تيلی والنس (Tilly Walnes) فوق‌لیسانس تاریخ سینما از دانشگاه برک بک (Birkbeck) لندن، سخنران بعدی  بود که در مورد عناصر ملودرام در فیلم «زیر پوست شهر» صحبت کرد. والنس در مقاله‌ی خود با اشاره به تئوری توماس السه سر نظریه‌پرداز آلمانی فیلم در مورد ملودرام، سعی کرد نشان دهد که فیلم‌های رخشان بنی‌اعتماد علی‌رغم وابستگی به ژانر ملودرام با مدل السه سر تفاوت بازری دارد. 

به اعتقاد والنس، به دلیل وجود سانسور و محدودیت‌های بیانی، فیلم‌های رخشان به جای تکیه بر دیالوگ و جنبه‌های بصری بر صدا و افکت‌های صوتی متکی‌اند و به این طریق عواطف انسانی در فیلم‌های او منتقل می‌شود. به علاوه وجود عناصر مستند در فيلم‌های بنی‌اعتماد، عامل ديگری است که خوانش السه سری فيلم‌های بنی‌اعتماد را دچار مشکل می‌سازد.

مقاله‌ی ترانه‌ی دادار، دانشجوی دوره‌ی دکترای دانشگاه کویین مارگارت اسکاتلند به مخاطب‌شناسی فیلم‌های بنی‌اعتماد مربوط بود. به نظر دادار سینمای بنی‌اعتماد با طیف گسترده‌ای از مخاطبان زن و مرد سروکار دارد. وی تصوير ميل و جنسيت زنانه و گرايش به رئاليسم اجتماعی را دو ويژگی مهم سينمای بنی اعتماد دانست.

[[photow02]]

دادار در بررسی خود براساس فیلم‌های «خون بازی»، «بانوی اردیبهشت» و«گیلانه» به این نتیجه رسید که سوژه‌ی زنانه در این فیلم‌ها بر سر هویت زنانه‌ی خود در یک گفتمان مردسالارانه سرگرم چانه‌زنی بوده است. به گفته‌ی دادار این واقعیت که فیلم‌های بنی‌اعتماد پرسش‌هایی را به صورت صریح یا غیرمستقیم درباره‌ی زنان مطرح می‌کند، نشان می‌دهد که سینمای او مشارکت فعالی در گفتمان زنان در سینمای ایران داشته است. 

وی با اشاره به شخصیت فروغ در فیلم بانوی اردیبهشت گفت، فروغ هم‌زمان جای سوژه و ابژه در نگاه خیره‌ی مردانه یا «gaze» را اشغال می‌کند. به اعتقاد دادار، بانوی ارديبهشت کولاژی از روايت‌های متفاوت درباره‌ی زنان است و هر روايت در ذهن فروغ در کنار روايت‌های ديگر قرار می‌گيرد. 

با تغيير فرم فيلم از فرم داستانی به فرم نيمه مستند، از روايت اصلی فيلم تا روايت های فرعی در باره زنان ديگر، فروغ جايگاه چندگانه ای را اشغال می کند. او همزمان در جايگاه فيلمساز(بنی اعتماد)، جايگاه کاراکتر اصلی فيلم(فروغ کيا) و جايگاه تماشاگر قرار می گيرد.

کریس گو (Chris Gow) که به تازگی پایان‌نامه‌ی دکترایش را درباره‌ی سینمای ایران به پایان برده، در مقاله‌ی خود بر ویژگی‌ خودبازتابی (self-refelexivity) در فیلم بانوی اردیبهشت بنی‌اعتماد متمرکز شده بود. به عقیده‌ی کریس، یکی از ویژگی‌های سینمای بعد از انقلاب ایران جنبه‌ی خودبازتابی و بینامتنی آن است و بسیاری از فیلمسازان ایرانی در کارهایشان صریحا به کار فیلمسازان دیگر یا کارهای قبلی خود ارجاع می‌دهند و فیلم‌های بنی‌اعتماد نیز از این زاویه قابل بررسی‌اند. به عنوان نمونه در فیلم بانوی اردیبهشت، شخصیت‌های فیلم‌های قبلی بنی‌اعتماد در قالب تصاویر مستندی که فروغ کاراکتر اصلی فیلم درباره‌ی انتخاب مادر نمونه می‌سازد، در فیلم حضور پیدا می‌کنند.

[[photow03]]

سخنران بعدی، حمیدرضا صدر نویسنده و منتقد سینمایی از ایران بود که مقاله‌ای را درباره‌ی مثلث عشقی در فیلم «نرگس» و جنبه‌های جنسی متفاوت دو زن اصلی فیلم (آفاق و نرگس)- و به تعبیر صدر، «زن باکره و زن فاحشه»- ارائه کرد.

