| خانه > رضا دانشور > گفتگو > سپانلو: شاعر به مرزهای ملی تعلق ندارد | |||
سپانلو: شاعر به مرزهای ملی تعلق نداردرضا دانشورdaneshvar@radiozamaneh.comمحمدعلی سپانلو، شاعر و مترجم، متولد ۱۳۱۹ در تهران است. از سپانلو تاكنون ۱۰ مجموعه شعر منتشر شده است. به پاس فعاليتهايش در زمينهی شناساندن ادبيات فرانسه به فارسیزبانان نشان شواليه را از دولت فرانسه دريافت كرده است. به بهانه سفر سپانلو به به فرانسه - برای شرکت در فستیوال شعر ـ با او گفت و گو کردهام.
به نظر میرسد بیش از دیگر شاعران ایرانی ـ آنهایی که در ایران زندگی میکنند ـ مورد توجه محافلِ اهلِ شعرِ فرانسوی هستی - میدانیم در سال ۲۰۰۳ لقب و مدال «شوالیهی ادب و هنر» را گرفتی و سال ۲۰۰۵ که برای اولین بار، جایزهی «ماکس ژاکوب» را در شعر به یک خارجی دادهاند ـ به تو دادند. میبینیم که مرتب در جشنوارههای شعرِ خارج از ایران دعوت میشوی، اکنون هم برای شرکت در جشنواره «مدیترانه» به فرانسه آمدهای. از تجربهات در این برخوردها و بهخصوص از این جشنواره که ویژهی شعرای عرب و حوزهی مدیترانه بود، برایمان بگو. بهخصوص جالب خواهد بود بدانیم دنیای عرب، راجع به ما چه فکر میکند و چه حرفی برای گفتن راجع به ایران، شعر و فرهنگ ایرانی دارد؟ فستیوال «صدای مدیترانه» درشهر «لودِو» (که شهر کوچکی با هفت تا هشت هزار نفر جمعیت در نزدیکی «مونتپلیر» است) چند سالی است که برگزار میشود. نزدیک به ۵۰- ۶۰ برنامه هر روز، همزمان اجرا میشود. امسال در این شهر، علاوه بر شاعران حوزهی دریای مدیترانه، از ایران مرا دعوت کردند و از عمان و عربستان سعودی هم شاعران دیگری را دعوت کرده بودند. نزدیک به ۵۰ـ۶۰ هنرمند عرب در عرصه موسیقی، شعر و نمایش دعوت شده بودند. «بنیاد عرب» هم که به این نوع جشنوارهها کمک فرهنگی میکند، جزو کمککنندگانِ به این فستیوال بود. مهم این بود که این بار کسانی از خلیج فارس و دریای کاسپین یا دریای خزر هم برای رنگینتر کردن این سفرهی فرهنگی که گسترده شده بود، دعوت داشتند. دربارهی خودم که فرمودید، فرانسویها نگاه میکنند، کشورهای دیگری هم هستند. مثلاً ترکیه، که دو سال پیش مرا دعوت کرد. یا آلمان و… ارزش آدم البته به دعوتها نیست. ارزش آدم به کاری است که انجام میدهد. آن بحث دیگری است که ببینیم چه ارزشی هست. در قسمت اول گفت و گویمان به نام یک محقق، نه به نام سرایندهی آن شعرها، به این قضیه اشاره کردم که سپانلو کیست. من تا به حال چنین مجمعی از روشنفکران عرب، یکجا ندیده بودم، به استثنای شاعر لیبی، که مشکل ویزا پیدا کرد و شاعر فلسطینی که دولت اسراییل به او اجازهی خروج نداده بود و نتوانستند حضور پیدا کنند. عجیب بود که یک شاعر اسراییلی به این شاعر فلسطینی یک شعر تقدیم کرد و این نشانهای بود که من گفتم: شاعران به مرزهای ملی به آن شکل تعلق ندارند، که به کشوری به اسم کشور شعر. این از سیاست فراتر است، ارزش زمانناپذیر شعر و هنر است. به هرحال، آنچه برای من جالب بود، دیدار روشنفکران عرب بود که بسیاری از تصاویری را که بعضی