تاریخ انتشار: ۱۳ مهر ۱۳۸۷ • چاپ کنید    
گفت و گو با محمد‌علی سپانلو، بخش دوم

سپانلو: شاعر به مرزهای ملی تعلق ندارد

رضا دانشور
daneshvar@radiozamaneh.com

محمد‌علی سپانلو، شاعر و مترجم،‌ متولد ۱۳۱۹ در تهران‌ است. از سپانلو تاكنون‌ ۱۰‌ مجموعه‌ شعر منتشر شده‌ است‌. به‌ پاس‌ فعاليت‌هايش‌ در زمينه‌ی شناساندن‌ ادبيات‌ فرانسه‌ به‌ فارسی‌زبانان‌ نشان‌ شواليه‌ را از دولت‌ فرانسه‌ دريافت‌ كرده‌ است. به بهانه سفر سپانلو به به فرانسه - برای شرکت در فستیوال شعر ـ با او گفت و گو کرده‌ام.

Download it Here!

به ‏نظر می‏رسد بیش از دیگر شاعران ایرانی ـ آن‏هایی که در ایران زندگی می‏کنند‏ ـ مورد توجه محافلِ اهلِ شعرِ فرانسوی‏ هستی - می‏دانیم در سال ۲۰۰۳ لقب و مدال «شوالیه‏ی ادب و هنر» را گرفتی و سال ۲۰۰۵ که برای اولین بار، جایزه‏ی «ماکس ژاکوب» را در شعر به یک خارجی داده‏اند ـ به تو دادند. می‌بینیم که مرتب در جشنواره‌های شعرِ خارج از ایران دعوت می‌شوی، اکنون هم برای شرکت در جشنواره «مدیترانه» به فرانسه آمده‌ای. از تجربه‌ات در این برخورد‌ها و به‌خصوص از این جشنواره که ویژه‌ی شعرای عرب و حوزه‏ی مدیترانه بود، برای‌مان بگو. به‌خصوص جالب خواهد بود بدانیم دنیای عرب، راجع به ما چه فکر می‏کند و چه حرفی برای گفتن راجع به ایران، شعر و فرهنگ ایرانی دارد؟

فستیوال «صدای مدیترانه» درشهر «لودِو» (که شهر کوچکی با هفت تا هشت هزار نفر جمعیت در نزدیکی «مونت‏پلیر» است) چند سالی است که برگزار می‏شود.

نزدیک به ۵۰- ۶۰ برنامه هر روز‌، هم‌زمان اجرا می‌شود. امسال در این شهر، علاوه بر شاعران حوزه‏ی دریای مدیترانه، از ایران مرا دعوت کردند و از عمان و عربستان سعودی هم شاعران دیگری را دعوت کرده بودند.

نزدیک به ۵۰ـ۶۰ هنرمند عرب در عرصه‏ موسیقی، شعر و نمایش دعوت شده بودند. «بنیاد عرب» هم که به این نوع جشنواره‏ها کمک فرهنگی می‏کند، جزو کمک‏کنندگانِ به این فستیوال بود.

مهم این بود که این‌ بار کسانی از خلیج فارس و دریای کاسپین یا دریای خزر هم برای رنگین‏تر کردن این سفره‏ی فرهنگی که گسترده شده بود، دعوت داشتند.

در‌باره‏ی خودم که فرمودید، فرانسوی‏ها نگاه می‏کنند، کشورهای دیگری هم هستند. مثلاً ترکیه، که دو سال پیش مرا دعوت کرد. یا آلمان و… ارزش آدم البته به دعوت‏ها نیست. ارزش آدم به کاری است که انجام می‏دهد.

آن بحث دیگری است که ببینیم چه ارزشی هست. در قسمت اول گفت و گوی‌مان به نام یک محقق، نه به نام سراینده‏ی آن شعرها، به این قضیه اشاره کردم که سپانلو کیست.

من تا به حال چنین مجمعی از روشنفکران عرب، یک‏جا ندیده بودم، به استثنای شاعر لیبی، که مشکل ویزا ‏پیدا کرد و شاعر فلسطینی که دولت اسراییل به او اجازه‏ی خروج نداده بود و نتوانستند حضور پیدا کنند.

