<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>رضا دانشور</title>
      <link>http://radiozamaaneh.com/daneshvar/</link>
      <description></description>
      <language>en-us</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Sun, 24 Aug 2008 19:47:57 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>بدرود با خاطره‌خوانی</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>نزدیک یک سال و نیم پیش برنامه‌ی خاطره‌خوانی را به مدیر رادیو زمانه پیشنهاد کردم و ایشان از آن استقبال کرد.

مبنای این پیشنهاد، یکی اهمیتی بود که برای حافظه و یادآوری تجربه در رشد و شعور جامعه قائل بودم و دیگر، ایجاد امکانِ تجربه‌ی نوشتن برای همه، و لذت بردن از نقل و شنیدن ماجرای خود و دیگری، و سرانجام به‌ دست دادن زمینه‌هایی برای فکر کردن، و شناخت.
 
این تجربه، همان‌طور که یک‌بار هم در اوایل امر به آن اشاره کردم در رادیوی کشورهای دیگر انجام شده و نتایج درخشانی به بار آورده بود.

به‌عنوان مثال در رادیوی ملی آمریکا توسط نویسنده‌ی آمریکایی «پل استر» که نهایتاً به چاپ موفقِ مجموعه‌ی خاطرات، در چندین زبان، منجر شده بود. یا در رادیوی فرهنگی فرانسه به شکل‌های دیگر که هنوز ادامه دارد یا در رادیوی مصر توسط نویسنده‌ی مصری، «نبیل ناعوم».

در ابتدا استقبال مخاطبان رادیو زمانه از این برنامه بسیار دلگرم‌کننده بود. اما به تدریج ارسال خاطرات کاستی گرفت و سرانجام تقریباً به صفر رسید.

بحث در باب علل جامعه‌شناسی و روان‌شناسی اجتماعی این عدم موفقیت، کار اهل فن و متخصصین است. اما تا آنجا که مربوط به کار رادیویی ما می‌شود من از علل این ناکامی بی‌خبرم.

امیدوارم شنوندگان و خوانندگان علاقه‌مند، کاستی‌ها و کمبودهای کار را گوشزد کنند تا لااقل این وجه قضیه روشن شود و دست‌مایه‌ای باشد برای بهتر شدن کارهای بعدی و دیگران...

بنابراین برنامه‌ی این هفته‌ی ما برنامه‌ی بدرود است. بدرود با برنامه‌ی خاطره‌خوانی حداقل به این شکل و شیوه‌ای که تاکنون بوده است.

اما مضمونِ خاطره‌ی امروز تحول و موفقیت است. خاطره‌ای از یک جوان ایرانی که به هلند‌، آمستردام، مهاجرت می‌کند و ذهنیت ِ محدود و نارسِ او در محیط جدید شکل می‌گیرد و زندگی خوبی برای خودش دست و پا می‌کند.

خاطره، صمیمانه و طنزآمیز نوشته شده و ذیل خاطره‌ی اصلی به زندگی راوی هم در جریان زمان اشاراتی دارد که در ذهن شنونده داستان دومی را می‌تواند شکل بدهد.
 
این خاطره را که نویسنده‌ی آن «عباس عاملی»، نامِ «جواد» داده است، می‌خوانیم.</small></strong>

[[sound]]

<strong>«جواد»</strong>

مدت‌ها بود که از جواد خبری نداشتم با وجودی که می‌دانستم در همین شهر زندگی می‌کند. این بی‌خبری مانع از آن نمی‌شد که بخواهم بدانم او اکنون چه می‌کند.

می‌دانستم برادر کوچک‌ترش چند سال قبل با ویزای دانشجویی به اینجا آمده‌، ماندگارشده، و نزد جواد و همسر خارجی‌اش زندگی می‌کند.
 
حالا ،هم او بود که پس از یک فاصله‌ی چند ساله تلفن می‌زد. گوشی را که برداشتم از وقاری که در صدایش بود کمی تعجب کردم. صمیمانه من و همسرم را به جشن فارغ‌التحصیلی برادرش دعوت می‌کرد.

آدرس را یادداشت کردم و روز مقرر با همسر و دخترم سوار ماشین شدیم و به سمت خانه‌اش راه افتادیم.

همان‌طور که در خیابان‌های فرعی از برابر خانه‌های لوکس و درختان پرشکوفه می‌گذشتیم؛ به یاد زمانی افتادم که دانشجو بودم و در یک آپارتمان کوچک دو اتاقه زندگی می‌کردم.

از ایران خبر داده بودند که جواد قصد دارد بیاید اینجا و بماند و از من می‌خواستند به‌عنوان فامیل هوایش را داشته باشم. رابطه‌ی فامیلی ما دور بود‌، درحقیقت جواد برادرِ زنِ برادرم بود.

خود او را در تمام زندگی‌ام فقط دوبار دیده بودم. بار اول تازه از سربازی آمده بود. جوانکی بود با سری تراشیده که لکه‌های کچلی قدیمی در آن سفید می‌زد. کاپشن، شلوار لی و کفش کتانی پوشیده بود.

بار دوم، در خیابانی شلوغ، با یکی از رفقایش پشت سرِ یک دسته دختر دبیرستانی راه افتاده و متلک می‌گفتند. آنجا هم لباس او هم‌رنگ و جفتِ لباس رفیقش، کاپشن، شلوار لی و کفش کتانی بود.

قرار بود جواد با اتوبوس وارد آمستردام شود. به ایستگاه اتوبوس‌های مسافربری رفتم و منتظر شدم تا اتوبوسی از راه رسید و جواد اولین مسافری بود که از آن پایین پرید.

همچنان کاپشن و شلوار لی به تن و کفش کتانی سفیدی به پا داشت و ساک کوچکی هم به شانه‌اش آویخته بود. تا چشمش به من افتاد با صدای بلندی که توجه سایرین را جلب کرد گفت‌:
- سلام. 
درشت‌تر از زمانی شده بود که او را دیده بودم. موهای فری و خاکستری شده‌ی سرش، لکه‌های بازمانده از کچلی را پوشانده بودند.

رنگ خاکستری موهای‌اش ارثی و زود‌رس بود و هیچ تاثیری در ظاهر جوانش نداشت. ضمن چند ماچ آبدار با همان صدای رسا احوال‌پرسی کرد. پرسیدم:
- سفرت راحت بود؟
دستش را به علامت «‌نه» بلند کرد و با صدایی که دیگر به فریاد شبیه بود گفت:

- نه بابا، دهن ما را سرویس کردند... ما‌در فلان‌ها... با پاس و ویزای قانونی ۴۸ ساعت ما را در گمرک سین‌جیم کردند و چیزی نمانده بود که ما را برگردانند... مثل این‌که بو برده بودند که ما نمی‌خواهیم برگردیم.

صدای جواد باعث شده بود چندتا از مسافرین دور ما حلقه بزنند و به تصور این‌که ممکن است به من حمله کند، ما را می‌پاییدند.

ناچار شدم با طرح سوالی آرام به میان صحبتش بیایم تا بلکه با عوض کردن موضوع هیجانش بخوابد. پرسیدم:
- از خانواده‌ی من در ایران چه خبر؟
چهره‌اش باز شد و این‌بار حرکات دست و سر هم به فریادهایش اضافه کرد.

- نه نه نه! الحمدالله مادرجان‌تان حالش خوب است... بعد از آن سکته دیگر هیچ خطری پیش نیامده! هیچ نگران نباشید...

نمی‌دانستم که مادرم سکته کرده بود. بین راه بدون وقفه راجع به تک‌تک فامیل‌ها، چه آن‌ها که می‌شناختم و چه آن‌ها که نمی‌شناختم شرح مبسوطی از اوضاع‌شان می‌داد.

پرسیدم:
- چرا تصمیم گرفتی ایران را ترک کنی؟
 ابتدا چینی به پیشانی انداخت و پس از لحظه‌ای گفت:
- خب انجا ثروت، صیغه، مشروب درجه یک مال آخوند و پاسدار است شلاقش هم مال ما جوان‌ها.
پرسیدم:
- راستش را بگو تا حالا شلاق هم خوردی؟
 جواد به جایی خیره شد و آهسته گفت:
- شلاق؟
 چهره‌اش درهم شد و آهسته به من گفت:
- دهن‌تان قرص است؟

گفتم:
- معلومه. ببین اگر می‌خواهی نگویی نگو...
گفت:
- چرا بابا ما به شما اطمینان داریم... تازه حالا دیگر کی هست که شلاق نخورده باشد؟!
گفتم:
- من هم در زندان شلاق خورده‌ام، چیزی نیست که از آن خجالت بکشم.
گفت:
- آخر ما را برای دختر‌بازی زدند... رفته بودیم زیارت مشهد... پشت ضریح یک دختری بود که خیلی حال می‌داد... ما هم رفته بودیم چسبیده بودیم به او.

یک مرتیکه یقه‌ی ما را از پشت گرفت بردند کمیته... جلوی ملاء عام... به آن می‌گویند ملا عام... یعنی همه‌ی مردم... شلاقم زدند... یک آخ هم نگفتم که کون‌شان بسوزد.
   
معمولاً وقتی مسافری از راه می‌رسد خسته و بی‌رمق است و می‌خواهد استراحت کند. جواد اما سرشار از انرژی بود و می‌توانست ساعت‌ها با صدای بلند حرف بزند و آدم را وادارد به او گوش بدهد.

پرسیدم:
- حالا اینجا چکار می‌خواهی بکنی؟
- خب درس می‌خوانیم... الحمدالله اینجا کنکور منکور لازم ندارد... شاید انشاء‌الله ما هم توانستیم مهندسی‌، چیزی، بشویم.

به خانه رسیدیم و از دو اتاقم یکی را در اختیار او گذاشتم و از او خواستم که مرا هم دیگر شما خطاب نکند. 
خیلی زود به صدای بلند و شنیدن ماجراهایش عادت کردم.

بیشتر خاطراتش مربوط بود به دخترهایی که شناخته و ناشناخته عاشق‌شان شده بود و با هیچ یک هم به جایی نرسیده بود. حتی از یکی هم کشیده‌ای خورده بود.

اما هنوز از لمس آن دست بر صورتش حسی عاشقانه داشت. شب‌ها تا دیر‌وقت در رختخوابش دراز می‌کشید و با صدای بلندی که می‌توانست تا خیابان برسد، راجع به موضوعی صحبت می‌کرد که برایش جالب بود.

شور و انرژی او در شیوه بیانش موضوع را شنیدنی می‌کرد. وقتی هم که حرفش تمام می‌شد به سرعت عجیبی به خواب ناگهانی عمیقی فرو می‌رفت و من را که سُبک‌ خواب بودم بیدار به‌جا می‌گذاشت.

در ایران از طریق تماشای دی‌وی‌دی‌ها، دختران غربی را دیده بود که با چشمان آبی، موهای بلوند در کلوپ‌های رقص مست می‌شدند و گاه با مردی که دل‌شان می‌خواست می‌رقصیدند یا دوست می‌شدند.

حالا جواد خودش در غرب بود. در خیابان با دیدن دختری زیبا آهی عمیق می‌کشید و از ته قلب فریاد می‌زد
- آی خدا؟ ما هم می‌خواهیم!!

به‌جز ساعتی که به کلاس زبان می‌رفت همیشه مثل سایه دنبالم بود. به کتابخانه که می‌رفتم کنارم می‌نشست و از روی کتاب لغت رونویسی می‌کرد و از گوشه‌ی چشم سالن را زیر نظر داشت.

به محض این‌که دختری را تنها می‌دید کتاب لغتش را برمی‌داشت و به سراغ او می‌رفت. از دور می‌دیدم چند کلمه‌ای رد و بدل می‌شد و جواد با قیافه‌ای دماغ‌سوخته برمی‌گشت سرجایش و می‌گفت: 
- این هم پرید!!   یا: - بالاخره یکی هم به تور ما می‌افتد!!

رفته رفته یقینش به این‌که زن‌های غربی فاسد، خراب و آسان هستند، چیزی که در ایران گفته می‌شد، تبدیل به شک شده بود.

معهذا متعجب بود که پس چرا آن‌ها که این همه خوش‌اخلاق هستند و جواب سلام آدم را می‌دهند، به رختخواب نمی‌آیند؟! یا به قول خودش پس چرا راه نمی‌دهند؟!

چیزی زن‌ها را از او می‌رماند فقط سر و وضعش نبود بلکه وقاحت معصومانه‌ی نگاه سمجش بود که شاید زن‌ها خود را در آن برهنه می‌دیدند.

در چشمانش تمنای وصال دیده می‌شد. موهای طلایی، چشم‌های آبی و پوست سفید بی‌تابش می‌کرد. دختران دانشجو در کتابخانه از زیر نگاهش می‌گریختند و دعوتش را به نوشیدن قهوه یا یک قولِ قرار، رد می‌کردند.

اما جواد بیدی نبود که با این بادها بلرزد. علی‌رغم ناکامی‌ها در نامه‌هایی که به دوستانش می‌نوشت آن‌ها را در ستایش زیبارویان خوش‌خو و لذت معاشرت با آن‌ها سهیم می‌کرد و عکس‌هایی را که با دختران هم‌کلاسش گرفته بود برای‌شان می‌فرستاد.

تقریباً هر روز از رفقایش در ایران نامه دریافت می‌کرد و به آن‌ها نامه می‌نوشت. یکی از این عکس‌ها که من شاهد گرفته شدنش بودم؛ جواد را کنار آگهی تبلیغاتی بزرگی نشان می‌داد‌: تصویرِ شش زن برهنه که برای نشان دادن شورت‌های ساخت کارخانه‌ی مربوطه، پشت‌شان را به دوربین کرده بودند.

از به یاد آوردن این خاطرات داشتم به صدای بلند می‌خندیدم که همسرم گفت به چه داری می‌خندی؟ ما داریم در این محله گم می‌شویم و تو در عالم خودت داری می‌خندی؟! بالاخره آدرس را پیدا کردیم.

خانه‌ای زیبا، سر نبش یک خیابان سرسبز در محله‌ای مرفه‌نشین. زنگ زدم، مردی نسبتاً چهار شانه با سری گرد و براق، تراشیده با تیغ و لباسی شیک در را به روی ما باز کرد.

روبوسی و احوال‌پرسی کردیم، با صدای آرام که شباهتی به فریادهای جوادِ آن روزها نداشت ما را به سالن پذیرایی دعوت کرد.

همسرش «اریکا» با موهای بلوند، چشمان آبی و پوستی سفید به استقبال‌مان آمد و با فارسی شکسته بسته‌ای خوش آمد گفت.

