| خانه > رضا دانشور | |
رضا دانشورروزانهها؛ خاطرات ماه می ۱۹۶۸، روز یازدهم پاریس، منظره شهری بمباران شده را دارد«روزانهها»، خاطراتی از ماه می ۱۹۶۸- روز یازدهم: برای اولین بار تلویزیون دولتی، برای اولین بار که تاکنون تحت سانسور چشمش را به روی حوادث بسته بود؛ تصویر خرابیها و انبوه سنگهای کنده شده از کف خیابان، مجروحین، پروفسور مونو، برنده جایزه نوبل را در حین حمل برانکاد و کمک به دانشجویان مجروح نشان میدهد. روزانهها؛ خاطرات ماه می ۱۹۶۸، روز دهم رشد بوتههای سیاست با گلهای سرخ«روزانهها» خاطراتی از ماه می ۱۹۶۸- روز دهم: روی زمینهای که اعتراض به شکل موزیک و پوشیدن لباسهای متفاوت و جور واجور خودش را نشان میداد، بوتههای سیاست شروع کردند به روییدن و بیشتر با گلهای سرخ. تخم این گلها را باد از چین، کوبا، بولیوی، آفریقا، الجزیره، آمریکا و ویتنام آورده بود و باغبانهایی هم پیدا شده بودند که آبیاریشون کنند. باغبانهایی از همه رنگ و با قیافههایی یکی نقیض دیگری. گفت وگو با یدالله رؤیایی، شاعر - بخش اول: «پستمدرن چیزی جز مدرن بودن نیست»یدالله رؤیایی در قسمت اول گفت و گویش با زمانه میگوید: «برای اینکه آدم پستمدرن باشد، چارهای جز مدرن بودن ندارد. پستمدرن یعنی مدرن بودن، یعنی در حالتی یکی میخواهد پستمدرن باشد که میخواهد مدرنتر از مدرن باشد. به هر حال این را میگوییم که ما همیشه چارهای جز مدرن بودن نداریم؛ وگرنه این اسم گذاشتنها بیهوده و باطل است. بهخصوص که هیچ فیلسوفی، هیچ متفکری، هیچکس تعریفی از پست مدرن نداده است» روزانهها؛ خاطرات ماه می ۱۹۶۸، روز نهم بگذار با جوانیام خوش باشم«روزانهها» خاطراتی از ماه می ۱۹۶۸- روز نهم: راک، الویس پریسلی، بودی هالی، چاک بـری و هم دورههایشان که فقط ستایش زیبایی، جوانی و خواهان لذت بردن از عشق و زندگی گذرا بود و گویای این که «کاری به کارم نداشته باش؛ بگذار با جوانیام خوش باشم» در عرض سه چهار سال با انقلاب پاپ موزیک و نیوفولک ابعاد تازهای پیدا کرد. مسایل جهانی مثل جنگ، استعمار و مذهب و بیعدالتی اقتصادی به آن راه یافت. روزانهها؛ خاطرات ماه می ۱۹۶۸، روز هشتم میخواستند آرمانشان را زندگی کنند«روزانهها» خاطراتی از ماه می ۱۹۶۸- روز هشتم: توی راهروهای پیچدرپیچ متروی زیرزمینی پاریس سکوت عجیبی است. ازدحام مردم بیسابقه است. رفت و آمد با اتومبیل ناممکن است. مخصوصا که اگر ماشینات را یکجایی پارک کنی، خطر آتش گرفتن، شکستهشدن یا برای ساختن سنگر خیابانی بهکار رفتن خیلی زیاد است. دانشجویان شعار میدهند: «زندانی سیاسی آزاد باید برگردد». نه این نیست سادهتر است: «رفیقهامون رو ول کنین، رفیقهامون رو ول کنین». روزانهها؛ خاطرات ماه می ۱۹۶۸، روز هفتم طبیعت نه نوکر درست کرده، نه ارباب«روزانهها» خاطراتی از ماه می ۱۹۶۸ - روز هفتم: پسرک میگوید: «ما مخالف قدرت معلمهاییم.» یکی از بچههای میز بغل میگوید: «تا قدرت را چه معنی کنی.» دوراس فقط به او لبخند میزند. شش دانگ حواسش به پسرک روبهروش است که در ضمن، پسر زیبایی هم هست و دارد میگوید: «یک معلم قدرت این را دارد که آدم را تنبیه کند. اما ما قدرت نداریم از او بخواهیم دلیل کارش را بگوید.» روزانهها؛ خاطرات ماه می ۱۹۶۸، روز ششم اختراع نوجوانی«روزانهها» خاطراتی از ماه می ۱۹۶۸ - روز ششم: وقتی مردها از جبههها و اردوگاه های اسیران به خانههایشان برگشتند، یک دوران استثنایی زاد و ولد و رشد جمعیت آغاز شد که نتایجش از سال ۶۵ شروع شد به آشکار شدن. دانشگاه