عجیب بود که یک شاعر اسراییلی به این شاعر فلسطینی یک شعر تقدیم کرد و این نشانه‏ای بود که من گفتم: شاعران به مرزهای ملی به آن شکل تعلق ندارند، که به کشوری به اسم کشور شعر. این از سیاست فراتر است، ارزش زمان‏ناپذیر شعر و هنر است.

به هرحال، آنچه برای من جالب بود، دیدار روشنفکران عرب بود که بسیاری از تصاویری را که بعضی از هم‏وطنان ما ممکن است داشته باشند، تصحیح می‏کند.

آن نوع تعصبات ویژه‏ای را که بعضی وقت‏ها شاهدش هستیم، ندیدم. به جای آن، دلبستگی و دانش عمیقی در بعضی از روشنفکران عرب دیدم. در یک شاعر عمانی، قدرت طنز بی‏نظیری دیدم و در مورد ادبیات امریکا و اروپا هم، هر صحبتی شد، بی‏اطلاع نبود.

شاعران شمال آفریقا (مراکشی‏ها) عجیب از تاریخ ایران اطلاع داشتند و به آن احترام می‏گذاشتند. برای‌ام جالب بود که آن‏ها از ساسانیان و پارت‏ها صحبت می‏کنند.

برای آن‌ها ، به‌خصوص برای «بِربِر‌ها» و «کبیلی‌ها» این نکته مطرح بود که ایرانی‌ها چطور توانسته‏اند ازنفوذِ فصاحت زبان عربی ، مستقل بمانند؟

این نفوذ باعث شده است که به قول یکی از روشنفکران عرب، شاعر عرب وقتی که بخواهد با زبان امروز حرف بزند، مشکل داشته باشد، زیرا رتوریسم قرآن، یک صبغه‏ی مذهبی و کلاسیک حتی به شعرهای غیرمذهبی می‌دهد‌. آن‌ها یک‌جور چاره در زبان فارسی می‏جستند و برای‌شان جالب بود.

وقتی صحبت از «پرس»، «پارس» یا ایران قدیم به میان می‏آمد، با احترام نگاه می‏کردند. بدون این‌که فروتنی در کار باشد، نه، فروتنی نبود، بلکه به‌عنوان یک مدل قابل ستایش می‏دیدند. این برای من یک برخورد فرخنده بود.

به‏ بسیاری از اینان گفتم اگر به ایران بیایند، آنان را با روشنفکران ایرانی آشنا می‏کنم. چون می‏دیدم که این وجهه‏ی روشنفکری را به اندازه‏ی کافی دارند و هیچ کمبودی هم ندارند.

خیلی‏های‌شان فرهنگ دنیا را می‏شناختند. رفاقتی هم به وجود آمد که برای من تجربه‏های بسیار خوبی بود. می‏توانم به کشور خودم ببرم و به بچه‌ها بگویم. چون متاسفانه ـ حقیقت‌اش را بگویم ـ عرب‏های ایرانی خیلی غضبناک‌اند! نمی‏دانم چرا.

عرب‏های ایرانی؟

عرب‏های ایرانی. عرب‏هایی که بیشتر در خوزستان هستند و نام‏های فامیلی‏شان به ریشه‏های دوردست آنان اشاره می‏کند‌، مثلاً «تمیمی». حالت غضبناک و آن برخوردی که ممکن است حالا متمدنانه هم بیان ‏شود، اصلاً نبود. یک‌جور رفاقت بود.

این‌که تصور کنید با کشورهایی همسایه هستید، که با آن‌ها مشکل دارید، اما اقلاً با روشنفکران‌شان مشکلی نداریم. ملیت‏ها را از نزدیک نمی‏شناسم. ما روشنفکران ایرانی هم خیلی سمبل «تاندانس‏های» (گرایش‏های) ملت خودمان نیستیم.