به اعتقاد صدر، این نوع مثلث عشقی قبل از «نرگس» در سینمای ایران وجود نداشت و بعد از آن در فیلم‌های ایرانی مطرح شد و از این نظر فیلم «نرگس» در زمان خود یک فیلم غیرمتعارف در سینمای ایران به حساب می‌آید. به گفته‌ی صدر، نرگس تنها فیلمی درباره‌ی عشق نیست، بلکه درباره‌ی سکس است و شخصیت آفاق، به خاطر وجود تابوهای اخلاقی و اجتماعی، تمایلات جنسی خود را نسبت به عادل در پس نقاب مادر و محبت مادرانه پنهان کرده است.

عاطفه رضوی (نرگس)، يک دختر باکره تيپيکال پر از طراوت و تازگی است، ولی فريما فرجامی ظاهر دزد و فاحشه را دارد. اين دوگانگی بين جسم و روح، باکرگی و فاحشگی، نيمه اول فيلم را اشباع کرده است. به گفته‌ی صدر، رخشان در فيلم خود يک جامعه اخلاق گرای متعصب را تصوير می‌کند که اين شخصيت‌های زن در آن زندگی می‌کنند.

صدر در قسمتی از مقاله‌‌ی خود گفت، در حقیقت رابطه‌ی زن مسن و مرد جوان در جامعه و سینمای ایران یک تابو بوده و هست، اما فیلم نرگس نگاه متفاوتی به آدم‌هایی که خارج از چارچوب عشق سنتی قرار دارند، می‌اندازد. به گفته‌ی صدر، فریما فرجامی نقش تراژیکی در فیلم نرگس دارد. او در صحنه‌های اولیه‌ی فیلم خیلی بیچاره و بدبخت به نظر می‌رسد و ما به مفهوم «گروتسک» زن پیر نزدیک‌ایم، ولی به تدریج او به چهره‌ای مهربان و سمپاتیک تبدیل می‌شود.

عنوان مقاله‌ی مریم قربان‌کریمی دانشجوی دوره‌ی دکترای دانشگاه ادینبرا (ادينبورگ)، «توازن جنسیت در فیلم‌های بنی‌اعتماد از دهه‌ی نود تا امروز» بود. قربان‌کریمی که تز دکترای خود را درباره‌ی زنان در سینمای ایران می‌نویسد، از شاگردان مسترکلاس رخشان هم بود و فیلم کوتاهی نیز به نام پست آفيس (Post Office)، با همکاری دو تن از شاگردان دیگر این کلاس و زیر نظر بنی‌اعتماد، درباره‌ی تعطیلی دفاتر پست محلی در لندن ساخته است.

[[photow04]]

حرف اصلی قربان‌کریمی در مقاله‌اش این بود که رخشان بنی‌اعتماد در فیلم‌هایش توانسته تعادلی بین جنسیت زنانه و جنسیت مردانه به وجود بیاورد. به نظر او با این که شخصیت‌های محوری فیلم‌های بنی‌اعتماد غالبا زنان هستند، اما او برخلاف فیلمسازان فمینیست ایرانی، تصویر یک بعدی از زن در فیلم‌های خود ارائه نکرده و همه‌‌ی گناهان جامعه را به دوش مردان نمی‌اندازد. 

به اعتقاد قربان کریمی، رخشان نمی‌خواهد فیلم‌های خود را مثل فیلمسازان فمینیست دیگر محدود به دسته یا جنس خاصی کند، بلکه به جای آن به مسایل دیگری توجه می‌کند که مسئله‌ی همه‌ی جامعه است. او ترجیح می‌دهد به جای این که یک فیلمساز زن یا فمینیست شناخته شود، فقط فیلمسازی باشد که تصادفا زن به‌دنیا آمده است. او نگاه خود را به جهان، محدود به نگاه زنانه نمی کند و فیلم‌های او نه به یک بخش خاص جامعه، بلکه به همه‌ی مردم تعلق دارند.

اما سخنرانی آلن برونه (Alain Brunet)، فیلمساز فرانسوی باعنوان مادر در سینمای بنی‌اعتماد، یکی از جذاب‌ترین بخش‌های این کنفرانس بود. برونه سال‌ها در ایران زندگی کرده و مدت‌ها گوینده‌ی بخش فرانسه‌ی رادیو بین‌المللی تهران بوده و به همین دلیل به زبان فارسی مسلط است. استفاده‌ی وی از واژه‌ها و عبارت‌های فارسی در لابه‌لای مقاله‌اش که با لهجه‌ی شیرین فرانسوی ادا می‌کرد، باعث نشاط خاطر ایرانیان حاضر در سالن کنفرانس شد. وی بارها در مقاله‌اش رخشان بنی‌اعتماد را به عنوان سرکار خانم خطاب کرد.

[[photow05]]

برونه در سخنرانی‌اش، به بررسی اهمیت نقش و جایگاه مادر در سینمای بنی‌اعتماد پرداخت. به اعتقاد او هیچ فیلمسازی به خوبی رخشان بنی‌اعتماد نتوانسته تصویر مادر را در سینمای ایران خلق کند. برونه شخصیت مادر فیلم «زیر پوست شهر» را با شخصیت ننه دلاور برشت مقایسه کرد. 