برادر جواد که در گوشه‌ای با رفقایش مشغول صحبت بود با دیدن ما دستی تکان داد. پسر چهار ساله‌اش از دور با چشمانی کنجکاو نگاه‌مان می‌کرد. جواد صدایش زد:
- گاسپر! گاسپر! کام هیر مین زون!.. بعد به فارسی ادامه داد:
- پسرم بیا پیش عمو!

روی مبل نشسته بودیم. میهمانان دیگری هم آمدند. طبق معمول سخن از اوضاع ایران رفت. جواد گوش می‌داد و گاه اگر لازم می‌شد با صدایی آرام و شمرده نظرش را بیان می‌کرد. پیدا بود در جریان وقایع ایران هم هست و اخبار را دنبال می‌کند.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/daneshvar/2008/08/print_post_100.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/daneshvar/2008/08/print_post_100.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطره‌خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 24 Aug 2008 19:47:57 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ما اخراج شده‌ایم</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>خاطره‌ی این هفته‌ی ما «ما اخراج شده‌ایم» نام دارد و فرستنده آن آقای ح ـ تقی‌زاده است. شباهت تصادفی اسم ایشان با سید حسن تقی‌زاده، انقلابی نامدار دوران مشروطیت و سناتور بعدی رژیم پهلوی، یکی از نکته‌های بامزه‌ی متن حکایت است و متضمن معنایی در بیرون متن که استنتاج و تعبیر آن را می‌گذاریم برای شنوندگان. به خاطر طولانی‌تر بودن این خاطره نسبت به محدودیت وقت برنامه، به‌قول بیهقی: مستقیم بر سر داستان می‌شویم.</small></strong>

[[sound]]

مدیر داشت با گردن کج بیخ گوشم پچ‌پچ می‌کرد و دیگران وانمود می‌کردند از جریان بی‌خبرند:
- حتما سوء تفاهمی شده
 به دادگاه اداری احضار شده بودم. مدتی بود منتظرش بودم. دیگر داشتم نگران می‌شدم. آنقدر که لازم بود حالتی جدی گرفتم و طوری که همه بشنوند گفتم:
- به هر حال مطمئنم از این جا گزارشی نرفته.     
مدیر گفت: منم مطمئنم.
   
 و فورا سرخ شد و با بیچارگی به همکاران نگاه کرد که همچنان مشغول وانمود کردن به بی‌خبری؛ انگار چیزی از حرف‌ها را هم نشنیده بودند. هیچ کدام‌شان را درست نمی‌شناختم. از آن‌ها که با هم استخدام شده بودیم، من آخرین نفر باقی مانده در این مدرسه حتی در این شهر بودم. یک بز گر میان گله.
 
آ‌‌ن‌قدر چایی خوردنم را طول دادم تا همه‌ی گله برگشتند سر کلاس‌های‌شان. به مدیر گفتم می‌خواهم یکی دو تا تلفن بکنم. گفت:
- خواهش می‌کنم بفرما!   گفتم:
 - خصوصیه

طوری از جایش بلند شد که فکر کردم با کله می‌خواهد بیاید توی دماغم. صدای میان غرش و ناله از فک فشرده‌اش بیرون آمد:
- حالا دیگه ما نامحرم شدیم!  گفتم: 
- مگه قبلا صیغه‌ی خواهر برادری خونده بودیم؟

نگاه تیز و تندی به صورتم شلیک کرد و رفت بیرون. اول شماره‌ی صاحب خانه‌ام را گرفتم و گفتم فکر مستاجر جدیدی باشند. بعد به زحمت هاشم را گرفتم. سرش شلوغ بود. پرسید می‌توانم دیرتر زنگ بزنم؟ گفتم نه. گفت: پس زود بگو!   
گفتم: یک شریک برات پیدا کردم. 
گفت: بیرونت کردن؟
گفتم: فردا دعوت دارم به دادگاه اداری.
گفت: ممکنه فرمالیته باشه. 
گفتم: به هرحال دلم برای مشتریای انواع زیرجامه‌های زنانه لک زده. 
گفت: دیروز از کمیته اخطار اومده باید اسمش رو عوض کنیم.

صدای زنانه‌ای مثل یک قطره عسل چکید توی گوشی تلفن: خاک بر سرشون کنن!
هاشم گفت: فقط حق داریم کاموا بفروشیم، اسم مغازه رو هم باید عوض کنیم. پرسیدم: کی بود؟. 
گفت: یکی از مشتری‌ها. 
گفتم: اسمش رو می‌ذاریم کاموا فروشی هاشم تقی‌زاده و اخوی. 

پرسید: کی می‌آیی؟  
گفتم: کی کار شیطونه. 
گفت: خبرش رو بهم بده! 
گفتم: خودش رو تحویلت می‌دهم. 
گفت: فردا رو می گم. 
صدای غرغر مشتری‌هایش درآمده بود، گوشی را گذاشتم. 

<center>***</center>

دادگاه اداری پشت یکی از درهای یک شکل دالانی دراز بود. مخصوصا دو سه دقیقه‌ای دیر رسیده بودم. حالم از نشستن در اتاق‌های انتظار گرفته می‌شد.

دق‌الباب کردم. صدایی گفت بفرمایید. صدا داد می‌زد از حلقوم آخوند می‌آید. در را که باز کردم شک‌ام بیشتر شد. اگرچه دیگر داشتن ته ریش همگانی شده بود و مشاهده‌ی آن در صورت کسی که هم رییس، هم دادستان و هم قاضی دادگاه باشد جزو هیچ کدام از عجایب هفتگانه دنیا محسوب نمی‌شد. 

سرش را بلند نکرد. گفتم خب این هم برای شروع بازی و میدان نبرد را با یک نگاه سریع ضبط کردم. آن‌طوری که میز را زیر چنگال پر ابهتش گرفته بود، به عقاب نوجوانی می‌مانست که دارد به تقلای مضحک بچه موشی که سرنوشتش از نوک فولادی او آویزان است نگاه می‌کند. 

شاید هم داشت موش را نقاشی می‌کرد. دختر و پسری جوان،‌ یک صندلی در میان نوک صندلی‌های‌شان مچاله شده بودند. رنگ به صورت نداشتند. از چشمان‌شان اضطراب می‌جوشید. 

فورا و بدون مقدمه دلم برای‌شان سوخت. افسوس خوردم چرا در را آنقدر محکم باز نکردم که بخورد به دیوار و طرف را از جا بپراند. 

یاد «جان وین» بخیر که درِ کافه را باز می‌کرد و می‌گفت:«نسناس همچین می‌زنم تو پوزت که مثل اعلان به دیوار بچسبی.» 

ویرم گرفت که باید به داد این بچه‌ها برسم. احتمالا معلم ابتدایی بودند و حتما تازه کار. لابد توی دفتر مدرسه لبخندی رد و بدل کرده بودند و یکی از اعضای اطلاعات بیست میلیونی به وظیفه‌ی شرعی‌اش عمل کرده و گزارش‌شان را داده بود. 

توی چشم‌های دخترک خندیدم و به او و در و دیوارو همسایه‌اش گفتم: سلامن علیکم.  

عقاب نوکش را بالا کرد. گفتم صبر کنم تا نطقش باز شود. باز شد. ـ برادر تقی‌زاده؟   گفتم: خودشه. 

تا تصمیم بگیرد متهمی که من باشم روی کدام صندلی بنشاند، کنار جوانک نشستم و گفتم: البته ربطی به سناتور مرحوم نداره.
- بله؟ 
ـ منظور این بود که تشابه اسمی باعث سردر گمی نشه، البته شوما باید همه‌ی اطلاعات رو داشته باشین

راند اول را شروع کرده بودم. جوانک توجهش جلب شده بود اما جرات نمی‌کرد نشان دهد. گفتم: شانس آورد قبل از انقلاب مرد! رویم به جوانک بود. 

عقاب گفت: - مقصود؟
گفتم: خب اگه زنده می‌موند باید به خیلی چیزا جواب می‌داد!

و باز رویم را گرفتم به سمت همسایگان جوانم.
- البته نه در دادگاه اداری، در دادگاه تاریخ!

جنگ را حسابی مغلوبه کرده بودم و داشتم کیف می‌کردم. عقاب بالا تنه‌اش را شق کرد وگفت: وحالا نوبت شماست! 

جوان‌ها دوباره قوز کردند. 

گفتم: فرقش اینه نه شما دادگاه تارخین و نه اینجانب حاج سید حسن تقی‌زاده‌ی تبریزی!

و برای مستمعین جوان توضیح دادم: انقلابی‌ای که همکار ضد انقلاب شد!.
عقاب گفت: رسیدیم به اصل مطلب.

اصل مطلب این بود که وضع و حال این دو تا حواسم را پرت می‌کرد. دلم می‌خواست راست روی صندلی‌های‌شان می‌نشستند. دلم می‌خواست سرشان را بالا می‌گرفتند. دلم می‌خواست به یکدیگر نگاه می‌کردند، لبخند می‌زدند.
 
ـ اما اینکه حالا نوبت ماست؟! مثل اون مثل معروفه که می‌گه تاریخ دوبار تکرار می‌شه و دفعه‌ی دومش کاریکاتور دفعه‌ی اوله! 

گفت: مارکس! 
گفتم: بله احتمالا.
گفت: قطعا! ما در جریان افکار و عقاید شما هستیم.  
گفتم: ما خودمون که نیستیم! حالا بفرمایید! 
گفت: برادر تقی‌زاده، سر کلاس گفته‌اید انقلاب کنونی دنباله‌ی انقلاب مشروطه است!
گفتم: من تاریخ درس می‌دم!
ـ ... و فرموده‌اید دعوای اصلی بین مشروطه و مشروعه است!... 

حرفش را قطع کردم: ـ ... و همین چیزاست که اگه تقی‌زاده زنده بود باید جواب می‌داد.
ـ ... و گفته‌اید اینها همان مشروعه‌چی‌ها هستند که حالا انتقام اعدام آقا شیخ فضل‌الله را می‌گیرند!

دیگر داشتم مطمئن می‌شدم فتحه‌های «ت»، «ر»، «ا» و چربی «عین» و خشکی «قاف» دارد از یک حنجره‌ی آخوندی می‌آید. 

گفتم: این سبک حرف زدن من نیست ولی حالا کجاش مورد ایراده؟ 

پوزخند مخلوطی زد پر از چیزهای ناروشن. نبایستی مجالش می‌دادم. اثر نامطلوبش ترس تماشاگران را تشدید می‌کرد. نگاه‌شان که کردم هنوز رنگ به صورت نداشتند.

پشت حرفم را گرفتم: با مشروعه‌‌ش مساله‌ای هست یا آقا شیخ رو شاید دار نزدن ما از خودمون درآوردیم؟
ـ شما باید حقیقت را به بچه‌های مردم تعلیم بدهید نه انکه به انقلاب بدبین‌شان کنید! در جمهوری اسلامی انتقام‌گیری در کار نیست، اسلام رحمت است و بخشایش.
گفتم: گزارشی که دست شما رسیده حقیقت نداره! من اسلام‌شناسی درس نمی‌دم،اما مطلبی در فرمایشات شما هست که اینجانب سردرنمی‌آرم، می‌گید اسلام رحمت و بخشایشه بعد می‌گید در جمهوری اسلامی انتقام در کار نیست، یعنی می‌خواید بگید جمهوری اسلامی خود ِاسلامه؟

باهوش‌تر از این بود که به دام بیفتد. 
حرفم را برید. هنوز البته اشکالات زیادی هست.
 
نشنیده گرفتم و دنبال کردم: ... و اگه بچه‌های مردم رو از پشت میز مدرسه می‌کشونن به میدون اعدام و دارشون می‌زنن، این مامورین دولت نیستن، خودِ خودِ اسلامه؟

انگار ضربه کمی سنگین بود. گونه‌اش قرمز شد و صدایش گرفت و گفت: دروغ و تهمت!

گفتم: به چشم خودم دیدم! شما که در جریان هستی!
ـ من با قاطعیت می‌گویم تو دروغ می‌گی و تهمت می‌زنی!
ـ و لابد هرچی هم که بگی وحی منزله؟

داشتم کار را به جایی می‌رساندم که نباید. اما همه‌اش به خاطر حضاری بود که فکر می‌کردم نباید آن‌طور قیافه‌ی ذلیل به خودشان می‌گرفتند. 

رو کردم به جوانک: مواظب باشین اگه ایرادی به حرفای ایشون بگیرین مثل اینه که به اصول دین گرفته باشین!

صدایی که انگار مال برادر دوقلوی عقاب بود با آرامشی مقتدرانه آمد: شلوغش نکن برادر! آن‌ها که تو دیدی قصاص ِجنایت خودشان و رفقای‌شان و افکارشان را پس می‌دادند و مستحقش بودند، همان‌طور که خودت لابد جنایت نکرده بودی، آزادت کردند و برگشتی سر کارت. 

گفتم: بعد یک سال! که نه ماهشم توی انفرادی گذشت و باقی قضایا که لابد نباید حرفش روبزنم! 
ـ حالا از این‌ها بگذریم.... 

لبخندش مخلوطی بود از دعوت به صلحی البته مسلح، تهدید ، و فضای خالی وسیعی برای عوض کردن تاکتیک. 

با خودم  گفتم حتما به قدر کافی تمرین بازجویی دارد. 
ـ ... حالا به خاطر عضویت در کدام گروه زندانی شده بودی؟ 

بالاخره اصل مطلب داشت معلوم می‌شد. گفتم: صبر کن! صبر کن! تند نرو! اگه می‌خوای اخراجم کنی من مشکلی با اخراج شدن ندارم. وقتت رو تلف نکن! این حقوقی که شما به من می‌دین می‌شه یک کله پاچه‌ی صبحونه، یک چلوکبابِ ظهر و رفت و آمد گاه‌گاهی به تهرون واسه دیدن اهل و عیال، این شام و ناهار، دیگه به آفتابه لگن ِ هفت دست نیاز نداره.

گفت: اِ؟ شما چلوکباب می‌خورید؟
گفتم : بعله! و صبحا‌ هم جای شما خالی، کله پاچه،‌ زبان و بناگوش. 

نمی‌دانم چه جادویی در کلمه‌ی کله‌پاچه بود که عقاب را به  لبخند واداشت و لحنش ناگهان دوستانه شد.
ـ نه برادر ما می‌خواهیم صحبت کنیم با همدیگه، راجع به مسائل بحث کنیم، اگر البته مخالفتی نداری.

به نظر رسید داریم خیلی با هم خودمانی می‌شویم. 
گفتم: خب این چیزهایی که تو می‌خوای بدونی یا مدارکش روداری و دیدی و یا می‌تونی زنگ بزنی پرونده‌ام رو بخوای و نگاه کنی. 