از هموطنان ما ممکن است داشته باشند، تصحیح میکند. آن نوع تعصبات ویژهای را که بعضی وقتها شاهدش هستیم، ندیدم. به جای آن، دلبستگی و دانش عمیقی در بعضی از روشنفکران عرب دیدم. در یک شاعر عمانی، قدرت طنز بینظیری دیدم و در مورد ادبیات امریکا و اروپا هم، هر صحبتی شد، بیاطلاع نبود. شاعران شمال آفریقا (مراکشیها) عجیب از تاریخ ایران اطلاع داشتند و به آن احترام میگذاشتند. برایام جالب بود که آنها از ساسانیان و پارتها صحبت میکنند. برای آنها ، بهخصوص برای «بِربِرها» و «کبیلیها» این نکته مطرح بود که ایرانیها چطور توانستهاند ازنفوذِ فصاحت زبان عربی ، مستقل بمانند؟ این نفوذ باعث شده است که به قول یکی از روشنفکران عرب، شاعر عرب وقتی که بخواهد با زبان امروز حرف بزند، مشکل داشته باشد، زیرا رتوریسم قرآن، یک صبغهی مذهبی و کلاسیک حتی به شعرهای غیرمذهبی میدهد. آنها یکجور چاره در زبان فارسی میجستند و برایشان جالب بود. وقتی صحبت از «پرس»، «پارس» یا ایران قدیم به میان میآمد، با احترام نگاه میکردند. بدون اینکه فروتنی در کار باشد، نه، فروتنی نبود، بلکه بهعنوان یک مدل قابل ستایش میدیدند. این برای من یک برخورد فرخنده بود. به بسیاری از اینان گفتم اگر به ایران بیایند، آنان را با روشنفکران ایرانی آشنا میکنم. چون میدیدم که این وجههی روشنفکری را به اندازهی کافی دارند و هیچ کمبودی هم ندارند. خیلیهایشان فرهنگ دنیا را میشناختند. رفاقتی هم به وجود آمد که برای من تجربههای بسیار خوبی بود. میتوانم به کشور خودم ببرم و به بچهها بگویم. چون متاسفانه ـ حقیقتاش را بگویم ـ عربهای ایرانی خیلی غضبناکاند! نمیدانم چرا. عربهای ایرانی؟ عربهای ایرانی. عربهایی که بیشتر در خوزستان هستند و نامهای فامیلیشان به ریشههای دوردست آنان اشاره میکند، مثلاً «تمیمی». حالت غضبناک و آن برخوردی که ممکن است حالا متمدنانه هم بیان شود، اصلاً نبود. یکجور رفاقت بود. اینکه تصور کنید با کشورهایی همسایه هستید، که با آنها مشکل دارید، اما اقلاً با روشنفکرانشان مشکلی نداریم. ملیتها را از نزدیک نمیشناسم. ما روشنفکران ایرانی هم خیلی سمبل «تاندانسهای» (گرایشهای) ملت خودمان نیستیم. اما این برای من درس آموزندهای بود. احترام به تاریخ ایران و از همه مهمتر تاریخ گذشتهی ایران، احترام به زبان فارسی، و این نکته که هنوز که هنوز است، خیام و رومی، یعنی مولوی خودمان، در درجهی اول و بعد حتی سعدی و حافظ را خیلی خوب میشناسند. بد نیست در اینجا پرانتزی باز کنم، یک سال پیش در ترکیه در «ازمیر» بودم. آنجا هم یک فستیوال بینالمللی بود. خانمی از آلبانی از شهر «تیرانا» در این فستیوال بود. او علاوه بر زبان مادری، انگلیسی هم صحبت میکرد. اما شوهرش هیچ زبانی را بهجز زبان خودشان نمیدانست. یکبار سر میز شام، شوهر این خانم سرش را بغل گوش من آورد و گفت: «ایران؟» گفتم: بله. گفت: «سعدی، بوستان، گلستان». از خانماش پرسیدم او چه میگوید؟ توضیح داد که او میگوید: «ما بچه بودیم در تیرانا که احتمالاً همان تهران است، ـ این جملهی خود اوست ـ پدرم برای ما به زبان فارسی سعدی میخواند». او همین دو سه کلمه یادش مانده بود. زبان فارسی یک زمانی چنین قدرتی داشته است که در آلبانی میخواندند. ما میدانیم که تا قبل از جنگ اول، کتاب فارسی در آلبانی چاپ شده است. همانطور که شما میدانید، روزنامهی «حبلالمتین» کلکته، در قرن نوزدهم در «رانگون» پایتخت برمه و در «هنگکنگ» مشترک داشته است. الان در جهان فارسیخوان پیدا میکنید که روزنامهای را مشترک شده باشد؟ آدم برای آن زبان و ادبیاتی که دنیا اینجور میشناسدش، افسوس میخورد، منتها به شکل خاطرهای که مربوط به یک نسل پیش است. یعنی از پدربزرگ به یاد میآید. اینجا خوشحال میشدم که با روشنفکرانی طرف هستم نه از طریق پدرشان بلکه خودشان میشناسند، و این ارزش داشت. یک شب دوستان عرب مهمانی ترتیب دادند که در آن فقط شعر عربی میخواندند. آنها من را بهاستثنا دعوت کردند و گفتند شعر فارسی برایمان بخوان. من هم فارسی خواندم. حق میزبانی آنان را هم بهجا آوردم و چند بیت از «ملمعات» حافظ را هم خواندم که یک بیت آن فارسی و یک بیتاش عربی است. رفاقت با ارزشی بود.
مجموعاً، روشنفکران عربی که در این سفر با آنها برخورد کردی، چه ذهنیت و چه نظری نسبت به: ۱ـ ایران معاصر، ۲ـ ادبیات امروز ایران داشتند؟ برایتان جالب خواهد بود که تقریباً همهی آنها فروغ فرخزاد را میشناختند. حتی شاعر ترکی را دیدم که او هم فروغ رامیشناخت. البته او سپهری و شاملو را هم میشناخت .ولی شمال آفریقا و آشنایی با فروغ! راجع به وضع سیستم حکومتی ایران، عین خود ایران که سه چهار جور گرایش وجود دارد (میگویند او اصولگراست، او…) آنها هم همینطور بودند. یعنی، به هر حال نظرشان به ایران مثبت بود ولی هرکدام یکی از گرایشها را طرفداری میکردند. میشود گفت یکجور مدل کوچکی از ایران در آنجا بود. آنقدر که در ایران فکر میکنند که چندگروهی است، از بیرون به عنوان یک کلیت نگاه میکنند. منتها، بعضیها میگویند ما این گرایش را میپسندیم و بعضیها گرایش دیگر را. به هرحال برای من جالب بود که اولاً، یک حالت ستایش نسبت به ایران معاصر بود، دوماً یک نگرانی که نکند بلایی سر ما بیاورند. صحبت زبان فارسی شد. وضعیت زبان فارسی را در سالهای اخیر در ایران، یک وضعیت رو به توسعه میبینی یا زبان، به انحطاط و مشکل دچار شده است؟ و در مجموع نظرت راجع زبان فارسی امروز چیست؟ این سوالی است که چندین سوال در خود دارد و شاید بتوان در پاسخ به آن یک کتاب نوشت. اما بهطور کلی، فکر میکنم زبانی که در حال ساخت و ساز است و تجربه میشود ـ گاهی تجربههای شکست خورده، گاهی تجربههای موفق ـ تا وقتی که ادبیات تولید میکند، در حال توسعه است. حتی اگر آن ادبیاتی که تولید میکند، درجه یک نباشد. زبان دارد زندگیاش را و کارش را میکند. اما آنچه میتوانم به هموطنان خودم، بهخصوص به همحرفههای خودم بگویم، این است که هرگز فراموش نکنند، ما متعلق به یک فرهنگ تاریخی هستیم. بدترین کار این است که کسی فقط راجع به خودش حرف بزند. در حالی که شنوندگانی که چیزی از ایران و