وی پيش از انقلاب فيلمی داستانی در ايران به نام آتش جنوب ساخت که بازسازی فيلم معروف هانری ژرژکلوزو يعنی مزد ترس بود. وی هم‌اکنون سرگرم نوشتن کتابی درباره‌ی سینمای رخشان بنی‌اعتماد است.

عسل باقری دانشجوی دوره‌ی دکترای نشانه‌شناسی در دانشگاه سوربن فرانسه است. باقری در مقاله‌اش با عنوان «چگونه تابوهای بین مردان و زنان را آشکار کنیم»، با رویکرد نشانه‌شناسانه به تحلیل سکانس‌هایی از فیلم «روسری آبی» رخشان بنی‌اعتماد پرداخت.

[[photow06]]

مقاله‌ی باقری، نمونه‌ی دقیقی از یک متن آکادمیک بود که براساس یک متد و در یک چارچوب تئوریک به خوانش یک متن سینمایی(روسری آبی) می‌پرداخت. باقری در مقاله‌اش سعی کرد با تکیه بر محدودیت‌ها و تابوهای حاکم بر سینمای ایران نشان دهد که چگونه رخشان بنی‌اعتماد با استفاده از تمهیدات سینمایی موفق شده است عشق و روابط انسانی و تمایلات جنسی را در «روسری آبی» به نمایش بگذارد. مقاله باقری به تعبيری، نشانه شناسی سانسور در سينمای ايران بود.

آخرین مقاله‌ی ارائه شده در این کنفرانس مربوط به خانم نغمه‌ ثمینی، منتقد فیلم، نمایشنامه‌نویس و استاد ادبیات نمایشی دانشگاه تهران بود، با عنوان «تضاد بین دیالوگ و خشونت در فیلم‌های رخشان بنی‌اعتماد». ثمینی در مقاله‌اش به بررسی تاثیر گفتمان خشونت در آثار بنی‌اعتماد و مقایسه‌ی هرم قدرت در پنج فیلم بنی‌اعتماد، یعنی «نرگس»، «بانوی اردیبهشت»، «روسری آبی»، «زیر پوست شهر»، و «خون بازی» پرداخت.

به نظر ثمينی از فيلم نرگس تا خون بازی، رابطه بين خشونت و ديالوگ در فيلم‌های بنی اعتماد تغيير کرده است. در نرگس، دو شخصيت مخالف گفت‌وگويی را با هم آغاز می‌کنند، در روسری آبی امکان ديالوگ بين آدم‌های مختلف از طبقات اجتماعی متفاوت وجود دارد، اما در خون بازی فرصت گفت‌وگو بين هيچ‌کدام از شخصيت‌ها به وجود نمی‌آيد و سارا به تدريج از يک ناظر خشونت به يک موضوع خشونت و بعد عامل خشونت درباره خود و در مرحله‌ی آخر به عامل خشونت درباره ديگران تبديل می‌شود.

مقاله‌ی ثمینی بسیار طولانی‌تر از وقتی بود که برایش در نظر گرفته شد و به همین دلیل هنگام خواندن مقاله‌اش تشنجی در سالن کنفرانس به‌وجود آمد.

سرانجام لورا ماروی (Laura Malvey) نظریه‌پرداز سرشناس فیلم و استاد مطالعات فیلم دانشگاه برک بک لندن به جمع‌بندی و تحلیل فشرده‌ی مقاله‌های ارائه شده پرداخت. به عقیده‌ی لورا ماروی، رخشان بنی‌اعتماد علی‌رغم مشکلات زنان فیلمساز در جامعه‌ ایران مشارکت فعالی به عنوان یک زن در سینمای ایران داشته و فیلم‌های او رنج زنان ایرانی را به خوبی تصویر کرده و به آنها صدایی بخشیده که بتوانند خود را روی پرده بیان کنند.

[[photow08]]

به گفته‌ی ماولوی، رخشان توانسته تصوير سنتی، يک بعدی و سطحی از مادر در يک جامعه پدرسالار را بشکند. زنانی که در سکوت زندگی می کنند و زنانی که با اين سکوت در چالش اند. به اعتقاد مالوی، از دید فمینیستی تصویر اسطوره‌ای زنان مثل تصویر مریم مقدس، مادر مسیح مصلوب که قرن ها دوام آورده، بوسیله‌ی زنان شکسته می‌شود و آنها را به مسیرهای دیگری هدایت می‌کند.

به اعتقاد لورا ماروی رخشان به عنوان یک فیلمساز زن با تصویر مادرانه در چالش است و این پرسش را مطرح می‌کند که آیا زنان می‌توانند در پشت چهره‌ی مادرانه نادیده گرفته شوند؟ 

پس از قرائت مقاله‌ها از رخشان بنی‌اعتماد دعوت شد که پشت تریبون قرار گرفته و به پرسش‌های حاضران در کنفرانس پاسخ دهد. جلسه‌ی رخشان به جلسه‌ای پرتنش ميان او و فمينيست‌های ايرانی دو آتشه تبديل شد. رخشان بعد از تشکر از دانشگاه سواس و سخنرانان گفت: امروز حالت کسی را داشتم که شاهد جراحی ذهن خود بود.