اما این برای من درس آموزنده‏ای بود. احترام به تاریخ ایران و از همه مهم‏تر تاریخ گذشته‏ی ایران، احترام به زبان فارسی، و این نکته که هنوز که هنوز است، خیام و رومی‌، یعنی مولوی خودمان، در درجه‏ی اول و بعد حتی سعدی و حافظ را خیلی خوب می‏شناسند.

بد نیست در این‏جا پرانتزی باز کنم، یک سال پیش در ترکیه در «ازمیر» بودم. آنجا هم یک فستیوال بین‏المللی بود. خانمی از آلبانی از شهر «تیرانا» در این فستیوال بود.

او علاوه بر زبان مادری، انگلیسی هم صحبت می‏کرد. اما شوهرش هیچ زبانی را به‌جز زبان خودشان نمی‏دانست. یک‌بار سر میز شام، شوهر این خانم سرش را بغل گوش من آورد و گفت: «ایران؟» گفتم: بله. گفت: «سعدی، بوستان، گلستان».

از خانم‌اش پرسیدم او چه می‏گوید؟ توضیح داد که او می‏گوید: «ما بچه بودیم در تیرانا که احتمالاً همان تهران است، ـ این جمله‏ی خود اوست ـ پدرم برای ما به زبان فارسی سعدی می‏خواند». او همین دو سه کلمه یادش مانده بود.

زبان فارسی یک زمانی چنین قدرتی داشته است که در آلبانی می‏خواندند. ما می‏دانیم که تا قبل از جنگ اول، کتاب فارسی در آلبانی چاپ شده است.

همان‌طور که شما می‏دانید، روزنامه‏ی «حبل‏المتین» کلکته، در قرن نوزدهم در «رانگون» پایتخت برمه و در «هنگ‏کنگ» مشترک داشته است. الان در جهان فارسی‏خوان پیدا می‏کنید که روزنامه‏ای را مشترک شده باشد؟

آدم برای آن زبان و ادبیاتی که دنیا این‏جور می‏شناسدش، افسوس می‏خورد، منتها به شکل خاطره‏ای که مربوط به یک نسل پیش است. یعنی از پدربزرگ به یاد می‏آید. این‏جا خوشحال می‏شدم که با روشنفکرانی طرف هستم نه از طریق پدرشان بلکه خودشان می‏شناسند، و این ارزش داشت.

یک شب دوستان عرب مهمانی ترتیب دادند که در آن فقط شعر عربی می‏خواندند. آن‏ها من را به‌استثنا دعوت کردند و گفتند شعر فارسی برای‌مان بخوان.

من هم فارسی خواندم. حق میزبانی آنان را هم به‏جا آوردم و چند بیت از «ملمعات» حافظ را هم خواندم که یک بیت آن فارسی و یک بیت‌اش عربی است. رفاقت با ارزشی بود.


محمد‌علی سپانلو، شاعر و مترجم

مجموعاً، روشنفکران عربی که در این سفر با آن‏ها برخورد کردی، چه ذهنیت و چه نظری نسبت به: ۱ـ ایران معاصر، ۲ـ‏ ادبیات امروز ایران داشتند؟

برای‌تان جالب خواهد بود که تقریباً همه‏ی آن‌ها فروغ فرخزاد را می‏شناختند. حتی شاعر ترکی را دیدم که او هم فروغ رامی‏شناخت. البته او سپهری و شاملو را هم می‏شناخت .ولی شمال آفریقا و آشنایی با فروغ!

راجع به وضع سیستم حکومتی ایران، عین خود ایران که سه چهار جور گرایش وجود دارد (‌می‏گویند او اصول‌گراست، او…) آن‌ها هم همین‏طور بودند. یعنی، به هر حال نظرشان به ایران مثبت بود ولی هرکدام یکی از گرایش‏ها را طرفداری می‏کردند. می‏شود گفت یک‌جور مدل کوچکی از ایران در آنجا بود.

آن‏قدر که در ایران فکر می‏کنند که چندگروهی است، از بیرون به عنوان یک کلیت نگاه می‏کنند. منتها، بعضی‏ها می‏گویند ما این گرایش را می‏پسندیم و بعضی‏ها گرایش دیگر را.