ادبیات ایران میدانند، دوست دارند که در یک کنتکس تاریخی صحبت شود. ما متعلق به یک دودمان تاریخی هستیم. ولی ممکن است من هم یک وقت دچار این خودپسندی یا اگوایسم بشوم، که همهاش راجع به خودم حرف بزنم. خوشبختانه اینجا، چنین اشتباهی نکردم. برخی از کسانی که روی زبان کار کردهاند، معتقد هستند که شرایط سیاسی و اجتماعی، بهخصوص شرایط سیاسی حاکم بر جامعه، روی زبان تاثیر میگذارد. در نفی یا اثبات این نظر، در مورد زبان فارسی بعد از انقلاب، چه نظری داری؟ تا وقتی ادبیات مکتوب داریم، خیلی خطری نیست. یکبار در ایران گفتم، گاهی بعضی زعمای ما طوری حرف میزنند که توهین به زبان فارسی است. آیا اگر یک سخنران، لاتی صحبت کند، یا اینکه لهجهدار حرف بزند، این زبان فارسی را در خطر میاندازد؟ نه. به تعبیری میتوان گفت که این یک عارضه است، عارضهای است که میگذرد. تا وقتی که بتوانیم ادبیات تولید کنیم، تا وقتی که خواننده داشته باشیم، تا وقتی که کتابهای بعضی از شاعران ما تا ۱۰۰ هزار نسخه به فروش میرود، بعضی از رمانها به چاپ پانزدهم و یا شانزدهم میرسند، (وارد ارزش جوهری اثر نمیشویم) همین که به این زبان نوشته میشود و خواننده دارد، تولیدکننده دارد، میتوانیم امیدوار باشیم که زبان توسعه پیدا میکند. البته آنچه باعث نگرانی است، دیگر دست ما نیست، یعنی حوزهی نفوذ نظامی و اقتصادی ایران از قرن بیستم ضعیف شده است. زمانی حدود ۱۰۰ سال پیش در ازمیر حداقل ۱۰۰ شاعر فارسی زبان بوده است. یک سال پیش آنجا رفته بودم، اینها کجا بودند؟ میدانیم سلطان سلیم، پادشاه عثمانی، دیوان شعر فارسی دارد. در هندوستان تمام کتیبههای بناها به زبان فارسی است. تا یک نسل پیش هم زبان فارسی، زبان ادبی هندیها بود. بعد از استقلال هند و آن داستان که انگلیسی را زبان اصلی بکنند و بعد هم اردو و هندو را جایاش بگذارند، این را به سایه برده است. در سمرقند و بخارا که خاستگاه زبان فارسی است، شهر رودکی، شهر شعر خراسانی است، شهر بازیافت زبان دری است، امروز کسی بهجز پیرمردهای ته بازار بلد نیست، فارسی حرف بزند. ظلمی که بر زبان فارسی رفته، عجیب است. یک مثال دیگر برایتان بزنم: سال ۲۰۰۰ در فرانسه در مجلهای به نام «نوول ابسرواتور»، یک گروه خواستند که از وسط صحرای آفریقا حرکت کنند. از اسکندریه تا آن طرف بروند، اینها در صحرای «موریتانی» به چادری برمیخورند که شیخی در آن زندگی میکند و حرمسرای کوچکی دارد و چند ناقه و نخل و… فکر میکنید این شیخ زیر چادر چکار میکرده است؟ او داشته سعدی را به زبان فارسی میخوانده است. یعنی این بازماندهی یک فرهنگ گسترده است که تا کجاها رفته بوده است. این دیگر تقصیر ما نیست، تقصیر هیچکس و هیچ سیستمی نیست، تقصیر این دورانی است که نفوذ امپراتوری ایران به تدریج از بین رفت و کوچک شد. حتی در مرزهای محدود خودمان هم دچار این هستیم که عدهای زبان فارسی را قبول ندارد. در حالی که این زبان ارتباطی ما است. بعضیها میتوانند به زبان کردی هم شعر بگویند، ولی زبان فارسی، زبان ارتباطی ما است. به چه دلیل باید فکر کنیم که اینها باید همدیگر را نفی کنند. مگر شما که بهعنوان کرد یا عرب در پاریس زندگی میکنید، میخواهید زبان مردم فرانسه را عوض کنید؟ شما حق دارید به زبان خودتان بنویسید و به زبان آنها هم بنویسید. اینها مسایلی است که نمیدانم چرا حل نمیشود. شاید چون خاستگاههای سیاسی دارد. در حالی که از نظر فرهنگی، هرچه دانش آدم متنوعتر باشد، هرچه به یک حوزهی بزرگتری متعلق باشد، صدایاش برد بیشتری دارد. اینجا، درپاریس، یک شاعر ایرانی دارد از زبان سرزمینی حرف میزند که اسماش ایران است. ایرانی بودن چیست؟ این سوالی است که همیشه از خودم پرسیدم. میدانیم چیست ولی وقتی که میخواهیم بگوییم، نمیتوانیم بگوییم. این همانی است که «بورخس» میگوید: «زمان چیست؟ وقتی نمیگویم، میدانم، وقتی میخواهم بگویم، نمیدانم زمان چیست». آیا یک ایدئولوژی ایرانی وجود دارد؟ سعی کردم در کتاب «چهار شاعر آزادی و بهار» به این قضایا نگاه کنم. آیا جهانبینی خاصی داریم که آن جهانبینی میتواند به ما بگوید ایرانی هستیم؟ یا فقط در مرزهای سیاسی ـ جغرافیایی مخصوصی ایرانی حساب میشویم. فکر میکنم بیرون از آن مرزها، چیزی به اسم «روح ایران» وجود دارد. این روح ترکیباتی دارد که ما میشناسیم، ولی باز هم کامل بیان نمیکنیم. یکی از آنها همین ادبیات است. نمیتوانم به تفصیل یا به جزییات بگویم که این روح از چه عناصری تشکیل شده است، هرچند عناصرش را میشناسیم، مثلاً حس برادری، مهماننوازی، و یا به قول سعدی غریب - آشنا. سعدی میگوید: «غریب آشنا باش و سیاح دوست». در بین بسیاری از ملتهای دیگر هم وجود دارد. شاید ترکیب اینها یک ایرانی را تشکیل بدهد. مثلاً اکثریت عظیمی از ایرانیها، حتا آدمی که سواد خواندن و نوشتن ندارد، شعر از حفظ هستند، بهخصوص از حافظ. شاید ترکیب این چیزها یک ایرانی را تشکیل بدهد. تکرار میکنم، میدانم یک ایرانی چیست، ولی نمیتوانم بگویم چهجوری است. حضور وطن و یک احساس عاطفی نسبت به آن در کارهایات دیده می شود. بگوییم همان روح ایرانی و بهخصوص روح تهرانی. دیدهام که گاهی شاعر تهرانی خطابات کردهاند. حضور شهر و بهخصوص شهر تهران، در کارهای قبلیات خیلی زیاد است و اینکه اشارات تاریخی همیشه در شعرهایات هست، همین شعرهای سپانلو - به ویژه سپانلوی جوانِ دههی ۴۰ و ۵۰ ـ را از جریان عمومی و غالب شعر فارسیِ آن زمان، جدا میکند. زمانی که جریان عمومی شعر فارسی عمدتاً سیاسی، طبقاتی و سوسیالیستی است، شعر تو خودش را کم و بیش از این جریان میکَند. اگر این برداشت مرا درست میدانی، منشاء آن چیست؟ این مساله، خیلی درونیتر از آن است که بتوانم درست بیان کنم. ولی میکوشم بیان کنم: اگر حافظهی تاریخی در انسان ـ که در درجات مختلف وجود دارد ـ باشد، یعنی از بیرون نگاه کنیم، وارد مقوله شدهایم. حافظهی تاریخی من یکجور سماجت دارد. میشود گفت که تاریخ کشورم در من درآمیخته است. اشارههای تاریخی فراوانی، چه در ابعاد اسطورهای، چه در ابعاد تاریخ مکتوب در کارم هست. امروز از سنت، به تجدد میآییم. در نتیجه، شهر تهران امروز، در آن