از رخشان سوال شد: فيلم‌های ايرانی يا خيلی روشنفکرانه يا احمقانه اند. چرا در اين وسط چيزی مثل سرگرمی هوشمندانه وجود ندارد؟ فيلم‌های تو هم در رده‌ی فيلم‌های عميق و سنگين قرار می‌گيرد.

رخشان پاسخ داد: من هميشه اين شانس را داشتم که فيلم‌های مرا مردم عادی ديده‌اند و خيلی خوب ارتباط برقرار کرده‌اند. خيلی از فيلم‌های من با اينکه تجاری نبودند، اما مورد استقبال عموم واقع شدند. راه رفتن روی لبه‌ی اين مرز که هم سينما را تنها به عنوان وسيله سرگرمی نديد و هم با مخاطب ارتباط برقرار کرد، کار دشواری است. 

آنگاه زيبا ميرحسينی مستندساز ايرانی مقيم لندن که در ميان مخاطبان حضور داشت، از رخشان پرسيد: خيلی از فيلم‌های زنان ايرانی فمينيستی است، اگرچه آنها خود را فمينيست نمی‌دانند. آيا تو خودت را فمينيست می‌دانی يا خير؟

رخشان در جواب گفت: سوال‌هايی است که آدم دوست دارد روشن جواب آنها را ندهد. من هيچ‌گاه نخواستم خودم را در قالب يک واژه و تفکری قرار دهم و مخاطبين خودم را دسته‌بندی کنم. من فکرم را از طريق فيلم‌هايم بيان کرده‌ام و فکر می‌کنم هنوز دارم راجع به اکثريت مردم و مخاطبين حرف می‌زنم. فمينيسم هنوز برای اکثريت مردم شناخته شده نيست و من نمی‌خواهم بخش مهمی از مخاطبان خودم را از دست بدهم.

ميرحسينی ادامه داد: فمينيسم يک واژه بد در فرهنگ ايران و فرهنگ‌های ديگر است، اما پاسخ تو و فيلم‌های تو در اين مورد پارادوکسيکال است.

رخشان پاسخ داد: وقتی قبول داری مفهومی که از فمينيسم در جامعه وجود دارد مفهوم بدی است و فکر می‌کنند که عامل تمام ظلم‌های رفته بر زنان، مردان هستند پس من نمی‌خواهم با قرار گرفتن در چهارچوب چنين معنايی مخاطبان خودم را از دست بدهم.

در اينجا از رخشان سوال شد: شما بخشی از صدای زنان ايرانی را نشان داديد. پس چطور می‌توانيد فقط به اين دليل که درک مردم از فمينيسم غلط است، خود را کنار بکشيد. چرا به درست کردن اين درک در جامعه کمک نمی‌کنيد.

رخشان گفت: کار من ساختن فيلم است و من حرف‌هايم را با فيلم‌هايم می‌زنم. شعار نمی‌دهم و پرچم هم دستم نمی‌گيرم. ادعا هم ندارم.

در پاسخ به اين پرسش که آيا فيلم‌هايت بيشتر تفسير هويت خودت نيست تا واقعيت، رخشان چنين گفت: حتما هر آنچه در يک فيلم و يک اثر ديده می‌شود، تجربه‌ی شخصی آدم نيست، بلکه می‌تواند بازتاب دغدغه‌ها و مشغله‌های ذهنی آن آدم باشد. من با درک عميق موقعيت آدم‌ها در باره‌شان فيلم می‌سازم. آدم‌هايی که فراموش شده جامعه هستند و با ديدن بخشی از زندگی خود به خودآگاهی می رسند. 

من به خاطر شناختی که از زنان دارم بيشتر روی شخصيت های زن متمرکز شده ام و فکر می کنم در جامعه ای مثل جامعه ما، خودباوری و آگاهی مهم ترين اصل حرکت زنان به طرف به دست آوردن حقوقشان است و من دارم در اين مسير حرکت می کنم. شما به من بگوييد که يک فمينيست چه کار می تواند بکند؟

فرشته شکيب، دانشجوی دوره‌ی دکترای انيميشن از رخشان پرسيد: شما می‌گوييد فيلم‌هايتان با مردم خوب ارتباط برقرار می‌کند. آيا فقط ارتباط با تماشاگر برايتان مطرح است؟ يعنی هيچ هدف فمينيستی نداريد؟ يعنی کارتان نمی تواند به تصحيح درک مردم از مفهوم فمينيسم کمک کند؟

رخشان جواب داد: معنی حرف من اين نبود که من فقط برای مخاطب عام فيلم می سازم بلکه می خواهم با مخاطب عام ارتباط برقرار کنم. وقتی فيلم من در نظرخواهی منتقدان رای اول را می آورد، طبيعتا فيلم‌های من تجاری نيست.