به هرحال برای من جالب بود که اولاً، یک حالت ستایش نسبت به ایران معاصر بود، دوماً یک نگرانی که نکند بلایی سر ما بیاورند.

صحبت زبان فارسی شد. وضعیت زبان فارسی را در سال‏های اخیر در ایران، یک وضعیت رو به توسعه می‏بینی یا زبان، به انحطاط و مشکل دچار شده است؟ و در مجموع نظرت راجع زبان فارسی امروز چیست؟

این سوالی است که چندین سوال در خود دارد و شاید بتوان در پاسخ به آن یک کتاب نوشت. اما به‏طور کلی، فکر می‏کنم زبانی که در حال ساخت و ساز است و تجربه می‏شود ـ‏ گاهی تجربه‏های شکست خورده، گاهی تجربه‏های موفق ـ تا وقتی که ادبیات تولید می‏کند، در حال توسعه است.

حتی اگر آن ادبیاتی که تولید می‏کند، درجه یک نباشد. زبان دارد زندگی‏اش را و کارش را می‏کند. اما آنچه می‏توانم به هم‏وطنان خودم، به‌خصوص به هم‏حرفه‏های خودم بگویم، این است که هرگز فراموش نکنند، ما متعلق به یک فرهنگ تاریخی هستیم.

بدترین کار این است که کسی فقط راجع به خودش حرف بزند. در حالی که شنوندگانی که چیزی از ایران و ادبیات ایران می‏دانند، دوست دارند که در یک کنتکس تاریخی صحبت شود.

ما متعلق به یک دودمان تاریخی هستیم. ولی ممکن است من هم یک وقت دچار این خودپسندی یا اگوایسم بشوم، که همه‏اش راجع به خودم حرف بزنم. خوشبختانه اینجا، چنین اشتباهی نکردم.

برخی از کسانی که روی زبان کار کرده‏اند، معتقد هستند که شرایط سیاسی و اجتماعی، به‌خصوص شرایط سیاسی حاکم بر جامعه، روی زبان تاثیر می‏گذارد. در نفی یا اثبات این نظر، در مورد زبان فارسی بعد از انقلاب، چه نظری داری؟

تا وقتی ادبیات مکتوب داریم‌، خیلی خطری نیست‌. یک‌بار در ایران گفتم، گاهی بعضی زعمای ما طوری حرف می‌زنند که توهین به زبان فارسی است. آیا اگر یک سخنران‌، لاتی صحبت کند، یا این‌که لهجه‏دار حرف بزند، این زبان فارسی را در خطر می‏اندازد؟ نه.

به تعبیری می‏توان گفت که این یک عارضه است، عارضه‏ای است که می‏گذرد. تا وقتی که بتوانیم ادبیات تولید کنیم، تا وقتی که خواننده داشته باشیم، تا وقتی که کتاب‏های بعضی از شاعران ما تا ۱۰۰ هزار نسخه به فروش می‏رود، بعضی از رمان‏ها به چاپ پانزدهم و یا شانزدهم می‏رسند، (وارد ارزش جوهری اثر نمی‏شویم) همین که به این زبان نوشته می‏شود و خواننده دارد، تولید‌کننده دارد، می‏توانیم امیدوار باشیم که زبان توسعه پیدا می‏کند.

البته آنچه باعث نگرانی است، دیگر دست ما نیست، یعنی حوزه‏ی نفوذ نظامی‏ و اقتصادی ایران از قرن بیستم ضعیف شده است. زمانی حدود ۱۰۰ سال پیش در ازمیر حداقل ۱۰۰ شاعر فارسی زبان بوده است.

یک سال پیش آنجا رفته بودم، این‏ها کجا بودند؟ می‏دانیم سلطان سلیم، پادشاه عثمانی، دیوان شعر فارسی دارد.

در هندوستان تمام کتیبه‏های بناها به زبان فارسی است. تا یک نسل پیش هم زبان فارسی، زبان ادبی هندی‏ها بود.