واحد ری قدیم هم هست (راقه). به همین دلیل در شعری که اول همین گفت و گو به اسم «خیابان مقتول» خواندم، از لالهزار صحبت میشود و حتی از روی اسم سینماها به قدیم برمیگردم (از رکس به راقه که اسم ری قدیم است). این حضور گذشته، حضور همزمان تصاویر گذشته - که نه فقط یک تاریخ مشخص، که انگیزهی به یادآوریاش یک منطقهی جغرافیایی، یک خیابان، یک اسم حتی گاهی یک تصویر است - این آن اُبسسیونِ (وسواس، دغدغه) ذهنی شعر سپانلو بود که بیشتر خودش را در شهر زادگاهاش، تهران، پیدا کرد. بارها از من پرسیدهاند، این تهران چه زیبایی دارد؟ به هرحال ما شهرهای زیبایی مثل اصفهان، شیراز داریم که هویت تاریخیاش را میشود به عینه دید. گفتم، زیرِ این زمین، زیرِ زمین تهران، سه، چهار هزار سال تاریخ وجود دارد. رفتهام و پرسیدهام، محلههایی در تهران هست که در آن گنج بوده است. به «قیطریه»، «گنجآباد» میگفتند. «گنجآباد» حتی پیش از تاریخ مکتوب ما مسکونی بوده است. آن وقت بهعنوان شاعر، شاعری که در تداعی آزاد با این مکانها قرار میگیرد، در شعر من منعکس شده است. ما در لالهزار راه میرویم و فکر میکنیم در ریِ قدیم هستیم ـ اما لالهزاری که خودش هم به تاریخ پیوسته، چون آن لالهزارِ جوانی ما که غرق نور و موسیقی، و تفریحگاه بود، به خیابانی که الکتریکیها چراغ و سیمِ سیمکشی و غیره... میفروشند، تبدیل شده است – آن وقت کسانی که دارند تابوت میبرند حواسشان نیست روی چه پا میگذارند. روی نعش دیگری پا میگذارند، چقدر نعش، چقدر شهرهای مدفون هست، چقدر تمدنها، چه یادگاریها... این یکی از کارکردهای شعر است که اینها را با دامنهی وسیع تخیلات به یاد میآورد. با بعضی کلمات، با بعضی چیزهایی که از زیر خاک به دست آورده، به تاریخ زیر خاک بازمیگرداند. این کار را شعر سپانلو کرده است. شعری به نام «به مجسمه زیرخاکی» داری که مثال بارز این گفته است. میخواهم خواهش کنم برای حسن ختام، آن شعر را برایمان بخوانی. در آن جشنواره چند بار خواستند آن را تکرار کنم. فارسیاش را میخواندم و متن فرانسهاش که توسط خانم «فریده روا» ترجمه و توسط «آلن لانس» ویرایش شده بود، به وسیله فرانسویها خوانده میشد. ببینید این یک نمونه است: ما خیلی زیر خاکی داریم، هنوز مجسمهای از کوروش پیدا نشده است، میگویند از داریوش، بدنی بیسر پیدا شده است، زیر ایران پر از این زیر خاکیها است که شاید بعضیشان هیچگاه پیدا نشود چون رویشان تاسیسات و از این قبیل... آمده است. فکر کنید یکی از این مجسمهها میترسد کشف شود! چون هر بار کسی تیشهای زده، گاو آهنی رد شده، او هم ترسیده و از پیدا شدناش شاد شده است. اما بدترین حادثهای که سرش آمده، یک متهی حفار نفت است که به چشماش فرو رفته است و بهجای اشک، نفت ایران از آن میجهد. آنجا شنوندگان، این معنی را میگرفتند. ویژگی شعر من این است که با آخرین سطرها، ناگهان انفجار اصلی رخ میدهد. به مجسمهی زیرخاکی
بخش اول گفت و گو • سپانلو: بشریت هیچگاه شعر را فراموش نمیکند |
لینکدونی
آخرین مطالب
موضوعات
|
||
![]() |