در اينجا شيلا ويتاکر منتقد و نويسنده‌ی سرشناس انگليسی که در جلسه حضور داشت، با گفتن جمله‌ای به اين بحث طولانی و خسته کننده در باره‌ی فمينيسم پايان داد. حرف شيلا اين بود که چون رخشان زن است لزوما نبايد فيلم‌های او فمينيستی باشد. فيلم‌های رخشان درباره‌ی عدالت اجتماعی، فقر و مسایل مهم جامعه است و البته او فمينيست است.

پس از آن ريچارد تپر، استاد سابق دانشگاه سواس و کسی که درباره‌ی سينمای ايران تحقيق می‌کند، پرسشی را درباره‌ی ژان روش، مستندساز فرانسوی مطرح کرد. تپر می‌خواست بداند که آيا به نظر رخشان فيلمسازان ايرانی از ژان روش که زمانی از ايران هم ديدار کرد و سبک فيلمسازی سينماوريته او تاثير گرفته‌اند يا نه؟

رخشان پاسخ دقيقی به اين سوال نداد و تنها گفت علاقه فيلمسازان هم نسل او سينمای موج نو فرانسه و نئورئاليسم ايتاليا بوده است.

(اگرچه سوال تپر نياز به بررسی دقيق و همه جانبه دارد، اما در اين مورد می‌توان گفت فيلمسازانی چون کامران شيردل خصوصا در آن شب که بارون اومد، پرويز کيمياوی و عباس کيارستمی در مستندهايشان تا حد زيادی تحت تاثير سينماوريته بوده اند).

از رخشان سوال شد: چه فيلمی را بيشتر از همه دوست داری؟
رخشان گفت: هميشه گفته‌اند فيلم‌های آدم مثل بچه‌های آدم‌اند، اما اين بچه آخری هميشه با آدم می‌مونه.
آخرين سوال را پرستو دوکوهکی از رخشان پرسيد: شما هميشه درباره‌ی تاثير مسایل اجتماعی بر نسل جوان فيلم ساخته‌ايد. آيا می‌خواهيد به ساختن فيلم در اين زمينه ادامه دهيد؟

رخشان در جواب گفت: موضوع‌های زيادی درباره‌ی نسل شما وجود دارد که قابل طرح است، اما پرداختن به آنها ساده نيست. يعنی شما در گذار از سنت به مدرنيته از دست ما پدرمادرها چه می‌کشيد. اين از موضوع‌هايی است که خيلی به آن فکر می‌کنم.

<hr>

مرتبط:
<a href="http://radiozamaaneh.com/jahed/2008/04/post_260.html">«مشکل سینمای ایران، اقتصادی است»</a>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/jahed/2008/04/post_261.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/jahed/2008/04/post_261.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کلاکت</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 25 Apr 2008 18:15:38 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«مشکل سینمای ایران، اقتصادی است» </title>
         <description><![CDATA[<strong><small>«کلاکت» اسم برنامه‌ی تازه‌ای است که به مهم‌ترین اخبار و رویدادهای سینمایی هفته می‌پردازد. پرویز جاهد قرار است در این برنامه به صورت فشرده به معرفی فیلم‌های تازه بپردازد، همچنین به اخبار، گزارش‌های مربوط به فستیوالها، هفته‌های مختلف فیلم، سمینارها و کنفرانس‌های سینمایی در دانشگاه‌ها.</small></strong>

[[sound]]

هفته‌ای که گذشت، هفته‌ی مرگ تعدادی از چهره‌های‌ نامدار سینمای جهان بود. از بازیگران بزرگی چون «ریچارد ویدمارک»، «پل اسکافیلد» و «چارلتون هستون» گرفته است تا فیلم‌سازان برجسته‌ای چون «آنتونی مینگلا» و «ژول داسن». درباره‌ی تک تک آنها در برنامه‌ای جداگانه حرف خواهم زد. 

اما مهم‌ترین رویداد سینمایی هفته در لندن که با سینمای ایران ارتباط دارد، بزرگداشت «رخشان بنی‌اعتماد»، کارگردان زن مطرح سینمای ایران و سازنده‌ی فیلم‌های خوبی چون «نرگس»، «بانوی اردیبهشت»، «زیر پوست شهر» و «خون بازی» است. 

در این برنامه که از سوی موسسه‌ی «بی‌.اف.آی» BFI لندن و با همکاری دانشکده «سواس»SOAS و «بنیاد میراث ایران» Iran Heritage برگزار می‌شود، اکثر فیلم‌های مستند و داستانی رخشان بنی‌اعتماد به نمایش درمی‌آید و رخشان خود‌ نیز، در جلسه‌های دیدار با تماشاگران به پرسش‌های آنان پاسخ می‌دهد.

کارگاه فيلم‌سازی با عنوان«مستر کلس رخشان» که از سوی موسسه اين سايت (In Sight) و با حضور بنی‌اعتماد برگزار شد و کنفرانس یک‌روزه‌ای درباره‌ی سینمای رخشان که اواخر هفته‌ی جاری در دانشکده سواس برگزار می‌شود، از برنامه‌های دیگری است که برای بزرگداشت این فیلم‌ساز ارزشمند سینمای ایران تدارک دیده شده است. 