بعد از استقلال هند و آن داستان که انگلیسی را زبان اصلی بکنند و بعد هم اردو و هندو را جای‌اش بگذارند، این را به سایه برده است.

در سمرقند و بخارا که خاستگاه زبان فارسی است، شهر رودکی، شهر شعر خراسانی است، شهر بازیافت زبان دری است، امروز کسی به‌جز پیرمردهای ته بازار بلد نیست، فارسی حرف بزند.

ظلمی که بر زبان فارسی رفته، عجیب است. یک مثال دیگر برای‌تان بزنم: سال ۲۰۰۰ در فرانسه در مجله‌ا‏ی به نام «نوول ابسرواتور»، یک گروه خواستند که از وسط صحرای آفریقا حرکت کنند.

از اسکندریه تا آن‏ طرف بروند، این‌ها در صحرای «موریتانی» به چادری برمی‏خورند که شیخی در آن زندگی می‏کند و حرمسرای کوچکی دارد و چند ناقه و نخل و…

فکر می‏کنید این شیخ زیر چادر چکار می‏کرده است؟ او داشته سعدی را به زبان فارسی می‏خوانده است. یعنی این بازمانده‏ی یک فرهنگ گسترده است که تا کجاها رفته بوده است.

این دیگر تقصیر ما نیست، تقصیر هیچ‌کس و هیچ سیستمی نیست، تقصیر این دورانی است که نفوذ امپراتوری ایران به تدریج از بین رفت و کوچک شد.

حتی در مرزهای محدود خودمان هم دچار این هستیم که عده‏ای زبان فارسی را قبول ندارد. در حالی که این زبان ارتباطی ما است. بعضی‏ها می‏توانند به زبان کردی هم شعر بگویند، ولی زبان فارسی، زبان ارتباطی ما است.

به چه دلیل باید فکر کنیم که این‏ها باید هم‏دیگر را نفی کنند. مگر شما که به‌عنوان کرد یا عرب در پاریس زندگی می‏کنید، می‏خواهید زبان مردم فرانسه را عوض کنید؟ شما حق دارید به زبان خودتان بنویسید و به زبان آن‌ها هم بنویسید.

این‏ها مسایلی است که نمی‏دانم چرا حل نمی‏شود. شاید چون خاستگاه‌های سیاسی دارد. در حالی که از نظر فرهنگی، هرچه دانش آدم متنوع‏تر باشد، هرچه به یک حوزه‏ی بزرگ‌تری متعلق باشد، صدای‌ا‌ش برد بیشتری دارد.

این‌جا، درپاریس، یک شاعر ایرانی دارد از زبان سر‌زمینی حرف می‌زند که اسم‌اش ایران است. ایرانی بودن چیست؟

این سوالی است که همیشه از خودم پرسیدم. ‏می‏دانیم چیست ولی وقتی که می‏خواهیم بگوییم، نمی‏توانیم بگوییم. این همانی است که «بورخس» می‏گوید: «زمان چیست؟ وقتی نمی‏گویم، می‏دانم، وقتی می‏خواهم بگویم، نمی‏دانم زمان چیست».

آیا یک ایدئولوژی ایرانی وجود دارد؟ سعی کردم در کتاب «چهار شاعر آزادی و بهار» به این قضایا نگاه کنم. آیا جهان‏بینی خاصی داریم که آن جهان‏بینی می‏تواند به ما بگوید ایرانی هستیم؟ یا فقط در مرزهای سیاسی ‏ـ جغرافیایی مخصوصی ایرانی حساب می‏شویم.

فکر می‏کنم بیرون از آن مرزها، چیزی به اسم «روح ایران» وجود دارد. این روح ترکیباتی دارد که ما می‏شناسیم، ولی باز هم کامل بیان نمی‏کنیم. یکی از آن‌ها همین ادبیات است.

نمی‏توانم به تفصیل یا به جزییات بگویم که این روح از چه عناصری تشکیل شده است، هرچند عناصرش را می‏شناسیم، مثلاً حس برادری، مهمان‏نوازی، و یا به قول سعدی غریب‏ - آشنا. سعدی می‏گوید: «غریب آشنا باش و سیاح دوست».