گفت: نه، حالا داریم خودمان صحبت می‌کنیم، مخفی که نیست. اتهامت چه بوده؟ مثلا کدام جریان؟ من واقعا علاقمندم ببینم این جریانات چه می‌گویند و چه هستند و می‌دانی.. ؟

نمی‌دانستم منظورش از این «می‌دانی»ِ آخری چه بود. ولی فکر کردم برای نفرات بعدی، که شاهد و حاضر بودند، می‌تواند مفید باشد.

گفتم: پس اگه می‌خوای بشینیم و گفتگو کنیم اول بگو یه چایی بیارن گلویی تازه کنیم!

نگاه ـ نگاهم کرد و از پشت میزش برخاست و لخ‌ لخ کنان بیرون رفت. دمپایی پایش بود، بدون جوراب و راه رفتنش به قطع و یقین آخوندی بود. 

حالا راه رفتن آخوندی چه جور راه رفتنی است؟ عقیده‌ها مختلف است!. با یک سینی و چهار تا چایی برگشت و کلاس درس‌مان شروع شد. 

ضمن توضیح اتهامم و ماجرای زندان و تبرئه شدنم تا توانستم ادبیات ممنوعه به سمع حضار رساندم. نظرش حسابی جلب شده بود.

- پس چطور شده که تو این همه اطلاعات درباره‌ی این جریان داری؟
گفتم: ترجیح می‌دم معلم باسوادی باشم! مساله منحصر به این جریان نیست، من در مورد همه‌ی جریانات سیاسی مطالعه دارم، از مخالف و موافق! اگه علاقمندی بپرس تا برات بگم!

شروع کرد از چپ و راست پرسیدن و صبورانه به جواب‌های عامدانه مفصل و بیشتر تئوریک من، گوش دادن. ضمن گفتگو آهسته آهسته خودمانی‌تر شد. به خصوص به دانستن افکار گروه‌های چپ علاقه نشان داد و هرگاه توانست اطلاعاتش را به رخ کشید. 

گاهی از گوشه‌ی چشم به یکی از دو متهم بعدی نگاهی انداخت. در مورد یکی از سازمان‌ها گفت: آن‌ها کمونیست ِملی هستند مثل تیتوی اهل یوگسلاوی. 

گفتم: اونا نه! ولی یک کسای دیگه‌ای هستن که این نکته در موردشون درسته.   گفت: بله آلبانی و انور خوجه!
گفتم: نه! اینا طرفدار آدمی هستن به اسم مائوتسه تونگ، و در کشوری به اسم چین.   

خندید و گفت: بله در جریان هستم.
 
برق خنده‌ای در چشمان دختر جوان خیالم را راحت کرد که حالا فضایی که می‌خواستم ایجاد شده است. حالا نوبت من بود که بگذارم او هم معلمی کند و چیزهایی از او در زمینه‌هایی که کمتر می‌دانستم و در حوزه‌ی تخصص او بود بپرسم و جواب بگیرم. 

حالا فضا برای او هم که شاید می‌خواست ثابت کند هیچ سوء نیت و تصمیم قبلی در مورد اخراج من ندارد مطلوب شده بود. شاید نسبت به هم همدلی موقتِ ناشی از ذاتِ گفتگو بوجود آمده بود. شاید هم واقعا دنبال مستمسکی می‌گشت که به من کمک کند. پرسید: خب حالا شما حاضرید بروید جبهه؟

به همان سرعتی که پرسیده بود جواب دادم : نه!
گفت: نه؟
گفتم: نه!
گفت: چرا؟
گفتم: اولا مامام نگران می‌شه! بعدشم از سن ما گذشته و معلوم  هم نیست فایده‌ای داشته باشه، چون مدت‌هاست دیگه نمی‌دونیم برای چی باید بریم کشته بشیم؟ دشمن که خیلی وقته برگشته خونه‌‌ش؟ 

آشکارا، مانده بود، و مات مات، نگاهم می‌کرد.
ـ که اینطور؟
گفتم: البته اگه زور باشه می‌رم. یعنی اگه قانون بگه رفتنم اجباریه و چاره‌ای نداشته باشم می‌رم.
- نه! نه! اجباری نیست، اصلا زوری نیست.
- پس، نمی‌رم!
- خیلی خب بفرمایید!

ما هم فرمودیم و رفتیم. از در که می‌آمدم بیرون، با آن چشمی که بدون نگاه مستقیم چیزها را به سرعتی برق آسا می‌بیند، دیدم دو معلم جوان سرجای‌شان راست نشسته‌اند و در نگاه رونق گرفته‌شان فعلا از ترس نشانی نمانده است.


فردا سر کلاس یک چشمم به در بود، یکی به پنجره. تا فراش در زد و گفت آقای مدیر کارم دارد. گفتم: بچه‌ها ما اخراج شدیم خداحافظ !
و از کلاس زدم بیرون. سکوت سنگینی پشت سرم ماند.

به آقای مدیر گفتم: می‌دونم نه تو و نه هیچ کدوم از همکارات برام گزارش رد نکردین، نه درباره‌ی لباس جین پوشیدنم، نه درباره‌ی ریش تراشیدنم و نه درباره‌ی شرکت نکردنم توی سخنرانی‌ها و مراسم مسخره‌تون، کاغذ رو بده و بگو کجا باید برم!  
گفت: باید  بری آموزش و پرورش تسویه حساب کنی و بعد هم رییس اداره حُکمت رو امضاء ‌کنه.

در آموزش و پرورشِ مرکز شهرستان، با دو آشنای دور و نزدیک برخورد کردم. آشنای دور، رییس حسابداری بود که می‌دانستم از هواداران رییس جمهورِ مخلوع است. 

گفتم: آقا ما اخراج شدیم.
دست داد و اظهار تاسفی گرم کرد و با قیافه‌ای خیلی جدی پرونده‌ام را نگاه کرد و گفت: شما سکه‌ی آزادی امسال‌تون رو نگرفته‌این، حواله می‌نویسم بروید بگیرید.

داشتم فکر می‌کردم کدام سکه‌ی آزادی؟ اگر منظورش سکه‌ی طلایی است که عیدها به معلم‌ها پاداش می‌دهند، من گرفته بودم... که مستخدمی صدا کرد و حواله را داد دستم و پرونده را زیر بغل مستخدم و روانه‌ی کارگزینی‌مان کرد. 

پرونده از بسیاری گزارش‌ها شده بود به قطر نیم متر. مستخدم با تعجب نگاهم می‌کرد که چرا دارم با خودم کرکر می‌خندم. رسیدیم پشت در اتاق رییس که قرار بود چشمم به جمالِ دومین آشنای آن روز روشن شود.
 
معلم شرعیاتی بود که قبل از تصفیه‌ها و فرارها و اعدام‌ها، زمانی که اغلب ما تازه استخدام شده‌ها، بچه‌های از خارج آمده، یا معلم‌های قدیمی، در دفتر دبیرستان جمع می‌شدیم، وسیله‌ی تفریح و خنده‌مان بود. 

مردی بود طاس، با شکمی بسیار بزرگ که ممکن نبود دهانش را باز کند و چیزی احمقانه نگوید. همیشه هم اول از خنده‌های ما متعجب می‌شد و بعد، از اینکه این همه طنزِ ناخودآگاه در حرف‌هایش هست، مفتخرانه شریک تفریح‌مان می‌شد.

وارد که شدیم رییس سرش پایین بود. هنوز داشتم فکر می‌کردم این کله‌ی طاس را کجا دیدم که سرش را بلند کرد. 
گفتم: اِ اِ اِ رییس آموزش و پرورش شهرستان تویی؟
گفت: چیکار کنیم دیگه!

مثل این که معمایی به ناگهان،برای کسی روشن می شود، گفتم:
- معلومه دیگه! من باید اخراج بشم!
گفت:اختیار دارین آقای تقی‌زاده. کم لطفی نکنین دیگه! این امورات دست ما نیست.
ـ دست تو یا رفقات! حالا امضاء کن بریم دیگه!

ناگفته نماند بعدها، وقتی مغازه‌ی کاموا فروشی ِ هاشم را کمیته، به علت بدحجابی مشتریان بست، سکه‌ی بهار آزادی اهدایی مسئول حسابداری خیلی به دردمان خورد.

<center> ▪ ▪ ▪ </center>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/daneshvar/2008/08/print_post_99.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/daneshvar/2008/08/print_post_99.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطره‌خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 16 Aug 2008 12:35:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آنجای دیگر</title>
         <description><![CDATA[ <strong><small>آن‌جای دیگر جایی است که همیشه آدم‌ها را افسون کرده است. از کودکی بشریت تا بزرگسالی بزرگسالان امروز. 

جای دیگرِ هر آدم، هر نسل، هر سرزمین، «ضدِ آیینه» این‌جای آن‌هاست. عکسِ آنچه این‌جا واکنونشان دارند. جای دیگر، جای آرزومندی است. جای چیزهایی که فقدان‌شان رنج آورند. 

همیشه بانگ جرسی از «جای دیگر» می‌آید و به هوای این صداست که آدمی به سوی سرزمین دیگری می‌رود؛ در زمان یا در جغرافیا. و به این ترتیب ناپایداری، تحول، و حرکتی را پدید می‌آورد که خط سلوک بنی‌بشر را روی این کره‌ی خاک ترسیم می‌کند. 

یک سرِ این خط به نیروی درونی زندگی، میلِ به بقا و تکاپوی برای آن وصل است؛ و سر دیگر آن، به آن جای دیگر که باید جایی باشد بهتر از این‌جا که هستیم. 

گمان می‌کنم سابقه‌ پردیس، بهشت، فردوس، جنت، به همین «جای دیگر»ی برسد که گروهی در انتظار آن دو روزه‌ی حیات را به این نیز بگذردی با درجاتِ گوناگونِ بی‌خیالی یا تحمل رنج، از سر می‌گذرانند و گروهی می‌کوشند سهمی از آن را برای همین خانه، همین زمان، و همین زمین‌شان، به چنگ آرند. 

به این گونه، ماهیت آدمی با این انتخاب شکل می‌گیرد و تاریخ ملت‌ها ساخته می‌شود. 

خاطره‌ی این هفته ما از «جای دیگرِ» یک کودک ایرانی، سیروس سپهر در سال‌های ۶۰ سخن می‌گوید و در انبوه خاطرات و ماجراهای این سال‌ها، از نادر روایت‌هایی است که نه از چشم یک بزرگسال بلکه از زبان یک یازده ساله حرف می‌زند. 

حالا، پس از سال‌های دراز، با توجه به تعداد روزافزون جستجوکنندگان طلای جای دیگر، که آن را در تصویری که از سرزمین‌های غربی داشتند، جستجو می‌کردند، می‌توانیم این خاطره را مثل آینه‌ای بدانیم از ذهنیت نسل کودکانی که قرار بود یا از راه شهادت در جبهه‌ها یا از جاده‌های شن‌ریزی شده‌ای که جهاد سازندگی می‌ساخت به یکی از این بهشت‌های آسمانی یا زمینی برسند.

به این خاطره گوش می‌کنیم: </small></strong>

[[sound]]

<strong>«جای دیگر» از سیروس سپهر</strong>

آن جای دیگر از دور دیده می‌شد. از خلال پنجره‌های خانه‌ام. یازده ساله بودم و خواب رفتن به جایی هر چه دورتر می‌دیدم و دیدن کوه‌های آبی پشتِ آن جای دیگر. از عطش ناشناخته‌ها، میل به ماجرا و کشش‌های غریزی دیدنِ غرائبِ تازه‌ی آن جای دیگر، به شور می‌آمدم. 

مثل فیلم‌هایی که عاشق‌شان بودم. کلمه‌ی «خارجه» در ذهنم سرزمینی یگانه و دست‌نیافتنی بود. جایی که قهرمانان فیلم‌هایی که می‌دیدم و افسانه‌هایی که می‌خواندم، در آن بسر می‌بردند. 

وآنگهی، همه خواب خارجه می‌دیدند. در مدرسه بعضی‌ها پز می‌دادند پسر خاله یا دختر عمه‌ای در خارجه دارند که گاه - گاهی هدیه‌ای جادویی برا‌شان می‌آورد. 

بچه‌هایی هم بودند که به دروغ لاف می‌زدند و ژست می‌گرفتند و دیگران را سرکار می‌گذاشتند. 

یک روز یکی، حیوانِ پلاستیکی بزرگی را آورده بود و به عنوان یک نوع آب نباتی که از آلمان رسیده، آن را مک می‌زد. باور کردنش سخت بود اما به جان مادرش قسم می‌خورد و چنان آن را می‌مکید که آب دهان همه راه افتاده بود. 

در آن زمان می‌شنیدیم خانواده‌های زیادی، ایران را بسوی آمریکا، اروپا یا استرالیا ترک کرده بودند. مادرم نگران برادرم بود که داشت قدم به چهارده سالگی می‌گذاشت؛ چون یک‌سال بعد پانزده ساله که می‌شد خروج از کشور برایش ممنوع بود. 

در شانزده سالگی خدمت سربازی یعنی رفتن به جنگ و شهید شدن؛ چیزی که فکرش هم برای مادرم ناممکن بود.

بالاخره یک روز چیزی که منتظرش بودم اتفاق افتاد؛ مادرم دور از چشم ما، با پدرم که در سوئد زندگی می‌کرد تماس گرفته بود. آن‌ها تصمیم گرفته بودند برادرم را بفرستند پیش او، چون دامنه‌ی جنگ گسترش می‌یافت. 

والدینم طلاق گرفته بودند، اما روابط خوبی با هم داشتند. زندگی در خارجه برای من معنای فرار به آن جای دیگر داشت و رویایی که همه چیز را امکان‌پذیر می‌ساخت؛ رقصیدن در خیابان‌ها، دخترهای بی‌حجاب، شیرینی‌ها و آب نبات‌های خوشمزه؛ خلاصه آزادی.

آن‌ها تصمیم گرفتند برادرم را با یکی از عموهایم که یک دوره زندان سیاسی را پشت سر گذاشته بود بفرستند. او شانسی و به خاطر کمبود دلیل آزاد شده بود اما خطر دستگیری دوباره مدام بالای سرش وجود داشت. 

از فکر ترک کشور و زندگی‌کردنِ ماجرای خودم خوشبخت بودم، مخصوصا که داشتیم مخفیانه فرار می‌کردیم. اما مادرم می‌خواست من با او بمانم و با توجه به سن یازده ساله‌ام در یک موقعیت مناسب به طریق قانونی خارج شوم. بدترین بی‌عدالتی بود که می‌شد در حقم انجام دهند. 

از عصبانیت دیوانه شده بودم که برادرم به خاطر سنش از این امتیاز برخوردار باشد در حالی که این من بودم که در اشتیاق رفتن می‌سوختم! اما به هر صورت یک چیز برایم روشن بود، که کسی نمی‌توانست جلوی رفتن من را بگیرد! 