[[photow04]]

اين نخستين بار است که بعد از عباس کيارستمی، از يک فيلم‌ساز ايرانی در چنين سطح وسيعی در لندن تقدير می‌شود. نمایش فیلم‌های رخشان از روز ۱۱ آوریل در مجموعه‌ی «ان.اف.تی» NFT لندن شروع شده و تا ۱۷ آوریل ادامه خواهد داشت.

روز گذشته نیز بعد از نمایش فیلم «خون بازی»، آخرین ساخته‌ی بنی‌اعتماد، وی در جلسه‌ی گفت‌وگوی بسیار گرم و پرشور با «شیلا ویتا‌کر»، نویسنده‌ی و منتقد فیلم سرشناس انگلیسی که از علاقمندان سینمای ایران است، شرکت کرده و به پرسش‌های شیلا و حاضران در جلسه درباره‌ی فیلم‌های خود پاسخ داد. 

در آغاز این جلسه رخشان در پاسخ به پرسش شیلا که چه عاملی باعث شد که از فیلمسازی مستند به فیلمسازی داستانی کشیده شدید، چنین گفت:
«‌همین‌طور که شیلا گفتند، من از تلویزیون و مستندسازی شروع کردم. ولی درسال‌های بعد از انقلاب، شرایط کار در تلویزیون خیلی سخت و هر روز سخت‌تر شد و تقریباً برای من غیرممکن بود. 

از آن‌جا به سینما آمدم و در بخش خصوصی ‌کار کردم. کار راحتی نبود. همان موقع چندتا فيلمنامه نوشتم که اجازه ساخت نگرفت. اولين فيلمنامه‌ام که تصويب شد، خارج از محدوده بود که با فريد مصطفوی نوشتم و اولين فيلمی بود که يک فيلم‌ساز زن در سيستم حرفه‌ای و بخش خصوصی می‌ساخت و کار راحتی نبود. تهيه کننده فکر می‌کرد که من بايد مشاور مرد داشته باشم. چون فکر می کرد نمی‌توانم با گروه ارتباط برقرار کنم اما کم کم قضيه عادی شد».

آنگاه شیلا ویتا‌کر با اشاره به خودآگاهی فمینیستی و خودآگاهی اجتماعی در آثار رخشان، پرسشی را درباره‌ی مخاطبان سینمایی او مطرح کرد که رخشان چنین پاسخ داد:
«‌من می‌خواهم تاثير موقعيتی را که در فيلم‌هايم مطرح می‌کنم بر تماشاگران احساس کنم. طبیعی است که نظر منتقدان فیلم همیشه برایم مهم است. ولی برایم بیشتر اهمیت دارد که ببینم تاثیرش بر مردمی که فیلم را می‌بینند چطور است و اينکه آيا فيلم‌های من باعث ايجاد يک چالش و بحث بين مردم و سياست‌گذاران فرهنگی می‌شود؟».

[[photow02]]

به دنبال آن شیلا از رخشان پرسید که چگونه تصمیم می‌گیری موضوعی را به صورت مستند یا داستانی بسازی؟ 

رخشان در پاسخ گفت: 
«‌در مورد انتخاب موضوع که واقعیت‌اش می‌توانم بگویم، بیشتر از آن که من موضوع را انتخاب کنم، موضوع من را انتخاب می‌کند. به این معنا هم شاید این ذهنیت درست باشد. چون وقتی ذهنم مشغول یک موضوع می‌شود، طبیعتاً به طرف آن موضوع برای طرحش کشیده می‌شوم. 

زمانی هم که مشغول تحقیق فیلم می‌شوم، آن موقع آنقدر برايم مهم نیست که می‌خواهم داستانی بسازم یا مستند و فکر می‌کنم این در طول تحقیق بیشتر برایم روشن می‌شود. و وقتی که برایم روشن شد که داستانی بسازم یا مستند، از آن‌جا به بعد ادامه‌ی تحقیق‌ام طبیعتا متفاوت می‌شود».

بنی‌اعتماد درباره‌ی دشواری‌های تصویب فیلمنامه در سینمای ایران با اشاره به فیلم «زیر پوست شهر» گفت:
«‌شاید جالب باشد بگویم برایتان. یکی از فیلمنامه‌هایی که قرار بود اولین فیلم‌ام بشود، پانزده‌سال بعد از نوشته ‌شدن ساخته شد. زمانی که داشتم فیلمنامه‌ی «زیر پوست شهر» را... نه زیر پوست شهر مستندی که امروز دیدید- من یک فیلم داستانی دیگر به همين نام دارم- زمانی که داشتم فیلمنامه‌اش را می‌نوشتم، باران دخترم را باردار بودم. و این فیلمنامه زمانی اجازه‌ی ساخت گرفت که باران پانزده سالش بود و یکی از نقش‌های اصلی فیلم را بازی ‌کرد».