در بین بسیاری از ملت‌های دیگر هم وجود دارد. شاید ترکیب این‏ها یک ایرانی را تشکیل بدهد. مثلاً اکثریت عظیمی از ایرانی‌ها، حتا آدمی که سواد خواندن و نوشتن ندارد، شعر از حفظ هستند‌، به‌خصوص از حافظ.

شاید ترکیب این چیزها یک ایرانی را تشکیل بدهد. تکرار می‏کنم، می‏دانم یک ایرانی چیست، ولی نمی‏توانم بگویم چه‏جوری است.

حضور وطن و یک احساس عاطفی نسبت به آن در کارهای‌ات دیده می شود. بگوییم همان روح ایرانی و به‌خصوص روح تهرانی‌. دیده‏ام که گاهی شاعر تهرانی خطاب‌ات کرده‌اند. حضور شهر و به‌خصوص شهر تهران، در کارهای قبلی‏ات خیلی زیاد است و این‌که اشارات تاریخی همیشه در شعرهای‌ات هست، همین شعرهای سپانلو - به ویژه سپانلوی جوانِ دهه‏ی ۴۰ و ۵۰ ـ را از جریان عمومی و غالب شعر فارسیِ آن زمان، جدا می‏کند. زمانی که جریان عمومی شعر فارسی عمدتاً سیاسی، طبقاتی و سوسیالیستی است، شعر تو خودش را کم و بیش از این جریان می‏کَند. اگر این برداشت مرا درست می‌دانی‌، منشاء ‏آن چیست؟

این مساله، خیلی درونی‏تر از آن است که بتوانم درست بیان کنم. ولی می‌کوشم بیان کنم: اگر حافظه‏ی تاریخی در انسان ـ که در درجات مختلف وجود دارد ـ باشد، یعنی از بیرون نگاه کنیم، وارد مقوله شده‏ایم.

حافظه‏ی تاریخی من یک‌جور سماجت دارد. می‏شود گفت که تاریخ کشورم در من درآمیخته است. اشاره‏های تاریخی فراوانی‌، چه در ابعاد اسطوره‏ای، چه در ابعاد تاریخ مکتوب در کارم هست.

امروز از سنت، به تجدد می‏آییم. در نتیجه، شهر تهران امروز، در آن واحد ری قدیم هم هست (راقه). به همین دلیل در شعری که اول همین گفت و گو به اسم «خیابان مقتول» خواندم، از لاله‏زار صحبت می‏شود و حتی از روی اسم سینماها به قدیم برمی‏گردم (از رکس به راقه که اسم ری قدیم است).

این حضور گذشته‌، حضور هم‏زمان تصاویر گذشته - که نه فقط یک تاریخ مشخص‌، که انگیزه‏ی به یادآوری‏اش یک منطقه‏ی جغرافیایی، یک خیابان، یک اسم حتی گاهی یک تصویر است - این آن اُبسسیونِ (وسواس، دغدغه) ذهنی شعر سپانلو بود که بیشتر خودش را در شهر زادگاه‌اش، تهران، پیدا کرد.

بارها از من پرسیده‏اند، این تهران چه زیبایی دارد؟ به هرحال ما شهرهای زیبایی مثل اصفهان، شیراز داریم که هویت تاریخی‏اش را می‏شود به عینه دید.

گفتم، زیرِ این زمین، زیرِ زمین تهران، سه، چهار هزار سال تاریخ وجود دارد. رفته‏ام و پرسیده‏ام، محله‏هایی در تهران هست که در آن گنج بوده است. به «قیطریه»، «گنج‏آباد» می‏گفتند. «گنج‌آباد» حتی پیش از تاریخ مکتوب ما مسکونی بوده است.

آن وقت به‌عنوان شاعر، شاعری که در تداعی آزاد با این مکان‏ها قرار می‏گیرد، در شعر من منعکس شده است. ما در لاله‌زار راه می‌رویم و فکر می‌کنیم در ریِ قدیم هستیم ـ اما لاله‌زاری که خودش هم به تاریخ پیوسته، چون آن لاله‌زارِ جوانی ما که غرق نور و موسیقی، و تفریحگاه بود، به خیابانی که الکتریکی‌ها چراغ و سیمِ سیم‌کشی و غیره... می‌فروشند، تبدیل شده است – آن وقت کسانی که دارند تابوت می‌برند حواس‌شان نیست روی چه پا می‌گذارند.