نظرهای خوانندگان
سلام آقای دانشور،
-- همایون ، Oct 5, 2008گمان می کردم رادیو زمانه، رادیویی برای جوانان است و در نتیجه نیاز به برنامه ریزی متفاوتی دارد. اگر در برنامه های جوانان باز به سوی "مردمان همیشه در صحنه" برویم پس چه زمانی نوبت نسل های جدیدتر و چهره های تازه نفس تر خواهد رسید؟ اینطور فکر نمی کنید؟
به نظر من زمانه باید به سراغ چهره هایی برود که کمتر مطرح شده اند و حرفی برای گفتن دارند نه آدم های مشهوری که از هر تریبونی برای مطرح کردن خود استفاده می کنند. این آدمها اصلا معلوم نیست برای چه معروف شده اند؟ مترجمانی هستند که زبان خارجی را درست نمی دانند، شاعرانی هستند بدون حتی یک شعر خوب. لطفا پارتی بازی و خاصه خرجی را کنار بگذارید. مینو
-- مینو ، Oct 6, 2008آقای دانشور آیا واقعاً "سپانلو به پاس فعاليتهايش در زمينهی شناساندن ادبيات فرانسه به فارسیزبانان نشان شواليه را از دولت فرانسه دريافت كرده است؟" دارید جدی می نویسید؟
-- پرویز ، Oct 8, 2008به نظر من که خیلی جالب بود . این حس وطن دوستی واقعا حس لذت بخشی است . شاعر یا نویسنده ی ایرانی هر کجا که باشد باز ، ایرانی است .
-- امیرحسین ، Oct 13, 2008گفتگوی بزرگان با بزرگان همیشه لذت بخش است .
اگر بپذیریم که ادبیات بطور اعم و در مورد ملت ما شعر بطور اخص درهویت بخشی ملی نقشی اساسی دارد انگاه پی میبریم که چه وزن و جایگاهی ادبا وهنرمندان وشاعران در شکل گیری شعور ووجدان وحس ملی یک جامعه دارند.از اینجاست که لبه تیز حمله حکام ضد ملی در درجه اول متوجه هنرمندان است .پس عرصه هنر یکی از اصلی ترین جایگاه های مبارزه اجتماعی است و چون هنرمندان دانسته یا نادانسته سربازان این رزمندبایستی بی دریغ از سوی وطن دوستان حمایت وپشتیبانی شوند.
-- بدون نام ، Oct 13, 2008اقای دانشور کجا رفتید؟
-- مژده ، Oct 15, 2008نگران شدم . کجایید؟ من خیلی مشتاق صفحه شما بودم.
-- مژده ، Oct 27, 2008TABRIK BARAYE TAVALODI DIGAR
-- SHAHRAM ، Nov 12, 2008آقای دانشور عزیز فکر میکنم یکی از دلایل کند شدن این برنامه تحت شعاع قرار گرفتن مضمون روشنگری و پر رنگ تر شدن نقش روشنفکران از رسالت آنها است.همانگونه که جاودانگی هنرمند وابسته به خلق اترهنری اوست و نه بلعکس . با این توجه که روشنگری موجی است که کمتر از هنروابسته به نقش افراد و بیشتر تحت تاتیر موقعیت زمانی و زنجیره فرهنگی است.یعنی آنچه که زمان گذشته را به حال پیوند میزند.
این برنامه با توجه به ظرفیتش نقش مهمی در پیوند نسلها خواهد داشت.
-- سحر ، Nov 12, 2008اقای دانشور سلام
-- بدون نام ، Dec 2, 2008استاد چطور میشه به اثار شما دسترسی پیدا کرد ؟
. نمايش نامه هاى كجاى سال دو هزار منتظرت باشم، خورشيد روى يخ، شهر لوط، عقرب، شاهزاده و اژدها، رامرودى ها، يك بار ديگر ابوذر، ابوالقاسم فردوسى به روايت مرشد رستم خراسانى و سفغر دوزخى آقاى ارداويراف. پژوهش هاى خواف، مباركى ها، اسپكه، زين الدینى ها، مهاجرت و درآمدى به تاريخ بلوچستان.
اگر میشه راهنمایی بفرمایید
از ایران