وی درباره‌ی مستندهای تلویزیونی‌اش گفت:
«‌ما یک اصطلاحی داریم که می‌گوییم کلیشه‌ای پانصد واژه‌ای. یعنی یک زمانی فقط پانصد کلمه بود که می‌توانست از تلویزیون پخش بشود. با هر کسی مصاحبه می‌کردند باید همان پانصد واژه را حداکثر می‌گفت و نه چیزی بیشتر از آن. طبیعتاً جای نمایش فیلم مستند در ایران خیلی محدود است، چون اکران که نمی‌شود.

تلویزیون هم با همان محدودیت‌هایی که گفتم فیلم را نشان می‌دهد. ولی خب این فیلم (منظور رخشان فيلم مستند به کی می‌خواهيد اين فيلم‌ها را نشان دهيد، است) به خیلی از جاها رفت. به مجلس رفت و به خیلی از جاهایی که در واقع دیدنش برایشان خیلی خیلی شوک‌آور بود».

وی درباره‌ی چگونگی شکل‌گيری فيلمنامه «خون بازی» گفت: 
«‌یک سال برای مستند زیر پوست شهر تحقیق کردم. در طول این مدت به موضوعات زیادی برخوردم که هرکدام می‌توانست موضوع فیلم داستانی‌ام باشد. اما من تنها به قصه نیاز نداشتم، بلکه می‌خواستم نگاه تازه‌ای به اعتیاد پیدا کنم. 

من دوسال به‌طور کامل درباره‌ی اعتیاد تحقیق کردم. یک‌ماه با یک خانواده زندگی کردم و لحظه‌ای از آن‌ها جدا نشدم. دنبال این بودم که ماهیت واقعی اعتیاد را بشناسم و بفهمم چرا ترک اعتیاد ممکن نیست. بعد از آن احساس کردم آمادگی نوشتن آن فيلمنامه را دارم. زمانی که به جزيیات زندگی آن‌ها پی بردم».

آنگاه شیلا ویتا‌کر درباره‌ی جنبه‌های فمینیستی و جنسیت زنانه در فیلم‌های رخشان توضیحاتی داد و پرسشی را درباره‌ی ارتباط تماتیک بين سه فيلم او يعنی روسری آبی، نرگس و بانوی ارديبهشت که وی از آن‌ها به عنوان تريلوژی رخشان اسم برد، مطرح کرد. 

رخشان نیز در جواب گفت:
«‌باور کنید شنیدن و خواندن راجع به فیلم‌هایم برایم خيلی جذاب‌تر از حرف‌زدن راجع به آن‌هاست. کاش می‌شد تا آخر جلسه شیلا صحبت کند و من گوش کنم... نه، واقعاً این ارتباطی که الان صحبت‌اش را شيلا کرد، خب من خودم هیچ وقت اینجوری فکر نکردم. یعنی قرار هم نیست فکر کنم راجع به این که با برنامه‌ی قبلی که سه فیلم با این مضمون و با این نگاه به این موضوع بسازم. موضوع را انتخاب می‌کنم، ولی این‌که چه زنجیر پنهانی، موضوع سه فیلم‌ام را به هم نزدیک می‌کند، برای خودم هم خیلی جالب است». 

به دنبال آن بحث سانسور و محدودیت‌های سینمای ایران در تصویرکردن زنان مطرح شد. خانم بنی‌اعتماد در مورد تمهیدات سینمایی ویژه‌اش در فیلم «بانوی اردیبهشت» برای گریز از دست سانسور و محدودیت‌های سینمای ایران گفت: 

«می‌بینید که چقدر سخت است که ما با امکاناتی که نداریم، چطور باید فیلم بسازیم. امروز داشتيم با حميدرضا صدر حرف می‌زديم و ديديم که بازيگر زن در سينمای ايران، نمی‌تواند از عنصر بدن و مو برای نشان دادن موقعيت انسانی استفاده کند و تنها بايد از ژست‌های صورت استفاده کند. فيلمنامه‌نويس و کارگردان هم بايد دایم به اين فکر کنند که چطور با اين محدوديت ها کنار بيايند. 
در بانوی اردیبهشت یک رابطه‌ی عاشقانه بین یک مرد و یک زن میانسال تحصیل‌کرده از طبقه‌ی متوسط وجود دارد. طبیعتاً این‌ها نمی‌توانستند مثلاً در یک رستوران وسط شهر بنشینند و راجع به آب و هوا با هم حرف بزنند. 
من مدام به دنبال پیداکردن یک راه حل بودم که هم بتوانم این عشق را نشان بدهم و هم به مشکل برنخورم. در نهایت مرد را اصلاً به طور کلی حذف کردم. به اعتقاد خیلی از کسانی که فیلم را دیده‌اند، یکی از عاشقانه‌ترین فیلم‌هایی بود که دیده شده».

وی در پاسخ به این سوال شیلا ویتا‌کر که آیا هرگز به ساختن فیلمی برای سرگرمی فکر کرده‌اید، گفت: 
«من کارگردان خيلی خوش شانسی هستم چون هم منتقدان و هم مردم فيلم های مرا دوست دارند و هم در جشنواره ها موفق است اما من فقط بلدم یکجور فیلم بسازم و همیشه هم اینجور فیلم‌ها را می‌سازم.» 