روی نعش دیگری پا می‌گذارند، چقدر نعش‌، چقدر شهرهای مدفون هست، چقدر تمدن‌ها، چه یادگاری‌ها... این یکی از کارکرد‌های شعر است که این‌ها را با دامنه‌ی وسیع تخیلات به یاد می‌آورد.

با بعضی کلمات، با بعضی چیزهایی که از زیر خاک به دست آورده‌، به تاریخ زیر خاک بازمی‌گرداند. این کار را شعر سپانلو کرده است.

شعری به نام «‌به مجسمه زیرخاکی‌» داری که مثال بارز این گفته است. می‏خواهم خواهش کنم برای حسن ختام، آن شعر را برای‌مان بخوانی.

در آن جشنواره چند بار خواستند آن را تکرار کنم. فارسی‌اش را می‌خواندم و متن فرانسه‌اش که توسط خانم «فریده روا» ترجمه و توسط «آلن لانس» ویرایش شده بود، به وسیله فرانسوی‌ها خوانده می‌شد.

ببینید این یک نمونه است: ما خیلی زیر خاکی داریم، هنوز مجسمه‌ای از کوروش پیدا نشده است، می‌گویند از داریوش، بدنی بی‌سر پیدا شده است، زیر ایرا‌ن پر از این زیر خاکی‌ها است که شاید بعضی‌شان هیچ‌گاه پیدا نشود چون روی‌شان تاسیسات و از این قبیل... آمده است.

فکر کنید یکی از این مجسمه‌ها می‌ترسد کشف شود! چون هر بار کسی تیشه‌ای زده، گاو آهنی رد شده، او هم ترسیده و از پیدا شدن‌اش شاد شده است.

اما بد‌ترین حادثه‌ای که سرش آمده، یک مته‌ی حفار نفت است که به چشم‌اش فرو رفته است و به‌جای اشک‌، نفت ایران از آن می‌جهد.

آن‌جا شنوندگان، این معنی را می‌گرفتند. ویژ‌گی شعر من این است که با آخرین سطرها، ناگهان انفجار اصلی رخ می‌دهد.

به مجسمه‏ی زیرخاکی

ای سنگ
چند بار شده باشد،
که دستگاه‏های حفار
خواب تو را به‏هم زده‏اند؟
و چند بار
تیغه‏ی تراکتور
از کنار شقیقه‏‏ی تو گذشت؟
اما تو همچنان خفتی و کشف نشدی
افسانه‏ات مصون ماند
حال آن‌که
در سیاهی مغزت،
دریا حضور داشت
و خونش از سیاه‏رگ خاک
فواره‏کش
به جانب خورشید می‏جهید.
شاید
کسی ندانست
ای سنگ خوش‏تراش
هربار
طی این سده‏های ملول
دریافتی که
تیشه‏ی کاوشگری،
گاوآهن کشاورزی،
دارد به خوابگاه تو
نزدیک می‏شود،
خوف تو بیشتر بود
یا اشتیاق تو؟
اما کدام فاجعه
قتال‏تر از مته‏ای بلند
که در چشم‏خانه‏ی تو
فرو رفت،
به اشک‏دان خاطره‏هایت
رسید
و
سال‏هاست
که نفت خام
از آن فوران می‏کند.