مطمئن بودم قهرمان اصلی این سفر من خواهم بود. اما موقتاً خاموش ماندم و جلوی دهانم را گرفتم. چیزی که این وسط به طور وحشتناکی تهییج‌کننده بود، این بود که، به ما گفته بودند یک کلمه به هیچکس نگوییم و فکر اینکه این راز بزرگ را برای خودم نگه می‌داشتم کیف‌آور بود. 

حتی نمی‌بایست به پدر و مادر بزرگم که عاشق‌شان بودم بگویم. حتی این روسای واقعی خانواده نباید می‌دانستند! و بعد پسر عمویم که در تهران زندگی می‌کرد، در پایتخت بزرگ! می‌توانست حالا حالاها بدود تا یک چنین امتیازی داشته باشد. 

نه! خارجه منحصر به من، مال من و احتمالا برادرم بود! گرچه من این روشنفکرِ عینکیِ از خود راضی را خیلی دوست نداشتم!

ترتیبات امر چند هفته‌ای طول کشید که طی آن عموهایم می‌رفتند و می‌آمدند و کلمه‌های جادویی مثل پاسپورت، ویزا، مرز یا سوئد را به زبان می‌آوردند. گوش می‌کشیدم به دقت، برای بهتر مزه مزه کردن طعم این کلمات مرموز، که آغاز یک رویا را اعلام می‌کردند. 

ماه‌ها پیش، برای چندمین بار با یکی از دوستانم نقشه‌ی یک فرار را ریخته بودیم. به خاطر عدم مبادرت به اقدام از سوی بزرگترها تصمیم گرفته بودیم پشت آن کوه‌ها را خودمان ببینیم! 

یک لیست مواد لازم برای زنده‌بودن در بدترین شرایط، فراهم کرده بودیم. همه چیز آماده شده بود. اما مثل هر بار یک روز پیش از تاریخ پیش‌بینی شده، یا رفیقم بیمار می‌شد، یا عمو و بچه‌هایش به دیدارشان می‌آمدند و برنامه‌ریزی‌های‌مان به باد می‌رفت. 

ته دلم خیلی هم ناراضی نبودم. زیرا همیشه حس بدی از آغاز کردن یک کار خطرناک داشتم که خودمان به نتایج مصیبت‌بارش مشکوک بودیم. اما حالا که این برنامه‌ی خیالی ناگهان داشت شکل واقعی می‌گرفت؛ بازیگرانش کسان دیگری بودند و من در آن یک نقش کوچک داشتم. 

مع‌هذا فراز سر دوستان و فامیل پرواز می‌کردم. ماجرا به قدری واقعی بود که احساس نیاز به پزدادن و با دیگران صحبت‌کردن نداشتم. اولین مقصد تهران بود. یک روز قبل از عزیمت به تهران برای تدارکات سفر، همراه عمویم به خانه‌ی خانواده‌ی همسرش رفتیم. و این نخستین بار بود. 

آن جا یک دختر کوچولوی شش‌ساله را دیدم که خواهرِ زن عمویم بود و فورا عاشقش شدم! تمام سیر شبانه‌ی سفرِ تهران را نشسته در ته اتوبوس به او فکر می‌کردم و قلبم فشرده می‌شد. 

در مخلوطی از اندوه و شادی به تهران رسیدیم. ایده‌ی ترک‌کردن تنها چیزی که دوست داشتم، و داشتم پشت سر می‌گذاشتم، قاطی می‌شد با شادی و شور ماجرایی که در انتظارم بود. 

هجده سال بعد در سوئد با او ازدواج کردم.
 
دنباله‌ی حوادث کاملا مثل فیلمی بود که من سیاهی‌لشگرِ آن بودم. عموهایم و مادربزرگ مادری‌ام در تهران به ما پیوستند. در خانه‌ی خاله‌ام - که اصلا در جریان نبود - مستقر شدیم. 

یک هفته‌ای که در خانه‌اش بودیم، عموهایم مخفیانه با قاچاقچیان تماس گرفتند، با پدرم در سوئد و مقدار زیادی هم مکالمه‌ی تلفنی بین پدرم که پنج سال بود ندیده بودمش، و ما ، رد و بدل شد. 

متاسفانه در این میان تمام آنچه من توانستم انجام بدهم منحصر به این بود که با بقیه هم دست باشم و دهانم را ببندم. البته همین خودش افتخاری بود. بعد... بسوی مرزهای غربی راه افتادیم. در تبریز به خانه‌ی یک فامیل دور که قبلا هرگز ندیده‌ بودمش وارد شدیم. 

به زحمت می‌توانستم حرف‌های این جفت میزبان مهربان ۶۰ ساله را که به زبان دیگری حرف می‌زدند بفهمیم. در انتظار آماده‌شدن موقعیت برای عزیمت‌مان حدود دو هفته پیش آن‌ها ماندیم. 

یک همدستی و تعاون قوی بین خانواده شکل گرفته بود. مثل این‌که هر کسی قدری از احساساتش را، افکارش را و عشق و انرژی‌اش را برای گریزمان در طبق اخلاص گذاشته بود. 

برای آنکه توجه پاسداران را جلب نکنیم، روزها مثل توریست‌های عبوری در پارک‌ها و مکان‌های عمومی شهری که نمی‌شناختیم سلانه سلانه گردش می‌کردیم. بعد از بی‌شمار تماس تلفنی با قاچاقچیان و قرار ملاقات‌های مخفی و مرموزی در باغ ملی‌ها بالاخره تاریخ قطعی عزیمت‌مان را دانستیم. قلبم گرومب گرومب می‌زد. ماجرا به زودی آغاز می‌شد.

در انتهای یک بعدازظهر خودمان را به نقطه‌ی قرار رساندیم. خیابان خلوت بود و هوا خنک. هفت‌نفری چپیده بودیم در ماشین عمویم. زن عمو و مادربزرگ پدری‌ام حالت بسیار نگرانی داشتند. من هم نگران بودم. 

به خودم می‌گفتم، بفرما! حالا عمویم و برادرم خواهند رفت و در آخرین لحظه بقیه نگاهم می‌کنند و با گفتنِ دهنت را ببند! وقتش نیست! سرم کلاه خواهد رفت. عادلانه نیست. به هیچوجه عادلانه نیست. 

قاچاقچی سیبیلو در یک وانت آبی قراضه منتظرمان بود. به نظر خیلی عصبی می‌آمد و بی‌قرار بود که تخت گاز راه بیفتد. ماشین ما کنار وانت او نگهداشت. قاچاقچی با همان حالتِ عصبی اشاره می‌کرد بپریم توی وانت. 

عمویم، در حالی که با عجله خداحافظی می‌کرد، دست برادرم را گرفت. فلج شده بودم. تکان نمی‌خوردم. آن‌ها از ماشین خارج شدند و رفتند به طرف وانت. در این لحظه مادرم برگشت طرف من و در چشم‌هایم نگاه کرد. چشم‌هایش نرم و عاشقانه بود. 

به من گفت دوست داری بروی؟ باورم نمی‌شد. همه‌ی طول سفر خودم را آماده کرده بودم برای اعتراض. در حالی که با خود می‌گفتم نه هیچکس! نه هیچ‌چیز نمی‌تواند جلویم را بگیرد! در عمق دلم می‌دانستم که در نهایت اوست که تصمیم می‌گیرد. و حالا که مرا در انتخاب آزاد گذاشته بود ناگهان نمی‌دانستم چه بگویم و چه بکنم؟ 

به او گفتم، اما تو؟ تو تنها می‌مانی! اگر بخواهی من پیش تو می‌مانم. صبورانه نگاهم کرد و گفت برو! بدو حالا!
 
دیگر فکر نمی‌کردم. پریدم از ماشین بیرون. پیوستم به عمویم در وانت. قاچاقچی، وحشیانه، آسفالت کنان راه افتاد. 

در آخرین لحظه فقط وقت کردم برگردم و چشم‌های نرم و متعجب مادرم را ببینم که در ابری از غبار دور می‌شد. نگاهش غایب بود. جای دیگری بود. چشمانش... آن‌ها را شش سال بعد در استکهلم بازیافتم.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/daneshvar/2008/08/print_post_98.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/daneshvar/2008/08/print_post_98.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطره‌خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 03 Aug 2008 13:15:35 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هر کسی نگاه خودش را به زندگی دارد</title>
         <description><![CDATA[<strong>خاطره‌ای از مهدی</strong> 

چند هفته‌ی پیش خاطره‌ای داشتیم از آقای شمس توکلی به اسمِ آن لحظه‌ی بنیادی. در آن خاطره صحبت از لحظه‌هایی است که آدم در زندگی‌اش مجبور می‌شود برای انجام دادن یا ندادنِ کاری تصمیم بگیرد و این تصمیم مسیر زندگی او را عوض می‌کند. این لحظه‌ها، لحظه‌های آگاهی است.

[[sound]]

 زمانی که همه‌ی خرد و اراده‌ی آدمی به کار گرفته می‌شود تا راهش را به‌طرف هدف و جهتِ انتخاب شده‌ی زندگی‌اش هموار کند. اما در تجربه‌های روزمره‌، همیشه همه چیز روشن نیست. لحظه‌هایی هستند - و کم هم نیستند این لحظه‌ها- که تصادف، بیشتر از اراده‌ی آگاه، نقش موثر و تعیین‌کننده در ادامه‌ی حیات و هستیِ انسان دارند. 

برای ‌مهدی، نویسنده یکی از دو خاطره این هفته‌ی ما، کل زندگی براساس این لحظه‌های اتفاقی ساخته شده. اتفاق‌هایی که مثل سنگریزه در آب، دایره‌های وسیعِ پی در پی، بر امواج تاریک - روشنِ هستی ما ایجاد می‌کنند و هر دایره به نوبه‌ی خود حوادث و اتفاقات جدیدی را به دنبال دارد. 

کسانی که فیلم های دوگانه‌ی معروفِ ‌آلن رنه، کارگردان نامدار فرانسوی‌، «اسموک» و «نو اسموک» (‌سیگار کشیدن - سیگار نکشیدن) را دیده‌اند، مثال بسیار زیبا و قانع‌کننده‌ای را از این واقعیت، که در دو داستان متفاوت اتفاق می‌افتد، به یاد دارند (‌و همین‌جا به آن کسانی که این دو فیلم را ندیده‌اند توصیه می‌کنم حتماً آن را ببینند و به آن‌ها قول می‌دهم لحظه‌های بسیار زیبایی را با تماشای آن فیلم زندگی خواهند کرد) هر دو فیلم با صحنه‌ی دست یک زن که به‌طرف بسته سیگار می‌رود و سیگاری را برمی‌دارد- یا برنمی‌دارد- شروع می‌شود. 

در فیلم اول سیگار را می‌کشد و به دنبال آن ما وارد داستانی می‌شویم که سلسله‌ی حوادث منطقاً به همان لحظه‌ی کشیدن سیگار پیوسته است. در فیلم دوم - سیگار نکشیدن - خانم، تردید می‌کند و سیگار را برنمی‌دارد. 

داستان هم‌چنان براساس حلقه‌های پیوسته منطقی و علت و معلولی در ارتباط با نکشیدن سیگار ادامه پیدا می‌کند و می‌بینیم به کلی داستانی می‌شود متفاوت و سرنوشت خانم قهرمان فیلم در انتها کاملاً با فیلم اول مغایر است. 

در کتابی هم که هفته‌ی پیش ضمن نقل خاطره‌ی خانم فرزانه تاییدی در فرار از ایران خدمت‌تان معرفی کردم - گریز ناگزیر - در هر کدام از سی شرح حال و شرح حال فرارها و علت‌های آن می‌توانید موارد متعدد و زندگی شده و مستندی از هر دو نوع لحظه را- تصادفی و ارادی- پیدا کنید.

شاید به این علت که فرار از زادگاه مثل تولدی دیگر، آغاز بی‌شمار حوادثی هستند که ما اسم مجموعه‌ی آن را گذاشته‌ایم زندگی؟ خاطره‌ی مهدی هم تصادفاً خاطره‌ای است که در جریان فراری ناموفق در پاکستان اتفاق افتاده (و این هم خود یک اتفاق دیگر است!) 

به این اتفاق گوش می‌کنیم.

هر کسی نگاه خودش را به زندگی دارد. برای من زندگی یعنی شنا در اقیانوسی از مولکول‌های اتفاق. هر اتفاق کوچکی که می‌افتد مثل افتادن یک سنگریزه در آب باعث ایجاد دایره‌هایی از امواج می‌شود که آن‌ها هم هر کدام تبدیل به مولکول‌های اتفاق دیگر می‌شوند. بعضی از این اتفاق‌ها را عادی تلقی می‌کنیم و برحسب عادت بی‌خیال از کنار آن‌ها رد می‌شویم و بعضی‌ یک خاطره می‌شوند و تا آخر با آدم می‌آیند.

‌خاطره‌ی من مربوط به خیلی سال قبل در پاکستان است. برای پریدن و پناهنده شدن به کشوری غربی به پاکستان رفته بودم. اتفاقی در بازار با یک ایرانی آشنا شدم. توسط او به خانه‌ای رفتم که ایرانی‌ها از چندین سال پیش آن را در اجاره خود داشتند. 

چون هر کسی از چند ماه تا نهایتاً یکی دو سال بیشتر در پاکستان نمی‌ماند، این خانه که تعداد سکنه‌ی آن بین ۳ تا ۷ نفر متغیر بود، همین‌طور بین بچه‌ها دست به دست می‌شد. قدیمی‌ها می‌رفتند و جدیدترها جای آن‌ها را می‌گرفتند. وسایلِ خانه هم به نفرات بعدی می‌رسید. یعنی درواقع کسی دیگر صاحب وسایل خانه نبود.


‌یکی از چیزهای جالبِ خانه این بود که هر کسی تکه‌ای از وجود خودش را آن‌جا گذاشته بود. از هر کسی یک اسمی، ماجرایی، حرکتی و جوکی باقی مانده بود که جدیدترها در همان هفته‌های اول با آن آشنا می‌شدند. 

پسری به نام سعید که چند سال قبل از من، یک سالی ساکن آن خانه بوده، عادت داشته هرکسی را که سوتی می داد یا بی‌منطق بازی درمی‌آورد فوتش کند. یعنی می‌رفت نزدیکِ طرف و به دور صورت او فوت می کرد که مثلاً یعنی «حالت خوب نیست، طرف‌».

‌یک روز با یک قاچاقچی انسان قرار داشتم که در قبال گرفتن یک پاسبورت جعلی و پراندن من به کانادا، تقریباً تمام سرمایه‌ام را به او بدهم. قرار ما ساعت ۶ غروب در رستوران یک هتل، در مرکز، شهر بود. 