ها کفاف دانشجویان را ندادند و دیدیم در فرانسه به همین دلیل دانشگاه «نانتر» را ساختند که کانون شورش شد و یکی از مدرنترین و بزرگترین دانشگاههای زمان خودش در اروپا بود. روزانهها؛ خاطرات ماه می ۱۹۶۸، روز پنجم اعتراض، خشونت، ایدئولوژی«روزانهها» خاطراتی از ماه می ۱۹۶۸ - روز پنجم: سالهای ۶۰، سالهای شورش سیارهای است. سرتاسر زمین دارد زیر و رو میشود و ماه می فرانسه، نماد و نمایشش است. امروز برای ما نگاه به این نمایش میتواند زمینهای برای تفکر، سنجش، مقایسه و آموزش مفاهیمی باشد که گذشت زمان به آنها محک زده است و گاه به صورت مضحکی عوضشان کرده است؛ یا بیش از پیش، آنها را پذیرفته و جا انداخته است. حتی میتواند سؤالهای جالبی برایمان طرح بکند. روزانهها؛ خاطرات ماه می ۱۹۶۸، روز چهارم سیاه برای مردن در پاریس«روزانهها» خاطراتی از ماه می ۱۹۶۸ - روز چهارم: اولین اعتراضات وقتی شروع شد که عمو سام از میان آفیشهای بزرگش، انگشتش را به طرف جوانها دراز کرد و آنها را صدا کرد برای جنگ ویتنام. و در فرانسه دولت برای جنگ الجزایر شروع کرد به سربازگیری. و پاسخ نهایی جوانها این بود: برای چه بیایم آدمها را تو خانه خودشان بکشم. قصه از اینجا شروع میشود. روزانهها؛ خاطرات ماه می ۱۹۶۸، روز سوم نه تعلیمات، نه تنویر افکار، نه شوخی سیاه نیشدار«روزانهها» خاطراتی از ماه می ۱۹۶۸ - روز سوم: صفوف هر دو طرف خیابان از ۴۰ سال پیش آمدهاند. از نظر من آن طرفیها، اسمشان گروه شرق است. یک جورهایی مثل لباس شخصیهای امروز خودمان هستند. آمدهاند حساب اعتصابیون نانتر را برسند. پلیس را که دیدهاند، بیشتر هم شیر شدهاند. هر مملکتی لباس شخصهای خودش را دارد. یک روز پیراهنقهوهایهای هیتلر هستند؛ یک روز پیراهنسیاههای موسیلینی. اما اینها از آن شیک و پیکهاش هستند. هر چند پنجه بوکس و چاقو همه جا یکی است. روزانهها؛ خاطرات ماه می ۱۹۶۸، روز دوم بدو رفیق، دنیای کهنه پشت سرت است«روزانهها» خاطراتی از ماه می ۱۹۶۸ - روز دوم: ۴۰ سال پیش در خود فرانسه هم اول ماه می با امروز تفاوتهایی داشت: آن روز تظاهرات روز کارگر، بعد از ۱۴ سال ممنوع بودن، برای اولین بار آزاد شده بود. دولت دوگل اجازه داده بود که مردم به دعوت سندیکاهای کارگری به خیابان بیایند و در این جشن سنتی شرکت کنند. اما گردباد حوادثی که از ۹-۸ سال پیش در تمام دنیا چرخیده بود و هر کجا نظم مستقر دنیا را از جا جنبانده بود، از راه رسید و بساط شادی پاریسیها را به هم ریخت ... و اولین حادثه ماه ی را که میرفت تا همه جنبشهای فکری و فلسفی و سیاسی بعد از جنگ را در خودش متبلور کند، افتتاح کرد! «روزانهها»؛ خاطرات ماه می ۱۹۶۸، روز اول هتل فلاکتبه مناسبت فرا رسیدن چهلمین سالگرد ماه می ۱۹۶۸، برنامه جدیدی داریم به نام «روزانهها» که رضا دانشور تهیه کرده است و بصورت روزانه، خاطراتی را از آن دوران و آن جنبش مطرح میکند: همین چهل سال پیش بود که همهمان زنده بودیم. محصلهای جوانی بودیم. پولهای تو جیبیمان را روی هم گذاشته بودیم و در یک ساختمان مشکوک و درب و داغون، اتاقی اجاره کرده بودیم برای همه کارهای ممنوعمان و اسمش را گذاشته بودیم هتل فلاکت. دردسرهای ثروتِ بادآوردهمسلماً دوستی همسایگان را از دست میدادیم، چرا که آنها انتظار نداشتند یک همسایهی بیخطر و بیسروصدای خارجی ناگهان بدون هیچ مقدمهای خود را به فراتر از سطح عمومی محله برساند. ناچار میبایست به محله ثروتمندان نقل مکان میکردیم و آنجا در خانه رویایی نیلو با آتلیه بزرگش اسکان مییافتیم. اما مشکل باز باقی میماند: از چشم همسایگان ثروتمند ما «یه خارجی اومده مثه اینکه خر پولن» یا «از این ترکای زمیندارن که خودشونو قاطی آدما کردن» خواهیم بود. دانشجویی که عاشق من شداین خاطره ماجرای سادهایست و سادگی آن این پرسش را به ذهن میآورد که، پس چه چیز ساده نیست؟ اگر مفاهیمی مثل عشق و جوانی و مرگ و سرسپردگی به ازدسترفتهها، مفاهیمی چنین سادهاند، پس آنان که از پیچیدگیها حرف میزنند، از چه دارند سخن میگویند؟ شنونده و خواننده هوشیار پاسخ خواهد داد که چیزی پیچیدهتر از امور ساده نیست. گناههای آدم هیچوقت پیر نمیشناین هفته دو روایت کوتاه داریم. یکی شاعری از ونکوور کانادا به نام نیلوفر شیدمهر که شعرش تصویرگر زنی است که ایستاده مقابل کمد لباسش و خاطرهای جسمانی را دارد به یاد میآورد از زمان کودکی. و دیگری خانم مژده عابدی که برای ما خاطرهای از چیدن هفت سین در آمریکا فرستاده است: «به مغازهدار که شباهت عجیبی به ویگن داره میگی، ببخشید سماک دارید؟ مغازهدار با تعجب نگاهت میکنه و تو میفهمی که احتمالاً هندیها سماک ندارند و یا اگر دارند، اسم دیگهای براش دارند.» گفت وگو با فرزانه طاهری، مترجم - بخش دوم «تیراژ کتاب در ایران اسفانگیز است»فرزانه طاهری: «گفتم اگر سالن ندهند، من با وانت میروم در خانه برندهها، در وانت فرش قرمز پهن میکنم و به دور وانت، گل میزنم و میروم زنگ در خانهشان را میزنم، آنها را میآورم بالای وانت و این تندیس را بدست آنها میدهم.» گفت وگو با فرزانه طاهری، مترجم - بخش اول: دردسرهای سانسور شدید ادبی در ایرانفرزانه طاهری، مترجم و همسر هوشنگ گلشیری در گفت وگو با زمانه میگوید: «نمیدانم شوخی گلشیری را شنیده بودید که میگفت دیگر برگها رقصان نباید به زمین بیایند، باید سینهزنان به زمین بیایند. حتی من شنیدم که مثلاً انگل خوک را نباید میگفتند. مثلاً معلوم نبود که انگلی که خاص خوک بوده، مال شتر باید میشده. خاطره سفر ارمنستان از کبرا صاحبیه«سوار تاکسی شدیم و چند بار اینجا و آنجا توقف کردیم و پرس و جو تا بالاخره من را به مجموعه آپارتمانی هولناکی بردند که بیشتر حس متروک بودن میداد تا مکانی مسکونی. با آسانسوری که صداهای عجیب میداد، چندین طبقه بالا رفتیم و در راهرویی دراز و تاریک و دنگال، مقابل در کهنه آپارتمانی ایستادیم و دقالباب کردیم. بانوی پیری که صد ساله به نظر میآمد و بعداً فهمیدم که سالهای هشتاد را از سر میگذراند، در را گشود. و به ما خوشآمد گفت. . .» وقتی سوم دبیرستان بودمخاطرهای از ایام مدرسه از زبان وحید: اون کلاس رو به یکی از وحشتناکترین کلاسهای دبیرستان تبدیل کرده بودیم. دوران بلوغمون بود و همه انرژیهای تخلیه نشده فراوانی داشتیم. وقتی زنگ تفریح تمام میشد، زودتر وارد کلاس میشدیم و کافی بود یک نفر یک ضربه ناقابل به یکی از میزها وارد کنه تا جنجال شروع بشه. کافه شوکاخاطرات ارکیده بهروزان: «نسل ما کافه نادری خودمونو ساخت؛ نوبت ما که شد، پاتوق حرف زدن و خوندن شد کافه شوکا. کمتر سیاسی و بیشتر هنری، اعتراض از جنسی که اهالی کافه نادری به خوابشون هم نمیدیدن. خبر اعدام و زندان و تبعید و «از عموهایت سخن میگویم» و «وارطان سخن نگفت» ِ شاملو جاش رو داد به سیال ذهن، به «سال بلوا»ی معروفی و بحث داغ تئاترهای ناب میرباقری روی صحنه تئاتر شهر، به اعتراض از راه پوشش و حجاب و سیگار؛ ترکیبی از پیشرفت دانستهها، و پسرفت آرمانها.» |
لینکدونی
آخرین مطالب
موضوعات
|
![]() |