بخش اول گفت و گو
سپانلو: بشریت هیچ‌گاه شعر را فراموش نمی‌کند

نظرهای خوانندگان

سلام آقای دانشور،
گمان می کردم رادیو زمانه، رادیویی برای جوانان است و در نتیجه نیاز به برنامه ریزی متفاوتی دارد. اگر در برنامه های جوانان باز به سوی "مردمان همیشه در صحنه" برویم پس چه زمانی نوبت نسل های جدیدتر و چهره های تازه نفس تر خواهد رسید؟ اینطور فکر نمی کنید؟

-- همایون ، Oct 5, 2008

به نظر من زمانه باید به سراغ چهره هایی برود که کمتر مطرح شده اند و حرفی برای گفتن دارند نه آدم های مشهوری که از هر تریبونی برای مطرح کردن خود استفاده می کنند. این آدمها اصلا معلوم نیست برای چه معروف شده اند؟ مترجمانی هستند که زبان خارجی را درست نمی دانند، شاعرانی هستند بدون حتی یک شعر خوب. لطفا پارتی بازی و خاصه خرجی را کنار بگذارید. مینو

-- مینو ، Oct 6, 2008

آقای دانشور آیا واقعاً "سپانلو به‌ پاس‌ فعاليت‌هايش‌ در زمينه‌ی شناساندن‌ ادبيات‌ فرانسه‌ به‌ فارسی‌زبانان‌ نشان‌ شواليه‌ را از دولت‌ فرانسه‌ دريافت‌ كرده‌ است؟" دارید جدی می نویسید؟

-- پرویز ، Oct 8, 2008

به نظر من که خیلی جالب بود . این حس وطن دوستی واقعا حس لذت بخشی است . شاعر یا نویسنده ی ایرانی هر کجا که باشد باز ، ایرانی است .
گفتگوی بزرگان با بزرگان همیشه لذت بخش است .

-- امیرحسین ، Oct 13, 2008

اگر بپذیریم که ادبیات بطور اعم و در مورد ملت ما شعر بطور اخص درهویت بخشی ملی نقشی اساسی دارد انگاه پی میبریم که چه وزن و جایگاهی ادبا وهنرمندان وشاعران در شکل گیری شعور ووجدان وحس ملی یک جامعه دارند.از اینجاست که لبه تیز حمله حکام ضد ملی در درجه اول متوجه هنرمندان است .پس عرصه هنر یکی از اصلی ترین جایگاه های مبارزه اجتماعی است و چون هنرمندان دانسته یا نادانسته سربازان این رزمندبایستی بی دریغ از سوی وطن دوستان حمایت وپشتیبانی شوند.

-- بدون نام ، Oct 13, 2008

اقای دانشور کجا رفتید؟

-- مژده ، Oct 15, 2008

نگران شدم . کجایید؟ من خیلی مشتاق صفحه شما بودم.

-- مژده ، Oct 27, 2008

TABRIK BARAYE TAVALODI DIGAR

-- SHAHRAM ، Nov 12, 2008

آقای دانشور عزیز فکر میکنم یکی از دلایل کند شدن این برنامه تحت شعاع قرار گرفتن مضمون روشنگری و پر رنگ تر شدن نقش روشنفکران از رسالت آنها است.همانگونه که جاودانگی هنرمند وابسته به خلق اترهنری اوست و نه بلعکس . با این توجه که روشنگری موجی است که کمتر از هنروابسته به نقش افراد و بیشتر تحت تاتیر موقعیت زمانی و زنجیره فرهنگی است.یعنی آنچه که زمان گذشته را به حال پیوند میزند.

این برنامه با توجه به ظرفیتش نقش مهمی در پیوند نسلها خواهد داشت.

-- سحر ، Nov 12, 2008

اقای دانشور سلام
استاد چطور میشه به اثار شما دسترسی پیدا کرد ؟
. نمايش نامه هاى كجاى سال دو هزار منتظرت باشم، خورشيد روى يخ، شهر لوط، عقرب، شاهزاده و اژدها، رامرودى ها، يك بار ديگر ابوذر، ابوالقاسم فردوسى به روايت مرشد رستم خراسانى و سفغر دوزخى آقاى ارداويراف. پژوهش هاى خواف، مباركى ها، اسپكه، زين الدینى ها، مهاجرت و درآمدى به تاريخ بلوچستان.
اگر میشه راهنمایی بفرمایید
از ایران

-- بدون نام ، Dec 2, 2008

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)
-لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.
-کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و منتشر نخواهد شد.


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)