با احتساب چهل دقیقه مسافت، ساعت چهار و نیم آماده شدم که از خانه خارج شوم. لباس‌هایم را پوشیدم و پیش از حرکت نگاهی از طبقه سوم به خیابان انداختم. چهار تا تاکسی منتظر مسافر بودند. معمولاً هر دقیقه یک مسافری پیدا می‌شد. 

با بقیه که مشغول صحبت بودند خداحافظی کردم و خوشحال به طرف در خروجی رفتم. زمانی که داشتم در را باز می‌کردم یکی از بچه‌ها چیزی گفت که یک‌هو هوس کردم بروم فوتش کنم. 

با عجله برگشتم  و خنده‌کنان سعی کردم او را که داشت فرار می‌کرد بگیرم و به «شیوه‌ی سعید» فوتی توی صورتش بکنم. بالاخره فوت را کردم و با یک خداحافظی دیگر زدم بیرون. این رفت و برگشت و فوت کردن، شاید یک دقیقه‌ای مرا عقب انداخت. 

وقتی پایین رسیدم، دو تا تاکسی مانده بود که یکی از این دو تا داشت مسافر سوار می‌کرد. چند قدم فاصله‌ای با آخرین تاکسی داشتم که یکی از مغازه‌دارها برایش سوت زد که یعنی «تاکسی لازم دارم». لازم به گفتن نیست که هم طرف از من زودتر جنبیده بود وهم راننده تاکسی قطعاً یک مسافر همیشگی به منِ خارجی ترجیح می‌داد. 
باورش راحت نیست ولی بیشتر از یک ساعت و نیم منتظر تاکسی ماندم. وقتی رسیدم که قاچاقچی رفته بود‌. جای مرا که با پارتی بازی گرفته بودم‌، یک تازه وارد- حتماً با هزار خواهش و التماس و سریش شدن- مال خودش کرده بود. 

آن زمان‌ها قاچاقچی به اندازه‌ی تعداد پاسبورت‌هایی که همراه داشت، مسافر می‌گرفت. من هم با کلی رو زدن به نوچه‌هایش یک جا گرفته بودم. نوچه‌اش گفت: «فلانی گفته به تو بگویم شانست این سری نبود، وایستا برای تریپ بعدی. توی ماه دیگر!.»

‌چقدر به این سعید و عادت مزخرف فوت کردنش که برای ما به ارث گذاشته بود، فحش داده باشم، هرچه بگویم، کم گفته‌ام! از ناراحتی این‌که هنوز باید حداقل یک ماه دیگر در آن نا امنی و بلاتکلیفی به‌سر ببرم، چند شبی خوابم نبرد.

‌روز بعد آن گروه از پاکستان پریدند. هواپیما یک اوراستاپ در مالزی داشت و آن‌جا همه لو رفتند و دستگیر شدند. دو سه ماهی در زندان مالزی بودند و بعداً یک‌سری‌شان از همان‌جا، از طریق سفارت، به ایران برگشت داده شدند و یک‌سری دیگر را مالزی به پاکستان برگرداند و آن‌جا هم دادگاه و جریمه و روز از نو و روزی از نو و پول‌ها که رفته بود.

‌من هم خوشحال و هم شرمنده از آن جناب سعید، فحش‌هایی را که پشت سرش داده بودم با دعا به جان خودش و اجدادش جبران کردم و از فرصت بلاتکلیفی هم استفاده کرده وبه تلافی چند شبی که از حسودی این‌که دیگران رفته بودند و من مانده بودم‌، حسابی خوابیدم. 

بعد از آن یک چند ماهی کنترل فرودگاه پاکستان شدید شد. قاچاقچی‌ها هم جرات نمی‌کردند مسافر بپرانند. من هم که چشمم ترسیده بود به ایران برگشته آن پول را سرمایه کردم و به یک کاری که اتفاقی به من پیشنهاد شده بود مشغول شدم. 

دو سال بعد، با اتفاق دیگری با دختری آشنا شدم. عاشقِ هم شدیم و با هم ازدواج کردیم. دو سه سال بعد با هم تصمیم به خروج از کشور گرفتیم. کلی اتفاق دست به دست هم دادند که ما سر از هلند درآوردیم. حالا یک ده سالی می‌شود که این‌جاییم‌.
‌
یک روز اتفاقی با دوست خوبی که با هم اتفاقی آشنا شدیم، خاطره می‌گفتیم و می‌شنفتیم که پیشنهاد کرد این خاطره را برای جناب دانشور بفرستم. اگر الان این خاطره را می‌شنوید که دارد از رادیو پخش می‌شود، یعنی پس آقای دانشور قبول کرده در خاطره‌خوانی، این را بخواند. حالا شما که دارید این خاطره را گوش می‌کنید و یا احیاناً آن را در سایت رادیو زمانه می‌خوانید، خودتان می‌دانید چه اتفاقی شما را به شنیدن این برنامه نشانده...؟

و خاطره دوم این هفته‌ی ما یک خاطره‌ی کوچولو و قشنگ و دلچسب و عاشقانه است که خانم مژده عابدی از ملبورن استرالیا برای ما فرستاده‌اند. این دومین خاطره‌ای است که از ایشان در این برنامه قرائت می‌شود. 

به همین جهت گمان می‌کنم مژده خانم از جمله کسانی باشند که به خوبی دریافته نوشتن خاطره، بهترین تمرین و تجربه‌ی نوشتن است. چیزی که بسیاری از نویسندگان جوان ما شاید هنوز در آن تردید دارند. به داستان اولین عشق ایشان گوش می‌دهیم.

اولین عشق / مژده عابدی

شاید سه یا چهار ساله بودم که برای اولین‌بار عاشق شدم. عاشق پسر همسایه که چند سالی از من بزرگ‌تر بود. عاشق داریوش. داریوش وقتی می‌خندید دو تا چال روی لپ‌هایش ظاهر می‌شد. من عاشق آن دو تا چال بودم. داریوش به من می‌گفت کوچولو و من اصلاً از این اسم خوشم نمی‌آمد. 

وقتی عصرها برای بازی می‌رفتم توی کوچه، منتظر می‌شدم تا داریوش بیاید و با بچه‌ها وسطی بازی کند و من نخودی باشم و کنارش از این ور بدوم آن‌ور.

‌تو دلم برای این‌که داریوش بل بگیرد دعا می‌کردم و اگر توپ به داریوش می‌خورد خیلی غصه می‌خوردم.

‌وقتی داریوش و بچه‌ها بالا بلندی بازی می‌کردند دلم نمی‌خواست داریوش بسوزد.‌ ‌وقتی هفت سنگ بازی می‌کردند دلم می‌خواست داریوش تمام هفت سنگ را بچیند.

‌وقت‌هایی که خانه بودم عروسک بازی می‌کردم. عروسک کودکی‌ام، آن یکی که پسر بود و مامان برای تولدم خریده بود و با عروسک کهنه‌هایی که از خواهرم به من رسیده بود خیلی فرق داشت را، داریوش صدا می‌کردم و به یاد داریوش با ماژیک سیاه دو تا چال روی لپ‌هاش کشیده بودم. 

توی بازی‌هایم عروسک داریوش با آن عروسکی که پیراهن سفید داشت و اسم او مژده بود عروسی می‌کردند.
‌خودم برای آن‌ها عروسی می‌گرفتم.
‌خانم عروسک همیشه برای آقا عروسک چایی می‌ریخت.
‌با هم می‌رفتند پارک، با هم غذا می‌خوردند.
‌خانم عروسک، خیلی عاشق آقا عروسک که روی لپ‌هاش دو تا خال سیاه داشت بود. 
تا این‌که یک روز یکی از بچه‌ها پیشنهاد اجرای نمایش سیندرلا را داد. همه قبول کردند و قرار شد داریوش نقش پسر پادشاه را بازی کند.

‌من خیلی کوچک بودم. عادت کرده بودم که همیشه و توی تمام بازی‌ها نخودی باشم. در نمایش هم برای من نقشی بهتر و مهمتر از تماشاچی در نظر گرفته نشد.
قرار بود نمایش در زیرزمین خانه ما برگزار بشود.
من خیلی به زیرزمین خانه‌مان افتخار کردم. 
پسر پادشاه نمایش و عشق من قرار بود بیاید خانه ما. 
چند روز تمام با آن قد و قواره کوچکم زیرزمین را جارو می‌زدم، وسایل را جابه‌جا می‌کردم، گلدون‌های حیاط را یواشکی می‌بردم توی زیرزمین. روز نمایش، من که تنها تماشاچی نمایش بودم دل توی دلم نبود.

‌نمایش شروع شد، اما وسط نمایش سیندرلا جیشش گرفت و خودش را خیس کرد و بدو بدو از زیرزمین رفت بیرون. نمایش نیمه‌کاره به هم خورد. همه شروع کردند به سیندرلا فحش دادن و راستش من خیلی خوشحال شدم که نمایش نیمه کاره تمام شد و سیندرلا فرصت نکرد توسط پسر پادشاه بوسیده بشود. اما با به هم خوردن نمایش من تصمیم گرفتم که هرجور شده داریوش را ببوسم. 
خیلی فکر کردم 
خیلی نقشه کشیدم.
یک روز تابستانی وقتی وسطی تمام شد و همه خداحافظی کردند تا برای ناهار بروند خانه، داریوش نگاهی به من انداخت،

لبخندی به من زد و گفت خدافظ کوچولو. 
من که قلبم با دیدن دو تا چال روی لپ‌های داریوش به تپش افتاده بود در جوابش گفتم داریوش بیا در گوشت یک چیزی بگم 
و داریوش خم شد تا من در گوشش چیزی بگم
 و من چال روی لپش را بوسیدم 
و با نهایت سرعت فرار کردم 
به ...سمت... خانه!]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_97.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_97.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطره‌خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 26 Jul 2008 17:10:07 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ما خرد و درهم شکسته بودیم</title>
         <description><![CDATA[<small><strong>چهره دوست داشتنی فرزانه تائیدی، بازیگر تئاتر و سینمای ایران، برای من فراموش نشدنی است.

فرزانه تائیدی طی شانزده سال کار در سینما، تلویزیون و تئاتر که پنج سالش را به تحصیل تئاتر در امریکا گذرانده بود، بیش و کم در پنجاه نمایش تلویزیونی، بیست نمایش صحنه‌ای، و دوازده فیلم سینمایی، با قدرتی کم نظیر ظاهر شد.

[[sound]]

نامدارترین بازیگران تئاتر و سینمای ایران و بیش از همه همراه و همسر و جفت هنرمندش، بهروز به‌نژاد، با او کار کردند.

جدای از پرکاری و قدرت بازیگری، دور بودن از جنجال‌های بازاری و تن ندادن به مصالحه و تحقیر، به او تشخصی احترام برانگیز داده است.

سلطه قوانین شرعی، روزهای پس از انقلاب را برای هنرمندان تئاتر و سینما اضطراب آور کرد، و به تنگ نظری، سوءنیت و فرصت‌طلبی مجال داد به آسانی و به سرعت قربانیان‌شان را از بین این گروه - که به سبب ویژگی‌های حرفه‌ای، در یک جامعه غیردمکراتیک، در برابر بازخواست‌های متشرعانه شکننده بودند - به چنگ آورند.

گروهی راه تسلیم و سازش پیش گرفتند، گروهی تا حد خوش‌خدمتی‌های ارزان پیش رفتند، کسانی به سرعت مکتبی شدند و کسانی مطرود و خانه نشین. دیگرانی هم کوشیدند چند صباحی در حاشیه‌های محدودِ قدرت به کارشان ادامه دهند و ناگزیر فشارها و توهین‌ها و زخم‌هائی را تحمل کنند.

فرزانه تائیدی از این کسان بود که سرانجام ناگزیر چون بسیار ناگزیرانی دیگر مجبورشد به گریزاز وطنی که دیگر برایش نامألوف شده بود، تن دردهد.

شرح این دوران و گریزها را می‌توانید در مجموعه‌ای که به زودی در دسترس علاقه‌مندان قرار خواهد گرفت، بخوانید.

«گریز ناگزیر» شرح فرار سی تبعیدی ایرانی است با ذکر علت آن فرارها، که به کوشش میهن روستا، مهناز متین، سیروس جاویدی و ناصر مهاجر تهیه و گردآوری شده است. این خاطره‌ها علاوه بر  شهادتی که به یک دوران تاریخی می دهد، هم چون داستان‌هایی پرکشش و خواندنی هستند.

متاسفانه محدودیت وقت به ما اجازه نقل تمام خاطرات خانم تائیدی را نمی‌دهد. بنابراین از ذکر علل این گریز که – صرف‌نظر از جنبه‌‌های مشترک و عمومی‌اش با حکایت‌های همه فراریان از ایران - مهم‌ترینشان زن بودن و هنرپیشه زن بودن و تعلق به پدری بهائی است، صرف‌نظر می کنیم و تنها به شرح کوتاه شده خاطره گریز این هنرمند ارزنده از مرز پاکستان بسنده می‌کنیم.</strong></small>

[[photow01]]

دیگر زندگی ما زیاد تفاوتی با زندگی مخفی یک چریک یا یک فعال سیاسی آن روزها نداشت.

یکی از دوستان قدیمی ما که به نام رضا از او یاد می کنم، به ما یک اتاق داد. مدت دوماه در اتاقی در خانه او زندگی کردیم.

 طی این مدت بهروز با قاچاقچی پاکستانی که قبلا دو تا از خواهرزاده‌هایش را که سیاسی بودند، به سوئد رسانده بود، تماس گرفت. شروع کردیم به صحبت کردن با او که از کجا برویم؟ از ترکیه؟ از شرق یا از خلیج فارس؟ 

بالاخره به توافق رسیدیم. گفت دو هفته دیگر حاضر شوید. بعد گفت وضع درست نیست، سه هفته دیگر حاضر شوید. و با چندبار عقب و جلو شدن بالاخره موعدش رسید.

خانواده‌هایی بودند که برای این که بچه‌هایشان به جبهه‌های جنگ ایران و عراق نروند، آنها را به خارج می‌فرستادند.

به این ترتیب بود که سیزده پسر با من همراه شدند. من تنها زن بودم. یک جوان بیست ساله که پسرخاله بهروز بود هم با ما همراه بود. تنها دلگرمی من این پسر بود.

خرداد ۱۳۶۵ بود و آغاز شروع گرما. من و بهروز و رضا به چاه بهار رسیدیم و بعد به کنارک رفتیم. با این که در سفر از تهران تا چاه بهار با نام خودم سفر می کردم، حجاب را هم به شدت رعایت می‌کردم. می‌دانستم که از چاه بهار به بعد باید هویت خودم را پنهان کنم. چون دنبالمان بودند. دنبال همه ما.