آنگاه يکی از حاضران در جلسه سوالی را درباره‌ی پایان ابهام‌آمیز فیلم «خون بازی» مطرح کرد که  اين ابهام به نظر او در فيلم های ايرانی مد شده و این که در آخر اين فيلم معلوم نمی‌شود باران کوثری اعتیاد را ترک می‌کند یا نه. 

رخشان توضیح داد: «من در سن و سالی نیستم که تابع مد باشم و آخر فیلم‌ام را هرطور که بخواهم تمام می‌کنم. در مورد اعتیاد، این واقع‌بینانه‌ترین پایان بود. چون فریب‌کاری‌ست اگر می‌گفتم که دختری در موقعیت باران، اعتیاد را ترک می‌کند».

شرکت کننده ديگری پرسيد: «منتقدانی مثل امير قادری و نيما حسنی‌نسب، گفته‌اند که فيلم خون بازی در شان شما نيست اما شما گفته‌ايد که اين فيلم، نزديک‌ترين فيلم به سبک شماست. ممکن است در اين باره بيشتر توضيح بدهيد؟»

رخشان در پاسخ گفت:
«‌من فکر می‌کنم که اين نظری که از اين دونفر آورديد و من نمی دانم که کی اند، اصلا نقادی فيلم نيست بلکه يک جور شبيه گله گذاری خانوادگی است». 

از رخشان بنی ‌اعتماد پرسیدم:
 خانم بنی‌اعتماد! شما علی‌رغم رویکرد مستندی که در فیلم‌هایتان دارید، معمولا از بازیگران حرفه‌ای استفاده می‌کنید. در حالی که اين یک سنت و یک عنصر اساسی در سینمای بعد از انقلاب ایران، بخصوص سینمای هنری بوده که معمولا با بازیگران غیرحرفه‌ای و نابازيگر کار کرده‌اند. چرا شما کار با بازیگر حرفه‌ای را ترجیح می‌دهید بر بازیگر غیرحرفه‌ای؟

پاسخ رخشان چنين بود:
«‌رویکرد سینمای مستند در فیلم سینمایی فقط یک شکل و یک روش ندارد. کاری که من می‌کنم شناخت دقیق و خیلی نزدیک به واقعیت، گرفتن و برگرداندن آن به خیال کامل و برگرداندن آن تصویر و خیال ذهنی به طبیعی‌ترین و واقعی‌ترین شکلش است و در این کار اگر لازم باشد از بازیگر حرفه‌ای استفاده می‌کنم. ولی هیچ اصراری به استفاده از نابازیگر ندارم. 

چون در هیچ قانونی هم گفته نشده است که اگر کار بخواهد به مستند نزدیک بشود، حتماً باید از نابازیگر استفاده کنم. نابازیگر، در واقع نقش خودش را می‌تواند خوب بازی کند. ولی بازیگر حرفه‌ای‌، البته من در مورد فیلم‌های خودم صحبت‌ می‌کنم، به گونه‌ای می‌تواند بازی بکند که کاراکتر را هزار وجهی‌اش کند و مخاطبین مختلف و از دیدگاه‌های مختلف بتوانند با آن ارتباط بگیرند».

در پايان جلسه، من پرسش ديگری را در مورد شرايط امروز سينمای ايران مطرح کردم:
به نظر می‌رسد در سال‌های اخیر سانسور و محدودیت‌ها در سینمای ایران، خیلی قویتر شده. سوال من این است که شما آینده‌ی سینمای ایران را چگونه می‌بینید، با توجه به این محدودیت‌هایی که اخیراً از سوی وزارت ارشاد اعمال شده، چطور خودتان را با اين شرايط تطبیق می‌دهید؟

رخشان پاسخ داد:
«‌خدا نکند خودمان را تطبیق بدهیم، این‌که چطوری می‌توانیم از کنارش بگذریم، یک واقعیت وجود دارد و آن اينکه شرایط ایران را بايد از درون دید. تصویری که ازایران هست، نه این که حتماً غیرواقعی‌ست، ولی تفسیرش فرق می‌کند. از بیرون وقتی اتفاقی می‌افتد، شرایط یک کم سخت‌تر می‌شود، به نظر می‌آید که دیگر کارکردن غیرممکن است.

ولی وقتی توی ایران هستید و در طول نزدیک به سی سال هر روز با یک شرایط جدید روبه‌رو می‌شوید، برایتان دیگر راه رفتن از کنار این شرایط، عادی می‌شود. یعنی به این معنا نیست که شرایط سخت نمی‌شود، بلکه به این معنا که شما یک وجه سخت‌ترشدن را می‌بینید و ما هر روز داریم بالا و پایین را می‌بینیم در داخل.

ولی آن چیزی که مسلم است‌، من فکر می‌کنم سینمای ایران توانسته است در شرایط خیلی خیلی سخت هم یک‌جوری سرپا بایستد. آن چیزی که دارد سینمای ایران را در واقع از پا درمی‌آورد، شرایط اقتصادی است.

اين‌که در واقع آن سینمایی که از آن به عنوان سینمای ایران اسم برده می‌