از تهران تا آنجا هنوز هنرپیشه بودیم. دوربین و وسائل داشتیم و چند نامه جعلی از طرف تلویزیون، که از موسسات دولتی خواسته شده بود با ما همکاری کنند.

وقتی به چاه بهار رسیدیم، داستان عوض شد. قیافه‌ام را تغییر دادم، موهایم را رنگ مشکی کردم و ابروهایم را پررنگ.

برای رفتن به بندر کنارک سوار مینی بوس شدیم. چهارپنج ساعتی را در آنجا به میهمانخانه بسیار عجیب و غریب و کثیفی رفتیم.

[[photow02]]

بهروز با صاحب آنجا آشنا بود. چون قبلا برای ساختن فیلمی آنجا اقامت کرده بود. مهمانخانه‌چی با ما همکاری کامل کرد. رئیس ژاندارمری هم خیلی لطف داشت. 

چون پاسدارها مرتب به میهمانخانه سر می‌زدند و آن را کنترل می‌کردند، هیچ سروصدا نمی‌کردیم تا متوجه حضور ما نشوند. 

دوشب در آنجا ماندیم.

دوباره سوار مینی بوسی شدیم که ما را تا وسط بیابان می‌برد. در یکی از قهوه‌خانه‌های سرراه پیاده شدیم.

چند دقیقه مانده به ظهر به محل قرارمان با قاچاقچی یعنی کنار جاده رفتیم و تظاهربه قدم زدن کردیم. پیکان که رسید، ما یعنی من و کامبیز پسرخاله بهروز سوار شدیم. حتی فرصت خداحافظی از بهروز و رضا هم دست نداد.ماشین به سرعت راه افتاد. 

مدتی رفتیم و بعد در جائی توقف کردیم. ما را پیاده کردند و پیاده به راه افتادیم. گرمای وحشتناکی بود. آنقدر که دست‌ها و صورتم تاول زد.

در مسیر، جوان‌های دیگر به مرورآفتابی شدند. جمع‌مان جمع شد. زیر آفتاب سوزناک پیش می‌رفتیم. بی هیچ سایبانی. حتی یک تخته سنگ هم نبود که در سایه آن لحظه‌ای بیاسائیم.

مدتی راه رفتیم تا به قاچاقچی‌ها رسیدیم، که چهارپنج شتر را قطار کرده بودند. در حالی که بنا بود تمام راه را با ماشین برویم. 

چون من زن بودم، تنهائی سوار یک شتر شدم. نامش کهربا بود. همیشه او را به یاد خواهم داشت. بقیه چندتائی سوار شدند.

 تا سحر شترسواری کردیم. روز را خوابیدیم. به خاطر گرما فقط شب می‌توانستیم حرکت کنیم. به دلیل حضور پاسدارها در راه باید خیلی آرام حرکت می‌کردیم تا به مرز برسیم.

البته ما مرزی ندیدیم. خط مرزی مشخصی وجود نداشت. اگر هم داشت، فقط قاچاقچی‌ها می‌توانستند تشخیص بدهند.

می گویند «شترسواری دولادولا نمی شود»، اما وقتی از مرز رد می‌شدیم، بلوچ‌ها که طناب شتر مرا گرفته بودند، مرتب می‌گفتند: «دولا شو، دولا شو، حرف نزن». من دولا شده بودم و حرف نمی‌زدم. ولی برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. چند چراغ در دوردست سوسو می‌زد. گفتند که پاسگاه جمهوری اسلامی است.

نگاهی کردم و ماه را که همه جا معلوم است، دیدم. پرسیدم «تمام شد؟» گفتند «نه، نه. دولا شو! دولا شو!». دولا شدم. دیدم دارم گریه می کنم.

[[photow03]]

سه شب و دو روز طول کشید که از کنارک به کراچی رسیدیم. 

هرچه به شما بگویم که این چند قاچاقچی پاکستانی که اختیار ما به دستشان افتاده بود، چقدر ما را زجرکش کردند، نمی‌توانم حق مطلب را ادا کنم. غذا به ما نمی‌دادند. فقط اگر آب می‌خواستیم، می‌دادند. خودمان اگر چیزی گیرمان می‌آمد، می‌خوردیم. همه مریض شدیم. از شدت گرما، گرسنگی و خستگی.

به شهر کراچی که رسیدیم، ما را بردند به یک مسافرخانه کثیف و آنجا که رسیدیم تازه فهمیدیم که چقدر خسته‌ایم. فکر می کنم  دو روز را در خواب بودم. بعد ماجرای پاکستان آغاز شد. 

نمی‌دانستیم در پاکستان چه چیز در انتظارماست. به ما چیزی نگفته بودند. شاید خود قاچاقچی‌ها هم درست نمی‌دانستند ادامه ماجرا چه خواهد بود.

در پاکستان کسی که پاسپورت نداشت، یا اگر هم داشت، اگر کمتر از سه ماه اقامت می کرد، مسئله‌ای نبود. اما وقتی اقامتش از سه ماه بیشتر می‌شد، هنگام خروج مشکل پیدا می‌کرد. معمولا پاسپورت می‌خریدند، از بلوچ‌ها یا از کسان دیگر.

برای من این طور اتفاق افتاد که وقتی در هتل بودم، هرازگاهی یک کسی در اتاق را میزد و می‌گفت: «خانم جان یکی از بلوچ‌های ایرانی است که می‌خواهد سلام عرض کند». اینها می‌خواستند پاسپورت بفروشند. پاسپورت‌های قلابی یا دزدی را که گیرشان می‌افتاد، می‌فروختند. اغلب آدم‌ها همین پاسپورت‌ها را می‌خریدند و به کشورهای دیگر می‌رفتند.

از سیزده جوان همراه من خیلی‌ها با همین نوع پاسپورت‌ها از پاکستان خارج شدند. اما کار من از این طریق درست نمی‌شد. چون هم پدرم و هم پسرم در انگلستان بودند، می دانستم که اگر به کنسولگری بروم، می‌توانند کارم را راه بیاندازند. با مدارکی که داشتم، می‌توانستم ویزا بگیرم و به انگلستان بروم.

اما وقتی به کنسولگری انگلستان در کراچی رفتم که تقاضای ویزا کنم، آنها به من گفتند که باید از دولت  پاکستان اجازه خروج بگیرم. در نتیجه مجبور شدم  به دادگاه بروم. 

دادگاه هم حکم صادر کرد که باید به زندان بروم. چون زن بودم، پلیس‌ها به خودشان اجازه می‌دادند هرچه در سرشان می‌گذشت، از من بپرسند. «چند خواهر و برادرداری؟»، «کجا زندگی می کنند؟» مشخصات بدنم را می‌پرسیدند: «چندتا خال داری؟»، «چندتا خال روی پایت داری؟»، «چندتا روی شکمت داری؟»

من نمی‌دانستم چرا این سئوال‌ها را می‌پرسند. خب عصبانی می‌شدم و با همه دعوا می‌کردم. در کمال صداقت بگویم، اگر من کاراکتری قوی نداشتم، اگر یک هنرپیشه قوی تئاتر نبودم، اگر انگلیسی بلد نبودم، نمی‌دانم چه برسرم می‌آمد.

چه چیزها که ندیدم. می‌دیدم چه بلائی سر زن‌ها می‌آورند. برای آنها من شکار خوبی بودم. می‌خواستند بدانند تا کجا می‌توانند پیش‌روی کنند؟ ولی هیچ کس جرأت نکرد سراغ من بیاید.

در دادگاه، از رئیس دادگاه گرفته تا دربان، همه پول می‌خواستند. بالاخره مرا روانه زندانی کردند که اسمش دارالامان بود. زنانی را که گناه بزرگی نکرده بودند و آدم نکشته بودند، به آنجا می‌فرستادند. مرا هم به آنجا فرستادند. خوب شد که به زندان بدتری نفرستادند. 

چون فهمیده بودم قاضی دادگاه و دیگران پول می خواهند، به بهروز تلفن زدم که پول بفرستد. وقتی که بهروز برایم پول فرستاد و رشوه دادیم، بیرون آمدم. ولی در مدتی که در انتظار پول بودم، مرا در زندان نگاه داشتند. با یک مشت قاچاقچی، دزد، فاحشه، دخترهای فراری. یک دختربچه ایرانی شهرستانی چهارده پانزده ساله هم به جرم فحشا در اتاق ما بود.

بعد مریض شدم. یک ماه اسهال گرفتم. مرا به بیمارستان بردند. دکتر به من گفت: «می دانی چه مرضی گرفته‌ای؟» پرسیدم چه مرضی؟ گفت: «یک نوع آمیب گرفته‌ای، آمیبی که درمملکت  شما به  غیر از دهکده‌های کوچکی که هنوز آب لوله‌کشی ندارند، از بین رفته. به همین دلیل سیستم دفاعی بدن تو نمی‌تواند با این نوع بیماری مقابله کند. اگر ۲۴ ساعت دیرتر آمده بودی، می‌مردی.» 

چهار روز مرا در بیمارستان نگاه داشتند و سرم به من وصل کردند. البته مرا در بیمارستان نگاه داشتند، چون پول می‌دادم. هر روز به ایران تلفن می‌زدم و می‌گفتم بهروز جان پول. بهروز با هزار مشکل برایم پول تهیه می‌کرد و می‌فرستاد. تکان می‌خوردی پول می‌خواستند.

در کراچی با آقایی آشنا شدم. با یک جوان لر بختیاری، به اسم سیاوش. سیاوش شماروند، که همیشه یادش می‌کنم. واقعا جوانمرد بود. الان در دانمارک زندگی می‌کند. او بادیگارد من شده بود.

متاسفانه دیر با او آشنا شدم. یک ماه و نیم یا دو ماه پس از ورودم به پاکستان.

در خیابان‌های پاکستان که راه می‌رفتم، وقتی او با من بود کمی احساس امنیت می‌کردم. یک شب که با هم در خیابان راه می‌رفتیم، یک مرتبه ساعتش را درآورد و گفت: «خانم فرزانه ساعت مرا نگه دار.» پرسیدم: «چه شده؟» گفت: «ساعت مرا نگاه دار، الان میذارمشان تو مزار.» این تکیه کلامش بود وقتی از دست کسی عصبانی می شد. «بعدا بهت می‌گم چرا». 

بعد ناگهان پرید به سوی دو نفر که از جلوی ما می‌آمدند، کتک مفصلی به آنها زد، طوری که هردو پا به فرار گذاشتند. من نفهمیدم ماجرا از چه قرار است. سیاوش اردو می‌فهمید و شنیده بود که آن دو مرد می‌گویند: «این زنه امریکائی است. برویم از جلوی او دربیائیم و بهش تنه بزنیم.»  (در کراچی موهایم را دوباره رنگ کرده بودم به رنگ اصلی‌شان که بور بود.)

تازه آن شب بود که فهمیدم چرا اغلب اوقات وقتی به هتل برمی‌گردم، شانه‌هایم درد می‌کند. در خیابان که راه می‌رفتم، حتی وقتی خلوت بود، هر مردی که از کنارم رد می‌شد چنان خودش را به من می‌زد که ممکن بود تعادلم را از دست بدهم و پخش زمین شوم. وقتی به هتل برمی گشتم، می دیدم شانه هایم کبود است. اما نمی فهمیدم چرا؟ 

پریشان بودم. از مملکتم فرار کرده بودم، وضع روحی و جسمی درستی نداشتم. متوجه خیلی چیزها نمی‌شدم. مرتب از خودم می‌پرسیدم این کابوس کی تمام می‌شود. دارالامان، بیمارستان، بلاتکلیفی و بعد تیپ‌های ایرانی که آدم آنجا می‌دید. چپ‌های بد و کمونیست‌های بد؛ نمی‌دانید چه تیب جوان‌هایی آنجا بودند. 

من اصلا تمایلات راست یا چپ ندارم. اما اینهایی را که می‌دیدم همه چپ بودند. چرا؟ چون راست‌ها و سلطنت‌طلب‌ها پول داشتند و زود کارشان راه می‌افتاد و هرجا که می‌خواستند، می‌رفتند.

یکی دیگر از چیزهای ناراحت‌کننده‌ای که دیدم، دخترها و زن‌های جوان ایرانی بودند. روزهای آخر وقتی حالم کمی بهترشده بود، برای خرید بیرون می‌رفتم، آنها را در بازار می‌دیدم. آرایش‌های غلیظ می‌کردند و خیلی‌هاشان در کار فحشا بودند. قصه ایرانی‌ها در اینجا خیلی غم انگیز است.

بالاخره به کنسولگری انگلستان رفتم و به خانمی که آنجا بود، گفتم: خانم دیگراز من چه می‌خواهید؟ من فامیل در انگلستان دارم. پسرم آنجاست، پدرم در آنجا به خاک سپرده شده.

آن روز در کنسولگری به من کنیاک تعارف کردند. در کنسولگری کسی به آدم کنیاک تعارف نمی‌کند. ببینید چقدر وضع من بد بود.

کنسولگری انگلستان بود که بالاخره مرا از پاکستان نجات داد و پول‌هایی که بهروز بیچاره با کمک مادرش برای من تهیه می‌کرد و از ایران می‌فرستاد.

در کنسولگری ورقه‌ای به من دادند که هنوز هم آن را دارم. هویت‌نامه است. یک ورق کاغذ بود که بتوانم با آن سوار هواپیما شوم.

با هزار زحمت بلیط هواپیما تهیه کردم و سوار هواپیمای ایرپاکستان شدم. سرراه در ترکیه و هلند توقف داشت. من حتی اجازه نداشتم از هواپیما بیرون بیایم.

سه ماه بعد بهروز هم خودش را در انگلستان به من رساند.

حالا دیگر ما خرد و درهم شکسته بودیم. امیدوار بودیم بتوانیم در میان دوستان و آشنایان خرده تکه‌های وجودمان را از زمین جمع کنیم و دوباره به هم بچسبانیم. اما دیدیم اینجا هم زندگی آسان نیست. اینجا هم روابط دوستانه و سالمی در میان ایرانیان برقرار نیست. این یکی با آن یکی دعوا دارد، آن یکی برای این یکی می‌زند.

خلاصه به اینجا رسیده‌ام که در خانه بنشینم و گلدان‌هایم را آب بدهم. بهروز هم در کارهای هنری آفریقاست. اشیائی مثل مجسمه و ماسک و غیره می‌فروشد.

ما به این نتیجه رسیده‌ایم که باید وضعیتمان را قبول کنیم و این مرا می‌سوزاند.

]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_96.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_96.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطره‌خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 25 Jul 2008 20:00:24 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دایره معجزات</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>خاطره‌ای که امروز می‌شنوید اولین بار با حضور عده‌ای از دوستان منجمله سه نفر از نویسندگان صاحب نام ایرانی توسط خود راویِ خاطره نقل شد؛ با مشخصات و تاریخ دقیق و ذکرِ اسم و آدرس همه‌ی آدم‌هایی که در خاطره به آنها اشاره شده بود. از او خواهش کردم این خاطره را برای قرائت در برنامه خاطره‌خوانی رادیو زمانه در اختیار من بگذارد و ایشان پذیرفتند.

زمانی که متن را برای قرائت رادیویی آماده می‌کردم یادم آمد آدم‌های این خاطره در ایران زندگی می‌کنند و دادن نشانی‌ها و اسم و رسم اشخاص ممکن است دردسرهایی برای آن‌ها ایجاد کند. 

مثلا ممکن است حاجی‌آقای ما را به جرم صرف مشروبات الکلی پیدا کنند و شلاق بزنند! این بود که توسط دوست مشترکی از راوی خاطره اجازه گرفتم اسم‌ها را حذف و رد نشانی‌ها را پاک کنم. 

تنها اسمی که در این خاطره دچار حذف و تعدیل نشد همان اسم «دایره معجزات» است که آن‌هم محتمل است حالا اسم اداری دیگری برای آن گذاشته باشند یا هنوز هم همان باشد. به هرحال علاقمندان می‌توانند خود تحقیق کنند.</small></strong>

[[sound]]

نمی‌دانم چطور شد خواهرم به ازدواج حاجی‌آقا درآمد. آن موقع من در انگلیس مشغول تحصیل بودم و زیاد کاری به کار خانواده نداشتم. حالا هم کاری ندارم. هر دو سه سال یک بار سفری به ایران می‌کنم برای دیدار. چند هفته‌ای می‌مانم و برمی‌گردم. 

الان بیش از ٣٥ سال است که اینجا در انگلستان هستم. شغل مناسبی دارم و زندگی آرامی. هر بار به ایران می‌رفتم سری هم به خانه آن خواهرم می‌زدم که به خاطر ازدواج با حاجی‌آقا رابطه‌اش با خانواده تقریبا بریده بود.

علت این قطع رابطه تعصب زیاده از حدِ حاجی‌آقا بود که فامیل ما را از نظر رعایت موازین شرعی، زیاد صالح نمی‌دانست. خانواده ما هم به‌نوبه خود، تمایلی به معاشرت با حاجی‌آقا نداشت.

خواهرم این میان گیر کرده بود و چاره‌ای نداشت جز این‌که هر بار فرصتی می‌یافت در خفا، سری به خانه پدری بزند.

با وجودی که از نظر حاجی‌آقا بین همه افراد خانواده، من، به‌خاطر عدم پرهیز از مصرف نوشابه‌های الکلی ناصالح‌ترین آنها بودم؛ حاجی‌آقا چاره‌ای نداشت جز آن‌که با شعار موسی به دین خود عیسی به کیش خویش؛ بازدیدهای دو سه سال یک بار من را تحمل کند و از آن‌جا که زمان این دیدارها کوتاه بود و به‌اصطلاح، من، یک روزه میهمان بودم و صد ساله دعاگو و همیشه هم کنجکاوی‌هایش را درمورد اروپا و غرب پاسخ‌های مفصل می‌دادم، کم و بیش از دیدنم خوشحال هم می‌شد. 

ضمنا رابطه ما با هم خیلی هم صریح و بی‌رودربایستی بود. من او را «خر مقدس» و او هم من را «سگ عرق‌خور» می‌نامید. و حتی همین مطلب، رابطه‌مان را، می‌شود گفت، دوستانه هم کرده بود.

در آخرین سفرم به ایران که طبق معمول به دیدن خواهرم رفتم، ابتدا متوجه نشدم حاجی‌آقا بیشتر از همیشه به دیدنم ابراز شادمانی می‌کند؛ اما وقتی اصرار کرد برای شام بمانم از چشمان متعجب و پرسان خواهرم به صرافتِ بی‌سابقه بودن این دعوت و دوستانه‌تر شدن برخوردش افتادم. 
گفتم: قربون شما حاجی‌آقا، ما امشب یک جای دیگر دعوتیم. 
گفت: حتما با اراذل و اوباش وعده کرده‌اید عرق خوری بکنید. 
گفتم: دو اشتباه در فرمایشات‌تون هست. اولا من هیچ وقت با دوست و آشناهای شما معاشرت نمی‌کنم و فرمایش ناصحیح دوم‌تون هم اینه که ما دیگه سال‌هاست عرق رو گذاشتیم کنار، یا ویسکی می‌خوریم یا شراب. 

حاجی‌آقا راست توی چشم‌های من نگاه کرد و گفت: ممکنه مرحمت کنید اگه زیاد زحمت‌تون نیست یک ـ دو بطری از اون شراب برای ما هم بخرید؟ ضمنا امشب هم در مجلس‌تون نایب الزیاره ما باشید؟

با وجودی که شوخی خیلی غیر منتظره‌ای بود توانستم فورا جوابش را سرهم کنم و گفتم: خاطر جمع باشید حاج آقا. استکان اول رو به سلامتی شما می‌خوریم و از بارگاه الهی تقاضا می‌کنیم ثوابش رو هم پای شما بنویسد. 

گفت: خدا خیرتون بده! پس، فردا تشریف بیارین اینجا، کله پاچه صبحگاهی‌تون رو در خدمت‌تون باشیم!

شنیدن این کلمات حتی به شوخی از دهان مرد تلخی مثل حاجی مایه تعجب بود. گذشته از این‌که هیچ وقت نشنیده بودم شوخی بکند؛ از آن‌هایی بود که اگر کسی در مقابل او اسم شراب و عرق می‌برد می‌بایست می‌رفت و دهانش را آب می‌کشید. 

حالا قصدش چه بود از این شوخی‌ها و این کلمات؟ سر در نمی‌آوردم. به هرحال برای این‌که رویش را کم کنم فردا صبح علی‌الطلوع با دو بطری پیچیده در پارچه و به‌خوبی مخفی‌کاری شده در یک ساک پلاستیک، به خانه‌اش رفتم. 

لباس پوشیده و آماده نشسته بود روی صندلیِ توی هال و بوی کله‌پاچه تمام خانه را پر کرده بود. 

گفت: می‌ترسیدم شما تشریف بیارین، پشت در بمونید. خواهرتون خوابه، بفرمایین بنشینید، میرم یک تک پا تا این سنگکی و برمی‌گردم. 

گفتم: من هم با شما می‌آم.

بسته را پشت در گذاشتم و راه افتادم. خیابان‌ها هنوز خلوت، اما دم دکان سنگکی مردم صف کشیده بودند. توی راه حاجی فقط یک جمله، پرسید: دیشب خوش گذشت؟ 

گفتم:
- جای شما خالی. گفت: دوستان به‌جای ما.  و سکوت کرد. 

نانوا، تا چشمش به حاجی‌آقا افتاد دست به سینه گذاشت و به احترام سرخم کرد و حاجی به‌جای جواب انگشت اشاره و میانی‌اش را به نشانی عددِ دو به او نشان داد. 

نانوا فورا دو عدد نان برشته‌ی تازه از تنور درآمده را برداشت و پیشخوان را دور زد و آمد بیرون و ضمن دادن نان‌ها به‌دست حاجی گفت: حاجی‌آقا خدا خیرت بده! خدا از بزرگی کمت نکنه! 

حاجی گفت: درست شد؟
ـ بله حاج آقا، دیروز مرخص شد، بچه‌هاش می‌خوان بیان دست بوس‌تون. 

حاجی گفت: احتیاجی نیست! 
مکثی کرد و گفت: حالا چیکار می‌خواد بکنه؟  
انوا گفت: خدا بزرگِست، آدم زحمتکشیِ‌ِست، بالاخره یک کاری دِس و پا می‌کنِد. غرغر خفیف و مردد مردمی که در صف انتظار بودند بفهمی‌نفهمی به گوش می‌رسید. حاجی گفت: خبرش رو به من بده! 
و راه افتادیم.

با وجودی که کنجکاو شده بودم سوالی نکردم و حاجی هم لب از لب باز نکرد. با همه بدگویی‌های فامیل شنیده بودم که می‌گفتند حاجی به هرحال مرد خیری است و اگر دستش برسد کاری برای مردم می‌کند. و حالا هم لابد گیرِ کار کسی را رفع کرده بود.

همه حواسم پی ماجرای دو بطر شرابی بود که آورده بودم و گوشه هال گذاشته بودم. احتمال داشت کار به بیرون کردنم از خانه بکشد. به‌هرحال شوخی‌ای کرده بود، ما هم دنبالش را گرفته بودیم و باید تا ته‌ش می‌رفتیم. 

به خانه که رسیدیم صبحانه چیده شده بود. وقتی خواهرم دیگ کله پاچه را گذاشت وسط میز برخاستم و شیشه‌ها را از پشت در ورودی آوردم، بسته بندی را باز کردم و گذاشتم روی میز. 

خواهرم مثل برق گرفته‌ها خشکش زده بود. حاجی گفت خانم بی‌زحمت سه تا از آن استکان‌های لب طلایی بیار. 

از این پس همه چیز در سکوت سنگین و پرانتظاری زیر نگاه آمرانه حاجی گذشت. 

خواهرم مثل خوابزده‌ها رفت و استکان‌ها را آورد و گذاشت روی میز. نگاه حاجی برگشت روی من. انگار به من می‌گفت خب بفرما شروع کن. 

من در بطری را باز کردم و آن وقت بود که عدد سه ـ سه تا استکان ـ در سرم شروع کرد به چراغ زدن. خب این هم جزو بازی است. 

هر سه را پر کردم و استکانم را برداشتم. حاجی یکی را گذاشت جلوی خواهرم و گفت: ـ شمام میل می‌فرمایید! 

باز همان نگاه، همان سکوت و انتظار و انگشت‌های لرزان خواهرم که به کمر استکان حلقه شده و نگاهش که در هوا معلق مانده. 

گفتم به سلامتی و چشمانم را بستم و جرعه‌ای بزرگ فرو دادم. وقتی چشمانم را باز کردم به زحمت می‌توانستم از بیشتر و بیشتر باز شدنش جلوگیری کنم. 

معجزه‌ای اتفاق افتاده بود. حاجی داشت آخرین قطره استکانِ شراب را سر می‌کشید. و انگشت‌های خواهرم همچنان دورکمرِباریکِ استکان پری که به شدت می‌لرزید حلقه مانده بود. 

حاجی گفت: پس چرا معطلید خانم؟

اواسط بطر دوم بود که مجلس گرم شد و حاجی به حرف افتاد.
«می‌دونید که من خونه‌ای خریده بودم در مشهد، که هروقت به زیارت می‌رم راحت باشم. مخصوصا که عده‌ی زیادی آدمای سرشناسِ محلی به دید و بازدیدم می‌اومدن وخب، توی خونه خودم بهتر می‌تونستم پذیرایی کنم. آبرومندتر از هتل بود، راحت‌ترم بود.

وقتای دیگه‌م دوست و رفقا از خونه‌هه استفاده می‌کردن. یک موقع ‌سروصدایی بلند شد که معجزه تازه‌ای در صحن حرم اتفاق افتاده و کوری که خودش رو به پنجره فولاد بسته بوده، بینا شده.

خب معجزه تو حرم امام رضا چیز تازه‌ای نبود. از قدیم الایام شنیده بودیم گاهی معجزه‌ای می‌شد. اما این اواخر معجزه‌ها زیاد شده بود و هر وقت خبرش به گوشم می‌رسید عشق زیارت، دوباره به سرم می‌زد. اما کار و گرفتاری دنیا که روز به روز بیشتر خِر آدم رو می‌گیره نمی‌ذاشت از جامون تکون بخوریم. 

تا اینکه بالاخره بعد از ماجرای شفای کور، دیگه بی‌قرار شدم. کار و بار را ول کردم به امان خدا. و راه افتادم. 

قبلا هم طبق معمول به دوستان تلفن کردم که دارم می‌آم. کلید خونه رو داده بودم به یکی از رفقا که جزو خدام حَرَمِه، و همیشه پیش از اومدنم کسی رو می‌فرستاد خونه رو تمیز و مرتب می‌کردن. 

برای مدتی هم که اونجا بودم، بنده خدایی رو معرفی کرده بود که آدم درست‌کارِ خوبی بود و دست پخت خوبی هم داشت، و امورات خرید و پخت و پز و نظافت رو روبه راه می‌کرد. روز اول، زیارت مفصل و با حضور ذهنی کردم...»

 حاجی‌آقا که حالا لپ‌هایش گل انداخته بود حرفش را قطع کرد و گفت: جای شما خالی!  

گفتم: دوستان به‌جای ما!

«... از روز دوم، دید و بازدید شروع شد. عصرا می‌رفتم زیارت و صبح‌ها اینور و آنور سر می‌زدم واسه‌ی بعضی امورات اجتماعی، و سر مبارکتون رو درد نیارم، شبهاش‌م یا دید بود یا بازدید. 

تا اینکه یک شب عده‌ای از کارکنون عالی‌رتبه اداری آستان قدس و خُدامِ حضرتی رو، دعوت کرده بودم. اغلب پیش ‌آمد می کرد که رفقا، یکی دو نفر از اشخاصی که نمی‌شناختم، یا باید به دلیلی باهاشون آشنا می‌شدم، با خودشون می‌آوردن. 

اون شب هم یک غریبه همراه آقایون بود که رفتار و حرکات نوکر مآبی داشت. فکر کردم شاید به قول شما فرنگی‌ها «بادی‌گارد» یا منشی و کارمند یکیشونِ‌ست و توجهی نکردم. 

طبعا صحبت بیشتر حول و حوش مسائل مربوط به آستان قدس دور می‌زد، و نذورات، و خیرات و مبراتِ مردم و، تااااا رسیییییید به معجزات! اینجا بود که من گفتم: «واقعا چقدر معجزات زیاد شده‌ست» 

یکی از خدام که از بازاری‌های قدیمی مشهد و دوست قدیمم بود و جد اندر جد خادم حرم بودند، همچین با یک لحن نیشدار و ناراضی‌ای، گفت: «معجزات؟ خب این معجزات، معجزه‌ی دایره‌ی محترمِ معجزاته، که واقعا معجزه کرده.» 

آقا ما اصلا سر درنیاوردیم. می‌دانستیم دایره یعنی یک بخش اداری، اما دایره معجزات چه می‌تونه باشه؟ نمی‌فهمیدیم. بعد هم لحن کلام طرف ما رو مشغول کرده بود. یک حالت دلخوری و دل‌پری توی حرفش بود. 

طرف که متوجه بی‌خبری ما شد، دنبالِ حرفشو اومد که: «خود معجزه هم که شخصا، حضور با سعادتش رو آورده خدمت‌تون!» و به اون غریبه‌ای که حضورتون عرض کردم، اشاره کرد. 

مردک، نیم‌خیزی شد و گفت: «چاکر شماییم.» 

حاجیِ خادم ، رفیق ما، گفت: «برای حاجی تعریف کن چطوری چشمای کورت بینا شد.» 

مردک گفت: «همیشه در خدمتیم!» و بقیه آقایون زدند زیر خنده. 

حاجی رفیقم گفت: «حاج آقا معلوم می‌شود شما خیلی از مرحله پرتید.» 

جان شما داشتم از کوره در می‌رفتم. یک چیزهایی بو برده بودم، اما باورم نمی‌شد. به هرحال حفظ ظاهر کردم و خندیدم و از یکی دیگر پرسیدم: «مشکلی پیش آمده؟»

گفت: «به عونِ قوه الهی کلیهِ مشکلات حل شدنیه!» 

اما چشمم همچنون به حاجیِ خادم بود که دستش رو بالا آورده بود و داشت انگشت سبابه‌اش رو کفِ انگشت شصتش می‌مالید. این جوری! معنیش که معرفِ حضور هست؟...»

حاجی حرفش را قطع کرد و استکانی را که پر کرده بودم، با دست چپش برداشت وناشیانه و لا جرعه سر کشید. یاد ترانه معروفِ مانی مانی مانیِ فیلم «کاباره» افتادم که داستان کمدی تراژیکِ کارکنانِ یک کاباره است در آلمانِ هیتلری و در این سال‌های اخیر چندین بار در تلویزون دیده بودم. 

دست راست حاجی هنوز مشغول مالیدن شصت و سبابه به یکدیگر بود. به خواهرم گفت:
- عقبید خانم! 
وروبه من ادامه داد:

«...آقائی که شما باشید... خون به سرم زده بود. گفتم: امام رضا الحمدالله احتیاجی نداره، ثروتمندترین ثروتمندان عالمه.  

رفیقم گفت: ایشان که خیر! اما فقرایی هستن که هر چقدر هم داشته باشن باز  محتاجند. 
و باز، اکثریت، زدند زیر خنده.

غریبه نوکرمآب گفت: چاکرتون هفت سر عائله داره. 

دیگه نفهمیدم باقی مجلس رو چی گفتم و چی شنفتم. وقتی همه خداحافظی کردن، حاجی خادم رو نگاه داشتم تا با تعریفِ مفصلِ موفقیت‌های «دایره معجزات» به‌طور قطع و یقین، خیالم رو، راحت کنه که درست شنیده‌م و درست فهمیده‌م ...»

صورت حاجی حسابی گل انداخته بود. 

از او پرسیدم که: خب؟ پس حالا دیگه خیالتون راحته راحته؟ 

خندید و گفت: به‌طور معجزه آسایی. 

گفتم: دلم زصومعه بگرفت و خرقه‌ی سالوس / کجاست دیر مغان و شراب ناب کجاست؟   

گفت: به عونِ قوه الهی همه چیز مهیاست. 

گفتم: به سلامتی! 

حاج آقا گفت: به سلامتی شما... 

]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_95.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_95.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطره‌خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 19 Jul 2008 12:10:10 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«از می ۶۸ درس نگرفتیم و انقلاب کردیم»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>بیژن حکمت که در دهه‌ی ۶۰ در اروپا، دانشجو و عضو جنبش دانشجویان ایرانی بود معتقد است که اگر ایرانی‌ها از می ۶۸ درس گرفته بوند، انقلاب نمی‌کردند. بخش دوم گفت و گو با او را بخوانید:</small></strong>

[[sound]]

<strong>اگر به این جنبش توجه می‌شد و انقلابیون ایران و یا به هر حال کسانی که می‌خواستند جامعه تغییر بکند از آن درس‌هایی می‌گرفتند‌؛ آیا امکان اصلاح نظام ایران در آن زمان وجود داشت؟</strong>

ببینید، مساله اسلام و انقلاب در ایران و ارتباط آن با می ۶۸ خیلی مشکل است. برای این‌که من فکر می‌کنم پیش از سال‌های ۴۰، مساله اصلاح در ایران یک مساله جدی بود. برای این‌که از شهریور ۲۰ تا ۲۸ مرداد، ما یک دوره دموکراتیک داشتیم و حتی بعد از ۲۸ مرداد هم جنبش‌های سیاسی که در ایران بودند، جنبش ملی ایران، در حقیقت یک جنبش اصلاح‌طلب بود. 

بعد از این سال‌هاست که عوض شدن جو جهان، مبارزات چریکی، انقلاب کوبا، مبارزات ویتنام و... باعث می‌شود جوان‌های ایرانی به کلی این جو و این سیاست را رها بکنند و به دنبال یک نوعی مبارزه سازش‌ناپذیر بروند. 

قبلاً از انقلاب مشروطه تا ۲۸ مرداد برای سیاسیون ایران مساله مصالحه، سازش، گفت و گو با حکام و گرفتن تدریجی یک‌سری حقوق یا آوردن یک‌سری تغییرات، تقریباً امری بدیهی بود. 

ولی فعالیت جنبش‌های چریکی‌، چه مجاهدین خلق، چه چریک‌های فدایی خلق و سازمان انقلابی، یا گرایش‌های کمونیستی، و تمام گرایش‌های سازش‌ناپذیر‌؛ نه تنها از تاریخ خود ما درس نگرفته بودند، طبیعتاً تحت تاثیر جنبش ۶۸ هم به هیچ‌وجه قرار نگرفتند.

اگر گرایش اصلاح‌طلبانه رشد می‌کرد، به‌طور قطع نمی‌شود گفت که چه می‌شد، زیرا اصلاح همیشه دو سر دارد: یکی اصلاح‌طلب‌ها هستند و یکی هم حکومتی که باید به اصلاح گردن بنهد، یا در پی سازش و مصالحه بر سر اصلاحات باشد. اگر یک حکومتی کاملاً جلو اصلاحات بایستد و به هیچ‌وجه هیچ نوع تغییری را در جامعه پذیرا نشود طبیعتاً ‌گرایش‌های اصلاح‌طلب منفرد می‌شوند و گرایش‌های انقلابی رشد می‌کنند و کار بالاخره به انقلاب و رودر‌رویی و بر‌اندازی می‌رسد.

[[photow01]]

<strong>بنا‌بر‌این با توجه به این‌که مساله اصلاحات درایران، برای کسانی که خواهان تحول جامعه بوده‌اند مطرح بوده، و بسیار کسانی که بعداً به انقلاب پیوستند، اصلاح‌طلبانِ قبلی بودند؛ می‌توانیم نتیجه بگیریم همان‌طوری که اشاره کلی کردید، آن رژیم قابل اصلاح نبوده و در مقابل اصلاحات، مقاومت می‌کرده وگرنه مواجه با انقلاب نمی شد؟ و سوال دیگراین است که الان اگر  بخواهیم درس‌هایی بگیریم از تاریخ و از می ۶۸ که موضوع صحبت ماست، (با آن‌که می ۶۸ در یک شرایط دموکراتیک اتفاق می‌افتد، یعنی جامعه فرانسه یک جامعه دیکتاتوری نیست) حالا در شرایط امروز و با یک رژیم ایدئولژیک، آیا می ۶۸ می‌تواند درس اصلاحات باشد؟</strong>

ببینید، فروکاستن جنبش ۶۸ به مقوله اصلاحات و اصلاح‌طلبی به نظر من مقدار زیادی مشکل است. در یک جنبش دموکراتیک، در یک جامعه دموکراتیک، امکانات و افق‌هایی وجود دارد که جنبش‌های سیاسی در یک کشور استبدادی با آن مواجه نیستند. 

البته ایران امروز یک مقداری فضا با فضای دوران قبل از انقلاب فرق می‌کند، یعنی به هرحال در ایران الان هر چقدر هم که سرکوب را مفروض بگیرید و هر چقدر به آن اذعان داشته باشید؛ باز هم یک فضای عمومیِ بحث و گفت و گو وجود دارد که در دوران پهلوی وجود نداشت. 

شما در دانشگاه می‌توانید جلسه بگذارید و کسانی که منتقدان بسیار جدی این رژیم هستند بنشینند و گفت و گو بکنند. چنین کاری در زمان شاه امکان‌پذیر نبود. الان روزنامه‌هایی هستند که در آن‌ها انتقادهای فراوانی به دولت می‌شود و بسیاری از مسایل فکری جامعه مورد بحث قرار می‌گیرد. این‌ها منفذهایی است که در دوره شاه وجود نداشت یا حداقل در دوران متاخر شاه وجود نداشت. من خیلی خوب می‌توانم این را احساس بکنم. 

حتی در همین دوران بعد از احمدی‌نژاد وقتی من نگاه می‌کنم کتاب‌هایی که در ایران چاپ می‌شود با وجود سخت‌گیری‌های آقای صفار هرندی و تمام سانسوری که اعمال می‌کند، وقتی شما سعی می‌کنید یک مقداری نسبی‌گرا باشید و مسایل را با هم با انصاف بسنجید، می‌بینید در جامعه امروز ایران، منفذهایی وجود دارد که آن موقع وجود نداشت. 

به نظر من باز شدن این منفذ و عوض شدن نسبی طرز فکر مبارزین سیاسی می‌تواند راهی برای اصلاحات باز بکند. الان جنبش زنانی داریم که حق برابری می‌خواهد و مساله او مساله حکومت و نظام سیاسی جامعه نیست، این خودش یک حرکت کاملاً جدیدی است. این‌ها مسایلی است که حرکت‌های آینده و پیشروی‌ها و عقب‌نشینی‌های نظام را تعیین خواهد کرد.

<strong>پس دانشجویان کنفدراسیون حق داشتند که به جنبش می توجهی نداشته باشند و به خاطر ناممکن بودن اصلاحات در آن رژیم، به اتوپی تغییر کامل جامعه دل بندند؟</strong>

در تاریخ، مساله حق داشتن نیست. مساله این است که واقعیت چه چیزی را به شما تحمیل می‌کند و شما به عنوان یک انسانی که فکر می‌کنید و فکر آزاد دارید، چقدر می‌توانید نسبت به این واقعیت انتقادی برخورد بکنید. 

واقعیت این است که ما آن روز، این دستگاه فکری را نداشتیم که بتوانیم با واقعیت به‌طور انتقادی برخورد بکنیم. واقعیت خودش را به ما تحمیل می‌کرد. بدون این‌که ما بتوانیم یک آنالیز انتقادی از این واقعیت داشته باشیم. 

اگر آن موقع هم ما می‌فهمیدیم که بالاخره هر رژیمی قابل گفت وگوست، می‌توانستیم با آن گفت و گو بکنیم. 

ما نه تنها این را نفهمیدیم، بلکه زمانی که کسانی مثل مرحوم بختیار، براساس یک سنت دیرینه به میدان آمدند برای این‌که دیالوگ را با رژیم سابق برقرار بکنند و بتوانند نوعی گذار به دموکراسی را بدون این‌که واقعا یک انقلابی بیاید و همه چیز را سرنگون بکند و عوض بکند، به پیش ببرند؛ اکثر ما با آن‌ها به مخالفت برخاستیم و این ایده را نپذیرفتیم که بله، یک وقت‌هایی هست که می‌شود با دولت هم مصالحه کرد. 

مساله، راه و روش نیست. مساله این است که خود این دانشجوها چه می‌خواستند؟ در آن موقع آزادی‌ها و حقوق برای ما یک چیزهای صوری بود. همه فکر می‌کردند که به سوی جهانی می‌روند که در آن، این آزادی‌ها و حقوق را خیلی فراتر از این خواهند داشت و این ها آزادی‌ها و حقوق صوری است که فقط به درد بورژوازی می‌خورد.

در صورتی که امروز خیلی خوب می‌فهمند که اهمیت نهادهای مستقل کارگری، اهمیت این‌که آدم حجاب داشته باشد یا نداشته باشد چیست، یعنی امروز فرد و حقوقش برای همه‌ی ماها مطرح است، آن موقع این‌ها هیچ کدام مطرح نبود.

بنابراین مساله، فقط سیاست نیست، مساله راه حل و استراتژی نیست؛ مساله درکی است که این جوان‌ها اصولاً از دموکراسی و فراتر رفتن از استبداد شاهنشاهی داشتند و به نظر من هیچ‌کدام درکی دموکراتیک نداشتند، فقط یک بخش کوچکی از جنبش- که به هر حال می‌شود آن را ادامه جنبش ملی ایران نامید، و حتی کسانی مانند آیت‌الله شریعتمداری هم با این جنبش همراه بودند- از جامعه‌ای که به هر حال مردم در آن یک سری حقوقی دارند و باید از این حقوق استفاده کنند، درک بهتری داشتند. ولی جنبش چپ ایران، متاسفانه در این زمینه، بیلانش بسیار بسیار منفی‌ست.

[[photow02]]
 
<strong>برگردیم به خود جنبش ۶۸، به نظر شما این جنبش در اعتقادات و خواسته‌هایش شکست خورد یا موفق شد؟</strong>

من فکر می‌کنم جنبش ۶۸‌، جنبش بسیار موفقی بود. چندی پیش در تلویزیون فرانسه می‌دیدیم که آقای کوهن بندیت با آقای بالادور هر دو نشسته بودند و نسبت به آقای سارکوزی انتقاد می‌کردند. 

کوهن بندیت به حق این حرف را زد که اگر جنبش ۶۸ نبود، آقای سارکوزی  نه می‌توانست به این راحتی رییس جمهور بشود، نه به این راحتی یک زنی را طلاق بدهد و زن دیگری را بگیرد. حتی به کسی دیگری هم گفت که اصولاً به عنوان یک مردی که مطلقه هست، حتی به عنوان میهمان هم ممکن نبود به کاخ ریاست جمهوری دعوتش کنند چه برسد به این‌که رییس جمهور بشود.

من فکر می کنم جنبش ۶۸ واقعاً بانی یک سری آزادی‌ها و تحولات اساسی در جامعه شد که به این اعتبار واقعاً موفق بود. مسلماً در هر جنبش سیاسی، اتوپی‌هایی وجود دارد که آن‌چنان که گفته می‌شود، قابل تحقق نیست. ولی حرکت به سمت این اتوپی‌ها، جامعه را آزادتر و آزاد‌تر می‌کند و به نظر من در فرانسه چنین اتفاقی افتاد.

<strong>یعنی می‌توانیم بگوییم که آن‌چه امروز در غرب زندگی می‌کنیم در حقیقت دنباله و دستاورد ۶۸ است؟</strong>

بله، 